بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تسلیه العباد, شهید ثانى رحمه الله علیه ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ALEBAD01 -
     ALEBAD02 -
     ALEBAD03 -
     ALEBAD04 -
     ALEBAD05 -
     ALEBAD06 -
     ALEBAD07 -
     FOOTNT01 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

فصل : در آنچه تعلق به اين باب دارد.
از زيد بن اسلم است كه گفت : مات لدواد - على نبينا و آله و عليه السلام - ولدفحزن عليه حزنا كثيرا فاوحى الله اليه يا داود و ما كان هذا الولد عندكقال يا رب كان يعدل هذا عندى ملا الارض ذهباقال فلك عندى يوم القيامه ملا الارض ثوابا (99) : فرزندى از داود نبى- على نبينا و عليه السلام - رحمت نمود و آن حضرت بر فوت او بسيار اندوهناك شد. پسخداى تعالى به سوى او وحى فرمود: داود فرزند تو در نزد تو با چه برابر بود؟عرض كرد: پروردگارا در نزد من برابر بود با روى زمين كه پر از زر باشد فرمود:پس براى توست نزد من در روز قيامت معادل پرى روى زمين از ثواب و پاداش نيك .
از داود بن ابى هندى (100) است كه گفت : در خواب ديدم قيامت بر پا و هنگامه رستخيزگرم شده است و مردم به سوى حساب خوانده مى شوند. نزد ميزان شدم و حسنات خود را دركفه اى و سئاتم را در كفه ديگر يافتم و پله سئات بر حسنات چربيد. در اين ميانه كهغرق عرق شرم و در شدت اضطراب و نوميدى بودم ناگاه دستارى يا پارچه سفيدى بهمن دادند و بر زبر حسنات خود گذاشتم و رجحان گرفت . يكى مرا گفت : دانستى كه چهبود؟ گفتم ندانستم گفت : سقطى است كه براى تو بوده است . گفتم : دخترى هم از من درگذشته بود. گفت : دخترت اين موقع را ندارد زيرا كه تو مرگ او را از خدا طلب مىنمودى .
مترجم گويد: بعد از ترجمه اين خواب ، چنان به خواطر فاتر اين بنده گذشت كه وقتىخوابى شنيدم و چون ذكرى از حضرت خامس آل عباسيد الشهداء - ارواحنا له الفداء - در ايننسخه مباركه موجب مزيد بركات اين نسخه مى شود، درين موقعتذييل و نقل مى كند.
از شاهزادگان قاجار محمد يوسف ميرزا مردى در جرگهاهل عرفان دو سه سالى مجاور و در آستان مقدس رضوى - سلام الله عليه - و در ميانهحسن معاشرت داير بود.
او حكايت نمود كه حاجى كاظم ، كدخداى محله سنگلج تهران در مدت زندگانى خود بهخلاعت و بيباكى مى زيست و بعد از فوت او در خوابش ديدند با گردن كج و قد خميده ورنگى پريده در جلو ميزانى ايستاده و سخت حيرت زده در آن مى نگرد و كفه ميزان در هوا وپله بر زمين است نزديك شدم و پرسيدم كه اين ترازو چيست و چنين دهشتزده چرايى ؟ ملتفتمن نشد و ابدا جوابى باز نداد. در اين اثنا كسى به ميزان نزديك آمد و چنان يافتم كهچيزى در كفه هوائى ميزان گذاشت و گذشت و آن كفه هوائى به زمين رسيد و كفه زمين بههوا بر شد و حاجى كاظم قدى راست كرد و گردنى بر افراخت و چهره بر افروخت و بامن شكفتگى نمود. گفت از حال تو و اين ترازو عجب دارم و خوب است مرا آگاه نمائى . گفت: اين ترازو و ميزان عدل الهى است و كفه هوائى براى حسنات و خالى بود و كفه ديگر راسيئاتم سنگين كرده و به زمين رسانده بود و دست غيب نمايش حسنه اى براى من آورد و پلهسبك را گرانسنگ كرد و به زمين ميل داد و كفه سيئات به هوا بر شد. گفتم مگر چه در كفهگذاشت گفت برو ببين . سر پيش داشتم و درست نگاه كردم ، مختصر كاغذ نازكى بهاندازه نگينى در كفه ديدم و اسم مبارك حسين ، به مركبى بسيار كم رنگ به نظرم رسيد.گفتم : عجب كاغذى رقيق و رنگى اندك است كه درست محسوس ‍ نمى توان داشت . گفت : منهفته اى يك مجلس روضه در خانه خود داير كرده بودم و براى امور دنيويه خود ميمونگرفته قصد خلوصى و اعتقاد ثواب آخرتى نداشتم و رنگ خط و حجم كاغذ از اين جهتاندك و رقيق است و اينك بر تمام سيئات من راجح آمده از عذاب رستم و به ثواب خداىپيوستم ان الحسنات يذهبن السيئات مرا كه محمد يوسف ميرزا هستم ازكمال شوق و اميد لذت اين مژده و نويد گريه شديد دست داد و از خواب بيدار شدم و بهبركات تعزيت دارى آن بزرگوار اميدوار. همانا اين شعر از ميرزا سر خوش شاعر هروىمناسب اين موقع است كه مترجم را در خاطر بود:
كفه اى بر ارض ماند پله اى بر آسمان با فلك گر قدرى از قدر تو را ميزان كنند
اينك باز بر سر ترجمه رساله مباركه مى رود
و از ابى شوذب است كه مردى را پسرى بود هنوز به سن رشد و بلوغ نرسيده . اقوامشرا دعوت نمود و گفت : حاجتى به شما دارم . گفتند: چه حاجت دارى ؟ گفت : مى خواهم دعاكنم كه خداوند مجيب ، فرزند مرا به جوار رحمت خود برد و شما آمين بگوييد و اجابت دعاىمرا درخواست نماييد. از سبب سوال كردند و گفت : در خواب شبانگاهى چنان ديدم كه روزرستخيز است و مردم درهم و فراهمند و عطش شديد بر همه مردم غلبه كرده و من هم سختتشنه ام و اطفال خود از بهشت بيرون آمده و ابريقها پر از آب صافى در دست دارند. درميانه آنها فرزند برادرم را ديدم و تمنا كردم كه مرا از ابريق خود سيراب نمايد ابانمود و گفت كه اى عم ما كودكان جز پدر و مادر خود كسى را آب نمى نوشانيم . اين استكه مى خواهم مصيبت فرزند خود را ببينم و صبر احتساب نمايم و براى چنان روزى و چنانعطش جانسوزى ، ذخيره داشته باشم .
دعا كرد و قوم آمين گفتند و چندى نگذشت كه پسرش وفات يافت .
و اين حكايت را بيهقى در كتاب شعب آورده است :
و از محمد بن خلف است كه گفت : ابراهيم حربى پسرى به سن يازده ساله داشت كهقران حفظ كرده بود و از پدر بسيارى از فقه و حديث آموخته و وفات يافت . نزد ابراهيمرفتم كه تعزيت گويم و تسليت دهم . گفت من مرگ او را دوست مى داشتم . گفتم : اى ابواسحاق تو عالم و داناى جهان هستى و درباره فرزندى كه به نجابت تربيت پذيرفتهو قران و فقه و حديث ياد گرفته ، چنين سخنى مى گويى ؟ گفت : آرى ، در خواب ديدمكه قيامت بر پاست و كودكانى ظرفها پر از آب صافى در دست دارند و از مردم محشرپذيرايى مى كردند و بعضى از آنها به بعضى آب مى نوشانيدند و هواى رستخيز،سخت گرم و من از شدت گرما و عطش در التهاب بودم . كودكى را گفتم : آبى به منبنوشان . نظر به من كرد و گفت كه تو پدر من نيستى . گفتم كه شما كيانيد؟ گفتيد: مافرزندان كسانى هستيم كه ما وفات نموديم و آنها دچار مصيبت ما شدند و صبر كردند واينك ما آنها را استقبال مى كنيم و آب به ايشان مى رسانيم و از تشنگى محشر مى رهانيم واز اين روى ، آرزوى مرگ او را داشتم .
غزالى در احياء آورده است كه بعضى از ارباب صلاح را دوستان او به اختيارعيال تكليف مى نمودند و او ابا مى كرد. روزى خفته بود و بيدار شده گفت : عيالى براىمن خواستگارى نماييد. عفيفه اى به نكاح او در آوردند و از اوسوال كردند كه چرا قبل از اين ، اظهار كراهت مى كردى و اينك بجد تمام اختيارعيال نمودى ؟ گفت : شايد خداى متعال مرا فرزندى بخشد و او را در حيات من بميراند و معادو آخرت مرا مقدمه و ذخيره گردد. پس از آن حكايت كرد كه در خواب ديدم هنگامه رستخيزاست و كسى را پرواى كسى نيست و من ميان مردم در موقف ايستاده ام و غلبه عطش نزديك استدل مرا پاره نمايد. در اين وقت كودكانى به ميان جمع در آمدند و با آنها قنديلها از نوربود و ابريقها از نقره و تنگها از طلا در دست داشتند و هر يك كسى را آب مى دادند و درمى گذشت . من دست خود را به نزديك يكى از آنها دراز كردم و گفتم آبى به من ده مرا ازسختى عطش برهان گفت : تو در زمره ماها فرزندى ندارى كه تو را آب دهد و ما جزپدران خود را سيراب نمى توانيم نمود. گفتم شما كيانيد؟ گفتند ماها پسرانى هستيم ازمسلمانان كه پيش از پدرها مرده ايم و ذخيره آنها شده ايم (101)
و شيخ ابو عبدالله بن النعمان در كتاب مصباح الظلام از بعضى ثقات حكايت كرده استكه مردى به يكى از اصحاب خود كه عزيمت سفر بيت الله داشت سفارش نمود كه سلام اورا به پيشگاه حضرت رسالت - صلى الله عليه و آله و سلم - عرضه دارد و رقعهمختومه اى به او سپرد كه نزد سر مبارك آن حضرت دفن كند. آن مرد بر حسب وصيت اومعمول داشت و چون از سفر باز آمد، صاحب رقعه به ملاقات او رفت و گفت : خدايت جزاىخير دهد كه تبليغ رسالت مرا درست به انجام آوردى . مسافر وارد از سخن او عجب كرد وگفت : اين معنى چگونه بر تو مكشوف گرديد؟ گفت : اين است كه با تو حديث مى كنم وحكايت مى كنم و حكايت كرد كه برادرى از من وفات يافت و كودكىخردسال از او باقى ماند و من او را به مهر و حفاوت تربيت مى كردم وقبل از سن بلوغ فوت شد. شبى خواب ديدم كه قيامت قيام نموده و عطش بر من غلبه كردهاست و برادر زاده خود را ديدم ظرفى از آب روشن در دست دارد پيش او شدم و درخواستكردم كه آب را به من نوشاند. ابا كرد و گفت : پدرم سزاوارتر از تو به اين آبست .دريغى كه از من نمود، بر من سخت دشوار آمد و از غلبه وحشت و دهشت از خواب بيدار شدم وچون صبح شد، دينارى چند تصدق دادم و از خداى در خواستم كه مرا پسرى روزى فرمايدو روزى فرمود و تو را مسافر حج بيت الله ديدم و آن رقعه را دادم و متضمنتوسل به پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله و سلم - بود به سوى خداى تعالى كهفرزند مرا بميراند و براى من ذخيره روز فزع اكبر گرداند. در اين نزديكى تب كرد ومريض شد و وفات نمود و مقارن روز ورود تو بود و دانستم كه تو اداى وصيت و تبليغرسالت مرا بدرستى نموده اى .
و در كتاب نوم و رويا كه ابوالصقر موصلى راست حكايت شده است كه على بنالحسين بن جعفر از پدر خود حديث كرده كه يكى از اصحاب ما كه صاحب علم و ديانت بودگفت : وارد مدينه طيبه شدم و در شب در بقيع غرقد (102) در ميانه چهار قبر كه نزدآنها قبرى ديگر بود خوابيدم و در خواب ديدم كه چهار كودك از قبرها بر آمده اين دو شعرمى خواندند:
انعم الله بالحبية علنا و بمسراك يا اميم الينا
عجبا ما عجبت من ضغطة القبر و مغداك يا اميم الينا
منت نهاد خداوند بر ما به ورود دوست .
و سيرى كه اى اميم در شب به سوى ما كردى
عجب داريم از آنچه از فشار گور تعجب دارى
و حال آنكه صبحگاه بر ما نازل مى شوى
با خود گفتم براى اين بيتها، شان و حقيقتى خواهد بود وتامل كردم تا آفتاب بر آمد ناگاه ديدم جنازه اى آورند. پرسيدم كه جنازه كيست ؟ گفتند:زنى از اهل مدينه است گفتم : آيا اسم او اميم است ؟ گفتند: آرى ، گفتم : آيا فرزندى پيشاز خود به خاك سپرده است ؟ گفتند: چهار فرزند. پس ايشان را از خواب خود مطلع نمودم وبسيار تعجب نمودند. (103)
مترجم گويد: چنان مى رود كه اين بيت خالى از تصحيف نبوده باشد واصل آن بدين لفظ است كه ثبت مى شود:
انعم الله بالحبيب علينا و بمسراك يا اميم الينا) چه اولا صنعت ترصيععلينا باالينا لفظا خالى از جهت تحسين نيست . ثانيا ربط علينا با نعم معنى خالى ازتعسف و تكلف فوق العاده نخواهد بود. تساوى تذكير و تاءنيث در صيغهفعيل هم رافع ايراد خواهد بود. (و) بقيع غرقد نام قبرستان مدينه طيبه است ، چه غرقدنام درختى است خاردار كه اين گونه اشجار در آنجا بسيار بوده است .
و باز بر سر ترجمه رساله مباركه مى رود و چه خوش گفته است يكى ازافاضل :
عطيته اذا اعطى سرور و ان سلب الذى اعطى اثابا
فاى النعمتين اعد فضلا و احمد عند عقباها ايابا
انعمته التى كانت ام الخرى التى جلبت ثوابا
عطاى الهى هنگامى كه مى بخشد مايه شادمانى حيات و زندگانى است .
و هنگامى كه بازستاند عوضى بهتر ارزانى مى دارد.
و بازگشت آن نعمت را به خود سپاسى رانم .
نعمتى را كه در دنيا براى من نشاط خاطر است .
يا نعمت ديگر را كه در آخرت ذخيره ثواب وافر.
باب دويم : در صبر است و آنچه ملحق به اوست :
صبر در لغت ، نفس حبس راست از بيتابى و جزع در امورى كه ناگوار است و منعمى كند باطن را از اضطراب و ظاهر را از حركات غير عاديه ناصواب و متنوع به سهنوع مى شود:
اول ، صبر عوام است و آن حبس نفس است و خويشتندارى بر وجه چالاكى و اظهار ثبات وبيباكى در حوادث روزگار و خورسندند كه عوام از مردم صورت حالشان را پسنده دارنديعلمون ظاهرا من الحياه الدنيا و هم عن الاخره هم غافلون (104) مى بينند ظاهرىاز زندگانى دنيا را و ايشان از آخرت غافلانند
.
دويم ، صبر عباد و زهاد است و پرهيزگاران و ارباب دانش تا به ثواب آخرتنائل شوند و ذخيره طاعت حاصل نمايند، انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب(105)
به درستى كه مزد ايشان بيرون از حساب ، كاملا داده مى شود.
مترجم اين شعر را از مثنوى مولوى رومى در اين مقام مى نگارد:
صبر تلخ آمد و ليكن عاقبت ميوه شيرين دهد پر منفعت
سيم ، صبر عارفانى است كه بسيارى از ايشان از آنچه ناگوار طبائع است لذتها مىبرند و آنچه را خداى عزوجل به آن مخصوص شان دارد، به چشم رضا مى نگرند: وبشر الذين اذا اصابتهم مصيبه قالوا انا الله و انا اليه راجعون اولئك عليهم صلوات منربهم و رحمه و اولئك هم المهتدون (106)
بشارت رسان اى پيغمبر من صاحبان صبرى را كه چون مصيبتى به آنها رسد، مىگويند انالله و اناليه راجعون ما براى حضرت حقيم بازگشت ما همه به اوست ايشانندكه از پروردگارشان برايشان صلوات و رحمتهاست و ايشانند پويندگان راه هدايتوراست رفتارى .
و اين نوع مخصوص است به اسم رضاو زود است كه مى آيد دريابى خاص .
و نوع نخستين ثوابى مرتب نخواهد بود، زيرا كه تجلد و اظهار ثبات و قوت قلب براىخدا نكرده است و عمل او خودنمايى بر اقران و رياء محض مى تواند بود پس آنچه از جنسرياء وارد آمد از اين قبيل است ، ليكن بيتابى و جزع بدتراز اين است ، زيرا كه نفوسبشريه به سوى اخلاق امثال و طرف آميزش و معاشرت خودميل مى كند و هنگامى كه از يكى شان در مصيبتى بيتابى بينند، خوش نما مى دانند و اقتفامى نمايند و رسم جزع و آداب فزع در ميان آنهاشايع مى شود و آيين صبر و رضا ضايعمى ماند و وقتى كه مشاهده حال صابران در موالف و قرين خود كنند نفوسشان به كسبخلق او مايل مى شود و رسم رذائل از طبعشان زايل مى گردد و بسا كه اين رويه و روش دربعضى كمال مى گيرد و نظام نوع را جلوه و جمال مى دهد.
و هر چند چنين صبر و صابر را در مقام اطلاق بر قسم ثانى نتوانمحمول داشت و بدان كه خداى عزوجل صابران را به او صافى چند در كلام مجيد و كتابكريم خود وصف فرموده و آنها را در زياده از هفتاد موضع ياد نموده است و بسيارى ازخيرات و مزيد درجات را نسبت به سوى صبر داده و درهاى رفعت دنيا و آخرت را از اين راهبه سوى بندگان گشاده ، پس فرموده است : عز منقائل : و جعلنا منهم ائمه يهدون بامرنا لما صبروا : (107) قرارداديم از ايشان پيشوايانى كه هدايت به امر ما مى نمايد از اينكه صبر كردند. مىفرمايد: و تمت كلمه ربك الحسنى على بنىاسرائيل بما صبروا (108): تمامى گرفت بهتر كلمه پروردگارت بر بنىاسرائيل به سبب صبرى كه كردند و ثباتى كه آورند. فرموده است : - ولنجزين الذين صبروا اجرهم باحسن ما كانوا يعلمون
(109) هر آينهپاداش مى دهيم آنانى را كه صبر گردند مزدشان را بهتر از عملشان فرموده است : اولئك يوتون اجرهم مرتين بما صبروا (110): اين مردمند كه گرفته اندمزد خود را دوبار به سبب صبرى كه نموده اند و فرموده است : انما يوفىالصابرون اجرهم بغير حساب (111) : به درستى كه تمام داده مى شودصابران بر علامت الهى و بلاهاى نازله بيرون از حسابوكيل و زن و مزد خودشان را.
و هيچ امرى از قربت و عملى از اطاعت نيست جز آنكه اجر و ثوابش را اندازه و حسابى مقرراست ، جز صبر و از اينكه روزه نيمه اى از صبر است (112) مزدش از جز خداوند تباركو تعالى كفالت نتواند نمود چنان كه در اثر است :
قال الله تعالى الصوم لى و انا الذى اجزى به (113): روزه براى من است و منم آنكهپاداش آن را توانم داد.
پس نسبت داده است روزه را به سوى خود از ميان ساير عبادتهاو وعده نهاده است صابران را به اينكه او با ايشان است و فرموده است : اصبرواان الله مع الصابرين (114)صبر كنيد به درستى كه خداى با صبرآورندگان است و فتوحات را منوط به صبر فرموده و بشارت بخشيده است كه بلى ان تصبروا و تتقوا و ياتوكم من فورهم هذا يمدد كم ربكم بخمسه آلاف منالملائكه مسومين (115)بلى اگر صبر و پرهيزكارى نماييد و بيايند شما رامشركان در اين ساعت مدد مى رساند شما را پروردگار شما به پنج هزار از ملائكه كهصاحبان علامت باشند و جمع فرموده است براى صابران در ميانه چندين امر كه جمعنفرموده است بر غير ايشان پس فرموده است :
اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمة و اولئك هم المهتدون (116)
ايشانند كه بر ايشان است صلوات از پروردگارشان و زحمت از خداىعزوجل براى صابران فراهم است و استقصاء تمامت آيات قرانى كه زياده از هفتاد آيهاست در مقام صبر سبب طول كلام مى شود.
و اما اخبار پس پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله - فرموده است : الصبرنصفالايمان (117) شكيبايى يك نيمه از ايمان به خدا و پيغمبران و آخرت است.
و فرموده است : من اقل ما اوتيتم اليقين و عزيمه الصبر و من اعطى حظه منهما لميبال ما فاته من قيام الليل و صيام النهار و لئن تصبروا علىمثل ما انتم عليه احب الى من ان يوفينى كل امرى منكمبمثل عمل جميعكم ولكنى اخاف ان يفتح عليكم الدنيا بعدى فينكر بعضكم بعضا و ينكر كماهل السماء عند ذلك فمن صبرو احتسب ظفر بكمال ثوابه ثم قرء: و ما عندكم ينفد و ماعندالله باق و لنجزين الذين صبروا (118).... الى اخره (119)
و از كمتر چيزهايى كه به شما داده است ، يقين است ودل نهادن بر شكيبايى و كسى كه بهره اين دو فضيلت به او داده شده است ، پرواى آنچهرا از فوت شود نبايد داشت ، خواه قيام به نماز شب باشد، خواه اقدام به روزه و اگرصبر نماييد بر سختى و فقرى كه در آن هستيد دوست تر مى دارم از آنكه به من رسد ازهر يك شما مثل طاعت تمامت شما، وليكن من بيم دارم كه دنيا بر شما گشوده شود و بعضىاز شما كه توانگر و منعم شويد، نشناسيد بعضى را كه فقير و درويش باشند در آن وقتاهل آسمان هم شما را نشناسند و در نزول رحمت يا دفع و رفع بلا و نقمت ، جانب شما رااجابت نمايند.
و اين معنى بر آن است كه لفظ متكلم مجرد از باب فرح بوده باشد و اگر از بابافعال و بوده باشد، چنين معنى دهد كه بعضى از شما كه برباطل باشيد، بعضى را كه حق باشند انكار نماييد و در نزد اين كار و چنين انكاراهل آسمان شما را دشمن دارند. پس كسى كه صبر پيش گيرد و از خداى تعالى اجر طلبد،به كمال ثواب و پاداش ظفر يابد.
پس از آن آيه كريمه راتلاوت فرمود كه چنين فرمود: آنچه در نزد شماست تمام مىشود و آنچه در نزد خداى است باقى است و هر آينه پاداش نيك مى دهم آنانى را كه صبركردند و طاقت آوردندالى آخر آيه .
و روايت كرده جابر كه از پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله -سوال كردند از ايمان فرمود: الصبر كنز من كنوز الجنهوسئل مرة ما الايمان فقال الصبر (120)صبر گنجى از گنجهاى بهشت است ومرتبه اى سوال كردند از ايمان فرمود همانا صبر است
و اين عبارات فرمايش آن حضرت است كه فرموده است :
الحج عرفة (121)زيارت بيت الله عرفه است
مترجم گويد گويا وجه شبه در تشبيه مصنف - قدس سره - اين حديث را به حديث الحجعرفه همان تسميه كل به اسم جزء است ، چنانچه حج عبارت از تمامت مناسكمخصوصه است كه مشتمل بر همگى اركان و شرايط و اجزاء منصوصه باشد كه يكى ازآن مناسك و اجزاء اعمال عرفه است ، ولى نظر به اهميت و مزيد عنايت به شرافتاعمال عرفه كه بر ساير اعمال برترى دارد، پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله -تمام حج را در عرفه منحصر و مخصوص ‍ فرموده اند. چنين است حديث ايمان كه تعبير بهصبر و سماحت شده ، چه ايمان اگر چه شرايط عديده و اوصاف و اجزاء و اركان متعددهدارد، ولى چون جزء اعظم آن و ركن اهم شكيبايى و جوانمردى است ، بدين جهت پيغمبر خداى- صلى الله عليه و آله و سلم - ايمان را در صبر و سماحت منحصر فرموده اند. (انتهى )
و نيز فرموده است آن حضرت - صلى الله عليه وآله - كه شكيبايى گنجى است ازگنجهاى بهشت .
نيز فرموده است آن حضرت - صلى الله عليه و آله - افضل الايمان ما اكرهت النفوس (122)بالاتر ايمانها (123) آن است كهبر نفس ناگوار است .
و گفته شده است كه حضرت داود - على نبينا و آله و عليه السلام - را خداىعزوجل وحى فرموده كه تخلق باخلاقى و ان من اخلاقىالصبر(124)به خوبها و روشهاى من ، خوى و عادت گمار و از جمله خويهاى من، صبر و شكيباييست .
و از اين عباس - رضى الله عنه - است كه چونرسول خداى - صلى الله عليه و آله و سلم - بر انصار وارد شد، فرمود: امومنونانتم ؟ فسكتوا فقال رجل نعم يا رسول الله فقال ما علامة ايمانكم ؟قال نشكر على الرخاء و نصبر على البلاء و نرضى بالقضاءفقال مومنون و رب الكعبه (125)
آيا شما اهل ايمانند؟ پس ساكت شدند. مردى گفت : آرى اى پيغمبر خداى . فرمود: علامتايمان شما چيست ؟ گفت : در زمان وسعت ورخاء، خداى را شكر مى گذاريم و درنزول رنج و بلا، صبر مى آوريم و رضاى خاطر به قضاى الهى مى سپاريم . فرمود:به اين صفات ، از اهل ايمانند قسم به پروردگار كعبه .
(و قال - صلى الله عليه و آله - فى الصبر على ما يكره خيركثير.(126)
و حضرت مسيح - على نبينا و عليه السلام - فرموده است انكم لا تدركون ما تحبونالا بصبركم على ما تكرهون : : به درستى كه شما نمى توانيد رسيد بهآنچه دوست مى داريد جز به صبر و تحمل آنچه ناخوش ‍ مى شماريد.
و فرموده است صلى الله عليه و آله و سلم : لو كان الصبر رجلا لكان كريما(127)
اگر صبر به هيات وزى مردى در ميان مردم مى آمد، مردى كه كريم بود و كرامت خود رامشهور مى نمود.
و حضرت امير المومنين - عليه السلام - فرموده است : بنى السلام على اربعقوائم اليقين و الصبر و الجهاد والعدل (128)اسلام بر چهار پايه بنا شدهاست : نخست يقين است ، دويم صبر است سيم جهاد و چهارم عدالت است
و نيز مى فرمايد: الصبر عن الايمان بمنزله الراس من الجسد و لا جسد لمن لا راسله و لا ايمان لمن لا صبر له (129)صبر نسبت به ايمان در منزلت سرى نسبتبه بدن است و بدنى نيست آن را كه سر دربدن ندارد و بر اين دستور آن را كه صبرنباشد، ايمان نمى تواند داشت
و نيز فرموده است : عليكم بالصبر فانه به ياخذ الحازم و اليه يعود الجازع بر شما باد به شكيبايى ! به درستى كه آن كه همت به امرى گمارد،بايد شكيب آرد و آنكه از حادثه بيتاب شود، بايد بازگشت به شكيبايى نمايد.
و نيز فرموده است ان صبرت جزت عليك المقادير و انت ماجور و ان جزعت جرتعليك المقادير و انت مازور (130): اگر شكيب آورى قدرهاى الهى بر توجارى مى شود و اجر شكيب و صبر براى تو خواهد بود و اگر شكيبايى ننمايى ، قدرهاىخداوندى بر سرت خواهد رفت و وبال ناشكيبى براى خود خواهى گذاشت .
و از حضرت حسن بن على - عليه السلام - است كه پيغمبر خداى صلى الله عليه و آله -فرمود: ان فى الجنه شجره يقال لها شجره البلوى و توتىباهل البلاء يوم القيامه فلا يرفع لهم ديوان ولا ينصب لهم ميزان يصب عليهم الاجر صباوقرا عليه السلام : انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب (131):(132) به درستى كه در بهشت درختى است كه شجره بلوى نام دارد و مخصوصاهل بلاء است و در روز قيامت برداشته نمى شود براى ايشان ديوانى و نصب نمى شودبراى ايشان ميزانى و مى ريزد بر ايشان اجر را ريختنى در خور بليه كه بر آنها واردآمده است و بعد آيه كريمه را تلاوت فرمود كه معنى چنين مى دهد: اجر صابران وفاى مىشود بيرون از حساب .
و از آن بزرگوار - عليهما السلام - است كه پيغمبر خاتم - صلى الله عليه و آله -فرمود: ما من جرعه احب الى الله تعالى من جرعة غيظ كظمهارجل ، او جرعه صبر على مصيبة و ما من قطره دمع من خشية الله او قطرة دم اهرقت فىسبيل الله . (133): جرعه اى در نزد خداىعزوجل محبوبتر نيست از جرعه خشمى كه مرد آن را فرو خود يا جرعه صبرى كه در مصيبت، آن را متحمل شود و قطره اى محبوبتر نيست در نزد خداى تعالى از قطره اشكى كه ازترس خداى جارى مى شود يا قطره خونى كه در راه خداى ريخته شود.
و از آن بزرگوار است : المصائب مفاتيح الاجر: مصيبتهاى كليدهاى اجر و ثواباست .
و از حضرت زين العابدين - عليه السلام - است : اذا جمع الله الاولين و الاخرينينادى ماد اين الصابرون ليدخلوا الجنة بغير حساب ؟قال فيقوم عنق من الناس فتلقاهم الملائكه فيقولون الى اين يا بنى آدم ؟ فيقولون الىالجنه فيقولون و قبل الحساب ؟ فقالوا نعم قالوا و من انتم ؟ قالوا الصابرون قالوا و ماكان صبر كم ؟ قالوا صبرنا على طاعة الله و صبرنا عن معصية الله حتى توفانا اللهعزوجل قالوا انتم كما قلتم ادخلوا الجنة فنعم اجر العاملين . (134): چونخداى تعالى مردم اولين و آخرين را جمع نمايد، منادى ندا مى دهد كه كجا هستند صابرانتا بدون حساب داخل بهشت شوند؟ پس جماعتى از مردم بر مى خيزند و ملائكه ايشان راپذيرايى مى كنند و مى گويند: كجا مى رويد اى فرزندان آدم ؟ مى گويند: به سوىبهشت مى شتابيم . گويند: آيا پيش از حساب وارد مى شويد؟ مى گويند آرى ميگويند:شما چه كسان هستيد؟ ميگويند: ما صابران هستيم . مى گويند: صبر شما چه بوده است ؟مى گويند: ما صبر در طاعت خداى كرديم و از عصيان و سركشى با او شكيب آورديم تاخداى عزوجل ما را ميراند. مى گويند: شما چنانيد كه مى گوييد،داخل بهشت شويد و چه نيكوست پاداش عمل كنندگان به صبر
و از انس است كه گفته است پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله و سلم - فرمود: قال الله عزوجل اذا وجهت الى عبد من عبيدى مصيبه فى بدنه او ماله او ولده ثماستقبل ذلك بصبر جميل استحييت منه يوم القيامه ان انصب له ميزانا و انشر له ديوانا(135) : خداى فرمود: چون متوجه كنم به بنده اى از بندگان خود مصيبتىرا در بدن يا اموال يا فرزندانش و پذيرايى كنند آن را به شكيبايى نيكو شرم مى دارماز او در روز رستخيز كه براى او ميزانى بر افرازم يا ديوانى باز نمايم .
و از ابن مسعود - رضى الله عنه - است كه پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله و سلم -فرمود: ثلاث من رزقهن فانه رزق خير الدارين : الرضاء بالقضاء و الصبرعلى البلاء و الدعاء فى الرخاء (136) : سه چيز است كه هر كسى آن سهچيز را روزى بايد، پس او خير دنيا و آخرت را روزى يافته است : نخست رضا به قضاءاست و دوم شكيب بر بلا و سوم دعا در هنگام وسعت و رخاء.
و از ابن عباس - رضى الله عنه - است كه گفت : در خدمت حضرت پيغمبر - صلى اللهعليه و آله و سلم - بودم فرمود: يا غلام او يا غليم الا اعلمك كلمات ينعفك الله بهن؟ فقلت بلى يا رسول الله فقال احفظ الله (يحفظك ، احفظ الله ) تجده امامك تعرف اللهفى الرخاء يعرفك فى الشدة اذا سئلت فاسال الله و اذا استعنت فاستعن بالله و اعلم اناللصبر على ما تكره خيرا كثيرا و ان النصر مع الصبر و مع الصبر و ان الفرج معالكرب و ان مع العسر يسرا (137) اى پسر يا اى پسرك آيا نياموزم تو راسخنانى كه خداى تبارك و تعالى تو را به آنها فايده بخشد؟ عرض كردم : بلى اىپيغمبر خداى فرمود: پاس دار خداى را تا او را در پيش روى خود بيابى ، و بشناس خداىرا در وسعت تا بشناسد تو را در سختى و چون مسالتى از كسى خواهى كرد از خداىمسالت كن و چون يارى و مددكارى جويى ، از خداى جوى (و) بدان كه در صبر بر آنچهناخوش ‍ مى دارى ، فايده بسيار است و پيشرفت و نصر در ثبات و صبر است و شادمانىدر پى ملامت و زجر ان مع العسر يسرابه درستى كه با سختى سهولت و آسانىاست .

شعر:
ايزد دردى نيافريد به گيتى كز پى آن ، دارويى نكو نفرستاد
و از حضرت است - صلى الله عليه و آله -: يوتىالرجل فى قبره بالعذاب فاذا اوتى من قبل راسه دفعته تلاوة القران و اذا اوتى من بينيديه دفعته الصدقة و اذا اوتى من قبل رجيله دفعه مشيه الى المسجد (138) و الصبرحجزه و يقول اما لورايت خللا لكنت صاحبه و فى لفظ اخر اذادخل الرجل القبر قامت الصلاة عن يمينه و الزكاة عن شماله و البريظل عليه و الصبر بناحية بقول دونكم صاحبى فانى من وراثه . (139)
در مى يابد مرد، عذاب را در قبر او و چون خواهد از طرف سر او در آيد قرائت قراندفعش را مى دهد و چون از پيش روى او در آيد صدقه او را مى راند. چون در نزد پاى او درآيد، مى راند او را رفتنش به سوى مسجد و صبر او را منع مى نمايد و مى گويد:
اگر خلل و راه وصولى انديشيده اى ، من يار و صاحب او هستم .

در عبارت ديگر است كه چون مرد وارد قبر شود، نماز از دست راست او مى ايستد و زكاتاز دست چپ و نيكوكاريها سايه بر او مى گسترند و صبر در طرفى است و مى گويد:يار مرا بگيريد و من از پس سر و دافع ضرر او هستم يعنى اگر مى توانيد عذاب را از اودفع دهيد و الا شما را بر دفع او كفايت مى دهم .
و از آن حضرت است - صلى الله عليه و آله و سلم -: عجبا لا مرالمومن ان امره كله لهخير و ليس ذلك لاحد الا للمومن ان اصابته سراء شكر فكان خيرا له و ان اصابته ضراءصبر فكان خيرا له (140) در امر مومن جاى عجب است به درستى كه تمامامرش براى او خير و فايده است و چنين صرفه جز براى مؤ من نيست كه اگر نعمتى بهاو رسد سپاس مى گزارد و براى او خير است و اگر سختى و بليتى او را دچار شود،صبر مى آورد پس براى او خير است
مترجم گويد كه بايد به شخص شريف مومن عرض كرد كه تو گرو بردى ، اگر جفت واگر طاق آيد.
و از آن حضرت است - صلى الله عليه و آله و سلم -: الا اعجبكم ان المومن اذا اصابخيرا حمدالله شكرا و اذا اصابته مصيبة حمدالله صبرا فالمومن يوجر فىكل شى حتى اللقمه يرفعها الى فيه و فى حديث آخر حتى اللقمه يرفعها الىفيه و فى حديث فم . (141):ع آيا به عجب نياورم شما را؟ به درستى كهمومن هر گاه چيزى را در يابد شكر مى گزارد و خداى را سپاس ‍ مى دارد و اگر مصيبتى اورا درك نمايد، خداى را مى ستايد و صبر مى نمايد. پس ‍ مومن صرفه و اجر مى برد حتىبا لقمه اى كه به سوى دهان خود بردارد.
و در حديث ديگر است حتى از لقمه اى كه به سوى دهانى برد و خورد و بخوراند مترجمگويد: همانا حكيم از روى اين حديث گفته است نيكبخت است آن كه خورد و كشت و بدبخت آنكه مرد و هشت .
و از آن حضرت است - صلى الله عليه و آله -: الصبر خير مركب ما رزق الله عبداخير له و اوسع من الصبر (142)) صبر بهتر مركبى است و روزى نفرموده استخداى تعالى بنده را مباركتر و فراخ كام تر از آن كه او را به سرمنزل كرامت رساند.
مترجم گويد: هم آن حضرت - صلى الله عليه و آله - مى فرمايد الخيل معقود بنواصيه الخير و اين است كه صبر را مركب فرموده است .
و از آن حضرت - صلى الله عليه و آله و سلم - پرسيدند كه آيا مردى بدون پرسش وحساب داخل ، بهشت تواند شد؟ فرمود نعم ،كل رحيم صبور : آن كه داراى رحم و صاحب شكيبايى باشد.
و از ابى بصير است كه گفت : از حضرت ابى عبدالله - عليه السلام - شنيدم كه مىفرمود: ان الحرحر على جميع احواله ان نابته نائبة صبر لها و ان تراكمت عليهالمصائب لم يكره و ان اسر و قهر و استبدل باليسر عسرا كما كان يوسف الصدق الامين -على نبينا و آله و عليه الصلاة و عليه السلام لم يضرر حرينه ان استعبد و اسر و قهر ولم تضرره ظلمه الجب و وحشته و مانا له الى ان من الله عليهفجعل الجبار العاتى له عبدا بعد ان كان ملكا فارسله و رحم به الله امته و كذلكالصبر يعقب خيرا فاصبروا و وطنوا انفسكم الصبر توجروا (143)
مرد آزاده در تمام احوالش آزاده مرد است و اگر حادثه اى براى او پيش آيد صبر مىكند، بر آن حادثه و اگر مصائب بر او هجوم آور شوند ناخوش نمى دارد و هر چندگرفتار و مقهور شود و پس از راحت و رفاه به زحمت و سختى در افتد. چنان كه برحضرت يوسف نبى - على نبينا و اله و عليه السلام - رسيد و آزادگى و حريت او تغييرپذيرفت از آن كه به بندگى و خوارى و زندان مبتلا شد و تاريكى و بيمناكى چاه وآنچه به او رسيد، ضررى به بزرگوارى او نرسانيد و پادشاه جبار و سركش مصر راپس از اقتدار سلطنت به بندگى او در آورد و آن حضرت را خداىعزوجل به رتبه رسالت و پيغمبرى رساند و رحم و عنايت به سبب او بر امتش فرمود وصبر بر اين دستور عاقبت خير دارد. پس صبر پيش گيريد و نفس ‍ خود را به او آرامش وآسايش دهيد و به اجر و رستگارى نائل شويد.
و از حضرت باقر - عليه السلام - است الحنه محفوفة بالمكاره و الصبر فمنصبر على المكاره فى الدنيا دخل الجنه و جهنم محفوفة باللذات و الشهوات فمن اعطىنفسه لذاتها و شهواتها دخل النار (144) : بهشت در ضمن ناگواريها وشكيبايى است و آن كه بر ناگواريها، شكيبايى در دنيا آورده ، وارد بهشت مى شود، وجهنم در ضمن لذتها و خواهشهاست و آن كه لذت و خواهشها را عادت نفس خود دارد، وارد جهنممى شود..
و از حضرت امير المومنين - عليه السلام - است كه پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله -فرمود: الصبر ثلاثه : صبر عند المصيبة و صبر على الطاعة و صبر عن المعصيةفمن صبر على المصيبة حتى يردها بحسن عزائها كتب له ثلاث مائه درجه ما بين الدرجةمابين الدرجة الى الدرجة كما بين تخوم الارض الى العرش ‍ و م صبر عن المعصية كتب اللهله تسعمائة درجة ما بين الدرجة الى الدرجة كما بين تخوم الارض الى منتهى العرش(145)
صبر بر سه گونه است : صبر در نزد مصيبت و صبر بر طاعت ، و صبر از معصيت .پس آنكه صبر بر مصيبت كند، خداى تعالى واجب مى فرمايد براى او سيصد درجه ميانههر درجه تا درجه ديگر به قدر ميانه آسمان تا زمين ، و آن كه صبر بر طاعت كند واجبمى گرداند براى او ششصد درجه ميانه هر درجه تا درجه اى به قدر فاصله زمين تاعرش و آن كه صبر بر معصيت كند، واجب مى دارد براى او نهصد درجه چون فاصله زمين تاانتهاى عرش .
و از ابو حمزه ثمالى است كه گفته است : حضرت ابو عبدالله - سلام الله عليه -فرمود: من ابتلى من المومنين ببلاء فصبر عليه كان لهمثل اجر الف شهيد (146) : هر يك از مردمان صاحب ايمان كه گرفتار بليهشود و صبرنمايد براى او اجر هزار شهيد است .
و از عبدالله بن سنان (كه گفت ) حضرت ابو عبدالله - عليه السلام -ذكر نمود كهپيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله - فرمود كه خداى تعالى مى فرمايد: انىجعلت الدنيا بين عبادى قرضا فمن اقرضنى منها قرضا اعطيتهبكل واحده عشرا الى سبعماثة ضعف و ما شئت من ذلك و من لم يقرضنى منها فاخذت منه شيئاقهرا اعطيته ثلاث خصال لو اعطيت واحدة منهن ملائكتى لرضوا منى .ع
ثم تلا ابو عبدالله عليه السلام قول الله تعالى : الذين اذا اصابتهم مصيبةقالوا انالله و انا اليه راجعون اولئك عليهم صلوات من ربهم فهذه واحدة من ثلاث(و رحمة ) اثنان (و اولئك هم المهمتدون ) ثلاث .
ثم قال ابو عبدالله - عليه السلام - هذا اخذ منه شيئا قهرا
بدرستى كه من قرار دادم دنيا را در ميان بندگان قرض و داد و ستد.
پس آن كه وام دهد مرا از دنيا چيزى ، مى بخشم عوض هر درهمى را ده تا هفتصد چندان وآنچه خواهم فزونتر و آنكه مرا به وام ندهد از دنيا مى گيرم چيزى را از او به قهر و درعوض ، سه خصلت به او ارزانى مى دارم كه اگر يكى از آنها را به ملائكه خود ببخشماز من به آن عطا كه فرمايم ، خشنود مى شوند. پس ‍ از آن حضرت آيه كريمه را كه چنينمعنا مى دهد تلاوت فرمود: كسانى كه چون به ايشان مصيبتى رسد بگويند ما براىخداييم و به درستى كه ما به سوى او بازگشت مى نمائيم ، ايشانند كه برايشانصلوات است از پروردگارشان پس اين يكى است از سه خصلت و رحمت دوماست و ايشانند روندگان راه هدايت سيم و بعد از آن ، آن حضرت فرمود: اين مقام كسىراست كه خداى تعالى چيزى به قهر از او ستاند.
و از آن بزرگوار است - عليه السلام - الضرب على الفخذ عند المصيبة يحبطالاجر (147) و الصبر عند الصدمة الاولى اعظم و الاجر على قدر المصيبة و من استرجعبعد المصيبة جدد الله له اجرها كيوم اصيب بها
زدن بر زانو در نزد مصيبت اجر را مى كاهاند و حقيقت صبر در نزد صدمه نخستينبزرگتر است و بزرگى اجر به قدر بزرگى صدمه است و آن كه پس از مصيبت كريمهانالله و انا اليه راجعون را بگويد، خداى كريم متعالى اجر او را تازه مى داردهمچون روزى كه مصيبت زده شده باشد.
و مردى از پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله و سلم -سوال كرد در نزول مصيبت بر مردم چه چيز اجرا ايشان را مى كاهد؟ فرمود: تصفيقالرجل بيمينه على شماله و الصبر عنه الصدمه الاولى فمن رضى فله الرضا و من سخطفعليه السخط : زدن دست راست به دست چپ است و حقيقت صبر در نزد صدمهاولى است . پس اگر كسى خشنود باشد و به قضاى الهى رضا دهد، پاداش خشنودى بيندو اگر نارضايى آورد، از ثواب رضا و خشنودى محروم ماند.
و از ام سلمه زوجه پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله - است كه گفت : ازرسول خداى شنيدم كه مى فرمود: ما من عبد تصيبه مصيبةفيقول انالله و انا اليه راجعون ، اللهم آجرنى على مصيبتى و اخلف لى خيرا منها الا آجرهالله تعالى فى مصيبته و اخلف له خيرا منها نيست بنده كه او را مصيبتى رسد وبگويد انالله و انا اليه راجعون خداوند مزد و پاداش بخش مرا بر مصيبت من وجانشين آور براى من نيكوترش را مگر اينكه اجر بخشد خداى تعالى براى او بهترشرا.

و گفته چون ابو سلمه وفات يافت چنان كه پيغمبر خداى فرمود گفتم و خداى تعالىخليفه فرمود براى من بهتر از او پيغمبر خداى را. (148)
و در عبارت ديگر چنين است كه از رسول خداى - صلى الله عليه و آله و سلم - شنيدم كهفرمود: ما من مسلم تصيبه مصيبة فيقول : ما امره اللهعزوجل انالله و انا اليه راجعون اللهم آجرنى فى مصيبتى واخلف لى خيرا منه : خداوندا مرا در مصيبت من اجر بخش و خليفه گردان براى من بهتر از او را) بعد از آنبه نفس خود بازگشت كردم كه كجا از ابى سلمه براى من بهترى نخواهد بود چون زمانعده من سپرى شد، پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله و سلم - اجازه تشريف فرمايى بهخانه من خواست و من پوستى را دباغت مى كردم دستم را از فرط شستم و اجازت دادم وبالشى از چرم كه درونش ليف خرما بود نهادم و بر آن نشست و مرا براى خودخواستگارى نمود و چون از سخن فارغ شد گفتم : يارسول الله !مرا حقى نيست كه اختيار شوهر نمايم جز آنكه اختيار تو است !ولى من زنىهستم كه بر طبيعت من رشك و غيرت غلبه دارد و مى ترسم در حالتى در من نگرى كهخداى تعالى مرا بدان عذاب فرمايد: و نيز زنى هستم كه عمرى كرده ام و صاحبگرانبارى فرزندانم . آن حضرت فرمود: آنچه ذكر كردى از سن خود مرا به اندازه تودريافته است و آنكه از عيال ميگويى ، فرزندان تو فرزندان من هستند.
ام سلمه گفته است خود را به اختيار آن حضرت تسليم دادم و مرا تزويج فرمود و خداىتعالى در عوض ابو سلمه پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله - فرمود بهتر از او بهمن عطا فرمود.
و از ابن عباس است كه گفت : پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله - فرمود: انللموت فزعا فاذا اتى احدكم وفاة اخيه فليقل انالله و انا اليه راجعون و انا الى ربنالمنقلبون اللهم اكتبه عندك من المحسنين و اجعل كتابه فى عليين و اخلف على عقبه فىالاخرين الله لا تحرمنا اجره و لا تفتنا بعده : به درستى كه مرگ را ترساست و هنگامى كه يكى از شما خبر فوت برادرش برسد بايد كريمه انا لله و انا اليهراجعون و انا الى ربنا لمنقلبون را متذكر شود و معنى كريمه و دعا چنين است كه ما براىخدائيم و بسوى او بازگشت مى نماييم و ما به سوى پروردگار خود هر آينه بر مىگرديم . خداوندا مقرر فرماى او را در نزد خود از جمله نيكوكاران و قرار ده كتاب او و نامهعملش را در عليين و جانشين دار در نسل او از آخرين . خداوندا ما را از اجر مصيبت او محروممساز پس از او ما را به فتنه در مينداز.
و از حضرت حسين بن على - سلام الله عليهما - است كه پيغمبر خداى - صلى الله عليه وآله و سلم - فرمود: من اصابته مصيبة فقال اذكرها انا الله و انا اليه راجعون جدداللهله اجرهامثل ما كان له يوم اصابته (149) : كسى كه به او مصيبتى بر خورد وهر وقت به ياد آورد بگويد انا الله و انا اليه راجعون ، خداوند كريم اجر او را تازهگرداند چنان كه در ابتداى مصيبتش ، اجر به او بخشيده بود.
و از يوسف بن عبدالله بن سلام است كه پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله - هر زمانسختى و شدتى به اهلش روى مى آورد، آنها را امر به اقامه نماز مى فرمود و بعد از آن ،اين آيه را تلاوت مى فرمود و امر اهلك بالصلاة و اصطبر عليها(150) : اهل خود را امر به نماز كن و در نماز، صبر و شكيبايى آور(151)
و از ابن عباس - رضى الله عنه - است كه خبر رحلت برادرش قثم بن عباس را به او دادندو او در سفر و انا لله و انا اليه راجعون گفت و از راه كنارى گرفت و شترش راخوابانيد و دو ركعت نماز به جاى آورد و جلوس او طولى يافت و برخاست و بر شترنشست و همى قرائت مى كرد و استعينوا بالصبر و الصلاة و آنهالكبيرة الاعلىالخاشعين (152) : طلب يارى و مددكارى نماييد از خداى تعالى بهشكيبايى و نماز و به درستى كه اين بزرگ است جز به صاحبان خضوع و فروتنى(153)
و از اوست كه پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله - را هر وقت مصيبتى مى نمود، بر مىخاست و وضو مى گرفت و دو ركعت نماز به جاى مى آورد و مى گفت اللهم قدفعلت ما امرتنا فانجزلنا ما وعدتنا : خداوندا به جاى آوردم آنچه را امرنمودى ما را و وفا كن براى ما انچه را وعده فرمودى ما را.
و از عبادة بن محمد بن صامت است كه گفت : چون عباده - رضى الله عنه - به حالت احتضاردر آمد گفت بستر مرا به صحن خانه بيرون بريد. بستر او را به فضاى خانه بردند وگفت : دوستان و خدام مرا با آنانى كه در جوار من هستند فراهم آوريد و هر كس مى خواهد مراببيند، وارد نماييد.
و گفت امروز را جز آخر روزى براى خود از روزهاى دنيا واول شبى از شبهاى آخرت نمى بينم و شايد از دست و زبان من چيزى نسبت به شماهاصادر شده باشد و قسم به آن خداوندى كه جان عباده در قبضه قدرت اوست ، در قيامتمستوجب قصاص شوم . هر يك بر نفس خود جوزى از من مى دانيد در مقام قصاص بر آييد وكينه سينه خويش را فرو نشانيد از آن پيشتر كه جانم از تن بر آيد و مرغ روحم از آشيانبدن پرواز نمايد. همه گفتند تو براى ما آموزگار و پدر بزرگوار بودى ، به خادمىبدى نگفته و با ماها جز به راه نيكى و احسان نرفته اى در مى گذريد؟ گفتند: آرى . پسروى به آسمان كرد و گفت : اللهم اشهد خداوندا گواه باش كه بندگان توبر من بخشودند و تو به صفح و بخشايش اولى مى باشى .پس آنها را گفت وصيتمرا بشنويد و به خاطر سپاريد: كسى زا شما بر من نگريد و نوحه نسراييد و چون روحماز بدن مفارقت كند، همه شما وضويى نيك بگيريد و به مسجدى در آييد و براى عبادهدرخواست آمرزش و مغفرت نماييد به درستى كه خداىعزوجل مى فرمايد: و استعينوا بالصبر و الصلاة (154) يارى كنيد بهشكيبايى و نمازبعد از آن جنازه مرا برگيريد و بشتابيد (و) به سوى قبرم بريدو به خاكم سپاريد و آتش در پى من ميفروزيد و در زير پهلوى من چوب ارغوان نگذاريد.(155)
و از جابر است از حضرت باقر - عليه السلام - كه فرمود: اشد الجزع الصراخبالويل و العويل و لطم الوجه و الصدر و جز الشعر و من اقام النواحة فقد ترك الصبرو من صبر واسترجع و حمدالله تعالى فقد رضى بما صنع الله و وقع اجره على اللهعزوجل و من لم يفعل ذلك جرى عليه القضاء و هوذميم و احبط اللهعزوجل اجره (156) : سخت تر بيتابى فرياد به كلمه واى و سيلى زدنبر صورت و سينه و بركندن موى است و آن كه نوحه سرايى بر پاى دارد، سيرتصبر را فرو گذاشته است و آن كه صبر كند و انا لله و انا اليه راجعون بگويد و خداىتعالى را حمد نمايد، به قضاى الهى رضا داده است و اجر او با خداىعزوجل است و آن كه صبر نكند و حمد الهى نگزارد و بازگشت به خداى تعالى نياورد وبه امر الهى رضا ندهد، قضا بر او جارى شده و زشت و نكوهيده است و خداىعزوجل اجر او را پست و هدر مى دارد.
و از ربعى بن عبدالله است كه حضرت صادق - عليه السلام - فرمود: ان الصبرو البلاء يستقبان الى المومن ياتيه البلاء و هو صبور و الجزع و البلاء يستقبان الىالكافر فياتيه البلاء و هو جزوع (157). شكيبايى و بلا سبقت مى جويند بهسوى مومن و بلا بر او وارد مى شود و او شكيباست ، و بيتابى و بلا به سوى كافرپيشى مى جويند و او بيتاب است .
و از آن حضرت - عليه السلام - است كه پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله - فرمود: ضرب المسلم يده على فخذه عند المصيبة احباط لاجره (158). زدن مسلمان برزانوى خود، هدر كردن اوست اجر و پاداش خود را.
و از موسى بن بكير است كه حضرت كاظم - سلام الله عليه - است كه فرمود:
اى اسحاق ! لا تعدن المصيبة التى اعطيت عليها الصبر و استوجبت عليها من اللهعزوجل الثواب انما المصيبة التى يحرم صاحبها اجرها و ثوابها اذا لم يصبر عند نزولها.(159).مصيبت مشمار آن مصيبتى را كه صبر و شكيبايى بر آن داده شده باشى وخداى تعالى پاداش ثواب به تو بخشيده باشد، بلكه مصيبت آن است كه صاحب آن ، ازاجر و ثواب محروم گردد، هنگامى كه در نزولش عنان صبر از دست دهد.
و از ابى ميسر است كه گفت : در خدمت حضرت ابى عبدالله - عليهما السلام - بوديم مردىوارد شد و از مصيبتى كه به او رسيده بود، شكايت نمود. آن حضرت فرمود: اماانك ان تصبر فتوجر و ان لم تصبر يمضى عليك قدر اللهعزوجل الذى قدر عليك و انت مذموم (160) : به درستى كه اگر صبر وخويشتندارى كنى ذخيره پاداش نيك گذارى و اگر خوددارى ننمايى و بيتابى آورى قدرالهى بر تو جارى مى شود و تو نكوهيده و بى مزد خواهى بود.
حضرت صادق - عليه السلام - فرموده است : البلاء زين المومن و كرامة لمنعقل لان فى مباشرته و الصبر و الثبات عنده تصحيح نسبة الايمان(161)قال قال النبى - صلى الله عليه و آله - نحن معاشر الانبياء اشد بلاء والمومن الا مثل فالامثل و من ذاق طعم البلاء تحت ستر حفظ الله تعالى له تلذذ به اكثر منتلذذه بالنعمة و يشتاق اليه اذا فقيده لان تحت نيران البلاء انوار النعمة و تحت انوارالنعمة نيران البلاء و المحنة و قد ينجومنة كثير و يهلك فى النعمه كثير، و ما اثنى اللهتعالى على عبد من عباده من لدن آدم الى محمد - صلى الله عليه و آله و سلم - الا بعدابتلاثه و وفاء حق العبوديه فيه فكرامات الله تعالى فى الحقيقه نهايات بداياتهاالبلاء و بدايات نهاياتها البلاء و من خرج من شبكه البلوىجعل سراج المومنين و مونس المقربين و دليل القاصدين و لا خير فى عبد شكا من محنهتقدمها الف نعمه و اتبعها الف راحه و من لا يقضى حق الصبر على البلاء حرم قضاءالشكر فى النعماء كذلك من لا يودى حق الشكر فى النعماء يحرم عن قضاء الصبر فىالبلاء و من حرمهما فهو من الطرودين . (162)
بلا زينت مومن (و) كرامت است مر صاحبان عقل را زيرا كه در مباشرت بلا و صبر بر آنو ثبات در نزدش حقانيت نسبت ايمان است و پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله - فرمودهاست كه ما گروه پيغمبران بيشتر از ساير مردم موقع سختى بلا مى باشيم و چنيننداهل ايمان از بالا تا هر درجه اى كه فرود آيند به حسب مرتبه خودشان .
و آن كه طعم بلا چشيد، در زير پرده اى است كه خداى تعالى محفوظش داشته و براى (او)لذتى از آن بلاست كه زياده از التذاذ او به نعمت باشد و چونبال را بيابد، شوقمند به سوى آن مى شود: زيرا كه در زير آتشهاى بلا و محنت ،نورهاى نعمت ، و در زير نورهاى نعمت ، آتشهاى بلا و محنت است ، بسا كه گرفتاران بندبلا رهايى مى يابند و خفتگان بستر نعمت ، به رنج و هلاكت در مى افتند و ثنا فرمودهاست خداى تعالى بنده اى از بندگان خود از عهد حضرت آدم عليه السلام - تا زمانرسول خاتم - صلى الله عليه و آله و سلم - مگر ابتلاى آن بنده را كه اداى حق بندگىنموده است ، پس كرامات خداى تعالى در نظر حقيقت نهاياتى است كه بدايتهاى آنهابلاست و بدايتهايى است كه نهايتهاى آنها، بلاست و آنكه از دام بلا و رستگارى يابد،چراغ اهل ايمان است و مونس ‍ مقربان و دليل پويندگان و جويندگان خداوند منان و نيستچيزى در آن بنده كه شكايت از محنتى كند كه هزار گونه نعمتش فزون مى آيد و هزارگونه راحتش ‍ انبار مى شود و آن كه حق صبر و خويشتن دارى در بلا را نگذارد و پاداششكر نعماء را محروم ماند و همچنين آن كه اداى شكر نعماء را ننمايد از قضاى صبر بربلا به حرمان گذراند و آن كه دچار چنين غبن و زيانى آيد در درگاه خداى تعالى از شمارراندگان است .
و حضرت ايوب - على نبينا و عليه السلام - در دعاى خود مى گويد: اللهم قداتى على سبعون فى الرخاء فامهلنى حتى ياتى على سبعون فى البلاء(163) : خداوندا به درستى كه بر من هفتادسال به نعمت و رفاه گذشت پس ‍ مهلت بخش مرا تا هفتادسال به محنت و بلا بگذرد. (164)
و حضرت صادق - عليه السلام - فرموده است : الصبر يظهر ما فى بواطن العبادمن النور و الصفاء، و الجزع يظهر ما فى بواطنهم من الظلمه و الوحشه و الصبر يدعيهكل احد، و لا يثبت عنده الا المخبتون ، والجزع ينكرهكل احد و هو ابين على المنافقين لان نزول المحنه و المصيبة يخبر عن الصادق و الكاذب وتفسير الصبر ما يستمر مذاقه ، و ما كان عن اضطراب لا يسمى صبرا، و تفسير الجزعاضطراب القلب و تحزن الشخص و تغير اللون و تغييرالحال و كل نازله خلت او ائلها عن الاخبات و الانابة و التضرع الى الله تعالى فصاحبهاجزوع غير صابر و الصبر ما اوله مز واخره حلو فمن دخله من اواخره فقددخل و من دخله من اوائله فقد خرج و من عرف قدر الصبر لا يصبر عما منه الصبر(165)
و قال الله عزوجل فى قصه موسى و خضر على نبينا و آله وعليهما السلام و كيفتصبر على ما لم تحط به خبرا (166)فمن صبر كرها ولم يشك الى الخلق و لميجزع بهتك ستره فهو من العام و نصيبه ما قال اللهعزوجل و بشر الصابرين (167)اى بالجنه و المغفرة و مناستقبل البلاء بالرحب و صبر على سكينه و وقار فهو من الخاص و نصيبه ماقال الله عزوجل ان الله مع الصابرين (168)) صبر آشكارا مى كند آنچه رادر باطنهاى بندگان است نور و صفا و جزع پيدا مى دارد آنچه را در باطنهاى آنهاست ازظلمت و جفا و هر كس دعوى دار مقام صبر و خويشتن دارى است .
ولى جز مخبتان كه تن را خوار دارند و آهستگى و ثبات بر خاطر گمارند، در اين مقام درنگنتوانند آورد و بيتابى و جزع را همه كسى ناخوش مى دارد و درحال ارباب نفاق ، آشكارتر مى شود، زيرا كهنزول محنت و مصيبت از راستگوى و دروغ زن خبر مى دهد. (عند الامتحان يكرم المرء اويهان )
و تفسير صبر اين است كه مذاقش تلخ و ناگوار مى نمايد و آنچه از آن اضطراب خيزدصبرش نتوان شمرد، و تفسير جزع ، اضطرابدل است و اندوهناكى تن و پريدن رنگ و تغييرحال . پس هر حادثه كه اوائلش از خضوع و فروتنى و رجوع به حق و تضرع به سوىخدا خالى باشد، صاحبش جزوع غير صابر و بيتاب ناخويشتن دار است (و صبر چيزى استكه براى قومى بدايتش تلخ و عاقبتش ‍ شيرين است آن كه از اواخرش درآيد به او رسيدهو آن كه از اوايلش درآيد، از آن رميده است ). (169)
مترجم گويد برين دستور، صبر را طبيعت عشق است چنان كه مولوى رومى گفت است :
عشق ، اول سركش خونى بود تا گريزد هر كه بيرونى بود
و آن كه قدر صبر دريافت جز به سوى صبر نتوان شتافت .
و خداى تعالى در قصه موسى و خضر - على نبينا و عليهما السلام -مى فرمايد: و چنينمعنى مى دهد كه چگونه صبر توانى بر آنچه احاطه دانشمندى باطن بر آن ندارى )(170)
پس آنكه از روى كراهت صبر كند و شكايت به سوى خلق نبرد و به اظهار بيتايى ، پردهخود ندرد، صبر او عام است و بهره و نصيبش آن كه خداى تعالى در آيه كريمه مىفرمايد و چنين معنى مى دهد كه صابران را بشارت ده (171)
يعنى به آمرزش و بهشت و آن كه پيشباز بلا كند و آن را مرحبا گويد و صبرش از روىسكينه و وقار است صبر او صبر خاص است و بهره و نصيبش آن خداىعزوجل فرمود و معنى چنين مى دهد كه خداى با صاحبان صبر است . (172)-(173)
در برخى از حالات پيشينيان است در نزد مرگ فرزندان و دوستان آنها: مردم عرب در زمانجاهليت نه اميد ثواب داشتند و نه بيم عقابى مى پنداشتند. با اين حالات ، حفظ مراتبصبر را مى نمودند و بزرگى (و) فضل آن را مى شناختند واهل جزع و بيتابى را سرزنش مى كردند و از شرايط حزم مى شمردند و زينت حلم بر خودمى بستند و جلوه رادى و جوانمردى مى دادند و فرار از خوارى و گرفتارى خويش را بهحسن تسلى ، پناه مى جستند؛ به اين پايه و مايه كه چه بسيار كس كه فرزند و پدر وبرادرش به هلاك مى رسيد و نام از او نمى برد. چون اسلام آوردن و به ثواب صبر وخويشتندارى پى بردند، بر ثبات و پايدارى وتحمل خود افزودند و برى خود مزيد ارتفاع و رتبت و ذخيره ذكرجميل و اجر جزيل شناختند.
ابوالاحوص گفته است : بر ابن مسعود داخل شديم و سه فرزندش حاضر و جوانانى چونزر خالص و ديباى فاخر بودند، چنان كه ازجمال و بها و وقار و حياى آنها، بشگفت فرومانديم . گفت : همانا از اين پسران بر منغبطه برديد و براى خود از خداى تعالى چنين فرزندان مى خواهيد. گفتيم : آرى : قسم بهخداى ، مرد مسلم تمناى فرزند به مثل اينان براى خود مى كند. پس سر به سوى سقف خانبلند كرد و بر آن سقف پرستوكها آشيانه بسته و بيضه گذاشته بودند. گفت : قسمبه خدائى كه جانم در قبضه قدرت اوست ، هر آينه اگر دست از خاك قبور اين فرزندانبيفشانم ، دوست تر مى دارم از اينكه يك بيضه از آشيان اين مرغان فرو افتد در هم وبشكند. اين سخن را از روى حرص و شوق بر ثواب صبر و احتساب در فوات فرزندانبر زبان آورد.
و عبدالله بن مسعود - رضى الله عنه - در مسجد، قران بر مردم تلاوت مى نمود و بر دوزانوى خود نشسته بود. ناگاه مادر فرزندى از او به مسجد در آمد و فرزندش را بهسوى پدر رها كرد و نام داشت مردم را شكافته در كنار پدر قرار گرفت . ابن مسعود گفت: مرحبا به سمى آن كه آن كس بهتر از اوست و او را همى بوسيد و نزديك بود كه آب دهاناو را فرو خورد.
پس گفت : به خدا قسم هر آينه مرگ تو و برادرانت سهلتر از شمار شما فرزندان است .در اين زمان گفتندش اين چه تمنايى است كه مى كنى ؟ گفت : اللهم عفوا، به درستى كهشما سوالى كرديد و جز اينكه شما را خبر بازدهم چاره ندارم و از اينكه گفتم اراده خيرداشتم اما من در فوت آنها به اجر صبر فايز مى شوم و از حياتشان بر آنهابيم دارم ازپيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله و سلم - شنيدم كه مى فرمود: ياتى عليكمزمان يغبظ الرجل بخفة الحال كما يغبظ بكثرهالمال و الولد: روزگارى بر شما خواهد آمد كه مرد را بخفتحال حسد و غبطه برند چنان كه مردم به فزونىمال و فرزند بر يكديگر غبطه و حسد مى برند.
ابوذر رضى الله عنه - را پسر نمى ماند. او را گفتند: تو مردى هستى كه پسرى براىتو نمى ماند. گفت : حمد خداوندى كه آنها را از دار فنا مى ستاند و ذخيره دار بقا مىدارد. (174)
و از عبدالله بن عامر المازنى هفت پسر به طاعون عام (175) در گذشتند گفت : من مردىمسلمانم و صبر و تسليم را در مقام قبول و اذعان .
از عبدالرحمن است كه گفت : بر معاذ وارد شديم و بر سر فرزندى از خود ايستاده بودكه جان مى داد پس ما گريستيم ديده ها گريان شد و اشكها جريان يافت و بعضى از مازمام اختيار و خويشتندارى نتوانستيم ، اصطبار و عنان از دست داده صدا بلند كرديم . معاذمنع نمود و گفت : ساكت باشيد قسم به خداى تعالى رضاى مرا مى داند و مرگ اينفرزند را دوست تر مى دارم از هر جهادى كه در ركاب حضرت رسالت - صلى الله عليهو آله و سلم - حضور يافتم . به درستى كه از پيغمبر خداى - صلى الله عليه و آله -شنيدم كه فرمود: من كان له ابن و كان عليه عزيزا و به ضنينا و مات فصبر علىمصيبته و احتسبه ابدل الميت دارا خيرا من دارهو قرارا خيرا من قراره وابدل المصاب الصلاة و الرحمة و المغفرة و الرضوان :
كسى كه او را فرزندى عزيز باشد و دل نتواند داد كه از دست او برود و ان فرزندبميرد و پدر صبر و احتساب در مصيبت او پيش گيرد، خداوند كريم رئوف و رحيم عطوففرزند را خانه اى بهتر از خانه دنيا و آرامگاهى نيكوتر ارزانى دارد و پدر او را رحمت ورضوان و روح و ريحان و آمرزش و غفران ذخيره فرمايد.مانديم تا پسر در گذشتدر اين اثنا بانگ نماز بر آمد و رفتيم كه نماز ظهر بگزاريم . چون باز آمديم پسر راغسل داده و حنوط كرده و كفن نموده بود و مردى جنازه برگرفته انتظار حضور اخوان وجيران نكشيده بود به معاذ ملحق شديم و گفتيم خدايت رحمت كناد و حسن عافيت دهد! اى اباعبدالرحمن چه منتظر ما نشدى كه نماز بگزاريم و به جنازه فرزند برادر خود حاضرشويم ؟!
گفت : ما ماموريم كه اموات را در ساعتى كه جان به جان آفرين سپارند برگيريم خواهغنى باشد و خواه درويش . به قبر در آمد و ديگرى هم با اوداخل قبر شد. چون خواست بيرون آيد، دراز كردم كه مددش كنم تا از قبر بر آيد ابا كردو گفت : ترك ادب خود را در شكر مدد تو براى اظهارات قوت خويش نمى كنم ولى كراهتدارم كه جاهلى در من عجزى شناسد و جزعى از من ترا انديشد و فتور حالت مصيبت پندارد.پس به مجلس خود در آمد و روغن خواست و بر موى خود ماليد و سرمه طلبيد و بر چشمخودكشيد و اشارت كرد بردى را حاضر آوردند و در پوشيد و بيشتر از روزش را بهتبسم گذرانيد و همى گفت : انا لله و انا اليه راجعون فى الله خلف منكل هالك هلك و عزا من كل مصيبة و درك لكل ما فات : ما براى خداييم و به سوى اوباز مى گرديم و در وجهه الهى جاى نشين از هر هالكى است كه هلاك شده باشد و صبراست بر هر مصيبتى (و) تلافى است آنچه را فوت شود
و روايت شده است كه قومى در (حضور) حضرت على بن الحسين - سلام الله عليهما -بودند خادمى را كه گوشت بريان مى نمود امر بشتاب فرمود خادم گوشت بريان را بهشتاب آورد و سيخ به آتش تافته از دست او بر سر فرزندى از آن حضرت رها شد وبه آن صدمه در گذشت . آن حضرت برخاست و فرزند را مرده يافت . به خادم فرمود: انت حرلوجه الله اما انك لم تتعمده : تو در راه خداى آزادى و عمدىنينديشيده بودى پس از آن تجهيز فرزند پرداخت (176)
و از احنف بن قيس است كه گفت : بياموزيد علم را و حلم را و صبر را، به درستى كه منآموختم . گفتندش از كه آموختى ؟ گفت : از قيس بن عاصم گفتند حلمش ‍ در چه پايه بود وبه كدام اندازه مايه داشت ؟ گفت : نزد او نشسته و سخن از هر جنس در پيوسته بوديمناگاه پسر او را كشته به خون آغشته آورند و در پيش ‍ روى او گذاشتند وقاتل را نيز بسته بند و خسته كند حاضر كردند حلقه دستها را از زانوان باز نكرد وقطع سخن ننمود و چون سخنش تمام شد، بهقاتل فرزند خود روى آورد و گفت اى فرزند برادر! ترا چه بر: داشت كه اين كار راكردى ؟ گفت غضبناك بودم و از من اين نارده صادر شد. گفت : آيا هر وقت بر تو خشمىغالب آيد، خود را به خوارى در مى اندازى و خداىعزوجل را عصيان مى آورى و از عدد خويش مى كاهى ؟ برو ازادت كردم و ديه فرزند خويشرا به تو بخشيدم پس از آن روى به پسران خود آورد و گفت : اى فرزندان من برادر خودرا غسل دهيد و كفن بپوشانيد و چون فراغت يافتيد جنازه را نزد من بياوريد كه بر او نمازگزارم (و) چون دفن شد، فرزندان را گفت : مادر فرزندمقتول من از شما نيست و از قومى ديگر است و گمان ندارم كه به آنچه شما از در فرمان منتمكين داريد رضا دهد ديه فرزند او را از مال من به او بپردازيد. (177)
و صدوق - عليه الرحمه (در) فقيه آورده است كه چون ذربن ابى ذر - رضى الله عنه -وفات يافت ابوذر بر سر قبر او ايستاده و روى قبر را به دست خود مسح نمود و گفت :اى ذر خدايت رحمت كناد! به خداى قسم تو براى من نيكو فرزند بودى و اكنون كه از ايندار فانى رخت بر بسته و رشته زندگانى دنيا را گسسته اى من از تو خشنودم و از منمفقود نيستى و تو را از خود كاسته نمى دانم بلكه ذخيره من شده اى و مرا جز به خداىعزوجل ، حاجتى نيست و اگر نه از ورود قبر بيم دارم ، مسرور مى شدم كه به جاى توباشم و حزنى كه براى تو دارم ، مرا مشغول كرده است از حزنى كه بر توام باشد. بهخداى كه بر تو نگريستم ، بلكه براى تو گريه كردم و كاش مى دانستم كه چه گفتهاى و چه شنفته اى اللهم انى قد و هبته ما افترضت عليه من حقى فهب له ماافترضت عليه من حقك فانت احق بالجود و الكرم منى . خداوندا حقى را كه ازمن بر او واجب داشته اى به او بخشيدم ، پس آنچه از حق خود بر او واجب فرموده اى ، براو ببخشاى و تو به جود و بخشايش سزاوارتر از منى . (178)
و اسناد داده است دينورى به سوى ذربن عمر بن ذر كه چون ذر وفات يافت پدرش عمربر سر قبر او ايستاده و گفت : اى ذر رحمت خداى بر تو باد پس از تو ما را سختى وفقرى نيست و ما را جز خداى تعالى حاجت به احدى نيست و چه خوش بود كه باقى نماندهو پيش از تو مرده بودم و اگر وحشت قبر نبودى ، آرزو مى كردم كه به جاى تو باشم ومرا مشغول كرده است اندوهى كه براى توست از حزنى كه بر تو باشد. كاش دانستمىكه چه گفته اى و چه با تو گفتند. پس سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت : اللهم انى قد و هبت له حقى فيما بينى و بينه فاغفر له من الذنوب ما بينك و بينهفانت اجود الاجودين و اكرم الا كرمين . بار خدايا من بخشيدم به او حقى را كهميانه من و او بود پس تو نيز بيامرز گناهانى را كه از او در ميانه تو و اوست و توبخشنده تر بخشندگان هستى . بعد از آن از قبر او منصرف شد و گفت : جدا شديم ازتو و اگر بر قبر تو اختيار اقامت مى كرديم فايده اى به تو نمى توانستيم رساند(179)
و مبرد روايت كرده است كه چون ذر بن عمر وفات يافت ، پدرش بر سر او ايستاده و او رابه جامه پوشانيده بودند و گفت : اى پسرك من از فوت تو بر ما كاستى نيست و جز بهسوى خداى تعالى ، حاجتى نداريم چون دفن شد، بر سر قبرش بايستاده و گفت : اى ذرخدايت بيامرزد ما را اندوه براى تو از اندوه بر تومشغول مى دارد زيرا كه نمى دانيم چه گفته اى و با تو چه گفته اند. اللهم انىقد و هبت له ما قصر فيه مما افترضت عليه من حقى فهب له ما قصر فيه من حقكواجعل ثوابى عليه له وزدنى من فضلك انى اليك من الراغبين : اى خداى منبخشيدم براى او آنچه را از حق من بر او واجب فرموده بودى ، پس ‍ ببخش براى او آنچه رادر حق تو تقصير كرده و قرار ده ثواب صبر و احتساب مرا براى او وفضل خود را براى من بيفزاى ، به درستى كه رغبت من از دنيا و آخرت به سوى توست.
از او سوال شد كه ذر با تو چگونه مى زيست ؟ گفت : شب هرگز با او به راهى نرفتمجز اينكه در پيش روى من رفتى و روز هرگز با او حركت نكردم جز اين كه در قفاى منسير نمودى و هرگز به بامى بر نيامد كه من در زير سقف آن باشم .(180)
قومى از بنى عبس بر بعضى از خلفا وارد شدند و در ميان ايشان مردى كور بود خليفهاز سبب كورى او سوال نمود. گفت : در بطن وادى فرود آمده بوديم و همانا در بنى عبسكسى كه در مكنت و مال بر من فزونى داشته باشد نبود. بنا گاه بارانى شديد شبانهباريدن گرفت و همه را هلاك نمود سواى كودكى كه تازه متولد شده بود و شترى كهصعب و سركش بود و از من فرار كرد. طفل را بر زمين گذاشتم و به عقب شتر رفتم ،چندانى نرفته بودم كه صيحه كودك به گوشم رسيد برگشتم و سبعى ديدم كه شكمكودك را دريده و او را طعمه خود كرده است خود را به شتر رساندم كه او را به تمكين درآوردم ، لگد به رويم افكند و در هم شكست و چشم من كور شد و صبح كردم در حالى كهنه مال داشتم و نه عيال و نه فرزند و نه چشم .
مترجم گويد در اين موقع اتفاقا به تاريخ قاضى ابن خلكان مرورى شد و ترجمه عروةبن الزبير از فقهاى سبعه مدينه به نظر در آمد و ربطى تمام با قصه شيخ داشت ،لهذا نقل و ضميمه مى نمايد چنان آورده است كه عروه به شام آمد و بر وليد بن عبدالملكاموى وارد شد و پسرش محمد با او همراه بود. محمد بهاصطبل اسبان درآمد و اسبى توسن لگدى بر او انداخت كه فورا قالب از جان شيرينبپرداخت و مرض شقاقلوس پاى عروه را فرا گرفت و او را از طاعات عاديه خود بازنماند. وليد گفت : جزو فاسد را به قطع رضا دهد. رضا نداد مرض ‍ سرايت به ساقكرد و وليد تاكيد نموده گفت : بدنت را فاسد خواهد كرد، اجازت داد و پاى او را به ارهاز ساق جدا كردند و پيرمرد بود و آهى بر نياورد و كسى او را نگاه نداشت و اين آيهكريمه بر زبان راند. لقد لقينا من سفرنا هذا نصبا (181) و بعداز آن قاضى ورود شيخ عيسى و حكاية حادثه اش را بر وليد مى نويسد كه وليد او راحاضر نمود و نزد عروه فرستاد كه بليه خود را باز گويد و عروه بداند كه بلا ديدهتر از او يافت مى شود (و) هم قاضى گويد بهتر كسى كه عروه را تسليت داد، ابراهيمبن محمد بن طلحه بود كه گفت : پيشى گرفته عضوى از اعضا و فرزندى از فرزندانتبه سوى بهشت و كل در پى جزو است و به درستى كه باقى گذاشت خداى تعالى از توبراى ما آنچه را ما به آن محتاجيم و از غير آن بى نياز و آن علم و راى توست كه خداوندتو را و ما را به آن سود بخشد و خداى است ولى ثواب و ضمين حساب توست .
روايت شده است از عياض بن عقبه فهرى ، پسرى وفات يافت چون او را به قبر نهادمردى گفت : اگر سيد جيش او را به وسيله صبر براى خود سرمايه اجر قرار دهد مىتواند. گفت : چه مانع دارم كه نكنم ؟ ديروز براى من زينت زندگانى دنيا بود و امروزبراى من از باقيات صالحات عقبى گرديد: فنعم عقبى الدار.
و ابوعلى رازى گفته است سى سال با فضيل بن عياض مصاحبت ورزيدم و او را متبسم وخندان نديدم ، جز روزى كه على پسر او وفات يافت . گفتم : تو هرگز تبسم ننمودى وامروز به اين مصيبت خندانى ؟ گفت : خداى عزوجل امرى را دوست داشت و من آنچه او سبحانهو تعالى - دوست داشته است ، دوست مى دارم .
عمر بن كعب هندى در غزاى شوشتر شهادت يافت و از پدرش پوشيده داشتند. پس از مدتىآگاهش كردند و اظهار جزعى نكرده دست برداشت و گفت الحمدلله الذىجعل من صلبى من اصيب شهيدا سپاس خداوندى را كه قرار داد از پشت من كسىرا كه بدرجه شهادت فايز گرديد. پس از آن پسرى ديگرى از او در غزوه جرجانبه شهادت رسيد و مطلع شد و گفت : الحمدلله الذى توفى منى شهيداآخر : منت خداى را عزوجل كه شهيدى ديگر ازنسل من نيز پذيرفت
و روايت كرده است بيهقى كه عبدالله بن مطرف وفات كرد. پدرش مطرف در لباس فاخربر قوم خود بيرون آمد و استعمال روغن عطر كرده بود. قوم بر او خشمگين شدند و گفتند:عبدالله مى ميرد و تو با لباس فاخر و استعمال بوى خوش بيرون مى آيى ؟ گفت : آيازارى و اظهار كراهت نمايم در امرى كه خداى عزوجل مرا سه خصلت بر آن وعده فرموده وبراى من بهتر است از امام دنيا و آنچه در اوست ؟ به درستى كه خداى تعالى مى فرمايد: الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا لله و انا اليه راجعون اولئك عليهم صلوات منربهم و رحمة و اولئك هم المهتدون (182) صلوات و رحمت و هدايت خود راشامل و مسلم داشته و مرا جز شكر دمادم حقى نيست .
مردى از قريش دوستان و برادرانى را كه داشت دعوت ، نمود و مجتمع شدند و بر مائده اونشستند و او را پسرى بود. اسبى از آن مهمانها لگدى بر پسر زد و او را هلاك نمود.قريشى را آگاه دادند امر كرد خدام سراى اين امر فظيع (183) را پنهان دارند و مهمانهارا ملتفت نسازند و اهلش را از نوحه و صياح مانع آمد و به خدمت اضياف و آداب مجلسپرداخت و پس از صرف طعام و طى كلام ، مهمانها را آگاهى يافتند. و بر جنازه پسر آمدهبينهايت غمناك شدند و از شكيبايى و كرامت نفس او در عجب ماندند و تحسين و ثنا بر اوخواندند.
و مذكور است كه مردى از يمامه سه تن از فرزندان خود را دفن كرد و نشست و دو دست رابر زانوها حلقه كرد و قوم راطلبى كرد و با آنها به صحبت پرداخت ، چنان كههمانامصيبتى به او نرسيده است . گفتندش چرا ياد از فرزندان نمى آورى و رسم عزامرتب نمى دارى ؟ گفت : مرگ خاصه آنهانبوده و هر صاحب حياتى را مقرور است و تنها نهمن در دنيا مصيبت زده شده ام و فايده اى در جزع نمى بينم مرا در اين صورت بر چه امرملامت مى كنيد.
و اسناد داده است ابوالعباس بن مسورق از اوزاعى كه گفت : يكى از حكما مرا حديث كرد وگفت به سوى رباط (184) بيرون رفتم تا وارد عريش از مصر شدم و سايه بانىديدم كه در آن مردى است باصره اش زايل شده و دست و پاى او به علت مرض ، از حركتباز مانده و مى گفت : لك الحمد سيدى و مولاى اللهم احمدك حمدا يوافى محامد خلقككفضلك على سائر خلقك اذ فضلتنى على كثير ممن خلقت تفضيلا.
مر تر است حمد و سپاس و ستايش اى مولاى من و فرزند من ! الها تو را سپاس ‍ مى آورمكه فزونى كند بر تمام سپاسهاى بندگانت چون فزونى خودت بر تمام بندگان زيراكه فضيلت نهادى مرا بر بسيارى از آنان كه آفريده اى ، فضيلتى درخوربا خودگفتم هر آينه از سؤ ال مى كنم . پس به او نزديك شدم و سلام كردم . سلام مرا جواب دادگفتم : خدايت رحمت كناد! سؤ الى كه از تو دارم . آيا خبر به من مى دهى ؟ گفت : آيا نمىدانى كه چه احسان به من كرده است ؟ گفتم : بگوى تا بدانم . گفت : به خداى قسم كهاگر خداى تعالى آتش بر من فرو ريزد و مرا بسوزاند و كوهها را بفرمايد كه دمار ازنهادم برآورند و درياها را امر كند كه مرا غرق نمايند و زمين را فرمان دهد كه مرا به خودفرو برد، جز مهر خود را بر او نمى افزايم و او را به جز شكر نمى گزارم .
پس گفت : مرا هم به سوى تو حاجتى است ، آيا وا مى نمايى ؟
گفتم : منت مى پذيرم . آنچه اراده كرده اى بگوى : گفت : مرا پسرى است كه هنگام نماز،تعاهد مرا مى كند و مددكارى مى نمايد و در وقت افطار، طعام به من مى رساند، از ديروز اورا نيافته ام و نمى دانم به كدام عائق (185) به سر وقت من نيامده است . درست ببينشايد او را بيابى و به من رسانى . با خود گفتم در قضاى حاجت او تقرب به سوى حقاست . برخاستم و به طلب پسر برآمدم تا در ميان تلهاى ريگ سبعى را ديدم كه پسر رادريده و گوشت و احشاى او را خورده است . گفتم انا الله و انا اليه راجعونچگونه به اين بنده صالح خبر مرگ فرزند او را رسانم ؟ برگشتم و سلام كردم وجواب گفت : گفتم خدايت بيامرزد اگر چيزى سؤال كنم مرا خبر خواهى داد؟ گفت : اگر در نزد من علمى باشد دريغ نمى دارم . گفتم : آياتو در نزد خداى گرامى ترى يا ابوب نبى ؟ گفت : ايوب نبى البته گرامى تر است ومنزلتش افزونتر از من است . گفتم : خداى تعالى او را مبتلا فرمود و او صبر كرد، با هركس با او ماءنوس بود از او وحشت گرفت و دورى نمود و مردم راه سپار از او كنار(ه ) مىگرفتند. بدان كه فرزند تو را طلب كردم و شيرى او را دريده است و طعمه خود كردهاست . خداوند اجر تو را بزرگ كناد. گفت : الحمدالله الذى لميجعل فى قلبى حسرة من الدنياحمد خداى را كه قرار نداد دردل من حسرتى از دنيا راپس از آن نعره زد و بر روى خود افتاد. اندكى نشستم و او راحركت دادم ، ديدم روح از بدنش مفارقت كرده است . گفتم : انا الله و انا اليه راجعونآيا در امر تجهيز و دفن او چه كنم و كيست كه مرا درغسل و كفن او يارى دهد و قبر او را حفر نمايد و در دفن او چه كنم و كيست كه مرا درغسل و كفن او يارى دهد و قبر او را حفر نمايد و در دفن او مددكارى كند؟ در اين اثنا قافلهاى رسيد كه بر رباط مى رفتند به طرف ايشان اشارت كردم آمدند و گفتند كيستى و چهمى گويى ؟ ايشان را بر قصه آگاه كردم شتران خود راعقال نهادند و مرا بر غسل او اعانت كردند. به آب دريا غسلش داديم و با جامه هائى كهبه ايشان بود، او كفن كرديم و من پيش شدم و با جماعت بر او نماز خواندم و او را درميانش (186) دفن نمودم در سر قبر او نشستم و تلاوت قران مى كند. گفتم : آيا تو يارمن نيستى كه امروز گذشتى ؟ گفت : بلى همانم گفتم : كدامعمل تو را به اين درجه و مقام رساند؟ گفت : مرا با صابران بر رضاى الهى در يكدرجه مقام داده است و كسى به اين درجه نمى تواند رسيد جز به صبر در بلا و شكر درنزد وسعت و رخاء. (187)
شعبى حكايت كرده است كه مردى را ديدم پسرى از خود را دفن كرد و چون خاك بر قبر اوريخت ايستاد و گفت : اى پسرك من ! تو براى هبه بزرگ الهى بودى و عطيه خداى يگانهو وديعه قادر متعال و عاريه خداوند مستقيم بخشنده تو تو را بازگشت خواست و صاحبتتصرفى ديگر گونه در تو نمود و هنده ات تو را باز گرفت . پس در عوض تو مراصبر بخشد و اجر ارزانى دارد و تو از طرف من درحل باش و خداى تعالى به تفضيل بر تو سزاوارتر از من است .
چون عبدالملك بن عمر بن عبدالعزيز وفات يافت و برادر (عمر بن عبدالعزيز)سهل بن عبدالعزيز و غلام او مزاحم در ايام متتابعه (188) مردند، يكى از اصحاب اوبر او وارد شد كه تعزيت گويد و تسليت دهد و از جمله كلماتش گفت : فرزندى چون وتو و برادرى چون برادر تو و غلامى چون غلام تو نديده ام . عمر سر به زير انداختهگفت : آنچه گفتى بازگوى . آن مرد سخن خود را اعاده كرد. عمر گفت : نه چنين است قسمبه خداى كه آنها را ميرانيد چه قدر دوست مى داشتم كه چيزى از اين نمايشها در آنها نمىبود. (189)
و گفته شده است كه روزى عمر بن عبدالعزيز نشسته بود (فرزند) عبدالملك بر او واردشد و گفت : بترس از خداى در مظلمه برادرانت فلان و فلان . به خداى قسم دوست مى دارمكه ديگها بر من خير احوال او را مى شناسم سوال كردند كه خيراحوال چيست ؟ گفت : اينكه بميرد و من بر مصيبت او صبر كنم و ذخيره اجر نمايم چونعبدالملك مريض شد، پدرش بر او وارد گرديد و گفت : چگونه هستى ؟ جواب داد كه مرگمرا فرا گرفته است و اى پدر بر مصيبت من صبر و احتساب كن ، به درستى كه ثوابخداى عزوجل براى تو بهتر از من است : گفت : قسم به خداى اى پسرك من ! اگر تو درميراث من مى بودى ، بر من گواراتر بود از اينكه من در ميراث تو باشم . عبدالملك گفت :آن را كه تو گوارارتر شمارى از آنكه من مى خواهم ، گواراتر مى دارم .
و چون وفات يافت ، عمر بر سر قبر او ايستاده و گفت : خدايت رحمت كناد اى پسرك من !هرآنچه مايه سرور من بودى و در رشد و جوانى سيرت ابرار گرفتى و چه دوست مى دارمكه تو را بخوانم و جواب مرا توانى داد.
و پسرى ديگر قبل از عبدالملك از عمر بن عبدالعزيز فوت شد. آمد و در نزد سر او نشستو جامه از روى او برگرفت و بر صورت او نظر مى كرد و مى گريست . عبدالملك واردشد و گفت : اى پدر ! باز داشته است تو را اين مرگ پسر كه روى داده از كارهاىفوريه اى كه ارباب حوائج كه در نزد تو دارند. گويا به تحقيق ملحق شده اى به دستراست خود كه كنايه از پسر بوده باشد - و ماننده او نموده صورت خود را زير خاك يعنىحالت بيتابى و ناشكيبايى تو را از همه كارهاى مسلمانان بازداشته و در زمره امواتانگاشته . پس عمر بگريست و گفت : خدايت رحمت كناد !به خداى قسم كه بركت تو براىمن بزرگ بوده است از زمانى كه دانسته و شناخته ام تو را و موعظه ات نيز سودمند استاز آن را كه موعظه نمايى .

next page

fehrest page

back page