بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب سعادت نامه, آیت اللّه حاج ملا محمد گنابادى   مناسب چاپ   خروجی Word ( برگشت به لیست  )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     SAAD0001 -
     SAAD0002 -
     SAAD0003 -
     SAAD0004 -
     SAAD0005 -
     SAAD0006 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

فهرست مطالب
 سر آغاز
 مقدّمه در بيان حقيقت انسان و مراتبى كه مُحتويست بر آن
 فصل اوّل در بيان فضيلت علم على الاطلاق و اقسام آن
 فصل دوم در بيان فوايد اين علوم به تفصيل و تحقيق اينكه كدام يك از اينهاراجع است به آخرت
 فصل سيم در بيان علمى كه راجع است به آخرت
 فصل چهارم : فى وجوب طلب العلم واقتضائه الاشتداد و عدم وقوفه حتىينتهى الىمبدئه
 فصل پنجم در بيان تقارن و تلازم علم و عمل
 فصل ششم : در بيان محفوظ بودن علم در صدور منيره علماء بالله و بودن اوميراث انبياكه تا طالب علم وارث نشود، ارث نبرد
 فصل هفتم :در بيان وجوب بودن اين عالم در بيان خلق
 فصل هشتم در بيان وجوب طلب علم از صاحبان علم و مذمت طلب ازغيراهل علم چه از رجال و چه از كتب ايشان
 فصل نهم : فى وجوب الايتمام بامام حق منصوب من الله لهداية الخلق بلا واسطةكالانبياءاو بواسطة كالاوصياء و نوابهم الذين يعبر عنهم بالعماء وينتهى سلسلة النص علىامامتهم الى الانبياء و فى حرمة الوقوف عنهاوالايتام بغيره سواء ادعى امامته من الله او كاناماما من الناس
 فصل دهم : در بيان مناقب امام عليه السلام
 فصل يازدهم : در بيان آداب رسيدن به خدمت علماء اعلام و مشايخ عظام عليهمالسلام و آداب حضور و غياب
 فصل دوازدهم : فى سبب اختلاف الاخبار و ان ما صدر عن مصادر العصمةفىكمال اختلافها و تضادها مجتمعة متوافقة
سر آغاز
بسم الله الرحمن الرحيم
حمد و سپاس بيرون از حدّ و قياس بى چند و چونى را سزاست كه ساحت توحيدش را حدّ وغايت نارواست و دامان غيرتش از غبار غيريّت ، مبرّى است و قامت قابليَت اغيار را به خلعترساى وحدت آراست .

غيرتش غير در جهان نگذاشت
زان سبب عين جمله اشياء شد
(( هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن و هوبكل شى ء عليم (1) ))
زهى پادشاهى كه درويشانِ خاك نشينش ، پادشاهان عرش نشينند و پادشاهانِ عرش نشينش ،گدايان روى زمين اند، مجذوبانِ محبّت انديشش ، سر از پا ندانند و سالكانِ ارادت كيشش ،غير او نيابند.
حبّذا مرحمت كه عاشقان را پروانه وار پروبال سوزد كه اين تو را سازد و دشمنان راچون دوست ، شمع انجمن افروزَد كه تو را اين شايد و درود نامحدود بعد از ثناى حضرتمعبود، نياز راه پير خانقاه وجود و مرشد اصحاب صُفّه شهود، حضرت خاتم انبياء محمّدمصطفى و اوصياى طاهرين آنجناب لاسيَِّما سرحلقه صوفيان باصفا وسرخيل عارفان با وفا منتهاى ولايت و صدر سلاسل اوليا علىّ عالى اَعلى روُحى و روُحُالْعالمين له الفدا(2) .
و بعد اين بى بضاعت سلطانمحمّد بن حيدر محمّد معروض مى دارد كه بر اخلّاء روحانى وبرادران ايمانى و جويندگان لطيفه انسانى پوشيده نماند كه راه ايمان كه مايه جملهسعادات و باعث قبول عبادات است راهى است از موى باريكتر و از شمشير برنده تر كهنه هر ديده ، تواند ديد و نه هر پايى ، تواند رفت و ادّعاكنندگان بسيار كه هر يك بهروشى گرفتار و طريقه ديگران را انكار دارند و تمامى حقّ نباشند زيرا كه لازم آيد كهتمامى ، باطل باشند و باطل نباشند كه لازم آيد حقّى نباشد. پس حقّ هست وباطل نيز هست و حقّ يكيست و باقى باطل كه امّت مرحومه ، هفتاد و سه فرقه شدند و يكفرقه ناجى و باقى ، هالك اند.
لهذا از جهت تذكره خود و اخوان و توضيح بر طالبان و تنبيه غافلان مختصرى در بيانعلم و لواحق آن كه بيان ايمان و ايقان است ، عرض ‍ مى شود و چون نحس طالع خود راناظر سعد وقت ديدم ، اين بى بضاعت نامه را به سعادت نامه ناميدم اميد كه ناظر راسعادت ، قرين و دولتِ ارادت ، همنشين گردد و مبداء توفيق و منتهاى سعادت اوست وترتيب دادم اين مختصر را بر مقدّمه و دوازده فصل و خاتمه .
مقدّمه در بيان حقيقت انسان و مراتبى كه مُحتويست بر آن
بدانكه انسان ، مركّب است از جوهر لطيف روحانى و بدن كثيف جسمانى و كوته نظرانهيكل محسوس را انسان دانند و جوهر غيبى را كه از حواسّ حيوانى پنهان است ، نيابندوانسان را قالب كثيف كه آلت روح است ، شمارند و بصير ناقد، حقيقت او را مجموعه كونينو برزخ بين العالمين داند. كما قيل :
حدّ انسان به مذهب عامه
حَيَوانى است مستوى القامه
پهن ناخن برهنه پوست زمو
بادو پاره سپر به خانه و كو
آدمى چيست ؟ برزخ جامع
صورت خلق و حق در او واقع
ظاهرش بر كنار ساحل فرق
باطنش در محيط وحدت غرق
و هر يك از اين دو مشتمل است بر هفت مرتبه :
مرتبه اولى :
از مراتب جسمانى ، هيولاى اولى است كه مادّه جميع جسمانيّات است وقبول فعليّات بواسطه اين مرتبه است در اجسام و اين آخر مراتب وجود است كه از كثرتتنزّلات و بُعد از حقيقت وجود و غلبه حكم عدم ، به ظلمت و عدم ، مُسمّى گشت و در لسانحكما به مادّة المواد و هيولاالهيوليّات و مادّه اولى ، مُسمّى است و در لسان شرع انور، رقمنشور و بحر مسجور و بحر اُجاج و سجّين و ظلمت و غير اينها كنايه از اوست و آنچه نقص وعدم و آفت و شرّ است در اين عالم ، راجع به اوست چنانچه كمالات و وجودات و خيرات ،راجع به فاعل كلّ است تعالى شاءنه ، و چنانچهفاعل كلّ تعالى شاءنه غير متناهى است در فعل ،قابل كلّ نيز غير متناهى است در قبول كانّه فى حقّه قيلَ:
يك شمّه ز فقر خويش اظهار كنم
چندانكه خدا غنيست من محتاجم
و از آنجا كه اين مادّه ، مبداء قابليّت نسبت به موجودات عالم طبع و تمام شرور، راجع بهاوست ، ثَنَويّه به غلط افتادند و گمان بردند كه موجودات عالم طبع را دو مبداء است كهگاهى به يزدان و اهريمن تعبير كنند و گاهى به نور و ظلمت و بعد از ملاحظه برهانآنها معلوم مى شود كه غلط از اشتباه قابل بهفاعل و اشتباه عدمى به وجودى ، ناشى شده است و اخبارى كه در باب طينت سجّينى وعلّيينى و اخيار و اشرار وارد شده ، اشاره است بجهت اين مادّه كهاصل سجّين است و مشيّت حق كه فاعل كّل است و سجّينى بودن و علّيينى بودن به اعتبارغلبه هر يك از اين دو است .
مرتبه ثانيه :
جسمانيّت مطلقه است كه اوّل تجلّى مادّه است به حِليه صورت مابه الاشتراك جمله اجساماست و آن امتداد جسمانيست بدون ملاحظه فلكيّت و عنصريّت .
مرتبه ثالثه :
مقام عنصريّت است كه زينت بخش بساط جسمانى گشته و آخر مرتبه بساطت و مبداء مرحلهتركيب است .
مرتبه رابعه :
جماديّت است كه اوّل صورتيست كه از امتزاج عناصر اربعه امّهات سفلى نامند(3) بهتاثيرات حركات افلاك و كواكب كه آباء عِلوى نامند، تولّد مى يابد و تعريف كرده اندجماد را به جسمى كه حافظ صورت نوعيّه خود باشد مدّت مديدى .
مرتبه خامسه :
نباتيّت است كه از مادر طبع ، تولّد مى يابد و زينت افزاى صورت جمادى مى گردد وجماد را به حليه تغذيه و تنميه و توليد مى پوشاند و نبات ، جسمى است صاحب نفسكه مبداء افعال مختلفه است از جذب و دفع و مسك و هضم و تصوير و تشبيه و الصاق وتنميه و توليد، علاوه بر فعل جماد كه حفظ صورت نوعيّه باشد.
مرتبه سادسه :
حيوانيّت كه مبداء مدارك ظاهره و باطنه حيوانيّه است و مبداء حركت اراديّه و مهبط هبوطحضرت آدم عليه السلام و مُعَسكر جنود خليفه رحمان و عرش حضرت سبحان است (( و هىالجسر الممدود بين الجنة و النار و اكبر حجج الله على الخلق (4) والبرزخ ذوالجهتين والميزان ذولكفتين (5) آخر مراتب اراضى سبع و ثانى مدارج سموات سبع ، ارض مبدّلهدر ظهور حضرت قائم عجل الله فرجه بر عالم صغير اشاره به اين است هو سماءدنيابوجههاالروحانى (6) )) نيز همين است ، ظهور قائم در عالم صغير بر اين است وبرداشتن متضادّات بر اين است چون مَوْبِد شيطان و محلّ ملك و پريان است (( يملاءالارض ‍ قسطا و عدلا (7) )) در آن است ، قيامت صغرى وقت استقامت او واقع ناهموارى وكجى از او مرتفع ، زجاجه نور و كوه طور و كتاب مسطور، اشاره به اطوار ظهور اوست ،آينه سراپا نماست ، ذات او در خفاست در عين اينكه عين جمله قُواست غير او در مملكتش هيچنيست با اينكه از جمله اغيار بَريست ، مقام (( كُنْحال او الست بربكم (8) به اقوى مقال او نداى لمن الملك (9) )) در دهد و از غيرخويش در ملكش جواب نشنود، مسجود ملك و معبود ماتحت فلك ، عبوديّتش عين ربوبيّت ،ربوبيّتش ، ظهور الوهيّت ، در ذات ، بى رنگ و از رنگ آلايش طبع ، گرفتار چندين هزاررنگ و اين بيت كه :
چون ز بى رنگى اسير رنگ شد
موسيئى با موسيئى در جنگ شد
اشاره به اين است و مقصود از رنگ همين است ، غايت ايجاد و برگزيده رب عباد:
(( و هذه جملة المراتب الجسمانية و اما المراتب الروحانية . فالحيوانية بوجه اوليها فانلها تجردا برزخيا وارتفاعا سماويا و تعد بهذا من السموات و البشرية بوجههاالروحانى ثانيتها فانها جسمانية بوجه روحانية بوجه حيوناينة ملكية كثيفة لطيفة وضيعةشريفة اطوارها غريبة و شئونها عجيبة و لذا قيل تعجبا منه (10) ))
آدمى زاده طرفه معجونى است
كز فرشته ، سرشته وز حيوان
گر كند ميل اين شود پس از اين
ور رود سوى آن شود به از آن
(( ان هم الا كالانعام بل هم اضل (11) . روح القدس فى جنان الصاقورة ذاق من حدائقناالباكورة (12) . وهاتان جهتان منهما اللمتانتسويل النفس ‍ و الهام الرحمن و تسديد الملك و اغواء الشيطان (13) .))
مرتبه سابعه :
قلب است كه طفل متولّد از ازدواج عقل و نفس است ، قلبش نامند (( لتقلبه فىالخواطر(14) .))
(( قلب المومن كريش العصفور تقلبه الرياح ظهرا و بطنا.(15) ))
و اين مرتبه واقع است بين دعوت عقل و خواهش نفس ، هر كدام را مطيع شويد،او شود ((قلب المؤ من بين اصبعى الرحمن .(16) ))
ربنا لاتزغ قلوبنا زينجا است
اضطرابش ز جذب نفس و هواست
به مادر نفس روآرد، در مضيق طبع گرفتار شود و من اعرض عن ذكرى فان له معيشةضنكا(17) چون با پدر عقل انس گيرد، اضطرابش به اطمينان ،مبدّل گردد (( الا بذكر الله تطمئن القلوب (18) )) رضاى حقّ در انقياد او مرعقل راست ، سخط حقّ در پيروى او نفس راست ، در پيروىعقل به صفات او موصوف شود (( كما قال تعالى فى وصف المؤ منين المطيعينللعقل :(19) كتب فى قلوبهم الايمان (20) و،انزل السكينة فى قلوب المؤ منين (21) ،)) و در آميزش نفس به اوصاف او معروفگردد. (( كما قال تعالى فى وصف المعرضين عنالعقل التابعين للنفس : فى قلوبهم مرض (22) ام على قلوب اقفالها(23) ختم اللهعلى قلوبهم (24) و طبع على قلوبهم (25) )) و از آنجا كه در ذات ، ساده است وبه هر كدام رو آرد، رنگ او پذيرد، ائمه هدى صلوات الله و سلامه عليهم و اولياى عظامو مشايخ كرام به مراقبه قلب ، امر مى فرمودند و تلقين ذكر قلبى مى نمودند و ذكر دوامرا كه راننده قلبست از ساحت نفس و فكر مدام را كه كشاننده اوست به حضرتعقل مى ستودند و آنچه معروف شده است از طايفه اى از صوفيه كه صورت مرشد را درتمام احوال ، نصب العين خود قرار مى دهند، دور نيست كه مراد از صورت مرشد، صورتعقل باشد كه مرشد باطنى قلبست و اگر مراد، صورت مرشد ظاهرى باشد، منافاتى باهيچ يك از اوضاع شرعيه نخواهد داشت چرا كهخيال هيچوقت بى صورت بندى نمى ماند و چون قلب لابد است در تماماحوال از توجه به مرشد باطنى كه عقل است ، همچنينخيال هم ناچار است از توجه به صورت عقل كه مرشد ظاهرى باشد تا بواسطه اينتوجه ، توجه قلب به باطن مرشد، كمال گيرد و مستحق فيوضات غيبيه گردد كه اگرصورت مرشد ظاهرى را خيال در نظر نداشته باشد، صورت هواهاى نفسانى كه بتهاىبت تراش نفس اند هيچوقت از نظر او نروند زيرا كه درمحل خود مقرر شده است كه متخيله كه به اعتبارى مفكره نامند و از قواىخيال است ، هيچوقت از صورت تراشى باز نمى ماند و تحقيق اينست كه صورتهاى هواهاىنفس ، بتهاى حقيقى اوست (( كما قال تعالى : افراءيت من اتخذ الهه هويه (26) .))
اى هواهاى تو، خداانگيز
زنى خداهاى تو، خدا، بيزار
و از توجّه و التفات مقلِّد كه در اصطلاح صوفيه مريد نامند به صورت شيخ و مرشدكه در اصطلاح متشرّعه ، مجتهد جامع الشرايط نامند، لازم نمى آيد كه صورت شيخ ،معبود باشد بلكه چون شيخ را دليل راه و واسطه بين خود و اله مى دانند و مظهر تماماسماء و صفات بلكه عين اسماء و صفات مى خوانند و معرفت خدا را در وجود او و پيروى اومنحصر مى سازند. (( كما قال فى الاخبار: نحن الاسماء الحسنى و نحن صفات اللهالعليا(27) و بكم عرف الله (28) )) كه برسبيل حصر هر يك را فرموده اند، چنين مى گويند كه چون قلب كه عقلش نيز گويند حقيقتانسان و رئيس اين بنيان است و عبادت و معصيت و امر و نهى و ثواب و عقاب به او منسوباست . (( كما فى الخبر: اياك آمر و اياك اثيب و اياك اعاقب (29) . )) و غير او ازقواى تن به تبعيّت او به اين دو موصوفند، راه عبادت و توجه به معبود را بتوسطشيخ ، آموخته بايد خيال را نيز مشغول صورت ظاهرى شيخ داشت كه واسطه اين راه ومظهر صفات الله است تا باين اشتغال از اشتغال به صور باطله بازماند و به تبعيت وتقليد قلب اشتغال به عبادت ورزد و معين طاعت او گردد و چنانكه هرگاه كسى صورتمعشوق را در آيينه ، نظر اندازد لازم نمى آيد كه آيينه ، منظور و مقصود باشد و چونظاهربين ، دى او از دايره متقدرات تجاوز ندارد به ظاهر مظهر معبود كه از عالم تقدر است ،نظر داشته باشد كه اگر نه چنين باشد درحال عبادت و غير عبادت ، مانع قلب گردد از توجه به حق تعالى (30) و باطن شيخ .(( و فى فقه الرضا عليه السلام (31) . وقت تكبيرة الاحرام تذكررسول الله صلى الله عليه و آله واجعل واحدا من الائمة عليهم السلام نصب عينيك ، (32) و فى الزيارة الجامعة : و مقدمكم اَمام طلبتى و حوائجى و ارادتى فىكل احوالى و امورى .(33) و فى قوله تعالى : وابتغول اليه الوسيلة .(34) اشعار به لان الائمة عليهم السلام و نوابهموسائل بين الخلق و الحق تعالى و المتوسل لابد و (35) ان يكون متوجها الى الوسيلة مناى جهة و لايكون منصرفا الى غيره بوجه من الوجوه (36) و به حكم صحيحه : لا تظنبكلمة خرجت من اخيك شرا و انت تجد لها للخير محملا.(37) ))
تكفير يا تفسيق اين طايفه بسيار مشكل است چرا كه بزرگان اين طايفه اند كه به زهدحقيقى ، موصوف و بالتّجافى عن دار الغرور معروفند و صدق گفتار و كردار كه نتيجهاخلاص است از ايشان است و فقهاى اعلام رضوان الله عليهم كه از طريق تربيت قلبآگاه بودند، تمجيد اين طايفه مى نمودند چنانچه در آخر اين رساله اشاره خواهيم نمود.
و آنچه نسبت باين طايفه داده اند از عقايد فاسدهمثل حلول و اتحاد و وحدت وجود و اباحه و الحاد و زندقه و تناسخ و انكار معاد و غير اينهاحاشا و كلا كه صوفيه شيعه رضوان الله عليهم به اينگونه عقائد باطله ، معتقدباشند يا اهمال دقيقه اى از دقايق شرع انور را روا دارند بلكه پيوسته سالكين را امربه تصحيح عقايد دينيه و حفظ نواميس شرعيه مى فرمايند و در عقايد بحيثيتى اهتمام دارندكه لفظى اطلاق نمى كنند سواى آن لفظى كه از شارع رسيده است چه جاى آنكه دراعتقاد تجاوز نمايند، اين عقايد كه نسبت داده اند از بعض طوايف صوفيه عامه و قلندريه ،بروز مى يابد.
مرتبه چهارم :
عقل است و آن جوهريست مجرد از ماده ، مستقل در ذات و درفعل ، نه تقدر در آن راه دارد و نه تجسم ، ذاتش برى است از نقايص ماده و فعلش ‍ غيرمحتاج به آلات طبع ، عقلش نامند (( لدركه المعقولات (38) )) روحش نامند (( لانهمن الروحانيات .(39) )) به انسانش نسبت دهند، هنگام موصوف شدن قلب كه حقيقتانسان است به اوصاف (( او كما قال تعالى : كذلكنفصل الايات لقوم يعقلون (40) )) يعنى آيات راتفصيل مى دهيم از براى قومى كه قلوب ايشان گرديده است متّصف به صفاتعقل و گرديده اند صاحب عقل كه عقل ، امير لاستقلال شده است در مملكت ايشان ومقابل اين ، اتّصاف ايشان است به صفات نفس كهجهل و جنود او باشد چنانچه در كافى مذكور وتفصيل جنود هر يك مسطور است .
(( و هديناه النجدين (41) )) بودن قلب است در بين اين دو مجاهده ، اين است كه هنگامزينت دادن نفس صورت هواهاى خود را به وعده دروغ او فريفته نشود به حكم لافتى الاعلى عنان همت از جانب او مصروف دارد، پيوسته مدد از پير راه و شيخ آگاه خود خواسته ،قدم در راه نهد و دادِ متابعت عقل را در دهد و از تسويلات نفس از راه نماند به مضمون لا سيفلا ذوالفقار دست تضرع و عجز به دامان پير خويش زده به همت شيخ ، خار و خاشاكتسويلات را از راه عقل براندازد و اين مرتبه از انسان ، منبع دانش واوّل افق عيان است به اعتبارى روح و به لحاظى جان است ، غذايش تسبيح و مبرى از عصياناست صفات مؤ منين اوصاف او، اخلاق روحانييّن ، اخلاق او، آنچه علوم است راجع به اوست ،مدحش در قرآن بسيار، مناقبش در اخبار بى شمار، حكومت او الهى است و مملكتش نامتناهى ،حدّى اقليم طبع و حدى از حد بيرون و سرحد بى چند و چون به حكومت او نفس را مطمئنّهنامند و در اعراض از او، امّاره خوانند چون در هيچ يك متمكن نبود، لوّامه گويند. (( يومتبدل الارض (42) )) به فرمان اوست (( و اشرقت الارض بنور ربها(43) ))از اوست .
و سه مرتبه ديگر كه روح و خفى و اخفى است از گفت و بيان ، مبرى است و به كشف وعيان هويداست و ارضين سبع و سماوات سبع ، كنايه از اين مراتب چهارده گانه است درعالم صغير. (( قال تعالى اشارةً الى تلك المراتب اجمالا: و لقد خلقناالانسان من سلالةٍمن طين ثم جعلناه نطفةً فى قرار مكين ثم خلقنا النطفة علقة فخلقناالعلقة مضغة فخلقناالمضغة عظاما فكسونا العظام لحما ثم انشاءناه خلقا فوقكم اخر فتبارك الله احسنالخالقين ثم انم بعد ذلك لميتون ثم انكم يوم القيامة تبعثون و لقد خلقنا فوقكم سبعطرائق و ما كنا عن الخلق غافلين .(44) ))
مرتبه هيولويّت و جسمانيّت را كه از نظرها پنهان است ، اسقاط نموده مراتب عِلوى را كهادراك از تفصيلش ، قاصر است به لفظ مجمل اَدا فرموده و از جهت اشاره به دقايق صنعو كمال حكمت و نهايت قدرت كه در خلقت جهت روحانى انسان بكار برده خود را بهبزرگى و احسنيّت ستوده و در آخر آيه ، اشاره به مراتب روحانى نموده و اينها امّهاتمراتب انسانند و در هر يك چندين مرتبه و درجه مندرج است كه (( لا يحصيها الا الله(45) )) و هر يك از مراتب و درجات نسبت به مادون ، چندين هزار فعليّت وكمال را داراست علاوه بر فعليّات مادون كه در مرتبه پست تر هيچ يك نيست و تا مرتبهنازل تر كمالات و فعليّات خود را درنبازد و از خوديّت واستقلال خود فانى نگردد به كمالات و فعليات مرتبه بالاتر، فائز نگرددمثل نطفه كه جون در رحم قرار مى گيرد، جماديّت و فعليّت او را دارد و از كمالات نباتىبى خبر و بى بهره است . آنگاه كه فعليّت و نطفويّت را خلع كرد و از خوديّت خود،فانى شد، فايض شود بر او كمالات نباتى و محلّنزول چندين قوّه و فعليّت گردد كه در نظر طبيعى به وجه مادّى ، قوّه نامند و در نظرالهى به وجه الهى ، ملائكه موكله گويند و همچنين است تا آخر مراتب كه نباتى درحيوانى در بشرى و هكذا بايد فانى گردد تا از كمالات او بهره برد و در آيه ((ولقد علمتم النشاءة الاولى فلولا تذكرون (46) )) تنبيه و اشاره است به اينكهكيفيت سير مراتب جسمانى ، مشهود شماست كه هر چه را مرتبهنازل تر، در باخت يكى بر، ده بلكه بر صدو هزار به او عوض ‍ داديم پس چرا ظنّت وبخل دارى (47) در كاهانيدن تن و دادن مال و جان در راه طاعت و بندگى ما زيرا كه ما هرچه از اين مراتب گرفتيم با اينكه اعتنا به آنها نبود، بهتر و بيشتر عوض داديم البتهآنچه را از مرتبه آدميت كه غايت خلقت است ، بگيريم عوض بهتر خواهيم داد (( ما ننسخ منآية او ننسها ناءت بخير منها او مثلها(48) )) و اشاره به فناى مراتب و عوض بهترگرفتن فرموده است مولوى قدس سره در اين اشعار:
از جمادى مردم و نامى شدم
و از نما مردم زحيوان سرزدم
مردم از حيوانى و آدم شدم
پس چه ترسم كى زمردن كم شدم
حمله ديگر بميرم از بشر
تا برآرم از ملائك بال و پر
از ملك هم بايدم قربان شوم
آنچه اندر وهم نايد آن شوم
بار ديگر بايدم جستن زجو
كل شيىٍ هالك الا وجهه (49)
و اين محقَّق و مشهود است كه سير انسان در مراتب نازله و ترقّى نمودن او تا مقام بشريتبه محض تكوين الهى و تسبيبات طبيعى است كه شعور و اراده را هيچ مدخليتى نيست و اماسير او از مقام بشريت كه سرحد غيب و شهادت است به محض تكوين الهى و تسبيباتطبيعى نيست بلكه ارداده و اختيار شخص را فى الجمله مدخليتى است زيرا كه هر يك ازمراتب سابقه را طريق ، منحصر و جهت ، متحد است و امر بسيط كه صورت نوعيه هريكباشد، مبداء سير بر جهت واحده تواند شد لكن چون به مرتبه بشريت مى رسد چندينهزار راه به عالم حيوانى و شيطانى بر او گشوده مى شود و چندين هزار به عالمروحانى كه در او قوه سير كردن بر هر يك از اين طريق هست و چون اين طرق با يكديگرمخالف و متضادّند، مبداء سير بر اينها امر وحدانى نتواند بود زيرا كهافعل مختلفه متضاده ، مبادى متعدده متضاده خواهند و اين مبادى متعدده ، مجتمع در يكمحل نتوانند شد لتضاددها و اختلافها(50) و چون در عرض يكديگرند نه درطول ، توارد و تعاقب آنها از حكيم ، جايز نخواهد بود زيرا كه لاحقّ، مبطق سابق ، خواهدبود نه مكمل و اين ، مستلزم لغو است بر حكيم پس بايد مبداء سير بر اين طريق ، امرىباشد وحدانى كه به ضميمه و حدوث امور متعدده متضاده ، تواند مبداء هر يك شود و آننفس ناطقه انسانى است كه به ضميمه ارادت متضاده ، مبداء هر يك از توجهات متضادهتواند شد.
علاوه ، مشهود و مسموع است كه آنانكه به درجات عاليه عالم ارواح رسيده اند و احاطه وتصرف بر عالم طبع يافته ، صاحب مقام كُنْ گرديده اند، به علم و اراده و اختيار،فرمانبردارى ابرار نموده اند و متحمل مجاهدات و رياضات شاقّه شرعيه شده اند و بهاوج عالم ارواح ترقى كرده اند و آن كسانى كه به اطوار سَبُعى و بهيمى و شيطانى ،مبتلا گشته اند به اراده و اختيار از طاعت اخيار و طريق ابرار، اِعراض نموده ، نكبت انكار رابر خود قرار داده اند.
پس معلوم و مشهود است كه ترقى انسان از مقام بشريت به توسط اراده است و اراده مسبوقاست به تصور مراد و تصور غايت از براى مراد و تصديق داشتن به ترتّب غايت و مرادو منتفع شدن به رسيدن غايت كه تا اين تصورات و تصديقات نباشد،ميل و شوق و عزم كه مبادى قريبه اراده است ، منبعث نشود و بدون انبعاث اينها، اراده وفعل ، حاصل نگردد پس به هر يك از اين طُرُق كه روارد بايد تصور غايت و تصديقانتفاع به آن غايت از براى آن راه نمايد و شك نيست كه طرق دنيوى غايت آنها با لذّاتعاجله فانيه دنيويه است مثل لذت اكل و شُرب و وِقاع كه به محضوصول ، فنا پذيرد يا لذات وهيمه ظنيه است كهاحتمال بقا مادام العمر دارد مثل لذت جاه و سلطنت و تسخير خلق و حكومت با اينكه اينها نيزقبل از تمام عمر، محل فنا و زوال است و البته به فناى دنيا، فانى گردد و با شخص درآخرت ، باقى نماند بلكه احتمال ضرر در آخرت كه دار اقامه است ، دارد زيرا كه تمامىانبياء از اوّل بعثت و تمامى اولياء از اوّل خلافت به غير تحذير از دنيا كه توجه بهطُرُق مذكوره است و ترغيب به عقبى (51) كه توجه به طريق روحانى باشد، شغلىنداشتند.
بيهوده سخن به اين درازى نَبُوَد
البته مظنه ضرر در ترك آن و اشتغال به اينحاصل ، دفع ضرر مظنون به حكم عقل لازم است و دفع مضر وتحصيل نافع بدونعلم به اين دو و به كيفيت ضرر و نفع و كيفيت دفع وتحصيل ، ممكن نيست زيرا كه معلوم شد كه افعال ارادى بدون اقسام مذكوره علم ، صورتنگيرند و اين علم بديهى نيست چرا كه اقسام بديهى از اوليات و متواترات و مشاهدات وتجربيات و حدسيات و فطريات بيرون نيست و اين علم ،داخل هيچ يك نيست ، علاوه ، اين اگر بديهى بودى ، همه در دانستى مضر و نافع يكسانبودند و هيچ كس دنيا را بر عقبى اختيار نمى كرد و همه ، مؤ من و متقى مى شدند اگر چهقبح اين و حسن آن اجمالا از وجدانيات است پس ‍ خلق در دانايى مضر و نافع ، محتاجند بهكسب و تحصيل و تحصيل اين علم يا به تعليم و تعلم است و اين را علم حصولى و رسمىگويند زيرا كه به تعليم ، صورتى از معلوم در نفسحاصل شود و نفس ، مرتسم شود به آن صورت ، و اين طريق ، طريق حكماء صوريست وفقها و متكلمين نيز بر آن رفته اند يا به كشف و شهود است كه طريقه عرفا و صوفيهاست و سالك را در بَدو سلوك ناچار است ازتحصيل عقايد دينيه و احكام ضروريه شرعيه به طريقاوّل هر چند به تقليد باشد تا آخر كار اگر توفيق يار شود به شهود انجامد و عرفاتمام اهتمام ايشان (52) به حصول علم شهودى است كهكمال نجات را در آن مى دانند اگر چه بعضى از آنجا كه هر كس به صنع خويش نازد،بر آنند كه اين طايفه ، گمراهانند يا آنكه در كار خويش سرگردانند و چون علوم كسبيه ،بسيار و صنايع ، بى شمارند و بعضى راجع به دنياست و بعضى را خارج از ملت وكيش دانند كه : (( كل حزب بمالديهم فرحون (53) )) بايد علوم متشابهه را كه هريك احتمال مطلوب دارد با تشخيص علم مطلوب و كيفيتتحصيل او و صاحبان او بيان نمود تا آنان كه به توفيقات الهى در طلب علم اخروىبرآيند، بدانند كه چه علم را بايد تحصيل نمايند و چگونه در طلب باشند و از كه اخذنمايند.
فصل اوّل در بيان فضيلت علم على الاطلاق و اقسام آن
بدان كه انسان با ساير حيوان در جميع مراتب سفلى ، شركت (54) دارد و در تمامافعال و آثار و لذات و آلام جسمانى ازاو امتياز ندارد و امتياز انسان از حيوان به قوه درككليات و تدبير ترتّب غايات بر مبادى است و اين تدبير نيز مسبب از علم است و مراد ازناطق در تعريف انسان به حيوان ناطق همين قوه است (( كما قرر فى محله (55) )) ومقرر شده است كه شيئيت شيئى به صورت و مابه الامتياز است نه به ماده و مابهالاشتراك .
پس انسانيت انسان و شرافت او به قوه درك و شعور است (( خلق الانسان علمه البيان(56) )) اظهار امتنان به دادن جنان است كه منبع دانش و بيان است (( و لقد كرمنابنى آدم (57) )) اشاره به شرافت آن است و نعم ماقال المولوى :
اى برادر تو همه انديشه اى
مابقى تو استخوان و ريشه اى
گر بُوَد انديشه ات گل ، گلشنى
ور بود خارى ، تو هيمه گلخنى
پس آن كس را كه دانش و شعور بيشتر، انسانيت و شرافت ،كامل تر خواهد بود زيرا كه مراتب و اقسام دانش يكسان نيست چنانكه معلوم شود و هر قدرشعور كمتر باشد، انسانيت ، ضعيف تر تا به درجه سفها و مستضعفين و صبيان كه شعورانسانى بالقوه دارند نه بالفعل اگرچه صورت انسانىبالفعل دارند. كما قيل :
جان نباشد جز خبر در آزمون
- هركه را افزون خبر، جانش فزون
و از جهت فضيلت دانايى است كه انسان با صغر جثّه ، تسخير حيوانات عظيم الجثه مىنمايد و امثال سباع درنده را به دام آوردنده است ، گرنه شرافت دانايى بودنى ، جنّ وپرى را از كجا مسخّر نمودى و مَلَك را از فلك چگونه ربودى و به آيه ((تنزّل الملائكة (58) )) كى او را ستودى ؟هل (( يستوى الذين يعلمون و الذين لايعلمون .(59) )) در شرافت دانايى اين بس كههركس داناتر از خويش را در صنع و ملت و كيش ، مقدم دارد و بى دانا در هيچ پيشه ، قدمنگذارد، نفوس بر فضلش ‍ مفطور با آنكه در حجاب هوى مستورند،اهل هر صنعت ، دانايى آن را نقصان شمارند بلكه گردش جهان و دَوَران زمان بر دانايىاست چه تولّد مواليد و حركات افلاك ، مسبب اند ازصور علميه نفوس فلكيه وافعال عباد از تعمير بلاد و مصالح معاش و تحصيل معاد از صور خياليه انسانيه است :
نيست وَش باشد خيالاندر جهان
تو جهانى بر خيالى بين روان
بر خيالى صلحشان و جنگشان
بر خيالى نامشان و ننگشان
بلكه اگر خيال اندك قوت گيرد بدون توسط جوارح كار كند چنانچه از كراماتبزرگان منقول است بلكه در ناقصين نيز اتفاق افتاده كه به توهّم وخيال ، صحت و مرض يافته اند و از اطباء حاذق ، معالجات نفسانى معروف است و علم علىالاطلاق منقسم مى شود به حضورى و حصولى ، حضورى آن است كه ذات معلوم در مرآتنفس ، حاضر باشد و اينجا علم با معلوم متحد خواهد بود و جدائى بين علم و معلوم نخواهدبود مثل علم دانستن به صور حاصله در ذهن ، وحصولى آنست كه ذات معلوم در پيش نفسحاضر نباشد بلكه صورتى از معلوم در نفسحاصل شود چنانچه صورت شخص در آينه حاصل مى شود و اينجا علم ، غير معلوم استزيرا كه علم ، صورتى است كه حاصل مى شود از معلوم خارجى در نفس و صورت نفسانى، غير معلوم خارجى است و اين صورت ، معلوم بالذات و معلوم به علم حضوريست و معلومخارجى معلوم بالعَرَض و معلوم حصولى است اگر چه اين مقصود بالذات و آن مقصودبالعرض است . (( للفرق بين المقصود بالذات و المعلوم بالذات (60) )) و اينصور حاصله از معلومات خارجى و از جمله متخلفات نفس و شئونات اوست . (( كما حقق فىمحله : كلما تصورتموه باوهامكم فى اذق معانيه فهو مخلوق مثلكم مردود اليكم.(61) )) احتمال كذب اينجاست كه علم ، غيرمعلوم است نه آنجا كه علم ، عين معلوم استزيرا كه احتمال تطابق وعدم تطابق كه مناط صدق و كذب است بين شيى ء و ذاتش نگنجدپس ‍ احتياج به دليل و برهان اينجاست نه آنجا. (( كماقال تعالى شاءنه : سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق.(62) ع(( يعنى مادام كه به قيد طبع گرفتار و از علم حصولى ناچارند، آيات را كهاز ادلّه و برهان حقيت مايند برايشان اظهار داريم آنگاه كه ديده بينا داديم و به صاحتحضور خود آشنا كرديم از دليل بى نياز شوند كه كلفتاستدلال به شهود، مبدل گردد و حاجت به دليل نماند بلكه گفته شود: (( اولم يكفبربك انه على كل شيى شهيد(63) كه : طلبالدليل بعد الوصول الى المطلوب قبيح و تركالدليل قبل الوصول الى المطلوب مذموم (64) )) حضورى علم است ، حصولىبديهيات سته اش علم است لكن تفاضل به آن نيست غير بديهيات ، يقينياتش خواه بهبرهان و حكم عقل باشد و خواه به تقليد صادق ، علم است لكن وقتىكمال است كه به علم حضورى كشاند بعبارة اخرى در اشتداد و ترقى باشد مطابقمقتضاى لطيفه انسانى نه در وقوف يا تنزل كه اين وقتوبال خواهد بود و اسم علم از او خواهند گرفت و اسمجهل بلكه جهل مركب خواهند داد و چنين علمى را بزرگان دين كه ائمه هدى و شيعيان ايشانباشند، مذمت بسيار كرده اند. (( كما قال العارف الربانى الشيخ البهائى رحمة اللهفى بعض اشعاره .(65) ))
اى كرده به علم مجازى ، خوى
نشنيده ز علم حقيقى ، بوى
سرگرم به حكمت يونانى
دل سرد زحكمت ايمانى
در علم رسوم چه دل بستنى
بر اوجت اگر بِبَرد، پستى
تا كى به هزار شعف ، ليسى
ته مانده كاسه ابليسى
شؤ رالمؤ من فرمود نبى
از سُؤ ر ارسطو چه مى طلبى
سؤ ر آن جو كه در عرصات
به شفاعت او يابى درجات
در راه طريقت او، رو كن
با نان شريعت او، خو كن
تا چند زفلسفه در لافى
وين يابس و رَطْب بهم بافى
علمى كه مطالب آن ، اين است
وسواس و فريب شياطين است
اين علم دنىّ كه ترا جان است
فضلات فضايل يونان است
و در بعض اشعار خود اشاره فرموده به علم حضورى و علم حصولى كه راهبر شود به علمحضورى ، و مدح نموده بقوله :
علمى بطلب كه تورا فانى
سازد زعلايق جسمانى
علمى بطلب كه به دل نور است
سينه زتجلّى او طور است
علمى بر خوان كه كتابى نيست
يعنى ذوقى است و خطابى نيست
علمى كه نسازدت از دونى
محتاج به آلت قانونى
علمى بطلب كه نمايد راه
از سرّ ازل كُنَدَت آگاه
علمى بطلب كه جدالى نيست
حالى است تمام و مقامى نيست
علمى بطلب كه كه گزافى نيست
اجماعيست و خلافى نيست
علمى كه دهد به تو جان نو
علم عشق است ز من بشنو
حصولى را درسى و رسمى وجدالى نامند. حضورى را كه كشفى و شهودى و لدنى خوانند.
حضورى را مسلك ، متحد و غايت ، واحد، (( العلم نقطة (66) )) بر آن شاهد است اگرچه سالك متعدد باشد (( كثرها الجاهلون (67) )) كنايه از تعدد ايشان است و در عينتعدد به اتحاد و اتفاق موصوفند كه : (( انما المومنون اخوة (68) وهم يد واحدة علىمن سواهم .(69) )) اختلاف اينجا نيست سالكش از نزاع ، بريست آنچه مايه نزاع استاز ايشان دور و به دنياى نزاع انگيز، غير مغرورند و به ترك زرق و تلبيس ، مسرورند.
رخت تلبيس از براندازند
از سر خويش افسر اندازند
اندر آن پابرهنه جمعى را
پاى بر فرق فرقدان بينى
و رسمى را طرق ، متعدد است و مقصد، متفرق و هر يك با ديگرى مخالف ،جدال را سبب است و نزاع را، باعث و علم رسمى منقسم مى شود به سوى علوم مُستحدثهفى الاسلام و غير آنها و علوم مستحدثه يا تعلق دارد قصدا با الفاظ لغت عرب عموما ياخصوصا يا نه .
اوّل را علوم ادبيه و عربيه نامند و اقسام او، دوازده است با فن تاريخ و آن ، صرف واشتقاق و نحو و معانى و عروض و قافيه و قرض الشعر و لغت و تفسير و درايت وتجويد است و علم تاريخ را از ادبيه شمرده اند يا اينكه نه مستحدث است نه علميت داردزيرا كه تاريخ ، علم داشتن است به وقايع خاصه و انساب (70) خاصه و هر يك ازعلوم را كه از جمله فنون و صناعات شمرده اند، عبارت است از مطالب كليه كه راجعباشند به سوى موضوع واحدى و علم رجال اگرچه علميت ندارد لبحثه عن الموضوعاتالخاصة (71) لكن از علوم شمرده اند و داخل درايت ، معدود است و ثانى كه تعلق بهالفاظ نداشته باشد يا باحث است از عقائد دينيه كه ماءخوذ باشد از كتاب و سنت و اينعلم كلام است يا باحث است از افعال عباد از حيثيت احكام خمسه آنها و اين را فقه نامند ياتعلق دارد به ادله احكام و مبادى ادله و اين رااصول فقه نامند و علوم غيرمستحدثه يا از قبيل صناعات و پيشه ها است چون خياطت و حياكتو غير اينها از صناعات و معلوم است كه غايت اينهاتحصيل معاش و صلاح نظام كل است كه تعلق به آخرت بهيچ وجه ندارد مگر از بابصلاح معاش كه طالب آخرت را جامع حواس است از براىتحصيل معاد يا علوم حكميه يونانيه است يا علوم غريبه كه در تحت علوم حكميه واقعندمثل سحر و كهانت و قيافه و انواع نيرنجات و شطرنج و كيمياو اعداد و حخروف وطلسميات و رمل و جفر و تسخيرات و منطريات و بالجمله علومى كهتحصيل آنها به امداد شياطين و رياضات غيرشرعيه است و حرمت تعليم و تعلم به قصدعمل كردن از شارع مطهر رسيده است و علوم حكميه به اعتبار قوه نظرى و عملى دو قسم مىشود زيرا كه يا تعلق دارد به عمل و از آن علم ،عمل مطلوب است يا تعلق ندارد به عمل بلكه خودعمل بنفسه ، مطلوب است و قسم اوّل اگر آن عمل ، قلبى و نفسانى است آن را تهذيب الاخلاقنامند و اگر آن عمل ، قالبى و بدنى است به حيثيتى كه اصلاح نظام كند و مؤ ذى بهمعاد شود و اين يا عمل شخص ‍ است بين خود و خالق واهل يك منزل كه تدبيرالمنزل نامند و يا عمل شخص است با خلق ، مطلقا كه سياسة المدنگويند و قسم ثانى يا بحث است از حقيقت وجود و عوارض او و اين را الهى به معنى اعمنامند و منقسم مى شود به امور عامه و جواهد واعراض و الهى به معنى اخص يا بحث است ازكميات منفصله و متصله و اين را رياضى نامند ومنقسم مى شود به هيئت و هندسه و حساب وموثيقار و در تحت اينها است اسطرلاب و اگُر و زيچ و مناظر و مرايا و علم مقدار اعماق وعوالى وعروض و جراثقال و بعض علوم غريبه سابقه يا بحث است از جسم طبيعى و منقسممى شود به طبيعيات و فلكيات و عنصريات ، عنصريات به بسايط و مركبات ، مركباتبه ناقصه و تامه و تامه به معادن و نبات و حيوان و انسان كه از براى هر يك ، فنى وعلمى تربيب داده اند و در تحت اينها است نجوم و احكام النجوم و طب و غير اينها از علومغريبه .

next page

fehrest page

 

 
 

کلیه حقوق این سایت محفوظ می باشد.

طراحی و پیاده سازی: GoogleA4.com | میزبانی: DrHost.ir

انهار بانک احادیث انهار توضیح المسائل مراجع استفتائات مراجع رساله آموزشی مراجع درباره انهار زندگینامه تالیفات عربی تالیفات فارسی گالری تصاویر تماس با ما جمادی الثانی رجب شعبان رمضان شوال ذی القعده ذی الحجة محرم صفر ربیع الثانی ربیع الاول جمادی الاول نماز بعثت محرم اعتکاف مولود کعبه ماه مبارک رمضان امام سجاد علیه السلام امام حسن علیه السلام حضرت علی اکبر علیه السلام میلاد امام حسین علیه السلام میلاد حضرت مهدی علیه السلام حضرت ابالفضل العباس علیه السلام ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها پاسخ به احکام شرعی مشاوره از طریق اینترنت استخاره از طریق اینترنت تماس با ما قرآن (متن، ترجمه،فضیلت، تلاوت) مفاتیح الجنان کتابخانه الکترونیکی گنجینه صوتی پیوندها طراحی سایت هاستینگ ایران، ویندوز و لینوکس دیتاسنتر فن آوا سرور اختصاصی سرور ابری اشتراک مکانی colocation