بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب چهره درخشان قمر بنی هاشم جلد 3, حجت الاسلام شیخ على ربانى خلخالى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ABA00001 -
     ABA00002 -
     ABA00003 -
     ABA00004 -
     ABA00005 -
     ABA00006 -
     ABA00007 -
     ABA00008 -
     ABA00009 -
     ABA00010 -
     ABA00011 -
     ABA00012 -
     ABA00013 -
     ABA00014 -
     ABA00015 -
     ABA00016 -
     ABA00017 -
     ABA00018 -
     ABA00019 -
     ABA00020 -
     ABA00021 -
     ABA00022 -
     ABA00023 -
     ABA00024 -
     ABA00025 -
     FOOTNT01 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

بر رونق دين فزود عباس

سر تا به قدم همه ولايت
مجذوب حسين بود عباس
تا نغمه ان قطعتموا زد
گلبانگ ظفر سرود عباس
درمحكمه قضاوت عشق
پرسند اگر كه بود عباس
آرد سر و چشم و دست خونين
بر همت خود شهود عباس
قامت به نماز عشق چون بست
بر رونق دين فزود عباس
اما ز چه از قيام آمد
يك مرتبه در سجود عباس
شد وصل قيام بى ركوعش
بر سجده بى قعود عباس
گر آب نخورده بر لب آب
در روزه عشق بود عباس
نازم به چنين صلاة و صومى
كه اين گونه دوا نمود عباس (35)
بر شوكت ما فزود عباس
آئين قيام در ره حق
بر رهبر ما نمود عباس
بد رهبر عشق عاشقان را
در عشق خوش آزمود عباس
با دست يداللهى كه او راست
بر شوكت ما فزود عباس
آنجا كه ز پا فتاده بر خاك
آن گه كه به خون غنود عباس
مى گفت سلام و از امامش
لبيك خدا شنود عباس
تا ديده شدش نشانه تير
صد ديده به حق گشوده عباس
از غيرت و همتش روان كرد
دريا به كنار رود عباس (36)
از لقب قمر بنى هاشم بسيار مسرور مى شوند  
جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى سيد على امامى فرزند آية الله حاج آقا رضا امامىفرمودند:
يكى از برادران دينى كه صدق گفتار او مورد اطمينان است برايم گفت : شبى در عالمرويا مرحوم پدرت را ديدم ، در حالى كه مى دانستم ايشان مرحوم شده است . پس ازاحوال پرسى ، تقاضا كردم از عالم برزخ مطلبى برايم بيان كند. فرمود: نمى توانم، اصرار كردم . ايشان فرمود:
پس از آن كه پافشارى كردم ، فرمود: اين قدر برايت بگويم كه در اين عالم ، مولايمحضرت اباالفضل العباس عليه السلام هرگاه مى شنود كه به ايشان قمر بنى هاشمخطاب مى شود خيلى خشنود مى شوند و آن حضرت از اين لقب (قمر بنى هاشم ) بسيارمشعوف و مسرور مى گردد.
والد حقير، مرحوم آية الله حاج آقا رضا امامى سدهى صبح روز آخر ماه رجب 1410 قمرىبرابر 6/12/68 شمسى ساعتى پس از اقامه نماز جماعت و ذكر مصائباهل بيت عليهم السلام و از جمله ذكر مصيبت حضرتاباالفضل العباس عليه السلام به جوار رحمت حق شتافت . روانش ‍ شاد.
يا راج اطلب ما بدالك من غنائم
واسال منيرا القمر من بنى هاشم
قد خاب من يرجوا ولايدعوا اباالفضل
باب الحوائج ذو العطاء كنز المكارم
اين دو بيت را به عليا مخدره فاطمه كلابيه ام البنين عليهاالسلام تقديم نمودم ، اميد استبپذيرد، ان شاء الله تعالى .
مسكين
مصيبتى بى نظير در عرصه كربلا  
اين نوشتار كوتاه بنا به خواسته مولف محترم كتاب چهره درخشان قمر بنى هاشمابوالفضل العباس عليه السلام مرقوم شد.
الاحقر محمد صادق اميدوارى خراسانى
اول ربيع الثانى 1422 قمرى مطابق با 2/4/80 شمسى
حضرت اباالفضل العباس عليه السلام در روز عاشورا به مصائبى گرفتار شد كه درحق شهيدى از شهداى كربلا شنيده نشده است .
خوردن تير به چشم نازنين حضرتش ، بريده شدن دو دست مباركش ، خوردن عمود آهنين برفرقش در حالى كه وسيله دفاعى وى يعنى دست هاى مباركش بريده بود، خجلت فراوان وتاثرهاى وجدانى و عاطفى در موفق نشدن در آوردن آب براى خيمه ها، واطفال تشنه كام ، و... مصيبتى كه هم اكنون برايتاننقل مى كنم .
شايد تا حال كمتر درمقتلى ديده و يا از واعظى شنيده باشيد. البته ممكن است بعضى بااين مصيبت بزرگ آشنا باشند، و آن سر كوچك بودن قبر نازنين آن حضرت را - با وجودرشيد بودن قد شريفش - كشف مى نمايد.
اين مصيبت را صاحب كتاب دعائم الاسلام قاضى نعمان مغربى ، متوفى 363 قمرى دركتاب خود: شرح الاخبار فى فضائل الائمه الاطهار، جزء سيزدهم ، جلدسوم ، (چاپ جامعهمدرسين قم ، ص 193) آورده است ، كه عين عبارت را ملاحظعه مى فرماييد:
... و قطعوا يديه ور جليه حنقا عليه ...؛
... و دست هاى آن بزرگوار و نيز پاهاى آن نازنين را از روى كينه و دشمنى بريده وقطع نمودند.
و بنا به نقل اين محدث قرن چهارم ، در همان صفحه ، اين اشعار معروف اثر طبع(فضل ) كه نسب او به سه واسطه به قمر بنى هاشم عليه السلام مى رسد مىباشد:
فضل بن محمد بن الحسن بن عبيدالله بن العباس بن على عليهماالسلام
احق الناس ان يبكى عليه
اءذ (فتى ) بكى الحسين بكربلا
اخوه و ابن و الده على
ابوالفضل المضرج بالدماء
و من واساه لا يثنيه شى ء
وجاء له على عطش بماء (37)
بخش چهارم : وظايف و مسئوليتها 
فصل اول  
پيامبران خدا و امامان معصوم عليهم السلام ، انسان هاى كاملى هستند  
به كارهاى گران مرد كارديده فرست
كه شير شرزه در آرد به زير خم كمند
برجستگى و برازندگى افراد، از راه قبول وظيفه و مسئوليت هاى خطير و حساس معلوم مىشود. به خصوص اگر از جانب كسانى محول شود كه از نظر كمالات انسانى وفضايل نفسانى و ارزش هاى شناخته شده ، در مرتبه اى والا باشند.
پيامبران خداو امامان معصوم ، انسان هاى كاملى هستند كه نقص وخلل و ضعفى در اخلاق و گفتار و كردار آنها نيست و كارى كه اينها انجام مى دهند، مىتواند به عنوان بهترين الگوى رفتارى و بهترين سرمشق اخلاقى مورد استفاده سايرانسان ها قرار گيرد. گو اينكه خود آنها نيز همانند نيستند و ميان آنها نيز تفاوت وتفاضل است .
در تاريخ زندگى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به افرادى بر مى خوريمكه از سوى آن بزرگوار، مسئوليت ها و وظايفى عهده دار شده اند. قطعا اگر اينها واجدشرايط قبول مسئوليت نبودند و صلاحيت لازم را درمحدوده وظيفه اى كه بر عهده آنهاگذاشته مى شد، نداشتند. هرگز رهبر بزرگ اسلام آنها را نصب نمى كرد.
البته گاهى ممكن است مصالحى اقتضا كند كه افرادى را براى كارهايى ماموريت ومسئوليت دهند كه بالاتر از حد توان آنهاست . اين هم فايده يا فوايدى دارد. مهم تر ازهمه اينكه خود آن شخص و اشخاصى كه با او برابر يا از او كمترند، به ميزانتوانايى خود پى مى برند و توقعات و انتظارات بيهوده را كنار مى گذارند. به علاوهلياقت و شايستگى آنكه مسئوليت خود ر به نحو مطلوبى انجام مى دهد، ظاهر مى شود.
در جنگ خيبر، هر روزى يك تن ، پرچم مى گرفت و به مبارزه مى شتافت و شب هنگام ، فتحنكرده باز مى گشت . يك روز ابوبكر خسته و كوفته و بى اخذنتيجه ، از ميدان نبردمراجعت كرد و روز ديگر عمر. از اين رو ابن ابى الحديد معتزلى مى گويد:
و ان انس الذين تقدما
و فرهما والفر - قد علما - حوب
(هر چه فراموش كنم ، فرار آن دو تن را فراموش نمى كنم و آنها خود مى دانستند كهگريز از جنگ ، ننگ است ).
شب هنگام پيامبر خدا فرمود: فردا پرچم را به دست كسى مى سپارم كه همواره در ميداننبرد، حمله ور ناگريزنده است . او خدا و رسول را دوست مى دارد وخدارسول او را خدايت خيبر را به دست او مى گشايد.
فرداى آن روز اصحاب گرد آمدند و هر كس آرزو مى كرد كه مصداق گفتاررسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، خودش باشد.
دراين موقع ، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم على عليه السلام را احضار كرد كهمرد يگانه اين ميدان بود و كسى جز او نمى توانست فاتح خيبر باشد. (38)
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم از اول هم مى دانست كه كسى جز على عليه السلامگشاينده دژهاى يهوديان خيبر نيست . ولى بايدمجال و فرصت مى داد تا افراد ديگر هم در اين مسابقه شركت كنند و در اين ميدان زورآزمايى گام نهند، تا ارزش ها و لياقت شناخته شود.
خواجه نصير الدين طوسى مواردى مواردى از اينقبيل را در كتاب ارجمند كلامى خود تجريد الاعتقاد بر مى شمارده ذيلا به آنها اشاره مىكنيم :
عدم اولويت ابوبكر  
از آنجا كه مساله امامت امت ، از مسائل بسيار ظريف و خطير و حساس ‍ است و پويندگى اسلامو رشد و شكوفايى و بالندگى آن بر بستر زمان ، بستگى به اين دارد كه بهترين هابار مسئوليت را به دوش گيرند، رهبر بزرگ اسلام به گونه اىعمل مى كرد كه مردم ، آگاهى پيدا كنند و به نحو مطلوب و شايسته اى به وظيفه خودعمل نمايند.
خواجه مى فرمايد:
(ولم يتول عملا فى زمانه واعطاه سورة برائةفنزل جبرئيل و امر برده و اخذ السورة منه وان لا يقرئها الا هو او احد مناهل بيته فبعث بها عليا). (39)
به ابوبكر در زمان پيامبر، كارى سپرده نشد، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلمسوره مباركه برائت را به او داد (كه به مكه رود و بر مشركان قرائت كند)جبرئيل نازل شد و امر كرد كه پيامبر او را برگرداند و سوره را از او بگيرد و جز خوديا يكى از خاندانش سوره را (بر مشركان ) قرائت نكند پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وسلم ابوبكر را بازگردانيد و سوره برائت را از او گرفت و ماموريت را به على عليهالسلام سپرد).
اگر انسان دقيق شود به اسرار اين اعزام وارجاء اين دادن و گرفتن مسئوليت و اين اعزامنهايى كه به اشارت غيب صورت گرفته آگاه مى شود.
عدم اولويت عمر  
يكى از انتقادات بر ابوبكر اين است :
(و خالف الرسول فى الاستخلاف عندهم و فى تولية من عزله ). (40)
ابوبكر در دو مورد با پيامبر مخالفت كرده : يكى در مساله انتخاب خليفه - بنابراين راىاهل تسنن - و ديگرى در دادن مسئوليت به كسى كه پيامبر اكرم او راعزل كرده بود).
از نظر اهل تسنن ، پيامبر اكرم جانشينى براى خود تعيين نكرده است . ايراد اين است كه چراابوبكر با پيامبر مخالفت كرد و عمر را به جانشينى خود برگزيد؟!
علامه حلى در توضيح مخالفت دوم مى گويد: مقصود از آنكه پيامبر خدا صلى الله عليهو آله و سلم معزولش كرده ، عمر است پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ، يك باردر جنگ خيبر به او ماموريت داد و او شكست خورده برگشت و يك بار هم او را مامور صدقادتكرد و به سبب شكايت عباس - عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم - از سمت خودكنار گذاشته شد. اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، از كار ابوبكر اظهارعدم رضايت كردند و طلحه به او گفت : شخصى درشتخو و خشن را بر ما ولايت و حكومتدادى . (41)
عدم اولويت عثمان  
خواجه درباره عثمان مى گويد:
(وعابوا غيبته عن بدر و احد و البيعة ). (42)
مسلمانان عدم حضور عثمان را در جنگ بدر واحد و در بيعت رضوان ، بر وى عيب گرفته اند.
تاريخ ، آيينه است حوادث بزرگ ، آزمون است . آنكه در حوادث بزرگ ، نقش ‍ دارد،ارزشمند است و آنكه در اين حوادث ، نقشى ندارد، سربلندى و افتخار ندارد.
اولويت اسامه  
خواجه پس از آنكه تخلف از سپاه اسامه را عيبى بزرگ بر متخلفان مى شمارد، مىفرمايد:
(وولى اسامة عليهم فهو افضل و على لميول عليه احد او هو افضل من اسامة ) (43) پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم ، اسامه را برايشان فرماندهى بخشيد. بنابراين ، على عليه السلام برتر ازاسامه است .
اين نمونه هاى را براى اين آورديم ، تا معلوم شود كه دادن پست ها و مسئوليت ها و ياگرفتن و ندادن ، از روى ملاك و معيار بوده و جز ضابطه ، هيچ چيز حاكم نبوده و رابطهرا در اين گزينش ها و عزل كردن نقشى و دخالتى نبوده است .
با اين مقدمه ، بايد به سراغ آن قهرمان نام آورى برويم كه در حيات سه امام همام ، مورداعتماد و اطمينان كامل بوده و ساير امامان بزرگوار نيز از او به نيكى و عظمت ياد كرده ومقام و مرتبه او را ستوده اند.
سخن درباره وظيفه ها و مسئوليت هايى است كه در جريان قيام خونين حسينى بر عهدهحضرت عباس عليه السلام نهاده شده ، تا از اين رهگذر بتوانيم آن قهرمان بزرگ عالماسلام و آن پهلوان مرزبان حريم عترت و قرآن ، و آن سلحشور سپاه مخلص يزدان را بهتربشناسيم و از صميم قلب در برابر عظمت بيكرانش سر تعظيم فرود آوريم و به انسانهاى مخلص حق دهيم كه قرنهاى متمادى به ياد آن استوانه شجاعت و رشادت ، اشك ريخته ودر حرم پاكش با خداى بزرگ به راز و نياز نشسته و بر بساط قرب حق ، به آرامشدل رسيده و به جان و دل ، به حق پيوسته و از ما سواى او گسسته و بريده اند.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، كلمه اى است جامع كه جامع ترين كلمات ، يعنىقرآن مجيد بر سينه پاك و پر فروغش نازل گرديده و خود، قرآن مجسم و مظهر كرامت وصراط مستقيم و نور ساطع است . نسخه وجود او، درمان همه دردها و كانون همه شفاها ونجات بخش همه انسان ها از پليدى ها و كژى ها در تمام دوره ها و قرون و اعصار و در همهبلاد و اعصار و اقطار است و اگر انسان بخواهد از قيد تعلقات نفسانى و از وساوسملعونه شيطانى برائت جويد، راهى جز اينكه حقيقت او را، در مد نظر قرار دهد، ندارد كهخود فرمود: (من رانى فقد راى الحق ) هر كه مرا ببيند، حق را ديده است .(44)
بارى هرگاه چنين پيامبرى ، مسئوليت هايى را بدهد و يا مسئوليت هايى را بازگيرد،بهترين معيار براى شناخت لياقت ها و عدم لياقت ها به دست مى آيد.
در آيه شريفه مباهله ، (فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلمفقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نساءنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ) (45)
اميرالمؤ منين عليه السلام به عنوان نفس پيامبر، يعنى خود پيامبر، معرفى شده وبنابراين ، كارهايى كه او بعد از پيامبر انجام داده ، دقيقا كار خود پيامبر محسوب است وهمان گونه كه كارهاى پيامبر اكرم الگو واسوء است ، كارهاى آن بزرگوار نيز اسوهاست . ساير ائمه اطهار عليهم السلام نير چنينند.
حضرت عباس عليه السلام مورد اعتماد و احترام سه امام بوده و علاوه بر اينكه در دوراناميرالمؤ منين و امام مجتبى عليهماالسلام شايستگى ها و لياقت هاى او در حد اعلى به ظهور وبروز رسيده و مخصوصا در جنگ صفين ثابت كرده است كه قهرمانى نستوه و دلاورىرزمجوست ، در صحنه نبرد خونين كربلا پاى همت بر قله بلند افتخار نهاد و گوى سبقترا در ميدان مسابقه مردانگى و صلابت ، از همگنان ،بل از همگان ربود.
اكنون سخن درباره وظيفه ها و مسئوليت هاى حضرتش درقبال برادر و سرور و فرمانده و پيوايش حضرت امام حسين عليه السلام است كه ازمطالعه و ملاحظه اين مسئوليت به ميزان لياقت و استعداد و اطمينان و اعتماد امام حسين عليهالسلام در برابر آنكه به تمام وجود در خدمت مكتب و پيشواى مكتب است ، مى توانيم پىببريم .
اما قبل از آنكه درباره وظيفه ها و مسئوليت هاى حضرت قمر بنى هاشمابوالفضل العباس عليه السلام و رابطه بسيار گرم و صميمانه و خالصانه ومخلصانه او با برادرش پى ببريم ، ناچاريم به دو مطلب توجه كنيم : يكى ارتباط وپيوند جسمانى و ديگرى ارتباطى و پيوند روحانى .
فصل دوم  
ارتباط و پيوند جسمانى  
حضرت عباس عليه السلام ، برادر صلبى امام حسين عليه السلام است . يعنى تنها ازسوى پدر، با امام برادر است . برادرى ، خود، وسيله محبت و مايه دوستى و برانگيزندهعواطف پاك و بى شائبه است .
در فرهنگ ها و در ميان اقوام و ملل و در متن قصه ها و داستان ها و افسانه ها، نشانه هاىفراوانى وجود دارد كه نمايانگر اهميت و ارزش والاى مقام برادرى در بين انسان ها بودهاست . امروز هم اگر چه زندگى ماشينى عواطف را سست و ضعيف كرده ، لكن باز هم در كناررابطه پدرى و فرزندى يا مادرى و فرزندى ، از اهم رابطه ها و از محكم ترين پيوندهاو از پر جاذبه ترين خويشاوندى هاست .
در قصه ها آمده است كه ضحاك مار به دوش جوان ها را مى كشت و از مغز آنها براى تغذيهبهره مى گرفت . روزى سه نفر را نزد او آوردند. اين سه نفر از راه قرعه انتخاب شدهبودند و هر سه بايد به كام مرگ كشانده شوند.
زنى زيبا روى نزد ضحاك آمد و زبان به التماس گشود. او گفت : يكى از آنها فرزندو جگر گوشه من و ديگرى همسر و تكيه گاه من و سومى برادر من و بازوى من است . هرسه را به زندان افكنده اى تا آنها را بكشى و مغز آنها را طعمه خود كنى . ضحاك متاثرشد و گفت : يكى از آنها را به تو مى بخشم . انتخاب باخود تست . زن گفت : برادرم رااختيار مى كنم . ضحاك ، سبب را پرسيد. او در جواب گفت : اگر شوهرم كشته شود، مىتوانم همسر ديگرى اختيار كنم و اگر فرزندم كشته شود، با اختيار شوهرى ديگر صاحبفرزند مى شوم ، اما اگر برادرم كشته شود، جايگزين ندارد. ضحاك متاثر شد و هر سهرا بخشود.
بحث در صدق و كذب اين قضيه نيست . بحث در اين است كه از اين گونه قصه ها معلوم مىشود كه عاطفه برادرى درميان اقوام و امم پيشين از اهميت والايى برخوردار بوده است .
لقمان حكيم نيز كه همواره سخنان نغز و حكمت آميز مورد توجه بوده و هست و خواهد بود وقرآن نيز در يكى از سوره هايى كه به نام اوست ، از حكمت هايش مطالب مهمى مطرح كردهاست ، داستان شيرينى دارد.
نوشته اند كه او از سفرى طولانى مراجعت كرد. يكى از غلامان نزد او آمد و لقمان از وىجوياى حال بستگان خود شد. نخست سراغ پدر گرفت . غلام گفت : پدرت مرده است .لقمان گفت : ديگر تحت فرمان پدر نيستم . اختيارم به دست خودم است . آنگاه جوياىحال مادر شد. غلام او را از مرگ مادرش مطلع كرد. لقمان از اينكه از عقوق مادر نجاتيافته است ، اظهار رضايت كرد. پس از آن ، سراغ همسرش گرفت . غلام ، مرگ همسر رانيز به آگاهى او رسانيد. لقمان گفت : مشكلى نيست . همسر ديگرى اختيار مى كنم . آنگاهجوياى حال خواهر شد، غلام ، از مرگ خواهر نيز او را مطلع كرد. لقمان گفت : عورت وناموسم پوشيده و مستور شده است . پس از آن ، سراغ فرزند گرفت . گفته شد كه اونيز زندگى را بدرود گفته است . لقمان گفت : خداوند به عوض او فرزند ديگرى بهمن مى دهد. در آخر، بى تابانه سراغ برادر گرفت و هنگامى كه از مرگ جانسوز برادرمطلع شد، آهى از دل پر درد برآورد و گفت : كمرم شكست !
در كتاب كنز المدفون (ص 50) نيز داستانى شبيه داستان ضحاك در مورد حجاج خونآشام آمده است . زنى سه زندانى بى گناه درسلول هاى خفقان آور وى گرفتار داشت كه يكى از آنها همسر و ديگرى فرزند و ديگرىبرادرش بود. از وى خواستند كه يكى از آنها را انتخاب كند. او برادر را انتخاب كرد.هنگامى كه علت را پرسيدند، او چنين گفت :
(الزوج موجود والا بن مولود والاخ مفقود).
شوهر، موجود و فرزند مولود و برادر مفقود است .
حجاج بى رحم ، به رحم آمد و گفت : هر سه را به سبب كلام نيكوى اين زن ، بخشودم .ضحاك پادشاه داستانى ايران و معرب اژدهاك است . او پس از جمشيد در ايران به سلطنتپرداخت . اهريمن او را بفريفت و وادارش كرد كه پدر را كه شاه ناحيه اى از عرب بود،بكشد و بر جاى او نشيند. وى انواع مرغان و جانوران را مى كشت و گوشت آنها را بهضحاك مى داد تا او را به خون ريختن دلير كند. روزى به ضحاك گفت : حاجتى دارم .ضحاك گفت : روا كنم . وى كتف ضحاك را بوسيد و ناپديد شد. ازمحل بوسه اهريمن يا شيطان ، دو مار سياه سر برآورد كه هيچگاه آرامش نمى گذاشتند.مارها را بريدند، ولى دوباره سر برآوردند. پزشكان را گرد آوردند، تا چاره و درمانىبجويند. آنها نيز از عهده درمان بر نيامدند. سرانجام اهريمن ظاهر شد و دستور داد كهمارها را با مغز آدميان پرورش و آرامش دهند. او سرانجام به ايران حمله كرد و بر تاج وتخت جمشيد دست يافت . در داستان ها آمده كه دو تن به نامارمايل و كرمايل تصميم گرفتند كه به عنوان طباخ نزد شاه روند و هر روز، يكى از دوتنى را كه ماموران تحويل آنها مى دادند تا آنها را بكشند و مغزشان را طبخ كنند، نجاتبخشند. بدينسان ، هر ماه 30 تن جان تازه مى يافتند. كم كم بر عده آنها افزوده شد وهنگامى كه فريدون قيام كرد، او را يارى كردند و ضحاك مار به دوش را از پاىدرآوردند. (46)
حجاج بن يوسف بن حكم ثقفى همان است كه عبدالملك بن مروان ، او را فرماندهى سپاه داد،تا عبدالله بن زبير را سركوب كند. او با منجنيق ، خانه خدا را خراب كرد و عبدالله رابكشت و سر او را به شام فرستاد و جسد او را به دار آويخت و مردم حجاز را به بيعتعبدالملك ، ملزم ساخت و نسبت به صحابه و مردم حرمين ، انواع كيفرها را روا داشت . علاوهبر حجاز، حكومت عراق را هم به او دادند و دامنه اقتدار او تا حدود هند و مغولستان رسيد. اودرمدت 20 سال حكومت خود در كوفه و بصره ، بر مردم ظلم هاى بسيارى روا داشت . شهرواسط را بنا كرد و پايتخت خود قرار داد. در زمان وليد بن عبد الملك ، قدرتى بيشترپيدا كرد. در سن 54 سالگى به مرضى مدهش در گذشت . نامش ضربالمثل ظلم و بيدادگرى است . (47)
اين توضيح كوتاه را از قصه هاى قديم ايرانى و از واقعيت تاريخ اسلامى ، از آن روىآوردم تا معلوم شود كه كوتاه آمدن ضحاك خونخوار ايرانى و حجاج خون آشام حكومت عصراموى كه هر دو به لحاظ جنايت و شرارت ، همتا و همسنگ يكديگرند، نشانگر عظمت و اهميتعاطفه برادرى است .
عاطفه ، سود و زيان نمى شناسد و كارى به منطقاستدلال ندارد. قطعا اگر عواطف بشرى در جهتى مخالف جهتعقل و انديشه قرار نگيرد. منشا آثار بسيار مهم خواهد بود. مگر نگفته اند: (بى ستونراعشق كند و شهرتش ‍ فرهاد برد؟!)
اگر در حالات لقمان حكيم آمده است كه : از شنيدن خبر مرگ برادر، آه مى كشد و مىگويدن (كمرم شكست !) در در حقيقت ، عطوفت و حكمت ، ياعقل و عاطفه در اينجا هماهنگ شده اند.
پس هر حكيمى بايد اين گونه بينديشد و نبايد غم مرگ برادر را ناچيز انگارد.
سالار شهيدان و آن حكيم ترين حكيمان و پر عاطفه ترين عاطفه مندان نيز در آن لحظه اىكه از شهادت برادرش حضرت عباس عليه السلام مطلع مى شود، مى فرمايد:
(الآن انكسر ظهرى وقلت حيلتى ). (48)
اكنون كمرم شكست و چاره جويى ام كاهش يافت .
پيوند روحانى  
چه خوب است آنهايى كه با يكديگر پيوند جسمانى دارند، پيوند روحانى نيز داشتهباشند، و گرنه آن پيوند جسمانى نيز ضايع و تباه و بى اثر خواهد شد.
در آن لحظه اى كه حضرت قمر بنى هاشمابوالفضل العباس عليه السلام بر اثر ضربت عمودى از بالاى زين بر زمين مى افتد،نخستين كلامش اين است :
(يا ابا عبدالله ، عليك منى السلام ).
اين سلام ، سلام وداع است . يعنى : آخرين سلام حضرت عباس و آخرين نفس آن حضرت عليهالسلام است .
هنگامى كه امام ، اين آهنگ جانسوز را مى شنود، چنين مى گويد:
(وا اخاه ، واعباسا، وا مهجة قلباه ).
ناله امام حسين عليه السلام ، جانسوز است . غم مرگ برادر است . برادرى چون حضرتعباس عليه السلام كه قوت قلب امام حسين عليه السلام است و ستون فقراتش بدواستحكام و استوارى دارد. مى گويند: امام حسين عليه السلام به قدرى گريه كرد كه همهآنهايى كه با او بودند، به گريه در آمدند. سپس فرمود: (جزاك الله من اخ خيرالقد جاهدت فى الله جهاده ).
خدايت جزاى خير دهد. تو بودى كه حق جهاد در راه خدا را ادا كردى ). (49)
امام حسين عليه السلام ، استوانه صبر و شكيبايى است . اما عظمت روحى حضرت عباسعليه السلام و پيوند روحانى آنها با يكديگر، اقتضا مى كند كه امام ، قطرات گرانبهاى اشك را بر ماتمش نثار كند. روزگار عقيم است كه برادرى چون حضرت عباس عليهالسلام بزايد و چشمى نخواهد ديد كه برادرانى چون امام حسين و عباس عليهماالسلام ، باآن همه پيوند و ارتباط نفسانى در كنار يكديگر قرار گيرند و تمام هستى خود را در راههدف مشترك - كه والاترين اهداف است - فدا كنند.
مگر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، صبورترين صابران و شكيباترينشكيبايان نبود؟ مگر نه هر صابر و شكيبايى بايد به پيروى او افتخار كند؟ حضرتشبر شهادت حمزع و جعفر، مى گويد. او در ماتم عمو و عمو زاده كه يكى سيدالشهداء وديگرى طيار لقب گرفت ، سخنانى جانسوز گفت و آه بركشيد و بر آنها گريست .
راست است كه آه و ناله و نوحه و اشك ، ارزان نيست كه بر هر كس و بر هر چيزى فداشود. ولى آنجا كه شيئى يا شخصى فوق همه ارزش هاست ، نبايد در فقدانش از ريختناشك و سردادن ناله و برآوردن آه و سرودن نوحه ، دريغ كرد.
اگر خداى ناكرده قرآن و مكتب غريب شوند، بايد بر غربتشان گريست و اگر انساننمونه اى از دست برود، بايد برايش ماتم به پا كرد. به خصوص كه آن انسان نمونه، قربانى اهداف والاى خود بشود و به دست ايادى اهريمن از پاى درآيد و زندگى رابدرود گويد.
در اينجا نمى توانيم قلم را از نگارش برخى از صحنه ها و گوشه هايى از حوادثكربلا باز داريم . چرا كه از بيان آنهاست كه پيوند ناگسستنى روحى وعاطفى دو برادررا كه يكى سردار لشكر جهاد و ديگرى پرچمدار اوست ، آشكار مى شود.
در آن لحظه پرشكوهى كه حضرت على عليه السلام - آن تنديس شجاعت و شهامت و وفا وايثار - از روى زين اسب بر زمين افتاد، به تعبير برخى ازمقتل نويسان ، امام حسين عليه السلام همچون باز شكارى به سوى وى شتافت و با كشتن70 تن از دشمنان خون آشامى كه پيكر پاك حضرت عباس عليه السلام را درحلقهمحاصره قرار داده بودند، خود را به بالينش ‍ رسانيد و فرمود: (وا اءخاه ! واعباساه ، الآن انكسر ظهرى وقلت حيلتى !) آنگاه خم شد كه پيكر نيمه جان حضرتعباس ‍ عليه السلام را از زمين برگيرد و به خيمه گاه ببرد. حضرت عباس عليه السلامپرسيد: برادر، مى خواهى مرا به كجا ببرى ؟ فرمود: به خيمه گاه . عرض كرد: تو رابه حق جدت سوگند مى دهم كه مرا به خيمه مبر. بگذار تا در همينجا جان بسپارم .فرمود: چرا؟ عرض كرد: به دو جهت : يكى از اينكه به دخترت حضرت سكينهعليهاالسلام وعده آب داده ام . حيا مى كنم كه او را ديدار كنم . ديگرى اينكه من قهرمان سپاهو محور ياران تو بودم . اگر آنها مرا به اينحال بنگرند، شايد عزم آنها به سستى گرايد و آن گونه كه بايد و شايد، تو رايارى نكنند. امام فرمود: (جزيت عن اخيك خيرا حيث نصرته حيا ميتا)
از اينكه برادرات را در حيات و ممات يارى مى كنى ، خدايت جزاى خير دهد.
حضرت عباس عليه السلام را در همان جا گذاشت و خود در حالى كه اشك ها را با آستين مىسترد، به خيمه گاه برگشت .
معلوم است كه زنان و كودكان ، چشم به راهند. آنها اميدوارند كه امام حسين و عباسعليهماالسلام را با هم بنگرند. اما او را تنها ديدند. حضرت سكينه عليهاالسلام جلو آمد وعنان اسب پدر را گرفت و پرسيد: پدر، آيا از عمويم حضرت عباس عليه السلام خبرىدارى ؟ چرا او دير كرد؟ او به من وعده آب داده بود. هرگز عادت نداشت كه خلف وعده كند.آيا او آب نوشيد و رفع تشنگى كرد و از پشت سر خود يا نكرد يامشغول جهاد با دشمنان است ؟
امام حسين عليه السلام همراه با اشك و آه مى گويد: دخترم ، عمويت حضرت عباس عليهالسلام كشته شدو روحش به سوى بهشت پرواز كرد.
حضرت زينب كبرى عليه السلام كه خبر مرگ برادر را شنيده بود، ناله سر داد و نوحهسرايى كرد. او از غم مرگ برادر، از فقدان حضرت عباس ‍ عليه السلام ، از اينكهبرادرش امام حسين عليه السلام ، ياور و پشتيبانى بى همتا را از دست داده بود، گريست وناليد و امام ، او را تصديق كرد و بر سخنان حضرت زينب كبرى عليهاالسلام يك كلمهافزود: (وا انقطاع ظهرا).
آرى غم مرگ حضرت عباس عليه السلام ، كمر شكن و فرساينده است ، آن هم براى امامحسين عليه السلام كه كوه صلابت و شمس شجاعت و صبر و شكيبايى است .
منظره اى پر سوز و گداز بود. زن ها همه گريستند و امام نيز با آنها گريست . (50)
اكنون كه پيوندهاى جسمانى و روحانى دو برادر نمونه و كم نظير را بررسى كرديم ،مى پردازيم به بيان مسئوليت ها و وظايفى كه حضرت عباس ‍ عليه السلام درقبال برادر دارد:
سفارت  
سفير به معناى وكيل و نايب و نماينده اى كه به روشنى و وضوح ، آنچه را كه در موردآن ، وكالت و نيابت و نمايندگى دارد، به نحو مطلوبى به انجام برساند. راغباصفهانى مى گويد:
(السفير الرسول بين القوم يكشف ويزيل ما بينهم من الوحشة فهوفعيل فى معنى فاعل و السفارة الرسالة ...). (51)
سفير، فرستاده اى است كه دشمنى و وحشت را در ميان قوم ،زايل مى كند.
بنابراين ، سفير بر وزن فعيل و در معنى ، اسمفاعل است و سفارت ، به معناى رسالت است ). در كتاب قاموس قرآن (ج 3، ص 272)مى نويسد:
(سفير به معناى فرستاده و نماينده است . راغب ، علت تسميه آن را كشف و ازاله وحشت ازبين قوم مى داند... ولى ظاهرا علت تسميه ، همان اظهار و كشف مطالب باشد كه سفيرمطالب را آشكار مى كند. جمع آن ، سفراء است .مثل فقيه و فقها و آن را مصلح ميان قوم نيز گفته اند).
در قرآن كريم ، در وصف فرشتگان حامل پيام وحى چنين آمده است :
(كلا آنهاتذكرة ، فمن شاء ذكره ، فى صحف مكرمة ، مرفوعه مطهرة ، بايدى سفرة، كرام برزة ). (52)
مطابق اين آيات ، فرشتگان حامل وحى ، سفيرانى كريم و نيكوكارند.
در دنياى امروز، سفير به نمايندگان سياسى و دولت ها در كشورهاى ديگر مى گويند.در حقيقت ، سفارتخانه يك كشور در كشور ديگر، به منزلهكل آن كشور و سفير، نماينده اى است كه بايد بيانگر تمام شئون مملكت و سياست ها وطرح ها و برنامه هاى گردانندگان آن باشد و از راه گفتگوها و ملاقات ها و نشست ها وارتباتى كه دارد، در راه رفع تنش ها و سوء تفاهم و ابهامات مى كوشد و رنجش ها وبدبينى ها را از ميان مى برد. سخن سفير، سخن دولت او و خط مشى و سياست او عينا هماناست كه از سوى دولت مركزى به او ابلاغ مى شود.
به همين جهت است كه سفارت ، از شان و مقام وموقعيت والايى برخوردار است . بى احترامىو بى اعتنايى به او، بى احترامى و بى اعتنايى به كشور و دولت و ملت او محسوب مىشود. چرا كه او خلاصه ملت خود و حافظ منافع و آبرو و سياست دولت متبوع خود مىباشد و هر لحظه كه روابط دو كشور به تيرگى مى انجامد و راه تفاهم بسته مى شود،دولت ها سفيران خود را از كشور يكديگر احضار مى كنند و تا هنگامى كه سوء تفاهماترفع نشود، مبادله سفرابى معنى است .
امام حسين عليه السلام مالك ملك دنيا و آخرت است . او را سلطنت و سياستى است جاويدان وزعامتى است غير قابل زوال .
او كه در دوران امامت پرشكوه خود و با هلاك معاويه و روى كار آمدن يزيد، موقعيتى تازه ومسئوليتى جديد پيدا كرده ، با اجراى سياستى خاص ، بايد در راه پيشبرد امت اسلامى وشكوه بخشيدن به جهان اسلام گام بردارد. اعم از اينكه بر مسند قدرت ظاهرى قراربگيرد يا قرار نگيرد.
بنابراين ، نخستين سفير او حضرت مسلم بن عقيل عليهماالسلام است . او به حق ، شخصيتىاست كه مى تواند سفير امام حسين عليه السلام در كشور عراق باشد. سفارت او همه جانبهاست . يعنى : تمام كارهايى كه امام حسين عليه السلام بايد در ميان مردم كوفه و عراقانجام دهد، بر عهده اوست . او بايد تمام اهداف دنيوى و اخروى ، فردى و اجتماعى ،اقتصادى و دفاعى سالار شهيدان را پياده كند و بر آورنده تمام آرمان هاى خدا پسندانه آنبزرگوار باشد. او از مردم بيعت مى گيرد. در راه استحكام بخشيدن قدرت دفاعى شيعيانو فراهم كردن سلاح و نيروهاى جنگى تلاش مى كند. امر به معروف و نهى از منكر واقامه جماعت و جمعه و احياى شعائر اسلامى و ارشاد و هدايت مردم ، از وظايف حساسى استكه سفير امام حسين عليه السلام بايد تا زمان ورود او به كوفه انجام دهد. اما افسوسكه حضرت مسلم عليه السلام به شهادت رسيد و برنامه هاى اين سفير والا مقام باشهادت او ناتمام ماند.
حضرت عباس عليه السلام نيز دومين سفير است . او در مواقع حساس به عنوان سفير امامحسين عليه السلام ، نقش خود را به خوبى ايفا كرده است .
ما با توجه به بحث هايى كه علما و انديشمندان مطرح كرده اند، موارد كاربرد سفير رادر زير مى آوريم :
الف : سفير كسى است كه واسطه تبليغ است .
جبرئيل كه پيام آور وحى بوده و احيانا فرشتگان ديگر كه از جانب خداوند ماموريت يافتهاند تا پيامى را به يكى از انبيا برسانند، سفيرند.
پيامبران عليهم الصلاة و السلام نيز كه مامورند پيام خداوند را به انسان ها برسانند،بر مسند سفارت الهى نشسته اند.
ب : سفير كسى است كه در امرى خاص ياعام ، و كالت و نيابت دارد. اين امر خاص يا عام ،ممكن است دينى يا دنيوى باشد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ، جعفر بن ابى طالب عليهماالسلام را به همراهمهاجران ، به حبشه فرستاد تا منعكس كننده نظرات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم باشد و پادشاه حبشه را دعوت به اسلام كند.
همچنين ، حضرتش مصعب بن عمير عبدرى را به همراه اسعد بن زراره خزرجى به مدينهفرستاد تا اسلام را در ميان مردم نشر دهد و زبان گوياى اسلام در ميان اوس و خزرجباشد.
اميرالمؤ منين عليه السلام نيز به عنوان سفير دينىرسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بن يمن فرستاده شد. اين سفارت منشا خيرات وبركات بسيار شد. به بركت حضور سفير پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم درميان مردم يمن بود كه قبيله همدان و قبيله مذحج و برخى ازقبايل ديگر به اسلام گراييدند.
لكن سفارت مسلم تنها در امر خاص تبليغ دين نبود. بلكه او سفارتى دينى و سياسىداشت وى بايد در كوفه آن گونه عمل مى كرد كه خود امام عليه السلام اگر حضور داشت، عمل مى كرد.
ج : سفير كسى است كه كاتب مخصوص است وارسال و دريافت مكاتبات مربوط به زعما وزمامداران بر عهده اوست .
د: سفير كسى است كه عهده دار فرو نشاندن آتش خشم و اختلاف درميان دو قوم يا دو ملتاست .
افرادى بودند كه به همين معنى ، سفير پيامبر اكرم بوده اند، در واقعه حديبيه ،سفرايى ميان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و مشركان مكه رفت و آمد كردند، تاآتش جنگ فرو نشست و پيمان صلح بسته شد.
در جنگ صفين نيز سفيرانى چند، ميان اميرالمؤ منين عليه السلام و معاويه رفت و آمد كردند.برخى از اينان ، از قاريان قرآن بودند. اما افسوس كه مبادله سفرا بى فايده بود ومعاويه غدار به هيچ صراطى مستقيم نشد و جنگ در گرفت .
در ايام كوتاه خلافت امام حسن مجتبى عليه السلام نيز سفيرانى ميان آن حضرت و معاويهمبادله شد و نتيجه اين رفت و آمدها انعقاد پيمان صلحى بود كه از سوى معاويه شكستهشد. قبل از فرا رسيدن عاشوراى حسينى ، در سرزمين كربلا نيز سفيرانى ميان امام حسينعليه السلام و عمر بن سعد مبادله شد.
يكى از اين سفيران ، قرة بن قيس حنظلى بود. اما از آنجا كه عمر بن سعد، آزادى ارادهنداشت ، قبول پيشنهادهاى امام و بستن پيمان صلح را منوط به اين دانست كه از پسرمرجانه نظر خواهى كند. از آنجا كه وى لجوج و سركش بود واهل تدبير و سياست و ديندارى نبود، جز كشتن يا اسارت و تسليم امام ، هيچ پيشنهادى راقبول نكرد. غافل از اينكه امام حسين عليه السلام كسى نيست كه تن به خوارى دهد و درمقابل متكبران خيره سر، تسليم شود.
ه‍: مفسرى كه متكفل بيان امور مشكل و توضيح و رفع ابهام سياست ها و طرح ها ومسائل و قوانين است .
به تعبير ديگر: سفير سخنگويى است كه از طرف دولت ها و احزاب و قواى مقننه وقضائيه ، تعيين مى شود، تا پاسخگوى سوالات مردم و مطبوعات و خبر گزاريها باشد ودر رفع ابهامات و بيان صحيح و دقيق مواضع آنها تلاش ‍ كند.
در برخى از زبان ها رئيس مجلس را سخنگوى مجلس مى نامند. چرا كه اوست كه مواضعمجلس رابيان مى دارد و نهادهاى درون مجلس يعنى كميسيون ها را به هم ربط و پيوند مىدهد.
و: شخصيت بارزى كه همچون آفتاب دليل بر آفتاب است و به گونه اى است كه هرگونه شك و ترديدى را از پيرامون خود مى زدايد و مخاطب ، به سفارت او يقين پيدا مىكند. همان گونه كه فرشتگانى كه بر پيامبراننازل مى شدند، به گونه اى بودند كه هر گونه شك و ترديد و اضطراب را از قلوبآنها مى زدودند و انبياى الهى طليعه آنها را همچون طليعه شفق پذيرا مى شدند و بهتمام وجود، خود را در خدمت وحى الهى قرار مى دادند.
اكنون با توجه به توضيحات بالا، بايد بدانيم كه سفير پيامبر يا امام بايد از علم وحلم و عقل آگاهى دينى برخوردار باشد. سفير امام يا پيامبر در محدوده سفارت خود - كهيا عام يا خاص است - بايد شرايط لازم را داشته باشد.
امام عصر عليه السلام در دوران غيبت صغرى ، به علت فشار حكومت هاى جور، چهار سفيربرگزيد كه به ترتيب ، رابط ميان آن بزرگوار و شيعيان بودند.
اين سفرا عبارتند از:
1. ابو عمرو عثمان بن سعيد اسدى كه به سال 254 يا 255 وفات كرده است .
2. محمد بن عثمان بن سعيد كه در سال 304 يا 305 درگذشته است .
3. حسين بن روح كه در سال 326 از دنيا رفته است .
4. ابوالحسن على بن محمد سمرى كه در سال 329 هجرى زندگى را بدرود گفته است .
در ميان سفيران دينى ائمه اطهار عليهم السلام سفيرى برتر از حضرت عباس عليهالسلام نمى شناسيم . او به لحاظ علم و عقل و آگاهى يگانه روزگار بود.
هنگامى كه شمر به سرزمين كربلا مى رسد و عمر بن سعد را در تنگنا قرار مى دهد كهجنگ را آغاز كند يا فرماندهى لشكر را به وى واگذارد و ملاحظه مى كند كه زاده سعد،خود آماده نبرد است ، به نزديك لشكر امام مى آيد و فرياد مى زند كه فرزندان خواهرم :عبدالله ، جعفر، عثمان و عباس كجايند؟
علت اينكه آنها را خواهر زاده خود مى خواند، اين است كه حضرت ام البنين عليهاالسلام ازقبيله بنى كلاب است . شمر نيز از همين قبيله است .
امام حسين عليه السلام ، صداى شمر را شنيد. دستور داد كه جوابش دهيد. او اگر چه مردىفاسق است ولى با شما قرابت دارد.
حضرت عباس عليه السلام و برادران ، شمر را پاسخ گفتند و پرسيدند كه چه كارىدارى ؟ او گفت : اى خواهر زادگان من ، شماها در امانيد. از امام حسين عليه السلام فاصلهگيريد و يزيد را اطاعت كنيد.
حضرت عباس عليه السلام به او فرمود: بريده باد دست هايت ! لعنت بر امانى كه توبراى ما آوردى ! اى دشمن خدا، ما را امر مى كنى كه از برادر و مولاى خود امام حسين عليهالسلام دست برادريم و سر در اطاعت ملعونان و زادگان آنها در آوريم . آيا ما را امان مىدهى و براى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم امان نيست !
شمر خشمگين شد و به جايگاه شوم خود بازگشت . (53)
عبدالله بن ابى المحل بن حزام برادر زاده حضرت ام البنين عليهاالسلام است و باحضرت عباس و برادرانش عليهم السلام خويشاوندى نزديك دارد. هنگامى كه پسر مرجانهفرمان خطرناك شروع جنگ را مى نوشت ، او حضور داشت . از اين رو خواست به عمهزادگان خود به زعم خود خدمتى كند. از ابن زياد تقاضا كرد كه براى آنها امان نامه اىبنويسد. او هم قبول كرد و امان نامه نوشت .
اينجاست كه تفاوت معرفت و تعهد و ايمان افراد روشن مى شود. عبداللهخوشحال شد. امان نامه را گرفت و به دست غلامش داد تا هر چه زودتر به كربلا برودو به عباس و برادرانش تحويل دهد. (54)
هنگامى كه غلام نامه را به كربلا آورد و تحويل حضرت عباس و برادرانش ‍ عليهمالسلام داد همگى همداستان گفتند: سلام ما را به دايى زاده ما برسان و بگو: ما را نيازىبه امان ابن زياد نيست امان خداوند از امان پسر سميه بهتر است . (55)
بارى ، با ورود ناميمون شمر به سرزمين كربلاى معلى تمام دريچه هاى اميد به صلحبسته شد و عصر تاسوعا از سوى عمر سعد دستور حمله و محاصره صارد گرديد.

next page

fehrest page

back page