بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب زن در قرآن, على دوانى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     ZAN00001 -
     ZAN00002 -
     ZAN00003 -
     ZAN00004 -
 

 

 
 

 

next page fehrest page


مقدمه اى كوتاه
بسمه تعالى
كتاب ((زن در قرآن )) كه چهره گروهى از زنان خوب و بد را در كتاب آسمانى و جاويدانما قرآن مجيد نمايان مى سازد و پندى آموزنده براى شناختن زن از ديدگاه اسلام و قرآن وخودسازى زنان مسلمان بر اساس خواست خدا و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىباشد، سلسله دروسى است كه چند سال پيش در يكى از جلسات مذهبى براى جمعى ازبانوان و دوشيزگان ايراد شده است .
منظور نويسنده از تدريس اين درسها آگاهى دادن به دختران و زنان مسلمان بوده كهبدانند جمعا در چند مورد از آيات قرآنى و در چه سوره هايى ، از زنان خوب و بد ياد شدهو آنان چه كرده بودند كه خداوند خواسته است مرد و زن مسلمان بلكه عموم مردم جهان از آنمطلع گردند؟
چنانكه در پيشگفتار يادآور شده ايم ، در اين كتاب فقط سرگذشت عده اى از زنان آمده استو حدود و حقوق و نظام زندگى زن از ديدگاه قرآن را بايد در كتب ديگر يافت .
ما براى اطلاع بيشتر خوانندگان در پايان كتاب ، قسمتى از آيات و روايات را عينا آوردهايم . سفارش مى كنيم كه براى آگاهى بيشتر به خود قرآن مجيد و تفاسير اسلامىمراجعه نموده و تفصيل مطلب و بقيه آيات را در آنجا بيابند. اميد است مطالعه اين كتاببراى عموم خوانندگان ، مفيد و سازنده باشد.
تهران : على دوانى
بهمن ماه 1360
پيشگفتار
قرآن مجيد كتاب آسمانى ما
قرآن مجيد كتاب آسمانى ما مسلمانان جهان متضمن تعاليم حياتبخشى است كه ضامن سعادتبشر در اين جهان و سراى ديگر مى باشد.
در اعتقاد ما ((قرآن )) وحى آسمانى و كلام الهى است كه به وسيله پيك وحى ،جبرئيل امين بر قلب پاك پيغمبر اسلام حضرت ختمى مرتبت محمّد بن عبداللّه صلّى اللّهعليه و آله و سلّم نازل گرديده است .
تعاليم اين كتاب آسمانى كه با شواهد و قرائن بسيار، طى چهارده قرنى كه از عمر آنمى گذرد، از دست تطاول ايّام مصون و محفوظ مانده است ، با زندگى مرد و زن و پير وجوان و دارا و ندار، كار دارد. همه را مخاطب ساخته و با آنان سخن گفته و تكاليف همه راروشن كرده است .
به همه مى گويد از جانب خداى آفريننده وظايفى دارند كه بايد آنها را بدانند و بهعنوان ايفاى نقش بندگى و عبوديت انجام دهند.
مجموعه اين وظايف و تكاليف فردى و اجتماعى كه ما آنها را احكام و قوانين قرآنى مى دانيمو گفتار خداست كه در بيش از پانصد آيه قرآن آمده است ، زير بناى دين مبين اسلام است .
اسلام يعنى آنچه در قرآن آمده است يا پيغمبر توضيح داده و تشريح كرده است و بايدتسليم آن شد؛ چون صددرصد به نفع جامعه انسانى مى باشد.
گذشته از احكام و قوانينى كه آيين جهانى اسلام بر اساس آن استوار است ، قرآن مجيدبسيارى از مباحث اخلاقى و علمى و تربيتى را نيز به منظور تهذيب فرد و اجتماع بيانمى دارد كه از هر جهت جالب ، جامع و آموزنده است .
اين قسمت را قرآن مجيد در خلال سرگذشت پيغمبران پيشين و امتهاى ايشان يادآور مى شود،به طورى كه دو سوم آيات قرآنى را همين آياتتشكيل مى دهد. يعنى قص و رويدادهاى اقوام و ملل روى زمين از قديمترين ازمنه تاريخبشر تا عصر ظهور اسلام كه بايد آن را كار بزرگ و چشمگير قرآن مجيد دانست .
قرآن ، حقايق زندگى عالم انسانى و علل و موجبات ترقى وتكامل جوامع بشرى يا انحطاط و سقوط آنها را بهتفصيل شرح مى دهد. قرآن بازگو مى كند كه چگونه بعضى از اقوام به واسطه جبههگيرى در مقابل انبياى عظام و پيغمبران راستين ، عكس العملهاى نامطلوبى نشان دادند وموجبات ذلت ، خوارى و هلاكت خود را فراهم ساختند و از اين راه نام ننگى از خود بهيادگار گذاردند. همچنين شرح مى دهد برخى ديگر با اينكه مردمى اندك بودند، چسان باپذيرش تعاليم انبيا و نصايح مشفقانه آنان ، راه صحيح زندگى را برگزيدند و باافتخار و سرفرازى تحت رهبرى آن ذوات مقدس به حيات خود ادامه دادند.
قرآن بدينگونه درصدد آن است كه اقوام بعدى با آگاهى از آنچه راجع به اقوامگذشته در اين كتاب گرانقدر آسمانى آمده است ، از دسته نخست عبرت بگيرند و انديشهو كار دسته ديگر را سرمشق خود قراردهندتا به سعادت دو جهاننايل گردند و با سعى و كوشش خودبه كمال مطلوب انسانى برسند.
پيامبراسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قرآن مجيد را به عنوان وحى الهى توسطجبرئيل امين در مدت 23 سال تلقّى نمود و به صورت كنونى در اختيار پيروان خودقرارداد.
مسلمانان از همان روزگار نخستين صدراسلام باعمل به قرآن مجيد، قسمت عمده معموره دنيا را به زير پرچم درآوردند و تمدنى عظيمتشكيل دادند. در اين تمدن عظيم و قلمرو پهناور، مسلمين ،ملل مختلف جهان را از نعمت آزادى و حقوق فردى و عدالت اجتماعى و صلح عمومى و مساوات وبرابرى برخوردار ساختند، چنانكه به اعتراف دوست و دشمن در هيچ قوم و ملتى سابقهنداشته است و خود، قرنها به عنوان ملت نمونه جهان بر آنان حكم مى راندند.
آنچه در قرآن آمده است بر اساس خير و صلاح جامعه انسانى و مصلحت نوع بشر است . ازآنجا كه قرآن سخن حق و كلام الهى و از فراز آسمانها و زمان و مكان آمده است ، همگى متقن ،سنجيده و حساب شده است . آنچه درباره مرد و زن و دنيا و آخرت گفته و آن را موجبنيكبختى يا عامل بدبختى آنان دانسته است ، همگى بر اساس آخرين تجربيات علمى وجهان بينى انسان است به طورى كه هم اكنون نيز اگر مردم روى زمين آنها را مورد توجهقرار دهند و درست به مرحله عمل در آورند، خود را در هاله اى از واقعيت و معنويت وتكامل علمى و عقلى خواهند ديد و زن و مرد پير و جوان دركمال امن و امان و خوشى و خوشبختى و سلامتى و سعادت و رفاه و آسايش به سر خواهندبرد.
با توجه به اين واقعيت است كه مى گوييم تعاليم قرآنى و قوانين اسلامى و مباحثاخلاقى و آنچه قرآن و اسلام در اصول و فروع گفته است بدون استثنا هماهنگ با نيازهاىجوامع بشرى در هر عصر و زمانى است و همه بر پايهتعقل ، حكمت و مصلحت است .
((قرآن )) راهنمايى مى كند و راه مى گشايد، آنگاه افراد بشر را آزاد مى گذارد تا صلاحو فساد خود را شناخته و هر كدام را كه خواستند برگزينند(1). در اين خصوص نهاجبارى در كار است و نه تحميلى بلكه حقيقت را روشن مى سازد و تنها اوست كه با اراده واختيار بايد تصميم بگيرد و آينده خود را تعيين كند.(2)
يكى از موضوعاتى كه در قرآن مجيد از آن سخن به ميان آمده ، زنانى هستند كه درخلال قصص قرآنى و رويدادهاى تاريخى شناخته شده اند. اين زنان گروهى خوب وگروهى بد بوده اند و به همين جهت نيز در قرآن از آنان سخن رفته است .
قرآن در اين مورد مى خواهد نقش زن را در دو قطب مثبت و منفى ، با ايمان و بى ايمان روشنسازد تا سرگذشت آنان براى زنان مسلمين ، هم سرمش باشد و هم عبرت . سرمشق از زنانپارساى نام آفرينى كه منشاء دگرگونيهاى مثبت بودند و عبرت از آنان كه فكر وكارشان در قطب مخالف ، باعث انحطاط فضيلت انسانى و بدنامى خود و گرفتارىديگران گرديدند.
قرآن در اين سنجش ، سيماى جمعى از زنان با ايمان و خداشناس را كه ازعقل خدادادى بهره گرفتند و آبرويى به خود و كسان خويش و همنوعان عصر خود دادند،نشان مى دهد. همچنين نيمرخ نازيباى برخى ديگر را كه باعث ننگ محيط و دردسرهاىزيادى گشتند آشكار مى سازد تا نقل اين قسمت و شناخت آن دو دسته براى زنان مسلماننقشى سازنده داشته باشد. مضافا به اينكه با شناخت اين دو دسته از زنان ، واقعيت زنو چهره حقيقى نيمى از اجتماع بشرى را به خوبى مى توان از لابلاى حوادث گذشته ديدو به نقش هر كدام به خوبى واقف گرديد.
بايد يادآور شويم كه قرآن مجيد در دو مورد از زن سخن گفته است : يكى از حقوق و حدودآنان به عنوان يك فرد انسان و تكاليف خاص و حقوق و حدود شرعى كه دارند كه ما بهآن ((حدود و حقوق زن در قرآن )) مى گوييم و در سوره هاى عديده قرآن آمده است ،بخصوص سوره ((نساء)) يعنى سوره اى كه از حقوق زن سخن رفته است (3).
مورد ديگر، داستان بعضى از آنان است كه در ضمن داستانهاى واقعى كه در امتهاى پيشينبوده يا در زمان پيغمبرما روى داده ، آمده است . منظور ما در اينجا اين قسمت است كه از نظراخلاقى خواستيم بازگو كنيم تا يك زن و دختر مسلمان بداند از چه زنانى در قرآن سخنبه ميان آمده و آنها كيانند و چه سرگذشتى داشته اند و چه كرده بودند؟
اينك خوانندگان محترم فرصت دارند تا از ((زن در قرآن )) بدانگونه كه قرآن و تفسيرآن بيان مى دارد، آگاه شوند.
حوّا (مادر ما انسانها)
((حوّا)) مادر ما انسانها و همسر حضرت آدم پدر سلسله بشر، بلافاصله پس از خلقت آدم واز بازمانده گل او آفريده شد. فرشتگان الهىگل آدم و حوّا را از چهارگوشه زمين برداشتند ولى ساختمان آنان در بهشت و عالم بالاانجام گرفت . همينكه آدم به عنوان شاهكار خلقت الهى ، خلق شد، خداوند اسامى همه اشياءيعنى تمام دانستنيها را به وى آموخت و در نتيجه اين لياقت را يافت كه خداوند بهفرشتگان بفرمايد: ((... در مقابل آدم به خاك بيفتيد و سجده كنيد. فرشتگان همه سجدهكردند، جز ابليس كه سر باز زد و تكبر ورزيد و از كافران شد)).(4)
((ابليس )) و به تعبير ديگر ((شيطان )) فرشته نبود ولى در ميان فرشتگان جاى داشت. تمرّد و سركشى شيطان از سجده نمودن خدا درمقابل آدم ، موجب طرد و لعن او شد به طورى كه از نظر خدا و فرشتگان افتاد. شيطان همدر صدد برآمد كه انتقام خود را از آدم ، بهترين مخلوقات خدا بگيرد. آدم و حوّا باكمال خوشى و آسايش در بهشت به سر مى بردند و از نعمتها و ميوه هاى بهشتى استفادهمى كردند ولى غفلت جزئى آنان باعث شد كه هر دو از بهشت رانده شوند و قدم به روىزمين بگذارند.
ماجراى آن را خداوند در سه جاى قرآن بيان فرموده ، از جمله در آيات 3533 سوره بقرهكه بدينگونه است :
((به آدم گفتيم تو و همسرت در بهشت سكونت گزينيد و از نعمتهاى آن هر طور خواستيدبدون زحمت برخوردار شويد ولى به اين درخت نزديك نگرديد كه از ستمگران خواهيدبود. شيطان آدم و حوّا را به لغزش افكند، خداوند هم آنها را از بهشت و وضعى كه داشتندبيرون آورد. سپس گفتيم در زمين فرود آييد كه خواهيد ديد بعضى نسبت به بعضى ديگردشمن خواهيد بود. شما در زمين خواهيد ماند و از روزى آن تا روز بازپسين برخوردارخواهيد بود))(5).
مورد دوم در سوره طه است : ((به فرشتگان گفتيم آدم را سجده كنيد، همگى سجده كردندجز ابليس كه سرپيچى نمود. پس گفتيم اى آدم ! اين ابليس ، دشمن تو و همسر تو است ،مواظب باشيد كه شما را از بهشت بيرون نبرد كه بدبخت خواهيد شد. اگر در بهشتبمانى نه گرسنه و نه برهنه مى باشى ، نه تشنه مى شوى و نه در آفتاب خواهىبود. پس از آن شيطان آدم را وسوسه كرد و گفت : من تو را به درختى جاويدان و سلطنتىكه پايان ناپذير است راهنمايى نكنم ؟
آدم و حوّا نيز از آن درخت ممنوع خوردند و به دنبال آن نقاط حساس ‍ بدنشان نمودار شد وناگزير شدند آن را با برگ درخت بهشتى بپوشانند. بدينگونه آدم نافرمانى كرد ودچار لغزش شد. آنگاه خداوند آدم را مورد مرحمت قرار داد و بخشيد و هدايت نمود و گفت : اىآدم و حوّا! همه تان به اينجا فرود آييد كه بعضى نسبت به بعضى ديگر دشمن خواهيدبود. در آن وقت هر گاه از جانب من كسى آمد كه شما را هدايت كند، هر كس آن را پذيرفت ،نه گمراه مى شود و نه بدبخت مى گردد(6))).
مورد سوم در سوره اعراف است : ((اى آدم ! تو و همسرت در بهشت بمان و هر چه خواستيدبخوريد ولى به اين درخت نزديك نشويد كه از ستمگران خواهيد بود. شيطان آنان راوسوسه كرد تا نقاطى از بدنشان كه بايد پوشيده بماند، آشكار شد و به آنان گفتاينكه خدا شما را از خوردن اين درخت نهى كرده است براى اين است كه اگر خورديد دوفرشته خواهيد شد يا تا ابد جاويد خواهيد ماند و براى آنان قسم ياد كرد كه خيرخواهآنان است . از اين راه آنان را مغرور كرد. همينكه آدم و حوّا از آن درخت چشيدند، نقاط حساسبدنشان آشكار شد و براى پوشاندن آنها از برگ درخت بهشتى استفاده كردند.
در اين هنگام خدا آنان را مخاطب ساخت و فرمود: آيا من شما را ازنزديك شدن به اين درخت منعنكردم و نگفتم كه شيطان دشمن آشكار شماست ؟
آدم و حوّا گفتند: خدايا! ما به خود ستم نموديم . اگر تو ما را نيامرزى ، و به ما رحمنكنى ، از زيانكاران خواهيم بود. خدا به آنان و شيطان فرمود: به زمين فرود آييد كه باهم دشمن خواهيد بود. زمين تا روز باز پسين براى شما (آدم ، حوّا و شيطان ) قرارگاه وجاى بهره بردارى است . در زمين زندگى مى كنيد و در آن مى ميريد و از همين زمين همبيرون مى آييد(7))).
بدينگونه آدم و حوّا كه در بهشت جاى داشتند، چون هر دو با شيطان نافرمانى خدا كردنداز بهشت رانده شدند و به زمين فرود آمدند.
شيطان واقعا مرتكب گناه شد؛ نسبت دروغ به خدا داد و به آدم و حوّا گفت : خدا درخت ممنوعرا براى شما مباح و حلال گردانيد و اضافه كرد كه اگر از آن بخوريد دو فرشتهخواهيد بود و براى هميشه در بهشت مى مانيد و از اين راه ، آدم و حوّا را فريب داد و اونخستين كسى بود كه دروغ گفت .
ولى آدم و حوّا معصيت نكردند. نافرمانى آنان در اعتقاد ما مسلمين مخصوصا جامعه شيعه كههمه انبيا را معصوم مى دانيم ((ترك اولى )) بود يعنى جا داشت اين كار را نكنند و اگرخوددارى مى كردند بهتر بود و به خود زيان نمى رساندند.
و اما آن درخت ممنوع چه بود؟ در روايات اسلامى از آن ياد شده است : در تفاسير جامعهشيعه ، درخت گندم ، درخت انگور، درخت حسد و درخت علم پنج نور مقدس : محمد، على ،فاطمه ، حسن و حسين - عليهم السلام آمده است . در هر صورت خدا به آدم و حوّا گفته بودبه اين درخت (درخت صورى يا معنوى ) نزديك نشويد كه حد شما نيست و از شما انتظارنمى رود ولى چون آدم و حوّا نزديك شدند، جرقه آن ، دامن آنان را گرفت و لباس زيباىبهشتى از تنشان فروريخت ، و عريان شدند و به وضع بدى دچار گشتند. ناگزير بابرگ درختان بهشتى ستر عورت نمودند تا نقاط حساس بدنشان آشكار نگردد و بدنمانباشد. در اينجا چند نكته هست كه بايد در نظر داشت :
1 - بهشتى كه آدم و حوّا در آن خلق شدند و شيطان آنان را فريب داد، بر حسب رواياتاسلامى بهشت آخرت كه نيكان دنيا را پس از محاسبه روز رستاخيز در آن جاى مى دهند نبودهاست بلكه بهشت برزخ است كه به اصطلاح علمى در يكى از كرات آسمانى مى باشدبه همين جهت خدا مى فرمايد: ((فرود آييد)) و آدم و حوّا هم فرود آمدند و به زمين هبوطكردند.
2 - چگونگى ورود شيطان به اين بهشت در روايات معتبر اسلامى درست روشن نيست . اينكهدر بعضى از روايات آمده است كه شيطان در پوست ((مار)) يا طاووس وارد بهشت شد، ازتورات گرفته شده است و روايات درستى نيست .
3 - اينكه مى گويند حوّا از پهلوى چپ آدم و بهطفيل وجود او آفريده شده ، حقيقت ندارد. روايات آن هم تحت تاءثير اخبار تورات ساختهشده و از ((اسرائيليات )) است .
4 - ظلمى كه آدم و حوّا نمودند، زيان به خود بود نه ستم به غير كه در رديف ستمگرانباشند.
5 - عصيان و نافرمانى آنان معصيت به آن معنا نبود كه بعدها در شرايع آسمانى آمد. چون((آدم )) معصوم و مصون از گناه و معصيت بود. مفهوم اين عصيان ، شرمنده نشدن از كار خوديا دير شرمنده شدن آنان بوده است كه از آنان انتظار نمى رفت .
6 - ((فَغَوى )) - يا گمراه شدن آدم هم به اين معناست كه نتوانست جلو خود را بگيرد و بهدرخت ممنوع نزديك شد و لغزش پيدا كرد.
7 - كارى كه آدم كرد اين بود كه خواست هم در بهشت يعنى مقام قرب ربوبى بماند و هماز درختى كه او را به دنيا نزديك مى كرد تناول نمايد ولى نتوانست هردوراباهم جمعكند(ازآن زرنگيهايى كه فرزندانش در دنيامى كنند)
9 - خداوند بازگشت (توبه ) آنان را به اطاعت فرمان خود پذيرفت ، اما با اين وصفديگر اجازه نداد آنان در بهشت بمانند.
10 - بر خلاف آنچه مشهور است و در بعضى از روايات هم آمده ، قرآن نمى گويد كهشيطان نتوانست آدم را فريب دهد ولى حوّا را فريفت بلكه مى گويد شيطان آدم راوسوسه نمود:
( فَوَسْوَسَ اِلَيْهِ الشَّيْطانُ )
و به دنبال آن هر دو از درخت ممنوع خوردند:
( فَاَكَلامِنْها )
و عورتين هر دوى آنان آشكار شد:
( فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما )
و به دنبال آن آدم عصيان ورزيد:
( فَعَصى ادَمُ رَبَّهُ فَغَوى )
و بعد هم خدا توبه آدم را پذيرفت :
( فَتابَ عَلَيْه )
سوره ((طه )) با صراحت هرچه تمامتر مى گويد كه شيطان آدم را فريفت و هر دو بهدرخت ممنوع نزديك شدند و بعد آدم ديد كه از وى كار خوبى سر نزده از خدا پوزشخواست و خدا هم او را بخشيد.
در سوره ((بقره )) و ((اعراف )) هر دو را در اين كوتاهى يا نافرمانى شريك مى داند وهمه جا عامل فعل را با لفظ مثنّى ذكر مى كند و ديگر در قرآن نيست كه شيطان نخست حوّارا فريب داد و او آدم را.
در اينكه عقل و اراده در مرد قويتر از زن است و درمقابل ، احساس و عواطف در زن بيشتر از مرد است ، ترديدى نيست . بنابراين امكان اينكهنخست شيطان حوّا را فريفته باشد، هست ولى سخن در اين است كه چنين چيزى در قرآن نيست.
اينكه ما داستان حوّا را در اينجا آورديم به خاطر اين است كه او نيز در تمام ماجرا سهيمبوده است نه اينكه تمام مسئوليت را به گردن او بگذاريم . بنابراين حوّا نخستين زنىاست كه در كنار شوى خود در اين حادثه بزرگ تاريخ اديان ، نقشى داشته است .
جالب است كه هم در قرآن و هم در روايات اسلامى و هم در ادبيات پارسى و تازى ،بيشتر، آدم را مسئول دانسته اند. علت هم اين است كه وقتى بنا باشد آدم خليفة الله فريببخورد و نتواند جلوى خود را بگيرد، ديگر چه توقعى از حوّاست كه نه مانند او نمايندهخدا و معصوم بود و نه قدرت تعقل و اراده اش به اندازه او، مع الوصف صدمه اين كار بهطور مساوى به هر دوى آنان رسيد. هر چه كردند هر دو كردند و هر چه ديدند هر دو ديدند!با اين فرق كه لبه تيز حمله متوجه آدم است كه هم مى بايست مواظب باشد از فرمان حقغفلت نورزد و هم جلو همسر خود را بگيرد. پس بايد اعتراف نمود كه در هر صورتبازنده و مسئول ((آدم )) بود.
به گفته حافظ:

من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
و به گفته جلال الدين بلخى :
جد تو آدم بهشتش جاى بود
قدسيان كردند بهر او سجود
يك گنه ناكرده گفتندش تمام
مجرمى مجرم برو بيرون خرام
تو طمع دارى كه با چندين گناه
داخل جنت شوى اى روسياه ؟!
و از پروين اعتصامى بشنويد:
خود راءى مى نباش كه خود راءيى
راند از بهشت آدم و حوّا را
همسر نوح
مطابق نص صريح قرآن مجيد، نوح پيغمبر مدت 950سال در ميان قوم زيست و به تبليغ و راهنمايى آنان پرداخت .(8) نوح پيغمبر مردم راسرزنش ‍ مى كرد كه چرا ايمان به خداى يكتا نمى آورند و از سنگ ، بت ساخته و آنها راپرستش مى كنند؟
عمر نوح در روايات اسلامى افزون از هزار سال بوده است . در مدت 950سال ماءمور تبليغ خلق بوده و هدايت قوم را به عهده داشته است . مردم آن روز با اينكههنوز تعداد زيادى نبوده اند مع الوصف بر اثر هواخواهى و سركشى نفس در شرك و بتپرستى و فساد اخلاق فرو رفته بودند.
نوح از يك خانواده شهرى ، زنى به همسرى گرفت . اين زن اگرچه پاكدامن بود ولىيك عادت ناپسند داشت كه به همان سبب نيز قرآن مجيد او را توبيخ و ملامت كرده است . زننوح اسرار خانه را به خارج مى برد و از شوى خود به اين و آن شكايت مى نمود.
زن نوح با همه تبليغات پيگير و طولانى همسرش پيغمبر خدا، كافر بود و ايمان بهخداى يگانه نداشت . او نيز تحت تاءثير انحراف فكرى مردم محيط از اينكه مبداء عالم راخداى خالق توانا و آفريدگار لايزال بداند امتناع مى ورزيد و درمقابل نصايح مشفقانه و تذكرات خيرخواهانه نوح پيغمبر، سرپيچى مى نمود. مردم درغفلت و بى خبرى به سر مى بردند، نه درباره فلسفه خلقت و آفرينش خود مىانديشيدند و نه از اعتقاد خرافى و كردار ناپسند و رفتار زشت خود احساس شرمسارى مىنمودند.
سالهاى سال سپرى شد و قوم نوح همچنان در معصيت و نافرمانى الهى فرو رفتهبودند و نسبت به وضعى كه داشتند شادى مى كردند. درطول اين مدت دراز تعداد كسانى كه به نوح گرويدند و دعوت او را اجابت نمودند، بهصد نفر نرسيد! زن نوح نيز همرنگ جماعت شده بود و از اينكه يكتاپرست باشد سربازمى زد. او علاوه به شوهر خود نيز خيانت مى نمود و پاس احترام او را نگاه نمى داشت . زننوح به ميان قوم مى آمد و آنان را از پذيرش دعوت همسرش نوح برحذر مى داشت و مىگفت : او پير شده و قدرت تعقل و تفكر خود را از دست داده است ! گوش به او ندهيد كهعقل درستى ندارد!!
در نتيجه نوح نه تنها از اينكه پس از سالهاى متمادى و تبليغات دامنه دار قومش همچنان درگمراهى فرو رفته بودند، رنج مى برد بلكه خيانت همسرش و اينكه وى نيز باگمراهان همفكر است حتى آنان را به گمراهى بيشتر تشويق هم مى كند، رنج بيشتر مىبرد. اين وضع چندان ادامه پيدا كرد تا سرانجام حوصله نوح به سر آمد.
او ديگر از اصلاح قوم و به راه آمدن آنان ماءيوس شد و دعوت خود را بى نتيجه ديد.نوح قوم گناهكار و بى بندوبار را نفرين نمود و عرض كرد: ((خدايا! تمام اين مردمكافر و بى دين را نابود گردان و يك نفر از آنان را در روى زمين باقى مگذار(9))).
البته اين هنگامى بود كه نوح همه چيز را به قوم خود گفت ولى قوم در خود سرىولجبازى و شرارت و نافرمانى كه پيش گرفته بودند اصرار ورزيدند. خداوند ماجراىنصايح نوح و سخنان نافذ و سازنده او را در قرآن مجيد در ((سوره نوح )) بدينگونهبه تفصيل شرح مى دهد: ((ما نوح را به سوى قوم فرستاديم و گفتيم كه قوم خود را ازنافرمانى ما بيم ده ، پيش از آنكه عذاب ما آنان را فرا گيرد)).
نوح هم به سوى قوم آمد و گفت : اى قوم ! من براى هدايت و بيم دادن شما از عذاب الهىآمده ام ، آمده ام كه به شما بگويم خداى يگانه را پرستش كنيدو از كيفر او بر حذرباشيد و اطاعت ذات مقدسش را گردن نهيد تا شما را بيامرزد. بدانيد كه چون مرگتان دررسد، چيزى جلو آن را نمى گيرد ((و چون با اين همه پند و اندرز باز هم از خواب غفلتبيدار نشدند و ترتيب اثرى به مواعظ نوح ندادند)) نوح گفت : خدايا! من قوم خود را شبو روز دعوت به دين حق كردم ولى آنان به جاى اينكه گوش فرا دهند،دسته دستهگريختند.
هر وقت آنان را دعوت نمودم (تا به راه بيايند) و توايشان را بيامرزى ، انگشتان خود رادر گوشها نهادند و خود را پوشاندند تا سخنان مرا نشنوند! از پذيرش سخنانمسرباز زدند و تكبر ورزيدند.
آنان را آشكارا دعوت نمودم و همه چيز را برايشان بيان كردم و گفتم در پيشگاه الهىتوبه كنيد كه خداى عالم بخشنده است ولى سرانجام تمامى زحمات مرا ناديده گرفته وبه راهى رفتند كه جز زيان ، طرفى نبستند.
خدايا! آنان بسيارى از مردم را گمراه نمودند. من ديگر اميدى به هدايتشان ندارم . آنان بهخود و ديگران ستم نمودند و هر چه بيشتر بمانند گمراهتر و ستمكارتر مى شوند:
((اگر آنان را باقى گذارى بندگانت را گمراه مى كنند و نسلى هم كه از آنان باقىبماند همگى آلوده و كافر خواهند بود(10))).
((خدايا! مرا و پدر و مادرم را و هر كس كه ايمان بياورد و به خانه من در آيد و مردان وزنان با ايمان را بيامرز و ستمگران را از روى زمين برانداز(11))).
مصيبت بزرگ نوح اين بود كه گذشته از همسرش ، پسر او نيز رنگ محيط به خودگرفته و در ميان مردم گمراه ، گمراه شده بود. نوح نه تنها در معرض ‍ ريشخندقومنادان و جسوربود بلكه در خانه هم راه احتياط را نگاه مى داشت .
سرانجام خداوند نفرين نوح را پذيرفت و دستور داد كه چون ديگر در بقاى قوم سركشو هوا پرست ، اميدى نيست ، كشتى بساز و خود و تمام پيروان و معتقدانت در آن قرار گيريدولى ستمگران را به حال خود رها كن و از من مخواه كه آنان را نجات دهم چون همه بايدغرق شوند.
همينكه فرمان خدا براى نابودى قوم صادر شد و آب از مخازن زمينى جوشيدن گرفت ،خداوند فرمود: ((اى نوح ! (چون طوفان همه چيز را نابود مى كند) از جنس آدميان و سايرجانداران يك جفت نر و ماده و بستگانت را به كشتى بياور جز آن كس (زن و فرزند نوح )كه قبلا خدا فرموده است بايد هلاك شوند. و هر كس كه ايمان آورده باشد نيز به كشتىبياور ولى جز عده كمى به وى ايمان نياورده بودند(12))).
طوفان نوح سراسر جهان يا قلمرو تبليغاتش را فرا گرفت . رعد و برقى آمد و ازآسمان مانند آبشار باران باريد. با يك زلزله نيز انفجارهايى در زمين پديد آمد و دهنچاههاى زمينى گشوده شد و آب فواره وار از آن جوشيد. آب همه بلنديها وپستيها،شهرها،قريه ها و زمينها را فرا گرفت و همه را نابودگردانيد.
در اين طوفان جهانى ، فقط نوح و سرنشينان كشتى جان به سلامت بردند. زن نوح وپسر او كه هر دو از گمراهان و كافران بودند نيز با ساير ستمگران هلاك شدند و نامننگى از خود به يادگار گذاردند.
همسر لوط
همسر لوط نيز مانند همسر نوح از زنان بدكردارى بود كه خدا در قرآن مجيد از وى بهسختى نكوهش كرده است . لوط پيغمبر برادرزاده حضرت ابراهيمخليل بود. در ((اُور كلدانيان )) از سرزمين بابل واقع در ((بين النهرين )) متولد شد وهمراه عمويش ابراهيم به فلسطين آمد و مدتى بعد هم به اتفاق وى راهى مصر شد و از آنپس با هم به فلسطين باز گشتند. چون مردم شهرهاى ((سُدُوم )) واقع در اراضى مقدسهيا ((اردن )) گرفتار عادات ناپسند شده بودند و نياز به راهنما و تبليغ داشتند، حضرتابراهيم ، لوط را براى راهنمايى و هدايت مردم سدوم به آن ديار اعزام نمود.
لوط در سدوم دست به اقدامات جدى زد و از هر راهى كه امكان داشت مردم را به راه بياورد،خوددارى نكرد.
مردم بى بندو بار سدوم چنان در فساد فرو رفته بودند كه دست به هر كارى مى زدندو از هيچ عمل زشتى روى گردان نبودند. مردمى بى ايمان ، خدانشناس ، ستمگر، جسور وفرومايه بودند. آنان علاوه به مرور ايام كه در انواع گناهان و معاصى و سنگدلى وشرارت وظلم و فساد فرو رفتند، بى شرمى و رسوايى را به جايى رساندند كهپسران را به جاى زنان مورد عمل نامشروع قرار مى دادند و از زنان فاصله گرفته آنانرا به حال خود رها كرده بودند و از ازدواج با آنان خوددارى مى كردند.
زنان هم كه اين وضع را ديدند به عنوان اعتراض به كار مردانشان و براى انتقامگرفتن از آنان به يكديگر پرداختند و بدينگونه ننگين ترينعمل شيطانى يعنى ((همجنس بازى )) در ميانشان شيوع يافت .
كار رسوائى قوم لوط به جايى رسيد كه اگر پسرى از قلمرو آنان مى گذشت ،سختدرمعرض خطرقرارمى گرفت وآبرويش راازدست مى داد!
لوط پيغمبر سالها در ميان قوم ماند و آنان را دعوت به پاكى و دورى از گناه و ايمانبه خدا و روز جزا نمود. لوط، قوم را از كيفر الهى بيم داد و يادآور شد كه چگونه اقوامپيشين بر اثر نافرمانى خداوند و كجرويها مورد قهر الهى قرار گرفتند و بهسرنوشت دردناكى مبتلا گشتند ولى قوم چنان در فساد و خوشى و لذت كاذب و لجامگسيختگى فرو رفته بودند كه گوش شنوايى براى شنيدن نصايح مشفقانه حضرتلوط نداشتند.
هر چه قوم لوط بيشتر به عمل ناپسند و بسيار زشت خود ادامه مى دادند، تبليغات وپايمردى لوط هم استوارتر و پيگيرتر مى شد. قوم كه وجود لوط رامخل آسايش و آزادى كار خويش مى دانستند، او و پيروانش را تهديد به تبعيد كردند.
لوط به قوم اعلام خطر نمود كه اگر از اين هم بيشتر در فسق و فجور و فساد اخلاقپيش روند و دست از اعمال ناروا و ننگين خود برندارند، عذابى دردناك خواهند ديد ولىقوم آن را با خيره سرى و جسارت برگزار كردند و از روى استهزا به لوط گفتند:((پس عذاب خدايت كى خواهد آمد؟!)).
آنچه بيشتر حضرت لوط را مى آزرد، انحراف فكرى و گمراهى همسرش بود. زن لوط همتحت تاءثير بى دينى مردم محيط، كافر و خدانشناس بود. دامنش ‍ پاك بود، ولى ميانهاى با شوى خود پيغمبر خدا نداشت . زنى نا نجيب و فرومايه و بدكردار بود.
لوط كه از اصلاح قوم و بهبود وضع آنان ماءيوس شده بود، دست به نفرين برداشت واز خدا خواست كه آن مردم گمراه و فاسد را به كيفر اعمالشان برساند.
خداوند نفرين لوط را درباره قوم پذيرفت و فرشتگان را براى تنبيه قوم نافرمان ،ماءمور ساخت . فرشتگان الهى شب هنگام (در فلسطين ) به خانه ابراهيم در آمدند و بهوى سلام كردند و گفتند: ما سر راه خود براى نابودى قوم لوط آمده ايم به تو مژده دهيمكه خدا پسرى به تو و همسرت ساره به نام ((اسحاق )) مى دهد و پس از وى ((يعقوب ))پسر او را به تو موهبت مى فرمايد.
وقتى ابراهيم متوجه شد كه مهمانان ، فرشتگان الهى هستند از آنان خواست كه در عذابقوم لوط شتاب نكنند تا شايد به راه آيند ولى خداوند وحى فرستاد كه اى ابراهيم ! ازاين خواهش در گذر كه فرمان خدايت براى نابودى قوم لوط فرا رسيده و عذابى بهآنان مى رسد كه بازگشت ندارد.
فرشتگان از آنجا (در صورت جوانان زيبا) به خانه لوط در آمدند. لوط از ديدن آنان باآن شكل و صورت ، ناراحت ، دلتنگ و پريشان شد و گفت : امروز، روز دردناكى خواهدبود. وقتى همسر لوط جوانانى با آن قيافه خوش ‍ تركيب وشكل زيبا ديد كه در خانه آنان پناه گرفته اند، پشت بام خانه رفت و دستها را به همزد و علامت داد تا قوم را با خبر كند ولى چون كسى متوجه نشد آتش افروخت تا بدينوسيله قوم بدانند جوانانى به خانه لوط آمداند! اين عادت ناپسند همسر لوط بود كه هروقت جوانانى وارد شهر مى شدند و از بيم آبروى خود پناه به خانه لوط مى بردند، اوبدانگونه كه اشاره نموديم قوم را آگاه مى ساخت . بهدنبال آن مردم بى بندو بار و فاسد، به طرف خانه لوط سرازير مى شدند و چه وضعناگوارى كه پيش نمى آمد؟
در اين موقع نيز زن لوط با افروختن آتش ، قوم را مطلع ساخت ، مردم تبهكار و بى آبرواز هر سو روى به خانه لوط نهادند.
لوط به هراس افتاد و از خانه در آمد و راه را بر آنان گرفت و گفت : ((اى مردم ! از خدابترسيد و شرم كنيد و مرا نزد مهمانانم شرمنده منماييد. بياييد با دخترانم ازدواج كنيد كهآنان براى تاءمين منظور شما پاكترند، آيا يك مرد رشيد در ميان شما نيست كه پندتان دهدو از خدا بترسد؟(13))).
قوم گفتند: اى لوط! تو آگاهى كه ما ميلى به دخترانت نداريم و مى دانى كه ما چه مىخواهيم !
لوط كه خود را در ميان آن جمع فاسد، تنها ديد و از هر جهت بى پناه مانده بود گفت : اىكاش ! من قدرتى مى داشتم كه شما را عقب بزنم و يا خود و مهمانانم به پناهگاه محكمىروى مى آوردم ولى قوم چنان در فساد فرو رفته بودند كه كوچكترين ترتيب اثرى بهناله و اندوه لوط نمى دادند. تمايلات نفسانى همچون پرده اى ضخيم جلو گوشها وديدگان آنان را گرفته ، همه را كر و كوركرده بود و در حالى كه همچون ديوانگانعربده مى كشيدند و سخنان زشت بر زبان مى راندند،مانندسيل به طرف خانه لوط هجوم بردند.
لوط به سرعت به خانه برگشت و در را محكم بست . مردم سفله و نادان بهدنبال لوط به در خانه وى رسيدند و هجوم آوردند كه در را بشكنند و به خانه در آيند.
لوط در خانه از يك طرف به فكر جوانان زيبا بود كه آنان را كجا ببرد و چگونه ازدستبرد مردم بى شرم و فاسق نجات دهد و از طرفى در پشت در مردم را پى در پىنصيحت مى كرد، باشد كه براى آخرين بار دست از هجوم بردارند و او را بيش از آننيازارند.
لوط در ميان آن شهر و ميان قوم ، غريب و بى كس بود، از بى كسى خود ناله مى كرد وآرزو مى نمود اى كاش نزد عمويش ابراهيم مى بود تا با كمك او اين مردم هوا پرست آلودهرا به سختى تنبيه مى كرد.
درست در همين هنگام آن دو جوان ، خود را معرفى كردند و به لوط گفتند: اى لوط! ما بشرنيستيم بلكه فرشته و فرستادگان خداى توييم آنان هرگز به تو و ما دست نخواهنديافت . سپس فرشتگان اشاره اى كردند و بهدنبال آن بيم و هراس بر قوم مستولى شد كه گويى همگى نابينا شدند لذا به عقببرگشتند و در حالى كه در هم ريخته بودند و به طور نامنظم مى گريختند،لوط راتهديد مى كردند كه سرانجام به حساب او خواهندرسيد!
پس از آن فرشتگان به لوط گفتند: اى لوط! چون پاسى از شب بگذرد، خود و كسانت ازاين قلمرو آلوده به گناه خارج شويد و مواظب باشيد كسى شما را نبيند، ولى همسرت رابا خود مبر، كه پس از بيرون رفتن تو، عذاب الهىنازل مى شود و همسرت و ساير بدكاران به كيفراعمال خود خواهند رسيد، اين را بدان همينكه صبح شد همگى به هلاكت مى رسند(14).
صبح هنگام ، لوط و كسانش غير از زن كافرش از مرز شهر سدوم خارج شده بودند. در آنوقت به امر خداوند و اشاره فرشتگان زلزله اى آمد و تمام قلمرو تبهكاران را زير و روكرد. سپس بارانى از سنگريزه بر آنجا باريد و اندكى بعد شهر سدوم به صورتويرانه اى در آمد. تمام قوم و كليه خانه و زندگى آنان چنان نابود شد كه گويى نهدر آنجا شهرى بوده و نه مردمى در آن سكونت داشته اند.
لوط و كسان و پيروانش به سلامت از آن منطقه آلوده به گناه گذشتند و از عذاب نجاتيافتند. از جمله كسانى كه در اين هلاكت و نابودى سهيم بود همسر لوط بود. خداوند ازاين زن بدكار كه پاس احترام شوهر محترم خود را نگاه نداشت در 8 آيه قرآن ياد كردهاست . از جمله در سوره اعراف ، آيه 83 مى فرمايد: (( ما لوط و همه كسان و پيروانش رانجات داديم مگر زنش را كه از هلاك شدگان بود(15))).
و نيز در آيه 135 سوره صافات مى فرمايد: ((لوط و همه كسانش را نجات داديم جزپيرزنى كه در ميان كافران هلاك شده بود)). و تقريبا به همين الفاظ در بقيه سورهها(16).
اين بود سرگذشت همسر نوح و همسر لوط كه با شوهران بزرگوار خود رفتار درستىنداشتند و برضد شوهران خود قيام كردند. خداوند نه تنها در آيات گذشته از آن دو هركدام به تنهايى نام برده و مورد نكوهش قرار داده و از هلاكت و نابودى آنان خبر مى دهدبلكه در آخر سوره تحريم هر دو را يكجا ذكر كرده و مى فرمايد: ((خداوندمثل مى زند براى آنان كه از خدا برگشتند و كافر شدند به زن نوح و زن لوط، آنانزنان دو بنده از بندگان شايسته ما بودند ولى به آنان خيانت نمودند (خيانت به همانمعنا كه گفتم ) به همين جهت از جانب خدا سودى به خاطر شوهران خود نبردند و خوبىشوهران تاءثيرى در نجاتشان نداشت ، به موقع به آنان گفته شد اى زن نوح و اى زنلوط! شما با آنان كه به دوزخ مى روند، وارد آتش جهنم شويد(17))).
يادآورى
از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام پرسيدند مگر زنان پيغمبران هم ممكن استخيانتكار باشند كه خدا در قرآن مى فرمايد: ((به شوهرانشان خيانت كردند))؟ حضرتفرمود: نه ، خيانت به آن معنا نيست كه در نظر شماست . خيانت آنان اين بود كه همسرخوبى براى شوهران خود نبودند و اسرار خانه را به خارج مى بردند و همرنگ جماعتشده بودند.
هاجر
حضرت ابراهيم خليل ، پيغمبر خدا در ((آور كلدانيان )) از سرزمينبابِل واقع در بين النهرين يعنى جنوب كشور كنونى عراق ديده به دنيا گشود و همانجاپرورش يافت و بزرگ شد. ((آور)) يك واژه فارسى از زبان ايران باستان و به معناى((شهر)) است . شايد پس از فتح بابل توسط ايرانيان اين شهر توسط آنان بنا شدهاست يا زبان قوم غالب در آن سرزمين رواج يافته است .دليل ديگر وجود زبان فارسى در سرزمين بابل ومحل ولادت حضرت ابراهيم نام پدر ((عموى )) اوست كه ((آزر)) بوده و قرآن مجيد از وى ناممى برد(18).
بارى حضرت ابراهيم در همان آوركلدانيان به مقام نبوت رسيد و در سايه اراده نيرومند وايمان بى نظيرش ، با نمرود پادشاه مستبد آنجا كه هم خود دعوى خدايى داشت و هم رسومبت پرستى را حفظ مى كرد، به مبارزه برخاست . در اين مبارزه ابراهيم پيروز و نمرودشكست خورد و حتى جان خود را هم از دست داد و به ديار عدم شتافت .
پس از نابودى نمرود و رهائى مردم از مظالم وبيداد وى ، ابراهيم با كسانش ، همسرشساره و برادر زاده اش حضرت لوط از ((بين النهرين )) بيرون آمد و روى به ((سوريه)) نهاد. بدين منظور كه در نقاط ديگر نيز وجدان خواب گرفته مردمغافل را بيدار كند و اوهام و خرافات را از مغزهاى آنان در آورد و به خداى يگانه دعوتنمايد.
ابراهيم پس از مذاكرات و مناظره با مشركان ((سوريه )) كه آفتاب و ماه و ستاره مىپرستيدند، كار خود را به انجام رسانيد و از آنجا عازم ((فلسطين )) شد. سپس بر اثرقحط سالى از فلسطين به مصر رفت و سالها در آنجا زيست . آنگاه به اتفاق همسرشساره و خادمه مصرى او ((هاجر)) كه زنى بزرگزاده و نجيب و با شخصيت بود، بهفلسطين بازگشت .
ابراهيم و ساره سالها با هم زندگى كردند و هر دو پير شدند ولى فرزندى نداشتندكه يادگار آنان باشد. ساره كه دختر خاله شوهر خود حضرت ابراهيم نيز بود، از اينكههمسر عاليقدرش ابراهيم ، پيغمبر خدا بلاعقب است ، رنج مى برد. از اين رو به ابراهيمپيشنهاد كرد تا با ((هاجر)) ازدواج كند، باشد كه خداوند فرزندى به وى موهبت نمايد ونسل پاكش در زمين باقى بماند.
اين ازدواج سرگرفت و خداوند به ابراهيم و هاجر پسرى روزى نمود و نامش ‍ را((اسماعيل )) گذاردند. اسماعيل كودكى زيبا و دوست داشتنى بود. همينكه زبان گشود وسخن گفتن آغاز كرد و شيرين كاريها نمود، ساره روى طبيعت خود كه يك زن و گرفتاراحساس بود، ناراحت شد و از پيشنهاد خود پشيمان گرديد! او مى ديد از نظر روحى دچاروضعى شده است كه نمى تواند كودك هووى خود را ببيند و خويشتندارى نمايد!
پس از مدتها صبر و تحمل ، سرانجام حوصله اش به سر رفت و از ابراهيم خواست كههاجر و كودكش را بردارد و به نقطه دوردستى ببرد و در آنجا رها كند و برگردد، جايىكه از مرگ و زندگى آنان خبرى به وى نرسد!
خداوند به ابراهيم وحى نمود كه چون اين فرزند را از گذشت و فداكارى ساره دارى و اوكه نازاست نمى تواند ناظر وجود فرزند هووى خود باشد، خواهش ساره راقبول كن . سپس ((بُراق )) وسيله سريع السيرى فرستاد و ابراهيم و هاجر واسماعيل سوار شدند و از فلسطين پرواز نمودند و در نقطه اى كه امروز شهر ((مكه ))است فرود آمدند.
ابراهيم ، هاجر و فرزند خردسالش را به امر خداوند در نقطه اى مسكوت و دره اىهول انگيز و ميان كوههاى به هم پيوسته رها كرد و به فلسطين بازگشت .
اين يك امتحان بزرگ ، هم براى ابراهيم و هم براى هاجر بود و تقدير و سرنوشتى كهما از آن سر در نمى آوريم ولى نتايج حاصل از آن را امروز مى بينيم و از آن خبر داريم .
ابراهيم ظرفى آب و مقدارى غذا كه با خود براى هاجر آورده بود، به وى سپرد و سفارشكرد كه پس از آن بايد اميدوار به فضل خدا باشد. ((هاجر)) نيز كه در آن نقطه آرام وبى سرو صدا و در عين حال وحشتناك تنها به سر مى برد،دل به خدا داد و به اميد فضل او نشست .
آب و نان تمام شد و هاجر تشنه و گرسنه ماند. كم كم براثر بى غذايى ، شير درپستانش خشك شد و اسماعيل كودك شيرخوارش نيز گرسنه گرديد و بناى گريه وبيتابى نهاد. هر لحظه وضع كودك وخيم تر و رقت بارتر مى شد. هاجر نيز سراسيمهو پريشان ماند. ناگزير از جا برخاست و باكمال نااميدى به جستجوى آب پرداخت .
هاجر ديد كه در نقطه مقابل ، كناركوه ((صفا)) آب روانى به چشم مى خورد. با اشتياقزياد خود را به آنجا رسانيد ولى ديد خبرى از آب نيست . از كوه صفا بالا رفت تا از آنبلندى ببيند آيا در جاى ديگر آب هست ؟ در آنجا ديد كه در دامنه كوهمقابل ((مروه )) كه يك كيلومتر از آن فاصله دارد آب در روى زمين موج مى زند. از ((صفا))به زير آمد و با شتاب به سوى دامنه كوه ((مروه )) روان گرديد چون به آنجا رسيدديد آبى وجود ندارد و آنجا هم مانند نقاط ديگر آن منطقه محدود و كوهستانى ، شن و سنگاست .
به اميد يافتن آب از كوه مروه بالا رفت و به اطراف نگاه كرد و باكمال تعجب ديد كه در پايين كوه صفا كه بار نخست ديده بود، آب به چشم مى خورد. ازمروه به زير آمد و به طرف صفا دويد. اين آمد و رفت هفت بار تكرار شد و سرانجام ازيافتن آب ماءيوس گرديد و متوجه شد كه آب نيست بلكه سرابى است كه از تابش نورآفتاب بر روى شنها به نظر آب مى آيد. اين آمد و رفت هاجر از صفا به مروه و از مروهبه صفا در احكام حج اسلامى نيز به ياد او باقى ماند و جزواعمال حج است كه مرد و زن مسلمان بايد هنگام انجام مراسم حج هفت بار فاصله بين صفا ومروه را طى كنند.
هاجر كه از دسترسى به آب ماءيوس شده بود، به طرف كعبه برگشت تا ببيند برسر كودك گرسنه اش چه آمده است . هاجر با كمال تعجب ديد كه از زير پاى كودك كه آنرا بر زمين مى ساييده است ، آب از زمين مى جوشد. با ايمانى كه بهتفضل باريتعالى داشت ، اطمينان يافت كه اين كار با اعجاز غيبى انجام گرفته است ،هاجر نخست قدرى آب به صورت بچه پاشيد، سپس ‍ دهان او را تر نمود، آنگاه خود آبنوشيد و پستان به دهان اسماعيل نهاد و بچه را شير داد.
جوشيدن آب بدينگونه را عرب ((زمزم )) مى گويد و اين آب زمزم از آن زمان تا كنون هماز آن نقطه مى جوشد و همان ((چاه زمزم )) معروف است .
چون آب در آن درّه دور دست از زمين جوشيده بود، پرندگان با شمّ مخصوص آبيابى ازصدها كيلومتر پى به وجود آن بردند و به خط مستقيم به طرف درّه مكه روى آوردند. براثر آمد و رفت پرندگان قوم ((جُرْهُم )) كه از اعراباصيل يمن بودند و از سالها قبل در گوشه اى از اراضى حجاز به سر مى بردند و بهسوى نقطه اى كه پرندگان آمد و رفت داشتند روى آوردند، با اجازه هاجر در آنجارحل اقامت افكندند و بدينگونه شهر مكه پى ريزى شد.
((اسماعيل )) از همين قوم نجيب ، زن گرفت و خود و مادرش نيز در همانجا ماندگار شدند وبدرود حيات گفتند و در نقطه اى در كنار كعبه دفن شدند كه آنجا را ((حِجْراسماعيل )) مى گويند.
ابراهيم چند بار به همان كيفيت يعنى به وسيله ((بُراق )) از فلسطين به مكه آمد و زن وفرزندش را ملاقات كرد. يك بار خداوند به وى امر نمود تا با كمكاسماعيل كه اينك نوجوانى برازنده بود خانه كعبه را بنا كند.
اسماعيل سنگ مى آورد و به دست پدر مى داد و او روى هم مى نهاد و ديوار كعبه را بالا مىبرد تا اينكه خانه خدا را بدينگونه بنا كردند. همينكه كار بناى خانه خدا به اتمامرسيد ابراهيم گفت : ((خدايا! اين نقطه را شهر امنى قرار بده و مردمش را از ثمراتزندگانى روزى ده )).
سپس پدر و پسر دست به دعا برداشتند و گفتند: ((خداوند! اين كار را از ما بپذير، مىدانيم كه تو شنوا و دانايى . پروردگارا! ما دو تن را چنان قرار ده كه هميشه در پيشگاهمقدست سر تعظيم و تكريم فرود آوريم و از دودمان ما نيز مردمى پديدآور كه كاملاتسليم ذات مقدس تو باشند. خداوندا! در ميان اينان پيامبرى مبعوث كن تا آيات تو را برآنان بخواند و حقايق كتاب آسمانى و حكمت و راز آفرينش را به آنان بياموزد و ازآلودگيها پيراسته گرداند(19))). آفريدگارا! مرا چنان قرار ده كه پيوسته نمازگزارم و از فرزندانم نيز چنين افرادى پديد آور! پروردگارا! دعاى مراقبول كن !
خداوندا! اين نقطه را محل امنى گردان و مرا و فرزندانم را از پرستش ‍بتهابازدار.پروردگارا!اين بتها موجب شده اند كه بسيارى از مردم گمراه شوند.
((خداوندگارا!من دودمانم رادراين سرزمين غيرقابل كشت و در كنار خانه محترمت ساكنگردانيدم تانمازگزارند،پس دلهاى مردم را به سوى آنان گرايش ‍ ده و از روزيهاىخودبه آنان روزى رسان تانعمت تو را سپاس گزارند(20))).
نام هاجر با صراحت و كنايه در قرآن نيامده است ولى لازم به ذكر نيست كه در تمام اينموارد يعنى علت آمدن ابراهيم از فلسطين به حجاز و دعا براى فرزندانش و آنچه درسوره بقره و سوره ابراهيم از زبان ابراهيم واسماعيل حكايت شده است با زندگى هاجر بستگى دارد و در حقيقت داستان اوست كهبدينگونه نقل مى شود و ترديد نيست كه مادراسماعيل ((هاجر)) بوده است .

next page fehrest page