بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب گلشن ابرار جلد 1, جمعى از پژوهشگران حوزه علمیه قم ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     FOOTNT03 -
     FOOTNT04 -
     FOOTNT05 -
     FOOTNT06 -
     GOL10000 -
     GOL10001 -
     GOL10002 -
     GOL10003 -
     GOL10004 -
     GOL10005 -
     GOL10006 -
     GOL10007 -
     GOL10008 -
     GOL10009 -
     GOL10010 -
     GOL10011 -
     GOL10012 -
     GOL10013 -
     GOL10014 -
     GOL10015 -
     GOL10016 -
     GOL10017 -
     GOL10018 -
     GOL10019 -
     GOL10020 -
     GOL10021 -
     GOL10022 -
     GOL10023 -
     GOL10024 -
     GOL10025 -
     GOL10026 -
     GOL10027 -
     GOL10028 -
     GOL10029 -
     GOL10030 -
     GOL10031 -
 

 

 
 

next page

fehrest page

back page

شور شهادت  

خوش پريشان شده اى با تو نگفتم نورى
آفتى اين سرو سامان تو دارد در پى (539)
قاضى نورالله ، اين مروج و مدافع مذهب تشيع در اواخر عمر پر بركت خود كاسه صبررا لبريز ديد. وى در (مجالس المومنين ) در بياناحوال مومن طاق (از ياران امام صادق عليه السلام ) به اين نكته چنين اشاره مى كند:
(در مختار كشى از مفضل بن عمر روايت مى كند كه او گفت : حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام مرا گفتند كه نزد من مومن طاق رو و او را امر كن كه با مخالفان مناظره نكند. پسبه در خانه او آمدم و چون از كنار بام سر كشيد به او گفتم كه حضرت امام تو را امر مىفرمايد كه با اغيار سخن نكنى ! گفت : مى ترسم كه با صبر نتوانم كرد.
مولف گويد كه اين بيچاره مسكين نيز مدتى به بلاى صبر گرفتار بودم و با اغيار،تقيه و مدارا مى نمودم و از بى صبرى كه از آن مى ترسيدم به آن رسيدم و از عين بىصبرى اين كتاب را در سلك تقرير كشيدم . اكنون از جوشش ‍ بى اختيار به جنابپروردگار پناه مى برم و همين كتاب را شفيع خود مى آورم .) (540)
سرانجام مجالس المومنين ، شفيع قاضى نورالله ، او را به سر منزلگه مقصود رساند وعلماى دربار كه با مرگ اكبر شاه و نشستن جهانگير شاه بر تخت ، زمينه را مساعد ديدندبه ميدان آمدند.
محدث قمى نحوه شهادت او را چنين مى آورد:
(... قاضى نورالله مشغول به قضاوت و همچنين نويسندگى در خفاء بود تا اينكهسلطان اكبر از دنيا رفت و جهانگير شاه بر تخت نشست .
علماى دربار و مقرب در صدد فتنه و بر انگيختن شاه بر عليه قاضى برآمدند و نزد اوبه سعايت پرداختند، كه قاضى شيعه است و خود را ملزم به مذاهب اماميه تطبيق مى كند.
جهانگير شاه بيان آنان را براى اثبات تشيع قاضىكامل ندانست و گفت : اين دليل كامل نيست چرا كه او ازاول قضاوت را به شرط اجتهاد خود پذيرفته است .
آنان به حيله ديگرى دست زدند شخصى را وا داشتند تا به عنوان شاگرد نزد قاضىرفت و آمد كند و خود را شيعه معرفى كند.
وى پس از رفت و آمد بسيار و جلب اطمينان قاضى ، به نوشته هاى وى از جمله (مجالسالمومنين ) پى برد و درخواست آن نمود. وى كتاب را از قاضى گرفت و از آن نسخه اىبرداشت و نزد علماى دربار برد. آنان نيز اين كتاب را به عنوان سند تشيع قاضىنورالله به جهانگير شاه عرضه كردند و به سلطان گفتند كه او در كتابش چنين و چنانگفته است و استحقاق اجراى حد دارد.
جهانگير شاه گفت : حدش چيست ؟ آنان گفتند: ضربه زدن با شلاق ... شاه كار را برآنان واگذار كرد و آنان بلافاصله حد را اجرا كردند.
قاضى نور الله در سال 1019 ه‍ق ، در حالى كه حدود هفتادسال عمر داشت . در زير شلاق به شهادت رسيد.
مى گويند بر بدن قاضى نورالله با چوب خاردار آنچنان زدند كه بدنش قطعه قطعهشد.) (541)
امروز مزار او در آگره هندوستان زيارتگاه هزاران هزار مسلمان بيداردل شبه جزيره است .
شيخ بهايى متوفاى 1030 ق . 
زاهد سياستمدار
محمود مهدى پور
خاندان سبز  
پدر بزرگوار شيخ بهايى ، عزالدين حسين بن عبدالصمد بن محمد بن على بن حسين(918 - 984 ق ) از فقيهان و دانشوران بزرگ قرن دهم هجرى است كه در دانش فقه ،اصول ، حديث ، رجال ، حكمت ، كلام ، رياضى ، تفسير، شعر، تاريخ ، لغت و بسيارى ازعلوم رايج آن عصر مهارت داشت . وى از شاگردان ممتاز شهيد ثانى است كه گاه در سفرهانيز همراه استاد بود. او پس از شهادت استاد به ايران آمد و در اصفهان به تدريس علوماسلامى مشغول شد. شاه طهماسب صفوى از او درخواست كرد كه به قزوين ، پايتختصفويان بيايد. او نيز پذيرفت و به عنوان (شيخ الاسلام ) حكومت صفويه انتخاب شد.وى سالها در هرات و مشهد به ارشاد و هدايت مردماشتغال ورزيد.
عز الدين معتقد به وجوب عينى نماز جمعه بود و در دوران سكونتش در قزوين ، مشهد واصفهان نماز جمعه را اقامه مى كرد. وى پس از سفر حج آهنگ بحرين نمود و تا آخر عمر درآنجا به تبليغ فرهنگ اسلامى پرداخت و سرانجام در هشتم ربيعالاول 984 ق . رحلت كرد و در روستاى (مصلى ) حومه (هجر) از نواحى بحرين بهخاك سپرده شد.
پدر بزرگ شيخ بهايى ، شيخ عبدالصمد (متوفاى 935 ق ) نيز از علماى بزرگ قرندهم هجرى است . وى استاد شهيد ثانى بود، شمس الدين محمد (متوفاى 876 يا 886 ق .)جد شيخ بهايى نيز از علماى بزرگ قرن نهم هجرى است كه مجموعه گرانبهايى درفوائد رجاليه و شرح حال علما نوشت كه علامه مجلسى بسيارى از مطالب آن را در آخرمجلدات بحار الانوار آورده است . (542)
نسبت خاندان شيخ بهايى به حارث همدانى ، يار وفادار حضرت على عليه السلام مىرسد. جبل عامل ، زادگاه شيخ بهايى ، زادگاه مجتهدان ، دانشمندان و نويسندگان بزرگشيعى مانند محقق ثانى (متوفاى 940 ق )، شهيداول (734-786 ق ) و شهيد ثانى (911-966 ق ) است . ابوذر غفارى ، نخستين مبلغ شيعهدر منطقه شام و لبنان است . وى در دورانى كه از جانب عثمان در شام تبعيد بود بهتبليغ فرهنگ تشيع در آن سامان پرداخت و بذر تشيع را در آن ديار افشاند از آن هنگامتاكنون ، جبل عامل مهد دانشوران پارساى شيعه بوده و هست .
ميلاد  
در صبحگاه 17 ذيحجه 953 ق (543) در روستاى (جيع ) (زادگاه شهيد ثانى )نوزادى چشم به جهان گشود كه وى را محمد ناميدند. محمد در دامان پاك خانواده اى روحانىتربيت يافت . لبنان كنونى در آن عصر مهد فرهنگ تشيع بود محمد دوران كودكى ونوجوانى را در آن سرزمين پاكان سپرى كرد. خواندن و نوشتن ، قرآن ، احكام شرعى ونماز را نزد مادر، پدر، معلمان پرهيزكار جبع و بعلبك فرا گرفت و با مهر على عليهالسلام و اولادش رشد يافت .
كوچ سبز  
محمد هنوز سيزده بهار بيش شكوفايى باغهاى سيبجبل عامل را نديده بود كه آهنگ سفرى دراز نمود. او در دوران جوانى مى بايست همسرى نيكوبراى خود انتخاب نمايد و از اين رو با دقت لازم و به پيشنهاد پدرش ، با خانواده اىاصيل كه نور علم و ايمان در آن تابيده بود، وصلت كرد. تاريخ نويسان مى گويند:همسر شيخ بهاءالدين زنى پارسا، دانشمند، حديث شناس ، فقيه ، محقق و مدرس بوده است .در آن روزگار كه بسيارى از زنان بلكه اغلب مردان از سواد خواندن و نوشتن محرومبودند و يا تحصيل علم را براى زنان لازم نمى شمردند، همسر شيخ بهاءالدين استادىبلند پايه بود.
پدرش پس از شهادت شهيد ثانى (متوفى 966 ق ) تصميم گرفت مهر از آب و خاكبركند و عازم مهد تازه شيعه ايران شود(544) پدرش علاقه خاصى به شهيد ثانىداشت . شهيد ثانى نيز زادگاهش (جبغ ) و ساليانى استاد وى بود. و در مسافرتهاىمصر و استانبول ايشان را به همراه داشت .
پس از شهادت استاد كه به تحريك علماى سنى و به دست كارگزاران حكومت عثمانىصورت گرفت . جبل عامل براى شيعيان و علماى شيعى ناامن مى نمود و از آن سو حكومتنوپاى صفوى با به رسميت شناختن مذهب شيعه در كشور، بستر مهاجرت علماى شيعه ازسراسر دنيا به ايران را فراهم نمود. بسيارى از دانشمندان بزرگ شيعى كه از آزارابر قدرت بزرگ آن عصر (امپراطورى عثمانى ) به تنگ آمده بودند به ايران آمدند وحوزه هاى علميه ايران را رونقى تازه بخشيدند. محقق كركى (متوفى 940 ق ) (545)شيخ لطف الله ميسى (متوفى 1032 يا 1035 ق ) و شيخ على منشار عاملى از انديشه ورانجبل عامل هستند كه به ايران هجرت كردند.
شاه طهماسب در سال 962 ق . قزوين را پايتخت ايران قرار داد و قزوين در ايام حكومت وىدوران اوج طلايى خود را مى گذراند. در همين زمان علماى شيعه از سراسر جهان به قزوينآمدند و بدين سان حوزه علميه قزوين تاسيس شد. چنين به نظر مى رسد كه بنيانگذارحوزه علميه قزوين ، محقق ثانى است . بعلاوه كه وى بنيانگذار حوزه علميه اصفهان ناميدهاند. حوزه علميه اصفهان نيز پس از انتخاب اصفهان به عنوان پايتخت از سوى شاه عباسدر سال 1006 ق . رونق تازه اى يافت .
شيخ بهايى علوم اسلامى را در حوزه هاى علميه قزوين و اصفهان فرا گرفت . او سالياندراز به كشورهاى اسلامى از محضر بسيارى از علما كسب فيض ‍ نمود.
اساتيد 
وى نزد استادان فرزانه اى به فراگيرى منطق ، فلسفه ، رياضيات ، طب ، نجوم و...پرداخت .
استادان او عبارتند از:
1- عزالدين حسين جبل عاملى ، پدر بزرگوار شيخ .
2- ملا عبد الله بن شهاب الدين مدرس يزدى .
شيخ بهايى نزد اين استاد وارسته به يادگيرى منطق ، فلسفه و كلام پرداخت . ملاعبدالله مدرس يزدى از علماى بزرگ عصر خويش بود. سيد عليخان كبير در كتاب(سلافه العصر) درباره اش مى نويسد: عبدالله پسر حسين يزدى ، استاد شيخبهاءالدين ، علامه روزگار خويش است . كسى در دانش و تقوا و فضيلت به او نرسد. وىكتابهايى مفيد مثل (شرح قواعد) درباره علم فقه و (شرح عجاله ) و (شرح تهذيب )در علم منطق و... تاليف كرده است .
3- ملا على مذهب : شيخ بهايى دروس حساب ، هندسه ، جبر و مقابله و هيئت را نزد وى فراگرفت .
4- مولانا افضل قاضى : شيخ بهايى نزد وى به فراگيرى رياضيات پرداخت .
5- حكيم الدين (اعتمادالدين ) محمود: شيخ بهايى كتاب (قانون ) نوشته بوعلى سينا راكه درباره طب است از او فرا گرفت .
6- محمد باقر يزدى .
7- احمد كجايى (546)
شاگردان  
شيخ بهايى سالهاى دراز به تدريس اشتغال داشت . انديشه وران بسيارى در دامان درساو تربيت يافتند كه نام برخى از آنان به قرار زير است :
1. ملاصدرا شيرازى
2. ملا محسن فيض كاشانى
3. فياض لاهيجى
4. نظام الدين بن حسين ساوجى
5. سيد حسين (547) بن حيدر كركى
6. سيد ماجد بحرايى
7. فاضل جواد بغدادى
8. ملا خليل غازى قزوينى
9. ميرزا رفيع الدين طباطبايى نائينى
10. شيخ زين الدين عاملى ، نوه شهيد ثانى (548)
11. شرف الدين (549) محمد رويدشتى
12. شيخ محمد على عاملى تبنينى
13. مظفر الدين على ، كتاب درباره زندگى شيخ بهايى نوشته است .
14. محمد تقى مجلسى ، پدر علامه محمد باقر مجلسى
15. شيخ محمود بن حسام الدين جزائرى
16. محقق سبزوارى
17. ملا عزالدين فرهانى مشهور به علينقى كمره اى ، شاعر معروف
18. عنايه الله على كوهپايه اى معروف به قهپايى ، نويسنده (مجمعالرجال )
19. هاشم بن احمد بن عصام الدين اتكانى
20. شيخ نجيب الدين على بن محمد بن مكى عاملى جيبلى جبعى
21. محمد صالح بن احمد مازندرانى
22. حسنعلى بن عبدالله شوشترى
23. شيخ زين الدين على بن سليمان بن درويش بن حاتم قدمى بحرانى
24. سلطان العلما سيد حسين حسينى مرعشى ، نويسنده حاشيه بر روضه و حاشيه برمعالم (550)
فرصتهاى ناب  
عالمان شيعه همواره در طول تاريخ با پادشاهان ستمگر در نبرد بودند اما گاه مجبور مىشدند براى حفظ اسلام و نجات مسلمانان با دربار شاه همكارى كنند. تلاش آنها براىاصلاح فرهنگ ، اقتصاد، سياست ، مديريت و نظام حكومتها بود. آنها هيچ اميدى به پادشاهنداشتند بلكه فقط از او براى اصلاح كشور و رشد تشيع كمك مى گرفتند.
شيخ بهايى نيز از زمره انديشمندانى است كه براى حفظ و گسترش فرهنگ تشيع بهدربار شاهان رفت . وى بشدت از آنان متنفر بود. در يكى از سروده هايش آمده است :
نان و حلوا چيست ، دانى اى پسر
قرب شاهان است ، زين قرب الحذر
مى برد هوش از سر و از دل قرار
الفرار از قرب شاهان ، الفرار
فرخ آن كه رخش همت را نتاخت
كام از اين حلوا و نان ، شيرين نساخت
حيف باشد از تو اى صاحب سلوك
كاين همه نازى به تعظيم ملوك
قرب شاهان آفت جان تو شد
پايبند راه ايمان تو شد
جرعه اى از نهر قرآن نوش كن
آيه لاتركنوا(551) را گوش كن
حكومت صفويه مذهب شيعه را مذهب رسمى كشور اعلام كرد. فقيهان بلند آوازه شيعه براىاستفاده از اين موقعيت طلايى ، به دربار صفويه راه يافتند تا بتوانند شاهان صفوى رابراى گسترش تشيع به خدمت بگيرند. فرصتهاى ناب پيش آمده در دوره صفويه ،انديشه وران تيزبين شيعى را بر آن داشت كه با تمام تنفرى كه از پادشاهان خونريزصفوى داشتند براى ترويج فرهنگ اسلام راستين به دربار راه يابند و خدمتهاىفرهنگى ، سياسى ، اجتماعى و اقتصادى شايانى بنمايند. تشويق پادشاهان صفوى بهباز سازى و احداث مساجد، مدارس علميه ، زيارتگاه ها، كاروانسراها و... از فعاليت هاىعلماى شيعى است . با تلاش جانفرساى اين انديشه وران ، صفويه بستر مناسبى براىجريان يافتن رود پر تلاطم فرهنگ عاشورا گرديد و حوزه هاى علميه شيعه با تلاشآنها جان گرفت و ايران ميزبان فقيهان بزرگ جهان شد. كوشش بى امان فقيهان شيعهدستاوردهاى بسيار گرانبهايى در برداشت . همكارى مجتهدان شيعه با پادشاهان صفوىفقط و فقط براى ترويج دين بود.
امام خمينى (ره ) در اين باره مى فرمايد:
(يك طايفه از علما، اينها گذشت كرده اند از يك مقاماتى ومتصل شده اند به سلاطين با اينكه مى ديدند كه مردم مخالف اند (با سلاطين )، ليكنبراى ترويج ديانت و ترويج تشيع اسلامى ، ترويج مذهب حق ، اينهامتصل شده اند به يك سلاطينى و اين سلاطين را وادار كرده اند، خواهى نخواهى براىترويج مذهب تشيع .
اينها آخوند دربارى نبودند اين اشتباهى است كه بعضى نويسندگان ما مى كنند... اينهااغراض سياسى داشتند. اغراض دينى داشتند. نبايد تا يك كسى به گوشش خورد كه مثلاعلامه مجلسى - رضوان الله عليه - محقق ثانى - رضوان الله عليه - شيخ بهايى -رضوان الله عليه - با اينها روابط داشتند و مى رفتند سراغ اينها، همراهيشان مى كردند،خيال كند كه اينها مانده بودند براى جاه ...
آنها گذشت كردند، گذشت . يك مجاهده نفسانى كرده اند براى اينكه مذهب را به وسيلهآنها، به دست آنها ترويج كنند.) (552)
شيخ بهايى با اينكه در دربار بود، زاهدانه مى زيست . خانه اش پناهگاه فقيران ونيازمندان بود. او از قدرتى كه در دربار داشت براى گشايش كار مردم استفاده مى كرد.سياست او هدايت كارگزاران حكومت صفوى بود. و در اين راه تا اندازه اى نيز موفق گشت .
سفرهاى پربار 
شيخ بهايى مدتها شيخ الاسلام هرات و در آن ديار پاسخگوى احكام شرعى مردم بود. وىپس از مدتى از اين سمت كناره گرفت و به سفرهاى علمى و تحقيقى پرداخت .
شيخ بهايى 30 سال در سفر بود. به مصر، سوريه ، حجاز، عراق ، فلسطين ،افغانستان و... رفت و با علما و مردم آن مناطق به گفتگو پرداخت . او مبلغ نستوه تشيع بودو رنج سفر را به جان خريد و براى زنده نگه داشتن فرهنگ شيعى زحمت فراوانمتحمل شد. مشكلات سفر در آن دوران فراوان بود. خطر حمله دزدها، گرگها، گم كردن راه، تشنگى در بيابان ماندن و ده ها خطر ديگر در برابر اراده پولادين او ناچيز مى نمود.او دل به حجره مدرسه ، دربار، مقام شيخ الاسلامى ، رياست علماى شيعه و مرجعيت مردمنيست و براى مبارزه با شبيخون دشمنان اسلام به فرهنگ تشيع در كنج حجره سنگرنگرفت . بلكه ميان توده مردم شتافت . با دردها آشنا شد و آنگاه به مداواى جامعه مريضاسلام پرداخت . او لحظه اى از تحصيل ، تدريس ، تبليغ ، عبادت و تاليفغافل نبود و برخى از كتابهايش را در سفرها نوشت . قم ، كرمانشاه ، گنجه ، تبريز،هرات و مشهد شهرهايى هستند كه ميزبان قلم او بودند.
اين عالم وارسته در سفرها با علماى اهل سنت به گفتگو مى نشست و فقيهان بلندپايهاهل سنت را گرامى مى داشت ، نزدشان زانوى ادب به زمين مى زد و از دانش آنها بهره مىجست . در قدس با (ابن ابى اللطيف مقدسى )، در دمشق با (حافظ حسين كربلايى ) و(حسن بورينى ) و در حلب با (شيخ عمر عرضى ) ديدار كرد. (553)
شيخ بهايى پس از سال 1006 ق . شيخ الاسلام اصفهان بود. اصفهان درسال 1006 ق . از سوى شاه عباس كبير پايتخت ايران شد. با انتخاب اصفهان بهپايتختى ، مهاجرت علماى شيعه از سراسر جهان اسلام به اين شهر رونق گرفت . مدتزمانى بعد شيخ از مقام (شيخ الاسلام )ى استعفا داد و ازسال 1012 ق . تا سال 1019 ق . به سفر رفت . سپس به اصفهان برگشت و تا آخرعمر در آن شهر ماند و به عنوان (شيخ الاسلام ) رياست علماى شيعه را بر عهده گرفت .
آثار  
شيخ بهايى در علوم مختلف فقه ، اصول ، تفسير، حديث ،رجال ، درايه ، ادبيات ، رياضيات ، جبر، هندسه ، اسطرلاب ، هيئت ، جفر و... آثارفراوانى به زبانهاى فارسى و عربى نوشت .
آثارش عبارتند از:
1- اثبات الانوار الالهيه
2- الاثنى عشريات الخمس فى الطهاره و الصلاه و الزكوه و الصوم و الحج
3- الاثنى عشريه فى الحج
4- الاثنى عشريه فى الزكوه و الخمس
5- الاثنى عشريه فى الصلوه
6- الاثنى عشريه فى الصوم
7- الاثنى عشريه فى الطهاره
8- اسرار البلاغه : در حاشيه كتاب (مخلاه ) در مصر چاپ شد.
9- الاسطرلاب يا صحيفه - عربى ، هيئت
10- اسطرلاب يا (تحفه حاتميه ) يا (هفتاد باب ) - فارسى ، هيئت
11- بحر الحساب - رياضيات
12- التحفه فى تحديد الكر وزنا و مساحتا يا (رساله الكر) - با (مشرق الشمسين )چاپ شد.
13- تشريح الافلاك - در علم هيئت است كه در هند و ايران چاپ شد.
14- تضاريس الارض - با (شرح چغمينى ) چاپ شد.
15- توشيح المقاصد يا (توضيح المقاصد): درباره وقايع ايامسال و وفيات علماست كه در مصر و ايران چاپ شد.
16- التهذيب يا (تهذيب البيان ) - درباره علم نحو
17- جامع عباسى : درباره علم فقه كه در ايران چاپ شد.
18- جواب ثلث مسائل عجيبه
19- جواب المسائل الشيخ صالح الجزايرى
20- جواب المسائل المدنيات
21- جهه القبله
22- حاشيه اثنى عشريه صاحب معالم
23- حاشيه تشريح الافلاك
24- حاشيه تفسير بيضاوى
25- حاشيه تكمله خفرى
26- حاشيه بر (خلاصه الاقول ) نوشته علامه
27- حاشيه بر (خلاصه الحساب )
28- حاشيه بر كتاب ذكرى از شهيد اول
29- حاشيه رجال نجاشى
30- حاشيه بر (زبده الاصول )
31- حاشيه بر (شرح عضدى بر مختصر الاصول )
32- حاشيه فهرست شيخ منتجب الدين
33- حاشيه بر (القواعد الكليه الاصوليه و الفرعيه ) نوشته شهيداول .
34- حاشيه تفسير كشاف زمخشرى
35- حاشيه مختلف علامه
36- حاشيه مطول - ادبيات عرب
37- حاشيه معالم العلماء
38- حاشيه من لايحضرء الفقيه - حديث
39- الحبل المتين فى احكام الدين - در حديث است كه در ايران چاپ شده است .
40- حدائق الصالحين فى شرح صحيفه سيد الساجدين عليه السلام : از اين كتاب فقطبخش كوچكى به نام الحديقه الهلاليه كه شرح دعاى رويتهلال است ، موجود است كه همراه شرح صحيفه سيد نعمت الله جزايرى ، در تهران چاپ شد.
41- الحريريه : در حاشيه شرح رسائل آخوند خراسانى ، در تهران چاپ شد.
42- حواشى شرح التذكره
43- خلاصه الحساب : درباره حساب ، جبر و هندسه كه تا چند دهه پيش ، جزو كتب درسىبود و در حوزه هاى علميه و مكتبهاى مدارس جديد تدريس مى شد.
44- درايه الحديث يا (الوجيزه فى الدرايه ) - با (خلاصهالاقوال ) علامه چاپ شد.
45- رساله احكام سجود التلاوه
46- رساله فى استحباب السوره فى الرد على بعض معاصريه
47- رساله فى ان انوار سائر الكواكب مستفاده من الشمس - درباره اينكه نور سايرسيارات از خورشيد گرفته شده است .
48- رساله فى حل اشكالى عطارد و القمر
49- رساله فى ذبايح اهل الكتاب
50- رساله فى الزكوه عجيبه
51- رساله فى الصوم عجيبه
52- رساله فى قصر الصلوه فى الاماكن الاربعه يا (فى القصر و التخيير فىالسفر)
53- رساله فى معرفه القبله
54- رساله فى المواريث
55- رساله فى نسبه اعظم الجبال الى قطر الارض
56- رساله القبله
57- زبده الاصول يا (الزبده فى اصول الفقه )
58- سوانح الحجاز يا (سوانح سفر الحجاز) يا (نان و حلوا)
59- شرح اثنى عشريه صاحب معالم
60- شرح الاربعين يا (اربعون حديثا) يا (اربعين بهايى )
61- شرح دعاى صباح صحيفه سجاديه
62- شرح (شرح چغمينى ) قاضى زاده رومى
63- شرح (القرائض النصريه ) خواجه نصير الدين طوسى
64- الصراط المستقيم
65- صمديه يا (القوائد الصمديه ) - درباره علم نحو كه براى برادرش ‍ عبدالصمدنوشته است و هنوز در حوزه هاى علميه تدريس مى شود.
66- العروه الوثقى - در تفسير سوره حمد كه همراه كتاب (مشرق الشمسين ) چاپ شد.
67- عين الحيات - تفسير
68- كشكول - بارها چاپ شده است .
69- المخلاه - مانند كشكول داراى مطالب متنوع است .
70- مشرق الشمسين و اكسير السعادتين - فقه ، تفسير و حديث
71- مفتاح الفلاح فى عمل اليوم و الليله - دعا
72- مخلص الهيئه
73- وسيله الفوز و الامان فى مدح صاحب الزمان (عج ) - شعر
74- شرح تفسير بيضاوى
75- حل حروف القرآن
76- شرح من لايحضره الفقيه - حديث
77- ترجمه رساله اماميه به فارسى ، رساله اماميه نامه امام رضا عليه السلام بهمامون است .
78- حاشيه بر (شرح تهذيب الاصول ) نوشته عميدى .
79- مختصر اصول ، فارسى ، چاپ سال 1267 ق .
80- جبر و مقابله
81- رساله در حساب - فارسى
82- فالنامه
83- رساله در كرويت زمين
84- رساله (جوهر فرد): شيخ بهايى با استناد به رياضى و هندسه با اقامه 9دليل ، جزء لايتجزى (554) را ابطال كرده است . (555)
بر بال خيال
شيخ بهايى از شاعران نامدار صفويه است . و شعرهاى او بويژه شعرهايى كه به سبكعراقى سروده ، بسيار زيباست . وى در اشعارش به بهايى تخلص ‍ مى كرد. از وىاشعار بسيارى به زبانهاى فارسى و عربى به يادگار مانده است . از اشعار عربىاوست :
عشاق جمالك احترقوا
فى بحر صفاتك قد غرقوا
فى باب نوالك قد و قفوا
و بغير جمالك ما عرفوا
نيران الفرقه تحرقهم
امواج الادمع تعرفهم
- شيفتگان جمالت سوختند و در درياى صفات تو غرق شدند
- در آسمان بخشايشت بست نشستند و جز جمال تو نشناختند
شعله هاى جدايى آنان را مى سوزاند و امواج اشك آنان را غرق مى سازد
و نيز از اشعار اوست :
ايها القوم الذى فى المدرسه
كلما حصلتموه وسوسه
ذكركم ان كان فى غير الحبيب
مالكم فى النشاه الاخره نصيب
- اى دانش پژوهانى كه در مدرسه هستيد تمام آموخته هايتان وسوسه است .
- صحبتهاى شما اگر درباره غير از دوست (خدا) باشد، بهره اى در جهان آخرت نخواهيدبرد.
حيف باشد از تو اى صاحب هنر
كاندرين ويرانه ريزى بال و پر
تا به كى اى هدهد شهر سبا
در غريبى مانده باشى بسته پا
جهد كن اين بند از پا باز كن
بر فراز لامكان پرواز كن
تا به كى در چاه طبعى سرنگون
يوسفى ، يوسف بيا از چه برون
تا عزيز مصر ربانى شوى
وارهى از جسم و روحانى شوى
لقمه نانى كه باشد شبهه ناك
گر به خاك كعبه ابراهيم پاك
گر به دست خود فشاند تخم آن
ور به گاو چرخ كردى شخم آن
ور مه نو در حصادش داس كرد
ور به سنگ كعبه اش دستاس كرد
ور به آب زمزمش كردى عجين
مريم آيين پيكرى از حور عين
ور بخواندى بر خميرش بى عدد
فاتحه با قل هو الله احد
ور بود از شاخ طوبى آتشش
ور شدى روح الامين هيزم كشش
ور تو برخوانى هزاران بسمله
بر سر آن لقمه پر ولوله
عاقبت خاصيتش ظاهر شود
نفس از آن لقمه تو را قاصر شود
در ره طاعت تو را بى جان كند
خانه دين تو را ويران كند
شيخ بهايى به اشعار حافظ و مولوى علاقه وافرى داشت . ديوان اشعار حافظ و مولوىالهام گرفته از آيات و روايات است و مضامين عرفانى بلندى را در بر دارد. شيخبهايى درباره مولوى چنين سروده است :
من نمى گويم آن عالى جناب
هست پيغمبر، ولى دارد كتاب
مثنوى معنوى مولوى
هست قرآنى ، به لفظ پهلوى
حب وطن  
پيامبر گرامى اسلام فرموده است : حب الوطن من الايمان (556): علاقه به وطن جزءايمان است . شيخ بهايى تفسيرى نو از اين حديث ارائه مى كند كه بسيار در خورتامل است . تقريبا همه افرادى كه اين حديث را معنا كرده اند وطن را وطن جغرافيايى وزادگاه دانسته اند، برخى از روشنفكران نيز اين حديث را به چيزى در تاييدناسيوناليسم ، وطن پرستى و ملى گرايى تفسير كرده اند. اما شيخ بهايى در تفسيرىتازه از اين حديث چنين مى سرايد:
اين وطن مصر و عراق و شام نيست
اين وطن شهرى است كو را نام نيست
زانكه از دنياست اين اوطان تمام
مدح دنيا كى كند خير الانام
اى خوش آن كو يابد از توفيق بهر
كآورد رو سوى آن بى نام شهر
تو در اين اوطان غريبى اى پسر
خو به غربت كرده اى ، خاكت به سر
آنقدر در شهر تن ، مانده اى اسير
كان وطن يكباره رفتت از ضمير
رو بتاب از جسم و جان را شاد كن
موطن اصلى خود را ياد كن
زين جهان تا آن جهان بسيار نيست
در ميان جز يك نفس در كار نيست
تا به چندان شاهباز پر فتوح
باز مانى دور از اقليم روح
وصال  
نوشته اند: زمانى شيخ بهايى به همراه گروهى از شاگردانش براى خواندن فاتحهبه قبرستان رفت . بر سر قبرها مى نشست و فاتحه اى نثار گذشتگان مى كرد. تااينكه به قبر باباركن الدين (557) رسيد. آوايى شنيد كه سخت او را تكان داد. ازشاگردان پرسيد: شنيديد چه گفت : گفتند: نه .
شيخ بهايى پس از آن ، حال ديگرى داشت . همواره درحال دعا و گريه و زارى بود. گر چه او هيچ گاه از عبادتغافل نبود ولى اكنون بيش از پيش ، به مناجات و دعا اهميت مى داد. مدتى بعد شاگردانشاز او پرسيدند آن روز چه شنيدى ؟ او گفت : به من گفتند آماده مرگ باشم .
شش ماه گذشت . دوازدهم شوال 1030 ق (يا 1031 ق ) فرا رسيد. مرگ به پيشواز شيخبهايى آمد. او نيز سبكبال به سوى معبود پر كشيد بيش از پنجاه هزار نفر مردم اصفهاندر تشييع جنازه او شركت داشتند. اصفهان پايتخت صفويه غرق در ماتم بود. ملامحمد تقىمجلسى بر وى نماز گزارد و سپس ‍ پيكرش را به مشهد مقدس برد و بنابر وصيتش او رادر خانه اش كه نزديك حرم امام رضا عليه السلام قرار داشت . به خاك سپردند. اكنونآرامگاه شيخ بهايى در يكى از رواقهاى حرم مطهر امام رضا عليه السلام قرار دارد.(558)
ملاصدرا متوفاى 1050 ق . 
خورشيد انديشه
محمود لطيفى
سخن از پر فروغ ترين خورشيد معرفت و حكمت است كه عقلها را به شگفت آورد و انديشهتحقيق را در شكوه تفكر متحير ساخت و بلنداى همتش سروهاى سرفراز را سر آمد و چينشزيباى كلامش عقده ها از عقايد برداشت . صراحت در بيان و مرامش دلق رنگ و ريا از چهره هابر گرفت و چماقهاى توهم و تهمت با سندان پولادين اراده و استقامتش در هم شكست .
بزرگمرد حكمت برين و تك سوار افقهاى بيكران يقين ، صدرنشين مسند عرفان وآموزگار نخستين حكمت متعاليه كه نامش فروغ بخش حلقه حكيمان است و يادش چشم اندازىاز خاك تا خدا و همراهى با مرامش ‍ زورقى از نبوغ مى خواهد تا با قطب نماى وحى وبادبان اراده و ناخدايى قلبى پر از عشق در يم هستى گام نهد و سفرهاى چهارگانه ازمبدا تا معاد را يكى پس از ديگرى در نوردد و كليدهاى زمردين غيب و شهود را در فرازينقله حكمت به چنگ آرد.
طلوع خورشيد  
بنا به نقلى در ظهر روز نهم جمادى الاولى سال 980 ق (559) مژده تولد فرزندى رابه ميرزا ابراهيم بن يحيى قوامى شيرازى دادند و او كه سالهاى دراز انتظار چنين روزىرا داشت و بارها نذر و نياز كرده بود از فرط خوشحالى سراسيمه خود را بهمنزل رسانيد و بر طبق عهدى كه نموده بود نام مبارك (محمد) را براى فرزندشبرگزيد و تا زمانى كه خود زنده بود روزانه يك سكه به شكرانه اين لطف الهى درراه خدا انفاق مى نمود.
ميرزا ابراهيم از كارگزاران ولايت فارس يا بازرگانى سرشناس و امين در بازار بود.وى با انتخاب معلمان و اساتيد خوب و مجرب در تربيت يگانه فرزندش كوشيد و درآموزش علوم متعارف زمان كوتاهى نكرد تا آنكه در 16 سالگى او را به كار تجارت بهبصره فرستاد و محمد در مدت سه ماهى كه آنجا بود به زيارت عتبات نيز مشرف شد وبا شنيدن خبر مرگ پدر به شيراز برگشت و مدتىمشغول رسيدگى به امور داراييهاى پدر شد اما در همه اين مدتدل در گرو تحصيل داشت تا سرانجام با سپردن مغازه و املاك پدر به دايى خود كه مردىدرستكار بود براى ادامه تحصيل راهى اصفهان شد. (560)
همان گونه كه روال عادى حوزه هاى علميه آن زمان بوده است بهاحتمال قوى صدرا علاوه بر فقه و اصول و ديگر علوم اسلامى متعارف ، علوم ديگرى چونرياضيات و نجوم و طب و هيئت و... بخصوص منطق و فلسفه را در شيراز آغاز نموده و بهمرحله اى رسانده كه مجبور شده است براى تكميل رشته هاى مورد علاقه خود به مسافرتو حضور در محضر اساتيد مشهور نواحى ديگر اقدام نمايد.
آغاز سفر  
كسانى كه به زندگى صدر المتالهين پرداخته اند مقصد او را از شيراز به اصفهاننوشته اند اما به احتمال زياد بايد با ورود شاه عباس به شيراز درسال 998 كه قاعدتا شيخ بهايى نيز همراه او بوده است صدر المتالهين جوان با شيخبهايى آشنا شده و بهمراه آنان يا مدتى پس از آنان به پايتخت كه در آن تاريخ قزوينبوده ، آمده باشد. در اين مورد نسخه اصلى كتاب حديقه هلاليه شيخ بهايى كه شرحدعاى چهل و سوم صحيفه سجاديه است راهگشاست . زيرا در پايان نسخه و پس از اتمامكتاب نوشته است : (عبده الراجى صدر الدين محمد شيرازى محروسه قزوين شهر ذىالحجه سنه الف و خمس من الهجره النبوه .) معلوم مى شود كه ملاصدرا در تاريخ 1005و شايد قبل از آن در قزوين مشغول تحصيل بوده و تا حدى با استادش آشنايى داشته كهاز روى كتابهاى او نسخه بردارى مى نموده است . بنابراين مى توان گفت يكسال پس از اين تاريخ و با انتقال پايتخت از قزوين به اصفهان صدر المتالهين نيزراهى اصفهان شده باشد.
اساتيد ملاصدرا 
در عصر صدر المتالهين اصفهان - و پس از آن قزوين - پايتخت و مركز علمى ايران بود واكثر اساتيد بزرگ در اين شهرها اقامت داشتند و جاذبه ويژه اى براى دانش دوستان داشت.
صدر المتالهين ابتدا در محضر درس شيخ الاسلام شهر بهاء الحق و الدين محمد بن عبدالصمد عاملى - معروف به شيخ بهايى - كه در علوم نقلى مورد اعتماد و دانشمند زمان وبرناى عصر خويش بود حاضر شد و سنگ بناى شخصيت علمى و اخلاقى ملاصدرا توسطاين دانشمند جهانديده كم نظير و علامه رهرو ذيفنون عصر بنا نهاده شد وتكميل اين بناى معنوى را استاد ديگرش دانشمند سترگ و استاد علوم دينى و الهى و معارفحقيقى و اصول يقينى سيد بزرگوار و پاك نهاد حكيم الهى و فقيه ربانى امير محمدباقر بن شمس الدين مشهور به - ميرداماد - عهده دار گشت . اين نوجوان خوش استعداد و پرشور حديث و درايه و رجال و فقه و اصول را از شيخ بهايى و فلسفه و كلام و عرفان وديگر علوم ذوقى را از محضر ميرداماد آموخت و علوم طبيعى و رياضى و نجوم و هيئت را نيز ازمحضر اين دو استاد و احتمالا نزد حكيم ابوالقاسم مير فندرسكى عارف زاهد و رياضى دانبنام عصر فرا گرفت .
مراحل سير و سلوك  
صدر الدين محمد بتدريج در علوم متعارف زمان و بويژه در فلسفه اشراق و مكتب مشاء وكلام و عرفان و تفسير قرآن مهارت يافت . روشهاى گذشتگان را دقيقا بررسى نمود وموارد ضعف آنها را باز شناخت و مسائل مبهم مكاتب اشراق بهره ها برد ولى هرگز تسليمعقايد آنان نشد و گر چه شاگرد مكتب مشاء گرديد ليكن هرگز مقيد به اين روش نشد.
علامه محمد رضا مظفر اين بخش از زندگى صدر المتالهين را اولين دوره زندگانى فكرىو سلوك روحانى او مى شمرد كه در درس و بحث و تتبع آثار فلاسفه و سير در افكارفلسفى و كلامى سپرى نموده و نشانى از ذوق عرفانى و ابتكارات فلسفى در او مشهودنبوده است . صدر المتالهين خود در مقدمه اسفار مى گويد: (من تمام نيرو و توان خود را درگذشته و از آغاز دوره جوانى صرف در فلسفه الهى نمودم تا حدى كه به قدر امكانبه آن دسترسى يافتم و در اثر سعى زياد بخش شايان توجهى از آن نصيبم شد و درآن زياد مراجعه كردم و از نتايج انديشه هاى آنان بهره ها بردم و از ابتكارات فكرى واسرار نهفته آنان سود فراوان يافتم و چكيده كتب ورسائل فلسفى يونان و ديگر معلمان بزرگ را به خاطر سپرده ، از هر بابى چكيده آنرا اختيار نمودم ... و در اين مدت صدفهاى پر از مرواريد گرانبهاى حكمت و معرفت را ازدرياى حكمت به چنگ آوردم .) (561)
البته در آخر همين مقدمه و در مقدمه تفسير سوره واقعه اين دوره ياحداقل بخشى از آن را براى خود نوعى وقفه مى شمرد، نه سير، و غفلت محسوب مى نمايدنه ذكر و فكر. و آن را از باب حسنات الابرار سيئات المقربين جزء ضايعات عمر خود مىداند و مى گويد: (من به دليل اينكه مقدارى از عمر خود را در بررسى آثار فيلسوفنمايان و جدل و مناظره اهل كلام و دقتهاى علمى و تواناييهاى منطقى و شيوه هاى بيانى آنانضايع نموده و بر باد دادم همواره به درگاه خدا استغفار مى نمايم . زيرا كه در آخر كارو در اثر تابش نور ايمان و تاييد و دستگيرى خداى منان بر من روشن شد كه پاىاستدلاليان چوبين و قياسهاى منطقى آنان عقيم و راه آنان در معرفت حق غير مستقيم است .(562) آنگاه چشم باز نمودم و به حال خود گريستم و ديدم گر چه در شناخت ذاتبارى تعالى و تنزيه او از صفات ضعف و نقص و حدوث و نيز در معرفت به معاد و حشرروح انسانى به اندوخته هايى دست يافتم اما از معرفت حقيقى و شهود حق كه جز با ذوقالهى و دريافت قلبى حاصل نمى شود دستم خالى است .) (563)
فرزانه انديشمند حضرت آيه الله جوادى آملى پس از اين دوره چهار دوره ديگر را درزندگى موسس حكمت متعاليه تصوير مى نمايد و اين مجموعه رامراحل تحول روحى و جوهرى او مى شمارد (564) كه اگر آن دورهاول را مقدمه سفر اول سالكان عارف حكيم شيراز بامراحل چهارگانه سلوك و اسفار اربعه عارفان منطبق خواهد بود.
آواره كوى دوست  
ملاصدرا از دانشمندان كم نظيرى بود كه از همراهى با صاحبان قدرت و زندگى بااهل دنيا و دنيا پرستان و تعريف و تمجيد شاهان صفوى بيزار بود و عظمت روحى كه در اووجود داشت به او اجازه سر فروآوردن در برابر مقامات پست دنيايى را نمى داد. و البتهدنيا طلبان نيز چنين مزاحمى را نمى توانستندتحمل كنند و او را از حسادت و توهين و تهمت خود در امان نمى گذاشتند. صدر المتالهين پساز طى مراحل علمى در اصفهان و احتمالا آغاز حسادتها و مخالفتها به زادگاه خود باز مىگردد تا شايد در حمايت خانواده و خويشان خود بتواند در امان باشد.
تاريخ بازگشت صدر المتالهين به شيراز همچون كوچ قبلى و بعدى او از اين شهر معلومنيست . همچنانكه از مدت اقامت و فعاليتهاى علمى و اجتماعى او در اين مرحله اطاعى نداريم واحتمالا در همين سالها كه بايد بين سالهاى 1010 تا 1020 باشد الله وردى خانفرمانرواى شجاع و آگاه و دلسوز فارس تصميم مى گيرد تا مدرسه اى مخصوص بهنام ملاصدرا بنا كند و آن مدرسه را پايگاه علوم عقلى در منطقه قرار دهد. امااجل او را مهلت نمى دهد و در سال 1021 قبل از اتمام مدرسه بهقتل مى رسد و مقارن همين احوال ملاصدرا نيز در اثر ناسازگارى علماى شيراز و شروعآزار و اذيت و اهانت او ناگزير به ترك شيراز و بازگشت به اصفهان مى شود و يا بهگفته آيه الله سيد ابوالحسن قزوينى از همان جا به نواحى قم عزيمت مى نمايد. ايشاندر شرح حال ملاصدرا مى نويسد:
(... پس از مراجعت به شيراز چنانچه عادت ديرينه ابناى عصر قديم و حديث همين استمحسود بعضى از مدعيان علم قرار گرفت و به قدرى مورد تعدى و ايذاء و اهانت آنان قرارگرفت كه در نتيجه از شيراز خارج و در نواحى قم در يكى از قرامنزل گزيد و به رياضات شرعيه از اداى نوافل و مستحباتاعمال و صيام روز و قيام در شب ، اوقات خود را صرف مى نمود.)(565)
صدر المتالهين حكيم خانه به دوشى بود كه به جرم آزادگى روح و فكر مجبور شد تااز پايتخت و پايتخت نشينان روى گرداند و به زندگى در روستايى دورافتاده و خالى ازامكانات رفاهى - كه در آن روز و در بارگاه صفويان براى دانشمندان منظور شده بود -بسنده نمايد و خود را براى (انقطاع الى الله ) آماده سازد. او خود در توجيه انتخاب اينراه مى گويد: (من وقتى ديدم زمانه با من سر دشمنى دارد و به پرورشاراذل و جهال مشغول است و روز به روز شعله هاى آتش جهالت و گمراهى برافروخته ترو بد حالى و نامردمى فراگيرتر مى شود ناچار روى از فرزندان دنيا برتافتم و دامناز معركه بيرون كشيدم و از دنياى خمودى و جمود و ناسپاسى به گوشه اى پناه بردم ودر انزواى گمنامى و شكسته حالى پنهان شدمدل از آرزوها بريدم و همراه شكسته دلان بر اداى واجبات كمر بستم .) (566)
اين مرحله از زندگى رادمرد حكمت و شهود سرآغاز چشم پوشى از مظاهر دنيوى و جاه وجلال مجازى و دل بريدن از دنيا و دنيا پرستان و رو به سوىجمال و جلال حق نمودن است كه همواره با مشقتهاى فراوان و نيروى عزم و اراده اى آهنين تنهابراى افرادى انگشت شمار حاصل مى گردد؛ كه در اصطلاح سالكان سير از خلق بهسوى حق نام دارد.
در كنج غربت  
دوره سوم زندگى صدر المتالهين مرحله دوم انقلاب روحى او و حركت از وحدت به وحدت وسفر حق به سوى حق با يارى حق است . اين مرحله طولانى ترينمنازل در سفرهاى چهارگانه سير و سلوك است و صدر الدين شيرازى براى اين مرحله كهدوران سخت رياضتهاى جسمانى و مجاهدتهاى نفسانى و عبادت و طى مقامات كشف و شهوداست محلى به نام كهك (در سى كيلومترى جنوب شرقى شهر مقدس قم ) را بر مى گزيندو يا در اثر توفيق جبرى و به عنوان تبعيد از مركز علمى و فرهنگى رسمى (اصفهان )بر او تحميل مى شود و در هر صورت فارغ ازقيل و قال و جاه و رفاه شهر و شهرنشينى در جوار لطف و كريمهاهل بيت عليه السلام و حرم آنان پناه مى گيرد تا ضمن بهره گيرى از درياى علومآل محمد صل الله عليه و آله از گزند فتنه ها در امان باشد. چرا كه از امام صادق عليهالسلام نقل شده است : (به هنگام فراگير شدن فتنه ها به قم و اطراف آن پناهببريد.) (567)
سال ورود و مدت اقامت ملاصدرا در كهك همانند ورود و اقامتش در اصفهان بخوبى روشننيست . از تطبيق و انطباق بعضى يادداشتها مى توان نتيجه گرفت كه بين سالهاى1025 تا 1039 در كهك بوده است و البته از شيوه زندگى او در آن قريه اطلاعىنداريم جز مطالبى كه از نوشته هاى خود او مى توان استفاده نمود. در مقدمه اسفاررنجنامه خود را چنين ادامه مى دهد:
(با گمنامى و شكسته حالى به گوشه اى خزيدم .دل از آرزوها بريدم و با خاطرى شكسته با اداى واجبات كمر بستم و كوتاهيهاى گذشتهرا در برابر خداى بزرگ به تلافى برخاستم . نه درسى گفتم و نه كتابى تاليفنمودم . زيرا اظهارنظر و تصرف در علوم و فنون و القاى درس و رفع اشكالات وشبهات و... نيازمند تصفيه روح و انديشه و تهذيبخيال از نابسامانى و اختلال ، پايدارى اوضاع واحوال و آسايش خاطر از كدورت و ملال است و با اين همه رنج و ملالى كه گوش مى شنودو چشم مى بيند چگونه چنين فراغتى ممكن است ... ناچار از آميزش و همراهى با مردمدل كندم و از انس با آنان مايوس گشتم تا آنجا كه دشمنى روزگار و فرزندان زمانهبر من سهل شد و نسبت به انكار و اقرارشان وعزت و اهانتشان بى اعتنا شدم . آنگاه روىفطرت به سوى سبب ساز حقيقى نموده ، با تمام وجودم در بارگاه قدسش ‍ به تضرعو زارى برخاستم و مدتى طولانى بر اين حال گذراندم .) (568)
صدر المتالهين در طى نامه اى از كهك نيز به استادش ميرداماد وضع روحى خود را چنينترسيم مى كند:
(و اما احوال فقير بر حسب معيشت روزگار و اوضاع دنيا به موجبى است كه اگر خالى ازصعوبتى و شدتى نيست ... اما بحمدالله كه ايمان به سلامت است و در اشراقات علميه وافاضات قدسيه و واردات الهيه ... خللى واقع نگشته ... از حرمان ملازمت كثير السعادهبى نهايت متحسر و محزون است . روى طالع سياه كه قريب هفت هشتسال است كه از ملازمت استاد الاماجد و رئيس الاعاظم محروم مانده ام و به هيچ روى ملازمت آنمفتخر اهل دانش و بينش ميسر نمى شود... به واسطه كثرت وحشت از صحبت مردم وقت و ملازمتخلوات و مداومت بر افكار و اذكار بسى از معانى لطيفه ومسائل شريفه مكشوف خاطر عليل و ذهن كليل گشته ...)(569)

next page

fehrest page

back page