بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب مطلوب کل طالب‏, دکتر محمود عابدى ( )
 
 

بخش های کتاب

     Fehrest -
     72289300 -
     72289301 -
     72289302 -
     72289303 -
     72289304 -
     72289305 -
     72289306 -
     72289307 -
     72289308 -
     72289309 -
     72289310 -
     72289311 -
     72289312 -
     72289313 -
     72289314 -
     72289315 -
     72289316 -
     72289317 -
     72289318 -
 

 

 
 
لا لباس اجمل من السلامة.

(نيست هيچ پوشيدنى نيكوتر از سلامت.) - س: پوشش خوبتر، م: بهتر ?

معنى اين كلمه به تازى:
السلامة للانسان اصفى شربة يحتسيها، و اضفى حلة يكتسيها.
معنى اين كلمه به پارسى:
چون مردم كاس صحت نوشيد و لباس سلامت پوشيد، - ص: مرد ? - اس: نوشند، پوشند ? - اس: نوشند، پوشند ? مى‏بايد كه قناعت كند و گرد افزونى نگردد تا به سبب طمع فاسد و- اس: بگرد ? طلب زايد، آن جام صحت و جامه سلام را به باد ندهد.- ص: لباس ? - م: ندهند ?
شعر:
مرد را، گر ز عقل با بهره است - هيچ كسوت به از سلامت‏- اس: بهره بود، م: اگر از عقل مرد بابهره است ? نيست‏
به سلامت اگر نباشد شاد - كسوت او بجز ندامت نيست‏
- دستور معالم / 34، الاعجاز / 35 (هر دو...من العافيه))، شرح غرر و درر: ش 10635، المناقب / 375.
لا داء اعى من الجهل.

(نيست هيچ دردى بى درمان‏تر از نادانى.) - اس: - ((هيچ)) ?

معنى اين كلمه به تازى:
الجهل ليس لدائه علاج، و لا لظلمائه سراج، و لا لغمائه انفراج.-ك س اس: لظلمائه، م: لظلامته (!) ?
معنى اين كلمه به پارسى:
هر كه را جهل در غريزت مركوز شد، و نادانى در جبلت سرشته گشت،- اس: پيوسته، ص: او سرشته ? نصيحت هيچ عاقل و موعظت هيچ فاضل او را سود ندارد، و هرگز- م: جهل در خلقت غريزى مكدود بود و نادانى در طينت و جبلت مسدود(!) ? دامن از جهالت و آستين از ضلالت نگذارد. - س: به جاى هر دو ((از)) ((اين)) ص اس ((آن)) متن موافق ((ز)) ((ع)) ((م)) ? - اس: وانگذارد، م: در نتواند كشيد لاتبديل لخلق الله ?
شعر:
علم درى است نيك با قيمت - جهل دردى است سخت بى درمان‏
نيست از جهل جز شقاوت نفس - نيست از علم جز سعادت جان‏
-الاعجاز / 29، المناقب / 375، شرح غرر و درر: ش 10629 (لاداء ادوء من الحمق)
لا مرض اضنى من قلة العقل.

(نيست هيچ بيمارى نزارتر از اندكى‏- س: رنجى ? - چنين است در جميع نسخ ? عقل.)- اس: خرد ?

معنى اين كلمه به تازى:
قلة العقل اشد الم و اشق سقم، قيل لواحد: ((استراح من لا عقل‏- م: الما...سقما ? له)) قال: ((لا ، بل مستراح من لا عقل له.)) - ص: - ((قال لا)) ? - س: - ((بل...)) ?
معنى اين كلمه به پارسى:
هيچ بيمارى صعب‏تر از كم خردى نيست، به سبب آن كه مردم صحيح آن باشد كه از اوافعال قويم و اعمال مستقيم صادر- ص: باشند ? - ص: ايشان ? - اس: - ((قويم)) ? - ص: اقوال مستقيم، اس: + ((و اقوال قويم)) ? گردد، و هيچ كم خرد برين گونه نيست‏- م: ظاهر شود ? - س: - ((كم)) ? ، پس هيچ كم خرد صحيح نيست. - ص: نباشد (در هر دو مورد) ? - ص: نباشد (در هر دو مورد) ?
شعر:
اى كه روز و شب از طريق علاج - در فزونى جسم و جان خودى‏
پاره‏اى در خرد فزاى كه نيست - هيچ بيماريى چو كم خردى‏
- الاعجاز / 29، شرح غرر و درر: ش 10763، المناقب / 375.
لسانك يقتضيك ما عودته.

(زبان تو تقاضا مى‏كند ترا آن چه عادت كرده‏اى‏- س اس: - ((ترا)) ? تو آن را.)- س: كردى ? - اس: او ?

معنى اين كلمه به تازى:
عود لسانك من القول اجمله و من الخير اكمله، فانك ان عودته الشر لم تامن ان تبدر منه او تصدر عنه، على موجب عادتك لا على موجب ارادتك، كلمة شر تكدر كاسك، بل تطير راسك.
معنى اين كلمه به پارسى:
زبانرا بر نيك خوى بايد كرد، و بر بدخوى نبايد كرد، چه روا بود كه به‏- ص: خويى عادت ? - م: بنيك خو بايد كردن ? حكم عادت بر زبان، در موضعى نازك، از آن بد كه بر آن خوى‏- س: بر ? - ص: - ((بر آن))، اس: بدان ? كرده باشد، كلمه‏اى رود كه خداوند زبان را زيان دارد. - م: بر زبان رود ? - اس: - ((كه)) ?
شعر:
بر نكو خوى كن زبانت را - كان رود بر زبان كه خوى كند
خويش ار بر بدى كنى، روزى - پيش خلقت سياه روى كند- س: خويشتن از بدى كنى، اس: با خويش ار تو بدى كنى (!)، م: خوى خود را چو بد كنى، متن موافق، ((ص)) ((ز)) ?
- الاعجاز / 29، شرح غرر و درر: ش 7611، المناقب / 375.
المرء عدو ما جهله.

(مرد دشمن است آن چيزى را كه نداند.- اس م: - ((چيزى)) ? )- س: ندانست آن را ?

معنى اين كلمه به تازى:
المرء اذا لم يعرف علما قرع مروته، و مزق فروته، و ذم اربابه و عادى اصحابه.
معنى اين كلمه به پارسى:
هر كه علمى را نداند پيوسته در پوستين آن علم افتاده بود و اصحاب‏- س: - ((را)) ? - م: باشد ? آن علم را بد مى‏گويد و مذمت مى‏كند. - اس: را بدى ? - م: - ((و مذمت...)) ?
شعر:
مردمان دشمنند علمى را - كه زنقصان خود ندانندش‏- ص: منكرند ? - م: تقصير ?
علم اگرچه خلاصه دين است - چون ندانند كفر خوانندش‏
- نهج البلاغه حكمت 172 و 438 (الناس اعداء ما جهلوا)، الاعجاز / 29، المناقب / 375.
رحم الله امرء عرف قدره و لم يتعد طوره.

(رحمت كناد خداى بر آن مرد كه بشناخت اندازه‏- س: مردى را، م: مرد را ? خويش، و در نگذشت از حد خويش.) - س: ((و نه....)) ظاهرا در هامش بوده و در عكس محو است ?

معنى اين كلمه به تازى:
رحم الله امرء عرف انه فطر من صلصال لا من سلسال، و خلق من ماء مهين لا من ماء معين، فلم يتكبر على اقرانه، و لم يتجبر على اخوانه.
معنى اين كلمه به پارسى:
مردم را چنان بايد بود كه قدر خويش بداند و- ص: مرد ? - م: بدانند، نگذارند ? از اندازه خويش در نگذرد، تا هم از خالق رحمت يابد و هم از- م: بدانند، نگذارند ? - س: - ((خالق)) ? - م: يابند ? خلايق مدحت.
شعر:
رحمت ايزدى بر آن كس باد - كه عنان در كف جنون ننهد
قدر خود را بداند و هرگز - قدم از حد خود برون ننهد- ص: پاى ?
- الاعجاز / 29، شرح غرر و درر: ش 5204، المناقب / 375.


next page

fehrest page

back page