بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب قصه های اسلامی و تکه های تاریخی, عمران علیزاده ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     QESEH001 -
     QESEH002 -
     QESEH003 -
     QESEH004 -
     QESEH005 -
     QESEH006 -
     QESEH007 -
 

 

 
 

 

fehrest page

back page

185 - نمونه اى از فجايع عثمان

مسلمانها، افريقيه (تونس فعلى ) را فتح كردند خمس غنائم آنرا كه مخصوص ذىالقربى بود، عثمان به مروان بن حكم بخشيد، عبدالله بن خالد بن اسيد از او درخواستصله نموده ، چهار صد هزار درهم به او بخشيد.
رسول اكرم محل بازارى را كه معروف به ((مهروز)) بود به مسلمانها بخشيده بود، عثمانآنرا به حارث بن حكم برادر مروان بخشيد، فدك را به مروان داد در صورتيكه فاطمهزهرا عليهماالسلام گاهى آنرا بعنوان ارث و گاهى بعنوان نحله و عطيه مطالبه كرد بهاو ندادند.
تمام مراتع مدينه را از احشام و مواشى مسلمين قورق كرد بجز از مواشى بنى اميه ، و بهابوسفيان دويست هزار از بيت المال داد در همانروزيكه به مروان صدهزار از بيتالمال داد.
ابوموسى اموال زيادى از عراق آورد، عثمان همه آنها را در ميان بنى اميه تقسيم كرد،دخترش عايشه را به همسرى حارث بن حكم در آورد، به اين داماد صدهزار درهم از بيتالمال داد.
مدرك :
شرح نهج البلاغه ج 1 ص 199


186 - چرا خليفه را يارى نكردى ؟

ابوطفيل عامر بن واثله شخصى فاضل و عاقل و شيعه على عليه السلام بود، روزى برمعاويه وارد شد، معاويه پرسيد: ناراحتى تو در فراق دوست و مولايت ابوالحسن در چه حداست ؟ گفت : مانند ناراحتى مادر موسى در فراق موسى و از تقصير خود از خدا عذر مىخواهم
معاويه گفت : تو نيز از محاصره كنندگان عثمان بودى ؟ گفت : در آنجا بودم ولى نهبراى محاصره ، گفت : پس چرا او را يارى نكردى ؟ابوطفيل گفت : تو چرا يارى نكردى در صورتيكه سپاه شام با تو بود، و از تو اطاعتمى كردند؟ گفت : مگر نمى بينى كه به خونخواهى او برخاسته ام مگر اين يارى او نيست؟ ابوطفيل گفت : مى بينم ولى كار تو مطابق مضمون شعر برادر جعفى است كه ميگويد:

لا الفينك بعد الموت تندبنى

و فى حياتى ما زود تنى زادا

يعنى : نيابم ترا كه پس از مرگ برايم گريه كنى در صورتيكه درحال حياتم برايم توشه اى ندادى .
مدرك :
الاسيعاب ج 4 ص 697
ابوطفيل عامر بن واثله ، در سال جنگ احد زاده شد، هشتسال از زمان رسول اكرم را درك نمود، پس از بلوغ اقامت در كوفه را اختيار نمود، وى ازياران على عليه السلام بود، در همه جنگهاى آن حضرت شركت نمود،بسال 110 از دنيا رفت .

187 - زنان چرا دشمنى ميكنند؟

چون على عليه السلام موقع رفتن به بصره به محلى بنام ((ذى قار)) رسيد عايشه نامهاى به اين مضمون به حفصه نوشت : تو را خبر ميدهم كه على به ذى قار رسيده و ازسپاهيان و وسائل جنگى مادر هراس است ، و مانند شتر سرخ رنگ ميباشد: اگر پيش برودپاهايش بريده ميشود و اگر عقب بماند تحر ميشود، حقصه كنيزان و دوستان خود را جمعكرد و مجلسى ترتيب داد، نامه را خوانده و به دف ميكوبيدند و اين شعر را ميخواندند:

الخبرما االخبر

على فى السفر

كالجمل الاشقر

ان تقدم عقر وان تاخر نحر

دختران طلقاء جمع شدند و به غنا گوش ميدادند، چون خبر به ام كلثوم دختر على عليهالسلام رسيد لباسهاى خود را پوشيد و بطور ناشناس وارد مجلس شد و روى خود راباز نمود، حفصه متوجه و شرمنده شد و انالله و انا اليه راجعون خواند، ام كلثوم گفت :اگر امروز بر عليه پدرم تو و عايشه همدست شده ايد قبلا هم بر عليه برادرشرسول اكرم همدست بوديد تا خدا در حق شما آياتى - در سوره تحريم -نازل نمود، حفصه گفت : بس كن خدا رحمتت كند، بعد نامه را پاره كرد و استغفار نمود.
مدرك :
شرح نهج البلاغه ج 14 ص 13
حفصه دختر عمر بن خطاب اول همسر خنيس بن خذافه بود، پس از وفات او،رسول خدا در سال سوم هجرى با او ازدواج كرد، غالبا با عايشه همراز بودهرسول خدا را ناراحت مى كردند تا آياتى از سوره تحريم درباره ايشاننازل شد، در جمادى الاولى 41 هجرى و بقولى 45 هجرى از دنيا رفت .

188 - لبيك يا جعفر بن محمد

يكى از اصحاب امام صادق عليه السلام نقل مى كند كه روزى امام با قيافه خشم آلود نزدما آمد و فرمود: ديروز در پى حاجتى ميرفتم كه يكى از سياهان مدينه با من روبرو شد ومرا صدا كرد: ((لبيك يا جعفر بن محمد)) از گفته او ترسان و هراسان شده و از آنجائيكهآمده بودم بمنزل برگشت و به پروردگارم سجده كرده و روبخاك ماليده و اظهار ذلتكرده ، و از گفته او برائت كردم .
اگر عيسى بن مريم از آنچه خدا در حق او فرموده تجاوز ميكرد در آن صورت كر ميشد وهيچ وقت نمى شنيد، كور مى شد و هيچ وقت نميديد، ولال ميشد و هيچ وقت حرف نميزد، سپس فرمود: خدا ابوالخطاب را لعنت كند و با آهن بكشد.
((ابوالخطاب مذهب غلو در حق ائمه و نسبت الوهيت دادن را اختراع و به سياهان القاء كردهبود، و سياه با آن عقيده لبيك ميگفت كه امام ناراحت شد))
مدرك :
روضه كافى ص 225


189 - از او عبرت بگير

عبدالله بن عباس در روز بسيار سرد نزد عبدالملك وارد شد و ديد عبدالملك روى فرشها وتشكهاى نرم نشسته و در آنها فرو رفته ، گفت : ابن عباسخيال ميكنم هوا قدرى سرد است ، ابن عباس گفت : بلى ، پسر هند (معاويه ) بيستسال بعنوان فرماندار، و بيست سال مستقل و بعنوان خليفه از اين فرشها و پشتيها استفادهكرد، حالا زير خاك رفته و بالاى قبرش علف ثمامه در وزش است .
نقل شده كه عبدالملك بعنوان تحقيق درباره سخن ابن عباس شخصى به قبر معاويهفرستاد و ديد كه علف ثمامه بالاى قبرش روئيده و در وزش ‍ است .
مدرك :
شرح نهج البلاغه ج 11 ص 171


190 - فضائل على قدغن مى شود

پس از آنكه پيشواى برحق على عليه السلام ، شهيد شد و حكومت مسلمين بدست معاويهاستقرار يافت ، معاويه بقصد زيارت خانه خدا عازم مكه شد، پس از انجام مراسم حج واردمدينه شد، اهل مدينه براى استقبال وى خارج شدند، ديد در مياناستقبال كنندگان كسى از قريش نيست .
چون وارد منزل شد پرسيد: انصار را چه شده و چرا بهاستقبال نيامده اند؟ گفته شد: نيازمند شده اند و مركب سوارى ندارند كه بهاستقبال بيايند، معاويه گفت : اشتران آبكش آنها چه شده ؟ قيس بن سعد رئيس انصار كهحاضر بود گفت : در جنگ بدر و احد و خندق كه تو و پدرت ميخواستيد نور اسلام راخاموش كنيد انصار شترهاى خود را فانى كردند تا اسلام بر خلافميل باطنى شما پيروز شد، معاويه چيزى نگفت و ساكت شد.
روزى معاويه وارد مسجد رسول الله شد به جمعى كه دور هم نشسته ومشغول صحبت بودند گذر نمود، همه به احترام او بپا خاستند غير از عبدالله بن عباس ،معاويه گفت : ابن عباس ميدانم بجهت اينكه در صفين با شما جنگيدم بپا نخاستى چنانكهديگران بپا خاستند، ولى نبايد از اين جهت ناراحت باشى ، چون پسر عمويم عثمان را ناحقكشته بودند.
ابن عباس گفت : عمر بن خطاب را نيز ناحق كشته بودند - چرا مطالبه خون او را نكردى -معاويه گفت : قاتل عمر كافر بود، گفت : پسقاتل عثمان كى بود؟ معاويه گفت : قاتل او مسلمانان بودند، گفت : اين كهدليل بطلان ادعاى تو و مدرك ناحق بودنت ميباشد. (چون كسى را كه مسلمانان اجتماع كردهو بكشند دليل است بر ناحقى او)
معاويه گفت : ما بتمام شهرها بخش نامه كرده ايم كه از ذكرفضائل على بن ابيطالب و خاندانش خوددارى شود، تو نيز مواظب زبان خود باش و ازذكر فضائل على خوددارى كن ، ابن عباس گفت : آيا ما را از تلاوت قرآن منع ميكنى ؟ گفت :نه .
ابن عباس گفت : ما را از تفسير و تاويل قرآن منع ميكنى ؟ معاويه گفت : بلى ، ابن عباسگفت : قرآن را بخوانيم ولى از مرام و منظور خدا آگاه نشويم ؟ آيا تلاوت قرآن واجب تراست يا عمل نمودن به آن ؟ معاويه گفت : عمل به دستورات قرآن واجب تر است ، ابن عباسگفت : در صورتيكه منظور و مراد خدا را ندانيم چطور مى توانيم بدستورات قرآنعمل كنيم ؟
معاويه گفت : قرآن را آنطوريكه ديگران تفسير ميكنند تفسير كنيد نه آنطوريكه تو وخاندان تو تفسير ميكنند، ابن عباس گفت : قرآن به خاندان مانازل شده نه به خاندان ابوسفيان ، اى معاويه آيا ما را نهى مى كنى از اينكه باعمل بدستورات قرآن و حلال و حرام آن بخدا بندگى كنيم ؟ اگر امت از معانى قرآننپرسد و ياد نگيرند، پراكنده شده و هلاك ميشوند.
معاويه گفت : قرآن را بخوانيد و تفسير آنرا ياد بگيريد ونقل كنيد ولى آنچه را كه خدا درباره شما بنى هاشمنازل كرده نقل نكنيد، ابن عباس گفت : خداى متعال مى فرمايد: ((يريدون ليطفئوانورالله بافواهم و الله متم نوره و لو كره المشركون ))
معاويه گفت : ابن عباس سلامتى خود را غنيمت شمرده مواظب زبان خود باش اگر خواستىچيزى از فضائل خاندان خود را نقل كنى بايد پنهانى باشد، بعد معاويه واردمنزل شده و صدهزار دينار به ابن عباس فرستاد، و مناديان خود را دستور داد ندا كنند كهاز بيعت و حمايت حكومت خارج است كسى كه حديثى درفضائل على و خاندانش نقل كند.
مدرك :
كتاب الاحتجاج ج 2 ص 15


191 - پيمان خود را شكستيد

بريده بن خضيب اسلمى از اصحاب رسول خدا بود كه موقع مهاجرت آن حضرت به مدينهمسلمان شد، پيامبر او را مامور جمع صدقات قومش ‍ نمود، پس از وفاترسول خدا بريده از ياران و طرفداران اميرالمومنين عليه السلام شد، وى از كسانى استكه در دفن مخفيانه صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهماالسلام شركت داشت .
حذيفه گويد: در زمان رسول خدا بريده سفرى به اطراف شام كرد، موقعى برگشت كهرسول خدا از دنيا رفته و مردم به ابوبكر بيعت كرده بودند، چون وارد مسجد شد ديدابوبكر در منبر نشسته و عمر نيز يك پله پائين تر نشسته است ، بريده آن دو را صدا زدكه اى ابوبكر و اى عمر، آن دو سخن را بريدند و گفتند: اى بريده مگر ديوانه شده اى؟
بريده گفت : ديوانه نشده ام ولى مگر شما نبوديد كه ديروز به على بن ابيطالببعنوان اميرالمومنين سلام داديد؟ ابوبكر گفت : كارى پس از كارى حادث ميشود، تو عالببودى و ما حاضر، شخص حاضر مى بيند آنچه را غادب نمى بيند، بريده گفت : ديده ايدآنچه را كه خدا و پيغمبرش صلاح نديده است ، اى ابوبكر رفيقت وفا نمود بهقول خود ميگفت : اگر محمد بميرد، اين (بيعت ) را زير پا خواهم گذاشت ، تا زنده هستمسكونت در مدينه با شما برايم حرام است .
بريده با خانواده خود به بصره رفت ، گه گاهى به مدينه سرزده و ازاحوال آنجا خبر ميگرفت ، چون خلافت ظاهرى به على عليه السلام رسيد بريده به مدينهبرگشت و با او به عراق رفت ، چون آن حضرت به شهادت رسيد بريده به خراسانرفت و بسال 63 هجرى در آنجا از دنيا رفت ، او آخرين كسى است از صحابه ، كه درخراسان از دنيا رفت .
به روايت ثقفى و سدى : عمر گفت : نبوت و سلطنت در يك خاندان جمع نميشود، بريده اينآيه را خواند: ((ام يحسدون الناس على ما آتاهم الله من فظله فقد آتيناآل ابراهيم الكتاب و الحكم و النبوه و آتيناهم ملكا عظيما)) يعنى بلكه به مردم حسدميكنند بخاطر آنچه خدا از فضل خود به آنها عطا نموده است ، همانا ما به خاندان ابراهيمكتاب و حكمت و نبوت عطا كرديم ، و به ايشان سلطنتى بزرگ داديم . خدا براى آنهانبوت و سلطنت را جمع كرده بود.
مدرك :
تنقيح المقال ج 1 ص 166 تاليف فقيه متبحر، رجالى محقق شيخ عبدالله ممقانى كه درحدود سال 1287 هجرى چشم به جهان گشوده ، و در 16شوال 1351 قمرى از دنيا رفت و در مقبره والد خود شيخ محمد حسن ممقانى مدفون گرديد.


192 - سخاوت قيس

قيس بن سعد بن عباده از سخاوتمندان عرب بشمار آمده است ،نقل شده كه قيس در يكى از جنگهاى زمان رسول خدا در لشگرى بود كه ابوبكر و عمرنيز در آن سپاه بودند، قيس هر چه داشت خرج همراهان كرد، پس از تمام شدن موجودى خوداز دوستانش قرض گرفته ، خرج همراهانش ‍ ميكرد، ابوبكر و عمر گفتند: اگر او رابحال خود رها كنيم اموال پدرش را تلف ميكند، لذا در ميان جمعيت اعلان كردند كه هيچ كسبه قيس قرض ‍ ندهد.
پس از مراجعت از سفر، پدرش سعد از جريان اطلاع يافت بعد از نماز جماعت پشت سرپيامبر اكرم سعد برخاست و از ابوبكر و عمر در پيشگاه پيغمبر ومردم شكايت كرد و گفت: مردم ! با پسر ابوقحانه و پسر خطاب چه كنم كه ميخواهند پسر مرابخيل ببار آوردند.
مدرك :
اسد الغابه ابن اثير ج 4 ص 215.
اهل سنت و جماعت اين ابوبكر را سخاوتمند نوشته حتىرسول خدا را زير بار منت او مى برند در حالى كه بقدرىبخيل است كه از سخاوت ديگران رشك ميبرد.


193 - دفاع شجاعانه

چون معاويه ، زياد بن ابيه را والى عراق نمود، به او دستور داد كه عبدالله بن هاشممرقال را دستگير نموده پيش او بفرستد، زياد او را دستگير نموده جبه موتين بر اوپوشانيده دستهايش را بسته ، پيش معاويه فرستاد، عبدالله را روز جمعه وارد مجلسمعاويه نمودند در حالى كه عمروعاص و جمعى از شياطين حاضر بودند.
عمروعاص به معاويه گفت : اينرا ميشناسى ؟ گفت : نه ، گفت : او پسر كسى است كه درصفين بر عليه ما شمشير كشيده و ميخواست ما را نابود كند، زود گردن او را زده ، پيراهنشرا با خون رگهايش رنگين كن ، مبادا او را آزاد نموده بسوى عراق برگردانى كه او دستاز نفاق برنميدارد، و اهل عراق مردم فتنه جو و پيمان شكن و با او هم راى مى باشند.
عبدالله در زير زنجير نگاهى به عمرو كرد و گفت : اگر كشته شوم مردى كشته ميشودكه قومش او را رها كرده و اجلش فرا رسيده ، ولى تو اى فرزند مرد شوم خوب جولانگرفتى ! اين شجاعت تو در صفين كجا بود كه تو را بميدان ميخوانديم و تو مانندكنيزان سياه به سايه شتر پناه برده و خود را پنهان ميكردى ؟
عمرو گفت : بخدا سوگند برايت راه نجات گمان ندارم در حالى كه درچنگال اميرالمومنين گرفتارى ، عبدالله گفت : بخدا ترا خوب ميشناسم ، تو در موقع نعمتو رفاه متكبر، و موقع جنگ ترسو، و در موقع ولايت و حكومت ستمگر ميباشى ، اگر چنيننبودى براى حفظ جانت عورت خود را برهنه نميكردى ، عمرو گفت : همه ميدانند كه من درميدآنهاسالم ماندم اما پدرت را ديدم كه شكمش پاره شده و روده هايش بيرون ريخته بود.
عبدالله گفت : در همان حالاگر با پدرم روبرو ميشدى بدنت ميلرزيد و از ضرب دستش نجات نمى يافتى ، ما تراامتحان كرده ايم زبان دروغگو و عادت حيله گرى دارى ، با قومى همنشين شده اى كه ترانمى شناسند، اگر از ميان اهل شام بيرون روى عقلت به اضطراب افتاده و زبانت بندميشود.
در اين موقع معاويه دستور داد كه او را بزندان برند كه عبدالله اشعارى خواند كه موجبرقت معاويه شده او را جايزه داده آزاد نمود و شرط كرد كه در شام نماند .
مدرك :
مروج الذهب ج 2 ص 57
هاشم بن عتبه معروف به هاشم مرقال (پدر عبدالله ) از دلاوران و از ياران اميرالمؤمنينعليه السلام در صفين پرچمدار عمار بن ياسر بود كه هر دو در يك روز شهيد شدند.


194 - من قريش را بهتر مى شناسم

معاويه در بازگشت از مكه وارد مدينه شد، براى امام حسن ، امام حسين عليهماالسلام ،عبدالله بن جعفر، عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبير و عبدالله بن صفوان هدايائى ازلباس و عطريات و ساير اموال فرستاد، به فرستادگانش گفت : هر چه ديديد وشنيديد كاملا حفظ كنيد. چون فرستادگان رفتند معاوبه به اطرافيانش گفت : ميخواهيدكيفيت برخورد اين اشخاص را بشما خبر دهم ؟ گفتند: بلى ، گفت : امام حسن مقدارى ازعطريات اين هدايا را به زنانش ميدهد و بقيه را به دوستان حاضر در مجلسش بخشش ميكندو منتظر دوستان غائبش نميشود.
امام حسين به يتيمانى كه پدرشان در صفين كشته شده اند پخش ميكند، اگر چيزى باقىماند صرف قربانى و تهيه شير براى اطفال يتيم و فقراء ميكند.
اما عبدالله بن جعفر بديح را صدا كرده و خواهد گفت : با اينها دينهاى مرا پرداخت كن واگر چيزى باقى ماند با آن وعده هاى مرا بپرداز.
اما عبدالله بن عمر اول آن را در ميان فقراء عدى بن كعب تقسيم ميكند و اگر چيزى باقىماند براى خود ذخيره و در مخارج اهل و عيالش خرج ميكند.
و اما عبدالله بن زبير موقع فرستاده من مشغول تسبيح شده و به آن توجه نخواهد كرد،پس از اظهار دوباره فرستاده من به يكى از خدمتكارانش گويد هديه معاويه را ازفرستاده اش بگيريد خدا جزاى خيرش دهد، و در ظاهر به آن التفات نميكند در حالى كهدر نظرش از كوه احد بزرگتر است .
اما عبدالله بن صفوان ميگويد: اين مقدار كمى است از بسيار، به هر كسى از قريش اين قدرصله نرسيده است ، اين را به خود معاويه برگردانيد، اگر برگرداندقبول خواهم كرد.
چون فرستاده هاى معاويه از نزد اين اشخاص برگشتند جريانرا همانطور بازگو كردندكه معاويه گفته بود، معاويه گفت : من پسر هندم قريش را از همه بهتر مى شناسم .
مدرك :
عيون الاخبار ابن قتيبه ج 3 ص 40


195 - فرزندانت را فقير گذاشتى

چون مرگ عمر بن عبدالعزيز فرا رسيد مسلمه بن عبدالملك بر او وارد شد و گفت : يااميرالمؤمنين تو دهان فرزندانت را از اين مال خالى گذاشتى ، كاش سفارش آنها را به منو امثال من از خويشاوندانت كنى كه مخارج آنها را كفالت كنند.
چون سخن او را شنيد، گفت : مرا بنشانيد، چون نشاندند، گفت : سخنت را شنيدم ، گفتىدهان پسرانم را از اين مال خالى گذاشتم ، بخدا سوگند من در حق ايشان ظلم نكردم ، وچيزى را كه حق آنها نبود نميتوانستم به آنها بدهم ، و گفتى سفارش آنها را بكنم ، وصيتمن در حق آنها اين است : ((الله الذى نزل الكتاب و هو يتولى الصالحين )) :فرزندان عمر بيرون از دو حال نيستند: يا صالحند كه خدا صالحان را بى نياز ميكند، ياغير صالحند، من نميخواهم كه آنها را با مال در نافرمانى خدا يارى كنم .
فرزندانم را حاضر كنيد، چون آمدند و آنها را ديد چشمهايش پر از آب شد و گفت : جانمفداى جوانانى كه آنها را محتاج مردم گذاشتم و بى چيز، و گريست و گفت : فرزندانم منبراى شما خير زياد گذاشتم ، از كنار هيچ كسى از مسلمانان واهل ذمه نميگذرد جز آنكه براى شما حقى قائل ميشوند. فرزندانم من ميان دو چيز فكر كردم: اينكه شما توانگر و بى نياز شويد و من به جهنم بروم ، يا شما تا آخر فقير شويدومن به بهشت بروم ، ديدم كه بهتر است شما فقير شويد، برخيزيد خدا شما را حفظ كند،برخيزيد خدا شما را روزى دهد
مدرك :
قصص العرب ج 2 ص 412 نوشته جمعى از مولفين .


196 - من مهمان شخص بزرگى ميباشم

حجاج بن يوسف به حج ميرفت ، بر چشمه اى فرود آمد و دستور غذا داد و به حاجبش گفت :كسى پيدا من كه با من غذا بخورد و من بعض كارها را از او بپرسم ، حاجب اطراف را گشت وعربى را ديد كه با دو لباس موئين خوابيده ، با پايش زد و گفت : امير را اجابت كن .چون حاضر شد حجاج گفت : دستهايت را بشوى و با من غذا بخور، گفت : كسى كه بهتر ازتو است مرا دعوت كرده و من هم قبول نموده ام ، حجاج پرسيد: چه كسى دعو،كرده است ؟گفت : خداى متعال به روزه دعوتم كرده و من روزه گرفته ام ، گفت : در اين روز گرم ؟گفت : براى روزى كه از اين گرم تر است روزه گرفته ام ، حجاج گفت : امروز بخور،فردا ميگيرى ، گفت : اگر ضمانت كنى كه تا فردا بمانم ، حجاج گفت : اين در دست مننيست ، گفت : پس چگونه از من ميخواهى كه نقد را با نسيه اى كه به : قادر نيستى عوضكنم ؟ حجاج گفت : اين طعام گوارا است ، گفت : نه تو آنرا گوار كرده اى و نه خباز بلكهعافيت آنرا گوارا كرده است
مدرك :
قصص العرب ج 2 ص 383 به نقل از عيون الاخبار ج 2 ص 366


197 - كريمان را گرامى بداريد

عربى نزد على عليه السلام آمد و گفت : يا اميرالمومنين مرا بر تو حاجتى است كه پيش ازآنكه بتو بگويم بخدا عرض نموده ام ، اگر تو آنرا برآورى خدا را حمد و ثنا و تراشكر ميكنم ، و اگر برنياورى خدا را حمد ميكنم و تو را معذور ميدارم . حضرت فرمود:حاجتت را برزمين بنويس كه اثر فقر و پريشانى را در تو مى بينم ، عرب نوشت : منفقيرم ، حضرت به قنبر فرمود: حله مرا باو بپوشان .
چون عرب را گرفت در مقابل حضرت ايستاد و گفت :

كسوتنى حله تبلى محاسنها

فسوف اكسوك من حسن الثنا حللا

ايه ابا حسن قد نلت مكرمه

و لست تبغى بما اوليه بدلا

يعنى بر من حله اى پوشاندى كه زيبائيهاى آن كهنه خواهد شد ولى من از ثناهاى زيبا برتو حله ها خواهم پوشانيد اى ابا الحسن به كرامتىنائل شدى كه براى آن عوض نميخواهى ...
حضرت فرمود: قنبر! صد دينار بر آن بيفزاى ، عرض كرد: يا اميرالمومنين اگر اين مبلغرا بر مسلمانها خرج و تقسيم كنى كار آنها اصلاح ميشود، فرمود: ساكت باش ، من ازپيغمبر شنيدم كه ميفرمود: از كسيكه شما را ثنا گفته تشكر كنيد، چون كريم قومى پيششما آمد او را گرامى بداريد.
مدرك :
قصص العرب ج 2 ص 362

198 - بانوى شجاع و مرد ترسو

صفيه دختر عبدالمطلب ميگويد: در جنگ خندق مردان به جبهه رفته بودند ما زنان واطفال در قلعه فارع مانده بوديم ، فقط از مردها حسان بن ثابت نزد ما بود، در يكى ازروزها ديدم مرد يهودى در اطراف قلعه پرسه ميزند شايد جاسوس است ميخواهد از مااطلاعاتى بدست آورده يهوديان را خبر كند، پائين رفته و او را بگش ، گفت : خدا بر توبخشد اى دختر عبدالمطلب ميداانى كه من اهل شحاعت نيستم .
چون از او مايوس شدم مجرم را پوشيده و عمودى برداشتم و پائين رفته و يهودى را كشتم، چون به قلعه برگشتم به حسان گفتم : برو پائين و لباسهاى او را در آور چون اومرد بود و من زن ، لباسهايش را در نياوردم ، گفت : اى دختر عبدالمطلب مرا به لباسهاىاو نيازى نيست .
مدرك :
قصص العرب ج 2 ص 92، اين كتاب در پنج جلد توسط على محمد البجاوى ، محمدابوالفضل ابراهيم و محمد احمد جاد المولى جمع آورى شده است .
صفيه دختر عبدالمطلب عمه رسول خدا و مادر زبير بن عوام است ، عمر زياد نمود، درسال بيستم هجرى از دنيا رفت و در بقيع دفن شد. حسان بن ثابت شاعررسول خدا بود، شصت سال در جاهليت و شصتسال در اسلام عمر نمود، در اواخر عثمانى شد و از او دفاع مى نمود،بسال 52 هجرى در خلافت معاويه از دنيا رفت .


199 - خداى عمر ميداند

عمر بن خطاب در خلافت خود مردم را از قاطى نمودن آب به شير نهى نموده بود، شبى ازمنزلش خارج شده و در اطراف مدينه به گردش ‍ پرداخت ، شنيد كه زنى به دخترشميگويد: شيرت را قاطى نميكنى صبح فرا ميرسد، دختر گفت : مگر نميدانى كهاميرالمومنين از آن نهى كرده ؟ پس ‍ چگونه قاطى كنم ؟
مادر گفت : مردم قاطى ميكنند تو نيز قاطى كن ، اميرالمؤمنين كه نميداند، دختر گفت : اگرعمر نميداند خداى عمر كه ميداند، نه من نخواهم كرد، عمر از آن نهى نموده است .
سخن دختر در دل خليفه جا كرد، چون صبح شد به پسرش عاصم گفت : به فلان جارفته از همچو دخترى اطلاع بدست بياور، عاصم رفت و تحقيق نمود، معلوم شد دخترى استاز بنى هلال ، عمر گفت : پسرم برو با او ازدواج كن كه شايد از او پسر شجاعى بيايدكه سرور عرب شود، عاصم بن عمر با آن دختر ازدواج نمود كه دخترى زائيد نامش را امعاصم نهادند، عبدالعزيز بن مروان با او ازدواج نمود، كه عمر بن عبدالعزيز از او بدنياآمد.
مدرك :
قصص العرب ج 2 ص 94


fehrest page

back page