بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب اجتهاد در مقابل نصّ, سید عبدالحسین شرف الدین موسوى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     FOOTNT03 -
     MOGHA001 -
     MOGHA002 -
     MOGHA003 -
     MOGHA004 -
     MOGHA005 -
     MOGHA006 -
     MOGHA007 -
     MOGHA008 -
     MOGHA009 -
     MOGHA010 -
     MOGHA011 -
     MOGHA012 -
     MOGHA013 -
     MOGHA014 -
     MOGHA015 -
     MOGHA016 -
     MOGHA017 -
     MOGHA018 -
     MOGHA019 -
     MOGHA020 -
     MOGHA021 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

نجف اشرف :محمّد تقى حكيم
فصل اوّل : اجتهادات ابوبكر و اتباع وى درمقابل نصّ صريح قرآن و سنّت پيامبر(ص )
1 - ماجراى روز سقيفه
در آن روز هنگامى كه ابوبكر دست خود را گشود تا حاضران با وى به عنوان جانشينرسول اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - بيعت كنند، عده اى باميل و متعاقب آن گروهى جبراً بيعت كردند، در حالى كه همگى مى دانستند پيغمبر - صلّىاللّه عليه وآله - در زمان حياتش ، منصب جانشينىبلافصل خود را به برادر و پسر عمّش علىّ بن ابيطالب - عليه السّلام - تفويض كرد.
هم ديدند و هم شنيدند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از آغاز اعلام نبوت خويش تاآخرين لحظه زندگانى ، بارها اين مطلب را با صراحت ، بيان مى كرد وبه طرق مختلفوبه طور آشكار اظهار مى داشت .
كسانى كه خواهان تفصيل آن هستند به كتاب ما ((المراجعات )) مراجعه كنند؛ زيرا ما در آنكتاب راجع به اين نصوص و آنچه شيعه و سنّى پيرامون موضوع خلافت بعد از پيغمبر- صلّى اللّه عليه وآله - گفته اند، مفصلاً بحث كرده ، وبا شيخ الاسلام و مربى علماىاعلام ؛ شيخ سليم البشرى رئيس وقت ((جامع الا زهر)) مصر،تبادل نظر نموده ايم .
اين تبادل نظرها و مناظرات هنگامى بود كه من در مصر بودم (53) و با آن مرحوم كهرئيس الا زهر بود، در اطراف موضوع خلافت بلافصل پيامبر و نصوص و ادلّه آن ، مراجعات ومكاتبات داشتم .
در اين مراجعات ، ما به قدر كافى در اين زمينه بحث نموده ايم ، و آنچه شايسته انصافو حق و عدالت بوده است ، به كار برده ايم . در نتيجه از پرتو توجّهات شيخ جامعالازهر، به صورت يكى از سودمندترين كتب دينى در اين خصوص در آمده ، به طورى كهحق و حقيقت با تمام مظاهرش در آن جلوه گر است . خدا را شكر كه چنين توفيقى را نصيب مننمود(54) .
اينك ((المراجعات )) در سراسر دنياى اسلام منتشر شده و همه را باكمال بى طرفى ، به مناظره و بررسى پيرامون آنچه شيعه و سنّى مى گويند، دعوتمى كند. بجاست كه طالبان از مطالعه آن غفلت ننمايند.
من از شما خوانندگان محترم ، انتظارى دارم كه اميدوارم از نظر دور نداريد، و آن اين استكه درست درباره اهداف پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و مقاصد آن حضرت - اعم ازگفتار و كردار وى كه ميان ما و اهل تسنّن محل بحث و بررسى است - بينديشيد و توجهداشته باشيد كه عواطف بشرى ، بر افكار وعقول شما چيره نگردد و مانند كسانى كه گفتار حضرت را در اين مورد به صورتمجمل و متشابه تلقى كردند و ترتيب اثرى به صحت و صراحت آن ندادند ، نباشيد ؛زيرا خداوند مى فرمايد: ((اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ ذى قُوّةٍ عِنْدَ ذِى الْعَرْشِ مَكين ، مُطاعٍ ثَمَّاَمينٍ وَ ما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُونٍ))(55) ؛
يعنى : ((هر مسلمانى بايد ايمان داشته باشد كه گفتار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -وحى آسمانى است كه فرشته وحى ، جبرئيل امين به آن حضرت آموخته است ورسول شما (محمّد - صلّى اللّه عليه وآله - ) هرگز ديوانه نيست .
پس به كجا مى رويد اى مسلمانان : ((اِنْ هُوَ الاّ وحىٌ يُوحى عَلّمهُ شَديد القُوى ))(56) ؛
يعنى : ((سخن او جز وحى الهى نيست ، او را جبرئيل ؛ همان فرشته بسيار توانا (به وحى) علم آموخته است )).
اين را بدانيد كه من چيزى مانند نصوص خلافت نديده ام كه هنوز پيغمبر مدفون نشده ، ازبيشتر امت اسلام با صراحت و به طور متواتر، صادر شده باشد.
بعلاوه زندگانى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - پس از بعثت و از روزى كه در خانهابوطالب ، بستگان خود را گِرد آورد و رسالت خويش را اعلام فرمود(57) تا روزواپسين مرگ خويش ، سرشار از اين نصوص ‍ و تصريحات بود. از جمله در لحظه احتضار- كه اتاقش پر از اصحاب بود - فرمود: ((اى مردم ! من به زودى از ميان شما مى روم وكتاب خدا و اهل بيتم را در ميان شما باقى مى گذارم . سپس دست على - عليه السّلام - رابلند كرد و فرمود: ((اين على با قرآن است و قرآن نيز با على است ، اين دو از هم جدانمى شوند تا بر حوض كوثر نزد من گِرد آيند)).
نصوصى كه درباره اين دو چيز گرانقدر (قرآن واهل بيت ) از پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - رسيده است ،براى حكميت ميان دو فرقهشيعه و سنّى كافى است . ويژگيهاى على - عليه السّلام - نيز در اين نصوص ‍ كاملاًمتجلى است .
((انّ فى ذلك لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ اَوْ اَلْقى السَّمْعَ وهُوَ شَهيد))(58) ؛ يعنى : ((دراين هلاك گذشتگان ، پند وتذكر است .آن را كه داراى قلب هوشيارى باشد يا گوشدل به كلام خدا فرا دهد و به حقايق توجه كامل كند)).
آرى ، در روز سقيفه ، دنيا پرستان خلافت اسلامى را با تأويل نصوص و اجتهاد خويش در مقابل نص ، به خود اختصاص دادند. و در حالى كه به هيچچيز پايبند نبودند! كار قبضه كردن خلافت اسلامى را ميان خود به انجام رساندند،بدون اينكه يك نفر از بنى هاشم و طرفداران آنان ؛ يعنى خاندان نبوت و جايگاه رسالتو محل آمد و رفت فرشتگان و مركز وحى الهى ونزول قرآن مجيد را، خبر كنند. گويى خاندان پيغمبر، باز مانده آن حضرت نبودند و درميان امت ، ارزش و احترامى نداشتند!
گويى ايشان همتاى كتاب خدا(59) و امان امّت از اختلاف (60) و سفينه نجات ازگمراهى (61) و باب حطّه (62) نبودند.
گويى آنها نسبت به امت ، به منزله سر نسبت به تن و به منزله ديدگان ، نسبت به سرنبودند(63) ، بلكه آنها را از كسانى فرض كردند كه شاعر در اينمثل مشهور، قصد نموده است :
((وقتى ((تيم )) غايب مى شود آنها كار را تمام مى كنند، و هنگامى كه حضور دارند، ازايشان اجازه نمى گيرند))(64) .
آرى ، كار خلافت و جانشينى پيغمبر در ((سقيفه )) خاتمه يافت ، در حالى كه جنازهپيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، سه روز ميان عترت طاهره و دوستان ايشان روى زمينبود. و آنها در اطراف بدن مطهر رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - اشك حسرت مىريختند و صدا به ناله و فرياد بر مى داشتند . چنان محزون بودند كه هر بيننده اىمنقلب مى گرديد، و به قدرى در غم و اندوه به سر مى بردند كه دلها از جا كنده مىشد. و همگى در بيم و هراس و ناراحتى قرار داشتند.
ولى آنها (ابوبكر و دار و دسته سقيفه ) سه روز دور از جنازه پيغمبر، سرگرم تحكيمپايه هاى حكومت خود بودند و به هيچ وجه در انديشه كار پيغمبر نبودند تا اينكه كارخلافت تمام شد و آن را به خود اختصاص ‍ دادند.
هنوز از دفن پيغمبر فارغ نشده بودند كه خاندان پيامبر و دوستان ايشان را براى بيعتكردن تحت فشار قرار دادند و به سوزندان خانه (65) آنان تهديد كردهد. چنانكهشاعر ((نيل حافظ ابراهيم )) در قصيده مشهورش ‍ مى گويد:
((چه سخن بزرگى است كه عمر به على گفت ! شنونده آن را گرامى بدار و گوينده اشرا بزرگ ! اگر بيعت نكردى خانه ات را آتش مى زنم ! با وجودى كه دختر پيغمبر در آناست ! و نمى گذارم در آن بمانى ! غير از ابوحفص (عمر) كسى نمى توانست اين سخن رادر مقابل شهسوار دودمان عدنان و مدافع آنان ، بگويد))(66) .
اگر فرضاً دليل صريح و نصّ قاطعى هم براى اثبات خلافت يكى ازرجال خاندان پيامبر - صلّى اللّه عليه وآله - وجود نداشت و با اين وصف فرضاً داراىحسب و نسب برجسته اى نبودند، و از لحاظ اخلاق ، جهاد، علم ،عمل ، ايمان و اخلاص شهرت نداشتند، و در همهفضايل ، گوى سبقت را از همگان نربوده بودند، بلكه مانند ساير صحابه محسوب مىشدند، چه مانع شرعى يا عقلى يا عرفى وجود داشت كه نمى گذاشت بيعت گرفتن را تاپايان مراسم تدفين پيامبر به تأ خير اندازند؟!! ولو به واگذار نمودن حفظ امنيت موقت، به فرماندهى نظامى تا كار خلافت و بيعت گرفتن ، رو به راه شود؟
آيا اين مقدار خوددارى نسبت به آن مصيب رسيدگان كه امانت پيغمبر در ميانايشان وبازمانده آن حضرت در بين آنان بود، بهتربهحال آنان نبود؟ با اينكه خداوند درباره ايشان مى فرمايد: ((پيغمبرىاز خودتان براىشما آمد كه دلسوز بهحال شما بود . از ناراحتى شما ناراحت بوده و در نگاهدارى شمااصرارداشت ونسبت به مؤ منين رئوف و مهربان بود))(67) .
آيا پيغمبرى كه ناراحتى امّت ، او را ناراحت مى ساخت و براى نيكبختى ايشان ، اصرار مىورزيد، و نسبت به آنان رئوف و مهربان بود، اين حقّ را نداشت كه عترت وخاندانش راناراحت نكنند وبه آن مصيبت كه از جانب امّت به آنها رسيد ، مبتلا نگردند ؟ آن هم هنگامى كهداغ مرگ پيغمبر ، قلب آنها را مجروح ساخته و آن حضرت هنوز دفن نشده بود؟!
براى خاندان پيغمبر، مصيبت فقدان آن حضرت كافى بود كه ايشان را سخت در غم و اندوهفرو برد و در ناراحتى و هراس قرار دهد . بنابراين ، خوددارى حضرات كه گفتيم ، باتسليت گفتن به ايشان ، مناسبتر و به حفظ پيغمبر در احترام به آنان (68) نزديكتر وبه وحدت كلمه امّت جامع تر به كار حكيمانه ، نزديكتر بود.
ولى بر خلاف همه اينها، حضرات ، تصميم گرفته بودند به هر قيمت كه شده ، خلافترا از خاندان پيامبر بيرون آورند، از اين رو مى ترسيدند خوددارى و مهلت دادن به آنهابه عكس منظور ايشان ، نتيجه دهد؛ زيرا اگر خاندان پيغمبر در مشورت سقيفه حضور مىيافتند، استدلال آنها براى حقانيت خود آشكار مى گشت و سخن ايشان برترى مى يافت .به همين جهت ، حضرات اشتغال بنى هاشم به مصيبت پيغمبر و سرگرمى آنها را به كارغسل ، كفن و دفن حضرت را غنيمت شمردند، و بدون اينكه يك نفر از آنها را دعوت كنند، كاربيعت گرفتن را پيش انداختند. و قبل از آنكه آنها به خود بيايند، همه چيز را تمام كردند!
بعلاوه ، وحشت و اضطراب و تزلزلمسلمانان نيز به نقشه حضرات كمك كرد؛ زيرا بيشتر انصار (مردم مدينه ) در سقيفه گِردآمدند تا سعدبن عباده (بزرگ قبيله خزرج ) را براى خلافت نامزد كنند، ولى بشيربنسعدبن ثعلبه خزرجى ، پسر عمّ او، و اسيدبن حضير؛ بزرگ قبيله ((اوس )) كه در مقامرهبرى قبيله ، رقيب سعد بودند، به نامزدى وى رشك بردند و از نضج گرفتن كار اوبيم داشتند، از اين رو سعى كردند به هر وسيله اى كه شده نگذارند سعدبن عباده بهخلافت برسد.
مضافاً به اينكه : عويم بن ساعده اوسى و معن بن عدى ، هم پيمان انصار - كه پنهانىبا ابوبكر و عمر و حزب آنها زد و بند كرده بودند - با مخالفان سعد، متحد شدند. دونفر اخير در زمان پيغمبر نيز از دوستان ابوبكر بودند و نسبت به سعد، كينه زيادى بهدل داشتند.
بدين جهت بود كه عويم به سرعت به سراغ ابوبكر و عمر رفت و عزم آنها را براىمبارزه با سعد، تقويت كرد. آنگاه ابوبكر و عمر را در حالى كه ابو عبيده جرّاح وسالمغلام ابوحذيفه با آنها بودند، به سقيفه آورد. در اين هنگام عدّه ديگرى از مهاجران نيزبه ايشان پيوستند.
كشمكش ميان مهاجران و انصار بالا گرفت . و كار خصومت شدت يافت ، تا جايى كه سروصداها برخاست و نزديك بود آشوبى برپا شود.
در اينجا ابوبكر برخاست و در ستايش انصار سخن گفت . و ايشان را به نيكى ياد كرد.و با خونسردى و نرمش ، آنها را مخاطب ساخت و گفت : مهاجران درخت وجود پيغمبرند. وتخمى هستند كه پيغمبر از آن پديد آمد. سپس خاطر نشان ساخت كه اگر خلافت بهمهاجران رسيد، وزارت ، از آنِ انصار خواهد بود! آنگاه دست عمر و ابو عبيده را گرفت وبه حضار فرمان داد كه با هر كدام خواستند بيعت كنند.
ولى درست در همان موقع ، عمر و بشير بن سعد سبقت گرفتند و با ابوبكر بيعت كردند.هنوز بيعت آن دو به اتمام نرسيده بود كه اسيد بن حضير، عويم بن ساعده ، معن بن عدى، ابو عبيده جرّاح ، سالم غلام ابو حذيفه و خالد بن وليد پيشدستى كردند و با وى بيعتنمودند.
سپس اينان مردم را به هر طريق كه ميسّر بود ناگزير ساختند تا با ابوبكر بيعت كنند .در اين خصوص ، عمر بيش از همه سر سختى نشان مى داد. و پس از او اسيدبن حضير،خالدبن وليد و قنفذ بن عمير بن جذعان تميمى بودند(69) .
همينكه بيعت با ابوبكر به اتمام رسيد، دسته اى كه با وى بيعت نموده بودند، ا و را باسر و صدا و سرور و شادى مانند عروسى كه به حجله مى برند، وارد مسجد پيغمبركردند(70) در حالى كه جنازه پيغمبر هنوز در روى زمين مانده بود و مردان و زنان بنىهاشم در پيرامون آن اشك مى ريختند و ناله سر مى دادند!
بدين جهت ، اميرالمؤ منين - عليه السّلام - فرصتى پيدا نكرد جز اينكهتمثّل به اين شعر شاعر جويد كه :

واصبح اقوام يقولون ما اشتهوا
و يطغون لما غال زيداً غوائل !
يعنى : ((مردمى گِرد آمدند و آنچه خواستند گفتند، و هنگامى كه حوادث ، زيد را فروگرفت ، سركشى نمودند))!.
على - عليه السّلام - نيز براى حفظ اسلام ورعايت مصالح عمومى مسلمين ومقدم داشتن اهم برمهم ، پيمان معهود ميان خود و پيامبر را در نظر گرفت . وبدين گونه بود كه در برابروضع موجود،صبر پيشه ساخت ، در حالى كه گويى خارى به چشم و استخوانى در گلوداشت !.(71)
ابوبكرجوهرى از شعبى ،حديثى نقل كرده كه درآن مى گويد:عمر وخالدوليد، روى بهخانه فاطمه نهادند. عمر وارد خانه شد وخالد دمِ درب ايستاد.عمر به زبير (كه در خانهفاطمه متحصّن بود) گفت : اين شمشير چيست كه به دست گرفته اى ؟
زبير گفت : مهيا كردم تا با على - عليه السّلام - بيعت كنم . جمعيت زيادى از جمله مقداد وهمه بنى هاشم نيز در خانه فاطمه - عليها السّلام - بودند.
عمر شمشير زبير را گرفت و به سنگى كه در خانه بود زد و شكست . سپس زبير رانزد خالد و همراهان وى بردند. با خالد جمعيت انبوهى بودند كه آنها را ابوبكر براىحفظ عمر و خالد فرستاده بود!
سپس عمر به على گفت : برخيز و با ابوبكر بيعت كن ! ولى على اعتنايى نكرد. عمر دستاو را گرفت و گفت : برخيز! اما على برنخاست . جمعيت هجوم آوردند وحضرت را مانندزبير گرفته و به خالد و افراد او سپردند!
سپس عمر، على و زبير را به طرز زننده اى حركت داد و به نزد ابوبكر برد! در آنحال ، كوچه هاى مدينه از جمعيت موج مى زد. مردم دسته دسته گِرد آمده بودند و اين منظرهرا تماشا مى كردند.
هنگامى كه حضرت فاطمه ديد با على اين گونه رفتار مى كنند، صدا به ناله و فريادبرداشت . زنان بسيارى از بنى هاشم وغيره پيرامون او را گرفته بودند. فاطمه -عليها السّلام - به سوى خانه خود (كه به طرف مسجد باز مى شد) آمد و ايستاد و صدازد: اى ابوبكر! چه زود به خاندان پيامبر خدا هجوم آوردى ! به خدا قسم ! تا زنده ام باعمر سخنى نخواهم گفت (تا آخر حديث )(72) .
وقتى انسان كارهاى آن روز آنها را بررسى مى كند، به خوبى پى به گفته ابوبكرمى برد كه چرا هنگام مرگش گفت : كاش متعرّض خانه فاطمه نمى شدم ولو كارم به جنگمى كشيد!
و نيز ابوبكر جوهرى ، در كتاب ((السقيفة )) از ابو لهيعه و او از ابوالا سود روايت كردهاست كه : ((عمر و همراهان او خانه على را اشغال كردند. فاطمه - عليها السّلام - فريادمى زد و آنها را به خدا سوگند مى داد كه متعرضاهل بيت پيغمبر نشوند، ولى آنها على و زبير را از خانه بيرون آوردند. و عمر آنها را بهطرز زننده اى نزد ابوبكر برد.
و نيز جوهرى ، روايت كرده است كه : عمر با گروهى از مردان انصار(اهل مدينه ) و تنى چند از مهاجران (مردم مكه ) به خانه فاطمه آمد و گفت : به خدا قسمكسانى كه در اين خانه متحصّن هستند بايد براى بيعت نمودن با ابوبكر خارج شوند، وگرنه خانه را با ساكنان آن آتش مى زنم !
زبير با شمشير كشيده به عمر حمله برد. جمعيت ، به وى هجوم نمودند تا اينكه شمشيراز دستش به زمين افتاد و عمر آن را برداشت و به سنگى زد و شكست . آنگاه آنها را باهمان وضع و به طرز فجيعى از خانه بيرون آوردند...(73) .
ناراحتيهاى ناشى از وضع موجود،باعث شد كه على - عليه السّلام - به منظور حفظ حقمعهود خود واعتراض به حق كشيهايى كه نسبت به وى نشان دادند، گوشه نشينى اختياركند، تا آنجا كه او را جبراً از خانه خارج ساختند. چه خوب و بجا حق خود را ثابت نمود.آنگاه كه ابوبكر را مخاطب ساخت و فرمود:
فان كنت بالقربى حججت خصيمهم
فغيرك اولى بالنّبى و اقرب
و ان كنت بالشورى ملكت امورهم
فكيف بهذا والمشيرون غيب
يعنى : ((اگر تو به علت قرابت با پيغمبر، براى تصاحب خلافت ، با مخالفان درافتادى ، غير از تو به پيغمبر جلوتر و نزديكتر است . و اگر با شورا امور مردم راقبضه كرده اى ، اين چه شورايى است كه رأ ى دهندگان ، غايب بودند؟!)).
اين دو بيت شعر در نهج البلاغه موجود است . ابن ابى الحديد و شيخ محمد عبده ، هر كدامدر شرح نهج البلاغه خود، درباره اين دو بيت شعر مطالبى نوشته اند كه بجاستاهل مطالعه بر آن آگاهى يابند. ما نيز در كتاب المراجعات ، مراجعه هشتاد ، شرحىپيرامون اين دو بيت شعر نوشته ايم .
عباس بن عبدالمطلّب نيز مناظره اى با ابوبكر دارد كه گويا از اين دو بيت شعر گرفتهشده باشد؛ زيرا ضمن سخنانى كه ميان آنها در گرفت ، به ابوبكر گفت : اگر توخلافت را به دليل ارتباط با پيغمبر قبضه كردى ، حق ما را گرفته اى و چنانچه بهصلاحديد مؤ منان ، مطالبه نمودى ، ما در ميان آنها حق تقدّم داريم . و اگر به اين علتكه اهل ايمان به تو رأ ى داده اند، لذا تصاحب اين منصب را مشروع مى دانى ، وقتى ما نظرمخالف داريم ، مشروع نخواهد بود. چنانكه در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد(74) آمده است كه بار ديگر عباس به ابوبكر گفت : اما اينكه گفته اى : ما درخت پيغمبر هستيم ،بايد بدانى كه شما (مهاجران مكه ) همسايگان اين درخت هستيد، ولى ما شاخ و برگ آن مىباشيم .
كلام عبّاس ، مضمون گفتار اميرالمؤ منين - عليه السّلام - است كه مى فرمايد : ((آنهااستدلال به درخت نمودند، ولى ميوه آن را تلف كردند))!
ابن ابى الحديد(75) از كتاب ((الموفقيات )) زبير بن بكّارنقل مى كند كه فضل ابن عبّاس گفت : اى جماعت قريش ! و مخصوصاً اى بنى تيم (قبيلهابوبكر)! شما خلافت را به دليل خويشى با پيغمبر قبضه كرديد وحال آنكه ما شايسته آن بوده ايم نه شما.
اگر ما اين منصب را - كه شايسته آن بوده ايم - مطالبه مى كرديم ، بى ميلى مردم نسبتبه ما به علت حسد و كينه اى كه به ما داشتند، بيش از ديگران بود. ما اين را دانسته ايمكه على - عليه السّلام - با پيغمبر، پيمانى دارد كه خود را ملتزم به رعايت آن مى داند.
چنانكه در ((مختصر ابوالفداء)) و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد(76) است كه :عتبة بن أ بى لهب ، اين اشعار تأ ثرانگيز را در خصوص ماجراى سقيفه گفته است :
((من گمان نمى كردم كه خلافت از بنى هاشم و بخصوص از ابوالحسن منصرف شود. آياعلى نخستين كسى نيست كه در برابر قبله شما نماز گزارد و داناترين مردم به قرآن وسنّت پيامبر نيست و نزديكترين فرد به پيغمبر نمى باشد و همان كس نيست كهجبرئيل در غسل و كفن پيغمبر به او كمك كرد. على كسى است كه آنچه در وجود وى استبدون شك در ديگران نيست . و تمام زيبايى كه در او است در مخالفان وى نيست . اما چهشد كه آنها از على روى برتافتند! ما مى دانيم . اين را بدانيد كه اين كار يكى ازبزرگترين زيانهاست ))(77) .
زبير بن بكّار(78) پس از نقل اين ابيات ، در ((الموفقيات )) مى نويسد: على بهدنبال عتبة بن ابى لهب فرستاد و سفارش كرد كه بار ديگر آن را بازگو نكند! و آنحضرت - عليه السّلام - فرمود: نزد ما سلامت دين محبوبتر از چيز ديگر است .
و نيز زبيربن بكّار در ((الموفقيات )) و بهنقل از او ابن ابى الحديد، در جلد دوم شرح نهج البلاغه مى نويسد: ابو سفيان از كنارخانه اى كه على در آن بود گذشت ، سپس ايستاد و گفت :
((اى بنى هاشم ! مواظب باشيد مردم در شما طمع نكنند. بويژه مردان قبيله تيم بن مره(ابوبكر) و عدى (عمر). خلافت در خانواده شماست و به سوى شما روى مى آورد. و هيچكس جز ابوالحسن على ، شايسته آن نيست . اى ابوالحسن ! كمربند خود را براى تصاحبخلافت محكم ببند؛ زيرا تو از هر نظر، شايسته اين امر هستى ))(79) .
ولى سخن ابوسفيان نزد على - عليه السّلام - وقعى نداشت . از جمله در پاسخ وىفرمود: ((پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - با من پيمانى بسته است و من بر آن پيماناستوارم )).
ابوسفيان هم او را رها كرد و براى ديدار عباس بن عبدالمطّلب به خانه او رفت و گفت :تو شايسته خلافت هستى و از هر كس به ارث برادر زاده ات سزاوارترى . دستت را بگشاتا با تو بيعت كنم . عباس خنديد و گفت : على آن را رها مى كند و عباس مطالبه مىنمايد! ابوسفيان هم با حالت يأ س بيرون رفت .
بارى ، بيعت ابوبكر به گفته خود آنها، لغزشى بود كه خداوند مسلمانان را از شرّ آنحفظ كرد. ولى اين نگاهدارى به دست اميرالمؤ منين - عليه السّلام - و با شكيبايى آنحضرت در برابر ناملايمات و چشم پوشى از مصائب و فدا نمودن حقش در راه زندهنگهداشتن اسلام ، انجام پذيرفت .
2 - عمر با سفارش ابوبكر خليفه مى شود!
دومين موردى كه ابوبكر و پيروانش ، در مقابل نصّ صريح ، اجتهاد كردند، هنگامى بودكه وفات ابوبكر فرا رسيد و سفارش نمود كه بعد از او عمر خليفه باشد!!
اميرالمؤ منين - عليه السّلام - در نهج البلاغه مى فرمايد: ((در حالى كه او در زمان حياتش، خلافت را اقاله مى كرد (و به زبان ، خود را از خلافت كنار مى كشيد و مى گفت مرا رهاكنيد كه با وجود على ، من كسى نيستم )، پس از مرگش ، اين منصب را براى ديگرى (عمر)تهيّه مى ديد و آن را مانند دو پستان شتر، ميان خود تقسيم نمودند))(80) .
عجب ! عجب ! مردى چيزى را از مالك آن به زور مى گيرد و آن را به هر كس كه خواستتفويض مى كند، بدون اينكه از كيفر فردا وحساب وعتاب سراى ديگر، واهمه داشتهباشد!!
گويى او فراموش كرده بود ، يا خود را به فراموشى مى زد كه پيغمبر ، خلافت بعداز خود را به على - عليه السّلام - و پس از او به امامان اولاد او واگذار نمود. و آنها يكىاز دو چيز سنگينى هستند كه هر كس به آنها چنگ زند گمراه نمى شود و كسى كه در امردين ، به روش آنها گام بر ندارد، به حق رهنمون نمى گردد.
اهل بيتى كه در كفّه ترازو، هموزن قرآن هستند و تا روز قيامت كه بر حوض كوثر برپيغمبر وارد شوند، از هم جدا نمى گردند.
خاندانى كه همانند كشتى نوح هستند كه هر كس در آن نشست نجات يافت و كسى كه از آنروى برتافت ، غرق گرديد.
و همچون باب حطّه بنى اسرائيل مى باشند(81) كه هر كس قدم در آن گذاشت ، آمرزيدهشد. و امان اهل زمين از عذاب الهى هستند. و باعث مصون ماندن امت از اختلاف در دين مىگردند. و هرگاه قبيله اى با آنها به مخالفت برخيزد، كارش به اختلاف مى كشد وبهصورت حزب شيطان درمى آيد...
و ساير نصوص صريحى كه شايستگى ائمّه طاهرين - عليهم السّلام - را براى خلافتبعد از پيغمبر، بر تمامى مردم ، ثابت مى كند. ما در كتاب ((المراجعات )) قسمتى از آنهارا آورده ايم (82) . به آنجا مراجعه كنيد(83) .
3 - فرماندهى زيد بن حارثه
جنگ موته (واقع در سرزمين شام ) در ماه جمادى الاولىسال هشتم هجرى ، روى داد . در اين جنگ ، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - زيد بن حارثه(غلام آزاد شده خود را كه فردى مسيحى از اهل شام بود ) به فرماندهى لشكر برگزيد وفرمود: اگر وى شهيد شد، جعفر بن ابيطالب فرمانده باشد . و اگر او هم به شهادترسيد ، عبداللّه بن رواحه فرمانده است .
اين موضوعى است كه مورد اتفاق همه مسلمانان است ، ولى شايد صحيح آن باشد كهبزرگان ما شيعه اماميه مى گويند و آن اينكه : اين امراى لشكر نخست جعفر بن ابيطالبو بعد از او زيد بن حارثه و پس از وى عبداللّه بن رواحه بوده است .
روايات ما در اين خصوص از عترت طاهره بسيار است .شاهد آن روايتى است كه محمد بناسحاق در كتاب ((مغازى )) از حسّان بن ثابت و كعب بن مالك انصارى از شعرى كه درمرثيه جعفر و ستايش وى به هنگام شهادتش گفته اند،نقل مى كند(84) .
ترتيب فرماندهى امراى مزبور، هر چه بوده ، آنچه مسلم است ، نصّ صريح پيغمبر راجعبه فرماندهى ((زيد بن حارثه )) است (85) ؛ خواه نفراول يا دوم يا سوم باشد. و دستورى است كه پيغمبر به لشكر و صحابه داد كه از وىاطاعت كنند.
بنابراين ، بعد از انتصاب وى ، ديگر معنا نداشت كه بعضى از اصحاب ، فرماندهىزيد را مورد نكوهش قرار دهند، مگر اينكه آنها اجتهاد انسان غير معصوم را درمقابل نص پيغمبر معصوم ، جايز بدانند!
علت اين جنگ اين بود كه پيغمبر يكى از اصحاب خود به نام حارث بن عمير ازدى را بهسفارت از جانب خود به سوى پادشاه بُصْرى (واقع در خاك شام ) اعزام داشت تا او رابه خداى يگانه و اطاعت پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - دعوت كند و مانند يك فرد مسلمانباشد.
ولى پيش از رسيدن به مقصد، ((شرحبيل بن عمر)) به وى برخورد و پرسيد كجا مىروى ؟ حارث گفت : قصد شام دارم .
گفت : شايد از فرستادگان محمد باشى .
گفت : آرى . شرحبيل دستور داد او را توقيف نمايند. سپس به دستور وى ، او را گردنزدند. و جز او هيچ يك از سفراى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بهقتل نرسيد.
چون اين خبر به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - رسيد، نيروى خود را براى جنگ مؤ تهبسيج كرد و امراى سه گانه را به ترتيب به فرماندهى آن منصوب داشت . و در اين جنگ، هر سه فرمانده يكى بعد از ديگرى ، با فداكارى و از جان گذشتگىقابل تحسين ، پيكار نمودند و به افتخار شهادتنايل گشتند. و با سه هزار نفر در مقابل دويست هزار سپاهى روم ، مقاومت نمودند...
4 - تخلّف از پيوستن به سپاه اسامه
يكى ديگر از مواردى كه خليفه اول در مقابل نصّ صريح پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله-، اجتهاد نمود و بر خلاف فرمان حضرت ، عمل كرد، ماجراى سپاه اسامة بن زيد بن حارثهبود. پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - اين سپاه را در دم واپسين خود، درسال يازدهم هجرى براى جنگ با روم در سرزمين شام و جبران شكست قبلى بسيج كرد. دراين مورد نيز نصوصى هست كه - خواهيم گفت - به آنعمل نكردند. اينك تفصيل ماجرا:
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - براى سپاه ((اسامة بن زيد)) اهميت زيادىقايل بود.به طورى كه به اصحاب دستور داد، خود را براى گرد آمدن در زير پرچم((اسامه )) مهيا سازند. و در اين باره به آنها تأ كيد بليغ فرمود.
آنگاه به منظور تقويت اراده وتحريك همّت آنان ، شخصاً بسيج نمودن آنها را به عهدهگرفت . و بدين گونه كليّه بزرگان مهاجر و انصار؛امثال ابوبكر، عمر، ابوعبيده جرّاح ، سعدبن ابى وقّاص و غيره را در سپاه اسامة بن زيدگِرد آورد. اين واقعه در سال يازدهم هجرى ، چهار شب مانده به آخر ماه صفر اتفاقافتاد(86) .
روز بعد پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اسامه را احضار نمود و فرمود: من تو رافرمانده اين سپاه نموده ام . هم اكنون آهنگ محلى كن كه پدرت در آنجا شهيد شده است . و بادشمنان خدا پيكار كن . با مردم اُبْنى (87) نبرد كن و كار را بر آنها سخت بگير. باشتاب حركت كن تا از وضع دشمن ، زودتر آگاه شوى . اگر خداوند تو را بر آنهاپيروز گردانيد، در ميانشان زياد توقّف مكن . راهنمايانى با خود ببر. و جاسوسان وپيشقراولان را پيشتر بفرست .
چون روز بيست و هشتم صفر فرا رسيد، عارضه بيمارىرسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - كه منجر به رحلت آن حضرت گرديد، آشكار گرديدو به دنبال آن تب نمود و بسترى شد. بامداد روز 29 وقتى حضرت ديد اصحاب از بسيجشدن كوتاهى مى ورزند، شخصاً به نزد آنها رفت و ايشان را ترغيب به حركت نمود.
سپس به منظور تحريك روح سلحشورى وتقويت اراده آنها،پرچم را با دست خود، براىاسامة بن زيد (فرمانده سپاه ) برافراشت و فرمود: ((به نام خدا و در راه او جهاد كن و باهر كس منكر خداست پيكار نما)).
آنگاه پرچم برافراشته را به دست ((بريده )) داد و ((جُرْف )) را لشكرگاه ساخت .اصحاب در آنجا نيز كوتاهى نشان دادند و با همه نصوص ‍ صريحى كه از آن حضرتمبنى بر وجوب تسريع در رفتن به مقصد، شنيدند و ديدند، ترتيب اثرى به آنندادند!!.
كليّه مورّخان و سيره نويسان اسلامى ، اتفاق دارند كه ابوبكر و عمر در سپاه اسامهبودند. اين موضوع را در كتب خود از مسلمات دانسته اند. و چيزى نيست كه مورد اختلافباشد. شما خواننده گرامى مى توانيد براى اطلاع به كتابهايى كه از اين لشكركشىسخن گفته است مانند: طبقات محمدبن سعد، تاريخ طبرى ، تاريخ ابن اثير، سيرهدحلانى و غيره مراجعه كنيد.
حلبى ، در جلد سوّم سيره خود آنجا كه از اين لشكركشى سخن مى گويد، داستان جالبىرا نقل مى كند كه عيناً در اينجا مى آوريم . او مى نويسد:
((وقتى مهدى عباسى وارد بصره شد،ديد مردم در ((هوش وذكاوت )) به اياس بن معاويهمَثَل مى زنند در حالى كه او پسر بچه اى بيش نبود، اما چهار صد نفر از علما و طيلسانپوشان پشت سرِ او قرار داشتند.
مهدى گفت : تف بر اين ريشها! آيا در ميان اينان كهنسالى نيست كه به جاى اين پسر بچه، جلو آنها بيفتد؟
سپس از ((اياس )) پرسيد: چند سال دارى ؟
او گفت : سن من به اندازه سن اسامة بن زيد است هنگامى كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله- او را به فرماندهى سپاهى برگزيد كه ابوبكر وعمر در آن بودند!
مهدى عباسى گفت : آفرين ! تو بايد هم پيشرو اينان باشى .
حلبى مى گويد: ((سن وى در آن موقع ، هفدهسال بود)).
گروهى از صحابه از انتصاب ((اسامة بن زيد)) در آن سن وسال كم ، به پيغمبر اكرم ايراد گرفتند همانطور كه قبلاً نيز فرماندهى پدرش((زيد)) را مورد نكوهش قرار دادند. با اينكه اين عده ديدند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليهوآله - شخصاً او را به اين منصب برگزيد و فرمود: تو را فرمانده اين سپاه نمودم . وبا اينكه تبدار بود، با دست خويش پرچم فرماندهى را برايش برافراشت ، مع الوصفهمه اينها مانع نكوهش آن دسته از صحابه ، از فرماندهى وى نگرديد و سخت به پيغمبر- صلّى اللّه عليه وآله - خرده گرفتند!
رسول اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - از نكوهشها و خرده گيريهاى آنان بشدت خشمگينگرديد(88) تا جايى كه در عين بيمارى و در حالى كه سر مقدس را از شدّت تب بستهو حوله اى به خود پيچيده بود، روز شنبه ، دهم ربيع الاوّل ، دو روز پيش از آنكه وفات كند (البته طبق رواياتاهل تسنّن ، زيرا مشهور ميان شيعه اين است كه حضرت در روز 28 صفر، زندگانى راوداع گفت ) به منبر رفت و - به طورى كه همه محدثين شيعه و سنّىنقل كرده اند و صدور آن را از آن حضرت اعتراف دارند - پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
((اى مردم ! اين چه سخنى است كه از بعضى از شما راجع به انتصاب ((اسامه )) از جانبمن ، سر زده است ؟ اين كه مرا در انتصاب ((اسامه )) مورد سرزنش قرار مى دهيد، تازگىندارد، قبلاً نيز در خصوص فرماندهى پدرش ، از من نكوهش ‍ نموديد! به خدا قسم ! زيدلياقت داشت كه فرمانده لشكر باشد و بعد از او نيز پسرش ‍ اين لياقت را دارد)).
آنگاه به آنها سفارش اكيد فرمود كه هر چه زودتر خود را به لشكرگاه اسامهبرسانند. متعاقب آن ، اصحاب ، دسته دسته با حضرت وداع نمودند و روى به لشكرگاهدر ((جرف )) نهادند. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نيز همچنان آنها را تشويق مى كردكه در رفتن شتاب كنند.
حتّى هنگامى كه بيمارى حضرت شدّت يافت نيز پيوسته مى فرمود: ((در تجهيز سپاهاسامه بكوشيد، سپاه اسامه را حركت دهيد، سپاه اسامه را روانه كنيد)) در حالى كه پيغمبراين سخنان را تكرار مى كرد، آن دسته از صحابه ، همچنان از رفتن استنكاف مى ورزيدندو سستى نشان مى دادند!
روز دوم ، يعنى دوازدهم ربيع الا وّل ، اسامه ، از لشكرگاه خارج شد و به حضور پيغمبر- صلّى اللّه عليه وآله - رسيد. حضرت دستور داد كه فوراً حركت كند و فرمود: به يارىخداوند بايد فردا حركت كنى . اسامه نيز با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - وداع نمود وبه لشكرگاه رفت .
سپس همراه عمر و ابوعبيده جرّاح نزد پيغمبر بازگشت . و هنگامى كه وارد خانه حضرتشد، پيغمبر در حال احتضار بود و لحظه اى بعد به جهان باقى شتافت (روحى وارواحالعالمين له الفداء).
سپاه نيز با پرچم وارد مدينه شد . سپس اصحاب تصميم گرفتند اعزام سپاه را به كلّىلغو كنند. موضوع را با ابوبكر در ميان گذاشتند و بر تصميم خود سخت اصرارورزيدند ! با اينكه اهتمام پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را در اعزام اين سپاه ديدند، وعنايت فوق العاده حضرت را براى تسريع در روانه ساختن آن و نصوص و سخنان پىدر پى او را در اين باره شنيدند؛ به طورى كه حضرت ، مترصّد اخبار آن بود و سعىبليغ براى اعزام آن به كار برد. و شخصاً اسامه را به فرماندهى آن منصوب داشت وپرچم او را با دست خود برافراشت و فرمود: بامداد فردا به يارى خداوند حركت كن .
اگر خليفه (ابوبكر) مانع نبود، بقيه اصحاب تمام لشكر را به شهر برمىگردانيدند و پرچم را پايين مى كشيدند، ولى ابوبكر به اين كار تن در نداد. وقتىصحابه ديدند كه وى مصمم است سپاه اسامه را اعزام دارد، عمر بن خطّاب آمد و از طرفانصار (اهل مدينه ) از وى خواست كه اسامه را از فرماندهى سپاهعزل كند وديگرى را به جاى وى منصوب بدارد ؛ ولى ابوبكر صلاح نديد(89) و ازعزل اسامه و جلوگيرى از اعزام لشكر ، امتناع ورزيد ، تا جايى كه محاسن عمر را گرفت(90) وگفت : اى پسر خطّاب !مادرت به عزايت بنشيند، كاش تو را نزاييده بود. پيغمبراو را فرمانده سپاه نموده و تو به من مى گويى او راعزل كنم ؟!!
سرانجام سپاه را اعزام داشتند. اسامه با سه هزار جنگجو كه هزار رأ س ‍ اسب در اختيارداشتند، از اردوگاه به حركت درآمد.
همانگونه كه پيامبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمان داده بود، اسامه به مردم ((ابنى ))حمله برد و طى جنگ نمايانى ، توفيق يافت وقاتل پدرش ‍ (زيد بن حارثه ) را به قتل رساند. در اين جنگ ، حتى يك نفر از مسلمانانكشته نشد. اسامه در آن روز سوار اسب پدرش بود. و شعار آنها ((يا منصور امّت ))؛ يعنىهمان شعار پيغمبر در جنگ بدر بود. هنگام تقسيم غنايم ، اسامه دو سهم به سواره ها و يكسهم به پيادگان اختصاص ‍ داد و خود نيز يك سهم برداشت !
هنگامى كه پس از گفتگوى مفصّل ، سپاه ((اسامه )) از مدينه خارج شد ، گروهى ازكسانى كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آنها را مأ مور ساخت در سپاه او قرار گيرند وتحت فرماندهى او به ميدان جنگ بروند ، از رفتن سرپيچى نمودند! در صورتى كه بهگفته شهرستانى (91) - در مقدمه چهارم كتابملل و نحل - پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به اصحاب فرمود: ((در سپاه اسامه گِردآييد، خدا لعنت كند كسى را كه از آن سر باز زند))!(92) .
علت اينكه آنها نخست از حركت با سپاه اسامه كوتاهى نشان دادند و در پايان نيز از رفتنسر باز زدند، اين بود كه مى خواستند پايه هاى سياست خود را محكم كنند، و به آن سرو سامانى ببخشند. و اين عمل را بر نصّ صريح و دستور اكيد پيغمبر - صلّى اللّه عليهوآله - مقدّم داشتند؛ زيرا مى ديدند كه اين كار، براى حفظ موقعيت سياسى شان لازم است ؛چون مى دانستند كه اعزام سپاه با كوتاهى آنان و امتناع ايشان از رفتن ، منتفى نمى شود،ولى اگر آنها قبل از وفات پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به جنگ بروند، خلافت ازدستشان بيرون خواهد رفت .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هم مى خواست پايتخت از وجود آنان خالى بماند، تا پساز وى راه براى خلافت اميرالمؤ منين على بن ابيطالب - عليه السّلام - كاملاً هموار گردد.و هنگامى كه آنها مراجعت كردند، در عمل انجام يافته قرار گيرند و از كشمكش و اختلاف ،بر كنار بمانند.
علت اينكه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - اسامه ؛ جوان هفده ساله (93) را بهفرماندهى آنها منصوب داشت ، اين بود كه مى خواست جلو تندروى برخى را بگيرد. وسركشان آنها را مطيع سازد و از اختلافات بعدى مأ مور، نسبت به آمر، جلوگيرى بهعمل آورد.
ولى آنها پى به منظور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بردند، و نخست از فرماندهىجوانى چون اسامه ، نكوهش كردند و سپس از رفتن با وى كوتاهى نشان دادند، به طورىكه تا حضرت زنده بود از لشكرگاه مدينه حركت نكردند. پس از آن نيز سعى كردنداعزام لشكر را ملغى كنند و پرچم را از دست اسامه بگيرند و او رامعزول سازند. و در پايان نيز بسيارى از ايشان از پيوستن به لشكر امتناع ورزيدند كهقبل از همه ابوبكر و عمر بودند.
بنابراين ، پنج موضوع در ماجراى سپاه اسامه بود كه آنها به آن نصوص ‍ صريحعمل نكردند؛ چون مى خواستند رأ ى خود را در امور سياسى حفظ كنند و درمقابل نصّ پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، اجتهاد نمايند.
شيخ الاسلام البشرى (رئيس وقت جامع الازهر) در يكى از مراجعات ما از طرف آنها عذرآورده است كه : هر چند پيغمبر، ايشان را ترغيب فرمود كه در اسرع وقت به سپاه اسامهبپيوندند و چنان كار را بر آنها سخت گرفت كه وقتى پرچم را به دست اسامه دادفرمود: فردا به سوى اهل ((ابنى )) روانه شو. و به وى مهلت نداد كه تا عصر بماند.و تأ كيد فرمود كه در حركت شتاب كند،ولى حضرت بلافاصله بيمار شد،به طورى كهبيم آن داشتند كه مرگش فرا رسد. از اين رو اصحاب نمى توانستند پيغمبر - صلّى اللّهعليه وآله - را در آن حال رها كنند. لذا در لشكرگاه صبر كردند تا ببينندحال مزاجى حضرت چه خواهد شد!!!
اين هم از كثرت علاقه آنها به پيغمبر و توجه دلهاى ايشان به آن حضرت بود. علتكوتاهى آنها از پيوستن به سپاه اسامه نيز به خاطر انتظار دو منظور بوده است :

next page

fehrest page

back page