بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب گلشن ابرار جلد 1, جمعى از پژوهشگران حوزه علمیه قم ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     FOOTNT03 -
     FOOTNT04 -
     FOOTNT05 -
     FOOTNT06 -
     GOL10000 -
     GOL10001 -
     GOL10002 -
     GOL10003 -
     GOL10004 -
     GOL10005 -
     GOL10006 -
     GOL10007 -
     GOL10008 -
     GOL10009 -
     GOL10010 -
     GOL10011 -
     GOL10012 -
     GOL10013 -
     GOL10014 -
     GOL10015 -
     GOL10016 -
     GOL10017 -
     GOL10018 -
     GOL10019 -
     GOL10020 -
     GOL10021 -
     GOL10022 -
     GOL10023 -
     GOL10024 -
     GOL10025 -
     GOL10026 -
     GOL10027 -
     GOL10028 -
     GOL10029 -
     GOL10030 -
     GOL10031 -
 

 

 
 

next page

fehrest page

back page

شيخ در كاشان و رى  
شيخ از اصفهان به كاشان رفت و مدت چهارسال از محضر علمى ملا احمد نراقى بهره گرفت و به مباحثه و تحقيق و تاليف نيزاشتغال داشت . نراقى هنگام حركت شيخ از آن شهر اجازه مبسوطى به او داد و با بهترينعبادات و جملات وى را ستوده فرمود: (استفاده اى كه من از اين جوان نمودم بيش از استفادهاى بود كه او از من برد.)
شيخ و برادرش از كاشان به مشهد مقدس مشرف شدند و چند ماهى در آن شهر توقفنمودند و از آنجا به تهران و رى رفتند و پس از مدتى بازگشت به وطن كردند. مردمدزفول پس از شش سال ، هنگامى كه از بازگشت شيخ و برادرش با خبر شدند تا چهارفرسخى از آنها استقبال شايانى نمودند.
بازگشت مجدد شيخ به نجف اشرف  
شيخ پس از مسافرت به شهرهاى مختلف دوبارهسال 1249 ق وارد نجف اشرف شد و از محضر شيخ على فرزند كاشف الغطا بهره بردشيخ على روزى به شيخ جعفر شوشترى فرمود: (تو گمان مدار كه شيخ مرتضىبراى استفاده بردن در مجلس ما حاضر مى گردد، بلكه شنيده در خانواده هاى علمى ،تحقيقاتى هست كه او بهم مى رساند و الا او ديگر احتياجى به خواندن درس ندارد.)
اداره حوزه علميه نجف  
شيخ انصارى پس از شيخ على كاشف الغطا و برادرش شيخ حسن كاشف الغطا و همچنينشيخ محمد حسن صاحب جواهر رياست و اداره حوزه علميه نجف را ازسال 1266 تا 1281 ق به مدت 15 سال به عهده داشت و شيعيان جهان از وى تقليد مىكردند.
وضع ظاهر شيخ  
شيخ از حيث قد مايل به طول و رخسارش سرخ و نمكين ، بدنش نحيف و چشمانش ضعيف ومحاسنش را با حنا رنگ مى بست ، بر سر عمامه بزرگى از كرباس و به تن قبايىسفيد رنگ از جنس كرباس و عبايى سرخ رنگ از جنس پشم به دوش .
مشايخ اجازه روايتى شيخ  
مشايخ اجازه روايتى شيخ عبارتند از: حاج ملا احمد نراقى ، سيد صدرالدين عاملى ، شيخمحمد سعيد دينورى .
صفات پسنديده شيخ 
شيخ داراى همت بلند، اخلاقى نيكو، زهد و تقواى بى نظير، استادى بىدليل ، پدرى مهربان ، مربى دلسوز بود.
ميرزا حبيب الله رشتى گفته است : (شيخ سه چيز ممتاز داشت ، علم ، رياست ، تقوا، رياسترا به ميرزا محمد حسين شيرازى ، علم را به من و تقوا را با خود به قبر برد.
كرامات شيخ  
نابغه دهر، شيخ انصارى داراى كرامات و خوارق عادات بوده است كه به دو نمونه از آنهااشاره مى شود:
كرامت اول :  
در زمان شيخ روزى شخصى از تنگى معاش براى دوستش سخن داند و گفت : اگر همراهىبا من كنى در اين باب فكر و تدبيرى انديشيده ام . گفت : بگو اگر اصلاح باشد تورا يارى كنم . گفت : در اين روزها پول زيادى نزد شيخ مرتضى آورده اند. ما شبانه بهخانه او رفته و آنها را آورده بين خود تقسيم كنيم .
من چون اين بشنيدم او را منع كردم ولى سودى نبخشيد. بالاخره با اصرار بسيار مرا باخود موافق نمود به اين شرط كه در بيرون منزل بايستم تا او برود و بيايد كه منمباشر عملى نباشم . چون پاسى از شب رفت به سراغ من آمد و به طرفمنزل شيخ روانه شديم و با تدبيرى وارد دهليز بيرونى شديم ولى من جلوتر نرفتم ،دوستم از پله هاى بيرونى بالا رفت تا از پشت بام بيرونى به بام اندرونى درآيد واز آنجا وارد خانه شده و دست به سرقت بزند.
مدتى نگذشته بود كه با حالتى پريشان شگفت آور نزد من آمد، سبب را پرسيدم گفت :چيزى را مشاهده كردم كه تا خودت نبينى تصديق من نخواهى كرد. گفتم مگر چه ديدى ؟
گفت : از پله ها كه بالا رفتم سايه اى در مهتابى بيرونى به نظرم آمد، وقتى از ديواربيرونى بالا رفتم كه خود را به پشت بام اندرونى برسانم ناگهان ديدم شيرى مهيببر كنار بام اندرونى ايستاده و آماده حمله به من بود و هر چه بالاتر رفتم خشم شيرزيادتر مى گرديد، قدرى تامل نمودم تا شايد علاجى پيدا كنم ، ولى ممكن نشد،برگشتم . به او گفتم : شايد ترسيده اى !!
گفت : تا نبينى باور نكنى از پله ها بالا برو و نگاه كن ، از پله ها بالا رفتم نزديك باماندرونى شيرى عجيب ديدم كه از ترسش بدنم به لرزه درآمد شير نعره اى كشيد و بهسوى پشت بام بيرونى شد، چون اين امر خارق عادت را ديديم از كرامات آن مرد بزرگشيخ انصارى حمل كرديم و نادم و پشيمان برگشتيم .
كرامت دوم :  
يكى از شاگردان شيخ انصارى نقل مى كند: چون از مقدمات علوم و سطوح فارغ گشتهبراى تكميل تحصيلات به نجف اشرف رفتم و به مجلس درس ‍ شيخ درآمدم ولى ازمطالب و تقريراتش هيچ نمى فهميدم خيلى به اين حالت متاثر شدم تا جايى كه دستبه ختوماتى زدم ، فايده نبخشيد. بالاخره به حضرت امير عليه السلاممتوسل شدم .
شبى در خواب خدمت آن حضرت رسيدم و (بسم الله الرحمن الرحيم ) در گوش من قرائتنمود.
صبح چون در مجلس درس شيخ حاضر شدم درس را مى فهميدم ، كم كم جلو رفتم ، پس ازچند روز به جايى رسيدم در آن مجلس صحبت مى كردم . آن روز پس از ختم درس خدمت شيخرسيدم وى آهسته در گوش من فرمود: آن كس كه (بسم الله ...) را در گوش تند خواندهاست تا (والضالين ) در گوش من خوانده ، اين بگفت و برفت . من از اين قضيه بسيارتعجب كردم و فهميدم كه شيخ داراى كرامت است زيرا تا آن وقت كسى از اين موضوع اطلاعنداشت .
منابع اصلى : 2- زندگينامه استاد الفقهاء شيخ انصارى ، مولف ضياء الدين سبط شيخزندگانى و شخصيت شيخ انصارى ، مولف شيخ مرتضى انصارى 3- تنقيحالمقال 4- اعيان الشيعه ، ج 4، ص 45 و 46.
وفات شيخ  
شيخ انصارى هيجدهم جمادى الثانى سال 1281 ق پس از 67سال عمر با بركت اما پر زحمت در نجف اشرف به بيمارىاسهال دار فانى را وداع گفت . چون شيخ از دنيا رفت شيخ راضى على بيك . يكى ازشاگردان صاحب جواهر، ملا محمد طالقانى ، مولى على محمد طالقانى و مولى على محمدخوئى او را غسل دادند و حاج سيد على شوشترى بر جنازه اش نماز خواند و در حجره اىمتصل به باب قبله صحن مجلل امير المومنين على عليه السلام مدفون گرديد.
در فوت شيخ ماده تاريخهايى گفته شده از جمله برادرش شيخ منصور در تاريخ ولادتو فوتش سروده :

زغيب آمده تاريخ حيات و ممات
(غدير) عام تولد (فراغ ) عام وفات (1051)
سيد محمد باقر شفتى متوفاى 1260 ق . 
آيه اميد
عباس عبيرى
ميلاد نور  
سيد محمد نقى از نوادگان امام موسى بن جعفر عليه السلام بود و راهنمايى دين باورانروستاى چرزه (1052) را بر عهده داشت . (1053) خانه گلين اين كشاورز نيك نهاد در1175 ق . با تولد نوزادى ، كه محمد باقر نام گرفت (1054)، در نور و شادمانىفرو رفت .
محمد باقر اندك اندك باليد و توانست درس زندگى وكمال از پدر فرا گيرد، بهره گيرى از محضر پدر سالها به درازا كشيد و حتى پس ازهجرت 1182 ق نيز ادامه يافت . در اين سال سيد محمد نقى همراه خانواده اش رهسپار شفتشد تا خواسته برخى از مومنان آن ديار را اجابت كند و راهنماى آن باشد. (1055)
اين هجرت نه تنها براى مردم شفت بلكه براى سيد محمد باقر نيز پربار و مبارك بود،او در اين شهر از محضر دانشوران بهره گرفته ، سرانجام خود را از آموزشهاى آنان بىنياز احساس كرد و رهسپار عراق شد.
هجرت  
در غروب يكى از روزهاى سال 1192 ق فرزند تهى دست چرزه به كربلا رسيد.(1056) و در جمع شاگردان حضرت سيد على طباطبايى جاى رفت . زندگى در حريمسالار شهيدان يك سال به درازا كشيد. محمد باقر در اين مدت از پژوهشهاى پرارزش محققبرجسته شيعه حضرت وحيد بهبهانى بهره برد و از حمايتهاى پيدا و پنهان استادگرانقدرش سيد على طباطبايى برخوردار شد. آن گوهر شناس گرانمايه بزودى ارجشاگردى كه با كفشهاى پاره در درس حضور مى يافت باز شناخت و كسى را مامور ساختتا هر روز دو گرده نان براى ظهر و شام سيد شفتى آماده سازد. (1057)
1193 ق سال دومين هجرت علمى دانش پژوه تهيدست شفت بود. او راه نجف پيش گرفت وخود را به امواج خروشان درياى بى پايان علوم ، حضرت سيد مهدى طباطبايى بروجردى، سپرد، دانشور پارساى نجف با نگاه نافذ خويش مرواريد يگانه چرزه را باز شناخت وباران عنايتش را بر سر وى فرو باريد. (1058) البته سيد محمد باقر تنها بهدرس آن مرجع پرهيزگار بسنده نكرد و از اندوخته هاى گرانقدر ديگر دانشوران آن ساماننيز بهره برد. بزرگانى كه بى ترديد بايد حضرت شيخ جعفر كاشف الغطا را درشمار آنان جاى داد.
ارمغان نجف  
نجف جز معنويت و دانش ارمغان ديگرى نيز به سيد بخشيد. ارمغان گرانبهايى كه تاپايان در كنار سيد باقى ماند. اين هديه پرارج محمد ابراهيم كلباسى بود. دانشجوىسخت كوش چرزه در محفل درس علامه بحرالعلوم با اين دانش پژوه پرهيزگار آشنا شد.(1059) و او را از دار گنجينه اسرار خويش ‍ ساخت .
هر چند تاريخ از ثبت گفتگوها و آمد و شدهاى اين دوستان صميمى خوددارى كرده است اماتنها خاطره بازمانده از آن روزها مى تواند نشان دهنده زندگى سيد دانشجويان شفت درنجف باشد:
روزى محمد ابراهيم به حجره سيد محمد باقر شتافت و با جانگدازترين تصويرسالهاى دانش اندوزى اش روبه رو شد. كتابها نيمه باز در كف اتاق پراكنده بود، كوزهآب گوشه اى بر زمين غلتيده ، دوست گرانقدرش چون مردگان بر حصير كهنه فروافتاده مى نمود.
محمد ابراهيم ، كه از شرايط زندگى سيد محمد باقر آگاه بود، نيك دريافت كه جوانىچون وى جز به سبب گرسنگى چنين ناتوان و زمين گير نمى شود. پس به بازارشتافته ، غذايى مناسب فراهم آورد و دوست عزيزش را ازچنگال مرگ رهايى بخشيد.(1060)
زندگى در نجف تا 1204 ق ادامه يافت . (1061) در اينسال بيمارى سيد را فرا گرفت و روزانه بغداد ساخت . (1062) او چهار ماه در بغدادزيست . در اين مدت از درد رهايى يافت . كتاب نفيس (الحليه اللامعه ) را به رشتهنگارش ‍ كشيد (1063) و سرانجام براى بهره گيرى از محضر دانشور برجسته سيدمحسن اعرجى رهسپار كاظمين شد. (1064)
جاذبه كاظميه و استاد شهره اش گوهر چرزه را يكسال در آن ديار ماندگار ساخت . سپس بار سفر بست و در حدود 1205 ق راه ايران پيشگرفت .
محفل كامروايان  
قم و حلقه درس محقق وارسته حاج ميرزا ابوالقاسم بن ملا محمد گيلانى نخستين منزلگاهسيد پرهيزگاران شفت بود. او پس از مدتى توقف و بهره گيرى از محضر محقق قمى راهكاشان پيش گرفت ، از محفل استاد نامور آن سامان حضرت ملا مهدى نراقى كامياب شد وسرانجام در حدود 1216 ق رهسپار اصفهان گرديد. (1065)
در آسمان اصفهان  
سيد محمد باقر در حالى كه جز يك جلد كتاب و سفره اى نان چيزى همراه نداشت .(1066) در مدرسه چهار باغ مسكن گزيد ولى بزودى دريافت كهمحفل درسش سرپرست مدرسه را آزرده خاطر كرده است . بنابراين به مدرسه ديگركوچيد.(1067) و بساط تدريس و تحقيق گسترد.
نيلوفران آسمانى  
در سايه كوششهاى وى فقيهان فراوان باليدند و در آسمان دانش و ايمان بهنورافشانى پرداختند، عالمانى چون :
1. شيخ محمد مهدى بن حاج محمد ابراهيم كلباسى
2. ميرزا ابوالقاسم بن حاج سيد مهدى كاشانى (متوفى : 1281 ق )
3. حاج محمد جعفر آباده اى
4. محمد شفيع جاپلقى (متوفى : 1280 ق )
5. صفر على لاهيجى
6. ملا صالح برغانى قزوينى
7. ملا جعفر نظر آبادى
8. محمد تنكابنى
9. سيد محمد باقر خوانسارى
10. سيد على طباطبايى زواره اى (علويجه اى )
و ده ها شاگرد ديگر. (1068)
آثار جاودان  
هر چند نگارش فهرست شصت عنوانى آثار ستاره تابناك چرزه از حوصله اين نوشتاربيرون ، ولى اشاره اى گذرا به نام تعدادى از آنها سودمند مى نمايد:
1. تحفه ابرار المستنبط
(الملتقط) من آثار الائمه الاطهار
2. الزهره البارقه فى احوال المجاز و الحقيقه
3. شرح تهذيب الاصول علامه حلى
4. مطالع الانوار فى شرح شرايع الاسلام
5. رساله اى در مشتق
6. رساله اى در احكام شك و سهو در نماز
7. رساله اى در عدم جواز بقا بر تقليد مجتهدميت
8. حواشى بر فروع كافى
9. جوابات المسائل
نخستين اعدام  
ستاره تابناك چرزه علاوه بر كارهاى علمى به امر به معروف و نهى از منكر نيز بسيارپاى بند بود. اين پاى بندى او را به ارشاد اوباش ، درگيرى با آنها و سرانجامزندان كشاند. ساكنان مدرسه خبر دستگيرى مجتهد تازه وارد را به امام جمعه رساندند واو با گسيل نماينده اى فقيه غريب سپاهان را از بند رهايى بخشيد. (1069)
البته زندان هرگز فقيه شفت را پشيمان و انديشناك نساخت . او به چيزى جز وظيفه نمىانديشيد و همه پيامدهاى انجام دادن تكليف را با آغوش باز مى پذيرفت . بنابراين چوناز بند دولتيان رهايى يافت به كردار پيشين ادامه داده ، اين بار با شنيدن اعتراف مكرركارگر نانوايى به گناهى كه كيفرش مرگ بود بى هيچ هراسى وى را بهقتل رساند و در برابر مسوولان امنيتى شهر گفت : اين مرد سه بار به گناهى كه كيفرشمرگ است اعتراف كرد بنابراين قتلش واجب شد و من خود آن را اجرا كردم .
مقامهاى انتظامى از يك سو با خشم بستگان مقتول و از سوى ديگر با ادعاى اجتهاد و انجاموظيفه قاتل روبرو شدند پس ناگزير به فقيه گران پايه شهر سيد محمد كربلايىمراجعه كرده ، پرسيدند: آيا سيد محمد باقر مجتهد است ؟
پاسخ سيد محمد كربلايى ستاره شفت را از بند دوباره رهايى بخشيد و جايگاه راستينعلمى اش را بر همگان شناساند. پاسخ روشن و كوتاه بود: از من درباره اجتهاد اونپرسيد بلكه از وى بپرسيد سيد محمد مجتهد است يا نه ؟ (1070)
پاداش آسمانى  
هر چند روزگار دانشور پارساى چرزه به دشوارى مى گذشت و تهيدستى حتى لحظه اىاو را رها نمى ساخت ولى او كسى نبود كه تسليم شود و براى دست يابى به دنيا ونعمتهاى آن در سايه ستمگران پايتخت جاى گيرد. بنابراين پيشنهاد شاه را رد كرد. ازپذيرش امامت مسجد نوبيناد شاه سر باز زد و زيستن در حجره كوچك و تاريك سپاهان را ازخانه مجلل و مقام رسمى تهران برتر شمرد. (1071)
ناگفته پيداست كه پرهيزگارى و دنيا گريزى ستاره چرزه از ديد پروردگار پنهاننماند و خداوند خود از گنجهاى پايان ناپذير غيبى ايثار سيد را پاداش ‍ داد. سرانجاممردم قدر گوهر يگانه شفت را باز شناختند و امامت مسجد حاج طالب را به سپردند. اندكىبعد ساكنان بيدآباد او را به مسجد ميرزا باقر دعوت كردند تا اقامه جماعت و ارشاد مردمرا بر عهده گيرد.(1072)
آنگاه روزهاى تهيدستى به پايان رسيد و سيد فقيهان توانست خانه اى در محله قبله دعاخريدارى كند. فقيه آسمان تبار سپاهيان گشوده شدن درهاى ثروت و نعمت به روىخويش را هرگز ثمره شايستگى هاى خود نمى دانست بلكه فروتنانه آن را به نگاههاىسپاس آميز و دعاهاى ناشنيدنى سگى رنجور نسبت مى داد. او پيوسته مى گفت :
روزى وا مى ستاندم و براى خريد غذا رهسپار بازار شدم . پس از فراهم كردن جگر، كهارزان ترين كالاى قصابى بود. سمت خانه بازگشتم كه زوزه سگى خرد مرا از حركتبازداشت . سگى ناتوان و رنجور در گوشه خرابه افتاده بود و سگانى خرد لبها رابر پستان خشك مادر مى سودند. اندوه بر روانم پنجه افكند. بى اختيار جگر را نزدشاننهادم . حيوانات گرسنه بر جگر يورش ‍ بردند و آن را خوردند. پس از پايان جگر،مادر نحيف سر به آسمان بلند كرد. از آن پس درهاى ثروت بر من گشاده شد. و دارايى امپيوسته فزونى يافت . (1073)
حجه الاسلام  
همگام با تحولات اقتصادى ، زندگى سياسى - اجتماعى سيد نزد دستخوشدگرگونيهاى بسيار شد. پرهيزگارى ، پاى فشارى در اجراى احكام الهى و همراهىپيوسته بزرگانى چون حاج محمد ابراهيم كلباسى و ملا على نورى اعتبار اجتماعىستاره نامور حوزه سپاهان را فزونى بخشيد و او را به حجه الاسلام شهره ساخت . حاجىكلباسى با آنكه خود مجتهدى بلند آوازه بود همواره سيد را گرامى مى داشت ، هرگزپيشتر از وى راه نمى رفت و پيوسته مردم را به پيروى از فقيه شفتى فرا مى خواند. اوبر فراز منبر وعظ مى گفت : اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله زندگى خاكى داشتو مى خواست كسى را به فرماندارى و داورى شرعى سپاهانگسيل دارد، بى ترديد آن فرد سيد حجه الاسلام بود.(1074)
اين گفتار از مجتهد پارسايى كه همگان وى را تنديس تقوا مى شمردند سيد را پيش ازپيش شهره ساخته ، بر موقعيت اجتماعى و توان سياسى اقتصادى اش افزود. اينك او مىتوانست با خاطرى آسوده رسالت آسمانى اش را به انجام رساند و آيين وحى را در همهمنطقه حاكم سازد.
در چنين شرايط فتحعلى شاه به اصفهان گام نهاد و سيد كه ديدار با وى را نمىپسنديد سرانجام با كوشش آشنايان به اميد كاستن از ستمهاى دربار به ديدارش شتافت. او در اين ملاقات دردهاى مردم را به گوش شاه رسانيده ، وى را به برداشتن مشكلاتجامعه فرا خواند. شاه در پايان گفت : از من براى خود چيزى بخواه !
سيد پاسخ داد: نيازى ندارم .
ولى فتحعلى خان برخواسته اش پاى فشرده و گفتارش را چند بار تكرار كرد.سرانجام سيد فرمود: اينك كه در اين باره پافشارى مى كنيد تقاضا دارم فرمان دهيدنقاره خانه را موقوف سازند.
شاه خاموش مانده ، در شگفتى فرو رفت و پس از خروج به امين الدوله گفت : عجب سيدىاست ، از من مى خواهد نقاره خانه را كه نشانه سلطنت است ، موقوف سازم . (1075)
سيد سپيد دست  
مجبوبيت ، قدرت نفوذ سيد روز به روز فزون تر مى شد او كه هنوز طعم تلخ تهيدستىرا فراموش نكرده بود دهش پيشه كرد تا هيچ كس از نادارى رنج نبرد. بخشندگى آنبزرگمرد چنان بود كه هرگز كسى را به سبب كردار يا باورى خاص از درياى گشادهدستى اش محروم نمى ساخت . بازرگانان ، كشاورزان ، كارگران ، شيعيان و سنيان همهاز محبت و بخشش بى پايانش ‍ بهره مند مى شدند. روزى به يكى از راهبران مذهبىبرادران اهل سنت كردستان دوهزار تومان هديه داد. (1076) روزى ديگر، كه مصادف باعيد غدير بود، بر منبر فراز آمد انبوه كيسه هاى طلا و نقره را در برابرش قرار داد،تهيدستان را فرمود كنار يكى از درهاى مسجد گرد آيند و يك يك وارد شده ، بهره خويشبرگيرند و از در ديگر بيرون روند. بدين ترتيب در حدود يك ساعت همه كيسه ها تهىشد و هيجده هزار تومان زر و سيم به پابرهنگان رسيد. (1077)
علاوه بر اين سرور فقيهان شيعه در حوادث طبيعى مانندسيل ، زلزله و بيماريهاى همه گير پيشقدم مى شد و مردم را از باران عنايتهاى خويش ‍برخوردار مى ساخت . كمكهاى مالى وى در وباى اصفهان ، يزد، شيراز و نيز وبا و طاعونگيلان چشمگير و برون از انتظار دولتيان مى نمود.(1078)
او همچنين يك مغازه نانوايى و يك قصابى در شهر داشت و حدود هزار نفر از بينواياناصفهان را حواله داده بود تا روزانه از سهميه هاى رايگان نان و گوشت برخوردارشوند.(1079)
دهشهاى آن رادمرد فرزانه به اندازه اى بود كه گروهى آن را نوعى جسارت و بى باكىدر مصرف وجوه شرعى شمرده ، وى را به احتياط فرا مى خواندند.
البته سيد با همه فروتنى اش در مقابل توانگران مغرور، كردارى ويژه داشت . گاهفرماندار شهر بر او وارد شده ، سلام مى كرد و مى ايستاد. سيد در نهايت بى توجهىبه كار خويش پرداخته ، پس از ساعتى به او مى نگريست و اجازه نشستن مى داد.
سفر سبز  
سيد در سال 1231 يا 1232 ق همراه گروهى از دانشوران و دين باوران مشتاق از راهدريا رهسپار حجاز شد. (1080) گشاده دستى و مناظره هاى پيروزمندانه وى بادانشمندان مذاهب گوناگون علماى حجاز را سخت تحت تاثير قرار داد به گونه اى كه وىرا بزرگ شمردند و ميخهايى كه او براى مشخص ساختن حدود طواف بر زمين كوفته بود،بى هيچ ترديدى پذيرفتند. (1081) او همچنين توفيق يافت فدك را از كارگزاراندولت عثمانى باز ستاند و به سادات حريم خاك نبوى صلى الله عليه و آله سپارد.(1082)
داور هوشمند 
در سايه تلاشهاى آن مرجع بزرگ و ستمديدگان در تنگنا قرار گرفتند. هر چند شرحهمه كوششهاى آن فقيه پارسا در هيچ كتابى به رشته نگارش ‍ كشيده نشده است . ولىمطالب محدود باقى مانده درباره داوريهاى وى مى تواند از موقعيت ، هوشمندى و خبرگىاش در هدايت جامعه پرده بر دارد:
زمانى مردى حضور سيد فقيهان شيعه رسيد و با سندى كه به مهر علامه مجلسى ، محققخوانسارى ، آقا جمال خوانسارى و ديگر بزرگان در گذشته شيعه آراسته بود، خود رامالك يكى از روستاها خوانده ، صاحبان فعلى اش ‍ را غاصب شمرد. سيد مدتى در سندنگريست در درستى مهر بزرگان هيچ ترديدى نبود ولى چگونه مى شد صاحبان فعلىرا غاصب خواند در حالى كه آنان زمينهاى ياد شده را از پدرانشان به ارث برده بودند وكهنسالان منطقه مالكيت پدران و پدربزرگان آنها را تاييد مى كردند.
مرجع پاك راى اصفهان در تحقيقهاى خويش بدين نتيجه رسيد كه سند ساختگى است ولىدليل بر اين مطلب نداشت . رسيدگى به پرونده ماهها به درازا كشيد. سرانجام سيدراهى مطمئن براى پايان دادن درگيرى يافت . او جمعى از كشيشان ارامنه را نزد خويشخوانده سند را به آنها نماياند و گفت : گويا در گوشه كاغذ تاريخ ساخت آن نگاشتهمى شود، آن را بخوانيد.
كشيشان ، كه با خط بيگانگان آشنا بودند، آن را خواندند. سيد با محاسبه وتبديل دقيق تاريخ ميلادى به هجرى دريافت كه كاغذ سالها پس از وفات بزرگانمذكور ساخته شده است . پس سند را پاره كرد و به سود صاحبان واقعى روستا حكم داد.(1083)
سيد در روزگار مرجعيت خويش به پرونده هاى بسيار رسيدگى كرد و در اجراى حدودالهى كوشيد. او قاتلان را قصاص مى كرد، مجرمان را فرمانقتل مى داد، حد مى زد، تعزير مى كرد و دست دزدان را مى بريد. يكى از شاگردان آنفقيه وارسته در اين باره چنين نوشته است :
سيد حدود هفتاد نفر را به تيغ سپرد. روزى گنهكارى را فرمانقتل داد هيچ كس اجراى آن را به عهده نگرفت ، سرانجام استاد برخاسته ، مجرم راضربتى زد ولى كارى نبود گنهكار از جاى برخاست . سيد در اين لحظه وى را گردنزد. آنگاه بر پيكرش نماز گزارد و حالش دگرگون شده ، غش كرد. (1084)
هر چند در سايه تلاشهاى سرور فقيهان ايران سپاهانيان از آرامش و امنيتى بى نظيربهره مند شده بودند ولى دربار اين را نمى پسنديد. براى فتحعلى خان مشاهده فقيهىكه بى توجه به مقامهاى رسمى احكام الهى را اجرا مى كرد و پيلهاى تنومند ثروتافسانه اى اش را از هند برايش ‍ مى آوردند(1085)، بسيار دشوار بود. بنابراين درسفر به سپاهان نزد سيد شتافته ، گفت : شما خود حكم مى دهيد و خود اجرا مى كنيد، پسمن در مملكت چه كاره ام ؟ همواره رسم بر آن بود كه مجتهدان حكم مى دادند و اجرايش را بهدولتيان وا مى نهادند.
فقيه پاكدل اصفهان پاسخ داد: در انجام حدود الهى هيچ درنگى روا نيست . نمى توان حكمخدا را به تاخير انداخت تا به شما برسد. (1086)
بيمار عشق  
سرور فقيهان سپاهان را بايد مظهر صفات متضاد دانست او كه به آسانى سر از پيكرغارتگران و متجاوزان جدا مى كرد، در تنهايى پيوسته مناجات خمسه عشر را زمزمه مىكرد و مى گريست . (1087) روزى كنيز يكى از بزرگان شهر از ستم اربابگريخته به خانه سيد پناهنده شد چون مدت اقامت او در خانه فقيه فرزانه شهر بهدرازا كشيد، سيد وى را نزد اربابش روانه ساخت و سفارش كرد كه رفتارى پسنديدهپيشه كند. وقتى كنيز به خانه بازگشت ارباب پرسيد: خانه سيد چگونه بود؟
زن پاسخ داد: سيد شبانگاهان ديوانه مى شد و روز فرزانه مى نمود.
مرد پرسيد: چگونه ؟
كنيز پاسخ داد: چون پاسى از شب مى گذشت در كتابخانه اش چون ديوانگان بر سر مىكوبيد و مى گريست . دعاى فراوان مى خواند و نماز بسيار مى گزارد و چون بامداد فرامى رسيد عبا بر دوش مى افكند و چون فرزانگان مى نشست . (1088)
گريه فراوان عارف شيفته شفت سرانجام ديدگانش را مجروح ساخت و او را در بستربيمارى فرو افكند. پزشكان شهر داروهاى گوناگون را آزمودند ولى هر بار ناكام تراز پيش به زانو در آمدند. آنها پس از ماهها آزمون و خطا بدين نتيجه رسيدند كه ميانبيمارى و گريه پيوسته سيد پيوندى تنگاتنگ است . بنابراين وى را از گريه بازداشتند، گفتند: گريه بر شما حرام است زيرا موجب پيشرفت بيمارى مى شود.(1089)
بنياد الهى  
1245 ق سال درخشش روز افزون آفتاب مرجعيت سيد بود. آن فقيه نيك نهاد بيش از هشتهزار متر زمين براى پى افكندن يكى از بزرگترين مساجد جهان آماده كرد (1090) وكلنگ بنيادى الهى را به زمين زد. عظمت نقشه سيد چنان بود كه درباريان قاجار آن رافراتر از توان مالى مرجع شيعه مى انگاشتند. شاه با چنين انديشه اى پيشنهاد كرد درساختن مسجد شريك شود. ولى سيد از پذيرفتن پيشنهاد سر باز زد. شاه گفت : شماتوان به فرجام رساندن چنين بنياد پرشكوهى را نداريد.
سيد فرمود: دست من در خزانه آفريدگار گيتى است . (1091)
بدين ترتيب شاه قاجار از شركت در بنياد مسجد بازماند.(1092)
نيرنگ دربار 
روزى سلطان به حجه الاسلام گفت : بر آن شديم تا از ماليات روستاها و زمينهاى شماچشم پوشيم . سيد پرسيد: اين مبلغ را از ماليات منطقه اصفهان كم مى كنيد يا خير؟
شاه پاسخ داد: ماليات منطقه ثابت است . مبلغى كه بايد شما پرداخت كنيد از ديگركشاورزان گرفته مى شود.
مرجع بيدار شيعه با هوشيارى ويژه خويش از نقشه پليد دربار براى فشار فزون تربه مردم و پراكنده ساختن آنان از حريم فقاهت آگاهى يافت و فرمود: اين ستمى آشكاراست من هرگز نمى پذيرم كه ماليات زمينهايم را ديگر مردم بپردازند.
خواسته شاه  
1250 ق براى فقيه برجسته سپاهان سالى دشوار شمرده مى شد، شاه ، كه نقشه هاىخويش در از ميان بردن نفوذ مرجعيت را ناكام يافته بود، بر آن شد تا سيد فقيهان ايرانرا زير فشار قرار دهد. بنابراين در سفر به اصفهان نزد سيد شتافته ، خواستار دراختيار گرفتن بخشى از اموال مرجعيت شد. دانشور گرانقدر كشور مشكلات حوزه و مرجعيترا باز گفت و از اجابت خواسته شاه سرباز زد. شاه ، كه تصميمش را گرفته بود،گفتار خويش را تكرار كرد و بر آن پاى فشرد. ولى سيد همچنان از پرداخت مبلغ هنگفتدرخواستى شاه سرباز زد سرانجام شاه روزى خاص را بر زبان راند و گفت : در روزمقرر مامورانى براى دريافت گسيل خواهم داشت .
در روز موعود هنگامى كه سيد وضو مى گرفت و آماده رفتن به مسجد مى شد. مامورانى بهخانه اش شتافتند و خواستار پول شدند. مرجع شيعه دست به دعا برداشته ، گفت :پروردگارا، فتحعلى را با من چه كار است ، خود دفع شر او فرما!
سيد پس از اين دعا به مسجد رفت . ماموران به انتظار نشستند تا فقيه شهر از نمازبازگشت . آنگاه ديگر بار خواسته خويش را بر زبان راندند. عارف روشن روان سپاهانفرمود: آنچه مى خواستيد فرستادم ، به اردوگاه رويد تا دريابيد.
ماموران به اردوى شاهى شتافتند و با خبر هلاكت فتحعلى خان روبرو شدند. (1093)
موسى بن جعفر عليه السلام  
پس از فتحعلى خان محمد شاه بر تخت نشست . او همه دشمنان و رقيبانش ‍ را از ميانبرداشت و توانست فرمانرواى سراسر كشور شود. بست نشينى عبدالله خان امين الدوله ،كه از ياران حسينعلى ميرزا و مخالفان محمد شاه به شمار مى آمد، ناتوانى دربار درنفوذ به حريم مرجعيت و دستگيرى امين الدوله و سرانجام گريختن او از چنگ ماموران آتشدشمنى با مرجع سپاهان و حريم امنش را در دل محمد شاه شعله ور ساخت . (1094) اينآتش با قتل ميرزا ابوالقاسم فراهانى در 1252 ق . و روى كار آمدن حاج ميرزا آغاسى ،
كه با صوفيان پيوندى تنگاتنگ داشت ، فزونى يافت . او روحانيت را دشمن مى داشت ودر راستاى دست يابى به هدف پليد خويش خبرهاى نادرست فراوان پخش كرده ، بهسازماندهى نيروهاى مخالف فقاهت پرداخت .
اين حقايق تلخ در كنار رشد صوفيه و گسترش روز افزون فعاليت هاى آنان سرانجامحاج محمد ابراهيم كلباسى را رهسپار تهران ساخت . آن مجتهد وارسته كه بارها براىشركت در مراسم شادباش جلوس به دربار فراخوانده شده بود. به بهانه اجابتخواسته پايتخت نشينان گام در راه نهاد تا شاه را از منكر صوفى پرورى باز دارد.
او در ديدار با محمد شاه وى را از دشمنى با روحانيت بازداشت و گفت : مبادا حضرت موسىبن جعفر عليه السلام از شما رنجيده خاطر شود.
شاه با شگفتى گفت : من به معصومان عليه السلام اخلاص بى پايان دارم .
حاجى كلباسى فرمود: در باور من تا كنون هيچ فقيهى چون سيد الطائفه - سرور قبيلهشيعه - پاى به گيتى ننهاده است . او امروز چون نياى ارجمندش ‍ حضرت موسى بن جعفرعليه السلام است ... كسى كه سيد حجه الاسلام را آزرده است و هر كه با او دشمنى ورزد.با آن حضرت دشمنى ورزيده است .(1095)
نامه اهريمن  
در ربيع الثانى 1253 ق . محمد خان بار سفر بست و براى گوشمالى فرماندارافغانستان رهسپار آن ديار شد. او در پاييز همانسال به هرات رسيد و شهر را به محاصره در آورد. (1096) وزير مختار بريتانيا، كهاز نفوذ فراوان سيد آگاه بود، ضمن نامه اى از فقيه سپاهان خواست در اين مهم مداخله كرده، نيروهاى ايران را از ادامه درگيرى باز دارد. مرجع شيعه ، كه از هدف استعمارگرانآگاهى داشت ، از اقدامهاى پايتخت نشينان پشتيبانى كرد و به فريبكاران بيگانه نشانداد كه هرگز مصالح ملت و اسلام را ناديده نمى گيرد.(1097)
واپسين توطئه  
در اين سال شورش مردم اصفهان عليه كارگزاران دربار خشم محمد شاه را برانگيختبنابراين چون از سفر هرات بازگشت راه مركز كشور پيش گرفت تا انقلابگران راگوشمالى دهد و از سيد فقيهان شيعه انتقام گيرد. در انديشه او هيچ كس جز سيد توانسازماندهى چنين شورشى را نداشت . پس بايد يك بار براى هميشه با وى درگير مى شدو كاخ افسانه اى قدرت و ثروتش را درهم مى كوبيد. (1098)
ولى پروردگار نقشه اى ديگر تدبير كرده بود. در سايه عنايت ربانى سيد از خطررهايى يافته ، بر شوكت و قدرتش افزوده شد (1099) و شاه بى هيچ دستاوردچشمگيرى به پايتخت بازگشت .
البته بازگشت شاه هرگز به معناى پايان توطئه عليه سيد فقيهان شيعه نبود.تلاشهاى درباريان براى فروپاشى توان اجتماعى - سياسى در قالبى نوين ادامهيافت . اين شكل چيزى جز ترور و حذف فيزيكى مرجع بيدار سپاهان نبود. زهرآگين ساختنظرفهاى غذاى آن مجتهد گرانمايه و گسيل چهار مزدور براى تيراندازى به سيد در نيمهشب نقشه هايى بود كه به دقت اجرا شد ولى به لطف الهى ناكام ماند.(1100)
دعايى كه اجابت شد  
در 1257 ق پناهنده شدن فقيه بزرگوار حضرت محمد تقى بن ابى طالب يزدى بهحريم مرجعيت شيعه بار ديگر باز خشم شاه را برانگيخت . او كه هرگز نمى توانستنقطه اى از كشور را برون از نفوذ و حاكميت خويش بيابد با هدف دستگيرى محمد تقىيزدى كه به سبب گفتار كفر ستيزانه اش تحت تعقيب بود، راه اصفهان پيش گرفت .
در اين سفر ماموران به حريم سيد يورش برده ، دانشور آزاده يزدى را به بند كشيدند وبه تهران گسيل داشتند. (1101) البته شاه بدين امر بسنده نكرد و براى فروپاشىهميشگى آن حريم امن به بهانه هاى گوناگون بر ثروت مرجع شيعيان ، كه چيزى جزاموال مسلمانان نبود، چنگ انداخت و دين باوران را با زيانى سنگين روبرو ساخت .(1102)
كردار زشت شاه چنان قلب مرجعيت شيعه را آزرده ساخت كه چون خان قاجار همراه موكب ويژههمايونى براى ديدار و گفتگو با وى به محله بيدآباد روى آورد، اندوهناك شد. صداىطبلها و شيپورهاى مزدوران سلطنت قلب مهربانش را فشرد. دست به آسمان بلند كرد وملتمسانه گفت :
پروردگارا، ذلت فزون تر بر فرزندان زهرا روا مدار!(1103)
خداوند دعاى بنده نيكو كارش را اجابت كرد. با آغازسال 1260 ق بيمارى بر پيكر پير فرزانه سپاهان پنجه افكند و در يكى از روزهاىربيع الثانى ، پس ‍ از نماز ظهر، روان پاكش سمتمحفل سبز كامروايان سپيد دست پر كشيد.(1104)
ملا على اكبر خوانسارى پيكر آن راهبر فرزانه را در خانه اشغسل داد، فرزند برومندش سيد اسدالله بر وى نماز گزارد و تنديس پارسايى را درآرامگاهى كه خود آماده كرد بود، به خاك سپرد. (1105)
فرزندان فقيه پاك راى اصفهان عبارتند از:
اسدالله ، ابوالقاسم ، جعفر، زين العابدين ، عبدالله ، محمد على ، مومن ، محمد مهدى ،هاشم ، گوهر سلطان ، زينب بيگم و خواهر گرانقدرش .
صاحب جواهر متوفاى 1266 ق . 
فقيه جاودانه
ابراهيم اسلامى
ولادت  
در سال 1200 ق . (1106) فرزندى در خانه شيخ محمد باقر نجفى به دنيا آمد كه اورا محمد حسن ناميدند.
شرح هجرت نياكان محمد حسن از اصفهان به نجف اشرف را اين گونه ياد كرده اند:زمانى شيخ عبدالرحيم شريف كبير - جد سوم محمد حسن - از اصفهان راهى نجف اشرف شد ودر آن شهر مقدس رحل اقامت افكند تا از محضر عالمان بزرگ كسب فيض كند. وى سرانجاماز فقيهان وارسته و فاضل گرديد. دو پسر دانشمند به نامهاى آقا محمد كبير و آقا محمدصغير - جد دوم محمد حسن ، (مولف كتاب الاقتباس و التضمين در عقايد) از او به يادگارماندند. شيخ عبدالرحيم ، فرزند آقا محمد صغير و جد محمد حسن فرزانه اى است كه بهنيكى از او ياد كرده اند.
در حقيقت محمد حسن دوران كودكى و نوجوانى را در دامان خاندان علم و فضيلت سپرى كرد.
در حوزه نجف  
هنوز كودكى بيش نبود و تازه خواندن و نوشتن را فراگرفته بود كه وارد حوزه علميهنجف اشرف شد. دروس مقدمات و سطح را بسرعت نزد سيد حسين شقرايى عاملى (متوفى1230 ق ) و شيخ قاسم آل محيى الدين (متوفى 1238 ق ) و شيخ حسن (متوفى 1250 ق) گذراند و در نوجوانى به درس خارج فقه واصول راه يافت .
محمد حسن ساليان دراز در عاليترين سطح دروس حوزه علميه ، در درس ‍ آيت الله شيخجعفر كاشف العظا، آيت الله سيد مهدى بحرالعلوم ، آيت الله سيد جواد عاملى و آيت اللهشيخ موسى كاشف الغطا شركت كرد. (1107) و با پشتكار و نبوغى كه داشت توانستدر 25 سالگى به درجه اجتهاد نايل آمد و نگارش كتاب بى همتاى (جواهر الكلام ) راآغاز كند. شيخ سپس به تدريس علوم دينى همت گذارد.
مربى بزرگ  
حوزه علميه نجف به بركت تدريس صاحب جواهر (1108) رونق تازه اى گرفت . شيخآقا بزرگ تهرانى مى نويسد:
(صاحب جواهر اين امتياز را نيز بر ديگر عالمان داشت كه عموم شاگردانش از علماىبزرگ و سرشناس بودند و در محضر درس او جمع فراوانى تربيت شده ، در گوشه وكنار جهان پخش گرديدند و بعد از او مقام مرجعيت يافتند و بر كرسى فتوا نشستند كهعدد آنان زياد و شمارش آنان كار مشكلى است .) (1109)
برخى از شاگردان ممتاز او عبارتند از:
1. آيت الله سيد حسين كوه كمرى : فرزند سيد محمد، كه با 24 واسطه ، نسبش به امامحسين عليه السلام مى رسد. او در روستاى ارونق از توابع كوه كمره تبريز به دنيا آمدو پس از فراگيرى خواندن و نوشتن به حوزه علميه تبريز راه يافت . سپس براى ادامهتحصيل عازم كربلا شد و پس از مدتى به حوزه علميه نجف روى آورد و در درس صاحبجواهر و شيخ انصارى شركت كرد و به اجتهاد رسيد. (1110) ماجراى تواضع و شركتوى در درس ‍ شيخ انصارى بسيار شنيدنى است . (1111)
آيه الله كوه كمرى بعد از وفات شيخ انصارى (متوفى 1281 ق ) به مرجعيت رسيد.بسيارى از شيعيان آذربايجان ، تفليس و ايروان از او تقليد مى كردند. سرانجام وى درسال 1299 ق . در نجف درگذشت و در مقبره اى كه اكنون به نام او معروف است ، دربرابر آرامگاه صاحب جواهر به خاك سپرده شد.(1112)
2. آيه الله شيخ جعفر شوشترى : فرزند حسين واهل شوشتر است در جوانى همراه پدر به حوزه علميه نجف راه يافت و در درس صاحب جواهرشركت كرد. پس از سالها تحصيل و رسيدن به مقامهاى والاى علمى و اخلاقى به زادگاهخود برگشت و بيش از سى سال در آنجا به تبليغ اسلام پرداخت . درسال 1291 ق به نجف بازگشت . او در صحن حرم حضرت على عليه السلام بهسخنرانى مى پرداخت و گفتارش مشتاقان زيادى داشت .
در سال 1302 ق براى زيارت امام رضا عليه السلام به ايران آمد و علماى بزرگتهران از او در خواست كردند تا مدتى در تهران بماند. او نخستين امام جماعت مسجدسپهسالار بود.
آيه الله شيخ جعفر شوشترى ، مرجع تقليد (1113) و محدثى بزرگ بود و مىبايست بسان اغلب مراجع تقليد به تدريس و فتوا بپردازد اما علاقه وافر او بهاهل بيت عليه السلام وى را بر آن داشت تا به منبر برود و به ذكر روضه هاى جانسوزبر شنوندگان تاثير بسيار گذارد.
سرانجام در 28 يا 29 صفر 1303 ق ، در راه بازگشت به نجف ، در كرند غرب بدرودحيات گفت و در نجف به خاك سپرده شد.
3. ملا على كنى : در سال 1220 ق در روستاى (كن ) تهران به دنيا آمد. سالها در حوزهعلميه نجف نزد استادان فرزانه اى چون صاحب جواهر بهتحصيل پرداخت . تا اينكه وى به اجتهادش گواهى داد و او به تهران بازگشت و بهتاليف و تبليغ پرداخت . از وى آثارى در زمينهاصول ، فقه ، تفسير، حديث و رجال به يادگار مانده است . سرانجام در صبحگاه روز 27محرم 1306 ق در گذشت و در حرم مطهر حضرت عبدالعظيم حسنى ، در كنار قبر امامزادهحمزه به خاك سپرده شد.
4. شيخ محمد ايروانى : فرزند محمد باقر ايروانى است كه درسال 1232 ق به دنيا آمد. در جوانى از ايروان به كربلا رفت و در درس سيد ابراهيمقزوينى شركت كرد. سپس به نجف رفت و در درس بزرگانى چون صاحب جواهر و شيخانصارى حضور يافت و پس از رسيدن به اجتهاد به(فاضل ايروانى ) شهرت يافت . او پس از وفات آيه الله سيد حسين كوه كمرى(متوفى 1299 ق ) مرجعيت تقليد بسيارى از شيعيان ايران ، هند، تركيه ، قفقاز، وروسيه را عهده دار گرديد و در كرسى تدريس عاليترين سطح دروس حوزوى ، بهتربيت شاگردان پرداخت .
از وى كتابهايى در زمينه اصول ، فقه و تفسير برجاى مانده است . سرانجام درسال 1306 ق رخت از جهان بر بست . (1114)
تاليفات  
شيخ محمد حسن نجفى در 25 سالگى نگارش كتاب بى همتاى (جواهر الكلام ) در شرحكتاب شرايع الاسلام محقق حلى را آغازيد. جواهر الكلام ، اين دائره المعارف فقه شيعهثمره 32 سال تلاش شبانه روزى او اينك معتبرترين متن درسى عاليترين سطح دروسحوزه هاى علميه شيعه ، يعنى درس خارج فقه است . علامه سيد محسن امين (متوفاى 1371 ق) درباره اين كتاب مى نويسد: در فقه اسلام كتابى به همتايى جواهر الكلام نيست . شيخانصارى نيز فرمود: براى مجتهدى كه بخواهد احكام الهى را استنباط كند، كافى استكتابهاى جواهر و وسائل الشيعه (حديث ) را در اختيار داشته باشد و كمتر اتفاق مى افتدكه به كتابى از پيشينيان نيازمند شود. (1115)
او علاوه بر كتاب (جواهر) كتابهاى ديگرى نيز نوشت كه عبارتند از:
1. نجاه العباد فى المعاد: درباره احكام طهارت و نماز
2. هدايه الناسكين : درباره احكام حج
3. رساله اى در احكام خمس و زكات
4. رساله اى در احكام روزه كه به فارسى ترجمه شد.
5. رساله اى در احكام ارث
6. مقالاتى پيرامون اصول فقه
صاحب جواهر تا آخرين لحظات عمر به تاليفمشغول بود. در اواخر عمر تصميم به شرح كتاب (قواعد) علامه گرفت اما افسوس كهپيمانه عمرش ‍ به سر آمد. (1116)
ولايت فقيه 
ولايت فقه از دير باز در حوزه هاى علميه شيعه مطرح بوده واصل ولايت فقيه نزد همه فقها مسلم است ، اما در محدوده اختيارات فقيه اختلاف است . صاحبجواهر درباره ولايت فقيه مى نويسد:
اگر ولايت عامه فقيه نباشد، بسيارى از كارهاى مربوط به شيعيانمعطل مى ماند. (1117)
ايشان علمايى را كه درباره ولايت فقيه ترديد دارند بسختى مورد نكوهش ‍ قرار داده ، مىنويسد:
(اين افراد طعم فقه را نچشيده و از فرمايش ائمه عليه السلام چيزى نفهميده اند.)(1118)
سيره سبز 
ساختن گلدسته براى مسجد كوفه ، احداث وضوخانه و مكانى براى سكونت خادمان مسجدسهله ، بناى ساختمان حرم حضرت مسلم بن عقيل (س ) و حرم هانى بن عروه (س ) در كوفهاز كارهاى عمرانى صاحب جواهر است . (1119)
وى لباسهاى بسيار تميز مى پوشيد. ظاهرى بس آراسته داشت . بسيار قانع ، فروتن وشكيبا بود. به شاگردانش احترام خاصى مى گذاشت . روزى در وسط درس به امتيازچهار تن از شاگردانش تصريح كرد. كارى كه از استادان و مراجع تقليد كمتر رخ مىدهد. آن چهار نفر عبارتند از:
1. حاج ملا على كنى
2. شيخ عبدالحسين ، معروف به شيخ العراقين
3. شيخ عبدالرحيم بروجردى
4. شيخ عبدالله نعمت عاملى . (1120)
او تلاش ديگران را مى ستود و آنان را تشويق مى نمود. زمانى (ازرى ) شاعر عربقصيده بسيار زيبايى در مدح اهل بيت مى سرايد كه به قصيده (هانيه ) (1121)مشهور است . صاحب جواهر در مقام قدردانى از او مى گويد: آرزو دارم قصيده (هانيه )ازرى در نامه عمل من نوشته شود و كتاب (جواهر) من در نامهعمل او. (1122)

next page

fehrest page

back page