بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب چهره درخشان قمر بنی هاشم جلد 3, حجت الاسلام شیخ على ربانى خلخالى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ABA00001 -
     ABA00002 -
     ABA00003 -
     ABA00004 -
     ABA00005 -
     ABA00006 -
     ABA00007 -
     ABA00008 -
     ABA00009 -
     ABA00010 -
     ABA00011 -
     ABA00012 -
     ABA00013 -
     ABA00014 -
     ABA00015 -
     ABA00016 -
     ABA00017 -
     ABA00018 -
     ABA00019 -
     ABA00020 -
     ABA00021 -
     ABA00022 -
     ABA00023 -
     ABA00024 -
     ABA00025 -
     FOOTNT01 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

همه درد تو به دوا رسد

ز طريق بندگى على نه اگر بشر به خدا رسد
به چه دل نهد به كه رو كند به چه سو رود به كجا رسد؟
ز خدا طلب دل مقبلى به على بجوى توسلى
كه اگر رسد به على دلى به على قسم به خدا رسد
ازلى ولايت او بود، ابدى عنايت او بود
ز كف كفايت او بود ز خدا هر آنچه به ما رسد
به على اگر برى التجا چه در اين سرا چه در آن سرا
همه حاجت تو شود روا همه درد تو به دوا رسد
على اى تو ياور ويار ما اسفا به حال فكار ما
نه اگر به عقده كار ما مدد از تو عقده گشا رسد
صغير اصفهانى
4. يادم آمد فرماندار جديد وهابى است  
مرحوم آيت الله حاج آقا حسين بروجردى طباطبائى فرمودند بهنقل از استادشان در زمان مرحوم آيت الله آخوند ملا كاظم خراسانى ، معروف شده بود شبهاى جمعه اعراب بدوى كه از بيرون مى آمدند به نجف دروازه خود به خود براى آن هاباز مى شده حكومت وقت كه وهابى منش ‍ بود دستور داده بود دروازه را به طور ضربدرآهن كش كنند و پليس ها در آن جا كشيك دهند، مبادا شيعيان دست درازى كنند و كليد را به خودفرماندار نجف بدهند تا اعراب بدوى نتوانند بيايند.
مرحوم آيت الله بروجردى به نقل از استادش فرمودند: منميل به ترشى پيدا كرده بودم ، ترشى فروش نزديك ما نبوده ، كم كم رفتم تا بهترشى فروش ‍ نزديك دروازده نجف رسيدم . ديدم سربازان زيادى آن جا هستند و دروازه راآهن كش كرده اند. يك مرتبه يادم آمد فرماندار جديد وهابى است . و اين كار اوست . با خودگفتم : خوب وقتى آمدم تا به چشم ببينم چگونه دروازه خود به خود باز مى شود. مرتباصداى جمعيت نزديك مى شود، همين طور كه نزديك مى شدند ناگهان ديدم لمعه نورى بهاندازه هندوانه بزرگى از حرم مطهر بيرون آمد و به آهن كشى ها خورده شده و شرطى هاافتادند و بى هوش شدند. اين معجزه عجيب را به چشم خود ديدم و ايمانم به اميرالمؤ منينعلى عليه السلام قوى تر شد.
4/4/80 شمسى ، منصوره سادات بروجردى
شب هاى على عليه السلام
على آن شير خدا شاه عرب
الفتى بود و را با دل شب
شب ز اسرار على آگاه است
دل شب محرم سر الله است
شب شنيده است مناجات على
جوشش چشمه عشق ازلى
ناله هايش چو در آويزه گوش
مسجد كوفه هنوزش مدهوش
فجر تا سينه آفاق شكافت
چشم بيدار على خفته نيافت
ناشناسى كه به تاريكى شب
مى برد شام يتيمان عرب
پادشاهى كه به شب برقع پوش
مى كشد بار گدايان بر دوش
تا نشد پردگى آن سر جلى
نشد افشا، كه على بود على
شهسوارى كه به برق شمشير
در دل شب بشكافد دل شير
شاهبازى كه به بال و پر راز
مى كند در ابديت پرواز
عشقبازى كه هم آغوش خطر
خفته در خوابگه پيغمبر
پيشوايى كه به شوق ديدار
مى كند قاتل خود را بيدار
ماه محراب عبوديت حق
سر به محراب عبادت منشق
مى زند پس ، لب او كاسه شير
مى كند چشم ، اشارت به اسير
چه اسيرى ، كه همان قاتل اوست
تو خدايى مگر؟ اى دشمن دوست
در جهانى همه شور و همه شر
ها على بشر كيف بشر
پيرهن از رخ وصال خجل
كفن از گريه غسال خجل
شبروان مست ولاى تو على
جان عالم به فداى تو على (24)
5. هدايت سفير فرنگ ، به معجزه اميرالمؤ منين على عليه السلام  
شاعرى در عهد شاه عباس قصيده اى در مدح حضرت امير عليه السلام سروده و در آخرقصيده ، طلب صله و جايزه از شاه كرده بود، قصيده را در وقتى انشاد كرد كه شاه بهواسطه بعضى سوانح به شدت غضبناك بود، چون شاعر اشاره به مطالبه صله كردشاه از شدت غضب كه متوجه نبود، گفت : برو صله خود را از كسى بگير كه در حق وى مدحگفته اى ، شاعر گفت : به چشم البته بايد همين طور باشد و من اشتباه كردم كه نزد توخواندم و از تو جايزه خواستم ، و اندوهناك بيرون آمد و عازم زيارت حضرت امير عليهالسلام گرديد.
شاه عباس بعد از سكون غضب و به ياد آوردن كلام خويش پشيمان شده كسى را فرستاد ازپى شاعر كه عذر خواهى كرده جايزه بدهد، وىقبول نكرد و پاى پياده و پا برهنه به سوى نجف رفت و با همان هيات سفرداخل صحن شريف شد، و مقابل حرم مطهر حضرت امير عليه السلام ايستاد و بعد از سلام ،عرض كرد: تو بر قصيده من از من داناترى و نيازى نيست كه بخوانم و من بر ساحت توفرود آمده ام و از تو جايزه مى خواهم كه همه كس ‍ بداند كه از جانب شماست ، و هرگز ازمكان خود قيام نخواهم كرد مگر آنكه بميرم يا آنچه مى خواهم در همين جا برسد، و پيوستهمى گريست و تضرع مى كرد تا شب فرا رسيد و خواب او را ربود.
پس حضرت امير عليه السلام را در خواب ديد كه نامه اى به وى داد و فرمود: اين حوالهاى است براى سفير فرنگ در بغداد، اين نامه را بده و جايزه خود را از او بگير، شاعربيدار شد و نامه را در دست خود ديد كه به لغت فرنگ نوشته شده ، ولى از اين حوالهتعجب كرد و با خود گفت شايد سر در اين نامه است كه من نمى دانم ، پس به سوى بغدادحركت كرد تا آمد در خانه سفير، چون دربانان را ديد ترسيد كه با آن لباس كهنه چهطور داخل شود و برگشت ، و همچنين روز دوم ، و روز سوم خود را سرزنش كرده گفت : تومامور هستى از جانب آن جناب و كسى قدرت بر اذيت تو ندارد و اگر مانع شدند بر مىگردى ، پس داخل خانه شد و كسى جلوگيرى نكرد و آمد ديد كه سفير تنها در صحن خانهراه مى رود و با حالت تفكر چوب در دست بر زمين مى زند و چون نظر سفير به شاعرافتاد گفت : كجا هستى كه سه روز است به اين شهر آمدى و از خور و خواب مرا انداخته اى؟ شاعر تعجب كرد وعذر خود را گفت . سفير فرمود: من به دربانان سپرده بودم كه مانعنشوند و نشانى هاى تو را به آنان داده بودم ، و او را نزد خود نشاند و غذايى خواست .شاعر به واسطه كفر او نخورد، سفير گفت : بخور من نيز در دين تو هستم ، شاعر تعجبكرد و چون خط شريف را داد، سفير گريست و او را در ميان دو چشم خود گذارده بوسيد وخواند و گفت : بالاى چشم ، آن حضرت را نزد من امانتى است امر فرموده به تو بدهم ،شاعر تعجب كرده گفت : آشنا شدن به سرنوشت تو براى من مهم تر است از جايزهگرفتن .
سفير دست او را گرفت در اندرون خانه به مكان خلوتى برد و گفت : بدان كه من تاجرىبودم در شهر خودم ، مال التجاره اى تهيه كردم با جماعتى در كشتى نشسته به سفردريا رفتيم . از قضا موجى برخاست و كشتى ما به گرداب افتاد، ما از حيرت خود مايوسشديم و در همان جا كشتى هاى زيادى ديديم كه احدى در آن ها نبود، پس در غذا جيره بندىكردم كه مبادا تمام بشود تا اينكه آذوقه تمام شد و هر روز كسى را با قرعه تعيين مىكرديم و مى خورديم تا به جز من و مرد ضعيفى نماند، پس من فرصت يافته او را كشتم وچند روزى با گوشت او زندگى كردم .
در خلال اين احوال در آن كشتى هاى خالى تفريح مى كردم و از اجناس و جواهرات آن هاتفحص مى كردم ، تا روزى جعبه اش يافتم كه سنگ هاى قيمتى و جواهرات نفسيى در آنبود، از جمله سنگ درخشانى ديدم كه مانند آن را هرگز نديده بودم ، پس جعبه رابرداشته و خود را به آن سرگرم مى كردم وحال آنكه مى دانستم كه به زودى از آن مفارقت خواهم كرد، تا گوشت آنمقتول تمام شد و زمانى گذشت كه غذايى به دست نيامد و قوا منهدم گرديد و به مرگخود يقين كردم . در اين حال به خيالم خطور كرد كه تضرع بنمايم به درگاه خدا وتوسل جويم به مقربان خدا از انبيا و سوگند دهم به حق ايشان كه شايد بر من رحمبفرمايد و از اين ورطه خلاصى بخشد، پس استغاثه كردم و شفيع آوردم كسانى را كه مىدانستم از آدم تا عيسى و متوسل شدم بديشان ولى فرجى پيدا نشد.
در اين وقت متذكر شدم كه جماعتى از عرب كه به بلاد ماتردد مى كردند مدعى بودند كهپيغمبرى از ايشان مبعوث شده و هر چه فكر كردم اسم او به يادم نيامد، مگر اينكه ناموصى او كه شگفتى هاى زيادى را به وى نسبت مى دهند خاطرم آمد، پس ندا كردم و گفتم :يا على ! اگر مسلمانان راست مى گويند در آنچه به تو نسبت مى دهند و تو در اين مرتبهعظيمى هستى كه ادعا مى كنند، پس مرا از اين ورطه خلاصى بده ، و من عهد مى كنم كهترك نصرانيت گفته به دين اسلام در آيم و تضرع و استغاثه مى كردم و در شرف هلاكتبودم كه ناگاه ديدم سواره اى روى اسب سفيد پيدا شد و مرا به نام صدا زد، پس منبرخاستم كه گويا ضعفى در بدنم نيست و فرمود اين كشتى ها را به يكديگرمتصل كن ، من آن ها را با ريسمان ها و زنجيرهاوصل كردم ، سپس فرمود: بگير دم اسب را و پاهاى اسب روى آب بود، ودم اسب بلند شدهبه آن چسبيدم ، پس بر اسب نهيبى زد و چون حركت كرد تمام كشتى ها به حركت آمدند و بااسب به راه افتادند، كه ناگاه ديدم سواد شهر و ديوار خانه ها پيدا شد. پس ايستاد وفرمود: مى شناسى اين شهر را؟ دقت كردم ديدم شهر ماست ، عرض كرديم : آرى اين شهرماست ، فرمود: برو و اين كشتى ها را با آنچه در آن ها مى باشد از آن توست ، گفتم :شما كيستيد؟ فرمود: من آن كسى هستم كه صدا كردى و استغاثه كردى . من دهشت عظيمىكردم و در جزاى اين نعمت بزرگ متحير شدم و آن جعبه را كه مملو از جواهرات نفيسه بوددر دست گرفته گفتم چيزى لايق حضور مبارك به جز اين ندارم اين هديه را از منقبول بفرماييد.
پس آن جناب گرفت و گشود و يك جواهر ارزشمند قيمتى از آن بيرون آورد و جعبه را بهمن داده و فرمود:
من اين جواهر را از تو قبول كردم ، بعد به من رو كرد و فرمود: اين امانتى است از من پيشتو آن وقت كه حواله مى دهم به كسى كه از تو بگيرد من گرفتم وداخل شهر شدم و اجناس كشتى ها را پخش كردهمشغول تجارت شدم ، و از اعظم تجار و غنى ترين مردم شدم ، و با بعضى مسلمين خلوتكرده معالم دين اسلام را ياد مى گرفتم و ديدم كه حفظ دين در آن بلاد كفرمشكل است .
روزى سلطان فرنگ را گفتم كه شما هر سالى كسى به بغداد مى فرستيد و مصارفزيادى انفاق مى كنيد، من اين شغل را بدون مطالبه چيزى از دولتمتقبل مى شوم ، سلطان از اين سخن خوشحال شد و چون مرا باعقل و ثروت و امانت مى شناخت قبول كرد و مرا بدين جا فرستاد.
من سال هاست كه اينجا هستم در باطن به زيارت ائمه عليهم السلام مى روم و در ظاهر دركيش نصارى مى باشم .
حضرت امير عليه السلام در نامه شريف امر فرموده كه امانت او را به تو بسپارم و آنجواهر را از جعبه اى كه توى صندوقى بود بيرون آورد و به شاعر داد. و او به عجمبرگشت و سلطان از قصه او مطلع شده او را طلبيد و ملاطفت و اكرام كرد و فرمود: تو ازآن نمى توانى استفاده كنى مگر آنكه بفروشى و من آن را مشترى مى باشم ، بدان چهدلت بخواهد كه از خزينه من بردارى .
شاعر قبول كرد و داخل خزينه شد و هر چه خواست برداشت و سلطان آن جوهره را بهخزانه فرستاد، و خدا عالم است كه در اثناى حوادث زمان آن گوهر گران بها چه شد!(25)
قصيده اى به مناسبت ميلاد با سعادت حضرت على عليه السلام
باز طبعم كرد ساز ساحت قدس ولايم
تا زند پر فراز قبه عرش علايم
رفته بر باب على بنشسته سرگردان و حيران
تا ببينم جلوه اى از آن شه ملك بقايم
ناگهان از در رسيدم آن مه والاى عصمت
حضرت مولا امين حق على مرتضايم
پس بدو گفتم على جان اى فدايت جسم و جانم
خود ز نفس خويشتن بر گو تو اى مشكل گشايم
گفت رو رو اين معمايى است بس دشوار و مشكل
كى توان رفتن به كام پشه آن بحر ولايم
گفتمش دانم وليكن عاشقت از خود مرنجان
خود تو برگو كيستى اى دلرباى جانفزايم
گفت دانى كيستم ؟ من ابن عم مصطفايم
من سفيرم من اميرم من على مرتضايم
ابن بو طالب منم سردار هستى سر مطلق
جلوه پروردگارم من امام و پيشوايم
حافظ نسل نبيم صهر ختم المرسلينم
همسر زهراى اطهر زهره خير النسايم
من اميرالمؤ منينم من شه دنيا و دينم
نور حق باب حسين تشنه شاه كربلايم
دخترى دارم نمونه زينب آن فخر شجاعان
مثل كلثومم كه دارد؟ باب مام مجتبايم
من عليم من عليم من امام المتقينم
سرور اهل يقينم شاه اقليم هدايم
اين منم تنديس ايمان اين منم تفسير قرآن
نقطة الباء وجودم سر امكان و بقايم
باء بسم الله و سر رحمتم عين رحيمم
مدح من حمد خدا زيرا كه من شير خدايم
وجه رب العالينم مالك در يوم دينم
ذكر من اياك نعبد مستعين كبريايم
من صراط المستقيمم من شه ملك قديمم
دشمنم گم كرده ره مغضوب حق نارش جزايم
لم يلد ازمادر گيتى چو من در يتيمى
لم يكن للفاطمه كفوى بجز نور ولايم
من شهيدم صالحم برتر ز جمله انبيايم
عبد احمد هستم و مولاى دين مير سخايم
اين منم طه و يس قاف و عين و سين و نونم
و القلم و الذارياتم و الضحى و هل اتايم
من مزمل من مدثر من به معراجش مكبر
مرسلاتم ناشراتم بو تراب پارسايم
سلسبيلم ، كوثرم من مالك يوم القرارم
جنت و نارش به من سپرده از امر خدايم
من صراطم عين ميزانم شفيع شيعيانم
سندسم ، استبرقم ، من زنجبيل دلربايم
نازعاتم ، ناشطاتم ، سابحات و سابقاتم
و السماء ذات البروجم يوم موعود و جزايم
عين فجرم ذات و ترم شفع را باب عظيمم
شاه اصحاب يمانم سر و الشمس و ضحايم
تين و زيتون طور سنين و تجلاى نهارم
اين منم آن احسن تقويم كز باطل جدايم
ليلة القدرم كه از آلاف اشهر برترم من
مطلع الفجرم سلامم جمله قرآن در ثنايم
دين به من گرديده كامل نعمت حق را تمامم
مكتب اسلام را من رهبرى بس پر بهايم
من بشيرم من نذيرم من سراجم من منيرم
شاهد اعمال خلقم لطف حق را من گدايم
اين منم آيات محكم بلكه من ام الكتابم
اين منم قرآن ناطق بر رضاى حق رضايم
صابرين و صادقينم قانتين و منفقينم
من همان مستغفرينم با سحرها آشنايم
من اولو العلمم اولو الالبابم و هم اهل ذكرم
من اولو الامرم كه حق واجب نموده اقتدايم
اين منم كاندر ركوعم معطى خير و زكاتم
اين منم مقصود بلغ او كشف را من ندايم
من خودم مفتاح غيبم من خودم عين شهودم
اولين مخلوق حقم راسخ علم خدايم
سابقون الاولونم تائبون الحامدونم
سائحون الركعونم ساجدون را پيشوايم
مخرج حيم ز ميت مخرج ميت ز حيم
من قسيم عمر و رزقم من بهشت دلگشايم
كوكب درى منم من نور و مشكاة و سراجم
من همان نور على نورم كه مصباح هدايم
من خودم جنات عدنم اعظم آيات حقم
مهد تقوا و حيات طيب و عشق و صفايم
من درخت طور هستم كز تجلاى جلالم
موسى عمران بشد مدهوش سيناى طوايم
اين منم فضل الله و نصر الله و فتح قريبم
محسنينم مسلمينم مومنين را مقتدايم
صافاتم تاليفاتم طارق و سقف رفيعم
من الف لاميم و صاد و مفخر بر انمايم
نجم ثاقب بدر طالع خالص دين مبينم
والقمر روى منيرم تاج راس مصطفايم
اول و آخر منم هم ظاهر و هم باطنم من
عروة الوثقاى دينم قاضى يوم القضايم
من كهدر ام الكتاب حق على و هم حكيمم
من كه فرقانم بلاغم شاه اخوان الصفايم
كعبه را من زادگاهم قبله را ركن ركينم
حجر اسماعيلم و زمزم منم كوه صفايم
مروه ام ركن يمانم مستجار و مستجيرم
هم مقامم بهر ابراهيم و هم كوه حرايم
من كه ميقاتم منايم مشعرم سعيم طوافم
من همان بيت الحرامم بيت معمور خدايم
شاهد بزم الستم با خدا من عهد بستم
اهل ذكرم نور حقم معنى قالوا بلايم
انبيا را من معلم اوليا را اوستادم
اصفيا را مرشدم من قله كوه تقايم
من خليلم من ذبيحم شيث و ادريس و كليمم
عيسى روح اللهم من ثانى آل عبايم
حامل نوحم به كشتى ناجى موسى به بحرم
صاحب يونس به بطن حوت و يار بينوايم
خضر والياسم من و داود و ذا الكفل نبيم
حامى عيسى به مهدم يار شيخ الانبيايم
قلب احمد هستم و نور دل آن شهريارم
من محمد را امينم دين حق را من بهايم
من نگهبان زمينم سر رفع آسمانم
آمرم شمس و قمر را حافظ عرش و فضايم
اين منم صديق اكبر اين منم فاروق اعظم
من پيمبر را وزيرم بهترين اوصيايم
من يداللهم منم عين الله و وجه خدايم
قدرت الله نعمت الله رحمت بى انتهايم
نسخه اسماء حسنا و منم آن اسم اعظم
چونكه من اصل الاصولم واجب ممكن نمايم
شاه فرد مومنينم شهسوار متقينم
آيت عظماى حقم قامت شرم و حيايم
فاتح خيبر منم كوبنده شرك و عنادم
بدر و احزاب و احد را قائدى مشكل گشايم
من علمدارم سپه دارم امير تاج بخشم
من نبى را ياورى دلسوز و با مهر و وفايم
حيدرم من صفدرم من عبد حى داورم من
قاب قوسين شهودم منبع جود و عطايم
من صلاتم من زكاتم من صيام وهم جهادم
اصل و فرع دينم و كروبيان را مقتدايم
ديدن رويم عبادت چون جمال كردگارم
وصف من توصيف حق من جلوه نور خدايم
حب من ايمان و بغضم كفر و الحاد و شقاوت
شيعيانم شادمان و درد آنها را دوايم
باب ايتامم به مسكينان پرستارى روفم
بر اسيران مبهربانم من نواى بى نوايم
در شجاعت نامدارم در صداقت بى مشالم
ساقى حوض شراب طاهر و آب بقايم
جان من جان محمد جان او جان من آمد
اين تعهد نزد حق بستيم در عرش علايم
خاك درگاهم بشد مسجود جبريل و ملائك
اسجدوا فرموده بهر تربت پاكم خدايم
پيك توحيدم من و تورات و خود نفس زبورم
من كه انجيلم براى عيسى او را رهنمايم
فيض اول عقل كل ممسوس ذات كردگارم
حق نموده در ازل تاجى زكرمنا عطايم
باب شهر علم احمد پيكر فضل و شعورم
حاكمم بر هستى و بر ما سوا فرمانروايم
فيض و جودم قسط و عدلم دشمن ظلم و فسادم
من خودم سيف اللهم من تاجدار لافتايم
(ساعيا) دانى كه هستم ؟ بنده پروردگارم !
چونكه عبدم حق بدادم اين چنين عز و بهايم
مرتضى عظيمى (ساعى شهرضائى )
بخش سوم : گلچينى از فراموش شده هاى تاريخ 
فصل اول
آيا ضمانت مى كنى مرا به آنچه گفتى ؟  
نامه حجت الاسلام و المسلمين حامى مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام آقاى شيخ هادىاشرفى ، به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام :
سرور ارجمند مولف محقق جناب حجة الاسلام و المسلمين حاج آقاى شيخ على ربانى خلخالى
ضمن تقديم خالصانه ترين سلام و عرض تبريك به مناسبت عيد سعيد و فرخنده اضحى، توفيقات روز افزون حضرتعالى را از خداوند مسالت دارم . با توجه به اينكه ازمطالب مفيد و وسيع شما استفاده كرده و بهره هاى زيادى برده ام ليكن از كتاب ارزشمندچهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام جاى مطلبى را خالى ديدمكه به حضورتان ارسال مى نمايم كه به صلاحديد خود در كتاب مزبور بگنجانيد.
ارادتمند شما اشرفى ، دهم ذى حجه 1421 هجرى قمرى
بسم الله الرحمن الرحيم
حزام بن خالد بن ربيعه با جماعتى از بنى كلاب در سفر بود. شبى از شب ها در خوابديد كه در يك دشت سرسبز و با صفا نشسته دور از جمعيت يارانش و مرواريد درشت و ذىقيمتى در دست دارد كه زيبائى و درخشش ‍ آن او را متعجب و چشمانش را خيره كرده است . آنگاه ديد سواره اى در كسوت اشراف و بزرگان به نزدش آمد، سلام كرد و حزام جوابسلامش را رد كرد. سواره گفت : مرواريد را به چه قيمتى مى فروشى ؟
پاسخ داد: قيمت آن را نمى دانم ، شما به چه قيمتى خريداريد؟
سواره گفت : من نيز قسمت آن را نمى دانم ، ليكن پيشنهاد مى كنم كه آن را به يكى ازبزرگان اهدا كنى و من ضمانت مى كنم تو را به چيزى كه بهتر و بالاتر از درهم ودينار است .
پرسيد: آن چيست ؟ گفت : من ضمانت مى كنم تو را به مقام و منزلت نزد او و درجه وشرافت و سيادت ابدى . باز هم پرسيد: آيا ضمانت مى كنى مرا به آنچه گفتى ؟ گفت :آرى . پرسيد: آيا واسطه اين كار مى شوى ؟ گفت : آرى ، مرواريد را به من بده تا بهايشان هديه كنم .
سپس چون حزام از خواب بيدار شد و رويايش را براى دوستانش تعريف كرد تعبير آن راجويا شد يكى از دوستانش گفت : اگر روياى تو صادق باشد خداوند دخترى به تو عطامى فرمايد و يكى از بزرگان آن را از تو خواستگارى مى كند و تو به سبب آن وصلتبه قرب و شرف و بزرگوارى مى رسى .
پس چون از سفر بازگشت همسر او ثمامه بنتسهيل حامله بود و وضع حمل او مصادف با بازگشت حزام از سفر بود. وقتى مژده دادند كهخداوند دخترى به او عطا فرموده : چهره اش شكفت و بسيار شاد و مسرور گشت و با خودگفت : خوابم درست بوده و پرسيدند نام او را چه انتخاب مى كنى . گفت : او را فاطمهنامگذارى كنيد و كنيه اش را ام البنين ، و اين رسم عرب بود كه هنگام ولادت نام و كينهمولود را انتخاب مى كردند. (26)
كوبنده در كيست ؟  
نامه جناب حجت الاسلام و المسلمين ، حامى و مروج مكتباهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام آقاى شيخ محمد رضا خورشيدى ، به دفتر انتشاراتمكتب الحسين عليه السلام :
بسمه تعالى
السلام عليك يا مولاى و سيدى يا اباالفضل العباس و رحمة الله و بركاته ، اغثنى
مطالبى جالب از زندگانى و مصائب قمر بنى هاشم باب الحوائج عليه السلام ازكتاب مولد العباس ابن على عليه السلام . (27)
1. روايت شده از قنبر غلام اميرالمؤ منين عليه السلام كه گفت : در حالى كه در مسجدالنبى صلى الله عليه و آله و سلم در مدينه نشسته بوديم و اميرالمؤ منين عليه السلامدر جمع ما مانند ماه شب چهارده در وسط آسمان صاف تشريف داشتند و ما را موعظه نموده وبيم از جهنم داده و تشويق به بهشت مى فرمودند، ناگاه مردى اعرابى آمد و مركب خود رادر مسجد بست و وارد مسجد شد. اميرالمؤ منين على عليه السلام را در ميان اصحاب ديد كهنشسته اند آمد و سلام بر آن بزرگوار نمود و دست هاى آن سرور را بوسيد و با ادبايستاد.
اميرالمؤ منين عليه السلام به او فرمودند: اى برادر عرب حاجتت چيست و چه مى خواهى ؟عرض كرد: اى آقاى من شما آگاه تريد به آن .
قنبر مى گويد: آن گاه اميرالمؤ منين عليه السلام به من توجه كردند و فرمودند: اىقنبر، به منزل برو و به بانوى خود زينب دختر فاطمه بنترسول الله بگو: فلان كيسه پول را كه در فلان جامه دادن در فلان جا هست ، به توبدهد (و بياور).
عرض كردم : حب و كرامت ، مخصوص خداوند و تو است ، اى آقاى من .
به منزل اميرالمؤ منين عليه السلام رفتم ، دوبار در زدم ، بار سوم فضه دم در آمد و گفت: كوبنده در كيست ؟
گفتم : قنبر غلام اهل بيت . گفت : اى قنبر حاجتت چيست ؟ فرمان مولا و سيدم اميرالمؤ منين عليهالسلام را به فضه گفتم .
فضه به داخل منزل بازگشت و من دم در ايستادم ، صداى غريو شادى و سرور از درونمنزل شنيدم . وقتى فضه آن كيسه پول مخصوص را آورد علت صداى شادى را پرسيدم .
گفت : همين الآن پسرى براى اميرالمؤ منين عليه السلام به دنيا آمد. گفتم : از كدام يك ازهمسران حضرت ؟ گفت : از ام البنين فاطمه بنت حزام عليها السلام ، و بانوى من زينبفاطمه زهرا عليهماالسلام به من فرمود كه به تو بگويم : وقتى نزد اميرالمؤ منينرفتى به آن حضرت بشارت اين نوزاد را بده و از اسم و كنيه و لقب اين نوزادسوال كن . گفتم حبا و كرامة . پس از رسيدن به مسجد و دادن كيسهپول به دست مبارك مولا درخدمت آن بزرگوار ايستادم ، كيسهپول را به آن مرد اعرابى عطا فرمودند و او رفت . بعدا اميرالمؤ منين عليه السلام به منتوجه نموده ، فرمودند: اى قنبر چه خبر دارى ؟ زيرا اثر خوشحالى و سرور درصورتت مى بينم . عرض كردم : بلى ، اى آقاى من ، به شما بشارت مى دهم بشارتبزرگى . فرمودند: خير است اى قنبر، اين بشارت چيست ؟ عرض كردم : اى آقاى من ،پسرى برايتان به دنيا آمد، فرمودند: از كدام يك (از همسرانم )؟ عرض كردم : از فاطمهام البنين عليها السلام . فرمودند: چه كسى اين خبر را به تو داد؟ عرض كردم : خادمهشما فضه وقتى كيسه پول را برايم آورد به من خبر داد و گفت كه زينب دختر فاطمهعليهما السلام مى گويد: مولايت را به اين نوزاد بشارت بده و از اسم و كنيه و لقب اوسوال كن .
وقتى حضرت اين بشارت را شنيد از خوشحالى صورتشگل انداخت و فرمود: اى قنبر، اين نوزاد مقام بزرگى نزد خداست ، و اسامى و القاب اوزياد است .
براى نامگذارى و كنيه او من خودم به منزل مى روم . همان وقت حضرت برخاسته بهمنزل تشريف فرما شدند، بعد از ورود به منزل ، دخترش زينب را صدا زد و فرمود: دخترمزينب ، پسرم را نزد من بياور، زينب در حالى كه برادر نوزادش را كه پيچيده در پارچهاى سفيد بود روى دست داشت آمد. وقتى نزديك پدرش اميرالمؤ منين عليه السلام رسيدتبريك گفت و نوزاد را به آن بزرگوار داد (توجه به اين نكته لازم است كه سن مباركزينب كبرى عليها السلام هنگام ميلاد ابوالفضل عليه السلام بيستسال بود).
اميرالمؤ منين عليه السلام نوزاد را گرفت ، در گوش راست او اذان و در گوش ‍ چپ اواقامه گفت و نگاه طولانى به او مى فرمود، زينب كبرى عليهاالسلام بعد از فراغ پدرشاميرالمؤ منين عليه السلام از مراسم سنت ميلاد، رو به آن حضرت كرد و عرضه داشت : اىپدر جان ، اسم و كنيه اين نوزاد چيست ؟
فرمود: دخترم ، اسم و عباس و كنيه او ابوالفضل و اما القاب او زياد است از جمله آنها قمربنى هاشم و سقا است . زينب عليهاالسلام بعد از شنيدن فرموده پدر عرض كرد: پدر جان، اما اسم كه عباس است در اين نوزاد هم علامت شجاعت و دلاورى مى باشد، و اما كنيه اش كهابوالفضل است در اين مولود هم نشانه شهامت و برترى هست ، و اما لقب او به قمر بنىهاشم ، علامت درخشندگى و جمال در او هست ، ولى معناى سقا چيست ؟ آيا برادرم سقا است .
اميرالمؤ منين عليه السلام در جواب فرمود: دخترم ، نه آن طور كه تو فكر مى كنى كهسقايى شغل و حرفه او باشد، بلكه او اهل و عشيره خود را سقايت مى كند، او ساقىتشنگان كربلاست .
هنگامى كه اين فرموده را زينب كبرى عليها السلام شنيد رنگ صورتش ‍ تغيير كرده بغضگلوگير او شده اشك چشم او بر صورتش جارى گشت .
حضرت فرمود: از گريه خوددارى كن ، برادرت را بگير، او را با تو امرى مهم در پيشاست . زينب عليها السلام نوزاد را در برگرفته به سوى مادرش ‍ برگرداند، ام البنينعليهاالسلام در حالى كه از اسم و كنيه و لقب فرزند خودسوال مى كرد به استقبال حضرت زينب عليها السلام شتافت .
زينب عليهاالسلام به او فرمود: اسم اين نوزاد عباس و كنيه اشابوالفضل و لقب او قمر بنى هاشم است . وقتى ام البنين عليهاالسلام لقب بنى هاشم راشنيد فرياد شادى سر داد و از خوشحالى صورتشگل انداخت و گفت : الحمدلله رب العالمين ، الآن خواب منتاويل شد. زينب عليهاالسلام به او فرمود: آن رويا كهتاويل شد چه بود؟ ام البنين عليهاالسلام زينب عليهاالسلام را از خوابى كهقبل از ازدواج با اميرالمؤ منين عليه السلام ديده بود خبر داد.
هنگامى كه زينب عليهاالسلام جريان خواب را از ام البنين عليهاالسلام شنيدخوشحال شد و صورت برادرش عباس عليه السلام راغرق بوسه كرد و فرمود:
به خدا عباس برتر از قمر است . (28)
او حافظ و نگهبان توست  
2. نقل شده است : چند روزى كه از ميلاد حضرت عباس عليه السلام گذشت زينب كبرىعليهاالسلام در حالى كه عباس عليه السلام را در آغوش ‍ داشت خدمت پدرش اميرالمؤ منينعليه السلام آمد و عرض كرد:
از آن وقت كه اين نوزاد به دنيا آمد قلب خود را وابسته و متعلق به او مى بينم .
اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: چون او كفيل (حافظ و نگهبان ) تو است .
عرض كرد: كفيل من !
فرمود: بلى ، اما تو از او جدا مى شوى و او هم از تو مفارقت مى كند.
عرض كرد: پدر جان ، آيا او مرا رها مى كند يا من از او جدا مى شوم ؟
فرمود: بلكه تو از او جدا مى شوى اما (نه اين كه او زنده باشد) در آن هنگام حضرتعباس عليه السلام روى زمين گرم و سوزان با دست هاى جدا از بدن و فرق دوتا از عمودآهنين .
در اين لحظه زينب عليهاالسلام با صداى بلند فرياد زد: وا عباساه . (29)
اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: اين زينب امانت من نزد توست  
3. نقل شده است : درهنگام احتضار اميرالمؤ منين عليه السلام وقتى زينب عليهاالسلام را ديدآن حضرت فرزندانش را جمع كرده و مشغول وصيت به آنها و سفارش درباره آنهاست نزدپدر بزرگوارش شتافت و عرض كرد:
پدر جان ، مى خواهم يكى از برادرانم براى حفظ و حراست من متعهد شود.
حضرت فرمود: دخترم ، اينها برادرانت هستند هر كدام را خواستى براى اين كار انتخاب كن، اين حسن و اين حسين عليهماالسلام است . عرض كرد: حسن و حسين عليهماالسلام امامان وآقايان من هستند، و من با چشم خود آنها را خدمتگزارى مى كنم ولى از برادران ديگرم انتظارخدمت دارم چون شايد در زندگانى ام به مسافرتى محتاج شوم ، لذا و حفاظت و خدمت مرا درسفر وحضر متعهد شود.
مولا عليه السلام فرمود: هر كدام را خواستى انتخاب كن . زينب عليهاالسلام نگاهش را بهسوى برادرانش انداخت ، او كسى را براى مطلب خود نيز از قمر بنى هاشمابوالفضل العباس عليه السلام انتخاب نكرد. پس عرض كرد: پدر جان ، اين برادرم رامى گويم و به عباس عليه السلام اشاره كرد. اميرالمؤ منين عليه السلام به عباس عليهالسلام فرمود: پسرم نزديك بيا، عباس عليه السلام نزد مولا رفت ، مولا عليه السلامدست زينب عليهاالسلام را گرفت و در دست عباس عليه السلام گذاشت و فرمود: بنى هذه و ديعة منى اليك (پسرم اين زينب امانت من نزد تو است ) در حالى كه اشك چشمعباس عليه السلام بر گونه هاى صورتش جارى بود عرض كرد: پدر جان ، چشم تو راروشن مى كنم و تمام توان خود را در نگهدارى و حفاظت زينب عليهاالسلام به كار مى برم. آن گاه اميرالمؤ منين عليه السلام به عباس و زينب عليهاالسلام نگاه مى كرد و گريهمى نمود. (30)
وقتى ام البنين عليهاالسلام وارد شد زينب عليهاالسلامبه استقبال او شتافت
4. نقل مى كند: هنگامى كه بشير وارد مدينه شد و خبر شهادت امام حسين عليه السلام رااعلام كرد و زن و مرد مدينه به طرف دروازه شهر حركت كردند در بين آنها ام البنينعليهاالسلام هم بود كه به استقبال كاروان حسينى به سمت دروازه آمد. وقتى خبر شهادتامام حسين عليه السلام را شنيد بيهوش روى زمين افتاد. در اين بيناهل بيت امام حسين عليه السلام به منزل هاى خود وارد شدند و زينب عليهاالسلام فرمود:نمى خواهم امروز نزد من آيد مگر زنى كه عزيزى را در كربلا از دست داده باشد. آنگاه درمنزل خود جلوس فرموده ، به فضه خادمه دستور داد كه دم در باشد.
وقتى ام البنين عليهاالسلام به هوش آمد، از زينب كبرى عليهاالسلام واهل بيت امام حسين عليه السلام سوال كرد: به او خبر دادند كه بهمنزل هاى خود رفتند.
از طرفى در حالى كه اهل بيت مشغول گريه و زارى بودند ديدند كه كسى در را مىكوبد. فضه گفت : چه كسى در مى زند، همانا خانم من زينب عليهاالسلام نمى خواهد زنىنزد او بيايد مگر زنى كه عزيزى را در كربلا از دست داده باشد.
ام البنين عليهاالسلام به او فرمود: به خانم خود زينب عليهاالسلام بگو من هم شريك اودر اين عزا هستم و مى خواهم نزد او بيايم تا او را در اين عزادارى يارى كنم ، چون من خودمهمانند او در مصيبت هستم .
وقتى فضه اين جريان و گفتگو را به حضرت زينب عليهاالسلام عرض كرد، فرمود: ازاو بپرس كه چه كسى است كه در مصيبت مانند من است ؟ بعد فرمود: اگر گمانم درستباشد بايد ام البنين عليهاالسلام باشد.
فضه دم در برگشت و عرض كرد: خانم من مى فرمايند تو چه كسى هستى كه در مصيبتهمانند من هستى ؟
فرمود: من مادر فرزند از دست داده ، مادر مصيبت بزرگ هستم .
عرض كرد: واضح بيان كن . فرمود: زن محزون مى باشم كه صاحب فاجعه كبر است .عرض كرد: برايم نيكوبيان كن كه چه كسى هستى ؟
فرمود: آيا مرا نشناختى ، من ام البنين هستم .
عرض كرد: همانا خانم من درست حدس زد و به خدا قسم تو همان گونه كه مى گويى مادرمصيبت عظما و فاجعه كبرا است .
آن گاه فضه در را به روى او باز كرد. وقتى ام البنين عليهاالسلام وارد شد زينبعليهاالسلام به استقبال او شتافت و او را در بر گرفت و گريه كرد و فرمود: خدا اجرتو را در مصيبت چهار فرزندت زياد كند.
ام البنين عليهاالسلام عرض كرد: و شما هم خداوند اجر تو را در مصيبت امام حسين عليهالسلام و چهار فرزندت زياد كند و ام البنين عليهاالسلام هم گريه كرد و هر كسى كهدر آنجا حضور داشت گريه كرد. (31)
عبيدالله بن عباس بن على عليهم السلام ، لباسهاى پدر را پوشيد  
5. نقل مى كنند: امام زين العابدين عليه السلام بعد از حادثه عاشورا، در روزهاى عيدجلوس نمى فرمود بلكه وقتى روز عيد مى رسيد آن روز روز حزن و گريه او بود ومصيبت او تازه مى شد به حدى كه شيعيان و اهل بيت او از بزرگ و كوچك اين مطلب رافهميدند.
پس چون مدتى طولانى بر اين عادت حضرت گذشت صبر شيعيان تمام و حوصله شانتنگ شد. لذا به مناسبت نزديك شدن يكى از اعياد عده اى از زنان خود را نزد عقيله بنىهاشم زينب كبرى فرستادند كه درباره اين موضوع با حضرت گفتگو كند و عده اى ازمردان شيعه هم براى همين مطالب همان موقع نزد آن حضرت رفتند.
هنگامى كه خدمت آن حضرت نشستند و خواستند گفتگو را شروع كنند غلامى آمد و عرض كرد:اى آقاى من ، سيده من شما رامى خواند، حضرت از مجلس برخاست . در اين هنگام ديدندحضرت زينب عليهاالسلام به استقبال آن حضرت آمد و آمدن زنان و شيعه و خواستهشيعيان را به حضرت اطلاع داده ، حضرت فرمود: ان شاء الله جلوس مى كنم .
وقتى حضرت به جاى خود برگشتند ديدند اصحاب هم همان در خواست را مى كنند، بهآنها فرمود: به شرط اين كه براى مبارك باد نزد من نياييد و هيچ كدام از شماها هنگامىكه روز عيد نزد من مى آيد آثار خوشحالى از لباس نو ومثل آن نداشته باشد.
عرض كردند: ان شاء الله همان طور كه اراده فرموديد خواهد شد.
روز عيد كه فرا رسيد آن بزرگوار در مجلس خود براى مردم جلوس فرمود.
فرزند حضرت ابوالفضل عليه السلام به نام عبيدالله بن عباس بن على عليهم السلاممعمولا خدمت حضرت مى رسيد و با آن بزرگوار مانوس بود و آن حضرت هم او را بهخاطر مقام و منزلت پدرش حضرت ابوالفضل عليه السلام اكرام و احترام مى فرمود.
هنگامى كه عبيدالله آن بزرگوار را ديد كه در روز عيد براى مردم جلوس ‍ فرمود گمانكرد كه حزن و گريه تمام شد، لذا نزد جده اش ام البنين عليها السلام آمد و گفت : اىمادر، پسر عمويم على ابن الحسين عليهماالسلام در اين روز عيد براى مردم جلوس فرمودآيا برايم لباس نو هست ؟ تا در اين روز عيد بپوشم .
ام البنين عليهاالسلام فرمود: آرى ، پسر عزيزم ، آن گاه لباس هاىابوالفضل العباس عليه السلام كه از دوران كودكى آن سرور در كنارى مانده بود را بهاقامت عبيدالله پوشيد. آن طفل با لباس هاى نو خدمت امام زين العابدين عليه السلام كهدرميان اصحاب نشسته بودند آمد. به محض اين كه نگاه آن حضرت به آنطفل افتاد كه مى آيد و لباس هاى عمويش عباس عليه السلام را در بردارد به قامت تمامايستاد و اشك چشم مباركش بر گونه هاى نازنين جارى شد و گريه كرد.
محضر آن بزرگوار عرض شد: اى پسر رسول خدا چه چيزى باعث گريه شما شد؟
فرمودند: اين پسر عموى من است كه لباس هاى پدرش را پوشيده ، هنگامى كه او را ديدمبه نظرم آمد مثل اين كه او عمويم عباس عليه السلام است و به ياد واقعه عمويم در روزعاشورا افتادم ، لذا گريه كردم . كه ناگاه عبيدالله بن عباس با همان لباس هاى پدروارد مجلس شد و به حضرت سلام كرد.
حضرت به او فرمود: اى پسر عمو، اين لباس ها چيست ؟ پسر عزيزم گمان كردى حزن واندوه ما بر امام حسين و پدرت عباس عليهماالسلام و بنى هاشم تمام شد، عرض كرد: اىآقاى من اين ايطور گمان كردم .
فرمود: هيهات اى پسر عمو، حزن و اندوه ما بر امام حسين عليه السلام تا روز قيامت تمامشدنى نيست . سپس اين اشعار را سرود:
نحن بنى المصطفى ذوو غصص
يجرعها فى الانام كاظمنا
عظيمة فى الانام محنتنا
اولنا مبتلى و آخرنا
يفرح هذا الورى بعيدهم
و نحن اعيادنا ماتمنا
آن گاه حضرت گريست و هر كس در مجلس حاضر بود گريه كرد. (32)
توسل به ام البنين عليهاالسلام  
6. در ضمن انواع توسلات به حضرت ام البنين عليهاالسلام مى گويد:
بين زن ها مشهور است كه روز شنبه روز مخصوصى است كه روزه گرفته مى شود وثواب روزه به ام البنين عليهاالسلام هديه مى شود. (33)
ارادتمند: محمد رضا خورشيدى
قمر بنى هاشم عليه السلام و قبرستان بقيع  
(پدر پدر عباس نيست ؟)
على عليه السلام از جا برخاست . فاطمه عليهاالسلام شوريدهحال ، به حضرت حسن مجتبى عليه السلام خيره شد. مرواريد اشك ، دانه دانه از صدفچشمانش بر چهره اش فرو غلتيد. قامتش بى اختيار تا شد و درهمان جا روى زمين نشسته وسرش را پايين انداخت .
تمام كوچه هاى شهر مدينه را زير پا گذاشتند. از حضرت عباس عليه السلام خبرى نبودجوانان بنى هاشم - دختر و پسر - هر يك چراغى در دست همه جا راجستجو كردند بىفايده بود. هيچ كس نمى دانست اين نوجوان ده ساله كجا رفته است . اوضاع مدينه نگرانكننده بود آشوبگران درجاى جاى شهر ديده مى شدند، و سربازان خليفه ، هر حركتى رازير نظر داشتند. خبر رسيده بود كه سپاه معاويه براى يارى عثمان و نجاتش از دستمخالفان مسلح و خشمگين اش به زودى به شهر خواهند رسيد.
شب بود، غريبى خاندان على عليه السلام ، هيچ كس آن شب نمى دانست فاطمه كلابيه (امالبنين عليهاالسلام ) چه مى كشد، دو فرزند داشت : عباس ر جعفر و مدت ها بود كه او رافاطمه نمى خواندند و نام زيباى مادر پسران (ام البنين ) را براى خويش برگزيدهبود.
على عليه السلام در حياط ايستاده بود و به ماه مى نگريست و آسمان پرستاره فاطمهعليهاالسلام فرزندم عباس را درياب على عليه السلام برگشت گفته بود كه كسى امالبنين را فاطمه نخواند. كسى در آنجا ديده نمى شد. صداى آشنا و دلنشين دوباره برجانش نشست . على عليه السلام امام حسين عليه السلام را صدا كرد.
حسين جان ، آماده باش كه برويم برادرت عباس را بيابيم ، امام حسين عليه السلام گفت :چشم پدر جان من حاضرم على عليه السلام كيسه پر از نان و خرما را بر دوش گرفت .به سرعت از كوچه پس كوچه هاى مدينه گذشتند. قبرستان بقيع را در سكوتى دهشتناكدر برابرشان قرار گرفته بود. باد زخمى لنگ لنگان مى توفيد و بر سر و روىآنها شلاق وار فرود مى آورد.
على و حسين عليهماالسلام آهسته آهسته ، خود را نزديك مزار غريب رساندند. نوجوانىآشفته با موهاى خاك آلود بر مزار به خواب رفته بود. على عليه السلام بى اختيارنشست و امام حسين عليه السلام نيز هر دو مى گريستند يكى براى همسر و محبوب ، ديگرىبراى مادرى به لطافت صبح حضرت عباس عليه السلام چشمانش را گشود. پدر و برادررا در برابر خود ديد سلام كرد. على عليه السلام دست نوازش را بر سر عباس ‍ عليهالسلام كشيد و گفت :
(چرا نگفتى كه به بقيع مى آيى ؟ همه در خانه نگران تو هستند؟) آخر من مى خواستمقبر فاطمه زهرا عليهاالسلام را زيارت كنم . مى ديدم كه بعضى از شبها شما و حسن وحسين و زينب و ام كلثوم و عمويم عقيل عليهم السلام به اينجا مى آييد. چند بار خواستم كهاز شما اجازه بگيرم ، گفتم شايد چون ... چون پسر زهرا...)
و ديگر نتوانست چيزى بگويد و به سختى گريست . على عليه السلام او را در آغوشگرفت . صدايى دلنشين ، در گوش زمان پيچيد.
(على جان ، فرزندم عباس را به تو مى سپارم !)(34)

next page

fehrest page

back page