بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب گلشن ابرار جلد 2, جمعى از پژوهشگران حوزه علمیه قم ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ABRAR001 -
     ABRAR002 -
     ABRAR003 -
     ABRAR004 -
     ABRAR005 -
     ABRAR006 -
     ABRAR007 -
     ABRAR008 -
     ABRAR009 -
     ABRAR010 -
     ABRAR011 -
     ABRAR012 -
     ABRAR013 -
     ABRAR014 -
     ABRAR015 -
     ABRAR016 -
     ABRAR017 -
     ABRAR018 -
     ABRAR019 -
     ABRAR020 -
     ABRAR021 -
     ABRAR022 -
     ABRAR023 -
     ABRAR024 -
     ABRAR025 -
     ABRAR026 -
     ABRAR027 -
     ABRAR028 -
     ABRAR029 -
     ABRAR030 -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     FOOTNT03 -
     FOOTNT04 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

مكتب توحيد
زنان نيمى از پيكر جامعه اند. رژيم پهلوى با ترويج فحشا و بى بندبارى نيمى ازنيروى فعال جامعه را از سازندگى كشور، دور ساخته بود. افكار كمونيستى دردانشگاهها غوغا مى كرد. آية الله قدوسى درسال 1352 با تاءسيس ((مكتب توحيد)) در قم ، گام بزرگى براىتحصيل علوم اسلام خواهران برداشت . قدوسى بار تجربه موفق اداره مدرسه حقانىتوانست كانونى براى تربيت خواهران متعهد و متخصص فراهم سازد. بسيارى از خواهراندر اين مركز با علوم اسلامى آشنا شده ، سپس به تبليغ فرهنگ اسلامى و هدايت زنانجامعه پرداختند.
پيشتازان عدالت اسلامى
آية الله قدوسى همراه روحانيت مبارز در برپايى راهپيماييها نقش رهبرى داشت .
او در كميته استقبال از امام ، بسيار زحمت كشيد. پس از پيروزى انقلاب ، از سوى امامماءموريت يافت تا در دادگاههاى انقلاب به قضاوت بپردازد. چه اينكه بسيارى از مسؤولان بلند پايه رژيم پهلوى ، فرماندهان ارتش و ساواك كه در شهادت هزاران نفر نقشداشتند، دستگير شده بودند.
مدتى بعد وى از سوى امام ماءمور اداره امور ستاد انقلاب اسلامى در قم مى شود و با ورودامام به قم ، آية الله قدوسى در دفتر ايشان به خدمتمشغول مى شود.
آن روزها دادگاههاى انقلاب در شهرها، بدون هماهنگى با يكديگر كار مى كردند.اوايل پس از انقلاب ، به دليل فروپاشى رژيم ، اركان ادارى كشور از هم پاشيده شد.بنابراين نياز بود كه دادگاههاى انقلاب در يك هدف مشترك قرار بگيرند و سازماندهىشوند. بدين علت امام خمينى ، در سال 1358، آية الله قدوسى را به دادستانىكل انقلاب بر مى گزيند. محاكمه ساواكيها، مسؤ ولان رده بالاى رژيم پهلوى وضدانقلابيون بر عهده دادگاههاى انقلاب بود.
گروه التقاطى فرقان با ترور آية الله مطهرى و برخى از سران سياسى - فرهنگىخطر بزرگى براى انقلاب بود. آية الله قدوسى توانست با كمك سپاه پاسدارانانقلاب اسلامى ، اعضاى اين گروهك ضد انقلاب را شناسايى و دستگير نمايد.
آية الله قدوسى در طول مدت تصدى رياست دادستانى انقلاب ، از مزاياى قانونىشغل خود استفاده نكرد. او حتى حاضر نشد در منزل مصادره اى كه در اختيارش گذاشتهبودند، اقامت كند. مى گفت : ((بگذاريد جنازه ام را ازمنزل مصادره اى بيرون نياورند.)) سرانجام ؛ اصرار دوستان بر سكونت درمنزل مصادره اى را نپذيرفت و منزلى اجاره كرد.
رياست قوه قضائيه پس از تصويب قانون اساسى ، به شوراى عالى قضايى سپردهشد. آية الله قدوسى نيز عضو شوراى عالى قضايى بود. او با همفكرى شهيد بهشتىتوانست وضعيت نابسامان قوه قضائيه را سروسامان بخشد. آية الله قدوسى بر اينباور بود كه بايد تغييرات اساسى در نظام قضايى كشور انجام پذيرد. او مى گفت :با تغييرات ظاهرى و عوض ‍ كردن چند مهره نمى توان دادگاه و قوه قضايى اسلامىايجاد كرد. قوه قضائيه و دادگسترى كه از رژيم طاغوت باقى مانده است ، سرتاسر آنخراب است ؛ از قوانين قضايى گرفته تا سيستم ادارى و بسيارى از افراد آن .
قدوسى براى دادگاهها و دادسراهاى انقلاب قوانين و مقررات ويژه اى تهيه كرده هماره بامجلس شوراى اسلامى در ارتباط بود، با سعى او كميسيون ويژه اى در مجلس براى وضعقوانينى اسلامى براى قوه قضائيه ، تاءسيس ‍ شد هرگاه به مشكلى بر مى خورد و هيچراهى براى بر طرف كردن آن پيدا نمى كرد، نزد امام خمينى مى رفت و از ايشان نظر مىخواست .
آية الله قدوسى در دورانى پرآشوب كه گروهكهاى ضدانقلاب فاجعه مى آفريدندليبرالها به پشتيبانى رئيس جمهور، بنى صدر بسيارى از مسؤ وليتهاى كليدى كشور رادر دست داشتند، به سروسامان دادن نظام قضايى كشور پرداخت .
وصل جانان
محمد حسن ، فرزند بزرگ آية الله قدوسى دانشجوى رشته جامعه شناسى دانشگاه مشهددر 17 شهريور 1357، در مشهد زخمى شد و پس از پيروزى انقلاب اسلامى در تاءسيسانجمن اسلامى دانشگاه مشهد بسيار فعال بود. با شروع جنگ تحميلى ، به جبهه رفت و درپانزدهم دى 1359 در هويزه به شهادت رسيد. آية الله قدوسى پس از شنيدن خبرشهادت فرزند، در حالى كه قطرات اشك از چشمانش جارى بود به همسرش مى گويد:
((مواظب باش براى چيزى كه در راه خدا داده اى ، طاقت خود را از دست ندهى و ضجه و نالهنكنى !))
شهادت آية الله بهشتى و 72 تن از ياران انقلاب در هفتم تير 1360، براى آية اللهقدوسى كه بيش از بيست سال با او آشنايى داشت بسيار دردآور بود. قرار بود آية اللهقدوسى هم در آن جلسه شركت كند، اما خداوند نخواسته بود كه آن روز پيمانه عمرشبه سرآيد.
هنوز يك ماه از شهادت آية الله بهشتى نگذشته بود، كه فاجعه انفجار نخست وزيرى وشهادت رجايى و باهنر، ضربه اى سهمگين بر روح آية الله قدوسى وارد مى سازد.
آية الله قدوسى در انتظار شهادت بود. بسيارى از دوستان قديمى و صميمى اش بهفيض شهادت نايل شده بودند. سرانجام او نيز به آرزوى خود رسيد و در صبح شنبه ،14 شهريور 1360، يك هفته پس از شهادت شهيدان رجايى و باهنر، با بمبى كه منافقيندر دادستانى كار گذاشته بودند، به شهادت رسيد و به ياران خود پيوست .
امام خمينى در پيام به مناسب شهادت آية الله قدوسى مى نويسد:
بسم الله الرحمن الرحيم
انا الله و انا اليه راجعون
با كمال تاءسف و تاءثر، حجة الاسلام شهيد قدوسى به دوستان شهيد خود پيوست .شهيدى عزيز كه ساليان دراز در خدمت اسلام بود و اخيرا مجاهدات او در راه انقلاب برهمگان روشن است . اينجانب ساليان طولانى از نزديك با او سابقه داشتم و آن بزرگواررا به تقوا و حسن عمل و استقامت و تعهد در راه هدف مى شناختم . شهادت بر او مبارك ، وفوزالى الله و خروج از ظلمات به سوى نور بر او ارزانى باد...
علامه طباطبايى
متوفاى : 24/8/1360 ش .
ميزبان معرفت
احمد لقمانى
سپيده سيادت
روزهاى ماه ((ذيحجه )) 1321ق . يكى از پس از ديگرى مى گذشت و دلهاى شيفتگان بيتالله در هواى حرم الهى ((لبيك شوق )) سر مى داد. ياد عرفات و نام مشعر عطش ديداربه جانها داده بود.
ناگاه ((كعبه كرامت الهى )) زيبا چهره اى نورانى را در آغوش پدر و مادرى مهرباننهاد. گويى بار ديگر ((زمزم )) لطف خداوندى رخ نشان داده است .
آرى طفلى ديده به جهان گشود كه نور سيادت بر سيماى بلورينش آينده اى روشن را خبرمى داد. نام او را ((محمد حسين )) نهادند و آن را به تبرك نام ((جد و فرزند)) مايهبركت شمردند. زيرا خاندان محمد حسين ، خانواده اىاصيل بود كه هماره بيرق بزرگى در دست داشته و شهر تبريز لبريز از نام آنانبوده است .
((سراج الدين عبدالوهاب )) جد معروف اوست كه با وساطت وى ، نبرد خونين دولت ايرانعثمانى ، در سال 920 قمرى پايان يافت و ((مرحوم ميرزا محمد تقى قاضى طباطبايى)) شخصيت ديگرى است كه از قرنها پيش تا كنون شرافت و بزرگوارى را از آن خاندانبزرگ قاضى طباطبايى تبريز كرده است .
طفوليت و توفان حوادث
دوران كودكى ((محمد حسين )) با توفان حوادث و بلا همراه بود. بيش از پنج بهار ازعمر عزيزش نگذشته بود كه ما درس مهربان و با فضيلت را از دست داد. بغض غم واندوه بى مادرى او را رها نكرده بود كه گرد يتيمى بر وجودش سنگينى كرد و از ديدنروى پدر محروم شد. همراه با بردار كوچكتر خود تنها ماند اما هماره دست لطف خداوندىسايه بان مرحمتى بر سر او بود. مدت زيادى ازتحصيل او نمى گذشت كه علاوه بر قرآن مجيد، كتابهاى گلستان ، بوستان ، اخلاقمصور، تاريخ معجم ، ارشادالحساب ، نصاب الصبيان و ديگر كتابهاىمتداول در مدارس آن روز را فراگرفت .
صوف و نحو و معانى و بيان را نزد استاد خويش مرحوم شيخ محمد على سرابى آموخت وپس از آن با گامى بلند و همتى فراتر، سطوح عالى در فقه ،اصول ، فلسفه و كلام را در زادگاه خود نزد اساتيد آن خطهتحصيل كرد. روح لطيف او، ذوقى هنرى به وى بخشيده بود دستمايه اى كه با كمك آنتوانست خوشنويسى را در اوان عمر خود از آقا ميرزا على نقى بياموزد.
با سپرى شدن ايام تلخ و ناكامى طفوليت ، شكوفه هاى رشد وتكامل بر شاخسار وجود سيد محمد حسين نمايان شد. وى ازسال 1297 ش . تا 1304 علوم بسيارى آموخت . در اين مدت ، تمامى درسهاى مربوط بهسطح را فراگرفت و با شور و شوق بسيارى كتابهاى مربوط به ادبيات ، فقه ،اصول ، كلام و معارف اسلامى را آموخت .
او خود از روزگار تحصيل خود چنين بازگو مى كند:
((در اوايلتحصيل كه به نحو و صرف اشتغال داشتم علاقه زيادى به ادامهتحصيل نداشتم و از اين روى هر چه مى خواندم نمى فهميدم ... پس از آن يك بار عنايتخدايى دامنگيرم شده ، عوضم كرد. در خود يك نوع شيفتگى و بى تابى نسبت بهتحصيل كمال حس نمودم ؛ به طورى كه از همان روز تا پايانتحصيل كه تقريبا هيجده سال كشيد هرگز نسبت به تعليم و تفكر، احساس خستگى ودلسردى نكردم و زشت و زيباى جهان را فراموش كردم ... در خورد و خواب و لوازم ديگرزندگى ، به حداقل ضرورى قناعت نموده ، باقى را به مطالعه مى پرداختم بسيار مىشد - بويژه در بهار و تابستان - كه شب را تا طلوع آفتاب با مطالعه مى گذراندم...))(906)
عشق و شور به تحصيل و تكامل استاد را بر آن داشت كه از شهر خويش رو به سوى ،سيناى اسرار ((نجف اشرف )) هجرت كند. تا از شراب عشق على عليه السلام جامىنوشيده و طريق معرفت و راه رستگارى را بهتر و بيشتر بپيمايد.
با اولين نگاه به قبه و بارگاه اميرالمؤ منين آخرين كلام خويش را زده و مى فرمايد:
((يا على ! من براى ادامه تحصيل به محضر شما شرفياب شده ام ولى نمى دانم چهروشى پيش گيرم .. از شما مى خواهم كه در آنچه صلاح است ، مرا راهنمايى كنيد)).
چند روزى نمى گذرد كه نصرالله و يارى الهى به دست مولاى متقيان به سوى استاد مىآيد. شخصيت وارسته اى چون حاج ميرزا على آقا قاضى ((قدس سره )) به سراغ وىآمده و خطاب به او اينگونه مى گويد:
((كسى كه به قصد تحصيل به نجف مى آيد؛ خوب است علاوه برتحصيل ، از فكر تهذيب خود غافل نماند.))
كيمياى وجود مرحوم قاضى ، روح و روان استاد را دگرگون كرده و برنامه اى روشن ونورانى براى آينده او ترسيم مى كند. از آن روز كتابى ديگر از زندگى استاد فرزانهباز مى شود كه صفحه آغازين آن با اين جمله شروع مى گردد:

علم نبود غير ((علم عاشقى ))
مابقى تلبيس ابليس شقى (907)

طلوع عشق و انديشه
مفسر فرزانه مدت يازده سال در كنار مرقد نورآفرين اميرالمؤ منين عليه السلام كسب علمكرده وى خوشه چين زبر دست بود كه بيشترين استفاده را از فرصت فراهم آمده نمود.فقه ، اصل ، فلسفه ، رياضيات ، رجال را از محضر اساتيدى والامقام فراگرفت .بزرگانى چون : آية الله نائينى ، سيد ابوالحسن اصفهانى ، سيد حسين بادكوبه اى ،سيد ابوالقاسم خوانسارى ، حجت ، حاج ميرزا على ايروانى و ميرزا على اصغر ملكى .
سر سلسله اساتيد ايشان مرحوم قاضى است . شخصيتى كه (( سيد محمد حسين )) را((علامه )) كرد. جام وجود اين انسان پاك را جرعه هاى حيات ابدى و معنويت جاودانهبخشيد. مرحوم علامه پيرامون استاد خود مرحوم قاضى چنين مى فرمايد:
((ما هر چه داريم ... از مرحوم قاضى داريم . چه آنچه را كه درحال حياتش ‍ از او تعليم گرفتيم و از محضرش استفاده كرديم و چه طريقى كه خودمانداريم و از مرحوم قاضى گرفته ايم )).
بازگشت به تبريز
دست تقدير، رجعت فرزانه انديشمند را رقم زد. پس از سالها اندوختن معارف ناب ، درسال 1314 ش . مجبور به بازگشت به زادگاه خويش گرديد. دوران تلخ ‌كامى و غربتاز مهد علم و دانش از اين زمان شروع شد اما مدتى نگذشت كه لطف خفى الهى خود را ازسراپرده حكمت خداوندى نشان داد. كار تدريس و تحقيق شروع شد و اولين غنچه هاى((الميزان )) با نمودى در ((بحارالانوار)) بر شاخسار علامه روييد.
هجرت به قم
دوران ده ساله اقامت علامه در تبريز همراه با تدريس و تاءليف سپرى شد و فصلى جديداز حيات وى را فراهم كرد. تا اينكه ((فيض روح القدس )) بار ديگر مدد فرمود و باآمدن چنين آيه اى در استخاره ، علامه راهى قم گرديد:
ععع ((هنالك الولايه لله الحق هو خير ثوابا و خير عقبا)). عععع (908)
(در آنجا، يارى به خداى حق تعلق دارد. اوست بهترين پاداش و بهترين فرجام )
و آن روز حوزه علميه قم از ضربات سهمگين رضاخان رهايى يافته بود و با حضورآيات و مراجع بزرگوار چون آية الله بروجردى انسجام بيشترى پيدا كرده بود،فرصتى طلايى فراهم آمده بود تا علامه طباطبايى ، نيازهاى جامعه را سنجيده و بر طبقآنها، برنامه اى منظم و كارآمد تنظيم كند. تفسير و فلسفه درسهايى بود كه - براساس احساس وظيفه علامه - شروع شد و تعجب بسيارى را برانگيخت چراكه تدريستفسير دانشى به دور از تحقيق تلقى مى شد اما پشتكار و اخلاص علامه كار را بدانجارساند كه ((الميزان )) حاصل سالهاى تلاش و تدريس گرديد.
درس فلسفه نيز در آن عصر خوشنام نبود. از اينرو تلاشهاى بسيارى درتعطيل اين درس انجام مى شد اما رفتار مؤ دبانه استاد و برخورد مهربانانه آية اللهالعظمى بروجردى ابرهاى تيره سوء تفاهم ها را كنار زد و سعايتها را بى اثر نمود.(909)
به هر روى تشكيل جلسات عمومى و خصوصى اين عالم فرهيخته و حضور شاگردانانديشمندى چون آية الله مطهرى باعث نقد و بررسى فلسفه هاى غربى - خصوصاماترياليسم ديالكتيك - گرديد و آثار و بركات جاودانه اى در تدوين كتب فلسفى بههمراه خود آورد.
... هر روز كه سپرى مى شد ابعاد علمى و چهره چشمگير علامه بيشتر از گذشته نمايانمى شد. شعاع شخصيت اين استاد فرزانه بهداخل كشور محدود نگرديد، بلكه انديشمندان بسيارى را به سوى خويش كشاند و در تمامابعاد اسلام به بحث و گفتگو با آنان منجر شد. اين عظمت بدانجا انجاميد كه دولت آمريكاتوسط شاه ايران از علامه دعوت رسمى كرد تا در دانشگاههاى آن كشور ((فلسفه شرق)) را تدريس نمايد! روح بلند و بينش كم نظير علامه دست رد به آنهمه اصرار زد. اوزندگى محقرانه در قم و جلسات درس با طلاب و تربيت شاگردانىفاضل را بر تمامى ظواهر فريبا ترجيح مى داد.(910)
يادگارهاى ماندگار
((انبوه دانش )) و ((كيمياى ايمان )) علامه آثارى گرانبها و جاودانه بسان مشعلىفروزان فرا راه دانش پژهان آفريد كتابهايى چون :
1. تفسيرالميزان
دائرة المعارفى از معارف و در بردارنده بحثهاى اعتقادى ، تاريخى ، فلسفى ، اجتماعىو... با تكيه بر قرآن كريم . اثرى سترگ كه استاد شهيد مطهرى 60سال يا100 سال ديگر زمان درك عمق و ارزش اين كتاب مى داند. (911) اين كتابثمرهاى كم نظير از بيست سال تلاش شبانه روزى علامه است . نقطه آغازين اين تاءليفبه بركت غور و ژرف نگرى در روايات بحارالانوار بود علامه سبك اين تفسير را ازمرحوم قاضى آموخت و در قم عملى ساخت .
2. بداية الحكمة
كتابى كه يك دوره تدريس فشرده براى دوستداران علوم عقلى در قم و سپس دانشگاههاىكشور گرديد.
3. نهاية الحكمة
اين اثر براى تدريس فلسفه با توضيحى بيشتر، عمقى افزونتر و سطحى عالى ترتدوين شده است .
4. اصول فلسفه و روش رئاليسم
بينش علامه پيرامون نظرات ماديون و ماترياليستها باعث فراهم آوردن اين اثر گرديدبركت اين كتاب موجب هدايت بسيارى از جوانان مسلمان و نجات آنان از هلاكت كفر و الحادشد. اثرى كه پاورقيهاى استاد مطهرى عنايتى افزون بدان بخشيده است .
5. حاشيه بر كفايه
كتابى اصولى پيرامون قوانين استنباط است كه بتازگى چاپ شده است .
6. شيعه در اسلام
دوره اى كامل از اعتقادات و معارف شيعه در اين اثر نفيس به چشم مى خورد.
7. مجموعه مذاكرات با پروفسور هانرى كربن
او كه محققى فرانسوى است پيرامون چگونگى شيعه و مباحث اعتقادى و... مذاكراتى باعلامه داشته كه در اين كتاب وجود دارد.
8. خلاصه تعاليم اسلام
خلاصه آنچه هر مسلمان متعهد بايد از آن آگاهى داشته و خود را بدان زينت دهد، در اين اثربيان شده است .
9. روابط اجتماعى در اسلام
انسان و اجتماعى و رشد اجتماعى او، پايه زندگى اجتماعى ، آزادى در اسلام و... مباحثىاست كه در اين كتاب بدانها پرداخته شده است .
10. بررسيهاى اسلامى
مجموعه اى است زرين از مقالات استاد كه بسان دائره المعارفى از معارف ناب اسلامى جمعآورى شده است .
11. آموزش دين
كتابى در قلم روان و مطالبى لازم و ضرورى است كه براى دانش آموزان نوشته شده است.
12 و 13 و 14- رساله انسان قلب از دنيا، در دنيا و بعد از دنيا
اين كتاب كه اكنون با نام ((انسان از آغاز تا انجام )) ترجمه شده است مباحثى مفيد ازعوالم سه گانه ماده ، مثال و عقل مطرح كرده و پيرامون شبهات و دغدغه خاطر جوانانمطالبى بسيار مفيد و لازم ارائه كرده است .
15 تا 41
رساله هايى گوناگون درباره قوم و فعل ، صفات ،افعال الله ، وسائط، نجو، صرف ،... اين مجموعه 26 رساله است كه بنا به ضرورتو نياز جامعه توسط علامه نگاشته شده است .
42. ديوان شعر فارسى
مجموعه اى از اشعار چشمگير و عميق علامه كه طى ساليان متمادى سروده شده است .
43. سنن النبى
سيره و روش رسول الله صلى الله عليه و آله در بين مردم و همراه خانواده در اين اثربه چشم مى خورد.
44. لب اللباب
مجموعه درسهاى اخلاق استاد كه از سالهاى 1368 تا 1369 قمرى براى برخى ازفضلاى حوزه قم بيان فرموده اند.
46. حاشيه بر اسفار
نظرات استاد فرزانه علامه طباطبايى بر اسفار در اين كتاب جمع آورى شده است.(912)
شاگردان
((هماى همت )) علامه ، باعث تربيت ((مه گونه هايى )) شده تا آنگاه كه خورشيدوجودش رخ در نقاب خاك مى كشد، اينان چون ماهتاب هدايت نورافشانى كنند.
شاگردان علامه ، دهها نفر از بزرگان و فرهيختگان كنونى در حوزه هاى علميه مى باشندكه به تنى چند از آنان اشاره مى شود. حضرات آيات و حجج اسلام :
1. شهيد مرتضى مطهرى ، 2. شهيد سيد محمد حسينى بهشتى 3. امام موسى صدر 4.ناصر مكارم شيرازى 5. شهيد محمد مفتح 6. شيخ عباس ‍ ايزدى 7. سيد عبدالكريم موسوىاردبيلى 8. عزالدين زنجانى 9. محمد تقى مصباح يزدى 10. ابراهيم امينى 11. يحيىانصارى 12. سيد جلال الدين آشتيانى 13. سيد محمد باقر ابطحى 14. سيد محمد علىابطحى 15. سيد محمد حسين كاله زارى 16. حسين نورى همدانى 17. حسن حسن زاده آملى 18.سيد مهدى روحانى 19. على احمدى ميانجى 20. عبدالله جوادى آملى و...
جلوه هاى جاودانه
(داستانهايى از زندگانى علامه )
علامه طباطبايى اين عالم سترگ و تابناك ، چهره اى الهى بود كه با دوبال قرآن و عترت پرواز كرد. به بلنداى جاودانگى و ابديت رسيد و براى هميشهاسطوره اى شكوهمند گرديد. در اين فرصت برآنيم تا گوشته هايى از زندگىسراسر روشن او را يادآور شويم :
الف ) ارادت به اهلبيت عليه السلام
استاد هفته اى يك بار - حداقل - به حرم حضرت معصومه عليه السلام مشرف مى شد. پيادهمى رفت و در بين راه اگر پوسته پرتقال يا خيار و يا موز مى ديد با ته عصا آن را ازمسير مردم كنار مى زد. در ايام تابستان غالبا به مشهد مقدس مشرف مى شد. شبها به حرمامام رضا عليه السلام رفته ، در بالاى سر مى نشست و باحال خضوع و خشوع به دعا و زيارت مى پرداخت . به پيامبر صلى الله عليه و آله وائمه عليه السلام علاقه بسيارى داشت و باكمال ادب و احترام از آنها نام مى برد، در مجالس روضه خوانى شركت مى كرد و براىمصايب اهل بيت شديدا اشك مى ريخت )). (913)
((علامه در ماه رمضان روزه خود را با بوسه بر ضريح مقدس حضرت معصومه عليهالسلام افطار مى كرد. ابتدا پياده به حرم مطهر مشرف مى شد، ضريح مقدس را مىبوسيد سپس به خانه مى رفت اين ويژگى اوست كه مرا بشدت شيفته ايشان نموده است)) (914)
((فعاليتهاى شبانه روزى علمى ، او را از توسل در عرض ادب به پيشگاه مقام رسالت وولايت باز نمى داشت . ايشان موفقيت خويش را مرهون همين توسلات مى دانست . و آنچنان بهسخنان معصومين احترام مى گذاشت كه حتى در برابر رواياتمرسل و ضعيف السند هم به احتمال اين كه از بيت عصمت صادر شده است . رفتاراحتياطآميزى داشت . و بر عكس كوچكترين سوء ادب و كژانديشى را نسبت به اين دودمانپاك و مكتب پرافتخار تشيع قابل چشم پوشى نمى دانست ...))(915)
((آن گاه كه نام يكى از معصومين عليه السلام برده مى شد اظهار تواضع و ادب درسيماى ايشان مشهود مى شد و نسبت به امام زمان عليه السلامتجليل خاصى داشته مقام و منزلت آنها و حضرترسول اكرم صلى الله عليه و آله و حضرت صديقه كبرى عليه السلام را فوق تصورمى دانستند. يك نحو خضوع و خشوع واقعى نسبت به آنها داشته و مقام و منزلت آنان راملكوتى مى دانستند)).(916)
ب ) شرح صدر علامه
يكى از شاگردان ايشان كه مدت سى سال با استاد ماءنوس بوده ، پيرامون خصوصياتاخلاقى آن عالم فرزانه چنين نوشته است :
((علامه انسانى وارسته ، مهذب ، خوش اخلاق ، مهربان ، عفيف ، متواضع ، مخلص ، بى هواو هوس ، صبور، بردبار، شيرين و خوش مجلس بود. من در حدود سىسال با استاد حشر و نشر داشتم ... به ياد ندارم كه درطول اين مدت حتى يك بار عصبانى شده باشد و بر سر شاگردان داد بزند ياكوچكترين سخن تندى يا توهين آميزى را بر زبان جارى سازد. خيلى آرام و متين درس مىگفت و هيچ گاه داد و فرياد نمى كرد، خيلى زود با افراد انس ‍ مى گرفت و صميمى مىشد. با هر كس حتى كوچكترين فرد طلاب چنان انس مى گرفت كه گويا از دوستانصميمى اوست ... گاهى كه به عنوان استاد مورد خطاب قرار مى گرفت مى فرمود: ((اينتعبير را دوست ندارم ما اينجا گرد آمده ايم تا با تعاون و همفكرى ، حقايق و معارفاسلامى را دريابيم )) استاد بزرگوار بسيار مؤ دب بود به سخنان ديگران خوبگوش مى داد، سخن كسى را قطع نمى كرد و اگر سخن حقى را مى شنيد تصديق مى كرد،از مباحثات جدلى گريزان بود ولى به سؤ الها، بدون خودنمايى پاسخ مىداد)).(917)
يكى از شخصيتهاى ماركسيست با علامه به بحث و گفتگو نشسته بود و سرانجام موحد ومسلمان گرديد هنگامى كه يكى از دوستان او پيرامون مناظره و گفتگوى دوست خود باعلامه پرسش كرد، وى شخصيت علامه را اينگونه بازگو مى كند:
((آقاى طباطبايى مرا موحد كرد. هشت ساعت ما با هم بحث كرديم . يك كمونيست را الهى و يكماركسيست را موحد كرد او حرف توهين آميز هر كافرى را مى شنيد و نمى رنجيد و پرخاشنمى كرد.))(918)
ج ) آينه اخلاص
استاد جعفر سبحانى روحيات علامه را چنين توصيف مى كند:
((ما با اين كه با ايشان انس بيشترى داشتيم يك بار هم به خاطر نداريم كه مطلبى رابه عنوان تظاهر به علم يادآور شود يا سخن را سؤال نشده از پيش ‍ خود مطرح كند.))(919)
هنگامى كه يكى از علماى حوزه علميه قم از تفسير عظيم الميزان در حضور ايشان تعريف مىكند، علامه بانيم نگاهى به او مى فرمايد:
((تعريف نكن كه خوشم مى آيد و ممكن است خلوص و قصد قربتم از بين برود))(920)
و آنگاه كه يكى از اساتيد انديشمند حوزه رساله امامت خود را براى نظريابى خدمت علامهمى دهد، ايشان پس از مطالعه مى فرمايد:
((چرا دعاى شخصى كرديد؟ (بارالها توفيق فهم آيات الهى را به اينجانب مرحمتبفرما) چرا در كنار سفره الهى ديگران را شركت ندادى ... تا آنجايى كه خودم را شناختم، دعاى شخصى در حق خودم نكردم .))(921)
د) تعبد و بندگى
استاد فرزانه ، مرحوم علامه از مرز مراعات واجبات و مستحبات پا فراتر گذارده و خود رامقيد به ترك اولى كرده بود و هميشه ذكر الهى بر لب داشت و هيچگاه از توجه بهپروردگار غافل نمى شد.
((اخلاق ايشان اخلاقى قرآنى بود، گويا اخلاقش ((قرآن )) بود. هر آيه اى كه خداونددر قرآن نصب العين انسان كامل مى داند ما در حد انسانى كه بتواند مبين و مفسر قرآن باشددر اين مرد بزرگ مى يافتيم . مجلس ايشان ، مجلس ادب اسلام و خلق الهى بود و تركاولى در ايشان كمتر اتفاق مى افتاد. نام كسى را به بدى نمى برد. بد كسى را نمىخواست وسعى مى كرد خير و سعادت همگان را مسئلت كند)).(922)
طهارت باطن استاد زبانزد خاص و عام بود. بسيارى از شبها را تا صبح به عبادت وبيتوته مى پرداخت . در ماه مبارك رمضان فاصله بين غروب آفتاب تا سحر را به تهجدذكر مشغول بود.
ه‍) اخلاق علامه در منزل
دختر استاد چگونه برخورد پدر خود را با اطرافيان اينگونه بيان مى كند:
((اخلاق و رفتار ايشان در منزل ((محمدى )) بود. هرگز عصبانى نمى شدند و هيچ وقتصداى بند ايشان را در حرف زدن نشنيديم . در عين ملايمت ، بسيار قاطع و استوار بودندو مقيد به نماز اول وقت ، بيدارى شبهاى ماه رمضان ، قرائت قرآن با صداى بلند و نظمدر كارها بودند. دست رد به سينه كسى نمى زدند و اين به سبب عاطفه شديد و رقت قلببسيار ايشان بود.
... بسيار كم حرف بودند، پرحرفى را موجب كمى حافظه مى دانستند. بسيار ساده صحبتمى كردند به طورى كه گاهى آدم گمان مى كرد اين يك فردى عادى و عامى است ... مىگفتند شخصيت را بايد خدا بدهد و با چيزهاى دنيوى هرگز انسان شخصيت كسب نمىكند... آرام و صبور با مسائل برخورد مى كردند. با اين كه وقت زيادى نداشتند ولىطورى برنامه ريزى مى كردند كه روزى يك ساعت بعد از ظهرها در كنار اعضاى خانوادهباشند... رفتارشان با مادرم بسيار احترام آميز و دوستانه بود هميشه طورى رفتار مىكردند كه گويى مشتاق ديدار مادرم هستند. ما هرگز بگومگو و اختلافى بين آن دو نديديم... آن دو واقعا مانند دو دوست باهم بودند. در خانه اصلامايل نبودند كارهاى شخصى شان را كس ديگرى انجام دهد... ايشان براى بچه هامخصوصا دخترها ارزش بسيار قائل بودند. دخترها را نعمت خدا و تحفه هاى ارزنده اى مىدانستند. هميشه بچه ها را به راستگويى و آرامش دعوت مى كردند. دوست داشتند آواىصوت قرآن در گوش بچه ها باشد. براى همين منظور قرآن را بلند مى خواندند و بهمؤ دب بودن بچه اهميت مى دادند و رفتار پدر و مادر را به بچه ها مؤ ثر مى دانستند.درباره مادرم مى فرمود: اين زن بود كه مرا به اينجا رساند. او شريك من بوده است و هرچه كتاب نوشته ام نصفش مال اين خانم است .))(923)
و) شناخت مقتضيات زمان و مكان
((توجه به جهان اطراف )) و بررسى ((وضعيتحال و آينده )) از نشانه هاى بارز استاد والامقام ، مرحوم علامه طباطبايى است ايشان درسالهاى دهه 20 و 30 نقش حساس در هدايت جامعه داشت . با هجوم شبهات دشمنان ، سلاحقلم بدست گرفته و كارى كارستان مى كرد. فلسفه مادى و افكار غربى را پوچ و بىمقدار جلوه داد و حساسيتهاى زمان را به كار گرفت . هدايت فوج و فوج جوانان كار كمنظيرى بود كه ((علامه )) ياراى آن را داشت و به خوبى از عهده آن بر آمد. پس ازرحلت آية الله العظمى بروجردى (ره ) ((حكومت اسلامى )) موضوع درس وى گرديد ومقالاتى در اين زمينه نگاشت و در آنها توانايى حكومت اسلامى را در اداره جامعه و قدرتولايت فقيه را اثبات كرد.(924)
ز) همراه با امام (ره )، همگام با انقلاب
از دير زمان ارادت و علاقه وافرى بين علامه و حضرت امام خمينى (رضوان الله عليهما)به چشم مى خورده است . چون هر دو از هوا و هوس ‍ به دور بودند نسبت به يكديگر احتراممى گذاشتند(925) ((رابطه دوستانه آن دو بزرگوار از قديم برقرار و علامه نسبتبه حضرت امام احترام قائل بود. نسبت به انقلاب نظر مساعد داشت و ازمسائل سياسى بااطلاع بود. وى نسبت به اوضاع جامعه بسيار ناراضى و از شاه و رژيماو منزجر بود.
يك بار به ايشان گفته شد كه شاه تصميم گرفته است دكتراى فلسفه به شما بدهند.ايشان خيلى ناراحت شدند و اعلام كردند به هيچ وجه تن بهقبول چنين چيزى نخواهند داد... و در پايان از اصرار زياد - رئيس دانشكده الهيات آن زمان -گفتند: ((من از شاه هيچ ترسى ندارم و حاضر بهقبول دكترى نيستم )) (926)
ح ) جلوه هاى هنرى و ادبى علامه
خط نستعليق و شكسته علامه از بهترين و شيواترين انواع خط بود.گاهى استاد ازروزهايى كه با برادرش در تبريز در دامنه كوههاى اطراف از صبح تا به غروب بهنوشتن خط مشغول بودند، ياد مى كرد. خط هايى كه تعجب ايشان را بر مى انگيخت و ياسخن از زمانى مى كردند كه علاقه بسيارى به نقاشى داشتند و تمامپول و وقت خود را صرف خريد كاغذ و نقاشى بر آنها مى نمودند.
از جمله جلوه هاى ديگر استاد؛ تجلى ايشان در آينه شعر است . اشعار بسيار ارزشمند وچشمگيرى كه توسط علامه سروده شده و سرآمد گرديده است . ((مرا تنها برد)) و((پيام نسيم )) و ((هنر عشق )) از جمله اشعار گرانسنگى است كه از علامه باقى ماندهاست .
ارجعى الى ربك
... سرانجام پس از 81 سال و 18 روز بابركت و زندگى پرتلاش ، روح پاك و الهىآن حكيم عارف و مفسر وارسته به ديار قدسى و ملكوت رهسپار شد.
آرى در 18 محرم 1402 قمرى (24 آبان 1360 شمسى ) غبار غم و بيرق ماتم درسراسر ميهن اسلامى بر پا شد و دلهاى پاك انديشمندان و بزرگان عرصه علم و دانشغرق اندوه گرديد. حضرت امام خمينى قدس سره ضمن اظهار هم دردى ، با برپايى مجلسختم براى مرحوم علامه اين ضايعه اسفناك را تسليت گفتند. و در پى آن ديگر مراجع وشخصيتهاى علمى ، مذهبى و اجتماعى چون آية الله العظمى گلپايگانى قدس سره ، آيةالله خامنه اى و جامعه مدرسين حوزه علميه قم در اين ماتم جانكاه به سوگ نشسته و مراسمبسيارى بر پا كردند. شاگردان و ديگر ارادتمندان چشمه فياض الهى با سرودناشعارى پربها، غم اندوه خود را بيان نمودند. و ديگر اقشار مردم ياد و خاطره آن اسوهجاودانه و مردالهى را گرامى داشتند.(927)
رحمت الهى و درجات خداوندى نصيب هميشه او باد.
شهيد آية الله دستغيب
شهادت : 20/9/1360 ش .
لاله محراب
محمد جواد نورمحمدى
تولد
در عاشوراى 1332 ق . در شيراز كودكى به دنيا آمد كه چون آن ايام ، روزهاى پرسوزشهادت سالار شهيدان ، امام حسين عليه السلام بود نامش را ((عبدالحسين )) نهادند.
خاندان عبدالحسين از سادات حسنى و حسينى به شمار مى رفتند كه از حدود چهار قرن پيشدر شيراز به ((دستغيب )) معروف شده بودند. سيادت نشان افتخار اين خانواده بود وحلقه هاى نورانى پيوند او را (باسى و دو واسطه ) به حضرت ((زيد شهيد)) فرزندامام سجاد عليه السلام مى رساند.(928)
از اين خاندان در طول تاريخ عالمان بزرگ برخاسته اند از جمله اميرفضل الله بن محب جالله حسينى (متوفاى 1043)، سيد حكيم دستغيب (متوفاى 1077)،ميرزا ابوالحسن دستغيب (متوفاى بعد از 1300 ق .) ميرزا هدايت الله (متوفى 1320 ق .)ميرزاابومحمد دستغيب و آقا سيد محمد تقى پدر سيد عبدالحسين .(929)
تحصيل
سيد عبدالحسين درس را از مكتب خانه شروع كرد و با فراگيرى قرآن و نصاب و خواندنچند كتاب منظوم منشور فارسى دوره مكتب را پشت سر گذاشت . پس از آن شروع بهتحصيل علوم اسلامى نمود و درسهاى ابتدايى حوزه علميه را نزد پدر خواند و از محبت هاىپدرانه و استادانه اش بهره برد. در سال 1342 ق . در حالى كه يازده ساله بود پدررا از دست داد و در نوجوانى روح لطيفش سخت آزرده و از نعمت پدر محروم گشت .
پس از فوت پدر تحصيلات را در مدرسه خان شيراز ادامه داد و از نورانيت و روحانيتمدرسه نيز بهره مند بود. اين مدرسه در مدت حيات خود انسانهاى پاك و والاتبارى را درخود جاى داده بود و آنان با دعاها و خلوص ‍ و معرفت خود فضاى آن را عطرآگين كردهبودند. صدرالمتالهين شيرازى و بسيارى از عالمان بزرگ در اين مدرسه درس خواندهبودند.
او در حوزه شيراز مدتها به تحصيل پرداخت و نزد اساتيدى همچون شيخاسماعيل ، ملااحمد دارابى ، و آية الله ملاعلى اكبر ارسنجانى دوره مقدماتى و سطح را بهپايان رساند پايان يافتن دروس سطح حوزه او همزمان با غائله كشف حجاب رضاخانىبود و دستغيب جوان در همان سنين (حدود 25 سالگى ) به مبارزه با اين تهاجم بزرگپرداخت . اما ماءموران او را زير فشار قرار دادند و او نيز درسال 1314 ش . مجبور به حركت به سوى نجف شد. (930) در نجف اشرف تحصيلاتخود را ادامه داد و با تلاش پيگير در طول هفتسال به مقام شامخ اجتهاد نايل آمد.
استادان
آيات عظام : سيد ابوالحسن اصفهانى ، آقا ضياء عراقى ، آقا سيد باقر اصطهباناتى ،شيخ محمد كاظم شيرازى از معماران علمى او در حوزه نجف بودند.(931)
تهذيب
روح جستجوگر آن شهيد بزرگوار، بلند پروازتر از آن بود كه به درس و بحث بسندهكند و از علوم مرسوم حوزه نجف سيراب شود. عطش عصيانگر او پس از سالها درس وتدريس آرام نگرفت و او همچنان در پى يافتن صاحبدلى بود كه بتواند او را به وادىايمن رسانده ، در معرفت خود و خداى خويش بهكمال برساند.
در همان ايام اين توفيق و موهبت نصيب او شد و به محضر پرفيض استاد اخلاق حوزه نجف ،عارف نامور ميرزا محمد على قاضى تبريزى رضوان الله عليه راه يافت و در مكتبعرفانى او رشد كرد.
پس از گذشت چند سال مرحوم قاضى به سراى باقى شتافت و او به محضر آية اللهآقا شيخ محمد جواد انصارى همدانى را يافت و مدتها تحت نظر وى راههاى ظريف و لطيفمعرفت نفس را طى كرد. ارتباط او با آية الله انصارى همدانى در ايامى بود كه وى درشيراز به سر مى برد و براى استفاده از استاد به همدان مى رفت .(932)
سفر به عنايت دوست
سال 1321 ش . آية الله با كوله بارى از علم و معرفت عزم سفر به سوى شهر خودكرد. در اين كوچ مبارك لطايفى نهفته بود كه نشان از عنايت خداى سبحان و ولى عصر(عج ) به ايشان داشت . او خود در ابتدا انديشه بازگشت به شيراز را نداشت اما روزىبه درس آقا شيخ محمد كاظم شيرازى حاضر شد و استاد به ايشان گفت : آقاى دستغيبيكى از علما براى شما خواب خوبى ديده است بهتر است شما بهر شيراز برگرديد. اودر حالى كه سخت مشغول تحصيل بود و در صورت ماندن ، در آسمان فقاهت درخششىشايسته مى نمود اما قصد بازگشت كرد.
داستانى كه حاج مؤ من شيرازى (933) حكايت كرده نشان از توجه اوليا الهى به سيدعبدالحسين دستغيب دارد و آن چنين است : در جوانى خادم مسجد سردزك بودم . مدتها بود كهآرزوى ديدار حضرت حجت (عج ) را داشتم شوق ديدار چنان در جانم شعله مى كشيد كه خوردو خوراك را از من گرفته ،از خوردن و آشاميدنغافل مى شدم . با اين حال عهد كردن تا آقا را نبينم چيزى نخورم .
دو روز گذشت و من هيچ غذا نخورده بودم . تشنگى بر من سخت گرفت بناچار جرعه اى آبنوشيدم و بيهوش شدم . ناگاه صدايى را شنيدم كه مرا صدا مى زند. حاج مؤ من برخيزمگر نمى دانى كارى كه انجام دادى (نخوردن و نياشاميدن ) در دين اسلام حرام است . ديگراز اين كارهاى نامشروع بپرهيز.
از صدايش جانى گرفتم و برخاسته ، نشستم كه چشمم به صورتىپرجمال افتاد و آقا را بالاى سرم ديدم . به من فرمود حاج مؤ من براى غذا مى فرستم ،بخور. آقا سيد هاشم (امام جماعت مسجد سردزك ) نيز به مشهد مى روند شما هم با ايشانبرويد. چون به قم رسيديد شخصى را ملاقات خواهيد كرد، به دستورش رفتار كنيدآنگاه به من خرج سفر مشهد را مرحمت كردند و از برابر چشمم ناپديد شدند.
به حال خود كه آمدم ثلث از شب گذشته بود و در مسجد هيچ كس نبود شنيدم كسى كوبهدر را مى كوبد. رفتم در را باز كردم ، آقايى پشت در بود، عبايى بر سر كشيده وشناخته نمى شد. ظرف غذايى به من داد و دو مرتبه گفته : اين غذا را تنها بخور.
چنان بوى عطرى از غذا به مشامم رسيد كه تا بهحال هرگز غذايى با آن بو نديده بودم در خود قدرت عجيبى احساس كردم ومشغول كارهاى مسجد شدم . پس از چند روز با آقا سيد هاشم به طرف مشهد حركت كرديم .دو روز در قم مانديم . در يكى از روزها در حرم حضرت معصومه زيارت مى خواندم كهمردى قباپوش با عبايى قهوه اى بر دوش و كلاه پشمىمعمول آن زمان بر سر به من گفت : حاج مؤ من ، در صحن منتظر شما هستم . پس از زيارتشما را ملاقات مى كنم . پس از زيارت به ديدارش شتافتم . با وقار بود و متين و آثارزهد و تقوا در چهره اش نمايان . گفت به تهران مى رويد و پس از ده روز ديگر دروازهتهران شما را ملاقات خواهم كرد.
(او با ما همسفر شد و) چون نزديك مشهد رسيديم و گنبد حضرت رضا عليه السلام درخششكرد ماشين در جايى ايستاد و آن عارف روشن ضمير به من گفت : تمام اين سفر و برنامهها براى الان بوده است . حاج مؤ من مرگ من نزديك شده ،غسل و كفن و دفن من به عهده شماست . كفنم را همراه آورده ام . دوازده تومانپول هم به من داد و گفت اين پول هم خرج مراسم خاك سپارى ، گفتم حالا تكليف من چيست ؟گفت :
سيدى از اهل شيراز كه تحصيلاتش در نجف تمام شده به شيراز بر مى گردد با اومجالست داشته و همراهش باش كه براى تو سودمند است . نشانه اين سيد آن است كه مسجدجامع شيراز را كه زير خاك پوشيده است با كمك مردم احيا مى كند. شماقبل از آن سيد مى ميريد و آن سيد عهده دار دفن شما خواهد شد. بدان كه آن سيد را شهيد مىكنند.
آن نيك مرد در همان محل رو به قبله خوابيد و جان سپرده و او را به مشهد برده ، با شكوهفراوانى به خاك سپرديم .(934)
تلاش براى جامعه
در سال 1321 ش . آية الله دستغيب بر خلافميل خود و به توصيه استادانش به ايران بازگشت . بنابراين آيت خدايى ، عارف سالكشيرازى با گرفتن اجازه اجتهاد از استادانش به شيراز مراجعت كرد.
با آمدن به شيراز از ابتدا در مسجد طالبيون به اقامه جماعت پرداخت و پس ‍ از آن چون ماهرمضان نزديك مى شد و جمعيت زيادتر، صلاح ديده شد كه طاق منبرى مسجد جامع عتيقشيراز را (شبستان وسطى مسجد جامع ) نخاله بردارى و آماده انجام مراسم ماه رمضانشود.اين كار با زحمت فراوان انجام شد و مسجد تا حدودى آماده پذيرايى زائران خانهدوست شد.
پس از ماه رمضان و زمينه سازى ها آقاى دستغيب تصميم گرفتند مسجد را از آن غربت درآورند و آن بناى مقدس و ديرينه را احيا نمايند. بر اين اساس ‍ كار را شروع كردند. پساز چندين سال تلاش پيگير سيد خوب شيراز و مردم مؤ من آن ديار كارتكميل بنا پايان يافت . (935) از آن پس شهيد دستغيب در مسجد جامع عتيق كار فرهنگىوسيعى را شروع كرد.
او كه از پشتوانه غنى اخلاقى برخوردار بود انسانهاى زيادى را جذب مسجد كرد. شيوههاى تربيت اسلامى را در قالبى لطيف براى نسلهاى جامعه مطرح كرد و خود عملا بهتربيت جوانان و مستعدان جامعه اسلامى همت گماشت . بسيارى از سوره هاى قرآن را در آنروزگاران تفسير كرد (كه در بخش تاءليفات از آن نام خواهيم برد) و زمينه تربيت عدهاى را فراهم نمود. اين برنامه هاى زندگى ساز تاقبل از سال 1340 به خوبى پيش ‍ مى رفت و او در اين كار پر توفيق ترين بود. علاوهبر اين در شيراز نيز كارهاى خدماتى فراوانى را بنيان وتكميل كرد. از ساختمان مساجد و مدارس و تعمير آنها و تاءسيس مراكز خدماتى و خيريهگرفته تا ايجاد مشاغل گوناگون براى كارگران و بيكاران و دستگيرى مستمندان همهرا عهده دار شد و از عهده خدمت و تلاش به نحو شايسته برآمد.
شايستگى هاى روحى
گرچه آية الله دستغيب در خدمت به مردم مضايقه نمى كرد و زمان بسيارى به اين كاراختصاص مى داد، حال و هواى دعا و مناجات را رها نكرد بلكه چون در عرصه اجتماع آسيبپذيرى بيشترى وجود دارد بايد از سلاح و سپر دعا و ياد حق بيشتر جست .
همسر ايشان نقل مى كند كه در برخى از شبها ناله هاى پرسوز و گداز آقا خواب را از منمى ربود و نمى توانستم بخوابم . به غذايى ساده بسنده مى كرد و زياد مى شد كه بهنان و پنيرى راضى بود. بعضى روزها با نان پياز سر مى كرد و هرگز معترضنبود.(936)
بعضى از شبها با دوست بزرگوارش حاج مؤ من پيش هم بودند و به مناجاتمشغول و شبهاى ماه رمضان تا صبح به دعا و نياز به درگاه دوست قيام مىكردند.(937)
برخوردهاى اجتماعى ، خانوادگى تربيتى اش همه از خودسازيهاى پيوسته درطول عمرش حكايت مى كرد. با اينكه هشت فرزند داشت به امور همه با صبر و حوصله مىپرداخت و خيلى مراقب بود بچه ها مادرشان را اذيت نكنند اساسا او نسبت به همسرش احترامخاص قائل بود. هيچ گاه براى بيدار كردن بچه ها براى نماز صبح يا كار ديگرسرزده بر آنها وارد نمى شد بلكه در مى زد و آنها را صدا مى كرد. يكى از دختران آنسالك پرهيزگار مى گويد: براى نماز صبح در مى زد و مرا چون خيلى زود بيدار مىشدم و سحر خيز بودم با اين عنوان زيبا صدا مى زد: خانم بهشتى ، خانم بهشتى ، وقتنماز است . پاشو! (938)
صبحها به پياده روى مى رفت و از نسيم صبحگاه استفاده مى كرد. در راه بازگشت نان مىخريد و به خانه مى آمد. سپس چاى و صبحانه را آماده مى كرد. ما را صدا مى زند تا با همصبحانه بخوريم . (939) براستى خداوند درزمين عده اى را بر مى گزيند و فراوانشايستگى هاى انسانى را نصيبشان مى كند به طورى كه هر دوستدار كمالى را به سروجد مى آورد.
در سر سفره ، بسم الله آغازين را بلند مى گفت و پس از هر لقمه باز بلند مى گفتالحمد الله . اين طور بچه ها نيز ياد مى گرفتند. (940) درمسائل خانوادگى نه جبارانه برخورد مى كرد نه بى تفاوت بود و نه از ديگران سلباختيار مى كرد. يكى از فرزندان ايشان نقل مى كند: هنگامى كه خواهرم مى خواست ازدواجكند چهارده ساله بود. او را در اتاق بالا صدا زد و با او حرف زد. به او گفته بود. ببيندختر جان ، آقاى ... را من از بچگى مى شناسم . فرد لايقى است . اين آقا از كوچكى نمازشترك نشده . من نظرم اين است كه شما در صورت ازدواج با ايشان سعادتمند مى شويد.نظر خودت چيست ؟
هر چه شما بگوييد آقا جان !
و آقا گفته بود: شما مى خواهيم زندگى كنيد، من چى بگم ؟! (941)
در شيوه زندگى معتقد بود كه : ما بايد از همه مردم سطح زندگى مان پايين تر باشدتا مردم به روحانيت شيعه بدبين نشوند. روزى يكى از دخترانشان به ايشان مى گويد:آقا جان ، پول بده برم لباس بخرم ! آقا مى گويد: ((وصله لباست كو؟)) يعنى چنيننيست كه لباس انسان تنها به دليل اينكه نو نيست نيازمند تعويض باشد.(942)

next page

fehrest page

back page