بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر نمونه جلد 18, جمعی از فضلا ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     TAFSIR01 -
     TAFSIR02 -
     TAFSIR03 -
     TAFSIR04 -
     TAFSIR05 -
     TAFSIR06 -
     TAFSIR07 -
     TAFSIR08 -
     TAFSIR09 -
     TAFSIR10 -
     TAFSIR11 -
     TAFSIR12 -
     TAFSIR13 -
     TAFSIR14 -
     TAFSIR15 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

اما به زودى متوجه ميشوند و به يادشان مى آيد كه پيامبران راستين از سوى خدا در دنياوعده امروز را به آنها دادهاند، به خودشان پاسخ مى گويند: اين وعده خداوند رحمن است ،خداوندى كه رحمت عامش همگان را فرا گرفته و پيامبرانش راست گفتند، و از اين روز ما راآگاه ساختند، اما افسوس كه ما همه را به باد سخريه و استهزا گرفتيم .
بنابراين جمله (هذا ما وعد الرحمن و صدق المرسلون ) دنباله كلام همان منكران رستاخيزاست ، ولى بعضى آن را سخن فرشتگان و يا مؤ منان دانسته اند كه بر خلاف ظاهر آيهاست ، و هيچ ضرورتى براى آن نيست ، چه اينكه اعتراف منكران در آن روز به حقايقمطلبى نيست كه تنها در اين آيه آمده باشد، چنانكه در سوره انبياء آيه 97 آمده است واقترب الوعد الحق فاذا هى شاخصة ابصار
الذين كفروا يا ويلنا قد كنا فى غفلة من هذا بل كنا ظالمين : (وعده حق (قيامت ) نزديك ميشوددر آن هنگام چشمهاى كافران از شدت وحشت از حركت باز ميماند، مى گويند: اى واى بر ماكه از اين امر در غفلت بوديم ، بلكه ما ستمگر بوديم ).
به هر حال تعبير به (مرقد) كه به معنى (خوابگاه ) و (خواب ) مى آيد.بيانگر اين واقعيت است كه آنها در عالم برزخ در حالتى شبيه به حالت خواب فروميروند و چنانكه در ذيل آيه 100 سوره مؤ منين گفتهايم برزخ نسبت به اكثريت مردم كهدر حالتى متوسط از ايمان و كفر قرار دارند بى شباهت به حالت خواب نيست ، در حالىكه مؤ منان پيشرو، و كافران فوق العاده بدكار در آنجا كاملا هوشيارند و متنعم بهنعمتها و يا گرفتار انواع عذابند.
بعضى نيز احتمال داده اند كه هول و وحشت قيامت به اندازهاى است كه عذاب برزخى درمقابل آن همانند خواب آرامى بيش ‍ نيست .
سپس براى توضيح چگونگى سرعت وقوع اين نفخ صور ميفرمايد: (آن صيحه واحدىبيش نيست ، فريادى عظيم برميخيزد و همگى نزد ما حاضر ميشوند)
(ان كانت الا صيحة واحدة فاذا هم جميع لدينا محضرون ).
بنابراين براى احياى مردگان و برخاستن آنها از قبرها و حضورشان در دادگاهعدل پروردگار زمان زيادى وقت لازم نيست ، همانگونه كه براى مرگ انسانها زمانطولانى لازم نبود، صيحه اول فرياد مرگ است ، و صيحه دوم فرياد زندگى و حيات وحضور در دادگاه عدل پروردگار!
تعبير به (صيحة ) (يك فرياد) و تاكيد آن با (واحدة ) و سپس تعبير به (اذا)كه در اين گونه موارد وقوع ناگهانى چيزى را خبر ميدهد، و تعبير به (هم جميع لدينامحضرون ) به صورت جمله اسميه همگى دليل بر وقوع سريع اين مقطع از رستاخيزاست .
لحن قاطع اين آيات و آهنگ نافذ آنها چنان در قلب انسانها اثر ميگذارد كه گوئى اينفرياد را با گوش جان ميشنوند كه اى انسانهاى به خواب رفته ! اى خاكهاى پراكنده !و اى استخوانهاى پوسيده ! بپاخيزيد، بپاخيزيد و براى حساب و جزا آماده شويد، و چهزيباست آيات قرآن و چه گويا انذارات آن ؟
آيه و ترجمه


فاليوم لا تظلم نفس شيا و لا تجزون إ لا ما كنتم تعملون(54)
إ ن أ صحب الجنة اليوم فى شغل فكهون(55)
هم و أ زوجهم فى ظلل على الا رائك متكون(56)
لهم فيها فكهة و لهم ما يدعون(57)
سلم قولا من رب رحيم(58)


ترجمه :
54 - امروز به هيچكس ستم نميشود و جز آنچه راعمل ميكرديد جزا داده نميشويد.
55 - بهشتيان امروز به نعمتهاى خدا مشغول و مسرورند (و از هر انديشه ناراحت كنندهبركنار).
56 - آنها و همسرانشان در سايه هاى (قصرها و درختان بهشتى ) بر تختها تكيه كردهاند!
57 - براى آنها در بهشت ميوه بسيار لذت بخشى است و هر چه بخواهند در اختيار آنهاخواهد بود.
58 - براى آنها سلام (و درود الهى ) است ، اين سخنى است از ناحيه پروردگار
تفسير:
بهشتيان غرق در مواهب مادى و معنوى
در اينجا بحث پيرامون چگونگى حساب در محشر را سربسته گذارده و از آن ميگذرد، و بهتشريح سرانجام كار مؤ منان صالح و كافران طالح پرداخته ، چنين مى گويد: امروزبه هيچكس ستم نميشود) (فاليوم لا تظلم نفس شيئا).
نه از پاداش كسى كاسته ميشود، و نه كيفر كسى افزون ميگردد، و حتى به قدر يك سرسوزن كم و زياد و بيدادگرى و ظلم و ستم وجود ندارد.
سپس به بيانى ميپردازد كه در حقيقت دليل روشن و زندهاى براى عدم وجود ظلم در آندادگاه بزرگ است ميفرمايد: (شما جز آنچه راعمل ميكرديد جزا داده نميشويد (و لا تجزون الا ما كنتم تعملون ).
ظاهر اين تعبير بدون آنكه چيزى در تقدير گرفته شود اين است كه جزاى همه شما هماناعمال خودتان است ، چه عدالتى از اين بهتر و برتر؟!
به عبارت ديگر: اعمالى كه از نيك و بد در اين عالم انجام ميدهيد در آنجا همراه شما خواهدبود، همان اعمال تجسم مييابد، و در تمام مواقف محشر و بعد از پايان حساب ، همدم و همنشينشماست ، آيا محصول اعمال كسى را به او تحويل دادن بر خلاف عدالت است ؟ و آيا نفساعمال را تجسم بخشيدن و قرين او ساختن ظلم است ؟
و از اينجا روشن ميشود كه اساسا ظلم در آن صحنه مفهوم ندارد و اگر در اينجا در ميانانسانها گاهى عدالت است و گاهى ظلم به خاطر آنست كه توانائى اين را ندارند كهاعمال هر كس را به خود او تحويل دهند.
جمعى از مفسران چنين تصور كرده اند كه جمله اخير مخصوص بدكاران و كفار است كه بهقدر اعمالشان كيفر مى بينند، و شامل مؤ منان نميشود، چرا كه خداوند بيش از اعمالشان بهآنها پاداش ميدهد.
ولى با توجه به يك نكته اين اشتباه بر طرف ميگردد، و آن اينكه : در اينجا سخن ازعدالت در پاداش و كيفر است و گرفتن جزاى استحقاقى ، اين منافات ندارد كه خداوندبراى مؤ منان از فضل و رحمتش هزاران هزار بيفزايد كه آن مساله(تفضل ) است و اين مساله (استحقاق ).
سپس به گوشهاى از پاداشهاى مؤ منان پرداخته ، وقبل از هر چيز روى مساله آرامش خاطر انگشت ميگذارد و مى گويد: (بهشتيان در آن روز چنانبه نعمتهاى خدا مشغولند كه از هر انديشه ناراحت كننده بر كنار ميباشند)
(ان اصحاب الجنه اليوم فى شغل ).
(و در نهايت سرور و شادى به سر ميبرند) (فاكهون ).
(شغل ) (بر وزن شتر) و (شغل ) (بر وزنقفل ) هر دو به معنى حوادث و حالاتى است كه براى انسان روى ميدهد و او را به خودمشغول ميدارد خواه مسرتبخش باشد و يا غم انگيز.
اما از آنجا كه بلافاصله پشت سر آن ، كلمه (فاكهون ) آورده شده و اين واژه جمع(فاكه ) به معنى مسرور و خوشحال و خندان است ، ميتواند اشاره به امورى باشد كهاز فرط شادى انسان را چنان به خود مشغول ميدارد كه از امور نگرانيزا به كلىغافل ميسازد، به طورى غرق در سرور و نشاط خواهد شد كه غم و اندوهى بر او چيرهنخواهد گشت ، و حتى هول و وحشتى را كه به هنگام قيام قيامت و حضور در دادگاهعدل الهى به او دست داده به فراموشى ميسپارد، كه اگر به راستى فراموش نشودهمواره سايه نگرانى و غم بر دل او سنگينى خواهد كرد، بنا بر اين يكى از آثار ايناشتغال ذهن فراموش كردن اهوال محشر است .
به هر حال بعد از نعمت آرامش خاطر كه خمير مايه همه نعمتها، و شرط استفاده از همه مواهباست ، به شرح نعمتهاى ديگر پرداخته ، چنين مى گويد: آنها و همسرانشان در سايههاىلذت بخش ، بر تختها، در خلوتگاهها تكيه كرده اند (هم و ازواجهم فىظلال على الارائك متكئون ).
(ازواج ) به معنى همسران بهشتى ، و يا همسران با ايمانى است كه در اين دنيا داشتندو اينكه بعضى احتمال دادهاند به معنى همطرازان بوده باشد (مانند آيه 22 سورهصافات احشروا الذين ظلموا و ازواجهم - ظالمان و همطرازانشان را محشور كنيد) در اينجابسيار بعيد به نظر ميرسد، به خصوص اينكه ارائك جمع اريكه طبق گفته جمع كثيرىاز مفسران و ارباب لغت به معنى تختهائى است كه در حجلهگاه ميباشد.
تعبير به (ظلال ) (سايه ها) اشاره به سايه هاى درختان بهشتى است كه تختهاىبهشتيان در لابلاى آن قرار گرفته ، و يا سايه قصرهاى بهشتى است و همه اينها نشانميدهد كه در آنجا نيز آفتابى وجود دارد ولى نه آفتابى آزار دهنده ، آرى آنها در سايهمطبوع درختان بهشتى نشاط و سرور ديگرى دارند.
علاوه بر اين (براى آنها ميوه بسيار لذت بخشى است ، و هر چه بخواهند در
اختيار آنها خواهد بود) (لهم فيها فاكهة و لهم ما يدعون ).
از آيات ديگر قرآن به خوبى استفاده ميشود كه غذاى بهشتيان تنها ميوه نيست ، ولىتعبير آيه فوق نشان ميدهد كه ميوه آن هم ميوههاى مخصوصى كه با ميوههاى اين جهانبسيار متفاوت است برترين غذاى بهشتى است ، و حتى در اين جهان نيز ميوه به گواهىغذاشناسان بهترين و مناسبترين غذا براى انسان است .
(يدعون ) از ماده (دعايه ) به معنى طلب است ، يعنى هر چه طلب كنند و تمنا نمايندبراى آنها حاصل است ، و آرزوئى در دل ندارند كه انجام نشدنى باشد.
مرحوم طبرسى در (مجمع البيان ) مى گويد: عرب اين تعبير را در مورد (تمنى )به كار ميبرد، مى گويد: ادع على ما شئت يعنى : (هر چه ميخواهى از من بخواه و تمنا كن).
و به اين ترتيب آنچه امروز در فكر انسان بگنجد و آنچه از فكر او خطور نكند از انواعمواهب و نعمتها در آنجا آماده و مهياست ، و پذيرائى خداوند از ميهمانان خود در بالاترينسطح ممكن انجام ميشود.
اما مهمتر از همه همان مواهب معنوى است كه در آخرين آيه مورد بحث به آن اشاره كرده ،ميفرمايد: براى آنها سلام و تهنيت الهى است ، اين سخنى است از ناحيه پروردگار رحيم ومهربان آنها (سلام قولا من رب رحيم ).
اين نداى روحافزا و نشاط بخش و مملو از مهر و محبت او چنان روح انسان را در خود غرقميكند، و به او لذت و شادى و معنويت ميبخشد، كه با هيچ نعمتى برابر نيست ، آرى شنيدننداى محبوب ، ندائى آميخته با محبت ، و آكنده
از لطف ، سر تا پاى بهشتيان را غرق سرور ميكند، كه يك لحظه آن بر تمام دنيا و آنچهدر آن است برترى دارد!
در روايتى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمده است : (در همانحال كه بهشتيان غرق در نعمتهاى بهشتى هستند نورى بر بالاى سر آنها آشكار ميشود،نور لطف خداست كه بر آنها پرتو افكنده ، ندائى برميخيزد كه سلام بر شما اىبهشتيان و اين همان است كه در قرآن آمده : سلام قولا من رب رحيم ، اينجاست كه نظر لطفخداوند چنان آنها را مجذوب ميكند كه از همه چيز جز اوغافل ميشوند، و همه نعمتهاى بهشتى را در آن حال به دست فراموشى ميسپارند، و اينجاستكه فرشتگان از هر درى بر آنها وارد ميشوند و مى گويند درود بر شما.
آرى جذبه شهود محبوب ، و ديدار لطف يار، آنقدر لذت بخش و شوق انگيز است كه يكلحظه از آن با هيچ نعمتى حتى با تمام جهان برابر نيست ، و عاشقان ديدار او آنچنانندكه اگر اين افاضه معنوى از آنها قطع شود قالب تهى ميكنند، چنانكه در حديثى از اميرمؤ منان (عليهالسلام ) آمده است كه فرمود: لو حجبت عنه ساعة لمت ! اگر يك ساعت از ديداراو محجوب بمانم جان ميدهم !!. جالب اينكه ظاهر آيه اين است كه اين سلام پروردگار كهنثار مؤ منان بهشتى ميشود سلامى است مستقيم و بى واسطه ، سلامى است از رب وپروردگار آنهم سلامى كه از رحمت خاصه او يعنى مقام رحيميتش سرچشمه ميگيرد و تمامالطاف و كرامات در آن جمع است ، وه چه نعمتى ؟!
نكته :
انواع سلامهائى كه نثار بهشتيان ميشود
اصولا بهشت (دار السلام ) است همانگونه كه در آيه 25 سوره يونس ميخوانيم : والله يدعوا الى دار السلام : (خداوند مردم را دعوت به دار السلام و سرزمين سلامت وآرامش ميكند و بهشتيان كه ساكنان اين سرزمينند گاه با سلام فرشتگان روبرو ميشوندكه به هنگام ورود در بهشت از هر درى بر آنها وارد ميشوند و مى گويند: سلام بر شمابه خاطر شكيبائيهائى كه داشتيد و چه پايان خوبى است اين سرائى كه نصيبتان شده(و الملائكة يدخلون عليهم من كل باب سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار (رعد -24).
و گاه ساكنان اعراف آنها را صدا ميزنند و مى گويند: سلام بر شما (و نادوا اصحابالجنة ان سلام عليكم ) (اعراف - 46).
گاه پس از ورود در بهشت با سلام و تحيت فرشتگان روبرو ميشوند و گاه به هنگامقبض روح اين سلام از ناحيه فرشتگان مرگ به آنها نثار ميشود و مى گويند: سلام برشما وارد بهشت شويد به خاطر اعمالى كه انجام ميداديد (الذين تتوفيهم الملائكه طيبينيقولون سلام عليكم ادخلوا الجنة بما كنتم تعملون )(نحل - 32).
و گاه خودشان به يكديگر سلام و درود ميفرستند، و اصولا تحيت آنها در آنجا همان سلاماست (تحيتهم فيها سلام ) (ابراهيم - 23).
و بالاخره برتر و بالاتر از همه اينها سلام پروردگار است (سلام قولا من رب رحيم ).
خلاصه اينكه در آنجا نه سخن لغوى شنيده ميشود و نه كلام بيهودهاى ، تنها سلام استسلام لا يسمعون فيها لغوا و لا تاثيما الا قيلا سلاما سلاما
(واقعه - 26).
اما نه سلامى كه تنها در لفظ باشد بلكه سلامى كه اثر آرام بخش و سلامت آفرين آندر اعماق روح و جان انسان نفوذ ميكند و همه را غرق در آرامش و سلامت ميسازد.
آيه و ترجمه


و امتزوا اليوم أ يها المجرمون(59)
أ لم أ عهد إ ليكم يبنى ءادم أ ن لا تعبدوا الشيطن إ نه لكم عدو مبين(60)
و أ ن اعبدونى هذا صراط مستقيم(61)
و لقد أ ضل منكم جبلا كثيرا أ فلم تكونوا تعقلون(62)


ترجمه :
59 - جدا شويد امروز اى گنهكاران !
60 - آيا با شما عهد نكردم اى فرزندان آدم ! كه شيطان را پرستش نكنيد كه او براىشما دشمن آشكارى است ؟
61 - و اينكه مرا بپرستيد كه راه مستقيم اين است ؟
62 - او افراد زيادى از شما را گمراه كرد، آيا انديشه نكرديد؟
تفسير:
چرا پرستش شيطان ميكنيد؟!
بخشى از سرگذشت شوقانگيز و پر افتخار بهشتيان در آياتقبل گذشت ، و در آيات مورد بحث به قسمتى از سرنوشت دوزخيان و بندگان شيطان
ميكند.
نخست اينكه در آن روز با خطابى تحقير آميز مخاطب ميشوند و به آنها گفته ميشود: جداشويد امروز اى گنهكاران )! (و امتازوا اليوم ايها المجرمون ).
شما بوديد كه در دنيا خود را در صفوف مؤ منان جا زده بوديد و گاه به رنگ آنها در مىآمديد، و از حيثيت و اعتبارشان استفاده ميكرديد، امروز صفوف خود را از آنها جدا سازيد، و درچهره اصلى خود ظاهر شويد!
اين در حقيقت تحقق همان وعده الهى است كه در آيه 28 سوره ص مى گويد: (امنجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فى الارض امنجعل المتقين كالفجار):
آيا كسانى را كه ايمان آورده ، و عمل صالح انجام دادهاند، همچون مفسدان در زمين قرار دهيم؟ يا پرهيزگاران را همطراز بدكاران ؟!
به هر حال ظاهر آيه مورد بحث همان جداسازى صفوف مجرمان از مؤ منان است ، هر چندمفسران احتمالات متعدد ديگرى نيز دادهاند، از جمله :
جدا شدن صفوف مجرمان از يكديگر و هر گروهى از آنان در يك رده قرار گرفتن .
يا جدائى آنها از شفيعان و معبودانشان .
و يا جدائى فرد فرد آنها از يكديگر، به گونهاى كه علاوه بر درد و رنج عظيم دوزخ ،درد و رنج جدائى و فراق از هر كس و هر چيز بر آنها سايه سنگين و شوم افكند.
اما شمول خطاب نسبت به همه آنان ، و محتواى جمله و امتازوا معنىاول را كه گفتيم تقويت ميكند.
آيه بعد به ملامتها و سرزنشهاى پر معنى خداوند نسبت به مجرمان در روز
قيامت اشاره كرده ، چنين مى گويد: آيا با شما عهد نكردم اى فرزندان آدم كه شيطان راپرستش و اطاعت مكنيد كه او دشمن آشكار شماست ؟ (ا لم اعهد اليكم يا بنى آدم الا تعبدواالشيطان انه لكم عدو مبين ).
اين عهد و پيمان الهى از طرق مختلف از انسان گرفته شده ، و بارها اين معنى را به اوگوشزد كرده است :
نخست آن روز كه فرزندان آدم در زمين نشو و نما كردند اين خطاب به آنها شد: (يا بنىآدم لا يفتننكم الشيطان كما اخرج ابويكم من الجنة ينزع عنهما لباسهما ليريهما سواتهماانه يريكم هو و قبيله من حيث لا ترونهم انا جعلنا الشياطين اولياء للذين لا يؤ منون :
(اى فرزندان آدم ! شيطان شما را نفريبد همانگونه كه پدرتان را از بهشت بيرونكرد، و لباسشان را از تنشان خارج ساخت تا عورتشان را براى آنها آشكار كند! چهاينكه او و پيروانش شما را ميبينند و شما آنها را نميبينيد، (بدانيد) ما شياطين را اولياىكسانى قرار داديم كه ايمان نمى آورند (اعراف - 27).
سپس همين اخطار به طور مكرر بر زبان رسولان الهى جارى شد، چنانكه در آيه 62سوره زخرف ميخوانيم و لا يصدنكم الشيطان انه لكم عدو مبين : شيطان شما را از راه حقباز ندارد كه او دشمن آشكار شماست .
و در آيه 168 - بقره ميخوانيم : و لا تتبعوا خطوات الشيطان انه لكم عدو مبين : ازگامهاى شيطان پيروى نكنيد كه او براى شما دشمن آشكارى است !
از سوى ديگر اين پيمان در عالم تكوين به زبان اعطاىعقل به انسان نيز گرفته شده است ، چرا كهدلائل عقلى به روشنى گواهى ميدهد انسان نبايد فرمان كسى را اطاعت كند كه از روزنخست كمر به دشمنى او بسته او را از بهشت بيرون كرده و سوگند به اغواىفرزندانش خورده است .
از سوى سوم با سرشت و فطرت الهى همه انسانها بر توحيد، و انحصار اطاعت براىذات پاك پروردگار، نيز اين پيمان از انسان گرفته شده است ، و به اين ترتيب نه بايك زبان كه با چندين زبان اين توصيه الهى تحقق يافته و اين عهد و پيمانسرنوشتساز امضا شده است .
اين نكته نيز قابل توجه است كه عبادت در جمله (لا تعبدوا الشيطان ) به معنى اطاعتاست ، زيرا عبادت هميشه به معنى پرستش و ركوع و سجود نمى آيد، بلكه يكى ازاشكال آن همان اطاعت كردن است ، چنانكه در آيه 47 سوره مؤ منين ميخوانيم كه فرعون واطرافيانش بعد از مبعوث شدن موسى (عليهالسلام ) و هارون (عليهالسلام ) گفتند: (ا نؤمن لبشرين مثلنا و قومهما لنا عابدون ).
(آيا ما به دو انسانى كه همانند ما هستند ايمان بياوريم ، در حالى كه قوم آنها عبادت واطاعت ما مى كردند)؟!
و در آيه 31 سوره توبه ميخوانيم : خداوند در باره يهود و نصارى ميفرمايد: (اتخذوااحبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله و المسيح بن مريم و ما امروا الا ليعبدوا الها واحدا):آنها دانشمندان و راهبان خود را معبودانى در برابر خدا قرار دادند، همچنين مسيح فرزندمريم را، در حالى كه جز به عبادت خداوند يگانه كه هيچ معبودى جز او نيست دستورنداشتند).
جالب اينكه در روايتى از امام باقر و امام صادق (عليهالسلام ) كه درذيل اين آيه آمده چنين ميخوانيم : اما و الله ما دعوهم الى عبادة انفسهم ، و لو دعوهم ما اجابوهمو لكن احلوا لهم حراما و حرموا عليهم حلالا فعبدوهم من حيث لا يشعرون !: به خدا سوگندآنها (دانشمندان و راهبان ) يهود و نصارى را به عبادت خويشتن دعوت نكردند، و اگردعوت ميكردند هرگز يهود و نصارى دعوتشان را اجابت نمينمودند، ولى آنها حرامى رابراى ايشان حلال و حلالى را حرام كردند (و آنها
پذيرا شدند) و به اين ترتيب بدون توجه آنان را پرستش كردند.
نظير همين معنى با تفاوت مختصرى در روايات ديگر نيز وارد شده است : از جمله درروايتى از امام صادق (عليهالسلام ) ميخوانيم : من اطاع رجلا فى معصية فقد عبده : كسىكه انسانى را در معصيت پروردگار اطاعت كند او را پرستش كرده !
و در حديث ديگرى از امام باقر (عليهالسلام ) آمده است : من اصغى الى ناطق فقد عبده ،فان كان الناطق يؤ دى عن الله فقد عبد الله ، و ان كان الناطق يؤ دى عن الشيطان فقدعبد الشيطان : كسى كه به سخنگوئى گوش فرا دهد (و سخنش را بپذيرد) او راپرستش كرده ! اگر ناطق حكم خدا را مى گويد: پرستش خدا كرده ، و اگر از سوىشيطان سخن مى گويد پرستش شيطان كرده است !
در آيه بعد براى تاكيد بيشتر و بيان آنچه وظيفه فرزندان آدم است ميفرمايد: آيا من بهشما عهد نكردم كه مرا بپرستيد و از من اطاعت كنيد كه راه مستقيم همين است (و ان اعبدونى هذاصراط مستقيم ).
از يكسو پيمان گرفته كه اطاعت شيطان نكنند، چرا كه او دشمنى و عداوت خود را از روزنخست آشكار ساخته ، كدام عاقل به فرمان دشمن ديرينه و آشكارش ترتيب اثر ميدهد؟
و در مقابل پيمان گرفته كه از او اطاعت كنند، و دليلش را اين قرار ميدهد كه صراطمستقيم همين است و اين در حقيقت بهترين محرك انسانها است ، چرا كه فىالمثل هر كس در وسط بيابان خشك و سوزانى گرفتار شود و جان خود
و همسر و فرزند و اموالش را در خطر دزدان و گرگان ببيند، مهمترين چيزى كه به آنميانديشد پيدا كردن راه مستقيم به سوى مقصد است ، راهى كه سريعتر و آسانتر او را بهسر منزل نجات برساند.
ضمنا از اين تعبير استفاده ميشود كه اين جهان سراى اقامت نيست ، چرا كه راه را به كسىارائه ميدهند كه از گذرگاهى عبور ميكند و مقصدى در پيش دارد.
باز براى شناسائى هر چه بيشتر اين دشمن قديمى خطرناك ميافزايد: (او افرادزيادى از شما را گمراه كرد، آيا انديشه نكرديد؟! (و لقداضل منكم جبلا كثيرا فلم تكونوا تعقلون ).
آيا نمى بينيد چه بدبختيهائى شيطان بر سر پيروان خود آورده ؟ آيا تاريخ پيشينيانرا مطالعه نكرديد تا ببينيد بندگان او به چه سرنوشت شوم و دردناكى گرفتارشدند؟ ويرانههاى شهرهاى بلا ديده آنها در برابر چشم شماست ، و عاقبت غمانگيز آنهابراى هر كس كمترين تعقل و انديشهاى داشته باشد روشن است .
پس چرا دشمنى را كه امتحان عداوت خود را بارها و بارها داده است جدى نميگيريد؟ باز بااو طرح دوستى ميريزيد، و حتى او را رهبر و ولى و راهنماى خويش انتخاب مى كنيد.
(جبل ) (به كسر ج و ب و تشديد لام ) چنانكه راغب در مفردات گويد به معنى جماعت وگروه است كه از نظر عظمت تشبيه به (جبل ) (بر وزنعمل ) به معنى كوه شده است ، و تعبير (كثيرا) براى تاكيد بيشتر در مورد پيروانشيطان است كه در هر جامعهاى قشر عظيمى راتشكيل ميدهند.
بعضى عدد (جبل ) را ده هزار نفر يا بيشتر نوشتهاند، و براى كمتر از آن
اين تعبير را مناسب ندانسته اند ولى بعضى اين اعداد را لازم نمى دانند.
به هر حالعقل سليم ايجاب ميكند كه انسان از چنين دشمن خطرناكى كه به هيچ انسانى رحم نميكند وقربانيانش در هر گوشه و كنارى بر خاك هلاكت افتادهاند سخت بر حذر باشد، و آنىبه خود اجازه غفلت ندهد چنانكه امير مؤ منان على (عليهالسلام ) آن پيشواى آگاه و بيداردر يكى از خطبههايش براى توجه به اين حقيقت ، مردم را مخاطب ساخته مى گويد:
فاحذروا عباد الله ! عدو الله ، ان يعديكم بدائم ، و ان يستفزكم بندائه ، و ان يجلبعليكم بخيله و رجله ، فلعمرى لقد فوق لكم سهم الوعيد، و اغرق اليكم بالنزعالشديد، و رماكم من مكان قريب ، فقال رب بما اغويتنى لازينن لهم فى الارض و لاغوينهماجمعين :
(اى بندگان خدا! از اين دشمن خدا بر حذر باشيد، مبادا شما را به بيمارى خويش (كبر وغرور) مبتلا سازد، و با نداى خود شما را به حركت در آورد، و به وسيله لشكريان سوارهو پيادهاش شما را جلب كند، به جان خودم سوگند او تيرى خطرناك براى شكار كردنشما به چله كمان گذاشته ، و آن را با قدرت و شدت تا سرحد توانائى كشيده ، و ازنزديكترين مكان شما را هدف قرار داده !، هم او گفته است : پروردگارا به سبب آنكه مرااغوا كردهاى زرق و برق زندگى را در چشم آنها جلوه ميدهم ، و همه آنها را اغوا خواهم كرد(در حالى كه خداوند سبب گمراهيش نبود بلكه هواى نفسش او را گمراه ساخته ).
و راستى عجيب است كه چنين دشمنى را به دوستى برگزينيم ، و به گفته شاعر:
كجا بر سر آيم از اين عار و ننگ
كه با او به صلحيم و با حق به جنگ ؟

آيه و ترجمه


هذه جهنم التى كنتم توعدون(63)
اصلوها اليوم بما كنتم تكفرون(64)
اليوم نختم على افوههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون(65)
و لو نشاء لطمسنا على اعينهم فاستبقوا الصرط فأ نى يبصرون(66)
و لو نشاء لمسخنهم على مكانتهم فما استطعوا مضيا و لا يرجعون(67)
و من نعمره ننكسه فى الخلق أ فلا يعقلون(68)


ترجمه :
63 - اين همان دوزخى است كه به شما وعده داده ميشد.
64 - امروز وارد آن شويد و به آتش آن بسوزيد به خاطر كفرى كه داشتيد! 65 - امروزبر دهان آنها مهر مينهيم ، و دستهايشان با ما سخن مى گويند و پاهايشان كارهائى را كهانجام ميدادند شهادت ميدهند.
66 - و اگر بخواهيم چشمان آنها را محو ميكنيم ، سپس براى عبور از راه مى خواهند
بر يكديگر پيشى بگيرند اما چگونه ميتوانند ببينند؟!
67 - و اگر بخواهيم آنها را در جاى خود مسخ ميكنيم (و به مجسمه هائى بى روحمبدل ميسازيم ) تا نتوانند راه خود را ادامه دهند يا به عقب برگردند.
68 - هر كس را كه طول عمر دهيم در آفرينش واژگونه ميكنيم (و به ناتوانى كودكىباز ميگردانيم ) آيا انديشه نمى كنند؟
تفسير:
روزى كه زبان از كار ميافتد و اعضاء گواهى ميدهند!
آيات گذشته بخشى از سرزنشهاى خداوند و گفتگوهاى او را به مجرمان در قيامتبازگو كرد، آيات مورد بحث همين معنى را در بخش ديگرى ادامه مى دهد.
آرى در آن روز در حالى كه آتش سوزان و شعلهور جهنم در برابر ديدگان مجرمان قرارگرفته به آن اشاره كرده خطاب به مجرمان مى گويد: (اين همان دوزخى است كه بهشما وعده داده ميشد)! (هذه جهنم التى كنتم توعدون )
پيامبران الهى يكى بعد از ديگرى آمدند و شما را از چنين روز و چنين آتشى بر حذرداشتند، ولى شما همه را به شوخى و مسخره گرفتيد.
(امروز در آن وارد شويد، و با آتش سوزان آن بسوزيد كه اين جزاى كفرى است كهداشتيد) (اصلوها اليوم بما كنتم تكفرون ) (1).
سپس به گواهان روز قيامت اشاره ميكند، گواهانى كه جزء پيكر خود انسانند و جائىبراى انكار سخنان آنها نيست ، ميفرمايد: (امروز بر دهان آنها مهر
مى نهيم ، و دستهاى آنها با ما سخن مى گويد و پاهاى آنها كارهائى را كه انجام ميدادندبراى ما شهادت ميدهند (اليوم نختم على افواهم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوايكسبون ).
آرى در آن روز ديگر اعضاى انسان تسليم تمايلات او نيستند، آنها حساب خود را ازكل وجود انسان جدا كرده تسليم پروردگار ميشوند، و بر آستان مقدس او سر فرود مىآورند، و حقايق را با شهادت خود آشكار مى سازند، و چه دادگاه عجيبى است كه گواه آناعضاى پيكر خود بدن انسان است ، همان ابزارى است كه گناه را با آن انجام داده !
شايد گواهى اعضا بخاطر آن باشد كه اين مجرمان هنگامى كه به آنها گفته ميشود كيفرشما در برابر اعمالى كه انجام داديد دوزخ است به انكار برميخيزند، به گمان اينكهدادگاه دنياست ، و حقايق از طريق پشت هم اندازىقابل انكار است ، گواهى اعضا شروع ميشود، و تعجب و وحشت سراسر وجود او را ميگيرد وتمام راههاى فرار به روى او بسته ميشود.
در اينكه كيفيت نطق اعضا چگونه است ؟ مفسران احتمالاتى دادهاند:
1 - خداوند در آن روز درك و شعور و قدرت سخن گفتن در يك يك اعضا مى آفريند، و آنهابه راستى سخن مى گويند، و چه جاى تعجب ؟ همان كسى كه اين قدرت را در قطعهگوشتى به نام زبان يا مغز آدمى آفريده ميتواند در ساير اعضا نيز بيافريند.
2 - آنها از درك و شعورى بهرهمند نميشوند، ولى خداوند آنها را به سخن گفتن وا ميدارد ودر حقيقت اعضا محل ظهور سخن خواهند بود، و حقايق را به فرمان خدا آشكار ميكنند.
3 - اعضاى بدن هر انسانى آثار اعمالى را كه در تمامطول عمر انجام داده مسلما با خود خواهد داشت ، چرا كه هيچ عملى در اين جهان نابود نميشود،
مسلما آثار آن روى يك يك اعضاى بدن ، و در فضاى محيط باقى ميماند، آن روز كه روزبه روز و آشكار شدن است ، اين آثار نيز بر دست و پا و ساير اعضا ظاهر ميشود، وظهور اين آثار به منزله شهادت آنها است .
اين تعبير در سخنان روزمره و تعبيرات ادبا نيز فراوان است مثلا مى گويند: عينك تشهدبسهرك : (چشمت گواه بيخوابى تو است )! يا ميگوئيم : الحيطان تبكى على صاحبالدار: (ديوارها بر صاحب اين خانه گريه ميكنند)!
شاعر فارسى نيز مى گويد: (رنگ رخساره خبر ميدهد از سر درون )!
به هر حال گواهى اعضا در قيامت مسلم است ، اما اينكه هر عضوى خصوص كارى را كهانجام داده است بازگو ميكند، يا همه كارها را؟ بدون شك مناسباحتمال اول است ، لذا در آيات ديگر قرآن سخن از شهادت گوش و چشم و پوست بدن بهميان آمده است .
چنانكه در آيه 20 سوره فصلت ميخوانيم : حتى اذا ما جائوها شهد عليهم سمعهم وابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون : (تا آن زمان كه در كنار آتش دوزخ قرار گيرندگوش و چشم و پوستهاى تن آنها گواهى ميدهد به اعمالى كه انجام مى دادند).
و در آيه 24 سوره نور آمده است : يوم تشهد عليهم السنتهم و ايديهم و ارجلهم بما كانوايعملون (روزى كه زبان و دست و پاهاى آنها گواهى ميدهد به اعمالى كه انجام مى دادهاند).
اين نكته نيز قابل توجه است كه در يك جا مى گويد: (زبانهاى آنها گواهى مى دهد)(مانند آيه سوره نور) و در آيات مورد بحث ميفرمايد: ما مهر بر زبانشان مى نهيم ).
ممكن است اين تعبير به خاطر آن باشد كه نخست بر زبان آدمى مهر نهاده ميشود و اعضاىاو به سخن در مى آيند، هنگامى كه او شهادت اعضا را ميبيند
زبانش باز ميشود و چون جاى انكار نيست زبان نيز اعتراف ميكند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از شهادت زبان تكلم معمولى نباشد بلكه تكلمىهمچون تكلم ساير اعضا از درونش بر خيزد نه از برون !
(در مورد تعداد گواهان در آن دادگاه عظيم ، و چگونگى گواهى آنان به خواست خداذيل آيات 19 - 23 سوره فصلت مشروحتر از اين سخن خواهيم گفت ).
آخرين سخن اينكه گواهى اعضا مربوط به كفار و مجرمان است ، و گرنه مؤ منانحسابشان روشن است ، لذا در حديثى از امام باقر (عليهالسلام ) ميخوانيم : ليست تشهدالجوارح على مؤ من ، انما تشهد على من حقت عليه كلمة العذاب ، فاما المؤ من فيعطى كتابهبيمينه ، قال الله عز و جل فمن اوتى كتابه بيمينه فاولئك يقرؤ ن كتابهم و لا يظلمونفتيلا:
(اعضاى پيكر انسان بر ضد مؤ من گواهى نميدهد، بلكه گواهى بر ضد كسى ميدهد كهفرمان عذاب بر او مسلم شده ، و اما مؤ من نامه اعمالش را به دست راست او ميدهند (و خودشآنرا ميخواند) همانگونه كه خداوند متعال فرموده : آنها كه نامه اعمالشان به دستراستشان داده شد (با سرفرازى و افتخار) نامهاعمال خود را ميخوانند و كمترين ستمى به آنها نخواهد شد.
در آيه بعد اشاره به يكى از عذابهائى ميكند كه ممكن است خداوند در همين دنيا اين گروهمجرم را به آن مبتلا سازد، عذابى دردناك و وحشتزا، ميفرمايد: (اگر بخواهيم چشمان آنهارا محو ميكنيم )! (و لو نشاء لطمسنا على اعينهم ).
و در اين حال وحشتى فوق العاده آنها را فرا ميگيرد، ميخواهند از راهى كه معمولا از آنميرفتند بروند و بر يكديگر پيشى گيرند، اما چگونه ميتوانند ببينند؟! (فاستبقواالصراط فانى يبصرون ).
آنها حتى از پيدا كردن راه خانه خود عاجز خواهند ماند، تا چه رسد به اينكه راه حق راپيدا كنند و در صراط مستقيم قدم بگذارند!
مجازات دردناك ديگر اينكه : (اگر بخواهيم آنها را در جاى خود مسخ ميكنيم (بهمجسمههائى بى روح و فاقد حركت يا اشكال حيوانى افليجتبديل مينمائيم ) به گونهاى كه نتوانند راه خود را ادامه دهند و يا به عقب باز گردند)
(و لو نشاء لمسخناهم على مكانتهم فما استطاعوا مضيا و لا يرجعون ). جمله (فاستبقواالصراط) ممكن است به معنى پيشى گرفتن از يكديگر در پيدا كردن راهى كه معمولا ازآن ميرفتند بوده باشد، و يا به معنى منحرف شدن از راه و پيدا نكردن آن ، چرا كهبعضى از ارباب لغت گفتهاند جمله فاستبقوا الصراط به معنى (جاوزوه و تركوه حتىضلوا) است يعنى از راه گذشتند و آن را ترك نمودند تا گمراه شدند.
به هر حال طبق اين تفسير كه غالب مفسران اسلامى آن را پذيرفتهاند دو آيه فوقمربوط به عذابهاى دنياست ، و تهديد كفار و مجرمان به اينكه خدا ميتواند آنها را در همينجهان به چنين سرنوشتهاى دردناكى مبتلا سازد، ولى به خاطر لطف و رحمتش ‍ چنين نكردهاست ، شايد اين لجوجان بيدار شوند و به راه حق باز گردند.
ولى احتمال ديگرى نيز وجود دارد، و آن اينكه اين آيات ناظر به مجازاتهاى الهى در روزقيامت است نه دنيا، در حقيقت به دنبال آيه قبل كه ميگفت ما در آن روز مهر بر دهانشانميگذاريم در اين آيات به دو مجازات ديگر اشاره ميكند كه اگر خدا بخواهد در باره آنهااجرا خواهد نمود:
نخست اينكه چشمان آنها را نابينا كند تا نتوانند (صراط) يعنى طريق بهشت را بيابند،و ديگر اينكه اين افراد را كه در دنيا فاقد حركت در طريق سعادت بودند در آن روز بهصورت مجسمههاى بيروحى در آورد كه در عرصه محشر حيران بمانند، نه راهى به سوىپيش و نه راهى به سوى عقب داشته باشند، البته تناسب آيات تاييدى است براى اينتفسير كه گفتيم ، هر چند اكثر مفسران تفسيرقبل را پذيرفته اند
در آخرين آيه مورد بحث به وضع انسان در پايان عمر از نظر ضعف و ناتوانىعقل و جسم اشاره ميكند تا هم هشدارى باشد به آنها كه براى انتخاب راه هدايت امروز وفردا ميكنند، و هم پاسخى باشد به كسانى كه تقصيرات خود را به گردن كمى عمر مىافكنند، و هم دليلى باشد بر قدرت خداوند كه او همانگونه كه ميتواند يك انسان نيرومندرا به ضعف و ناتوانى يك نوزاد باز گرداند، قادر است بر مساله معاد، و همچنين نابيناساختن مجرمان و از حركت باز داشتن آنها.
ميفرمايد: (هر كس را كه طول عمر دهيم در آفرينش واژگونه ميكنيم ، آيا انديشهنميكنند)؟ (و من نعمره ننكسه فى الخلق ا فلا يعقلون ).
توضيح اينكه (ننكسه ) از ماده (تنكيس ) به معنى واژگون ساختن
چيزى است به گونهاى كه سر به جاى پا و پا به جاى سر قرار گيرد، و در اينجاكنايه از بازگشت كامل انسان به حالات طفوليت است .
چه اينكه آدمى از آغاز خلقت ضعيف است و تدريجا رو به رشد وتكامل ميرود، در دوران جنينى هر روز شاهد خلقت تازه و رشد جديدى است ، بعد از تولدنيز مسير تكاملى خود را در جسم و روح به سرعت ادامه ميدهد، و قوا و استعدادهاى خدا داد كهدر درون وجودش نهفته شده يكى بعد از ديگرى شكوفا ميشود، دوران جوانى ، و بعد از آنپختگى فرا ميرسد، و انسان در اوج قله تكامل جسمى و روحى قرار ميگيرد، در اينجا گاهروح و جسم مسير خود را از هم جدا ميكنند، روح همچنان بهتكامل خويش ادامه ميدهد، در حالى كه عقبگرد جسم شروع ميشود، ولى سرانجامعقل نيز سير نزولى خود را شروع ميكند، و تدريجا و گاه به سرعت بهمراحل كودكى باز ميگردد، حركات حركات كودكانه و تفكر و حتى بهانه جوئيها همچونكودكان ميشود، و ضعف جسمانى نيز با آن هماهنگ ميگردد، با اين تفاوت كه اين حركات وروحيات از كودكان شيرين و جذاب است و نويدى است بر شكوفائى اميدبخش و مسرتآفرين آينده ، و به همين دليل كاملا قابل تحمل است ، ولى از پيران زننده و نازيبا و گاهتنفر آور و يا ترحمانگيز است .
به راستى روزهائى فرا ميرسد بسيار دردناك كه عمق ناراحتى آن را به زحمت ميتوانتصور كرد.
قرآن مجيد در آيه 5 سوره حج نيز به همين معنى اشاره كرده ، مى گويد: و منكم من يردالى ارذل العمر لكيلا يعلم من بعد علم شيئا: (بعضى از شما آنقدر عمر ميكنند كه بهبدترين مرحله زندگى و پيرى ميرسند، آنچنان كه چيزى از علوم خود را به خاطرنخواهند داشت ) (حتى نزديكترين افراد خانواده خود را نخواهند شناخت !).
لذا در بعضى از روايات افراد هفتاد ساله به عنوان اسير الله فى الارض
(اسيران خدا در زمين ) ذكر شده اند.
به هر حال جمله (افلا يعقلون ) هشدار عجيبى در اين زمينه ميدهد، و به انسانها مىگويد: اگر اين قدرت و توانائى كه داريد عاريتى نبود به اين آسانى از شما گرفتهنميشد، بدانيد دست قدرت ديگرى بالاى سر شماست كه بر هر چيز تواناست .
تا به آن مرحله نرسيده ايد خود را دريابيد، و پيش از آنكه نشاط و زيبائى بهپژمردگى مبدل گردد از اين چمن گلها بچينيد، و توشه راه طولانى آخرت را از اين جهانبرگيريد، كه در فصل ناتوانى و پيرى و درماندگى هيچكارى از شما ساخته نيست !
و لذا يكى از پنج چيزى را كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به ابو ذرتوصيه فرمود همين بود كه دوران جوانى راقبل از پيرى غنيمت بشمار:
اغتنم خمسا قبل خمس : شبابك قبل هرمك ، صحتكقبل سقمك ، و غناك قبل فقرك ، و فراغك قبل شغلك و حياتكقبل موتك : (پنج چيز را قبل از پنج چيز غنيمت بشمر، جوانيت راقبل از پيرى ، و سلامتت را قبل از بيمارى ، و بى نيازيت راقبل از فقر، و زندگيت قبل از مرگ ، و فراغت خاطر راقبل از گرفتارى .
يا به گفته شاعر:
چنين گفت روزى به پيرى جوانى
كه چون است با پيريت زندگانى ؟
بگفتا در اين نامه حرفى است مبهم
كه معنيش جز وقت پيرى ندانى !
تو به كز توانائى خويش گوئى
چه مى پرسى از دوره ناتوانى
متاعى كه من رايگان دادم از كف
تو گر مى توانى مده رايگانى !
آيه و ترجمه


و ما علمناه الشعر و ما ينبغى له ان هو الا ذكر و قران مبين(69)
لينذر من كان حيا و يحق القول على الكافرين(70)


ترجمه :
69 - ما هرگز شعر به او نياموختيم ، و شايسته او نيست ، اين (كتاب آسمانى ) تنها ذكرو قرآن مبين است .
70 - هدف اين است كه افرادى را كه زنده اند انذار كند و بر كافران اتمام حجت شود وفرمان عذاب بر آنها مسلم گردد.
تفسير:
او شاعر نيست ، او انذار كننده زندگان است !
گفتيم در اين سوره بحثهاى زنده و جامعى پيراموناصول اعتقادى توحيد، معاد، نبوت مطرح شده ، و در مقطعهاى متفاوتى سخن را از يكى بهديگرى منتقل مى سازد.
در آيات گذشته بحثهاى مختلفى پيرامون توحيد و معاد مطرح بود، در دو آيه فوق بهبحث نبوت باز مى گردد، و يكى از رائجترين اتهاماتى را كه براى پيامبر اسلام(صلى الله عليه و آله و سلم ) مطرح مى كردند عنوان كرده پاسخ دندانشكن و آموزنده بهآن ميدهد، و آن اتهام شعر و شاعرى است ، مى گويد: ما به او تعليم شعر نداديم وشايسته او نيست كه شاعر باشد (و ما علمناه الشعر و ما ينبغى له ).
چرا پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به چنين موضوعى متهم ميكردند در حالى كهاو هرگز شعر نسروده بود؟ اين بخاطر آن بود كه جاذبه و نفوذ قرآن در دلها براى همه
كس محسوس بود، و زيبائيهاى لفظ و معنا و فصاحت و بلاغت آنقابل انكار نبود، حتى خود مشركان چنان مجذوب آهنگ و بيان قرآن مى شدند كه گاه شبانهبطور مخفيانه به نزديكى منزلگاه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى آمدند تازمزمه تلاوت او را در دل شب بشنوند.
چه بسيار كسانى كه با شنيدن چند آيه از قرآن شيفته و دلباخته آن شدند، و در همانمجلس اسلام را پذيرفتند و به آغوش قرآن پناه بردند.
اينجا بود كه براى توجيه اين پديده بزرگ ، واغفال مردم از اين وحى آسمانى ، زمزمه شعر و شاعرى پيامبر (صلى الله عليه و آله وسلم ) را در همه جا سر دادند، كه اين خود اعترافى بود ضمنى به نفوذ فوق العاده قرآن!
اما چرا شايسته پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نيست كه شاعر باشد بخاطر اينكهخط وحى از خط شعر كاملا جدا است ، زيرا:
1 - معمولا سرچشمه شعر تخيل و پندار است ، شاعر بيشتر بربال و پر خيال سوار ميشود و پرواز مى كند، در حالى كه وحى از مبدء هستى سرچشمهميگيرد و بر محور واقعيتها مى گردد.
2 - شعر از عواطف متغير انسانى مى جوشد، و دائما درحال دگرگونى است ، در حالى كه وحى بيانگر حقايق ثابت آسمانى مى باشد.
3 - لطف شعر در بسيارى از مواد در اغراقگوئيها و مبالغه هاى آن است ، تا آنجا كه گفتهاند: احسن الشعر اكذبه !: بهترين شعر دروغ آميزترين آن است در حالى كه در وحى جزصداقت چيزى نيست .
4 - شاعر در بسيارى از موارد بخاطر زيبائيهاى لفظ ناچار است خود را تسليم الفاظكند و دنباله رو آن باشد، و چه بسا حقائقى كه در اين ميانپايمال گردد.
5 - سرانجام به تعبير زيباى يكى از مفسران (شعر) مجموعه شوقهائى
است كه از زمين به آسمان پرواز ميكند، اما وحى مجموعه حقائقى است كه از آسمان به زميننازل ميگردد، و اين دو خط كاملا متفاوت است !
باز در اينجا لازم است براى شاعرانى كه در خط اهداف مقدسى گام بر ميدارند و ازعوارض نامطلوب شعر خود را بر كنار مى سازند حساب جداگانه اى باز كنيم ، و ارزشمقام و هنر آنها را فراموش نكنيم ، ولى به هرحال طبيعت غالب شعر آن است كه گفته شد.
به همين دليل قرآن مجيد در آخر سوره شعراء مى گويد: و الشعراء يتبعهم الغاوون :(شعراء كسانى هستند كه گمراهان از آنها پيروى مى كنند)!
سپس در يك عبارت كوتاه و پر معنى به ذكردليل آن پرداخته چنين مى گويد: الم تر انهم فىكل واد يهيمون و انهم يقولون ما لا يفعلون : (آيا نديدى كه آنها در هر وادى سرگردانند(همواره غرق پندارها و تشبيهات شاعرانه خويش هستند، تسليم امواج هيجانات و جهشهاىخيالند) و علاوه نمى بينى كه سخنانى مى گويند كهعمل نميكنند (سوره شعراء آيه 224 - 226).
البته در پايان همان آيات نيز شاعران با ايمان و صالح را كه هنرشان در مسيراهدافشان است استثناء ميكند و به آنها ارج مى نهد و حسابشان را از ديگران جدا مى سازد.
ولى به هر حالپيامبر نمى تواند شاعر باشد، و هنگامى كه مى گويد: خدا به او تعليم شعر نداده ،مفهومش اين است كه از شعر بر كنار است ، چرا كه همه تعليمات به ذات پاك خدا بر مىگردد.
جالب اينكه در تواريخ و روايات كرارا نقل شده كه هر وقت پيامبر اسلام (صلى اللهعليه و آله و سلم ) مى خواست به شعرى تمثل جويد، و آنرا شاهد سخن قرار دهد، آنرا درهم مى شكست تا بهانهاى به دست دشمن نيفتد، چنانكه روزى پيامبر (صلى الله عليه وآله و سلم ) ميخواست اين شعر معروف عرب را بخواند:
ستبدى لك الايام ما كنت جاهلا
و ياتيك بالاخبار من لم تزود
(به زودى ايام حقايقى را براى تو آشكار مى كند كه از آن آگاه نبودى - و اخبارى راكسانى براى تو مى آورند كه زاد و توشه اى براى آنها تهيه نديده اى ).
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به هنگامى كه مى خواست شعر فوق را بخواندفرمود (ياتيك من لم تزود بالاخبار) و جمله را پس و پيش فرمود.
قرآن در برابر نفى شعر از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اضافه ميكند: اينآيات چيزى جز وسيله بيدارى و قرآن آشكار نيست (ان هو الا ذكر و قرآن مبين ).
(هدف از آن اين است كه افرادى را كه زنده اند انذار كند، و بر كافران اتمام حجت شودتا فرمان عذاب بر آنها مسلم گردد) (لينذر من كان حيا و يحقالقول على الكافرين ).
آرى اين آيات (ذكر) است و مايه ياد آورى و وسيله بيدارى ، اين آيات (قرآن مبين )است كه حق را بدون هيچگونه پرده پوشى با قاطعيت و صراحت بيان ميكند، و به هميندليل عامل بيدارى و حيات و زندگى است .
بار ديگر در اينجا ميبينيم كه قرآن ايمان را به عنوان (حيات ) و مومنان را (زندگان) و افراد بى ايمان را (مردگان ) تلقى كرده ، در يك سو عنوان حى و در سوىمقابل عنوان كافرين قرار گرفته ، اين همان حيات و مرگ معنوى است كه از مرگ و حياتظاهرى به مراتب فراتر مى رود، و آثار آن گسترده تر و وسيعتر است اگر حيات وزندگى به معنى نفس كشيدن و غذا خوردن و راه رفتن باشد، اين چيزى است كه همهحيوانات در آن شريكند، اين حيات
انسانى نيست ، حيات انسانى شكوفا شدن گلهاىعقل و خرد و ملكات برجسته در روح انسان و تقوى و ايثار و فداكارى و تسلط بر نفس وفضيلت و اخلاق است ، و قرآن پرورش دهنده اين حيات در وجود انسانهاست .
به هر حال انسانها در برابر دعوت قرآن به دو گروه تقسيم مى شوند: گروهى زنده وبيدارند كه دعوت آن را لبيك مى گويند، و به انذارهايش توجه ميكنند، گروهى ديگركفار دل مرده اى هستند كه هرگز در برابر آن واكنش مثبتى نشان نميدهند، ولى اين انذارمايه اتمام حجت بر آنها و تحقق يافتن فرمان عذاب بر آنان است .
نكته :
(حيات ) و (مرگ ) دلها!
انسان داراى چند نوع حيات و مرگ است :
نخست حيات و مرگ نباتى كه مظهر همان نمو و رشد و تغذيه و توليدمثل است و از اين نظر با تمام گياهان همگام مى باشد.
ديگر حيات و مرگ حيوانى است كه نشانه بارز آن احساس و حركت است ، و در اين دوويژگى نيز با تمام حيوانات همراه است .
اما نوع سومى از حيات است كه مخصوص انسانهاست و آنها را از گياهان و حيوانات ديگرجدا ميكند، و آن حيات انسانى و روحانى است ، اين همان چيزى است كه در روايات اسلامى ازآن به عنوان (حيات القلوب ) تعبير شده است كه منظور از (قلب ) در اينجا همان(روح و عقل و عواطف ) انسان است .
در سخنان امير مؤ منان على (عليهالسلام ) در خطبه ها و كلمات قصار نهج البلاغه روىاين مساله بسيار تكيه شده است ، در خطبه اى درباره قرآن مى گويد: تفقهوا فيه فانهربيع القلوب در باره قرآن بينديشيد كه بهار حيات بخش
دلها در آنست .
و در جاى ديگر درباره حكمت و دانش مى فرمايد هى حياة للقلب الميت : (حكمت مايه حياتدلهاى مرده است ).
گاه بيمارى قلب را در برابر بيمارى بدن قرار داده ، مى فرمايد: و اشد من مرضالبدن مرض القلب : (بدتر از بيمارى تن بيمارىدل است ).
و زمانى مى گويد: (هر كس روح ورع در او كم شود قلبش مى ميرد): و منقل ورعه مات قلبه و تعبيرات فراوان ديگرى از اينقبيل .
از سوى ديگر قرآن مجيد براى انسان نوع خاصى از بينائى و شنوائى و درك و شعورغير از بينائى و شنوائى و شعور ظاهر قائل شده چنانكه در باره كافران مى فرمايد:صم بكم عمى فهم لا يعقلون : آنها كران و لالان و كورانند و به هميندليل چيزى نمى فهمند! (بقره - 171).
در جاى ديگر منافقان را بيماردلانى مى نامد كه خداوند بر بيمارى آنها مى افزايد فىقلوبهم مرض فزادهم الله مرضا (بقره - 10).
و كسانى را كه ترس از خدا در وجودشان نيست سنگدلانى معرفى كرده كه قلبشان ازسنگ خارا نيز سختتر است : (ثم قست قلوبكم فهى كالحجارة او اشد قسوة ) (بقره -74).
و در باره گروهى از كافران تعبيرى دارد كه ضمن آن آنها را به عنوان نا پاكدلانمعرفى ميكند، مى گويد: (اولئك الذين لم يرد الله ان يطهر قلوبهم ): (آنها كسانىهستند كه خدا نمى خواهد دلهاى آنها را پاك
سازد) (مائده - 41).
در جاى ديگر مى گويد: (دعوت تو را تنها زندگانى كه گوش شنوا دارند اجابت مىكنند نه مردگان )!: انما يستجيب الذين يسمعون و الموتى يبعثهم الله ثم اليه يرجعون: (تنها كسانى كه گوش شنوا دارند اجابت دعوت تو را مى كنند اما مردگان را خدا درقيامت برمى انگيزد سپس به سوى او باز مى گردند) (انعام - 36).
از مجموع اين تعبيرات و تعبيرات فراوان ديگرى كه مشابه آن است به خوبى روشن مىشود كه قرآن محور حيات و مرگ را همان محور انسانى و عقلانى مى شمرد، چرا كه تمامارزش انسان نيز در همين قسمت نهفته شده است .
در حقيقت حيات و زندگى و درك و ديد و شنود و مانند آنها، در اين بخش از وجود انسانخلاصه مى شود، گرچه بعضى از مفسران اين تعبيرات را مجاز دانسته اند ولى آنها دراينجا با روح قرآن هماهنگ نشده اند چرا كه از نظر قرآن حقيقت همين است ، و زندگى و مرگحيوانى مجازى بيش نيست !
عوامل مرگ و حيات روحانى بسيار زياد است ولى قدر مسلم اين است كه (نفاق ) و(كبر) و (غرور) و (عصبيت ) و (جهل ) و گناهان بزرگ ، (قلب ) را مىميراند، چنانكه در مناجات تائبين از مناجاتهاى پانزدهگانه امام زين العابدين على بنالحسين (عليهماالسلام ) مى خوانيم و امات قلبى عظيم جنايتى : (جنايت بزرگ من قلب مراميرانده است ).
آيات مورد بحث نيز تاكيدى است بر اين حقيقت .

next page

fehrest page

back page