بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب شرح نهج البلاغه بخش 3, آیت الله ناصر مکارم شیرازى ( )
 
 

بخش های کتاب

     501 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     502 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     503 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     504 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     505 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     506 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     507 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     508 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     509 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     510 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     511 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     512 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     513 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     514 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     515 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     516 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     517 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     518 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     519 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     520 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     521 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     522 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     523 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     524 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     525 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     526 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     527 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     528 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     529 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     530 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     531 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     532 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     533 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     534 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     535 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     fehrest - فهرست مطالب
 

 

 
 

 

   زندگى محقّرى داريم ولى توأم با آرامش، آرزو مى كنيم كاش اين زندگى گسترده مى شد، اما اگر به آرزوى خود برسيم، چهره خشن مشكلات نمايان مى شود، نگهدارى اموال و ثروت، خود مشكل بزرگى است، چشم حسودان به آن دوخته شده، بدخواهان آرزوى زوال آن را دارند، دزدان در كمينند، تنگ نظران مرتباً ايراد مى كنند و گاه خيانت همكاران و معاونان بر آنها نيز افزوده مى شود، و انبوهى از مشكلاتى را همچون آوار يك زلزله بر سر انسان فرود مى آورد، و آرامش انسان را به كلى از بين مى برد، و بيماريهاى گوناگونى كه از استرسها عارض انسان مى شود از در وارد مى گردد.

   تا جوان هستيم خام هستيم، هنگامى كه پخته مى شويم ناتوان مى گرديم، آن گاه كه توان بهره گيرى از مال داريم، دستمان خالى است، و آن گاه كه صاحب چيزى مى شويم، توان بهره گيرى از آن را نداريم. آيا به دنيايى با اين صفات مى توان دل بست، و براى آن سينه چاك كرد.

   مى گويند : يكى از نزديكان پادشاهى از پادشاهان پيشين، از او تقاضا كرد كه ساعتى او را بر تخت بنشاند، و زمام مملكت را به او بسپارد، و همه درباريان را به

[635]

اطاعت او فراخواند، تا لذت سلطنت كردن را بچشد، پادشاه خواسته او را پذيرفت ولى دستور داد خنجرآبدارى را بر يك مو ببندند، و درست بالاى تخت سلطنت آن جايى كه او مى نشيند آويزان كنند، آن شخص هنگامى كه روى تخت نشست از خوشحالى در پوست نمى گنجيد، ناگهان چشمش به خنجرى افتاد كه تنها به يك مو آويزان بود، بدنش لرزيد، چون احتمال مى داد هر لحظه بر سر او فرود آيد، مى خواست فرار كند گفتند ساعتى بنشين تا زمان تو پايان يابد، او با ترس و وحشت نشسته بود و پيوسته دعا مى كرد كى مى شود كه زمان او پايان گيرد، و از اين منطقه خطرناك بگذرد. او فهميد كه اگر سلطنت دورنماى زيبايى دارد، هزاران خطر اطراف آن را گرفته است، حتى ممكن است نزديكترين نزديكان انسان ـ همان طور كه تاريخ به ياد دارد ـ قصد جان انسان كند، و با اين همه مشكلات كه در زندگى مادى دنياست، بقا و دوامى ندارد، تا انسان تلاش مى كند و با هزاران خون جگر وسايل رفاهى فراهم مى سازد، بايد برچيند و راهى ديار آخرت شود، و به گفته يكى از آخرين خلفاى جبّار اموى : «لَمّا حَلاَلَنا الدَّهْرُ خَلاَ مِنّا; آن زمان كه زندگى براى ماشيرين شد از ما جدا گشت»(1).

   يا به گفته آن شاعر با ذوق :

اهل دنيا چون مسافر، خفت و خوابى ديد و رفت در مسافرخانه دنيا، شبى خوابيد ورفت

خفته شب خواب هايى نغز و شيرين ديده بود با مدادان تا به هوش آمد همه پاچيد و رفت


1. في ظلال نهج البلاغه، جلد 4 صفحه 389.

[636]

صيحه اش ناگه بگوش آمد كه دكان تخته كنور بساطى چيده بود از هول جان برچيد و رفت

گو بر آر اى پير غافل سر به غوغاى رحيل همرهان بستند بار و كاروان كوچيد و رفت

خار زاراست اين جهان ليكن به سود آخرت مى توان از وى گل مقصود خود را چيد و رفت !

* * *

[637]

 

 

بخش دوّم

   منها : وَمَا أُحْدِثَتْ بِدْعَةٌ إلاَّ تُرِكَ بِهَا سُنَّةٌ. فَاتَّقُوا الْبِدَعَ، والْزَمُوا الْمَهْيَعَ(1)، إنَّ عَوَازِمَ(2) الاُْمُورِ أَفْضَلُهَا، وَإنَّ مُحْدِثَاتِهَا شِرَارُهَا.

 

ترجمه

   هيچ بدعتى ايجاد نشد مگر اين كه سنتى با آن متروك گشت، بنابراين از بدعتها بپرهيزيد و راه راست و روشن را رها نكنيد; چرا كه سنتهاى ريشه دارِ پيشين (اسلام)، برترين امور است و بدعتها، بدترين كارهاست !

 

شرح و تفسير

با ظهور بدعتها سنتها از ميان مى رود

   اين بخش از كلام امام (عليه السلام) ناظر به مسأله مهمى است و آن قبح و زشتى بدعتهاست، و با توجه به اين كه ارتباط روشنى ميان اين بخش و بخش سابق ديده نمى شود، به نظر مى رسد كه در ميان اين دو، بخشهايى به وسيله مرحوم


1. «المهيع» از مادّه «هيع» (بر وزن رأى) به معنى گسترده شدن روى زمين گرفته شده و «مهيع» به معنى جاده و زمين گسترده است.
2. «عوازم» جمع «عازمه» يا «عوزم» (بر وزن جوهر) در اصل به معنى حيوان يا انسان مسن است و به هر چيز قديمى نيز اطلاق مى شود و در اين جا به معنى امورى است كه از زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) وجود داشته و اصالت آنها در دين ثابت است.

[638]

«سيّد رضى» حذف شده است.

   براى روشن شدن محتواى اين بخش لازم است قبلاً واژه «بدعت» را در لغت و شرع تفسير كنيم :

   «بدعت» در لغت به معنى هرگونه نو آورى است كه طبعاً مى تواند چيز خوب يا بدى باشد، و به گفته ارباب لغت : «الْبِدْعَةُ إنْشَاءُ أَمْر عَلَى غَيْر مِثَال سَابِق; بدعت آن است كه چيز نو و بى سابقه اى را ايجاد كند». ولى در ميان فقها و علماى اسلام ـ همان طور كه در شرح خطبه هفدهم هم گفتيم ـ به معنى افزودن يا كاستن چيزى از دين است بدون آن كه دليل معتبرى داشته باشد، و از آن جا كه تعليمات و احكام اسلام، جاودانه است و از طريق وحى نازل شده است، هر بدعتى، گناه بزرگى محسوب مى شود و تمام انشعابها و اختلافها و انحرافاتى كه در امت اسلامى بوجود آمده، از ناحيه بدعتهاست. با توجه به اين نكته به شرح كلام امام (عليه السلام) باز مى گرديم :

   مى فرمايد : «هيچ بدعتى ايجاد نشد، مگر اين كه سنّتى با آن متروك گشت» (وَمَا أُحْدِثَتْ بِدْعَةٌ إلاَّ تُرِكَ بِهَا سُنَّةٌ).

   و در ادامه اين سخن مى افزايد : «بنابراين از بدعتها بپرهيزيد و راه راست و روشن را رها نكنيد; چرا كه سنتهاى ريشه دار پيشين (اسلام)، برترين امور است، و بدعتها بدترين كارهاست !» (فَاتَّقُوا الْبِدَعَ، والْزَمُوا الْمَهْيَعَ، إنَّ عَوَازِمَ الاُْمُورِ أَفْضَلُهَا، وَإنَّ مُحْدِثَاتِهَا(1) شِرَارُهَا).

   از آنچه در بالا گفته شد اين واقعيت آشكار گشت كه چگونه هرگاه بدعتى


1. در نسخه معروف «صبحى صالح» «محدثات» با كسر دال آمده كه معنى اسم فاعلى دارد در حالى كه تقريباً در همه نسخ ديگر «محدثات» با فتح دال به معنى حادث شده آمده است و صحيح همين است.

[639]

گذارده شود، سنّتى ترك مى شود، و چگونه بدعتها بدترين امور است; زيرا اگر به افراد اجازه داده شود كه هر كدام با سليقه و فكر ناقص خود چيزى را بر دين بيفزايد يا چيزى از آن را كم كند، در يك مدّت كوتاه، حقايق و احكام دين دگرگون مى شود، و اصالت و اعتبار خودرا از دست مى دهد، و يك مشت افكار و خيالات واهى جاى تعليمات اصيل دين را مى گيرد، و سرابها جاى چشمه هاى زلال آب خواهد نشست.

   نوآوريها اگر از طريق دقت و تحقيق بيشتر در ادلّه احكام شرع باشد و حقايق تازه اى به كمك كتاب و سنّت و دليل قاطع عقل كشف شود، نه تنها بدعت نيست بلكه سبب شكوفايى و بالندگى آيين خداست، و به تعبير ديگر : كشف، چيز تازه اى است و إلاَّ مكشوف، در آيين خدا از قبل بوده است. ولى اگر ذوق و سليقه هاى شخصى و استحسانات ظنّى پايه و اساس نوآوريهاى دينى باشد، جز گمراهى و ضلالت و مسخ شدن چهره دين نتيجه اى نخواهد داشت.

   از آنچه در بالا گفته شد روشن مى شود تفسيرى كه جمعى از شارحان نهج البلاغه براى جمله هاى بالا ذكر كرده اند و گفته اند : «هر بدعتى گزارده شود خلاف دستور پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) است، كه بدعت را تحريم فرموده، پس با بدعت، سنّت ترك مى شود». تفسير درستى نيست، بلكه منظور اين است : هر موضوعى در اسلام، حكمى دارد، و هر بدعتى در تعارض با آن حكم الهى است، پس با ظهور بدعتها احكام اصيل متروك مى شود.

   و نيز روشن شد اين كه بعضى ديگر از شارحان مانند «ابن ابى الحديد» بدعتها را به خوب و بد تقسيم كرده، و مثلاً نماز تراويح (همان نمازهاى نافله شبهاى ماه رمضان كه در زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله) مردم به صورت فرادا انجام مى دادند و «عمر»، بدعت جماعت را در آن گذاشت) را جزو بدعتهاى خوب مى شمرد،

[640]

اشتباه بزرگى است، چرا كه با اين بدعت، سنّتى ترك شد و آن سنّت فرادا خواندن نمازهاى مستحبى است. بنابراين ما هيچ بدعت خوبى نداريم و معنى بدعت خوب اين است كه بگوييم شكستن سنّت پيامبر (صلى الله عليه وآله) گاهى خوب است و گاهى بد.

   و نيز روشن شد اين كه بعضى از دانشمندان براى بدعت، احكام خمسه قائل شده اند، بعضى از بدعتها را واجب و بعضى را حرام دانسته اند، در واقع به سراغ معنى لغوى بدعت رفته اند، نه معنى شرعى آن كه افزودن يا كاستن چيزى از احكام دين است، و به همين جهت در حديث معروفى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله)مى خوانيم : «اَلا وَ كُلُّ بِدْعَة ضَلاَلَةٌ، اَلا وَ كُلُّ ضَلاَلَة في النَّارِ; آگاه باشيد هر بدعتى، گمراهى است، و هر گمراهى، در آتش دوزخ خواهد بود»(1).

   شرح بيشتر در زمينه معنى بدعت و بدعت گذار را در جلد اوّل صفحه 576 ذيل خطبه هفده مطالعه بفرماييد.

* * *

 


1. امالى مفيد، صفحه 188. شبيه همين معنا با كمى تفاوت در منابع اهل سنّت نيز آمده است (الموسوعه الفقهيه ـ الكويتيه ـ جلد 8 صفحه 24).

[641]

 

 

خطبه146(1)

 

 

 

   وَمِنْ كلام لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ

 

وقد استشاره عمر بن الخطاب في الشخوص لقتال الفرس بنفسه

   از سخنان امام (عليه السلام) است كه پس از مشورت خواهى عمر از آن حضرت كه شخصاً براى جنگ با ايرانيان حركت كند بيان فرموده است.

 

خطبه در يك نگاه

   در اين مورد كه اين مشورت خواهى و پاسخ آن در خصوص حضور در نبرد نهاوند بوده يا قادسيه، در ميان مورخان اختلاف نظر است. «طبرى» ـ مطابق گفته ابن ابى الحديد ـ آن را مربوط به جنگ نهاوند مى داند در حالى كه «مدائنى» در كتاب «الفتوح» آن را مربوط به جنگ قادسيه مى شمرد(2).

   آنچه در «تاريخ طبرى» آمده به طور خلاصه چنين است : هنگامى كه


1. «سند خطبه»
«ابو حنيفه دينورى» بخشى از اين خطبه را در كتاب «اخبار الطوال» آورده همچنين «احمد بن اعثم كوفى» در كتاب «الفتوح» و «طبرى» در تاريخ معروف خود در حوادث سال 27 هجرى (صحيح 21 هجرى است همان گونه كه در تاريخ طبرى آمده) و «شيخ مفيد» در كتاب «ارشاد» آن را ذكر كرده اند. (مصادر نهج البلاغه، جلد 2 صفحه 325).
2. شرح ابن ابى الحديد، جلد 9 صفحه 97 به بعد.

[642]

«عمر» تصميم گرفت شخصاً با نيروهاى عجم در نهاوند روبه رو شود، از صحابه مشورت خواست. «طلحه» و «عثمان» پيش قدم شدند و نظر خودرا گفتند، ولى «عمر» از اميرمؤمنان على (عليه السلام) تقاضاى اظهار نظر كرد، حضرت نظر خودرا داير بر عدم حضور «عمر» در جنگ طى بيانى مستدل و حساب شده ايراد فرمود كه خطبه بالا بخشى از آن است.

   مرحوم «شيخ مفيد» در «ارشاد» مى گويد : از جمله امورى كه از اميرمؤمنان على (عليه السلام) در مورد ارشاد كردن مسلمين به آنچه مصلحتشان در آن است، و پيشگيرى از مفاسدى كه اگر ارشاد حضرت (عليه السلام) نبود به آن گرفتار مى شدند نقل شده، چيزى است كه «ابو بكر هذلى» آن را بازگو مى كند : گروهى از مردم همدان و رى و اصفهان و دامغان و نهاوند با يكديگر مكاتبه كردند و رسولانى فرستادند و پس از مشورتها به اين نظر رسيدند، كه چون اسلام رهبر نخستين خود (پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله)) را از دست داده و پس از او زمامدارى آمده كه چندان دوام نكرد، و بعد از او ديگرى آمده كه عمرش طولانى شده و به شهرهاى ما حمله نموده است، اگر او را از سرزمين خود بيرون نرانيم ما را رها نخواهد كرد.

   خبر اتّحاد ايرانيان در مبارزه در برابر لشكر اسلام به عمر رسيد و او بيمناك شد، به مسجد آمد و جريان را با صحابه در ميان گذاشت، هر كسى چيزى گفت، ولى اميرمؤمنان على (عليه السلام) آخرين سخن را در اين زمينه ايراد كرد (كه بخشى از آن در خطبه مورد بحث آمده) و خليفه را به آنچه را صلاح اسلام و مسلمين بود فراخوانده.

   «شيخ مفيد» در پايان اين نقل مى گويد : «بنگريد ! چگونه امام (عليه السلام) در چنين موقعيت حسّاسى رأى صائب را بيان فرمود و مسلمين را نجات داد»(1).


1. ارشاد مفيد، صفحه 120 با كمى تلخيص.

[643]

   به هر حال اين خطبه در مجموع يك مطلب را دنبال مى كند، و آن اين كه در بعضى از شرايط، شركت رييس حكومت در جنگ بسيار خطرناك است و ممكن است دو مشكل مهم به بار آورد : يكى اين كه، نفرات دشمن دست به دست هم بدهند و او را به هر قيمتى كه شده از پاى درآورند، و نظام لشكر از هم گسسته شود، ديگر اين كه، به فرض كه چنين خطرى پيش نيايد، ممكن است با خالى شدن پشت جبهه، دشمنان از اطراف و اكناف به مراكز اصلى اسلام حملهور شوند و خطرات مهمى از اين نظر دامان اسلام و مسلمين را بگيرد.

   اين خطبه به خوبى نشان مى دهد كه على (عليه السلام) آن جا كه پاى مصالح اسلام و مسلمين در ميان بود، حتى به مخالفين خود نيز كمك مى كرد مبادا كمترين آسيبى به حوزه اسلام برسد.

   البتّه اين سخن بدان معنا نيست كه رييس حكومت، هرگز نبايد شخصاً در ميدان نبرد حاضر شود، تا به كار خود اميرمؤمنان (عليه السلام) در جنگهاى جمل و صفين و نهروان و از آن بالاتر به حضورى كه پيغمبر (صلى الله عليه وآله) در غزوات داشت نقض شود، بلكه شرايط كاملاً متفاوت است و شرايط زمان خليفه دوّم چنين اقتضا مى كرد.

   اين نكته شايان توجه است كه گاهى جنگ در داخل كشور اسلام است و در مناطق نزديك، در چنين شرايطى حضور رييس حكومت در جنگ، مشكلى ايجاد نمى كند، ولى گاه در نقاط دور دست و در برابر دشمنانى بسيار نيرومند و داراى لشكرى گسترده صورت مى گيرد، در چنين شرايطى حضور وى در ميدان نبرد ممكن است مشكلات عظيمى به بار آورد.

   در ذيل خطبه 134 كه مضمونى مشابه اين خطبه داشت نيز در اين زمينه سخن گفتيم.

* * *

[644]

 

[645]

 

بخش اوّل

   إنَّ هذَا الاَْمْرَ لَمْ يَكُنْ نَصْرُهُ وَلاَ خِذْلاَنُهُ بِكَثْرَة وَلاَ بِقِلَّة. وَهُوَ دِينُ اللهِ الَّذِي أَظْهَرَهُ، وَجُنْدُهُ الَّذِي أَعَدَّهُ وَأَمَدَّهُ، حَتَّى بَلَغَ مَا بَلَغَ، وَطَلَعَ حَيْثُ طَلَعَ; وَنَحْنُ عَلَى مَوْعُود مِنَ اللهِ، وَاللهُ مُنْجِزٌ وَعْدَهُ، وَنَاصِرٌ جُنْدَهُ. وَمَكَانُ الْقَيِّمِ بِالاَْمْرِ مَكَانُ النِّظَامِ مِنَ الْخَرَزِ يَجْمَعُهُ وَيَضُمُّهُ : فَإنِ انْقَطَعَ النِّظَامُ تَفرَّقَ الْخَرَزُ وَذَهَبَ، ثُمَّ لَمْ يَجْتَمِعْ بِحَذَافِيرِهِ أَبَداً. وَالْعَرَبُ الْيَوْمَ، وَإنْ كَانُوا قَلِيلاً، فَهُمْ كَثِيرُونَ بِالاْسْلاَمِ، عَزِيزُونَ بِالإجْتِمَاعِ ! فَكُنْ قُطْباً، وَاسْتَدِرِ الرَّحَا بِالْعَرَبِ، وَأَصْلِهِمْ دُونَكَ نَارَ الْحَرْبِ، فَإنَّكَ إنْ شَخَصْتَ مِنْ هذِهِ الأَرْضِ انْتَقَضَتْ عَلَيْكَ الْعَرَبُ مِنْ أَطْرَافِهَا وَأَقْطَارِهَا، حَتَّى يَكُونَ مَا تَدَعُ وَرَاءَكَ مِنَ الْعَوْرَاتِ أَهَمَّ إلَيْكَ مِمَّا بَيْنَ يَدَيْكَ.

 

ترجمه

   پيروزى و شكست اين امر (اسلام)، تاكنون بستگى به فزونى و كمى جمعيّت نداشته است، اين آيين خداست كه خداوند آن را پيروز ساخته، و سپاه اوست كه آن را آماده كرده و يارى نموده، تا بدان جا كه بايد برسد رسيد، و هر جا بايد طلوع كند طلوع كرد.

   خداوند به ما وعده پيروزى داده است، و او به وعده خودش عمل خواهد كرد، و سپاه خودرا يارى مى كند.

   (بدان) موقعيت زمامدار مانند رشته است كه مهره ها را جمع مى كند و ارتباط مى بخشد، اگر رشته از هم بگسلد، مهره ها پراكنده مى شوند، و هر يك به جايى خواهد افتاد، به گونه اى كه هرگز نتوان همه را جمع كرد.

[646]

   عرب، گر چه امروز از نظر تعداد كم است، ولى با وجود اسلام بسيار است، و با اجتماع (و انسجامى كه در پرتو اين آيين پاك) به دست آورده است، قدرتمند و شكست ناپذيرست. حال كه چنين است تو همچون قطب آسياب باش، و آن را به وسيله عرب به گردش درآور و آتش جنگ را دور از خود شعلهور ساز; چرا كه اگر شخصاً از اين سرزمين خارج شوى، ممكن است اعراب باقيمانده (كه در ميان آنها منافقان وجود دارند) از گوشه و كنار سر از فرمانت برتابند، تا آن جا كه نقاط آسيب پذيرى كه پشت سر نهاده اى از آنچه پيش رو دارى مهمتر خواهد بود !

 

شرح و تفسير

مركز حكومت را رها مكن

   امام (عليه السلام) در آغاز براى اين كه مسلمانان به خاطر فزونى لشكر دشمن در اين نبرد بزرگ مرعوب نشوند، به خصوص اين كه از تواريخ چنين برمى آيد كه «عثمان» در برابر مشورت خليفه دوّم سخنى گفت كه نشان مقبوليّت داشت، مى فرمايد : «پيروزى و شكست اين امر (اسلام) تاكنون بستگى به فزونى و كمى جمعيّت نداشته است، اين آيين خداست كه خداوند آن را پيروز ساخته، و سپاه اوست كه آن را آماده كرده و يارى نموده، تا بدان جا كه بايد برسد رسيد، و هر جا بايد طلوع كند طلوع كرد» (إنَّ هذَا الاَْمْرَ لَمْ يَكُنْ نَصْرُهُ وَلاَ خِذْلاَنُهُ بِكَثْرَة وَلاَ بِقِلَّة. وَهُوَ دِينُ اللهِ الَّذِي أَظْهَرَهُ، وَجُنْدُهُ الَّذِي أَعَدَّهُ وَأَمَدَّهُ، حَتَّى بَلَغَ مَا بَلَغَ، وَطَلَعَ حَيْثُ طَلَعَ).

   اشاره به اين كه ما در بسيارى از جنگها در عصر پيامبر (صلى الله عليه وآله) در مقابل دشمن در اقليّت بوديم، با اين حال پيروز شديم، ما مشمول عنايات و الطاف الهى هستيم، و هميشه سايه اين عنايات را بر سر خود ديده ايم، بنابراين از فزونى

[647]

لشكر دشمن نهراسيد، و با توكّل بر لطف خدا پيش رويد.

   اين تعبير يادآور پيروزى مسلمين در جنگ هاى «بدر» و «احزاب» ومانند آنهاست.

   ممكن است تفاوت ميان جمله «بَلَغَ مَا بَلَغَ» و «طَلَعَ حَيْثُ طَلَعَ» اين بوده باشد كه جمله دوّم از خواستگاه اسلام خبر مى دهد، و جمله اوّل از منتهاى منطقه نفوذ اسلام سخن مى گويد.

   اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله اوّل اشاره به مناطقى دارد كه اسلام در آن جا نفوذ كرد، و جمله دوّم اشاره به مناطقى دارد كه هر چند اسلام در آن جا نفوذ نكرد، ولى آوازه اسلام در آن جا پيچيد، و شعاع اسلام در آن افتاد، و زمينه را براى پيشرفت اسلام فراهم ساخت.

   و يا اين كه جمله اوّل اشاره به قدرت و قوّت اسلام است، و جمله دوّم اشاره به گسترش اسلام.

   و به دنبال اين سخن براى تأكيد بيشتر، چنين مى فرمايد : «خداوند به ما وعده پيروزى داده است، و او به وعده خودش عمل خواهد كرد، و سپاه خودرا يارى مى كند» (وَنَحْنُ عَلَى مَوْعُود مِنَ اللهِ، وَاللهُ مُنْجِزٌ وَعْدَهُ، وَنَاصِرٌ جُنْدَهُ).

   اشاره به آيه شريفه : « (هُوَ الَّذِي اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدِينِ الحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشِرْكُونَ); او كسى است كه رسولش را با هدايت و آيين حق فرستاد تا آن را بر همه آيين ها پيروز كند هر چند مشركان كراهت داشته باشند»(1).

   و آيه : « (إنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيوةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُوْمُ الاَْشْهَادُ); ما به يقين پيامبران خود و كسانى را كه ايمان آورده اند در زندگى


1. توبه، آيه 33.

[648]

دنيا و (در آخرت) روزى كه گواهان به پا مى خيزند يارى مى دهيم»(1).

   آرى !، در سايه ايمان، پيروزى دنيا و آخرت به ما وعده داده شده است، و آيات ديگر كه همه بر اين معنا گواهى مى دهد.

   امام (عليه السلام) بعد از ذكر اين مقدمه كه براى آرامش روحى خليفه و حاضران بيان فرموده، به سراغ موضوع اصلى مشورت كه شركت شخص «عمر» در جنگ بوده، مى رود و چنين مى فرمايد : (بدان !) «موقعيت زمامدار مانند رشته است كه مهره ها را جمع مى كند و ارتباط مى بخشد، اگر رشته از هم بگسلد، مهره ها پراكنده مى شوند، و هر يك به جايى خواهد افتاد، به گونه اى كه هرگز نتوان همه را جمع كرد». (وَمَكَانُ الْقَيِّمِ بِالاَْمْرِ مَكَانُ النِّظَامِ مِنَ الْخَرَزِ يَجْمَعُهُ وَيَضُمُّهُ : فَإنِ انْقَطَعَ النِّظَامُ(2) تَفرَّقَ الْخَرَزُ(3) وَذَهَبَ، ثُمَّ لَمْ يَجْتَمِعْ بِحَذَافِيرِهِ(4)أَبَداً).

   چه تعبير جالب و تشبيه زيبايى ! زمامدار و فرمانده يك كشور به منزله ريسمان تسبيح يا گردنبند است، كه رمز وحدت و انسجام امت است، و در ضمن اين نكته را به زمامداران مى آموزد كه بايد آن قدر سعه صدر و گستردگى فكر داشته باشند كه بتوانند تمام افراد زير نظر خودرا در يك مجموعه منسجم گردآورند.


1. غافر (مؤمن)، آيه 51.
2. گر چه يك مفهوم كلّى شناخته شده اى دارد ولى در اين جا به معنى ريسمانى است كه در تسبيح يا گردنبند مى كنند و دانه ها رانظام مى بخشد.
3. «خرز» به معنى دانه هاى سوراخ دارى است كه گاه قيمتى و گاه معمولى است و از آن گردن بند يا تسبيح درست مى كنند و ريشه اصلى آن «خَرْز» (بر وزن فرض) به معنى سوراخ كردن پوست يا چيز ديگرى است.
4. «حذافير» جمع «حذفور» (بر وزن مزدور) و «حذفار» (بر وزن مضمار) به معنى جانب و اطراف چيزى است و «حذافير» به معنى تمام جوانب است.

[649]

   سپس امام (عليه السلام) بار ديگر به تقويت روحيه آنان پرداخته، مى فرمايد : «عرب گرچه امروز از نظر تعداد كم است ولى با وجود اسلام بسيارند، وبا اجتماع (و انسجامى كه در پرتو اين آيين پاك) به دست آورده اند قدرتمند و شكست ناپذيرند !» (وَالْعَرَبُ الْيَوْمَ، وَإنْ كَانُوا قَلِيلاً، فَهُمْ كَثِيرُونَ بِالاْسْلاَمِ، عَزِيزُونَ بِالإجْتِمَاعِ).

   سپس بار ديگر به نتيجه گيرى اصلى پرداخته مى افزايد : «حال كه چنين است تو همچون قطب آسياب باش، و آن را به وسيله عرب به گردش درآور، و آتش جنگ را دور از خود شعلهور ساز !» (فَكُنْ قُطْباً، وَاسْتَدِرِ الرَّحَا بِالْعَرَبِ، وَأَصْلِهِمْ(1) دُونَكَ نَارَ الْحَرْبِ).

   سپس به دليل آن پرداخته، مى فرمايد : «چرا كه اگر شخصاً از اين سرزمين خارج شوى، ممكن است اعراب باقيمانده (كه در ميان آنها منافقان وجود دارند) از اطراف و اكناف سراز فرمانت برتابند، تا آن جا كه نقاط آسيب پذيرى كه پشت سرگذارده اى از آنچه پيش روى دارى مهمتر خواهد بود !» (فَإنَّكَ إنْ شَخَصْتَ(2) مِنْ هذِهِ الأَرْضِ انْتَقَضَتْ عَلَيْكَ الْعَرَبُ مِنْ أَطْرَافِهَا وَأَقْطَارِهَا، حَتَّى يَكُونَ مَا تَدَعُ وَرَاءَكَ مِنَ الْعَوْرَاتِ(3) أَهَمَّ إلَيْكَ مِمَّا بَيْنَ يَدَيْكَ).


1. «اَصْل» از مادّه «صلى» (بر وزن سعى) به معنى ورود در آتش يا سوختن در آن است و هنگامى كه به باب افعال مى رود به معنى افكندن در آتش مى آيد و اين تعبير در خطبه بالا اشاره به اين است كه وقتى لشكريان در آتش جنگ مشغول فعاليتند خود را از آنها دور دار تا دشمن نتواند به تو آسيب برساند.
2. «شخصت» از مادّه «شخوص» (بر وزن خلوص) در اصل به معنى خارج شدن از منزل يا شهر است و از آن جا كه به هنگام بيرون رفتن، انسان نمايان مى شود به بلنديها وقامت انسان كه از دور ظاهر مى شود اطلاق شده است و به مسافر «شاخص» مى گويند چون به هنگام ورودش به شهر نمايان است. اين واژه به هر چيز بلندى نيز اطلاق مى شود.
3. «عورات» جمع «عورت» در اصل به معنى عيب وعار است و از آن جا كه آشكار ساختن آلت جنسى مايه عيب و عار است در لغت عرب به آن «عورت» اطلاق شده، ولى اين واژه معنى وسيعتر و گسترده ترى نيز دارد و آن نقطه آسيب پذير و آنچه انسان از آن بيم و وحشت و نگرانى دارد و از آن جايى كه مرزهاى هر كشورى از مناطق آسيب پذير و نگران كننده است اين واژه در اين مورد نيز بكار مى رود ولى در خطبه بالا بر خلاف آنچه بسيارى از شارحان گفته اند به معنى مرزها نيست بلكه منظور نقاط آسيب پذير و نگران كننده در داخل كشور اسلام است كه از سوى منافقان ممكن است مورد هجوم واقع شود و جمله «مَا تَدَعُ وَرَاءَكَ» گواه بر اين معناست; زيرا هنگامى كه لشكر به سوى دشمن خارجى حركت مى كند آنچه پشت سر او قرار مى گيرد بخشهاى داخلى كشور است.

[650]

   اشاره به اين كه اسلام هنوز در آغاز كار بود، و منافقان و بازماندگان عصر جاهليّت هنوز در صفوف عرب جاى داشتند، و در انتظار فرصتى بودند كه از پشت به مسلمين واقعى خنجر بزنند، اگر زمامدار و ياران وفادارش همگى به نقطه دور دستى بروند، ميدان براى بد انديشان و مفسدان و منافقان خالى مى شود، و ممكن است آنها خطراتى بيافرينند كه از خطر دشمن بيرونى مهمتر باشد.

   اضافه بر اين اگر مشكلى براى لشكر در جبهه ها به وجود آيد، زمامدارى كه در مركز نشسته است مى تواند گروه هاى تازه نفسى را بسيج كند، و به ميدان بفرستد، ولى اگر خودش حضور در ميدان داشته باشد پشت لشكر به كلى خالى مى شود.

   در ضمن توجه به اين نكته لازم است كه عرب در جمله (وَالْعَرَبُ الْيَوْمَ...) با عرب در جمله (انْتَقَضَتْ عَلَيْكَ الْعَرَبُ...) اشاره به دو گروه مختلف از عرب است. گروه اوّل مؤمنان خالص را مى گويد، و گروه دوّم منافقان به ظاهر مؤمن و يا مسلمانان آسيب پذير.

 

* * *

[651]

نكته

   آنچه از فراز بالا استفاده مى شود درسهاى مهمى در زمينه مديريت و فرماندهى و كشوردارى است، اوّلاً نشان مى دهد كه حفظ رهبر و زمامدار يك قوم و ملّت، نه به عنوان يك مسأله شخصى، بلكه به عنوان يك مسأله اجتماعى از اهمّ واجبات است; چرا كه رمز وحدت و انسجام و پايدارى آنهاست، به همين دليل بايد تمام تدابير لازم براى حفظ او در نظر گرفته شود و حتى احتمال خطر را نبايد از نظر دور داشت، به خصوص اين كه دشمن نيز با اطلاع بر اين موضوع سعى دارد قبل از هر چيز شخص رهبر و زمامدار را هدف قرار دهد.

   تجربه تاريخى نيز نشان داده است كه نزديكترين راه براى شكست يك جمعيّت، درهم كوبيدن رهبر و تشكيلات رهبرى است. در قرآن مجيد در داستان «بنى اسرائيل» و مبارزه آنها با «جالوت» نيز مى بينيم «داوود» شخص «جالوت» را نشانه گيرى كرد و او را از پاى درآورد، و به دنبال آن لشكرش متلاشى شد.

   ثانياً : رهبران جامعه بايد با يك چشم دشمنان خارجى را بنگرند و با چشم ديگر مراقب دشمنان داخلى باشند، حتى مطابق اين خطبه و تجارب فراوان تاريخى، خطر دشمنان داخلى بيش از خارجى است; چرا كه آنها كه از بيرون مى آيند شناخته شده اند، و دشمنان داخلى غالباً به صورت منافقانى خودرا در لابه لاى جمعيّت مستور مى دارند، و هر زمان فرصت پيدا كنند ضربه مى زنند، به علاوه از تمام نقاط آسيب پذير داخل آگاه و با خبرند، و راه نفوذ به مناطق حسّاس را مى دانند، به همين دليل اميرمؤمنان على (عليه السلام) از آنها و آسيبهاى احتمالى آنها تعبير به «عورات» مى فرمايد، و خطر آنها را مهمتر مى شمرد.

* * *

 

[652]

 

[653]

 

بخش دوّم

   إنَّ الأَعَاجِمَ إنْ يَنْظُرُوا إلَيْكَ غَداً يَقُولُوا : هذَا أَصْلُ الْعَرَبِ، فَإذَا اقْتَطَعْتُمُوهُ استَرَحْتُمْ، فَيَكُونُ ذلِكَ أَشَدَّ لِكَلَبِهِمْ عَلَيْكَ، وَطَمَعِهِمْ فِيكَ. فَأَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ مَسِيرِ الْقَوْمِ إلَى قِتَالِ المُسْلِمِينَ، فَإنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ هُوَ أَكْرَهُ لِمَسِيرِهِمْ مِنْكَ، وَهُوَ أَقْدَرُ عَلَى تَغْيِيرِ مَا يَكْرَهُ.

   وَأَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ عَدَدِهِمْ، فَإنَّا لَمْ نَكُنْ نُقَاتِلُ فِيمَا مَضَى بِالْكَثْرَةِ، وَإنَّمَا كُنَّا نُقَاتِلُ بِالنَّصْرِ وَالْمَعُونَةِ !

 

ترجمه

   هرگاه عجم ها فردا چشمشان به تو (عمر) افتد مى گويند : اساس و ريشه عرب اين است، و اگر آن را قطع كنيد راحت خواهيد شد. اين فكر آنها را در مبارزه با تو و طمع در نابودى و آزارت حريص تر و سرسخت تر مى كند.

   اما آنچه يادآور شدى كه آنها به سوى جنگ با مسلمانان آمده اند، (و اين دليل قوت و قدرت آنهاست و تو را نگران ساخته) خداوند بيشتر از تو حركت آنها را ناپسند مى دارد، و او بر تغيير آنچه نمى پسندد تواناتر است، و آنچه درباره تعداد زياد سربازان دشمن يادآور شدى، بدان كه ما، در گذشته در نبرد با دشمن بر اساس فزونى نفرات پيكار نمى كرديم، بلكه با يارى و كمك خداوند جنگ مى كرديم (و پيروز مى شديم).

 

* * *

[654]

شرح و تفسير

فزونى نفرات دليل بر پيروزى نيست

   اين بخش از خطبه در واقع تأييد و تأكيدى است بر بخش اوّل، و به سه نكته اشاره مى كند :

   نخست دليلى است كه امام (عليه السلام) براى عدم حضور خليفه در ميدان نبرد اقامه مى فرمايد و مى گويد : «اگر عجم ها فردا چشمشان به تو افتد مى گويند اساس و ريشه عرب اين است، و اگر آن را قطع كنيد راحت خواهيد شد، اين تفكّر، آنها را در مبارزه با تو و طمع در نابودى و آزارت حريص تر و سرسخت تر مى كند» (إنَّ الأَعَاجِمَ إنْ يَنْظُرُوا إلَيْكَ غَداً يَقُولُوا : هذَا أَصْلُ الْعَرَبِ، فَإذَا اقْتَطَعْتُمُوهُ استَرَحْتُمْ، فَيَكُونُ ذلِكَ أَشَدَّ لِكَلَبِهِمْ(1) عَلَيْكَ، وَطَمَعِهِمْ فِيكَ).

   نكته ديگر اين كه : «(از هجوم و حركت دشمن وحشتى به خود راه نده و) آنچه يادآور شدى كه آنها به سوى جنگ با مسلمانان آمده اند (و اين دليل قوت و قدرت آنهاست، و تو را نگران ساخته) خداوند سبحان بيشتر از تو حركت آنها را ناپسند مى دارد، و او بر تغيير آنچه نمى پسندد تواناتر است» (فَأَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ مَسِيرِ الْقَوْمِ إلَى قِتَالِ المُسْلِمِينَ، فَإنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ هُوَ أَكْرَهُ لِمَسِيرِهِمْ مِنْكَ، وَهُوَ أَقْدَرُ عَلَى تَغْيِيرِ مَا يَكْرَهُ).

   اين عبارت نشان مى دهد كه «عمر» قبلاً گفته بود جمعيّت فارسى زبان به سوى ما حركت كرده اند و قصد جنگ با ما را دارند، و اين نشان مى دهد آنها قوّت و قدرتى عظيم در خود مى يابند، و به حسب ظاهر و شواهد تاريخى نيز مطلب همين گونه بود، ولى امام (عليه السلام) براى تقويت روحيه او مسأله قدرت خدا و عنايت خاص او را نسبت به مسلمين يادآور شد، همان چيزى كه بارها در


1. «كلب» به معنى اذيت و آزار است.

[655]

غزوات اسلامى مشاهده شده بود.

   بديهى است اگر مسلمين در وطن خود مى ماندند و دشمنان به سوى بلاد آنها هجوم مى آوردند، كار بسيار پيچيده تر مى شد، چه بهتر كه توكّل بر خدا كنند و به دشمن در خارج بلادشان هجوم برند.

   نكته سوّم اين كه : خليفه دوّم از عدم موازنه قواى مسلمين و دشمنان اسلام نيز وحشت داشت، امام (عليه السلام) در پاسخ او مى فرمايد : «اما آنچه درباره تعداد زياد سربازان دشمن يادآور شدى، بدان كه ما در گذشته در نبرد با دشمن بر اساس كثرت نفرات پيكار نمى كرديم، بلكه با يارى و كمك خداوند جنگ مى نموديم (و پيروز مى شديم)». (وَأَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ عَدَدِهِمْ، فَإنَّا لَمْ نَكُنْ نُقَاتِلُ فِيمَا مَضَى بِالْكَثْرَةِ، وَإنَّمَا كُنَّا نُقَاتِلُ بِالنَّصْرِ وَالْمَعُونَةِ).

   در واقع «عمر» دو چيز را دليل بر قوّت و قدرت لشكر دشمن مى دانست، يكى كثرت و فزونى نفرات آنها، و ديگر حركت و هجوم آنها به سوى بلاد اسلام، و امام (عليه السلام) هر دو را به يك چيز ـ البتّه با دو تعبير ـ پاسخ گفت، و آن اين كه : ما هرگز به آن نيروى ظاهرى بر دشمن غلبه نكرديم، و در تمام ميدانهاى نبرد نصرت و امداد الهى شامل حال ما گشت، و على رغم كمى نفرات و فزونى و هجوم دشمن بر آنها غلبه كرديم.

   به اين ترتيب امام (عليه السلام) هم او را تشجيع به مقابله با دشمن كرد، و هم تأكيد فرمود كه شخصاً در ميدان نبرد حاضر نشود، عمر هر دو را پذيرفت و سرانجامش پيروزى لشكر اسلام بود.

* * *

نكته

نبرد قادسيه و نهاوند

   در ميان مسلمين و سپاه «ساسانيان» دو نبرد مهم در زمان خلافت «عمر»

[656]

به وقوع پيوست; «قادسيه»(1) در سال 14 هجرى بود و نبرد «نهاوند» در سال 21.

   در نبرد اوّل «عمر» در مورد رفتن خود به ميدان جنگ به همراهى لشكر اسلام با مردم مشورت كرد، و همان گونه كه در خطبه بالا ديديم امام (عليه السلام) با دلايل قاطع منطقى او را از اين كار بازداشت، در حالى كه ديگران نظر دادند كه «عمر» شخصاً در ميدان حضور يابد، ولى او سخن امام (عليه السلام) را ترجيح داد و در «مدينه» ماند، ولى بعضى از مورّخان اين مشورت و گفتگو را مربوط به نبرد «نهاوند» مى دادند.