بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر نمونه جلد 10, جمعی از فضلا ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     NEMUNE01 -
     NEMUNE02 -
     NEMUNE03 -
     NEMUNE04 -
     NEMUNE05 -
     NEMUNE06 -
     NEMUNE07 -
     NEMUNE08 -
     NEMUNE09 -
     NEMUNE10 -
     NEMUNE11 -
     NEMUNE12 -
     NEMUNE13 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

چگونه است حال كسانى كه از هر دو محرومند هم از بينائى هم از نور كه مشركان مصداقواقعى آنند، هم چشم عقلشان كور است و هم محيط زندگيشان را ظلمت كفر و بتپرستى فراگرفته و به همين دليل در بيراهه ها و پرتگاهها سرگردانند، به عكس مؤ منان كه باديده حقبين و برنامه روشن و استمداد از نور وحى و تعليمات انبياء مسير زندگى خود رابه روشنى پيدا كرده اند.
4 - آيا خالقيت خدا نسبت به همه چيز دليل بر جبر است ؟
جمعى از طرفداران مكتب جبر به جمله الله خالقكل شى ء در آيه فوق براى اثبات مقصد خوداستدلال كرده اند و گفته اند كلمه كل شى ء آنچنان وسيع است كهاعمال بندگان را نيز شامل مى شود پس آفريننده كارهاى ما نيز خدا است يعنى ما از خوداختيار نداريم !
اين سخن را از دو راه مى توان پاسخ گفت ، نخست اينكه جمله هاى ديگر اين آيه اين سخن راكاملا نفى مى كند، زيرا بت پرستان را شديدا مورد ملامت و سرزنش قرار مى دهد اگرواقعا ما در اعمالمان اختيارى نداريم توبيخ و سرزنش براى چيست ؟ اگر خدا خواسته بتپرست باشيم ، ديگر چرا او را سرزنش مى كند؟ و چرا براى هدايت و تغيير مسيرشاستدلال مى كند؟ اينها همه دليل بر اين است كه مردم در انتخاب راه خود آزاد و مختارند.
ديگر اينكه خالقيت بالذات در همه چيز مخصوص خدا است ، اما اين منافات با مختار بودنما در افعالمان ندارد چرا كه قدرت ما و عقل و شعور ما و حتى اختيار و آزادى اراده ما همه ازناحيه او است ، بنابراين از يك نظر هم او خالق است (نسبت به همه چيز و حتىافعال ما) و هم ما فاعل مختاريم ، و اين دو در طول هم است ، نه در عرض هم ، او آفرينندههمه وسائل فعل است و ما استفاده كننده از اينوسائل در راه خير يا شر.
اين درست به آن ميماند كه كسى كارخانه برق يا تاسيسات لوله كشى آب
را آماده ساخته و همه را در اختيار ما قرار داده است ، مسلما ما هر گونه استفاده اى از آن برقو اين آب كنيم ، بدون كمك او امكان پذير نبوده و نيست ، ولى با اينحال تصميم نهائى با خود ما است كه از اين برق ، اطاقعمل جراحى را براى بيمار مشرف به مرگى روشن سازيم ، يا يك مجلس و كانون فساد وآلودگى ، يا بوسيله آن آب رفع عطش تشنه كامى كنيم و گلى پرورش دهيم و يا در پىخانه بيگناهى بريزيم و ديوار او را ويران سازيم .
آيه و ترجمه


اءنزل من السماء ماء فسالت اءودية بقدرها فاحتملالسيل زبدا رابيا و مما يوقدون عليه فى النار ابتغاء حلية اءو متع زبد مثله كذلكيضرب الله الحق و البطل فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الا رضكذلك يضرب الله الا مثال(17)


ترجمه :

17 - خداوند از آسمان آبى فرستاد و از هر دره و رودخانه اى به اندازه آنها سيلابىجارى شد، سپس سيل بر روى خود كفى حمل كرد - و از آنچه (در كورهها) براى بدستآوردن زينت آلات يا وسائل زندگى آتش روى آن روشن مى كنند نيز كفهائى مانند آن بهوجود مى آيد - اما كفها به بيرون پرتاب مى شوند ولى آنچه به مردم سود ميرساند(آب يا فلز خالص ) در زمين ميماند خداوند اينچنينمثال ميزند.
تفسير :
ترسيم دقيقى از منظره حق و باطل .
از آنجا كه روش قرآن ، به عنوان يك كتاب تعليم و تربيت ، متكى بهمسائل عينى است ، براى نزديك ساختن مفاهيم پيچيده به ذهن انگشت روى مثلهاى حسى جالب وزيبا در زندگى روزمره مردم ميگذارد، در اينجا نيز براى مجسم ساختن
حقايقى كه در آيات گذشته پيرامون توحيد و شرك ، ايمان و كفر و حق وباطل گذشت ، مثل بسيار رسائى بيان مى كند.
نخست مى گويد: (خداوند از آسمان آبى را فرو فرستاده است )(انزل من السماء ماء).
آبى حياتبخش و زندگى آفرين ، و سرچشمه نمو و حركت :
و در اين هنگام درهها و گودالها و نهرهاى روى زمين هر كدام به اندازه گنجايش و وسعت خودبخشى از اين آب را پذيرا مى شوند (فسالت اودية بقدرها).
جويبارهاى كوچك دست به دست هم مى دهند و نهرهائى به وجود مى آورند، نهرها به هم مىپيوندند و سيلاب عظيمى از دامنه كوهسار سرازير مى گردد، آبها از سر و دوش هم بالاميروند و هر چه را بر سر راه خود ببينند برميدارند و مرتبا بر يكديگر كوبيده مىشوند، در اين هنگام كفها از لابلاى امواج ظاهر مى شوند، آنچنان كه قرآن مى گويدسيلاب ، كفهائى را بر بالاى خود حمل مى كند(فاحتمل السيل زبدا رابيا).
(رابى ) از ماده (ربو) (بر وزن غلو) به معنى بلندى و برترى است و ربا كهبه معنى سود يا پول اضافى يا جنس ديگر است نيز از همين ماده و به همين معنى است ،چون اضافه و زيادى را ميرساند.
پيدايش كفها منحصر به نزول باران نيست بلكه (در فلزاتى كه بوسيله آتش ذوب مىشوند تا از آن زينت آلات يا وسائل زندگى بسازند آنها نيز كفهائى همانند كفهاى آبدارند) (و مما يوقدون عليه فى النار ابتغاء حلية او متاع زبد مثله ).
بعد از بيان اين مثال كه به صورت وسيع و گسترده ، نه تنها در مورد آب ، كه در موردهمه فلزات ، چه آنها كه زينتى هستند و چه آنها كهوسائل زندگى را از آن ميسازند، بيان مى كند به سراغ نتيجه گيرى ميرود، و چنين مىفرمايد:
(اينگونه خداوند براى حق و باطل ، مثال ميزند) (كذلك يضرب الله الحق والباطل ). سپس به شرح آن ميپردازد و مى گويد: (اما كفها به كنار ميروند و اما آبى كهبراى مردم مفيد و سودمند است در زمين ميماند) (فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناسفيمكث فى الارض ).
كفهاى بيهوده و بلند آواز و ميان تهى كه هميشه بالانشين هستند اما هنرى ندارند بايد بهكنارى ريخته شوند و اما آب خاموش و بيسر و صداى متواضع و مفيد و سودمند ميماند واگر روى زمين هم نماند در اعماق زمين نفوذ مى كند و چيزى نميگذرد كه به صورت چشمهسارها و قناتها و چاهها سر از زمين برميدارد، تشنه كامان را سيراب مى كند، درختان رابارور، و گلها را شكفته و ميوه ها را رسيده ، و به همه چيز سر و سامان مى دهد.
و در پايان آيه براى تاكيد بيشتر و دعوت به مطالعه دقيقتر روى اينمثال مى فرمايد: اين چنين خداوند مثالهائى ميزند (كذلك يضرب اللهالامثال ).
نكته ها
در اين مثال پر معنى كه با الفاظ و عبارات موزونى ادا شده و منظره حق وباطل را به عاليترين صورتى ترسيم كرده حقايق فراوانى نهفته است كه در اينجا بهقسمتى از آن اشاره مى كنيم :
1 - شناخت حق و باطل كه همان شناخت واقعيتها از پندارها است ، گاهى براى انسان چنانمشكل و پيچيده مى شود، كه حتما بايد سراغ نشانه رفت و از
نشانه ها، حقايق را از اوهام ، و حق را از باطل شناخت .
قرآن در مثال بالا اين نشانه ها را چنين بيان كرده است :
الف - (حق هميشه مفيد و سودمند است ، همچون آبزلال كه مايه حيات و زندگى است ، اما باطل بيفايده و بيهوده است ، نه كفهاى روى آبهرگز كسى را سيراب مى كنند و درختى را ميرويانند، و نه كفهائى كه در كوره هاى ذوبفلزات ظاهر مى شود. مى توان از آنها زينتى و يا وسيله اى براى زندگى ساخت ، و اگرهم مصرفى داشته باشند، مصارف بسيار پست و بيارزشند كه به حساب نمى آيند،همانند صرف كردن خاشاك براى سوزاندن :
باطل همواره مستكبر، بالانشين ، پرسروصدا، پرقال و غوغا ولى تو خالى و بى محتوا است ، اما حق متواضع ، كم سر و صدا،اهل عمل و پر محتوا و سنگين وزن است .
ج - حق هميشه متكى به نفس است ، اما باطل از آبروى حق مدد مى گيرد و سعى مى كند خود رابه لباس او در آورد و از حيثيت او استفاده كند، همانگونه كه هر دروغى از راست فروغ مىگيرد، كه اگر سخن راستى در جهان نبود، كسى هرگز دروغى را باور نمى كرد، و اگرجنس خالصى در جهان نبود، كسى فريب جنس قلابى را نمى خورد، بنابراين حتى فروغزودگذر باطل و آبروى و حيثيت موقت او به بركت حق است ، اما حق همه جا متكى به خويشتناست و آبرو و اثر خويش !
2 - زبد چيست ؟
(زبد) معناى كفهاى روى آب و يا هر گونه كف مى باشد و مى دانيم آب
زلال كمتر كف به روى آن آشكار مى گردد چرا كه كفها به خاطر آلوده شدن آب به اجسامخارجى مى باشد، و از اينجا روشن مى شود كه اگر حق به صفا و پاكى اصلى باقىبماند هرگز كفهاى باطل اطراف آن آشكار نميگردد، اما هنگامى كه حق بر اثر برخوردبه محيطهاى آلوده رنگ محيط را به خود گرفت ، و حقيقت با خرافه ، و درستى يانادرستى و پاكى يا ناپاكى آميخته شد، كفهاىباطل در كنار آن آشكار مى شوند.
اين همان چيزى است كه على (عليهالسلام ) در نهج البلاغه به آن اشاره فرموده آنجا كهمى گويد: لو ان الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف على المرتادين و لو ان الحق خلص منلبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندين : اگرباطل از آميزش با حق خالص شود، بر حقجويان مخفى نخواهد ماند، و اگر حق از آميزشباطل رهائى يابد، زبان بدگويان از آن قطع خواهد شد!.
بعضى از مفسران گفته اند كه در آيه فوق در حقيقت سه تشبيه است(نزول آيات قرآن ) از آسمان وحى تشبيه بهنزول قطرات حياتبخش باران شده ، (دلهاى انسانها تشبيه به زمينها و دره ها كه هركدام به اندازه وسعت وجودشان بهره مى گيرند، و (وسوسه هاى شيطانى ) بهكفهاى آلوده روى آب تشبيه شده است ، كه اين كفها از آب پيدا نشده ، بلكه از آلودگىمحل ريزش آب پيدا مى شود و به همين جهت وسوسه هاى نفس و شيطان از تعليمات الهىنيست ، بلكه از آلودگى قلب انسان است ، و به هرحال سرانجام ، اين وسوسه ها از دل مؤ منان برطرف مى گردد و آبزلال وحى كه موجب هدايت و حيات انسانهاست باقى ميماند!
3 - هميشه بهره ها به ميزان آمادگيهاست و لياقتهاست !
از اين آيه ضمنا استفاده مى شود كه در مبدء فيض الهى هيچگونهبخل و محدوديت و ممنوعيت نيست ، همانگونه كه ابرهاى آسمان بدون قيد و شرط، همه جاباران ميپاشند، و اين قطعه هاى مختلف زمين و درهها هستند كه هر كدام
بمقدار وسعت وجود خويش از آن بهره مى گيرند، زمين كوچكتر بهره اش كمتر و زمينوسيعتر سهمش بيشتر است ، و همين گونه است قلوب و ارواح آدميان در برابر فيض خدا!
4 - باطلدنبال بازار آشفته مى گردد! هنگامى كه سيلاب وارد دشت و صحراى صاف مى گردد وجوش و خروش آب فرو مينشيند اجسامى كه با آب مخلوط شده بودند تدريجا تهنشين مىكنند و كفها از ميان ميروند و آب زلال چهره اصلى خود را آشكار مى سازد، و به همين ترتيبباطل به سراغ بازار آشفته ميرود، تا از آن بهره گيرد، اما هنگامى كه آرامش پيدا شد وهر كسى به جاى خويشتن نشست ، و معيارها و ضابطه ها در جامعه آشكار گشت ،باطل جائى براى خود نميبيند و به سرعت كنار ميرود!
5 - باطل تنها در يك لباس ظاهر نمى شود. يكى از خصائصباطل اين است كه هر (لمحه به شكلى و هر لحظه به لباس ديگرى در مى آيد)، تااگر او را در يك لباس شناختند، در لباس ديگر بتواند چهره خود را پنهان سازد، در آيهفوق نيز اشاره ظريفى به اين مساله شده است ، آنجا كه مى گويد: كفها نه تنها بر آبظاهر ميگردند در هر كوره اى و هر بوته اى كه فلزات ذوب مى شوند كفهاى تازه بهشكل جديد و در لباس تازه اى آشكار مى شوند، و به تعبير ديگر حق وباطل همه جا وجود دارد، همانگونه كه كفها در هر مايعى بهشكل مناسب خود آشكار مى شود.
بنابراين بايد هرگز فريب تنوع صورتها را نخوريم و در هر كجا منتظر باشيم كهباطل را با صفات ويژه اش - كه صفات آنها همه جا يكسان است و در بالا اشاره شد -بشناسيم و آنها را كنار بزنيم .
6 - بقاى هر موجود بسته به ميزان سود رسانى او است !
در آيه فوق مى خوانيم آنچه به مردم سود ميرساند باقى و بر قرار ميماند
(و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الارض ).
نه تنها آب كه مايه حيات است ميماند و كفها از ميان ميروند، بلكه در فلزات چه آنها كهبراى (حليه ) و زينتند و چه آنها كه براى تهيه متاع ووسائل زندگى ، در آنجا نيز فلز خالص كه مفيد و سودمند يا شفاف و زيبا است ميماند وكفها را بدور ميافكنند.
و به همين ترتيب انسانها، گروهها، مكتبها، و برنامه ها به همان اندازه كه مفيد وسودمندند، حق بقاء و حيات دارند، و اگر ميبينيم انسان مكتب باطلى مدتى سر پا ميماند اينبه خاطر آن مقدار از حقى است كه به آن آميخته شده كه به همان نسبت حق حيات پيدا كردهاست !.
7 - چگونه حق ، باطل را بيرون مى ريزد.
كلمه (جفاء) كه به معنى پرتاب شدن و به بيرون پريدن است ، نكته لطيفى دربردارد و آن اينكه باطل به جائى مى رسد كه قدرت نگهدارى خويش را ندارد، و در اينلحظه از متن جامعه به خارج پرتاب مى گردد، و اين در همانحال است كه حق به جوشش ‍ مى آيد، هنگامى كه حق به خروش افتاد،باطل همچون كفهاى روى ديك كه به خارج پرتاب مى شود بيرون مى افتد و اين خوددليلى است بر اينكه حق هميشه بايد بجوشد و بخروشد تاباطل را از خود دور سازد!.
8 - باطل در بقاى خود مديون حق است .
همانگونه كه در تفسير آيه گفتيم ، اگر آبى نباشد هرگز كف نميتواند به حيات خودمستقلا ادامه دهد، همين گونه اگر حق نبود، باطل هم فروغى نداشت ، اگر افراد درستكارنبودند كسى تحت تاثير افراد خائن واقع نميشد و فريب آنها را نمى خورد، پس همينجولان و فروغ كاذب باطل مديون بهره بردارى از فروغ حق است (كان دروغ از راست مىگيرد فروغ !).
9 - مبارزه حق و باطل هميشگى است .
قرآن در اينجا براى مجسم ساختن حق و باطل مثالى گفته كه مخصوص به زمان و مكانمعينى نيست صحنه اى است كه همه سال در نقاط مختلف جهان درمقابل چشم انسانها مجسم مى شود، و اين نشان مى دهد كه پيكار حق وباطل يك پيكار موقت و موضعى نيست ، اين رگ رگ آب شيرين و شور همواره بر خلايق تانفخ صور جريان دارد مگر آن زمانى كه جهان و انسانها به صورت يك جامعه ايدهآل (همچون جامعه عصر قيام مهدى (عليهالسلام ) در آيد كه پايان اين مبارزه اعلام گردد،لشگر حق پيروز و بساط باطل برچيده شود، و بشريت وارد مرحله تازه اى از تاريخ خودگردد، و تا زمانى كه اين مرحله تاريخى فرا نرسد بايد همه جا در انتظار برخورد حقو باطل بود، و موضعگيرى لازم را در اين ميان در برابرباطل نشان داشت .
10 - زندگى در پرتو تلاش و جهاد.
مثال زيباى فوق اين اصل اساسى زندگى انسانها را نيز روشن مى سازد كه حيات بدونجهاد، و بقاء و سربلندى بدون تلاش ممكن نيست ، چرا كه مى گويد، آنچه را مردم براىتهيه وسائل زندگى (ضروريات زندگى ) و يا زينت (رفاه زندگى ) به درون كوره هاميفرستند، همواره زبد و كفهائى دارد، و براى بدست آوردن اين دو(وسائل ضرورى و وسائل رفاهى - ابتغاء حلية او متاع ) بايد مواد اصلى را كه در طبيعتبه صورت خالص يافت نمى شود و همواره آميخته با اشياء ديگر است در زير فشارآتش در كوره قرار داد، و آنها را تصفيه و پاكسازى كرد، تا فلز خالص و پاك از آنبيرون آيد و اين كار جز در سايه تلاش و كوشش و مجاهده انجام نمى شود.
اصولا طبيعت زندگى دنيا اين است كه در كنار گلها، خارها و در كنار نوشها، نيشها، وپيروزيها در لابلاى سختيها و مشكلات قرار دارد، و از قديم
گفته اند (گنجها در ويرانه ها است ، و در بالاى هر گنجى اژدهاى خطرناكى خفته استآيا آن ويرانه و اين اژدها چيزى جز همان انبوه مشكلات كه در بدست آوردن هر موفقيتىوجود دارد مى باشد.
در داستانهاى ايرانى خودمان نيز رستم براى رسيدن به پيروزيش مجبور بود از هفتخوان بگذرد كه هر كدام اشاره به نوعى از انبوه مشكلات بوده كه در مسير هر فعاليتمثبتى است .
به هر حال قرآن اين حقيقت را كه بدون تحمل رنجها انسان به هيچ موفقيتىنائل نمى شود بارها به عبارات مختلف بيان داشته است .
در آيه 214 سوره بقره مى خوانيم ام حسبتم ان تدخلوا الجنة و لما ياتكممثل الذين خلوا من قبلكم مستهم الباساء و الضراء و زلزلوا حتىيقول الرسول و الذين آمنوا معه متى نصر الله الا ان نصر الله قريب : (آيا گمانكرديد كه به همين سادگى داخل بهشت ميشويد در حالى كه هنوز نمونه اى از سرنوشتپيشينيان براى شما پيش نيامده است ، همانها كه در انبوه پريشانيها و ناراحتيها گرفتارشدند و آنچنان كارد به استخوانشان رسيد و به لرزه افتادند كه پيامبرشان و آنها كهبا او ايمان آورده بودند صدا زدند، يارى خدا كجاست ؟ در اين لحظات بسيار سخت ودردناك يارى الهى به سراغ آنها آمد و به آنها گفته شد، نصرت الهى نزديك است !
مثلهاى قرآن .
نقش مثال در توضيح و تفسير مباحث ، نقش انكارناپذيرى است ، و به هميندليل در هيچ علمى بى نياز از ذكر مثال براى اثبات حقايق و روشن ساختن و نزديك نمودنآنها به ذهن نداريم ، گاه مى شود يك مثال بجا كه درست هماهنگ و منطبق با مقصود است ،مطلب را از آسمان به زمين مى آورد، و براى همهقابل فهم مى سازد.
روى هم رفته مى توان گفت : مثال در مباحث مختلف علمى و تربيتى و اجتماعى و اخلاقى وغير آن ، نقشه اى مؤ ثر زير را دارد:
1 - مثال ، مسائل را حسى مى كند - از آنجا كه انس انسان بيشتر با محسوسات است و حقايقپيچيده عقلى از دسترس افكار نسبتا دورتر است ، مثالهاى حسى آنها را از فاصله دور دستنزديك مى آورد و در آستانه حس قرار مى دهد، و درك آن را دلچسب و شيرين و اطمينان بخشمى سازد.
2 - مثال ، راه را نزديك مى كند - گاه مى شود كه براى اثبات يك مساله عميق منطقى وعقلانى بايد انسان به استدلالات مختلفى متوسل گردد كه باز هم ابهام اطراف آن راگرفته است ، ولى ذكر يك مثال روشن و كاملا هماهنگ با مقصود چنان راه را نزديك مىسازد كه ، تاثير استدلالها را افزايش مى دهد و از ضرورت استدلالات متعدد ميكاهد.
3 - مثال ، مسائل را همگانى مى سازد - بسيارى از مباحث علمى است كه درشكل اصليش تنها براى خواص قابل فهم است ، و توده مردم استفاده چندانى از آننميبرند، ولى هنگامى كه با مثال آميخته ، و به اين وسيلهقابل فهم گردد، مردم در هر حد و پايه اى از علم و دانش باشند، از آن بهره مى گيرند،بنابراين مثالها به عنوان يك وسيله تعميم علم و فرهنگ ، كار برد غيرقابل انكارى دارند.
4 - مثال ، درجه اطمينان به مسائل را بالا ميبرد - كليات عقلى هر قدرمستدل و منطقى باشند مادام كه در ذهن هستند اطمينان كافى نمى آفرينند، چرا كه انسانهمواره اطمينان را در عينيت جستجو مى كند، مثال بهمسائل ذهنى عينيت مى بخشد، و كار برد آنها را در عالم خارج روشن مى سازد، و به هميندليل در ميزان باور و پذيرش و اطمينان نسبت به يك مساله اثر ميگذارد.
5 - مثال ، لجوجان را خاموش مى سازد - بسيار مى شود كه ذكر كلياتمسائل به صورت مستدل و منطقى براى خاموش كردن يك فرد لجوج كافى نيست
و او همچنان دست و پا ميزند، اما هنگامى كه مساله در قالبمثال ريخته شود راه را چنان بر او ميبندد كه ديگرمجال بهانه گيرى براى او باقى نميماند.
بد نيست براى همين موضوع مثالهائى مطرح كنيم ! تا معلوم شود نقشمثال تا چه اندازه مؤ ثر است .
در قرآن مجيد مى خوانيم كه خداوند در برابر كسانى كه در مورد آفرينش حضرت مسيح(عليهالسلام ) تنها از مادر ايراد مى كردند، كه مگر ممكن است انسانى بدون پدر متولدشود، مى فرمايد: ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب :مثل عيسى در نزد خدا همانند آدم است كه او را از خاك آفريد(آل عمران - 59).
درست دقت كنيد ما هر قدر بخواهيم در برابر افراد لجوج بگوئيم كه اين كار در برابرقدرت بيپايان خدا كار ساده اى است باز ممكن است بهانه گيرى كنند، اما هنگامى كه بهآنها بگوئيم آيا قبول داريد كه آدم و انسان نخستين از از خاك آفريده شده است ؟ خداوندىكه چنين قدرتى دارد چگونه نميتواند انسان را از بشرى بدون پدر متولد سازد؟
و در مورد منافقانى كه چند صباحى در سايه نفاق خود زندگى ظاهرا آرامى دارند قرآنمجيد مثال زيبائى دارد و آنها را به مسافرى تشبيه مى كند كه در يك بيابان تاريك درشب ظلمانى گرفتار رعد و برق و طوفان و باران شده است ، آنچنان سرگردان است كهراه به جائى ندارد، تنها هنگامى كه برق آسمان ظاهر مى شود، فضاى بيابان چندلحظه روشن مى گردد و او تصميم مى گيرد به سوئى حركت كند بلكه راه را بيابد، امابه سرعت برق خاموش مى شود و او همچنان سرگردان باقى ميماند!
آيا براى ترسيم حال يك منافق سرگردان كه با استفاده از روح نفاق وعمل
منافقانه خود مى خواهد به زندگيش ادامه دهد تعبيرى از اين جالبتر مى شود؟ (سورهبقره - 20).
و يا اينكه هنگامى كه به افراد ميگوئيم در راه خدا انفاق كنيد، خداوند انفاق شما را چندينبرابر پاداش مى دهد، ممكن است افراد عادى نتوانند كاملا مفهوم اين سخن را درك كنند، اماهنگامى كه گفته شود انفاق همانند بذرى است كه در زمين افشانده مى شود كه از آن هفتخوشه ميرويد و در هر خوشه اى ممكن است ، يكصد دانه بوده باشد، مساله كاملاقابل درك مى گردد مثل الذين ينفقون اموالهم فىسبيل الله كمثل حبة انبتت سبع سنابل فى كل سنبلة ماة حبة (بقره - 261).
غالبا ميگوئيم اعمال ريائى بيهوده است و نتيجه اى از آن عائد انسان نمى شود، ممكن استاين سخن براى عده اى سنگين بيايد كه چگونه يكعمل سودمند مانند بناى يك بيمارستان و مدرسه اگر چه به قصد تظاهر و رياكارىباشد در پيشگاه خدا بيارزش است ولى قرآن با ذكر يكمثال كاملا آن را دلچسب و مفهوم مى سازد و مى گويد فمثلهكمثل صفوان عليه تراب فاصابه و ابل فتركه صلدا:
عمل اينگونه اشخاص همانند قطعه سنگى است كه مقدارى خاك روى آن ريخته باشند و درآن بذرى بيفشانند، هنگامى كه باران ميبارد به جاى اينكه اين بذر بارور شود آنرا همراهخاكهاى سطحى روى سنگ ميشويد و به كنارى مى ريزد، اين چنين استحال اعمال ريائى و بيريشه ! (بقره - 264).
راه دور نرويم در همين مثال مورد بحث در باره مبارزه حق وباطل چقدر اين مساله خوب مجسم شده و به طور دقيق ترسيم يافته ، مقدمات ، نتيجه ها،صفات ويژگيها و آثار هر يك از حق و باطل در همينمثال منعكس است ، آنچنانكه براى همگان قابل فهم و اطمينان بخش و براى لجوجان ساكتكننده ، و از همه گذشته زحمت بحثهاى طولانى ومفصل را از دوش برميدارد.
در يكى از روايات مى خوانيم كه يكى از ماديها (زنادقه ) خدمت امام صادق (عليهالسلام )رسيد و عرض كرد خداوند مى فرمايد هر زمان كه پوست تن دوزخيان از شدت آتش بسوزدما پوست ديگرى بر آنها ميپوشانيم تا طعم عذاب را به خوبى بچشند گناه آن پوستديگر چيست كه آنهم مجازات شود؟!
امام فرمود: آن پوست هم عين پوست اول است و هم غير آن ، سؤال كننده قانع نشد و از اين پاسخ نتوانست چيزى بفهمد، ولى امام (عليهالسلام ) با ذكريك مثال گويا آنچنان مساله را روشن ساخت كه جائى براى گفتگو باقى نماند، فرمود:ملاحظه كن يك خشت پوسيده و فرسوده را خرد ميكنى و سپس همان خاك راگل كرده و در قالب ميريزى و يك خشت نو از آن ميسازى ، اين همان خشتاول است و از يك نظر غير آن .
اما در اينجا ذكر يك نكته كاملا ضرورى است و آن اينكهمثال با اين همه نقشه اى ارزنده و مؤ ثرش در صورتى مى تواند نقش اساسى خود راايفا كند كه كاملا موافق و هماهنگ با مطلبى باشد كهمثال براى آن انتخاب شده است ، و الا گمراه كننده و مخرب خواهد بود، يعنى به همان نسبتكه يك مثال درست و هماهنگ مفيد و مؤ ثر است ، يكمثال انحرافى مخرب و ويرانگر و گمراه كننده مى باشد.
و به همين دليل منافقان و بدانديشان هميشه براى گمراه ساختن مردم واغفال سادهدلان از مثالهاى انحرافى استفاده مى كنند، و براى دروغ خود از فروغمثال كمك مى گيرند، و بايد به دقت مراقب اينگونه مثلهاى انحرافى و سوء استفاده ازمثال باشيم .
آيه و ترجمه


للذين استجابوا لربهم الحسنى و الذين لم يستجيبوا له لو ان لهم ما فى الارض جميعا ومثله معه لافتدوا به اءولئك لهم سوء الحساب و ماوئهم جهنم و بئس المهاد(18)


ترجمه :

18 - براى آنها كه اجابت دعوت پروردگارشان را كردند (سرانجام و پاداش و) نتيجهنيك است ، و آنها كه اجابت دعوت او را نكردند (آنچنان در وحشت عذاب الهى فرو ميروند كه) اگر تمام آنچه روى زمين است ، و همانندش ، از آن آنها باشد همگى را براى رهائى ازعذاب مى دهند (ولى از آنها پذيرفته نخواهد شد) براى آنها حساب بدى است و جايگاهشانجهنم و چه بد جايگاهى است !
تفسير :
آنها كه دعوت حق را اجابت كردند.
پس از بيان چهره حق و باطل در ضمن يك مثال رسا و بليغ در آيات گذشته ، در اينجااشاره به سرنوشت كسانى مى شود كه دعوت حق را اجابت كردند و به آن گرويدند و همكسانى كه از حق روگردان شده ، به باطل روى آوردند.
نخست مى گويد: (براى كسانى كه اجابت دعوت پروردگارشان كردند، پاداش نيك ونتيجه سودمند و عاقبت محمود است ) (للذين استجابوا لربهم الحسنى )
(حسنى ) (نيكى ) معنى وسيعى دارد كه هر خير و سعادتى راشامل مى شود، از خصلتهاى نيك و فضائل اخلاقى گرفته تا زندگى اجتماعى پاك وپاكيزه و پيروزى بر دشمن و بهشت جاودان .
سپس ميافزايد (و آنها كه اجابت اين دعوت پروردگار را نكردند، سرنوشتشان بقدرىشوم و رقتبارست كه اگر تمام روى زمين و حتى همانندشمال آنها باشد حاضرند همه اينها را براى نجات از آن سرنوشت شوم بدهند) و تازه
از آنها پذيرفته نخواهد شد (و الذين لم يستجيبوا له لو ان لهم ما فى الارض جميعا و مثلهمعه لافتدوا به ).
براى ترسيم عظمت عذاب و كيفر آنها، تعبيرى از اين رساتر نمى شود كه يك انسانمالك همه روى زمين ، بلكه دو برابر آن باشد، و همه را بدهد تا خود را رهائى بخشد، وسودى نداشته باشد.
اين جمله در حقيقت اشاره به اين است كه آخرين آرزوى يك انسان كه برتر از آن تصورنمى شود، اين است كه مالك تمام روى زمين شود، ولى شدت مجازات ستمگران و مخالفاندعوت حق در آن حد و پايه است كه حاضرند اين آخرين هدف دنيوى بلكه برتر و بالاتراز آن را هم فدا كنند و آزاد شوند، و تازه به فرض كه از آنها پذيرفته مى شد تنهانجات از عذاب بود اما از پاداشهاى فوق العاده عظيم اجابت كنندگان دعوت حق خبرى نبود.
و از اينجا روشن مى شود كه تعبير و مثله معه تنها به اين معنى نيست كه همانند مجموع كرهزمين را بر آن بيفزايد بلكه منظور آن است كه هر قدر بيش از آن هم مالك باشند حاضرندبراى رهائى خود بدهند، دليل آن هم روشن است چرا كه انسان همه چيز را براى خودش مىخواهد هنگامى كه خودش غرق عذاب باشد، مالكيت همه دنيا براى او چه سودى دارد؟
و به دنبال اين بدبختى (عدم پذيرش همه آنچه در زمين است در برابر نجات او) اشارهبه بدبختى ديگر آنها كرده مى گويد؟ آنها داراى حساب سخت و بدى هستند (اولئك لهمسوء الحساب ).
در اينكه منظور از سوء الحساب چيست ؟ مفسران تعبيرات گوناگونى دارند، بعضىمعتقدند كه منظور حساب دقيق و بدون كمترين گذشت است ، زيرا سوء الحساب به معنىظلم و ستم در باره خداوند عادل هيچ مفهومى ندارد.
حديثى كه از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده نيز اين تفسير را تاييد مى كند، در
اين حديث مى خوانيم كه امام به يكى از ياران خود فرمود: چرا فلانكس از تو شكايت دارد؟عرض كرد: شكايتش به خاطر اين است كه من حقم را تا آخر از او گرفتم ، هنگامى كه اماماين سخن را شنيد به حالت غضبناك نشست ، سپس فرمود: كانك اذ استقصيت حقك لم تسى ءارأ يت ما حكى الله عز و جل : و يخافون سوء الحساب ، اتراهم يخافون الله ان يجورعليهم لا و الله ما خافوا الا الاستقصاء فسماه الله عز وجل سوء الحساب فمن استقصى فقد اسائه : گويا گمان ميكنى اگر تا آخرين مرحله حقترا بگيرى بدى نكردى ، اين چنين نيست ، آيا سخن خدا را نديده اى كه مى فرمايد: ويخافون سوء الحساب (بدكاران از بدى حساب ميترسند) آيا تو فكر ميكنى كه آنها ازاين ميترسند كه خدا بر آنها ستم كند؟ نه به خدا سوگند، آنها از اين ميترسند كه خداحساب آنها را دقيقا و تا آخرين مرحله برسد، خداوند نام اين را سوء حساب نهاده است وبنابراين هر كسى زياد دقت و سختگيرى در كشيدن حساب بكند بد حسابى كرده است .
بعضى ديگر گفته اند كه منظور از سوء الحساب آنست كه محاسبه آنها توام با سرزنشو توبيخ و مانند آن است ، كه علاوه بر وحشت ازاصل حساب آنها را رنج مى دهد.
بعضى ديگر نيز گفته اند منظور از سوء الحساب ، سوء الجزاء است ، اين يعنى پاداشبدى براى آنهاست ، اين درست به آن ميماند كه ميگوئيم فلانكس حسابش پاك است و يافلانكس حسابش تيره و تاريك است ، يعنى نتيجه حساب آنها خوب يا بد است ، و يا اينكهميگوئيم حساب فلانكس را كف دست او بگذار!، يعنى بر طبق كارش مجازاتش كن .
اين تفسيرهاى سه گانه در عين حال با همديگر منافاتى هم ندارند، و ممكن است همه آنهااز آيه استفاده شود، يعنى اينگونه اشخاص ‍ هم محاسبه سخت و دقيقى را پس مى دهند، و همدر حال محاسبه مورد توبيخ و سرزنش قرار مى گيرند و هم كيفر آنها بعد از حساببدون كم و كاست به آنان داده مى شود.
در پايان آيه به سومين مجازات و يا نتيجه نهائى مجازات آنان اشاره كرده مى فرمايد:جايگاه آنان دوزخ و چه بد جايگاهى است ؟ (و ماءويهم جهنم و بئس المهاد).
(مهاد) در اصل از ماده مهد به معنى آماده و مهيا كردن است و به معنى بستر، كه انسانبه هنگام استراحت و آرامش از آن استفاده مى كند، نيز آمده است ، چرا كه آنرا آماده و مهيابراى استراحت كردن مى سازد، ذكر اين كلمه اشاره به آن است كه اينگونه طغيانگرانبه جاى اينكه در بستر استراحت بيارمند بايد روى شعله هاى آتش سوزان قرار گيرند!.
نكته :
از آيات قرآن به خوبى استفاده مى شود كه مردم در قيامت به دو گروه تقسيم مى شوند،گروهى هستند كه خداوند حساب آنها را به آسانى و سهولت رسيدگى مى كند وهيچگونه سختگيرى در موردشان نخواهد كرد فاما من اوتى كتابه بيمينه فسوف يحاسبحسابا يسيرا (سوره انشقاق - 8) و به عكس كسانى هستند كه با شدت به حساب آنهارسيدگى مى شود و ذره و مثقال آن مورد دقت قرار مى گيرد چنانكه در باره بعضى ازبلاد كه مردم آن سركش و گنهكار بودند مى فرمايد فحاسبناها حسابا شديدا و عذبناهاعذابا نكرا (طلاق - 8) و يا در آيه مورد بحث كه تعبير به سوء الحساب شده .
اين به خاطر آن است كه عده اى در زندگى دنيا و رسيدگى به حساب ديگران فوقالعاده سختگيرند و به اصطلاح مو را از ماست مى كشند، سعى دارند حق خود را تا آخريندينار به هر قيمتى شده بگيرند، و به هنگامى كه خطائى از ديگرى سر زده ، تا آخرينحد ممكن او را مجازات كنند، اينها كسانى هستند كه در زندگى كمترين گذشت ، حتى در موردزن و فرزند و برادر و دوستان ندارند، و از آنجا كه زندگى جهان ديگر بازتاب وانعكاس از زندگى اين جهان است ، خداوند نيز در حساب آنها چنان سختگيرى مى كند كهبايد در برابر هر كارى كه كرده اند جوابگو باشند بى آنكه كمترين گذشتى در بارهآنها شود.
اما به عكس كسانى هستند آسانگير و پر گذشت و بزرگوار، مخصوصا به هنگامى كه دربرابر دوست و آشنا و يا كسانى كه بر آنها حق دارند و يا افراد ضعيف قرار مى گيرند،آنقدر بزرگوارند كه سعى مى كنند در بسيارى از موارد خود را بهتغافل زنند و گناهان بعضى را ناديده بگيرند، البته گناهانى كه نسبت به آنها جنبهشخصى دارد، خداوند در مورد اين گونه اشخاص آسان مى گيرد و آنها رامشمول عفو بى پايان و رحمت وسيع خود قرار مى دهد، و با حساب يسير و آسان آنها رامحاسبه مى كند و اين درسى است بزرگ براى همه انسانها مخصوصا كسانى كه مصدركارى هستند و با گروه زيادى سر و كار دارند.
آيه و ترجمه


اءفمن يعلم اءنما اءنزل اليك من ربك الحق كمن هو اءعمى انما يتذكر اءولوا الاءلبب (19)
الذين يوفون بعهد الله و لا ينقضون الميثق(20)
و الذين يصلون ما اءمر الله به اءن يوصل و يخشون ربهم و يخافون سوء الحساب(21)
و الذين صبروا ابتغاء وجه ربهم و اءقاموا الصلوة و اءنفقوا مما رزقنهم سرا و علانية ويدرءون بالحسنة السيئة اءولئك لهم عقبى الدار(22)
جنت عدن يدخلونها و من صلح من ءابائهم و اءزوجهم و ذريتهم و الملئكة يدخلون عليهم منكل باب (23)
سلم عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار(24)


ترجمه :

19 - آيا كسى كه ميداند آنچه از طرف پروردگارت بر تونازل شده حق است همانند كسى است كه نابيناست ؟! تنها صاحبان انديشه متذكر مى شوند!
20 - آنها كه به عهد الهى وفا مى كنند و پيمان را نمى شكنند.
21 - و آنها كه پيوندهائى را كه خدا به آن امر كرده است برقرار مى دارند، و ازپروردگارشان مى ترسند و از بدى حساب (روز قيامت ) بيم دارند. 22 - و آنها كهبخاطر ذات (پاك ) پروردگارشان شكيبائى مى كنند، و نماز را بر پا ميدارند، و ازآنچه به آنها روزى داده ايم ، در پنهان و آشكار، انفاق مى كنند، و با حسنات ، سيئات رااز ميان مى برند، پايان نيك سراى ديگر از آن آنهاست .
23 - باغهاى جاويدان بهشت كه وارد آن مى شوند و همچنين پدران و همسران و فرزندانصالح آنها، و فرشتگان از هر درى بر آنان و
24 - (و به آنها مى گويند) سلام بر شما بخاطر صبر و استقامتتان چه پايان خوب اينسرا نصيبتان شد!.
تفسير :
درهاى هشتگانه بهشت و برنامه اولوا الالباب .
در آيات مورد بحث ، ترسيم و تجسمى از جزئيات برنامه هاى سازنده طرفداران حق بهچشم ميخورد كه بحث آيات گذشته را تكميل مى نمايد.
در اولين آيه مورد بحث به صورت يك استفهام انكارى مى فرمايد: (آيا كسى كه مىداند آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده حق است ، همانند كسى است كه نابينا است)؟ (ا فمن يعلم انما انزل اليك من ربك الحق كمن هو اعمى ).
چه تعبير جالبى ؟ نمى گويد: آيا كسى كه مى داند كه اين قرآن بر حق است مانند كسىاست كه نمى داند، بلكه مى گويد آيا كسى كه اين را مى داند همانند اعمى است ؟ اينتعبير اشاره لطيفى است به اينكه ندانستن اين واقعيت به هيچوجه امكان پذير نيست مگراينكه چشم دل انسان به كلى از كار افتاده باشد، و گر نه چگونه ممكن است دارنده چشمبينا و سالم چهره آفتاب را نبيند و عظمت اين قرآن درست همانند نور آفتاب است .
و لذا در پايان آيه اضافه مى كند:، (تنها كسانى متذكر مى شوند كه اولوا الالباب وصاحبان مغز و انديشه اند). (انما يتذكر اولوا الالباب ).
(الباب ) جمع (لب ) به معنى (مغز) هر چيز است ، بنابراين نقطهمقابل اولوا الباب افراد بى مغز و پوك و ميان تهى و بى محتوا هستند.
اين آيه به گفته بعضى از مفسران بزرگ با تاكيد هر چه بيشتر، مردم را دعوت بهفراگيرى علم و مبارزه با جهل مى كند، چرا كه افراد فاقد علم را نابينا و اعمى شمردهاست .
سپس به عنوان تفسير (اولوا الالباب ) ريز برنامه هاى طرفداران حق را بيان كردهو قبل از هر چيز انگشت روى مساله وفاى به عهد و ترك پيمانشكنى گذارده ، مى گويد:(آنها كسانى هستند كه به عهد الهى وفا مى كنند و پيمان را نمى شكنند) (الذينيوفون بعهد الله و لا ينقضون الميثاق ).
شك نيست كه عهدالله (عهد الهى ) معنى وسيعى دارد: همشامل عهدهاى فطرى و پيمانهائى كه خدا به مقتضاى فطرت از انسان گرفته مى شود(همانند فطرت توحيد و عشق به حق و عدالت و هم پيمانهاى عقلى يعنى آنچه را كه انسانبا نيروى تفكر و انديشه و عقل از حقايق عالم هستى و مبدء و معاد درك مى كند، هم پيمانهاىشرعى يعنى آنچه را كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) از مؤ منان در رابطه بااطاعت فرمانهاى خداوند و ترك معصيت و گناه پيمان گرفته همه راشامل مى گردد.
و طبيعى است كه وفا به پيمانهائى كه انسان با ديگر انسانها ميبندد، نيز در اين مجموعهوارد است ، چرا كه خدا فرمان داده كه اين پيمانها نيز محترم شمرده شود، بلكه هم درپيمانهاى تشريعى داخل است و هم در پيمانهاى عقلى .
دومين ماده برنامه آنها، حفظ پيوندها و پاسدارى از آنهاست ، چنانكه مى فرمايد: (آنهاكسانى هستند كه پيوندهائى را كه خداوند امر به حفظ آن كرده برقرار مى دارند) (والذين يصلون ما امر الله به ان يوصل ).
تعبيرى از اين وسيع تر در اين زمينه نمى توان پيدا كرد، چرا كه انسان ارتباطى باخدا، ارتباطى با پيامبران و رهبران ، ارتباطى با ساير انسانها اعم از دوست و همسايه وخويشاوند و برادران دينى و همنوعان دارد، و ارتباطى نيز با خودش ، دستور فوق مىگويد بايد همه اين پيوندها را محترم شمرد، حق همه را ادا كرد، و كارى كه منجر به قطعيكى از اين پيوندها مى شود انجام نداد.
در حقيقت انسان يك موجود منزوى و جدا و بريده از عالم هستى نيست بلكه
سر تا پاى وجود او را پيوندها و علاقه ها و ارتباطهاتشكيل مى دهد.
از يكسو با آفريننده اين دستگاه پيوند دارد كه اگر ارتباطش را از او قطع كند نابودمى شود همانگونه كه نور يك چراغ با قطع شدن خط ارتباطى آن با مبدء مولد برق .
بنابراين همان طورى كه از نظر تكوينى پيوند با اين مبدء بزرگ دارد از نظر اطاعتفرمان و تشريع نيز بايد پيوند خود را بر قرار كند.
از سوئى ديگر پيوندى با پيامبر و امام به عنوان رهبر و پيشوا دارد، كه قطع آن او رادر بيراهه ها سرگردان مى كند.
از سوى سوم پيوندى با تمام جامعه انسانيت و بخصوص با آنها كه حق بيشترى بر اودارند همانند پدر و مادر و خويشاوندان و دوستان و استاد و مربى .
و از سوى چهارم پيوندى با نفس خويش دارد، از نظر اينكه مامور به حفظ مصالح خويشتنو ترقى و تكامل آن شده است .
بر قرار ساختن هر يك از اين پيوندها در واقع مصداق يصلون ما امر الله به انيوصل است و قطع هر يك از اين پيوندها، قطع ما امر الله به انيوصل است ، چرا كه خدا دستور وصل همه اين پيوندها را داده است .
از آنچه گفتيم ضمنا تفسير احاديثى كه در رابطه با اين آيه وارد شده است روشن مىشود كه گاهى آن را به اقوام و بستگان تفسير فرموده اند و گاهى به امام و پيشواىدين و گاهى به آل محمد و زمانى به همه افراد با ايمان !
مثلا در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه از آنحضرت در باره تفسير(الذين يصلون ما امر الله به ان يوصل ) سؤال شد فقال قرابتك (فرمود: منظور خويشاوندان تو است ).
و نيز در حديث ديگرى از همان امام (عليهالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: نزلت
فى رحم آل محمد و قد يكون فى قرابتك : (اين جمله در باره پيوند باآل محمد صادر شده است و گاهى در خويشاوندان و بستگان تو نيز هست ).
جالب اينكه در پايان اين حديث مى خوانيم كه امام فرمود: فلا تكونن ممنيقول للشى ء انه فى شى ء واحد: (از كسانى مباش كه معنى آيات را منحصر بهمصداق معينى بدانى ).
اين جمله اشاره روشنى به وسعت معانى آيات قرآن است كه مكرر خاطر - نشان كرده ايمباز در حديث سومى از همان پيشواى بزرگ مى خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: هوصلة الامام فى كل سنة بما قل او كثر ثم قال و ما اريد بذلك الا تذكيتكم : (منظوربرقرار ساختن پيوند با امام و پيشواى مسلمين در هرسال از طريق كمك مالى است ، كم باشد يا زياد، سپس فرمود: منظور من با اين كار فقطاين است كه شما را پاك و پاكيزه كنم ).
سومين و چهارمين برنامه طرفداران حق آنست كه (آنها از پروردگارشان ، خشيت دارند واز بدى حساب در دادگاه قيامت ميترسند) (و يخشون ربهم و يخافون سوء الحساب ).
در اينكه ميان (خشيت ) و (خوف ) چه تفاوتى وجود دارد، با اينكه هر دو نزديك بهيكديگر است بعضى گفته اند: خشيت ، خوف است كه توام با احترام طرف و توام با علم ويقين باشد، و لذا در قرآن اين حالت مخصوص دانشمندان شمرده شده است ،، انما يخشىالله من عباده العلماء:
(از ميان بندگان خداوند، تنها علما و دانشمندان از او خشيت دارند) (فاطر - 28).
ولى با توجه به موارد استعمال كلمه خشيت در قرآن كه در آيات بسيارى
به كار رفته است روشن مى شود كه درست به همان معنى خوف به كار رفته و بصورتمرادف با آن استعمال شده است .
در اينجا يك سؤ ال پيش مى آيد و آن اينكه آيا ترس از پروردگار چيزى جز ترس ازحساب و مجازات او هست ، با اينحال چه تفاوتى ميان يخشون ربهم و (يخافون سوءالحساب ) وجود دارد؟
پاسخ اين است كه ترس از خداوند الزاما هميشه به معنى ترس از مجازات و حساب او نيست، بلكه عظمت مقام او و احساس ‍ سنگين بودن وظيفه بندگى (حتى بدون توجه به مجازاتو كيفر) در دلهاى افراد با ايمان خود بخود ايجاد يكنوع حالت ترس و وحشت مى كند،ترسى زائيده ايمان و آگاهى از عظمت خدا و احساس مسئوليت در برابر او (آيه 28 فاطرممكن است اشاره به همين معنى باشد).
سؤ ال ديگرى كه در اينجا پيش مى آيد در رابطه با سوء الحساب است ، آيا براستى درقيامت به هنگام محاسبه اعمال افراد، (بد حسابى ) وجود دارد؟!
پاسخ اين سؤ ال را در چند آيه قبل كه عين اين كلمه به كار رفته بود، بيان كرديم وگفتيم : منظور از آن رسيدگى دقيق و بدون گذشت و حساب كردن تمام جزئيات و بهاصطلاح مو را از ماست كشيدن مى باشد، و حديث جالبى نيز در همين زمينه وارد شده بودكه در آنجا بيان شد.
و همانگونه كه در آنجا گفتيم اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از سوء الحساب ،محاسبه توام با سرزنش و توبيخ باشد، و بعضى سوء الحساب را به معنى سوءالجزاء يعنى پاداش بد تفسير كرده اند همانگونه كه ميگوئيم حساب فلانكس را كف دستشبگذار يعنى مجازاتش كن .
اين احتمال را نيز داديم كه سوء الحساب ، يك مفهوم جامع داشته باشد و همه اين معانى راشامل شود.
(پنجمين ) برنامه آنها استقامت است ، در برابر تمام مشكلاتى كه در مسير اطاعت وترك گناه و جهاد با دشمن و مبارزه با ظلم و فساد وجود دارد آنهم صبر و استقامتى براىجلب خشنودى پروردگار، و لذا مى فرمايد: آنها كسانى هستند كه بخاطر جلب رضايتپروردگارشان صبر و استقامت به خرج دادند، (و الذين صبروا ابتغاء وجه ربهم ).
كرارا مفهوم (صبر) را كه (استقامت به معنى وسيع كلمه ) است ، يادآور شده ايم و اماتعبير به (وجه ربهم ) يكى از دو معنى را ميرساند:
نخست اينكه وجه در اين گونه موارد به معنى (عظمت ) است ، همانگونه كه به(نظر) و (راى ) مهم گفته مى شود هذا وجه الراءى : (يعنى اين راءى مهمى است واين شايد به خاطر آنست كه وجه در اصل به معنى صورت است و صورت انسان مهمترينقسمت ظاهرى بدن او است ، زيرا اعضاى مهم گويائى و بينائى و شنوائى در آن قرارگرفته است .
ديگر اينكه (وجه رب ) در اينجا به معنى (رضايت و خشنودى پروردگار) است ،يعنى آنها به خاطر جلب رضاى حق در برابر همه مشكلات صبر و استقامت بخرج مى دهند،استعمال وجه در اين معنى ، به خاطر آن است كه انسان هنگامى كه مى خواهد جلب رضايتكسى را كند صورت او را به خود متوجه مى سازد، (بنابراين وجه در اينجا جنبه كنائىدارد).
در هر صورت اين جمله دليل روشنى است بر اينكه صبر و شكيبائى و بطور كلى هرگونه عمل خير در صورتى ارزش دارد كه (ابتغاء وجه الله ) و براى خدا باشد، واگر انگيزه هاى ديگرى از قبيل رياكارى و جلب توجه مردم كه او آدم با استقامت ونيكوكارى است ، و يا حتى براى ارضاى غرور خود، كارى را انجام دهد
بيارزش است .
و به گفته بعضى از مفسران گاهى انسان در برابر حوادث ناگوار صبر مى كند تامردم بگويند چقدر با استقامت است ؟ و گاهى از ترس ‍ اينكه نگويند چه آدم كم ظرفيتىاست ؟ و گاهى به خاطر اينكه دشمنان شماتتش نكنند، و گاهى به خاطر اينكه ميداندبيتابى و جزع بيهوده است ، و گاهى به خاطر اينكه چهره مظلوميت به خود بگيرد، وبيارى او برخيزند، هيچيك از اين امور دليل بركمال نفس ‍ انسانى نيست .
اما هنگامى كه به خاطر اطاعت فرمان خدا و اينكه هر حادثه اى در زندگى رخ مى دهددليل و حكمتى دارد صبر و استقامت به خرج مى دهد آنچنان كه عظمت حادثه را در هم مىشكند، و از گشودن زبان به كفران و آنچه دليل به جزع است خوددارى مى كند، اين همانصبرى است كه در آيه فوق به آن اشاره شده و ابتغاء وجه الله محسوب مى شود.
(ششمين ) برنامه آنها اين است كه (آنها نماز را بر پا ميدارند) (و اقاموا الصلوة).
گر چه اقامه نماز يكى از مصاديق وفاء بعهد الله ، و حتى مصداق زنده اى براى حفظپيوندهاى الهى و از يك نظر از مصاديق صبر و استقامت است ، ولى از آنجا كه اين مفاهيمكلى پاره اى از مصداقهاى بسيار مهم دارد كه در سرنوشت انسان فوق العاده مؤ ثر است ،در اين جمله و جمله هاى بعد روى آنها انگشت گذارده شده .
چه چيز مهمتر از اين است كه انسان هر صبح و شام رابطه و پيوند خود را با خدا تجديدكند، با او به راز و نياز بر خيزد و بياد عظمت او و مسئوليتهاى خويش بيفتد، و در پرتواين كار، گرد و غبار و زنگار گناه را از دل و جان بشويد، و با پيوستن قطره وجود خودبه اقيانوس بيكران هستى حق ، مايه بگيرد، آرى نماز همه اين بركات و آثار را دارد.
و به دنبال آن (هفتمين ) برنامه حقجويان را با اين عبارت بيان مى كند (آنها كسانىهستند كه از آنچه به آنان روزى داده ايم در پنهان و آشكار انفاق مى كنند) (و انفقوا ممارزقنا هم سرا و علانية ).
تنها در اين آيه نيست كه مساله انفاق يا زكات ، بهدنبال نماز قرار مى گيرد، در بسيارى از آيات قرآن اين ترادف به چشم مى خورد، چراكه يكى پيوند انسان را با خدا و ديگرى پيوند او را با (خلق ) محكم مى كند.
در اينجا توجه به جمله (مما رزقناهم ) كه هر گونه موهبتى را اعم ازمال ، علم ، قدرت ، موقعيت و نفوذ اجتماعى و غير آن راشامل مى شود لازم است ، چرا كه انفاق نبايد يك بعدى باشد بلكه در تمام ابعاد و همهمواهب انجام گيرد.
تعبير به (سرا و علانية ) (پنهان و آشكار) اشاره ديگرى به اين واقعيت است كه آنهادر انفاقهاى خود به كيفيتهاى آن نيز نظر دارند، چرا كه گاهى اگر انفاق پنهانىصورت گيرد بسيار مؤ ثرتر است ، و اين در مواردى است كه حفظ حيثيت طرف چنين ايجابمى كند و يا نسبت به انفاق كننده كه مصون از ريا و نشان دادنعمل بديگران باشد و گاه اگر آشكار انجام گيرد اثرش وسيعتر و بيشتر خواهد بود، واين در مواردى است كه باعث تشويق ديگران به اين كار خير و تاسى و اقتدا به او شودو يك عمل خير او سبب دهها يا صدها يا هزاران كار خير مشابه گردد.
و از اينجا روشن مى شود كه قرآن در انجام يكعمل مثبت آنچنان باريك بين است كه تنها بهاصل كار توجه نمى كند، بلكه تاكيد دارد كه هماصل عمل خير باشد و هم كيفيت انجام آن (در مواردى كه يك كار ممكن است با كيفيات مختلفىانجام گيرد).
بالاخره (هشتمين ) و آخرين برنامه آنها اين است كه (آنها بوسيله حسنات )،(سيئات ) خود را از ميان مى برند) (و يدرئون بالحسنة السيئة ).
به اين معنى كه به هنگام ارتكاب يك گناه و لغزش ، تنها به پشيمان شدن
و ندامت و استغفار قناعت نمى كنند، بلكه عملا در مقام جبران بر مى آيند، و هر اندازه گناه ولغزش آنها بزرگتر باشد به همان اندازه حسنات بيشترى انجام مى دهند، تا وجود خود وجامعه را از لوث گناه با آب حسنات بشويند.
(يدرئون ) از ماده (درء) (بر وزن زرع ) به معنى دفع كردن است .
اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه آنها بدى را با بدى تلافى نمى كنند، بلكهسعى دارند اگر از كسى نسبت به آنها بدى برسد، با انجام نيكى در حق وى ، او راشرمنده و وادار به تجديد نظر كنند، همانگونه كه در آيه 35 سوره فصلت مى خوانيم :ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بينك و بينه عداوة كانه ولى حميم : (بدى را به آنچهنكوتر است از خود دور ساز كه در اين هنگام كسى كه ميان تو و او دشمنى و عداوت استتغيير چهره مى دهد گوئى دوست صميمى تو است )!.
در عين حال هيچ مانعى ندارد كه آيه مورد بحث در صدد بيان هر دو معنى باشد.
در احاديث اسلامى نيز احاديثى به مضمون هر دو تفسير وارد شده است .
در حديثى از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى خوانيم كه به معاذ بنجبل فرمود: اذا عملت سيئة فاعمل بجنبها حسنة تمحها: (هنگامى كه كار بدى كردى در كنارآن كار خوبى انجام ده كه آنرا محو كند).

next page

fehrest page

back page