بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب چهل داستان در باره نماز و نماز گزاران, یدالله بهتاشى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     40D00001 -
     40D00002 -
     DAST0001 -
     DAST0002 -
     DAST0003 -
     FOOTNT01 -
     hs~DAST0001 -
 

 

 
 

fehrest page

back page

32- تسليم شدن در برابر نماز

بچّه ها داشتند منطقه را پاكسازى مى كردند. صبح عمليّات (قدس پنج ) بود. نمازنخوانده بودم . رفتم و وضو گرفتم . ايستادم به نماز، كنار پاسگاه اليچ . هنوز ركعتاوّل را تمام نكرده بودم كه دو نفر عراقى از توى آب بيرون آمدند. نتوانستم باقى نمازرا بخوانم . حفظ جان واجب بود. با اسلحه به طرفشان رفتم . لباسهايشان خيس بود.مى لرزيدند. اسلحه نداشتند. رفتم برايشان لباس آوردم . به عربى پرسيدم : ((شمازير آب چكار مى كرديد؟))
گفتند: ((ديشب وقت عمليّات ، قايقهاى ما را عقب بردند تا نتوانيم فرار كنيم . از ترسرفتيم توى نيزارها. وقتى ديديم دارى نگاهمان مى كنى ، از ترس خود را تسليم كرديم.))
امّا من اصلا به نيزار نگاه نكردم ، فقط نماز مى خواندم .(46)


33- بانوى بداخلاق

عصر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بود. بانوى مسلمانى همواره روزه مىگرفت و به نماز اهميت بسيار مى داد؛ حتى شب را با عبادت و مناجات بسر مى برد ولىبداخلاق بود و با زبان خود همسايگانش را مى آزرد. شخصى به محضررسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آمد و عرض ‍ كرد: ((فلان بانو همواره روزه مى گيرد وشب زنده دارى مى كند، ولى بداخلاق است و با نيش زبانش همسايگان را مى آزارد.))
رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
لاخير فيها هى من اهل النّار.
در چنين زنى خيرى نيست و او اهل دوزخ است .(47)
از اين داستان استفاده مى شود كه نمازخوان بايد اخلاق هم داشته باشد.


34- دين بى خير

سال نهم هجرت ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در مدينه بود. مردم گروه گروه بهمدينه مى آمدند و در محضر آن حضرت مسلمان مى شدند. از جمله گروهى از طايفه ((ثقيف ))،ساكن طائف آمدند. پس از گفتگو، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به آنها فرمود: ((يكى ازدستورهاى اسلام نماز است و بايد نماز بخوانيد.))
آنها گفتند: ((ما خم نمى شويم ، زيرا اين كار براى ما يك نوع ننگ و عار است .))
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
((لا خير فى دين ليس فيه ركوع و لا سجود)).
دينى را كه در آن ركوع و سجود نباشد، خيرى ندارد.
به گفته بعضى از مفسّران آيه 48 سوره مرسلات در ردّ پيشنهاد آنها با اين تعبيرنازل شد:
((و اذا قيل لهم اركعوا لايركعون )).
و چون به آنها گويند ركوع كنيد، ركوع نكنند.(48)


35- عذاب قبر

امام صادق عليه السّلام فرمود: شخص نيكوكارى از دنيا رفت و او را به خاك سپردند. درعالم قبر (ماءموران الهى ) او را نشاندند. يكى از ماءموران به او گفت : ((ما مى خواهيم صدتازيانه از عذاب الهى را به تو بزنيم .))
مرد نيكوكار گفت : ((طاقت ندارم .))
ماءمور گفت : ((نودونه تازيانه مى زنيم .))
او جواب داد: ((طاقت ندارم .))
ماءموران الهى (به خاطر اينكه آن شخص مرد نيكوكارى بود) عدد به عدد كم كردند و اومكرّر در جواب مى گفت ((طاقت ندارم ))، تا اينكه ماءموران گفتند: ((يك تازيانه به تومى زنيم و ديگر هيچ راهى وجود ندارد. حتما بايد اين يك تازيانه را بخورى .))
پرسيد: ((بخاطر چه گناهى تازيانه را مى زنيد؟))
ماءموران در پاسخ گفتند:
((انّك صلّيت يوما بغير وضوء و مررت على ضعيف فلم تنصره .))
تو يك روز بدون وضو نماز خواندى و از كنار مظلوم ضعيفى گذشتى ولى او را يارىنكردى .
همان يك تازيانه را زدند، قبر او پر از آتش ‍ شد.(49)


36- تاءكيد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به شركت در نماز جماعت

امام صادق عليه السّلام فرمود: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله طبقمعمول براى اداء نماز صبح با جماعت وارد مسجد شد. پس از نماز، به پشت سر نگاه كردو ديد عدّه اى از مسلمين براى نماز نيامده اند. نام آنها را به زبان آورد و فرمود: ((آيا اينافراد در نماز شركت كرده اند؟))
حاضران عرض كردند: ((نه .))
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((آگاه باشيد بر افراد منافق . نمازى سخت تر ازنماز عشاء و نماز صبح نيست . اگر آنها پاداش بسيار نماز صبح و عشاء را به جماعت درمى يافتند، گرچه چهار دست و پا (مانند راه رفتن كودكان شيرخوار) باشد، خود را بهجماعت مى رساندند.))(50)


37- سفارش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در نماز

حضرت صادق عليه السّلام فرمود: مردى خدمت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شرفياب شد، عرض كرد: ((مرا به عمل نيكى سفارش ‍ فرما.))
حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((نماز را عمدا ترك نكن ، زيرا كسىكه از روى عمد ترك نماز كند، ملت اسلام از چنين شخصى بيزار است .))(51)


38- عبادت اين سرباز را ببينيد

پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله با سربازان مسلمان براى سركوبى جمعيتى ازاهل كتاب كه هنوز قبول جزيه نكرده بودند، حركت كرد. در اين پيكار زنى تازه عروساسير شد. حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هنگام مراجعت ، شبى در بين راه خوابيدو نگهبانى آن شب را به عمّار ياسر و عباد بن بشر واگذار فرمود. اين دو سربازارجمند، يك شب نگهبانى را بين خود تقسيم كردند: نيمهاول نگهبانى نصيب عبادبن بشر گرديد و در نصف آخر شب قرار شد عمّار ياسر پاسبانىكند. عمار به خواب رفت و عبادبن بشر وقت را غنيمت شمرد و به نمازمشغول شد.
از طرفى ، مرد يهودى كه زنش اسير مسلمانان شده بود در تعقيب زن خود از پى لشكراسلام آمد و در فكر شد به هر وسيله اى كه هست آسيبى به پيغمبر صلّى اللّه عليه و آلهبرساند و زن خود را فرارى دهد. او خيال مى كرد كه نگهبانان لشكر همه به خوابرفته اند، چون هيچ كس را در حال نگهبانى نمى ديد. عبادبن بشر را نيز كه در نمازايستاده بود، تشخيص ‍ نمى داد كه انسان است يا درخت يا حيوان . براى اينكه از طرف اونيز مطمئن شود، تيرى به جانبش پرتاب كرد. تير بر پيكر عباد نشست ، ولى اينسرباز خداپرست اهميّتى نداد و نماز را ادامه داد. تير ديگرى آمد و براى مرتبه دومپيكر عباد را مجروح ساخت ، ولى او باز نمازش را قطع نكرد. تير سوم كه به بدن عبادوارد آمد، نماز خود را كوتاهتر كرد و آن را به پايان برد و عمّار ياسر را بيدار ساخت .همين كه عمار بيدار شد، ديد سه تير بر بدن عباد وارد شده است . او را مورد عتاب وسرزنش قرار داد كه چرا در تير اول بيدارم نكردى ؟ گفت : ((آنوقت من در نماز، سوره كهفرا شروع كرده بودم و ميل نداشتم آن سوره را ناتمام بگذارم . اگر نمى ترسيدم ازاينكه دشمن بر سرم بتازد و صدمه اى به پيغمبر برساند و در اين نگهبانى كه به منواگذار شده كوتاهى كرده باشم ، هرگز نمازم را كوتاه نمى كردم اگر چه جانم را ازدست مى دادم .))(52)


39- از اين جوانان ارجمند بياموزيم

آقا سيّد محسن جبل عاملى از علماى بزرگ شيعه و نواده برادر مرحوم آقا سيّد جواد، صاحبمفتاح الكرامه است . ايشان در دمشق ، مدرسه اى تاءسيس كرده كه دانش آموزان شيعه در آنمدرسه تحت نظر آن جناب تحصيل مى كنند.
حاج سيّد احمد مصطفوى كه يكى از تجّار قم است ، گفت : من از خود سيّد محسن امين شنيدم كهمى گفت يكى از تربيت يافتگان مدرسه ما براىتحصيل علم به آمريكا مسافرت كرد. از آنجا نامه اى براى من نوشت به اين مضمون كه :
((چند روز پيش شاگردان مدرسه ما را امتحان مى كردند، من هم براى امتحان رفتم . مدتىنشستم تا نوبت به من برسد. خيلى طول كشيد. ديدم اگر بنشينم ، نمازم فوت مى شود.از جا حركت كردم كه بروم نماز بخوانم ، آنهايى كه در آنجا بودند پرسيدند: ((كجا مىروى ؟ چيزى نمانده است كه نوبت تو بشود.)) گفتم : ((من يك تكليف دينى دارم كه داردوقتش ‍ مى گذرد.)) گفتند: ((امتحان هم وقتش مى گذرد. اگر اين جلسه برگزار شودديگر جلسه اى تشكيل نخواهند داد و به خاطر تو هيئت ممتحنه هرگز جلسه خصوصىتشكيل نمى دهد.))گفتم : ((هرچه باداباد! من از تكليف دينى خود صرف نظر نمى كنم ))بالاخره رفتم . از قضا هيئت ممتحنه متوجّه شده بودند كه من به اندازه اداء يك وظيفه دينىغيبت كرده ام . انصاف داده و اظهار كرده بودند كه چون اين شخص در وظيفه خود جدى است ،روانيست كه او را معطّل بگذاريم . براى قدردانى از اينكهعمل به وظيفه كرده است بايد جلسه اى خصوصى برايشتشكيل دهيم . اين بود كه جلسه ديگرى تشكيل دادند. من حاضر شدم و امتحان دادم ))
آقا سيّد محسن امين پس از نقل داستان ، فرمود: من در مدرسه چنين شاگردانى تربيت كرده امكه اگر به دريا بيفتند، دامنشان تر نمى شود.(53)


40- چگونه نماز بخوانيم

حماد بن عيسى گفت : در محضر امام صادق عليه السّلام بودم ، به من فرمود: ((آيا مىتوانى نماز را خوب بخوانى ؟)) عرض كردم : ((چگونه نمى توانم وحال آنكه كتاب ((حريز)) را كه درباره نماز نوشته شده است ، از حفظ دارم .))
حضرت فرمود: ((براى تو ضرر ندارد، برخيز و نمازى بخوان تا من ببينم كه چگونهمى خوانى .))
حسب الامر حضرت رو به قبله ايستادم و شروع به خواندن نماز كردم . تمام نماز را ازنظر ركوع و سجود به جاى آوردم ، اما حضرت آن را نپسنديد و فرمود: ((نماز را خوبنخواندى . واقعا چقدر زشت است براى مردى كه شصت هفتادسال از عمرش مى گذرد و حال آنكه نمى تواند يك نمازكامل با مراعات حدود كامله آن بخواند.))
من خجالت كشيدم و خود را كوچك ديدم . عرض كردم : ((فدايت شوم ، شما نماز را به منتعليم دهيد.))
پس ، امام عليه السّلام رو به قبله راست ايستادند و دستهاى خود را آزاد گذاردند وانگشتهاى دست آن حضرت به هم گذارده شده بود و مابين دو قدم آن حضرت از سه انگشتباز، و بيشتر فاصله نداشت و انگشتهاى پاى خود را رو به قبله كردند و تا آخر نماز همرو به قبله بود و با تواضع و حضور قلب گفتند: ((اللّه البر)) و سوره حمد و توحيدرا با ترتيل (به آرامى و خوبى ) خواندند و بعد از تمام شدن سوره توحيد، به قدريك نفس كشيدن صبر كردند. بعد دست خود را بلند كرده تامقابل صورت بردند و در حالى كه ايستاده بودند گفتند: ((اللّه اكبر)) و پس از آن بهركوع رفتند و كف دست را به سر زانو گرفتند. انگشتان آن حضرت از هم باز بود. زانورا به عقب دادند، چنانكه پا راست شد و پشت آن حضرت طورى مساوى شد كه قطره آبىبر آن مى گذاشتند، به هيچ طرفى نمى ريخت . گردن خود را كشيده و سر به زيرنينداختند و چشم را بر هم گذاردند و سه مرتبه به آرامى گفتند: ((سبحان ربّى العظيم وبحمده )) بعد راست ايستادند و چون خوب ايستادند، گفتند: ((سمع اللّه لمن حمده )) و درهمان حال كه ايستاده بودند، دست را تا مقابل صورت خود بلند كردند و گفتند: ((اللّهاكبر)) و بعد به سجده رفتند. دو كف دست را پيش ‍ زانوها،مقابل صورت خود بر زمين گذاردند و انگشتان آن حضرت به هم گذارده شده بود. سهمرتبه گفتند: ((سبحان ربّى الاعلى و بحمده )). اعضاى بدن خود را از يكديگر بازگرفته و بر هم نگذارده بودند (در حال سجده دست را به بدن نچسبانيده و بدن را برپا نگذارده بودند) و بر هشت موضع بدن خود كه به زمين گذارده بودند، سجده كردندكه پيشانى و دو كف دست و دو سر زانو و دو سر انگشت بزرگ پا و سر بينى باشد.بعد از نماز فرمودند: گذاردن هفت موضع در وقت سجده به روى زمين واجب است كهپيشانى و دو كف دست و دو سر زانو و دو سر انگشت بزرگ پا باشد. و اما گذاردن بينىبر زمين سنت (مستحب ) است و آنها همان مواضع است كه خدا در قرآن فرموده است :
و انّ المساجد للّه فلا تدعوا مع اللّه احدا
و مسجدها از آن خداست و با وجود خداى يكتا كسى را به خدايى مخوانيد.
پس از آن سر از سجده برداشتند و وقتى نشستند گفتند: ((اللّه اكبر)) و به ران چپ نشسته، پشت پاى راست را بر كف پاى چپ گذاردند و گفتند ((استغفر اللّه ربّى و اتوب اليه)) و دوباره در حالى كه نشسته بودند. گفتند: ((اللّه اكبر)) و بعد به سجده دوم رفتند ومانند سجده اول ، سجده دوم را تمام كردند. و در ركوع و سجود هيچ يك از اعضاى بدن رابر يكديگر نگذارده بودند و موقع سجده آرنج دست خود را باز نگاه داشته و به زميننگذارده بودند. در حال تشهّد خواندن ، انگشتان دست آن حضرت از يكديگر باز بود و بهاين كيفيّت دو ركعت نماز خواندند و چون از تشهّد فارغ شدند، فرمودند: ((اى حماد، اينچنين نماز بخوان ))(54)


fehrest page

back page