![]() | ![]() | ![]() |
فصل چهارم: آلودگى و طهارت روح
همان طور كه داروشناسان و پزشكان، خواص اشيا را بازگو مىكنند، انبيا كهطبيبانروحند نيز آمدند تا خواص افعال و اوصاف انسان را به انسان بفهمانند.يكىاز ره آوردهاى نبوت عامه اين است كه گناه، سم است و تدريجا انسانرامسموم مىكند. پس از آن هيچ كارى از انسان مسموم، ساخته نيست و قدرت دفاعندارد; اگر بدن، مسموم شود، روح، بدن را ترك مىكند و در نتيجه، بدنمىپوسد و روحمىماند. رنجبدن محدود به مدتى است كه بدن مسموم، رنجور است، ولى اگر روحمسموم شد، حدى براى رنج آن نيست; زيرا روح، ابدى و تاثير سم بر آن نيز ابدى است.از اين رو انبيا (عليهم السلام) سعى كردند مردم را ازسمخورى برهانند و نفوس رامهذب كنند. در تعبيرات بلند اميرالمؤمنين (صلواتالله و سلامه عليه) آمده است كه:
«مثل الدنيا كمثل الحية لين مسها قاتل سمها» (1)
يعنى دنيا با زرق و برق فريبايى كه دارد مانند مارى است كه ظاهرى خوشخط و خالدارد و درونش سم است.
دنيا در فرهنگ وحى
آنچه انسان را از ياد خدا غافل كند و رنگ گناه داشته باشد و بوى بد معصيت ازآناستشمام شود، دنياست; بنابر اين، دنياى مذموم در فرهنگ وحى غير ازآسمان،زمين، دريا و صحراست، اينها مخلوقات و آيات الهى است و قرآن ازاينها به عظمتيادمىكند:
«ان فى السموات و الارض لايات للمؤمنين و فى خلقكم و ما يبث من دابة اياتلقوم يوقنون» (2)
«و فى انفسكم ا فلا تبصرون» (3)
«ان فى خلق السموات و الارض و اختلاف اليل و النهار لايات لاولى الالباب» (4) .
قرآن كريم از زيبايى آسمان و زمين، مكرر سخن گفته است. دريا، صحرا،سلسله جبال،درختان ماهيهاى دريا، اختران آسمان و ... در فرهنگ وحى، آيت الهى است نه دنيا.گرچه حيات دنيا در مقابل حيات آخرت، بر اينهااطلاق مىشود; ولى از هيچ يك آنهانكوهش نشدهاست. «دنيا» تعلقات،اعتبارات و «ما» و «من» هايى است كه آدمى را بهگناه وادار مىكند.دنيا، عبارت از لهو و لعب، زينت، تفاخر و تكاثر در اموال واولاداست:
«و اعلموا انما الحيوة الدنيا لعب و لهو و زينة و تفاخر بينكم و تكاثر فىالاموال و الاولاد» (5)
دنيا، در اين مراحل پنجگانه خلاصه مىشود و هر كسى رادرهر سنى با ابزار خاصىفريب مىدهد و اين فريب، سم روح است و روحمسموم براى ابد در رنج است و ذات اقدسخداوند از آن جهت كه «ارحم الراحمين» است، پاكترين و شايستهترين انسانهارا به عنوان پزشكان روح فرستاده است.
دوام طهارت و ادامه رزق
يكى از اصحاب رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نزد آن حضرت از تنگدستى شكايتكرد. آن حضرت صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
«ادم الطهارة يديم عليك الرزق» (6)
اگر دائما با طهارت باشى، روزى تو ادامه مىيابد. خداوند كه رازق استبر طبقمصلحت، براى برخى، روزى زياد و براى بعضى، روزى كم مقدر مىكند; ولى انسان طاهر وپاكدامن را تهىدست نمىگذارد و روزى او را تامين مىكند. البته از آن جا كهآلودگى «دركات» دارد، طهارت نيز «درجات» خواهد داشت; بنابراين، رزق هم اقسامىپيدا مىكند.
اين حديث، معارف زيادى را دربر دارد. معناى دوام طهارت تنها اين نيست كهانسان، هميشه با وضو باشد; وضوى دائم يكى از اقسام طهارت است; مثلا، كسى كه اهلكار و كسب نيست، طاهر نيست. چون براى كسى كه بخواهد خود و عايله خود را تامينكند كسب، واجب است و او هرگز آلودگى ترك كسب را نمىتواند با وضوى دايمىترميم كند. چون دائم الوضو بودن، كارى مستحب و ترك كسب، كارى حرام است و حرامرا نمىشود با مستحب جبران كرد. اگر كسى دائم الطهاره باشد، اولا وظيفههاىفقهى خود را مىشناسد و آنگاه به آنها عمل مىكند. كاسب طاهر، حلال مىخرد و حلالمىفروشد و احتكار، گرانفروشى و كم فروشى نمىكند:
«ويل للمطففين الذين اذا اكتالوا على الناس يستوفون و اذا كالوهم اووزنوهم يخسرون» (7) .
قرآن كريم هشدار مىدهد كه روزى وافر و فراوان، مصلحت همه نيست:
«و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فى الارض» (8) :
اگر وضع مالى گروه خاصى در جامعه، رو به «تكاثر» برود، فساد آنان دامنگير عدهاىمىشود. در جاى ديگر مىفرمايد:
«ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس» (9)
يا مىفرمايد:
«ان الانسان ليطغى ان راه استغنى» (10) :
انسان، طغيان مىكند و طغيانش بر اثر بىنياز ديدن خود از خدا يا از خلق است.«تكاثر» زمينهاى براى طغيان است. پس مصلحت نيست كه همگان با تكاثر به سر برند;ولى كوثر كه مال حلال كافى، براى اداره يك زندگى متوسط آبرومندانه استبامواظبتبر طهارت، تحصيل مىشود.
راههاى تحصيل طهارت
قرآن كريم، ايمان و اعتقاد را طهارت مىداند و شرك را آلودگى معرفى مىكند:
«كذلك يجعل الله الرجس على الذين لا يؤمنون» (11)
و با خطاب به پيغمبر به همه دستور مىدهد كه از رجس و آلودگى هجرت كنيد:
«و الرجز فاهجر» (12)
هجرت از رجس، به طهارت معنوى، مهم است نه هجرت جغرافيايى. اگر كسى از جهل بهعلم و از كفر به ايمان، و از رذايل اخلاقى به فضايل اخلاقى هجرت كند، چنين سير وسلوكى، هجرت كبرى و يا هجرت وسطى است.
براى پرهيز از آلودگى و حصول پاكى نيز چند راه وجود دارد. گاهى آلودگى، تبديل بهطهارت و گاهى محو مىشود.
گاهى جرم آلودهاى در پاى بوته گلى قرار مىگيرد و كم كم جذب و به طاهر تبديلمىشود و به صورت گل معطرى در مىآيد. همان جرم آلودهاى كه شامه رهگذرى را مىآزردآنگاه كه به گل معطرى تبديل شود عابر منزجر را وادار به استشمام مىكند.
خداى سبحان آلودگيها را از دو راه «محو» و «تبديل» برطرف مىكند، درباره محومىفرمايد:
«ان الحسنات يذهبن السيئات» (13)
كارهاى خير، بديها را از بين مىبرد; و درباره تبديل مىفرمايد:
«فاولئك يبدل الله سيئاتهم حسنات» (14) .
خداوند، بديهاى انسانى را كه در مسير مستقيم حركت مىكند، به خوبى تبديل مىكند.بنابراين، گاهى پاكها آلوده، وگاهى آلودهها پاك مىشوند. اگر آلودهها پاك شوند،به طبيعت اولى خود برمىگردند. از اين رو آلودگيها و «روث» را «رجيع» (برگردانده)مىگويند.
مراتب دوام طهارت
نكته مهم آن است كه روا نيست نيتشخص طاهر از طهارت، رسيدن به روزى فراوان باشد،چون او طهارت جان را وسيله رفاه تن قرار مىدهد. به عبارت ديگر اگر كسى سعى كند،گناه نكند و جانش را از آلودگى برهاند به اين منظور كه روزى مادى او زياد بشود، اوهدف والايى را وسيله چيزى پست قرار داده و درست مانند اين است كه به حكيم فرزانهاىدستور دهند اتاقى را رفت و روب كند. پس انسان بايد بكوشد اين طهارت را وسيله رزقمادى قرار ندهد.
نماز «استسقاء» نيز، همين گونه است: كسانى كه گرفتار خشكسالى هستند، اگرنماز باران بخوانند، دعايشان مستجاب مىشود ولى آنان نبايد نماز را براىباران بخوانند. گرچه چنين نمازى باطل نيست و هدفشان هم برآورده مىشود; ولى اين،مرحله نازله اخلاق است. نماز استسقاء را معصومين (عليهم السلام) نيز مىخواندند;اما فرقى هستبين اين كه انسان، نماز بخواند براى اين كه باران بيايد و بيناين كه نماز مىخواند و مىداند كه خدا به وعدهاش وفا مىكند; ولى او به اين قصدنماز نمىخواند و «چو گدايان به شرط مزد» عبادت نمىكند. گرچه مىداند كه خدا پاسخنمازگزاران را با بارش باران مىدهد كه در اين صورت، آنان خدا را شكر مىكنند واگر باران نداد، شكر آميخته با صبر دارند كه اين مرحله براى افراد عادى آساننيست; اما براى سالكان كوى حق، يعنى كسانى كه راه را مدتى طى كردهاند، آسان است.
مرحله بالاتر آن است كه نه تنها انسان، نماز استسقا يا دوام طهارت را وسيلهرزق مادى قرار ندهد بلكه وسيله بودن آن را نيز از ياد ببرد; چنين شخصى اصلا غافل ازآن است كه اين نماز براى ريزش باران است.
طهارت روح
ذات اقدس اله در قرآن كريم، هدف بسيارى از احكام را تحصيل طهارت روح مىداند;منظور از طهارت، بهداشتبدنى نيست; گرچه رعايت احكام، آن را هم به همراه دارد;زيرا خداى سبحان در قرآن، پس از ذكر احكام وضو، غسل و تيمم مىفرمايد: خدا مىخواهدشما را تطهير كند. اگر در آيه مذكور، فقط وضو و غسل ذكر مىشد، ممكن بود پنداشته شودمنظور از اين طهارت، تنها شستشو و نظافت ظاهرى است; ولى در كنار وضو و غسل «تيمم»را هم مطرح مىكند:
«فلم تجدوا ماء فتيمموا صعيدا طيبا فامسحوا بوجوهكم و ايديكم منه»:
اگر آب براى وضو يا غسل نيافتيد خدا به شما امر مىكند كه صورتها و دستها را بهخاك بماليد تا پاك شويد. آنگاه مىفرمايد:
«... ولكن يريد ليطهركم» (15)
معلوم مىشود كه منظور، طهارت بدنى محض نيست; زيرا روشن است انسانى كهستخاكآلود به صورت مىكشد، از گرد و غبار ظاهرى پاك نمىشود بلكه از رذايل اخلاقىچون تكبر و منيت پاك مىشود. چنانكه در حال سجده، كه انسان پيشانى را بر خاك مىنهد،از منيت و تكبر، طاهر مىشود.
البته شايسته است نمازگزار، ذكر سجود را طولانىتر از ذكر ركوع كند. و نيزشايسته است وقتى نعمتى به انسان مىرسد يا مصيبت و بلايى از او دور مىشود ياخبر خوبى را مىشنود سجده شكر كند; اما درباره ركوع چنين دستورى داده نشده; زيراعظمتسجده، بيش از عظمت ركوع، است. گرچه در ركوع انسان سر به پيشگاه ذات اقدساله خم مىكند ولى در سجده، پيشانى را بر خاك مىنهد كه اين نشانه تذلل بنده در ساحت قدسخداى سبحان است و لذا انسان در سجده پاكتر از ركوع است. و از اين آيه استفادهمىشود كه احكام الهى براى تحصيل طهارت است.
طهارت در اخلاق
طهارت بر سه گونه است; چنانكه آلودگى هم بر سه قسم است. دو قسم آن در فقه مطرح شدهكه عبارت است از طهارت از «خبث» و طهارت از، «حدث». غسل يا شستن ظاهرعضو آلودهشده، طهارت خبثى، و وضو يا غسل، طهارت حدثى مىآورد; اما آنچه در اخلاق مطرح است ايناست كه آلودگى گناه با وضو و غسل پاك نمىشود، بلكه با توبه و كفاره تطهير مىگرددو احكام الهى براى تامين اين طهارتهاست. با اين توضيح معلوم مىشود خضوعمستمر انسان در برابر اوامر الهى او را از هر گناهى هم پاك مىكند، يعنى اگرگناهى دارد همين خضوع و توبه و انابه او را تطهير مىكند و اگر گناهى نداردهمين خضوع مانع بزهكارى او مىشود، پس تاثير خضوع براى دفع گناه يا رفع آن مؤثراست.
مهمترين قسم از اقسام طهارت، طهارت روح از مشاهده غير خداست. توضيح اين كه:ذات اقدس اله، خود را رزاق و زمامدار كل هستى معرفى مىكند:
«و ما من دابة فى الارض الا على الله رزقها» (16)
«و ما من دابة الا هو اخذ بناصيتها» (17) .
اين كه مىفرمايد: زمام هر جنبندهاى به دستخداست، معنايش اين نيست كه فقطجانداران، داراى زمامند و زمام آنها به دستخداستبلكه به اين معناست كه آنچه برروى زمين يا در زير زمين است زمامى دارد و زمام آنها به دستخداست.
قرآن كريم در باره راهيابى نهرهاى موجود در دل زمين مىفرمايد:
«الم تر ان الله انزل من السماء ماء فسلكه ينابيع فى الارض» (18) :
خداوند باران را از آسمان، نازل و راههاى زيرزمين را براى قناتها، چاهها وچشمهها مشخص كرده است كه اين آبهاى زيرزمين، از كجا شروع و چه مسير را طى كنند وكجا به صورت چشمه و چاه و قنات، سربرآورند. پس زمام همه آبهاى زيرزمينى هم بهدستخداست; چنانكه زمام موجودات آسمانى به دست اوست و مدبرات را او ادارهمىكند:
«و اوحى فى كل سماء امرها» (19) .
درك خاص موجودات
از مجموعه اين آيات به خوبى استفاده مىشود كه زمامدار كل، خداست; با اينتفاوت كه هر موجودى، خدا را از راه زمامدارى خاص خود، درك مىكند و مىداند كه زماماو به دستخداست و به همان اندازه خداوند نيز براى او ظاهر مىشود; اما اين كهزمامدار موجود ديگر هم خداست، درك نمىكند. البته فرشتهها كه مدبرات امر و مجراىفيضند و انسان كامل كه برتر از فرشتگان است، درك مىكنند كه زمامدار كل، خداست. ازاين رو هر موجودى خدا را از راه زمامدارى خاصى كه براى خود مشاهده مىكند تسبيحمىكند. اگر تسبيح گوى او «نه بنى آدمند و بس» و هر بلبلى است كه «زمزمه بر شاخسارمىكند» آنان گرچه مسبح خدايند اما مانند انسان «سبوح قدوس» نمىگويند.
در سوره مباركه «اسراء» مىفرمايد:
«و ان من شىء الا يسبح بحمده» (20) :
هر چيزى تسبيح گوى و حامد خداست; يعنى، هر چيزى از راهى كه در تحت زمامدارىداستخدا را مىشناسد و تسبيح گوى اوست و او را حمد مىكند; اما فرشتهها و انسانكامل زمامدارى خدا را درباره جمادات، نباتات، حيوانات و انسانهاى عادى ونيز زمامدارى ذات اقدس اله را درباره خودشان مشاهده مىكنندچنانكه قرآن از قولفرشتگان مىگويد: «نحن نسبح بحمدك ونقدس لك» (21) ولى اگر كسى به كل نظام امكانىبنگرد و زمامدارى خود و ساير موجودات را در اختيار ذات اقدس اله بداند، خدا رابا معرفتبرين مىشناسد و در نتيجه تسبيح و تقديس او هم برتر و والاتر خواهد بود.سخن هر كسى نمايانگر مقدار معرفت اوست. خدا براهينى را از حيوانات و فرشتههابازگو مىكند و درباره انسان نيز سخن مىگويد.
نمونهاى از آن، هدهد است كه در مكتب سليمان (عليه السلام) تربيتشده و از اوتعليم خاص يافته. هدهد از محضر سليمان (عليه السلام) در فلسطين، حركت كرد تايمن را زيرپا گذاشت و برگشت و چنين گزارش داد:
«انى وجدت امرءة تملكهم و اوتيت من كل شىء و لها عرش عظيم وجدتها و قومهايسجدون للشمس من دون الله» (22) :
من به كشورى رسيدم كه زمامدار آن، يك زن بود و او و قومش آفتاب پرستبودند. آنگاهمىگويد:
«الا يسجدوا لله الذى يخرج الخبء فى السموات و الارض» (23) :
چرا آنان خدايى را كه هر نهان و نهفته در آسمان و زمين را آشكار مىكند، عبادتنمىكنند؟
اين مسئله برهانى عميق بر توحيد ربوبى و عبادى است كه هدهد اقامه كرده; ولى حدوسط اين برهان را بينش خاص هدهد تشكيل مىدهد. هدهد، برهان حدوث، امكان، حركت و نظم رادر جهان نديد تا برهان عام اقامه كند. او راه خاص خود را طى كرده است. او آن قدرترا دارد كه با ديد تيز و درون بينى كه خدا به او داده، آنچه را كه مخفى استببيند; يعنىآبهايى كه در زيرزمين، مستور است مىبيند و مىداند; اما نمىداند در كل جهان چهمىگذرد. از اين رو نظم ستارهها يا سير سپهرى را حد وسط قرار نداده است، چنانكهامكان ماهوى يا امكان فقرى را كه دليل نيازمندى هر موجود اعم از آسمان و نهفتهدر آن و اعم از زمين و مخبوء در آن است، مدار برهان قرار نداد.
ذات اقدس اله منطق ملائكه را بازگو مىكند كه در هنگام آفرينش آدم، گفتند:
«نحن نسبح بحمدك و نقدس لك» (24) :
ما اهل تسبيح و تقديسيم. فرشته كه خود منزه از نقص و عيب است و اين نزاهت و قداسترا از خدا دارد و از او مىداند، تسبيح و تقديس گوى حق است و حد وسط استدلالش همهمين است.
اما درباره انسان كامل، مىفرمايد:
«و علم ادم الاسماء كلها» (25) ;
يعنى، همه اين اسماى الهى را انسان كامل دارد; اما انسان كامل در حد هدهد، اقامهبرهان يا در حد فرشته، تسبيح و تقديس نمىكند، او همه هستى را از آن خدا و محضر اودانسته و هر موجودى را مظهر نامى از نامهاى الهى مىداند و چنين انسانى، طاهرمطلق است.
طهارت از غفلت
آيه تطهير نيز چنين پيامى دارد. البته طهارت از گناه، از مراحل ابتدايىكمالات اهل بيت (عليهم السلام) است. زيرا فرشته هم معصوم است و گناه نمىكند.پيام آيه تطهير اين است كه اگر كسى غيرخدا را ببيند يا بخشى از اسما و صفاتخدا را نبيند، در گناه غفلت و جهل به سر مىبرد و چنين انسانى مذنب است و طاهر نيست.آيه تطهير، اهل بيت را كه انسان كاملند از چنين غفلت، حجاب و، رينى هم مطهر مىكندچون آيه، مطلق است و «حذف متعلق» هم نشانه عموم است:
«انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا» (26) .
در اين آيه، «الرجس» و «يطهركم تطهيرا»، مطلق است، يعنى خداوند شما را از هر رجسىمطهر كرده است.
امام سجاد (عليه السلام) نقل مىكند كه موساى كليم (سلام الله عليه) از خداوندپرسيد: آنها كه در قيامت در سايه عرش تو به سر مىبرند كيانند؟ فرمود:
«الطاهرة قلوبهم و التربة ايديهم و الذين يذكرون جلالي اذا ذكروا ربهم، والذين يكتفون بطاعتي كما يكتفي الصبي باللبن و الذين ياوون الى مساجدي كماتاوي النسور الى اوكارها و الذين يغضبون لمحارمي اذا استحلت كما يغضبالنمر اذا حرد» (27)
يعنى، پاكدلان در سايه عرش به سر مىبرند; آنان كه غيرحق را نمىنگرند و نمىخواهند و ازهيچ خضوعى و اطاعتى دريغ نمىورزند، و به همين جهت،
«اينما تولوا فثم وجه الله» (28)
براى آنها مشهود است، آنگاه كريمه
«هو معكم اينما كنتم» (29)
براى آنان روشن مىشود; به هر جا بنگرند، چهره رحمتخاص حق را مىبينند و خود را هم دررحمت الهى، غوطهور مىنگرند.
صدرالدين قونوى از برخى عارفان نقل كرده است كه از او پرسيدند: اسم اعظم چيست؟آن عارف فرمود: شما غير اسم اعظم را به من نشان بدهيد تا من بگويم اسم اعظمچيست (30) . اين گفته با سخن هدهد و يا فرشته، تفاوت فراوانى دارد. اگر كسى بهجايى برسد كه
«فاينما تولوا فثم وجه الله»
براى او حل شود، او همه اسمهاى كوچك را در سايه اسمهاى بزرگ، بزرگ مىبيند و همهاسماى بزرگ را در پرتو اسم اعظم، اعظم مىنگرد. چنين انسانى غرق در اسم اعظماست و چنين مقام والايى، طهارت روح طلب مىكند. اگر ذات اقدس اله در قرآن كريممىفرمايد: هدف اين احكام آن است كه شما را تطهير كند; يعنى به تدريجشما را بهپايگاهى برساند كه غير خدا را نبينيد.
شهود ماوراى طبيعت
صدرالدين قونوى از «صحيح بخارى» نقل كرده است كه وجود مبارك پيغمبرصلى الله عليه وآله و سلم فرمود:
«لاحدكم اهدى الى منزله في الجنة منه الى منزله في الدنيا» (31) :
شماها به جايى مىرسيد كه آدرس خانه خود در بهشت را بهتر از آدرس خانه دنيايتانمىدانيد.
اميرالمؤمنين (عليه السلام) در اين زمينه مىفرمايد:
«ايها الناس سلوني قبل ان تفقدوني فلانا بطرق السماء اعلم مني بطرق الارض» (32) :
قبل از اين كه مرا از دستبدهيد، هر چه مىخواهيد از من بپرسيد; زيرا من راههاىآسمان را بهتر از راههاى زمين مىدانم. منظور از اين آسمان ظاهرا آسمانىاست كه قرآن مىفرمايد:
«و فى السماء رزقكم و ما توعدون» (33) ;
يعنى، آسمانى است كه در آن به روى كافران باز نمىشود:
«لا تفتح لهم ابواب السماء» (34) ;
نه اين آسمان ظاهرى. به عبارت ديگر حضرت على (عليه السلام) نمىخواهد بفرمايدمن علم نجوم را بهتر از علوم طبيعى ديگر مىدانم بلكه مىفرمايد مسائل مربوط بهآسمان غيب، براى من مشهودتر از مسائل طبيعت است. زيرا عالم طبيعت، چيزى جز تيرگىو گنگى نيست.
گاهى مىگوييم فلان شخص در فلان موضوع، عالمتر از موضوعات ديگر است; يعنى مدتهادر آن رشته، كار كرده است; اما گاهى مىگوييم: خورشيد بهتر از ستاره، معلوم است.براى اينكه شفافتر و روشنتر است; در ارزيابى ديد، همان ديد است ولى «مرئى» فرق مىكند. طبيعت، تيره است و آن گونه كه ماوراى طبيعت، مشهود سالك واصل است، خود طبيعت مشهودنيست. اين به آن جهت نيست كه انسان عارف، در ماوراى طبيعت، «اعلم» است; بلكهبراى اين است كه اصولا سهم طبيعت از هستى، كم است و به همان اندازه اندك هم معلوممىشود، ليكن اگر حديث را بر معناى جامع آن حمل كنيم بهتر است، يعنى از هر دوهتحضرت على (عليه السلام) به راههاى آسمان واقفتر از راههاى زمين است.
اثر شهود
كسى كه به اين بارگاه منيع باريابد، خدا حمد و ثناى او را مىشنود. خداوند، سميعاست و همه چيز را مىشنود:
«و ان تجهر بالقول فانه يعلم السر و اخفى» (35) .
چون علم او شهودى است.
هنگامى كه نمازگزار در ركوع مىگويد:«سبحان ربي العظيم و بحمده»چون سر از ركوعبرمىدارد مىگويد:«سمع الله لمن حمده».اين عبارت، از يك نظر دعاست و در بعضى ازنصوص، نقل شده كه ذات اقدس اله به زبان بندهاش مىگويد:«سمع الله لمن حمده»يعنى، خداستايش بندهاش را شنيده است.
ذات اقدس اله دو «سمع» دارد: سمع مطلق، كه همه چيز حتى بدگويى بدان را نيز مىشنود. وسمع خاص، همان چيزى كه ما در تعبيرات محاورهاى مىگوييم: فلان كس حرف ما رانشنيده است; يعنى به آن ترتيب اثر نداده است; نه اين كه متوجه نشده. و اين كه گفتهمىشود: خدا «سميع الدعاء» است; يعنى گوش به حرف دعاكننده داده و به آن ترتيب اثرمىدهد، و معناى،«سمع الله لمن حمده»اين خواهد بود كه خداوند تحميد سالك واصل را شنيدهمىگيرد و بر آن، آثار خاص را مترتب مىكند.
حجاب شهود
مهمترين فضيلت اخلاقى، شهود ذات اقدس اله است، و تحصيل ساير فضايل مقدمه اين هدفسامى و عالى است. براى رسيدن به اين هدف بايد هرگونه حجابى چه حجاب ظلمانى وچه حجاب نورى برطرف شود، ما سواى خدا حجاب اين شهود است; ولى براى اين كهانسان به آن مراحل نهايى نزديك شود، ابتدا بايد حجابهاى معروف ظلمانى را، كهجزء رذايل اخلاقى است، برطرف كند سپس به تدريجبه رفع حجابهاى نسبى نورى بپردازد.
قبلا، توجه به اين نكته سودمند است كه حجاب در مقابل نيروى ادراكى است. اگرنيروى ادراكى، ادراكى ظاهرى باشد، امور مادى حاجب آن است و اگر نيروىادراكى امرى باطنى باشد، امور معنوى و باطنى، حجاب آن است; مثلا اگر كسى بخواهدشخصى را ببيند، چنانكه بين ناظر و منظور پرده، يا ديوارى فاصله باشد اين حجاب،حجاب صورى و ظاهرى است كه جلو ديد و نگاه ظاهرى و احيانا جلو شنيدن يا لمس كردناو را مىگيرد.
قرآن درباره حجاب ظاهرى مىفرمايد:
«و اذا سالتموهن متاعا فاسئلوهن من وراء حجاب» (36) :
اگر خواستيد چيزى را از زنان پيامبرصلى الله عليه و آله و سلم طلب كنيد ازشتحجاب در، پرده و يا ديوار بطلبيد و مستقيما از آنان چيزى را سؤال نكنيد. سايرزنهاى عفيف هم بايد به زنان رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم تاسى و ازآنها پيروى كنند.
گاهى حجاب، باطنى و معنوى است. در اين نوع حجاب، سخن از در و ديوار و قرب و بعدزمانى يا زمينى مطرح نيست; ولى وصف ذميمى جلو ديد يا جلو شنيدن انسان رامىگيرد و آن ديد و شنيدن باطنى در اثر آن رذيلت، محجوب مىشود، مثلا همه ما كم وبيشرؤياهايى صادق را سراغ داريم. انسان، چيزهايى را در عالم خواب مىبيند و يامىشنود. اولياى الهى همان شنيدنيها و ديدنيها را در حالتبيدارى دارند; ولى ماكه از شنيدن آن شنيدنيها و ديدن آن ديدنيها محروميم براى آن است كه در زمان بيدارىمحجوبيم. آن امور معنوى به ما خيلى نزديكند ولى ما از آنها دوريم.
خداى سبحان از زبان كافران، در قرآن كريم نقل مىكند كه به رسول اكرم صلى اللهعليه و آله و سلم گفتند:
«... و من بيننا و بينك حجاب فاعمل اننا عاملون» (37) :
ميان ما و تو حجابى است كه ما حرفهاى تو را نمىشنويم، شخصيتحقوقى و رسالت تورا نمىبينيم. چون آنچه را بايد ببينند بايد با چشم دل ببينند و نابينا محجوب ازديدن و ناشنوا محجوب از شنيدن است. از اين رو ذات اقدس اله در قرآن كريم در همينزمينه مىفرمايد:
«و اذا قرات القران جعلنا بينك و بين الذين لا يؤمنون بالاخرة حجابا مستورا» (38) :
هنگاميكه قرآن قرائت مىكنى، ميان تو و كسانى كه به قيامت معتقد نيستند حجابىناديدنى برقرار مىكنيم. يعنى خود آن حجاب هم ديدنى نيست.
حجاب مستور
گاهى حجاب، موجود مادى است، و گاهى خود حجاب مانند گناه، مستور است; يعنى خودگناه، حجاب است و نمىگذارد انسان تبهكار جايى را ببيند، ولى حجاب بودن اينگناه، مستور است و كسى هم آن را نمىفهمد.
براى اينكه ما به چنين حجابى مبتلا نشويم و بين ما و رسول خدا و نيز بين ما وكلام خدا و خود خدا هيچ حجابى نباشد، بايد گناه نكنيم; زيرا اولين قدم در تهذيبروح، انجام واجب و ترك حرام است. كسانى كه اين حجاب را برطرف نكرده ومبتلا به آن شدهاند، نه تنها در دنيا به لقاى حق، موفق نيستند، بلكه در آخرت نيز كهذات اقدس اله، ظهور بيشترى دارد محجوبند; چنانكه مىفرمايد:
«انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون» (39) .
بدترين كيفر و تلخترين عقاب براى تبهكاران، اين است كه روزى كه خداى
«نور السموات و الارض»
با آن نور ظهور مىكند و همگان خدا را با چشم دل مىبينند، اين گروه تبهكار از شهودجلال و جمال حق محروم و محجوبند.
اصل اينكه گناه حجاب است در بيانات نورانى امام سجاد (عليه السلام) دردعاى ابوحمزه ثمالى و دعاى امام هفتم (عليه السلام) كه در روز مبعثخواندهمىشود، آمده كه به خدا عرض مىكنند:
«... و ان الراحل اليك قريب المسافة و انك لا تحتجب عن خلقك الا ان تحجبهمالاعمال دونك» (40) :
پروردگارا! اگر كسى اهل سير و سلوك باشد و بخواهد به سوى تو سفر كند، راه وى به تو،نزديك است و تنها چيزى كه نمىگذارد انسان، راه نزديك را طى كند همان عمل بد بندگاناست.
اميرالمؤمنين (عليه السلام) مىفرمايد:
«بينكم و بين الموعظة حجاب من الغرة» (41) :
علت اين كه موعظه در شما اثر نمىكند مغرور بودن شماست. انسانى كه با بيمارىجزئى از پا در مىآيد و با حادثهاى زمينگير مىشود باز مغرور است! اين غرور، حجاباو است ونمىگذارد انسان، متعظ شود. موعظه، همان حالت
«جذب الخلق الى الحق»
است. پس غرور و غفلت و ساير رذايل اخلاقى حجابند و نمىگذارند انسان، حق را بيابد.به همين جهت انسان عمرى به بيراهه مىرود و هر درى را مىزند سرشكسته برمىگردد.
ظهور و تجلى خداى سبحان
به تعبير قرآن كريم و روايات اهل بيت (عليهم السلام) خداى سبحان بدون حجاب وپرده جلوه و ظهور كرده است. قرآن كريم مىفرمايد:
«الله نور السموات و الارض» (42) .
سماوات باطنى يعنى آسمانهايى كه:
«و اوحى فى كل سماء امرها» (43)
يا
«و فى السماء رزقكم و ما توعدون» (44)
و آسمانهاى ظاهرى يا اجرام سپهرى، همه مظهر ذات اقدس اله هستند. اگر ظهورسماوات وارض و آنچه در اينهاستبه خداست پس ظهور خداوند و نور او به قدرى قوى است كههمه نظام كيهانى را روشن كرده است.
علت اين كه ديوار، پرده و مانند آن حجاب است، ضعيف بودن نور آفتاب است. اگر نورآفتاب آن قدرت و هنر را مىداشت كه درون و بيرون ديوار، پرده و در را روشن كند، هيچحجابى در جهان نبود; ولى ذات اقدس اله از آن جهت كه:
«هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن» (45)
است آغاز، انجام، ظاهر و باطن هر چيزى را روشن مىكند. از اين رو فرض ندارد كهچيزى جلو لقاى حق را بگيرد. همان گونه كه شيشه و آينه نمىتواند حجاب باشد، چيزى درموجودات زمينى و زمانى نمىتواند حجاب خدا باشد. چون خدا همه جا را روشن كرده ومىكند.
بنابراين، طبق بيان قرآن كريم كه:
«الله نور السموات والارض»
و بيان على(عليه السلام) كه:
«لاتحجبه السواتر» (46) :
هيچ ساتر و حجابى جلو نور خدا را نمىگيرد; زيرا در غير اين صورت متناهى مىشد،استنتاج مىشود كه هيچ ساتر و پرده و حجابى جلو ظهور خدا را نمىگيرد.
كورى باطن
ممكن استبپرسيد اگر خدا بىپرده جلوه كرده و چيزى حجاب خدا نيست پس چرا برخى خدارا با چشم دل مىبينند و برخى نمىبينند؟
پاسخ اين است كه برخى در واقع و بدون ترديد كور و كرند. كور نمىبيند نه اينكه نور بهاو نرسد بلكه كور به نور نمىرسد. اگر نزديكترين دوستان نابينا از سفر برگشته، دركنار او نشسته باشد، نابينا هنوز در سوز هجران او مىسوزد; زيرا نمىداند كه دوستشاز سفر برگشته و در كنار اوست. چون نمىبيند. طبق بيان نورانى اميرالمؤمنين (عليهالسلام) غرور و غفلت، پرده است و اين پرده، جلو شبكه ديد را مىگيرد و انسان را كور وكر مىكند. از اين رو در قرآن كريم آمده است:
«لا تعمى الابصار ولكن تعمى القلوب التى فى الصدور» (47) :
چشم ظاهرى اينها كور نيست، آنان چشمى كه در دل بايد داشته باشند ندارند. چون خدارا با چشم ظاهر نمىتوان ديد.
در بيان ديگرى از على (عليه السلام) آمده:
«لم يطلع العقول على تحديد صفته و لم يحجبها عن واجب معرفته» (48) :
گرچه عقل، توان ندارد كه به كنه ذات خدا راه يابد ولى از اصل معرفت و شهود خدامحجوب نيست; يعنى آن مقدار كه لازم است پردهاى در كار نيست.
زندگى كريمانه
از آنجا كه براى معرفتخدا حجابى نيست، حضرت على (عليه السلام) در جاى ديگرمىفرمايد:
«و اطلبوا اليه و استمنحوه فما قطعكم عنه حجاب و لا اغلق عنكم دونه باب» (49) :
بين خود و خدا حجاب و فاصلهاى نبينيد; بگوييد «يا الله» و از او عطا طلب كنيد وعزت بخواهيد. ممكن است ديگرى چيزى به شما بدهد ولى عطا با ذلت، همراه باشد; امااگر بدون واسطه چيزى را از خدا بگيريد، عزيزيد، تنها به اين فكر نباشيد كه خانه،نان، لباس و زندگى داشته باشيد; بلكه به اين فكر باشيد كه كريمانه زندگى كنيد.
در دعاى على (عليه السلام) مىخوانيم:
«اللهم صن وجهي باليسار و لا تبذل جاهي بالاقتار فاسترزق طالبي رزقك واستعطف شرار خلقك و ابتلي بحمد من اعطاني و افتتن بذم من منعني و انت من وراءذلك كله ولي الاعطاء و المنع» (50) :
خدايا! تمام نعمتها را تو دادهاى و تمام روزىخواران در كنار سفره انعام تونشستهاند:
«بر سر هر سفره بنشستم خدا رزاق بود»
اما بين من و خودت، دست ديگرى فاصله نباشد كه من از ديگرى بگيرمممنون اوباشم و اگر چيزى به من نداد گله كنم، در حالى كه همه نعمتها ازتوست. اگر بنده درك كندكه بين او و خدايش پرده و حجابى نيست،هممىكوشد گناه نكند چون خود را در محضر خدامىبيند و هم مىكوشد فقطاز او طلب كند. آنگاه خداوند، وسايل را فراهم مىكند و آنوسيلهاى كه پيامخدا را به ما مىرساند، به جاى اينكه ممنون او شويم ممنون ما مىشود!
اين زندگى كريمانه در صورتى ممكن است كه انسان بىپرده و حجاب به سر برد. على(عليه السلام) چون چنين بود، به خود اجازه داد به خدا عرض كند: خدايا! من آن چنانترا حمد مىكنم كه حمدم بىپرده به تو برسد و بين ثناى من و ذات تو چيزى حاجبنباشد:
«اللهم لك الحمد... حمدا يملا ما خلقت و يبلغ ما اردت، حمدا لا يحجب عنك و لا يقصردونك» (51) .
حمد، صفتحامد است و اگر صعود كند، براى آن است كه حامد بالا مىرود. وقتى گوهر ذات،صعود كند و بين خود و لقاى خود، حجابى نبيند، حمدش را تقديم ذات اقدس اله مىكند.انسان بايد نخستحجابهاى ظلمانى و آنگاه حجابهاى روحانى و نورانى را برطرفكند و برطرف نمودن حجابهاى ظلمانى همين است كه سالك گناه نكند و بد كسى را نخواهد، به فكر تحقير و به دام انداختن اين و آن كينهتوز نباشد.
حجابهاى نورى
سالك، آنگاه كه با خرق حجابهاى ظلمانى بالا آمد و منزه شد، بايد مواظب باشد، بهدام حجابهاى نورى نيفتد. اگر عالم شد، علم خود را نبيند و از مردم توقع نداشتهباشد. يكى از مشكلات ما آن است كه با آموختن چند جملهاى از مردم توقع احترامداريم و خود را از آنان بالاتر مىدانيم و همين سبب ناكامى و موجب سلبتوفيق ماست. اگر ديگران هم به حوزهها يا به دانشگاهها راه پيدا مىكردند مثل مايا بهتر از ما مىشدند و اگر توفيق الهى نصيبمان نمىشد، ما هم به حوزه يادانشگاه راه نمىيافتيم، همانند ديگران يا نازلتر از آنها مىشديم.
اگر ما از مردم توقع داشتيم كه به ما احترام بكنند، اين اولين لحظه حجابماست و از دل مردم هم فاصله مىگيريم و آنگاه حرف ما در دل آنان اثر ندارد.آنگاه خود علم و عدل حجاب نورى است و بايد اينها را هم برطرف كنيم. تا به مراحلقرب الهى برسيم. تازه اگر متقرب الى الله و متواضع شويم، مىفهميم كه اين تواضعهم براى ما حجاب نور است. اگر كسى افتخار كند كه من آدم خدمتگزار و متواضعىهستم، اين هم يك نحوه حجاب است. انسان تا به چيزى افتخار مىكند، محجوب است.
تا آنجا كه انسان خود را بىنياز مىپندارد، گرفتار است و تا آنجا كه بهدرگاه خدا متوسل شده و مىنالد موفق است. چون انسان در جبهه جهاد اكبر، تنها سلاحاشك دارد:
«و سلاحه البكاء» (52) .
با داشتن آن سلاح، انسان هم در رسيدن به مقام قرب، موفق است و هم اين قرب براىاو دوام دارد.
از اين بيان، معلوم مىشود كه چرا اين همه ضجهها و نالهها در مناجات ائمه(عليهم السلام) به ياد مانده است. چون انسان تا زنده است در جنگ است و نجات ازاين جبهه، بدون سلاح ممكن نيست; جنگجو بدون اسلحه شكست مىخورد و اگر سلاح در جهاداصغر «آهن» است، در جهاد اكبر «آه» است نه آهن و تفاوت اين دو سلاح به اندازهتفاوت جهاد اصغر و اكبر است.
حجابهاى متقابل
حجاب، دوطرفه است، يعنى اگر بدى، حجاب خوبى است، خوبى هم حجاب بدى است. اگر بدانبه انجام فضايل موفق نيستند، نيكان از انجام رذايل منزه هستند و همان گونهكه غرور و غفلت، حجاب موعظه است، پندشنوى و موعظهپذيرى هم حجاب «غره» و غفلت است. شمادر نماز تاثير و تاثر متقابل مىبينيد، يعنى همان طور كه:
«ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر» (53)
بايد گفت:
«ان الفحشاء و المنكر ينهيان عن الصلاة»
اگر نماز جلو زشتى را مىگيرد و نمازگزار، كار زشت نمىكند، انسان تبهكار همتوفيق اقامه نماز پيدا نمىكند. به عبارت ديگر هم نماز، حجاب بدى است و هم بدى،حجاب نماز است.
در بيانات نورانى اميرالمؤمنين (عليه السلام) آمده كه
«البطنة تحجب الفطنة» (54) :
پرخورى، جلو فطانت و هوشمندى را مىگيرد. كسى كه بيش از اندازه غذا مىخورد وپرخورى مى كند به طورى كه آروغش در كنار سفره به گوش ديگران مىرسد ! هرگز حكيم وفرزانه نخواهد شد; زيرا روح الهى، كه امانتخداست، مجبور مىشود اين بدن را ادارهو تمام وقتخود را صرف زباله روبى و جذب و دفع مواد زايد كند; مثل اين كه، شماحكيمى الهى يا استاد متخصصى را رفتگر شهر قرار بدهيد. وقت او صرف كارى كه در شاناو نيست مىشود و از كار اصلى باز مىماند. پس پرخورى، مانع هوشمندى است. عكس آن نيزدرست است كه بايد گفت:
«الفطنة تحجب البطنة»:
حكيم فرزانه پرخور نيست. اكثر بيماريهاى ما بيماريهاى گوارشى و ناشى ازپرخورى و بدخورى است، خيال مىكنيم هر چيزى را كه بر سر سفره نهادهاند يا هر چهاشتها داريم بايد بخوريم.
على (عليه السلام) مىفرمايد:
«احتجب عن الغضب بالحلم و غض عن الوهم بالفهم» (55) :
همان طور كه غضب، جلو حلم و بردبارى را مىگيرد و انسان عصبانى كمتر توفيقصبر و بردبارى پيدا مىكند، انسان حليم و بردبار هم كمتر عصبانى مىشود. اينهاحجابهاى متقابلند و همان گونه كه اگر كسى به مغالطههاى فكر مبتلا شود، به داموهم مىافتد; زيرا در مدار بسته «واهمه» زندگى مىكند و در فضاى سبز و باز «فاهمه»نيست. نيز اگر كسى در فضاى سبز و باز فاهمه باشد از خطر واهمه مصون است. پس فهمو وهم، حجابهاى علمى متقابل هستند.
حجاب خودى
عارف بزرگوار، مرحوم سيد حيدر آملى مىگويد: معلوم نيست راههاى مدرسه، پس ازپنجاه يا شصتسال به مقصد برسد اما راه تهذيب، يك روزه يا يك لحظه به مقصد مىرسد ولىهمتى مردانه طلب مىكند لذا گفتهاند:
«يك قدم بر خويشتن نه و آن دگر در كوى دوست».
يعنى راه نزديك است اما در همه موارد علمى و عملى كارهاى ما پسوند يا پيشوندشركآلودى به نام «من» دارد; مىگوييم فلان خدمتبشود ولى به نام من تمام شود،فلان كتاب نوشته شود ولى من بنويسم. اين بيمارى خودخواهى مبتلا به ماست وبايد درمان گردد.
امام باقر و امام كاظم (عليهما السلام) مىفرمايند: بين خدا و مخلوقاتش، هيچحجابى غير از خود خلق نيست:
«ليس بينه سبحانه و تعالى و بين خلقه حجاب غير خلقه» (56) .
سراينده اهل دلى با الهام از اين حديث گفته:
«تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز».
به اين ترتيب، حجاب كه قبلا سه ضلعى بود حال دو ضلعى شده، تا كنون حجاب را چنينتلقى مىكرديم كه در آن سه طرف يا سه ضلع بود: «حاجب»، «محجوب» و «محجوب عنه»; مانندديوارى كه ميان دو كس وجود داشته باشد و نيز در مسائل معنوى، اگر سالك صفت رذلىداشته و «لقاء الله» در كار باشد، آن صفت نمىگذارد كه اين شخص به آن لقاء الله برسد.حال معلوم شده كه اين صفت، در درون جان خود انسان هست، يعنى خودبينى حجاب است، پسبين ما و خداى ما يك چيز، حجاب است و آن خود ماييم; وگرنه چيز ديگرى در بين خلقو خالق نيست.
حكمت واقعى
گاهى ما مسائل تربيت و تزكيه روح را در حد بحثهاى اخلاقى خلاصه مىكنيم; در حالىكه همين مسائل اخلاقى اگر باز شود حكمت واقعى را به همراه دارد. خداوند، رسولاكرم صلى الله عليه و آله و سلم را به عنوان «معلم» معرفى مىكند و مىفرمايد:
«يعلمهم الكتاب و الحكمة و يزكيهم» (57) :
رسول گرامى صلى الله عليه و آله و سلم كتاب و حكمت را به امت اسلامى و جوامع بشرىمىآموزد.
نقل شده است كه شخصى به آن حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد: «علمني». به منياد بده; ولى نگفتبه من چه چيز ياد بده. حضرت صلى الله عليه و آله و سلم به او حكمتعملى آموخت و فرمود:
«عليك بالياس عما في ايدي الناس فانه الغنى الحاضر» (58)
مگر نمىخواهى توانگر بشوى؟ قناعت و قطع طمع، توانگرى است. ممكن استسرمايه دار،خود را «مستغنى» بپندارد ولى انسان قناعت پيشه «غنى» است كه بالاتر از «مستغنى»است. غنا بىنيازى است و استغنا يعنى اين كه انسان نيازمند باشد و چيزى كه نيازشرا برطرف كند داشته باشد. اگر كسى محتاج باشد ولى چيزى كه حاجت او را رفع كند،داشته باشد اين «استغناء» است; اما اگر كسى اصلا محتاج نباشد، بهتر است. غناوصف ذات اقدس اله است و مظاهر الهى، داراى غنا هستند.
آنگاه عرض كرد: بر تعليم بيفزا: «زدني يا رسول الله». حضرت رسول صلى الله عليه وآله و سلم فرمود:
«اياك و الطمع فانه الفقر الحاضر» (59)
طمع و آزمند بودن، فقر حاضر است. برخى انسانها از ترس فقر در آينده، هم اكنون بهاستقبال فقر مىروند! ممكن است وضع مالى آنان هم خوب باشد ولى چون زراندوز وآزمندند; مىگويند شايد در آينده محتاج بشويم.
اميرالمومنين على (عليه السلام) نيز مىفرمايد:
«الناس من خوف الذل متعجلوا الذل» (60) :
بعضى براى اين كه مبادا ذليل شوند، به استقبال ذلت مىروند! يعنى حكومت جابرانهطاغيان را مىپذيرند و تحتسلطه آنان قرار مىگيرند.
سپس عرض كرد:«زدني يا رسول الله».حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
«اذا هممتبامر تدبر آخره فان يك رشدا فاتبعه و ان يك غيا فدعه» (61) :
هر گاه خواستى كارى انجام دهى، در مورد هدف و پايان آن فكر كن كه چيست. اگرپايانش خير بود، آن را انجام بده و اگر گمراهى و بدى بود، آن را ترك كن. اينهاحكمتهايى است كه از معلم حكيم يعنى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسيده است. بااين بيان، روشن مىشود كه طهارت روح، اولا در بينش توحيدى جلوه مىكند و آنگاه درمسائل عملى، مانند امور مالى كه قرآن درباره آن مىفرمايد:
«خذ من اموالهم صدقة تطهرهم و تزكيهم بها» (62)
و گاهى در باب تيمم، وضو و غسل مىفرمايد: خدا مىخواهد شما را طاهر كند:
«يريد الله ليطهركم» (63)
و گاهى هم در مسائل آداب خانوادگى، اخلاق و مسائل اجتماعى مىفرمايد:
«و ان قيل لكم ارجعوا فارجعوا هو ازكى لكم» (64)
اگر بدون وقت قبلى به خانه كسى رفتيد و صاحبخانه گفت: فعلا از ملاقات با شمامعذورم، گله نكنيد و برگرديد. اين دستور براى تطهير جامعه است.
بنابراين، ملاحظه مىشود كه بسيارى از آيات قرآن براى تطهير فرد و جامعه است وقرآن، انسان را هم از آلودگيهاى ظاهرى، هم از آلودگيهاى اخلاقى و بالاتر ازهمه از آلودگيهاى مشاهده غير خدا پاك مىكند.
اركان زندگى انسان مهذب
رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، كه اسوه سالكان كوى نزاهت است، قبل از هركسى خود، متخلق به قرآن شد و آنگاه راهيان كوى تطهير و تزكيه را به اين اصل،رهبرى كرد. در جوامع روايى از برخى همسران پيامبر اكرمصلى الله عليه و آله وسلم نقل شده است كه خلق آن حضرت قرآن بود:
«و كان خلقه القرآن» (65)
و از آن جهت كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم، اسوه امت است:
«لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة» (66)
تلاش آن حضرت صلى الله عليه و آله و سلم در اين است كه سالكان كوى خود را متخلق بهقرآن كند.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در حديثى كه خطوط اصلى زندگى انسانىمهذب را ترسيم مىكند مىفرمايد:
«اربع من كن فيه كان في نور الله الاعظم»:
اگر اين چهار اصل اعتقادى و اخلاقى در يك انسان وارسته راه يابد، او در فضاى«نور اعظم» خدا زندگى مىكند و روشن است كه اگر كسى در فضاى نور اعظم خدا، زندگىكند، محيط زيست او روشن است. نه خود او تيره است، نه اطراف او و كسانى كه با اومربوطند در تيرگى به سر مىبرند. چنين شخصى نه تنها روشن استبلكه روشنگر جامعه ومصداق كامل
«و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس» (67)
است. اگر ما به اين امور، متخلق شويم، هنگامى كه مردم ما را ببينند به ياد خدامىافتند. گر چه ما با ديدن برخى انسانها به ياد خدا مىافتيم و اين، براى ماكمال است; ولى چرا ما چنين نباشيم كه مردم با ديدن ما به ياد خدا بيفتند كه آنكمال برتر است؟
آن اركان چهارگانه چنين است:
«من كانت عصمة امره شهادة ان لا اله الا الله و اني رسول الله، و من اذا اصابتهمصيبة قال انا لله و انا اليه راجعون و اذا اصاب خيرا قال الحمد لله ربالعالمين و اذا اصاب خطيئة قال استغفر الله و اتوب اليه» (68) .
ركن اول: اين كه شخص، در پناه توحيد و نبوت، زندگى كند و معصوم از گزند الحاد وآسيب شرك باشد. عصمتبر دو گونه است: عصمت اصطلاحى كه مخصوص انبيا و ائمه و مانندآنهاست و عصمت عام كه بهره مؤمنان ناب است. كسى كه در قلعه توحيد و نبوت به سرببرد، از خطر مهم، معصوم و محفوظ است. كلمه «لا اله الا الله» قلعه و حصن حصين خداست وموحد معتقد در اين قلعه امن به سر مىبرد. اگر نگهبان قلعهاى، خدا باشد، چه چيزىمىتواند به متحصن در آن آسيب برساند؟ اين ركن، به منزله زيربنا و سه ركن ديگرمبتنى بر اين اصل زيربنايى است.
ركن دوم: اين كه اگر رويداد ناگوارى متوجه او شود، متاثر نباشد بلكه كلمهاسترجاع را بر زبان آورد:
«الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا لله و انا اليه راجعون» (69)
و اجراى اين دستور، به اين معناست كه منطق آنان اين است كه مبدا و معاد همهاشيا، خداست. در محاورات وقتى مىگوييم: حرف فلان گروه اين است; يعنى منطقشاناين است، عقيده و منطق مؤمن بدون اختصاص به حال مصيبت، «استرجاع» است البتهاين منطق در حال مصيبت ظهور مىكند و مىگويد جا براى تاسف نيست; تاسف در ايننيست كه امانت را به صاحب اصيلش داديم، اگر افسوسى هست از جهل خود ماست كهچرا نشناخته بوديم كه اين شخص يا اين شىء، امانت است و به آن دل بسته بوديم.
ركن سوم: اين كه اگر كار خيرى از دست او نشئت گرفته يا نيت پاكى از قلب اوگذشته و قدم خيرى برداشته است آن كار خير علمى يا عملى را به خود اسناد ندهد ونگويد من كردم، بلكه بگويد: خدا را شكر كه توفيق آن علم يا عمل را به من ارزانىداشت. آنگاه انجام اين كار خير زمينه موفقيت او را فراهم مىكند و ديگر راهزناو نيست. چون او حمد خدا مىگويد نه حمد خود و ذات اقدس اله هم مىفرمايد: هر نعمتىبه شما رسيده است، از ناحيه خداست;
«و ما بكم من نعمة فمن الله» (70) .
اين اصل كلى، ايجاب مىكند كه انسان شكر «منعم» كند; نه شكر «متنعم». كسى كه ثناگوى خوداست، غافل است و به جاى اين كه ولى نعمت را بستايد، متنعم را ثنا مىكند.
ركن چهارم: انسان گاهى اشتباه مىكند و مانند انبيا و ائمه (عليهم السلام)معصوم نيست،. اما اگر مومن، اشتباهى مرتكب شود، فورا استغفار مىكند و
«استغفر الله ربي و اتوب اليه»
مىگويد. خلاصه آن كه سخن رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه مىفرمايد: عصمتامر و نگهدار حيات هر كس اعتقاد به توحيد و رسالت است، با تحليل عقلى كاملا قابلتبيين است، چون عقيده، حافظ معتقد است.
قضيه را از اين جهت، «عقد» مىنامند كه بين محمول و موضوع آن، پيوند و گره علمىبرقرار است. اگر محمول و موضوع با يكديگر، رابطه نداشته باشد، قضيه محقق نيست، بلكهمركب تقييدى غير تام است.
از سوى ديگر، يك عالم و متفكر، جان خود را به محصول آن قضيه، گره مىبندد و بهمطلبى كه علمى بودن آن مسلم است، معتقد مىشود. پس «عقد»، از آن قضيه و «اعتقاد»، آنگره خاصى است كه بين جان متفكر و نتيجه آن قضيه برقرار مىشود.
از سوى سوم، بين هستى و حيات انسان و بين عقيده، گره خاصى برقرار است كه اينپيوند، آثار اخلاقى را به همراه دارد و تهذيب و تزكيه، از اين عنصر سوم شروع مىشود; اگر كسى به امرى معتقد باشد، آن عقيده، او را به خود مىبندد و گره مىزند و رهانمىكند و به دست وسوسه ابليس، از درون و دسيسه گران، از بيرون نمىسپارد و هم ازاين رو كلمه
«لا اله الا الله»
قلعه است; قلعهاى كه در درون خود ماست و صيانت اعتقاد كه عنصر سوم است مانع هرگونه ذهول و غفلت است و چون غفلت نيست آسيب نخواهد بود زيرا منشا هر آفتى كه ازبيرون، دامنگير ما مىشود، غفلت درون ماست و اگر در درون ما قلعه اعتقاد و التفاتوجود داشته باشد آسيبى به ما نمىرسد، چون: «هر آن غافل زيد، غافل خورد تير».
در روايات،از امام صادق (عليهالسلام) آمده است كه هيچ پرندهاى در حال «ذكر»تيرنمىخورد وهرتيرى كه به هر پرنده درميدان شكار مىرسد در حال غفلت اوست (71) ! امثالاين روايات گذشته از جنبه علمى و اعتقادى، براى ما اثرى تربيتى دارند.
زى بندگى
ذات اقدس اله همواره براى انسان، دو امر را بازگو مىكند:
يكى اين كه انسان مىتواند در فضاى باز و مطلق، حركت كند و از ديدگاههاى وسيع،برخوردار باشد همه جا در سايه عنايتخدا حضور داشته باشد.
ديگر اين كه هرگز ظرف بندگى و حفاظ عبوديت را رها نكند; زيرا خارج شدن از قيدعبوديت همان و هلاكت همان!
براى روشن شدن اين دو مطلب، مثال محسوسى زده مىشود تا درك آن معقول را آسان كند،اگر كسى بخواهد در عمق اقيانوس بىكرانى غواصى كند يا در سينه باز و وسيع آفاقبگردد مىتواند; ولى به اين شرط كه حفاظ دريايى را در دريا و حفاظ آسمانى را درآسمان از تن دور نكند.اما اگر چنين غواصى وقتى به دريا رسيد لباس غواصى را ازتن به درآورد، به درآوردن همان و هلاكت و غرق شدن همان!
نيز اگر كسى بخواهد در فضا به يكى از كرات آسمانى، سفر كند، بايد آن لباس مخصوصفضايى را در بركند و به سلاح مناسب آن، مسلح باشد; وگرنه، به درآمدن از آن حفاظ همانو سقوط و هلاكت همان!
ذات اقدس خداوند، به انسان اين پروبال را داده كه در همه اسماى الهى سفر كند;دنيا، برزخ، قيامت و مواقف آن و بهشت و جهنم را خوب بشناسد و قبل از اين كه از ايندنيا رختبربندد تا حدودى از اسرار آن عالم، آگاه شود; چنانكه قرآن مىفرمايد:
«كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقين» (72) .
شما اگر «علم اليقين» داشته باشيد، قبل از اين كه بميريد، قيامت و جهنم رامىبينيد. بنابراين، راه شهود اسرار غيبى، باز است; اما اين راه آزاد و باز،لباس و حجاب خاص طلب مىكند.
اگر انسان بخواهد آزادانه در فضاى باز حركت كند، بايد به سلاح فضانوردان، مسلحباشد. انسان چه بخواهد راه انديشه حصولى را طى كند و چه بخواهد راه شهود را بپيمايدبايد عبد صالح خدا باشد. عبوديت و بندگى، حفاظ اين غواصى است و اگر لحظهاى از اينبندگى خارج شد و به ميل خود عمل كرد، خروج از زى بندگى همان و هلاكت در تيه جهالت وضلالت همان.
داعيه ربوبيت!
انسان، براى نيل به آن دنياى مطلق مىكوشد تا خود را از اين قيد به درآورد; ولىنمىداند رسيدن به فضاى اطلاق بايد از روزنه همين لباس مقيد باشد. شيطان به انساننيرنگ مىزند كه اين اطلاق با خروج از زى بندگى امكان پذير است و اين دسيسه اوست;اما بر اساس هدايت ذات اقدس اله، انسان مىتواند در فضاى باز و مطلق سفر كند ولىاولين و آخرين شرطش، پوشيدن جامه بندگى است.
شيطان در مورد حضرت آدم (عليه السلام) از همين راه، نفوذ كرد:
«قال يا ادم هل ادلك على شجرة الخلد و ملك لا يبلى» (73) .
او گفت: اى آدم: آيا مىخواهى تو را به ملك جاويدان و عالمى كه كهنگى در آنراه ندارد، راهنمايى كنم؟ البته اين خواسته، حق است و خدا هم انسان را در زىبندگى به چنين خواستهاى مىرساند ولى شيطان مىخواهد انسان را برهنه كند تا نهتنها به آن مطلق نرسد، بلكه از اين مقيد هم بيفتد.
براساس اين تحليل، هر گناهى كه انسان انجام مىدهد، مىخواهد از زى بندگى بيرونبرود و خواستخود را حاكم كند; يعنى، داعيه ربوبيت دارد و اصولا گناه يعنى داعيهخدايى داشتن. اين كه در قرآن كريم آمده است:
«ا فرايت من اتخذ الهه هواه» (74)
از همين حقيقت، حكايت مىكند; هيچ گناهى از هيچ گناهكارى، سرنمىزند مگر اين كه آنگناهكار مىخواهد ادعاى خدايى كند و بدى گناه، همين است. چون او مىخواهد با اينكار، از مرزى كه ذات اقدس اله براى او به عنوان «حد» الهى مشخص كرده، تعدى كند و راهاو باز باشد:
«بل يريد الانسان ليفجر امامه» (75)
و چنين كسى، بنده خدا نيست.
به همين جهت انسان، قبل از اين كه گناه كند با خدا در نبرد است. اگر چه اينتعبير، در قرآن درباره بعضى از گناهانى كه قبح آن بسيار زياد است، آمده; اما روحو باطن هر گناهى چنين است. ذات اقدس اله رباخوار را كه نظم اقتصادى جامعه را برهم مىزند چنين تحديد و تهديد مىكند:
«فان لم تفعلوا فاذنوا بحرب من الله و رسوله» (76)
اگر دست از ربا خوارى برنمىداريد، پس با خدا اعلام جنگ كنيد. رباخوار ادعاىخدايى مىكند; چون او مىگويد: به نظر من، اجاره دادن مال و پول، صحيح است; ولى خدامىفرمايد: پول، مانند مسكن نيست تا آن را اجاره دهيد، و اين اظهار راى در برابرخدا، جنگ با اوست.
كسانى هم كه امنيت جامعه را بر هم مىزنند، به جنگ با خدا و پيامبر دست مىزنند:
«انما جزاء الذين يحاربون الله و رسوله و يسعون فى الارض فسادا ان يقتلوا...» (77) .
سر اين كه اگر كسى گناه كند و آن را حلال شمارد براى هميشه در جهنم مخلد است و بخشودهنيست، اما اگر كسى گناه كند و آن را حرام بداند، اميد توبه و بخشش او هست، هميناست; زيرا استحلال كننده مستقيما رودرروى خدا ايستاده و مستكبرانه راى خود رابر وحى الهى مقدم مىدارد چنين شخصى كافر است.
ترجيح خواسته خدا
امام صادق (عليه السلام) از رسول گرامى صلى الله عليه و آله و سلم نقل مىكند كهذات اقدس اله فرمود:
«لا يوثر عبد هواي على هواه الا جعلت غناه في نفسه و كفيته همه و كففته ضيعته و ضمنتالسماوات و الارض رزقه و كنت له من وراء تجارة كل تاجر» (78) :
طبق اين حديث قدسى، ذات اقدس اله (جل جلاله) فرمود: به عزت و عظمتم سوگند، هيچ بندهاىخواسته مرا بر خواسته خود مقدم نمىدارد مگر اين كه پنج فضيلت را بهره اومىسازم:
اول: اين كه روح بىنيازى را در او زنده مىكنم و اين، نصيب هر كسى نمىشود. چنانكهديده مىشود برخى توانگران همه سخنانشان، بوى فقر مىدهد با اين كه امكانات مادىآنان به قدرى است كه اگر بقيه عمر را در گوشهاى بنشينند و كار نكنند نيز، نيازى ندارند،ولى با اين حال در عذاب تهىدستى گرفتارند.
ائمه (عليهم السلام) فرمودهاند: اگر كسى مسير صحيح اقتصاد را طى نكند، خداوند فقررا پيش دو چشم او مجسم مىكند (79) . او وقتى هنگام صبح از بستر برمىخيزد، صحنههراسناك فقر و گدايى را پيش چشمش مىبيند و بين محل زندگى و محل كار نيز آنچه مىبيندمنظره رعبآور فقر است و هنگامى كه به دفتر كار، وارد مىشود، در و ديوار مغازهاشتابلو گدايى است! هميشه در اين فكر است كه مبادا كالايى كه خريده شد، ارزان شوديا او سودى نبرد يا بر صفرهاى ارقام ثروتش افزوده نشود; ولى انسان پارسا، درهمه جا صحنه زيباى توانگرى را مىبيند.
خداوندى كه به اين همه مار و عقرب، حيوانات حلال و حرام گوشت دريا و صحرا وكافران روزى مىدهد، آيا انسان مؤمن را بىروزى مىگذارد؟ تحصيل هزينه زندگى ومبارزه با كسانى كه حق ديگران را غصب مىكنند، واجب و از دستورهاى اسلامى است;اما روح توانگرى داشتن، يك نوع فضيلت اخلاقى و نزاهت روح است.
دوم: او را از اندوه و غم مىرهانم.
سوم: نمىگذارم كالاى تجارى و زراعى او ضايع شود.
چهارم: آسمان و زمين را مسئول تكفل روزى او مىكنم.
پنجم: خودم پشتوانه همه مسائل اقتصادى او هستم. در كنار هر تجارتى، لطف من اورا همراهى مىكند و نمىگذارم حيثيت او آسيب ببيند.
بهبود رابطه با خدا
اميرالمؤمنين (عليه السلام) مىفرمايد:
«من اصلح ما بينه و بين الله، اصلح الله سبحانه و تعالى ما بينه و بين الناس» (80) .
حديث قدسى اول راجع به مسائل اقتصادى، مشكلات مالى و امور داخلى بود و اين حديثنورانى، ناظر به مسائل اجتماعى است; كسى كه در جامعه مشكلى دارد و مىخواهدرابطه بين او و ديگران بهبود يابد، بايد رابطه بين خود و خداى خود را نيكو ومستحكم كند. چون زمام دلهاى مردم به دستخداست و شرط نيكو شدن روابط بين او وديگران، نيكو ساختن رابطه بين خود و خداست. راهى كه ما را به اين هدف والامىرساند، «تفكر» است.
معصومين (عليهم السلام) فرمودهاند:
«تفكر ساعة خير من قيام ليلة» (81)
يك لحظه فكر كردن از بسيارى از عبادتهاى بىفكر بالاتر است: اگر عبادت بافكرباشد، به مراتب از فكر تنها بالاتر است و اگر عبادت بىفكر باشد، فكر، خودشبهترين عبادت است و انسان را به عبادتها مىرساند.
اهل بيت عصمت (عليهم السلام) آيين فكر كردن را نيز به ما آموخته و گفتهاند:تفكر اين است كه مثلا انسان به سرزمين يا خانههاى ويران شده برسد و بگويد:
«اين ساكنوك؟ اين بانوك؟» (82)
بنيانگذاران و ساكنان تو كجايند؟ اين فكر، انسان را متنبه مىكند و اين مثالاست; وگرنه خانههاى آباد هم از نسلى به نسلى و از دستى به دست ديگر منتقل مىشود.اگر چه خانههاى ويران، پيام گوياترى دارند وگرنه هر چه از مسير ديدگانانسان مىگذرد، عامل پند و نصيحت است.
همان گونه كه حضرت امام كاظم (عليه السلام) در جواب هارون فرمود:
«ما من شيء تراه عينك الا و فيه موعظة» (83) :
هر چه از مسير چشم تو مىگذرد، واعظ است و اندرز مىدهد. تفكر يك لحظه، اين نقش رادارد كه انسان را بيدار و هشيار مىكند.
حسن ظن به خدا
اميدوار و خوش گمان به خداوند، پس از لغزيدن و اشتباه اميد عفو و بخشش داردو بااين اميد از خواب برمىخيزد. جملهاى كه در دعاى نورانى كميل آمده:
«ما هكذا الظن بك و لا المعروف من فضلك»
در دنيا هم جا دارد و اختصاصىبه آخرت ندارد. حسن ظن به خدا اين است كه انسان،با «كريم»، «ستار» و «غفار» روبروست. در اين صورت، سعى مىكند كه به جنگ كريم نرود واگر اشتباهى مرتكب شد، از جامه كرامت كريم، مددى بگيرد و خود را با آنبپوشاند وبه اين ترتيب، اين حسن ظن، مايه نجات انسان است. در قيامت اگركسى را كه دردنيا پرده دين را ندريد و با اعتراف به حرمت گناه، گناه كرد و گفت:
«ربنا غلبت علينا شقوتنا» (84)
بخواهند به دوزخ ببرند، عرض مىكند:
«ما هكذا الظن بك»:
خدايا، گمانم اين نبود كه مشمول گذشتشما نشوم، ندامىرسد: پس گمانت چه بود؟ عرضمىكند: گمان من اين بود كه من با ستار، كريم، غفار، حنان و منان روبرويم; نه باقهار. آنگاه دستور مىرسد كه او را عفو كنيد.
ولى اگر در دنيا اين عقيده حاصل نباشد، در آخرت اين مطلب هرگز به زبان كسىجارى نخواهد شد. انسان بايد در دنيا به اين معنا معتقد و سيرت و سنت او با ايناعتقاد، آميخته باشد تا در آخرت بتواند چنين سخنى را بگويد. چون هيچ كس در آن روز، بدون اذن خدا حرف نمىزند و حرف آن روز هم جز حق و صدق، چيزى ديگر نخواهد بود.
بنابراين، اگر كسى با خدا سخنى گفت و عرض كرد:
«ما هكذا الظن بك و لا المعروف من فضلك».
معلوم مىشود عمرى را در دنيا با همين سنتحسنه گذرانده كه در آن روز به او اجازهچنين درخواستى را مىدهند. البته اين طور نيست كه خدا همگان را ببخشد; بلكه:
«يغفر لمن يشاء» (85) :
هر كسى را خودش مصلحتبداند مىبخشد و چون حكيم علىالاطلاق است، خواست او بر اساسحكمت است، و از آسيب مشيت جزافى و اراده گزافى مصون است.
قضا و شفا
قرآن گاهى رابطه رهبران الهى با جامعه را، رابطه قاضى آزاده با جامعه مىداند ورابطه وحى با جامعه را رابطه قانون عدل و قضا با جامعه تلقى و گاهى آن را بهصورت دارو و شفا تبيين مىكند:
«انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اريك الله» (86)
يعنى ما اين كتاب را نازل كردهايم تا تو كه قاضى آزاده هستى، بر اساس قسط و عدل،حكم كنى و قانون هم، كه قرآن كريم است، قانون آزاد است و آن را حق به تو ارائه دادهاست;
«لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه» (87)
سپس به جامعه اسلامى و انسانى نيز، گوشزد مىكند:
«ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة منامرهم» (88) .
وقتى قانونى آزاد از خطا، خبط و جهالتبود، و قاضى، از بند رشوه و مانند آن آزادباشد و بر اساس قانون عدل، داورى كند، نه زن مسلمان حق اعتراض دارد و نه مرد باايمان; كه اين خود نوعى تبيين قرآنى است.
تبيين ديگر، به صورت دارو و شفاست; جامعه بيمار را داروى شفا بخش، درمان مىكند;ولى تشريح داروى شفا بخش، تشخيص بيمارى بيماران و كيفيت مصرف اين دارو، بر عهدهپزشكى حاذق است. در قرآن كريم، از وحى به عنوان «شفاء» ياد شده است:
«و ننزل من القران ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين و لا يزيد الظالمين الا خسارا» (89)
يعنى ما براى مردم دارويى شفا بخش فرستادهايم.
در نهجالبلاغه، اميرالمؤمنين (صلوات الله و سلامه عليه) از پيغمبر اكرم صلىالله عليه و آله و سلم چنين تعبير مىكند:
«طبيب دوار بطبه قد احكم مراهمه و احمى مواسمه» (90)
يعنى وجود مبارك پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم، طبيبى است كه با داشتن همهمبانى طب در مراحل گوناگون، گردش مىكند و در جاى مرهم، مرهم مىنهد و در جاىاعمال شدت، با شدت برخورد دارد و آنجا كه داغ كردن ضرورت دارد داغ مىكند:
درشتى و نرمى به هم در، به است
چو فاصد كه جراح و مرهم نه است
پس قرآن گاهى از خود، تعبير به شفا و گاهى تعبير به قانون قضا مىكند و دين ازپيغمبر، گاهى به عنوان قاضى و گاهى به عنوان طبيب، ياد مىكند.
از گناه نيز، كه گاهى به عنوان «شعله» و گاهى به عنوان «سم» و گاهى به عنوان «چرك»،ياد مىشود. كار طبيب ومسئول بهداشت آن است كه هم محيط را آلوده نكرده، به بهداشتتوجه داشته باشد و هم پيشگيرى كند و براى بيمار، داروى شفا بخشى تجويز كند; چنان كهكار قاضى، اين است كه بكوشد جامعه، تن به فساد ندهد و اگر فسادى در جامعه رخنه كرد،حق مظلوم را از ظالم بگيرد.
در بيانات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، آمده است:
«لن تقدس امة لا يؤخذ للضعيف فيها حقه من القوي غير متتعتع» (91)
يعنى هيچ امتى مقدس و منزه نيست مگر اين كه ضعيف، بتواند حق خود را در آن جامعه ازظالم بدون لكنت و ترس بگيرد. همان طور كه طبيب، وظيفه بهداشتى ، پزشكى و درمانى وقاضى، وظيفه تامين امنيت جامعه را دارد، قبل از حكم و قضا بايد راهنمايى كند و بعد ازآن نيز، وظيفه اجراى حد بر عهده اوست، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، نيزهم جنبه طبى دارد، كه پزشك دوار است، و هم جنبه قضايى; و قرآن كريم منافع ياد شده را بهعنوان فوايد بحث اخلاق ذكر مىكند كه اگر كسى بداند گناه، آتش و سم است هرگز حاضرنيستبسوزد و خود را مسموم كند.
سم دو گونه است: سمى كه در گياهان، حيوانات و بدن انسان اثر مىگذارد و آن رامىتوان با زبانهاى گوناگون، تبيين كرد و سمى كه كارى به بدن ندارد و حتىممكن استبدن را فربه كند ولى جان را مسموم مىسازد و آن، افعال و اوصاف انساناست كه پس از افعال پيدا مىشود; افعال از آن جهت كه فعل اختيارى است، بخشى عناويناعتبارى را به همراه دارد كه مجموعه آن حركات، زير پوشش عنوانى اعتبارى مانند:ظلم و عدل، قسط و جور، خيانت و امانت، رشوه گيرى و هديهپذيرى و... قرار دارند، اگر اينافعال و حركتها در مسير مستقيم نباشد عناوين ياد شده سوء مانند ظلم، جور،يانتبر آنها منطبق است; و اگر در مسير اصلى خود باشد، عناوين ياد شده حسن، مانندعدل، امانت، احسان و... بر آن مجموعه حركات، منطبق است.
رسالت وحى در تهذيب نفس
كار مهمى كه وحى كرده اين است كه دنيا، نفس و سود و زيان روح را به خوبى به ماشناسانده و از اين واقعيت، پرده برداشته و گناه را شعله و سم معرفى كرده و معلوم استكه نمىشود با آتش و سم، بازى كرد. از اين رو ذات اقدس خداوند كمال روح را درتزكيه آن مىداند:
«قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها» (92)
«قد افلح من تزكى و ذكر اسم ربه فصلى» (93)
و از سوى ديگر مىفرمايد:
«ان احسنتم احسنتم لانفسكم و ان اساتم فلها» (94) :
اگر كار خير كرديد، به سود خودتان و اگر بد كرديد، آن هم از آن شماست; زيرا عمل ازحوزه وجودى عامل، بيرون نيست.
قرآن بر چند مطلب، تكيه مىكند: يكى اين كه عمل خير، به ظاهر امرى اعتبارى است; اماباطن و درون آن، روح و ريحان است; همان طور كه از اين طرف، دفاع و پرهيز را به ماآموخته، از آن طرف نيز، جاذبه و كشش و كوشش را در ما زنده كرده و همان طور كه از يكسو فرمود: گناه، شعله و سم است و با سم و آتش، بازى نكنيد، از سوى ديگر هم فرمود ثواب،روح و ريحان است و شما جانتان را با روح و ريحان و گلهاى معطر فضايل اخلاقىمعطر كنيد; و يا ظاهر فلان كار، ايثار و احسان و باطنش
«جنات تجرى من تحتها الانهار» (95)
يا ظاهر فلان كار، نماز و روزه و باطنش
«انهار من عسل مصفى»
يا ظاهر فلان كار، جهاد و حج و باطنش
«انهار من ماء غير اسن»
و
«و انهار من خمر لذة للشاربين» (96)
است.
بيان اين حقايق، از غير انبيا ساخته نيست; گرچه اجمال يا خطوط كلى آن را عقلمىفهمد; ولى پرده بردارى تفصيلى از روى همه اين عناوين، تنها مقدور وحى است كهعدهاى را از راه تشويق به فضيلت و عدهاى را از راه تحذير از رذايل، نجات دهد.البته اوحدى از انسانها كه در سير و سلوك و طى مقامات عرفانى، از شاگردانانبياى الهى (عليهم السلام) به شمار مىروند، سم و آتشى دارند و روح و ريحانى درانتظارشان است و هجران محبوب و فراق لقاى حق، براى آنان شعله و سم است كه:
«هبني صبرت على حر نارك فكيف اصبر عن النظر الى كرامتك؟» (97)
براى آنان سم و شعله مصداق ديگرى دارد; آنان در عين حال كه داراى
«جنات تجرى من تحتها الانهار»
هستند شوق
«فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى» (98)
آنان را مجذوب مرحلهاى والا كرده است.
تيرگى چشم جان
بدترين دشمن براى ما نفس است. اگر از مسئله تهذيب روح و تزكيه نفس كه بهترين هدفدر فرهنگ قرآن كريم است غفلت نكنيم، هرگز جانمان را مسموم نمىكنيم; ولى ما كهامامان و پيغمبر (عليهم السلام) هستند، ما را كه مولى عليه آنان هستيم از خطرگناه با خبر كرده و به ما فرمودهاند گناه چرك است:
«كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون» (99)
و كم كم به صورت حجابى ممتد مىشود و انسان گنهكار، جايى را نمىبيند.
از نظر قرآن كريم سراسر عالم، به قدرى زيباست كه خدا از آن به عنوان
«احسن تقويم» (100)
در باره انسان، يا
«الذى احسن كل شىء خلقه» (101)
در مورد مخلوقات، ياد كرده است; ولى كور، جهان را تيره مىبيند; مثلا، اگر كسىعينك سبز، بر چشم بنهد، همه قلمرو ديد او سبز و اگر عينك زرد بر آن بگذارد، منطقه ديد اوزرد و اگر عينك آبى بر آن نهد، منطقه ديد او آبى است. اگر انسان، چشم جان خود راتيره كند، جز تاريكى، چيزى را نمىبيند. ضجهها و نالههاى اهل معنا و اشكهايى كهمىريزند، براى شستشوى همان غبار است. از اين رو در دعاى كميل آمده است:
«و سلاحه البكاء» (102)
يعنى اسلحه انسان مؤمن، گريه است; زيرا براى هر چيز وسايلى لازم است و براى غبارروبى صحنه تيره آيينه هم سلاح لازم است. و سلاح آن شوينده ويژهاى است; آيينه دل رابايد با اشك شب و روز، شستشو و تطهير كرد.
نقش سازنده تهذيب روح
اولين نقش سازنده تهذيب روح، اين است كه توان تشكيل مدينه فاضله را دارد و هرانسانى مىكوشد در فضاى مدينه فاضله به سر برد; اما مدينه فاضله نه مانند بارانىاست كه از بالا ببارد و نه مثل آب چشمه يا چاهى است كه از درون زمين، بجوشد بلكهآن را انسان مهذب مىسازد و تهذيب جان انسان هم، در پرتو تعاليم اخلاقىانبياست. از اين رو انبيا (عليهم السلام) قبل از طرح مسائل سياسى، نظامى،اقتصادى و ساير شئون زندگى جمعى، به تهذيب روح و اخلاق، اشاره كردهاند. جامعهاىاهل سعادت است كه از تهذيب روح بهرهمند باشد و جامعه يا ملتى سقوط مىكند كه از اينبارقه الهى محروم گردد.
راه مبارزه با تهاجم فرهنگى
اكنون كه سخن از تهاجم فرهنگى است، اساسى ترين راه مبارزهاش تطهير روح وتهذيب اخلاق و ساختن مدينه فاضله است; همان طور كه اقدامهاى سياسى نظامى و مانندآن توان تهاجم به نظام اسلامى را نداشت و عقب نشينى كرد، گرچه شهادت، جانبازى، آزادگى، مفقوديت و گمنامى را به همراه داشت; در جهاد اكبر نيز همه اينها حضوردارد; ولى بزرگتر از آنچه در جهاد اصغر مطرح است. بنابراين، جز تهذيب روح، كهنتيجه و ثمره جهاد اكبر است، چيزى نخواهد توانست جلو تهاجم فرهنگى را بگيردو توجيه تبهكارى به بهانه تهاجم بيگانگان، نه در مكتب وحى و نه در محضر عقل،قابل قبول نيست و تنها راه مبارزه با آن، آشنايى با نفس و آفات و رذايل آن ازيك سو و تحصيل فضايل و كمالات اخلاقى از سوى ديگر است و اين كه بدانيم ميدانجنگ و قلمرو نبرد تا كجاست و سلاحهايى كه عامل پيروزى در صحنه جهاد اكبر استچيست تا انسان آن سلاحها را فراهم كند.
تهذيب روح در قرآن و سنت
انبيا (عليهم السلام) كوشيدند، هم با سنت و سيرت خود، مسئله تهذيب روح را ارائهدهند و هم با نقل سنت و سيرت آموزنده مردان صالح و سالك آن راه، دستيابى به مدينهفاضله را گوشزد كنند; و قرآن كريم، گذشته از اين كه سنت و سيرت انبيا و اوليا ومردان صالح را طرح مىكند، قصص امتهاى مترقى و منحط و سبب ترقى و روش امت مترقى و نيزعلت انحطاط ملتهاى فرومايه را هم گوشزد مىكند.
كمتر آيهاى در قرآن تلاوت مىشود كه در صدر يا وسط يا ذيل آن، مسئله تقوا و اخلاق،بازگو نشود. در بيانات نورانى اميرالمؤمنين على (عليه السلام) آمده است:
«التقى رئيس الاخلاق» (103) :
ريشه، ساقه و ثمره هر فضيلتخلقى، تقواست; يعنى بعضى از مراحل تقوا ريشه، بعضى ازمراحلش ساقه و تنه، بعضى از مراحلش شاخه و بخشى از مراحلش هم ميوه است. قرآن كريم،اهميت مدينه فاضله را تنها در سايه نزاهت روح افراد آن مدينه مىداند; زيرا مدينه فاضلهرا انسانهاى آزاده مىسازند; و انسان در بند، توان ساختن جامعه مدنى را نخواهدداشت. به همين جهت قرآن، رقيت و حريت را وسيله بسيارى از مسائل اخلاقى مىشمارد ورقيت را نتيجه فرومايگى افراد مىداند.
انسان برده و انسان آزاد
در اين زمينه قرآن كريم اصل
«كل امرىء بما كسب رهين» (104)
و
«كل نفس بما كسبت رهينة»
را ارائه مىدهد; انسان بدهكار، گرو و وثيقه مىسپارد. نوع انسانها آزاد نيستند;بلكه در بند وثيقهاند و خودشان با سوء اختيار خود، دست و بال خود را بستهاند، توانحركت ندارند و از يك موجود جامد ساكن ايستا توقع ترقى نيست. تنها يك گروه
«اصحاب اليمين» (105)
آزاد و آزاده هستند; البته اين آيات، مخصوص قيامت نيست كه در قيامت، يك عدهآزاد و يك عده برده باشند. بلكه در آن جا اين حقايق، ظهور مىكند; نه اين كه حدوث پيداكند.
در دنيا انسان يا آزاد است و يا برده; و اين بردگى يا حريت در قيامت، ظهورمىكند; اگر كسى خود را به وسيله رذايل اخلاقى در «غل جامعه» بند كرده باشد، اين غلاخلاقى در قيامتبه صورت
«خذوه فغلوه ثم الجحيم صلوه» (106)
ظهور مىكند; و اگر كسى خود را آزاد كرده باشد، در قيامت، اين آزادگى به صورتعبور از صراط
«كالبرق الخاطف» (107)
جلوه مىكند. مهم آن است كه انسان در دنيا يا برده استيا آزاد و معيار بردگى ومحور آزادگى را هم قرآن، يمن فضيلت و شوم رذيلت، ذكر مىكند; اخلاق ميمون، مايهآزادگى و رذايل مشئوم، مايه بردگى است.
كسى كه در داد و ستد بدهكار مىشود و مورد اطمينان نيست، وثيقه مىسپارد; اينوثيقه براى آن است كه مديون، دينش را ادا كند. وقتى تاديه كرد، فك رهن خواهد شد، يعنىآن گرو، آزاد مىشود. البته در مسائل مالى و اقتصادى، اگر كسى مالى به ديگرىبدهكار باشد، خانه يا فرش خويش را به او گرو مىسپارد; ولى در مسائل اخلاقى اگركسى با جهان آفرين داد و ستد كند و به او بدهكارشود يعنى حق نظام و نظام آفرينراتاديه نكند، بايد وثيقه بسپارد و وثيقه او متاع مادى نيست; زيرا در رابطهاىكه خلق با خالق خود دارد، مسائل اعتبارى مانند ملكيتخانه و يا فرش، نقشى ندارد; دادو ستدهاى اعتبارى، دين و رهن اعتبارى را به دنبال دارد و فك رهن هماعتبارى خواهد بود; ولى داد و ستد حقيقى، دين و رهن حقيقى را در بر دارد و فك رهنشهم حقيقى است; ولى چون الفاظ براى ارواح معانى، و نه براى مصاديق و خصوصيتهاىمادى، وضع شده، استعمال واژههاى داد و ستد، اشتراء، بيع و بيعت، دين، رهن، و فك رهن،هم در مسائل اعتبارى و هم در مسائل حقيقى، حقيقى است.
داد و ستد ذات خدا با انسان
ذات اقدس خداوند با انسانها معامله و داد و ستد كرده انسان، بايع و خدا مشترى شدهو اين بيعت را به عنوان «بيع» ياد كرده است:
«ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله» (108)
بيعت كردن يعنى بيع كردن و اين بيع به صورت
«ان الله اشترى من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة» (109)
ظهور كرده و انسان در اين داد و ستد كالاى جان خود را به خدا مىفروشد. گرچه مسئلهمالى امرى اعتبارى است; ولى فروش جان، امرى حقيقى است و وقتى انسان جان رامىفروشد ثمنى به نام بهشت را هنگامى دريافت مىكند كه به عقد بيع و بيعتش وفا كند. واگر او جان و شئون نفسانى خود را به خداوند فروخت، چون هر بندهاى اين چنين است هرگونه تصرفى كه بخواهد در جان و جسم خود بدون اذن خدا انجام دهد غصب مىشود; آنهمغصب حقيقى نه اعتبارى; زيرا غصب در مسائل اعتبارى و مسائل حقيقى به يكمعنا نيست;اگر چه جامع واقعى دارند. پس هرگونه تصرفى در روح و شئون آن كه مرضى خدا نباشد غصباست. انسان غاصب، بدهكار است و بايد وثيقه بسپارد و خدا وثيقهاى را جز جان، قبولنمىكند:
«كل نفس بما كسبت رهينة»
وروشن است كه وقتى جان آدمى، در بند شود آزاد نيست، تنها يك گروه، آزادند:
«الا اصحاب اليمين» (110) :
كسانى كه با ميمنت، كار مىكنند. اگر انسان متوسط بودند از رذايل گناه آزادند، واگر از اوحدى انسانها بودند، «زهرچه رنگ تعلق پذيرد» و از اين بالاتر، ز هر چه رنگتعين پذيرد، آزادند كه البته اين مقام منيع، نصيب اولياو انبيا خواهد بود
چنانكه در حديث معروف تثليث، حضرت اميرالمؤمنين (عليهالسلام) مىفرمايد:
عدهاى خدا را، محبانه و عاشقانه عبادت مىكنند:
«ان قوما عبدوا الله رغبة فتلك عبادة التجار و ان قوما عبدوا الله رهبة فتلكعبادة العبيد و ان قوما عبدوا الله شكرا فتلك عبادة الاحرار» (111) :
اين آزاد مردان نه تنها از رذايل بلكهاز آنچه كه پيش ديگران، فضيلت محسوب مىشوداز باب
«حسنات الابرار سيئات المقربين» (112)
هم آزادند; و ساختن مدينه فاضله به دست انسانهاى آزاد و آزاده ممكن است.
ظاهرى پالوده و باطنى آلوده
گاهى انسان در فضايى به ظاهر زيبا، زندگى مىكند; اما درون اين فضا راافراد سيه دل، پر كردهاند، مانند نظام سرمايهدارى غرب كه به ظاهر، زيباست اما جزفساد و ظلم، چيزى از آن نظام مشهود نيست: نه در داخله خود، با عاطفه رفتار مىكند ونه نسبتبه خارج از محدوده خود با قسط و عدل. اينها همان «خضراء الدمن» هستند كه دربيانات نورانى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمده است:
«اياكم و خضراء الدمن» (113)
يعنى، از گل زيبايى كه در مزبلهها مىرويد پرهيز كنيد; عرض شد: منظور چيست؟ فرمود:دخترى زيبا كه در خانوادهاى بىايمان، تربيتشده باشد. اين خانواده بر اثرنداشتن فضايل اخلاقى مزبله است، و آن دختر كه در چنين خانوادهاى رشد كرده گلى استكه در مزبله روييده است. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم تنها يك نمونه از«خضراء الدمن» را بيان كرده و گرنه، نمونههاى فراوانى دارد; نظام به ظاهرفريبا و زيباى غرب نيز، «خضراء الدمن» است، يعنى ساختمانها، شهر و وضع زندگى آنها،زيبا و سرسبز است; اما رذايل اخلاقى و تيرگيهاى درونى اينها، «دمن» و مزبله است.
آلودگى درونى
قرآن كريم، درون انسان آلوده را مشخص كرده در اينباره مىفرمايد: اگر كارگزارىبه حقوق حلالش نسازد و رشوه بگيرد، مانند كسى است كه در درون خود، «كنيف» و چاهبدبويى حفر كرده باشد و رشوهدهنده، مثل آن است كه در چاه بدبويى، دلوى بيندازد ومقدارى لجن از آن استخراج كند:
«و تدلوا بها الى الحكام» (114)
به رشوه دهنده فرمود: تو وقتى رشوه دادى و مرتشى حقى را باطل و يا باطلى را حق و يانوبت كسى را تضييع كرد، مثل آن است كه دلوى در جان كارگزار انداخته، لجن درآورده باشى و در نهان و نهاد مرتشى هم جز لجن، چيز ديگرى نيست.
اگر كسى با اين وضع، آشنا بشود كه مدينه فاضله را مردان آزاده مىسازند و مردانآزاده در پرتو اخلاق، ساخته مىشوند، هرگز حاضر نمىشود در درون خود، چاه بد بو حفر كندو با درون لجنى زندگى كند و ديگران هم حاضر نيستند «ادلاء» كنند، يعنى دلوى را در كنيفبدبوى او انداخته مشتى لجن از او استنباط و استخراج كنند. انبيا اين خطر راپيش بينى كرده، گفتند: به فكر زرق و برق ظاهر فريب نظامهاى الحادى نباشيد. زيرااينها گلهاى زيبايى هستند كه در مزبلهها روييدهاند. نشانهاش طرز فكر و برخورد اينجامعه به ظاهر زيبا و فريبا با كشورهاى جهان سوم است.
سازنده مدينه فاضله
بهترين راهى كه انبيا (عليهم السلام) براى ساختار جامعه مدنى انتخابكردهاند اين است كه انسان را در مقاطع گوناگون، فاضل به بار آورند، فقطانسانهاى فاضل هستند كه جامعه و مدينه فاضله را مىسازند و هرگز مهندس و يا معمارنمىتواند مدينه فاضله بسازد. مهندس يا معمار، معيارى ارزشى طلب مىكند كه به استنادآن خانه خوب بسازد، و مانند باغبانى است كه براى او فرق نمىكند «خضراء» و گلهاىزيبا را در مزبله بكارد و يا در غير آن; دين در عين حال كه به همه علوم سودمند بهامىدهد و با چشم تكريم به آنها مىنگرد، معيار ارزشى بهرهورى از دانشها را اولارائه مىكند و در مرحله بعد، اصول و اسلوب فنى را محترم مىشمارد و آن زير بناى اولىرا انسانهاى آزاده مىداند و خطر تجاوز از حد و تعدى از وظيفه را گوشزد و راهدرمان را هم مشخص مىكند.
هوس مدارى و حاكميت فساد
در قرآن كريم، به منظور ارائه خطر، آيات فراوانى وجود دارد مانند:
«و لو اتبع الحق اهواءهم لفسدت السموات و الارض و من فيهن» (115) :
اگر حق و حقيقت، تابع هوس هوس مداران باشد (در بخش توحيد، تابع عقايد ملحدان اعتقادىباشد و رب را واحد نداند و به «ارباب متفرقون» (116) رضا بدهد، در مسائل اخلاقى، تابعرذيلت مدارها و در مسائل عبادى و احوال شخصى، تابع افراد هوس باز باشد) نظامكيهانى به هم مىخورد; اگر مسائل قانونى و حقوقى، تابع هوس اينها باشد، نه تنهازمين فاسد مىشود، بلكه فساد به آسمانها هم سرايت مىكند و اگر روزى بشر بر اثرپيشرفت علم، توانست در آسمانها هم كارى انجام دهد و در منظومههاى شمسى نيروپياده كرده و زندگى كند، آنجا هم مثل زمين فاسد خواهد شد.
قرآن در بخشى ديگر مىفرمايد:
«ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس» (117)
يعنى، تبهكاران نه تنها خشكيها را به تباهى كشيدهاند بلكه درياها را هم آلودهكردهاند. چنانكه در جنگ خليج فارس دريا هم آلوده شد و انسان معاصر با داشتن قانونمحيط سالم و زيست در اثر نداشتن اخلاق نه در خشكى به سلامت زيست و نه در دريا ازسلامتبهره برد.
ذات اقدس خداوند، اين فساد را هم گوشزد كرده،باز مىفرمايد:
«و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض» (118) :
اگر نيروهاى الهى در جامعه زندگى نكنند، تبهكاران همه زمين را تباه مىكنند. و درجاى ديگر مىفرمايد:
«و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيهااسم الله كثيرا» (119)
يعنى، اگر به وسيله مردان فداكار و نستوه الهى، جلو تهاجم و تجاوز متجاوزانگرفته نشود، مراكز مذهب ويران مىشود; اين چهار آيه، نشان مىدهد كه اگر افرادجامعه از رذيلت آزاد نشوند، هرگز توان تشكيل مدينه فاضله را نخواهند داشت و انبيا كهيكى از اهداف اصيل آنها تامين و تاسيس مدينه فاضله است، در كمال دقتبررسىكردهاند كه اين هدف سامى، جز با انسان شناسى و تهذيب روح و اخلاق، ميسر نيست.
نخستين كار انبيا
از اين رو نخستين كارى كه انبيا كردند اين بود كه انسانها را بهقيقتخودشان آشنا كرده، گمشده خودشان را به خودشان نشان دادند و فرمودند: وقتىخودتان را فراموش كردهايد، «خضراء الدمن» مىشويد و نمىدانيد در كجا بروييد; شمااز رويش خود لذت مىبريد اما از منبع رويش خبر نداريد و اولين تاثير سوء را خود آنگل مزبله مىپذيرد; زيرا گل در نظام زنده حيات از نوعى درك، شامه و ذائقه بر خورداراست. بلكه در ديد دقيق اهل معرفت، همه موجودات، سميع و بصيرند و اگر سميع و بصير بودند، از حواس چشايى، شامه و لامسه نيز برخوردارخواهند بود; ولى سمع و بصر، خصيصهاىدارد كه در قرآن كريم و سنت معصومين (عليهمالسلام) بيشتر مورد توجه است و يكى ازاوصاف الهى، مسئله سمع و بصر است پس اولين بوى بد را خود همين گل ياسى كه اززباله دان روييده استشمام مىكند; گرچه معطر است ولى از ريشه آلوده خود متاثرتراز ديگران است.
احساس بوى بد گناه
آن كس كه ريشه بدى دارد، اولين آسيب را خود احساس مىكند. مگر اين كه بر اثر سكرطبيعت، مسموم و بر اثر لذت جوانى، مقام، پست و رياست مزكومباشد و زكام، شامهاو را بسته باشد; اما زكام امرى عارضى و زوالپذير است. اگر بدن، عرق آلود بودو انسان مدتى با بدن آلوده زندگى كرد بالاخره روزى شامهاش باز مىشود و اولينكسى كه بوى بد عرق بدن، را استشمام مىكند، خود اوست.
نيز كسى كه به اخلاق آلوده مبتلا مىشود، اولين بوى بد گناه را خود استشماممىكند. رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند:
«تعطروا بالاستغفار لا تفضحنكم روائح الذنوب» (120) :
خودتان را با استغفار و توبه معطر كنيد، تا بوى بد گناه شما را رسوا نكند!
انسان ابتدا پيش خود و سپس پيش ديگران خجالت مىكشد. باطن گناه، آبروى انسان رامىبرد و بسيار بدبوست. دهان بدبو يا لباس بدبو با شستشوى ظاهرى پاكيزه مىشود;اما اگر جان، بدبو شد راهى براى ترميم آن وجود ندارد.
از اين رو انبيا پيش از هر چيز سعى كردند ياد خدا را در دلها زنده كنند، ياد خدا برهر چيز، حتى بر ياد خود انسان هم، مقدم است; زيرا خدا به ما از خود ما هم نزديكتراست; گرچه بحسب ظاهر در سير صعود انسان، ابتدا خود و سپس خدا را مىشناسد:
«من عرف نفسه فقد عرف ربه» (121)
ولى وقتى مسير خود را تحليل كند، مىبيند معنا اين نيست كه اگر كسى خود را بشناسد،خدا را مىشناسد; بلكه اين است كه اگر كسى خود را بشناسد، معلوم مىشود قبلا خداى خودرا شناخته، چون متن حديث «... يعرف ربه» نيست، گويا فرموده: «من عرف نفسه فقد عرفربه سابقا على معرفة نفسه» زيرا خدا بر ما مقدم و به ما از خود ما هم نزديكتر است.
حجاب معرفت نفس
بنابر آنچه گفته شد كه ما قبل از خودشناسى خدا را شناختهايم، اگر خدا را فراموشكنيم، اين فراموشى، حجاب معرفت نفس مىشود و نمىگذارد كسى خود را هم بشناسد. ازاين رو قرآن كريم در سوره «مجادله» سخنى دارد كه بازدهاش را در سوره «حشر» بيانمىكند; در سوره مجادله مىفرمايد:
«استحوذ عليهم الشيطان فانسيهم ذكر الله» (122)
وقتى شيطان بر يك فرد يا گروهى مسلط شود، اولين كارش اين است كه انسان را خلعسلاح كرده او را از ياد خدا غافل مىكند. وقتى انسان از ياد خدا غافل شد آنگاه
«فانسيهم انفسهم» (123)
تحقق پيدا مىكند; به اين معنا كه خدا هم آنها را از ياد خودشان مىبرد.
در روز عاشورا وقتى وجود مبارك امام سجاد (سلام الله عليه) به حضرت سيدالشهداء (صلوات الله وسلامه عليه) عرض كرد: كار شما با اين قوم به كجا كشيد;حضرت در جواب، همين آيه را قرائت فرمودند كه شيطان بر اينها مسلط شده و ياد خدا رااز دلهايشان برده است; وقتى ياد خدا از دلهايشان بيرون برود، آنان خود رانمىشناسند و وقتى خود را نشناسند، نتيجه اين مىشود كه مدينه فاضله به امامت اماممعصوم را هم به رسميت نمىشناسند.
از آنچه گذشت چند اصل را نتيجه مىگيريم:
اصل اول: انبيا (عليهم السلام) براى تاسيس مدينه فاضله آمدهاند.
اصل دوم: مدينه فاضله گرچه شرايط و اركان بيشمارى دارد ولى اولين شرط ومهمترين اصل آن، وجود انسانهاى آزاد و آزاده است.
اصل سوم: انسانها در سايه تهذيب اخلاق، آزاد مىشوند. و اگر كسى تن به تباهىدهد هستى خود را براى ابد ساقط كرده و خود را به بند كشيده است و ديگر هيچ چيز حتىآتش جهنم نمىتواند آن بند را باز كند; زيرا آتش گرچه قدرت دارد آهن را نرم كند،ولى اگر آهنى آتشين بود يعنى، خود آتش به صورت آهن در آمد، ديگر چه چيز مىتواندآن را ذوب كند؟ چنانكه هر آتشى مىتواند درخت را بسوزاند، ولى اگر درختى آتشينبود چه چيز آن را مىسوزاند؟
در قرآن كريم آمده است كه ما درختى آتشين داريم:
«انها شجرة تخرج فى اصل الجحيم» (124)
درخت جهنم، با آتش، رشد و تغذيه مىكند نه آب! درختى كه ريشه، تنه و شاخهاش از آتش وميوهاش هم آتش است. آهنى كه در دست و پاى تبهكاران است، آهنى آتشين است كه آتشجهنم هم آن را نرم نمىكند و انسان تبهكار همواره در آن غل، به سر مىبرد، چون خودشبا سوء اختيار، اين كار را كرده است.
همان طور كه انسان مىتواند با وجود همان خواستههاى نفسانى، دست و بال شيطانرا با همه قدرتهاى تحريكى كه دارد به بند بكشد چنان كه فرشتگان رحمت در ماه رمضانشياطين را به غل مىكشند و در حقيقتبا دست رحمت، پاى غضب و با دست اطاعت، پاى تمرد رامىبندند، انسان نيز مىتواند با دست عقل، پاى جهل و با دست اطاعت، پاى معصيت و با دستتوحيد، پاى الحاد را ببندد و چون توحيد، اطاعت و فضيلت، بالاتر از الحاد و معصيتو رذيلت است و به همان دليل گفتهاند: بهشت، هشت درجه و جهنم، هفت درجه دارد و نيز بههمان دليل گفتهاند:
«يا من سبقت رحمته غضبه» (125)
انسان فضيلت مدار، اين توان را دارد كه دست ارباب رذيلت را آن چنان ببندد كهتوان باز كردن را نداشته باشند، آنگاه انسان، راحت مىشود. پس اين راه مقدور است.
نقش اخلاق در نجات فرد و جامعه
اخلاق، نه تنها در نجات جامعه ومسائل اجتماعى، نقش دارد بلكه در نجات فرد ومطالب فردى نيز سهم مؤثرى ايفا مىكند; زيرا اخلاق، تنها براى ايجاد يك مدينه فاضله، شهر و يا كشور متمدن و با فرهنگ نيست; انسان خواه در جامعه زندگى كند، خواه درزاويهاى به سر ببرد نيازمند به اخلاق است. البته اگر جامعهاى وجود داشته باشد وكسى بخواهد عمدا از جامعه جدا بشود، هرگز در آشنايى با فن اخلاق و عمل به قوانيناخلاقى، موفق نخواهد بود; زيرا يكى از برجستهترين و مهمترين وظيفههاى اخلاقىانسان، رها نكردن جامعه و در متن آن به سر بردن است، چون شكوفايى فضايل انسانىدر سايه داد و ستدهاى جمعى است و اخلاق مانند احكام در همه حالات وجود دارد; اگرچه مهمترين بخش آن در جامعه جلوه مىكند.
نياز بشر به اخلاق، مانند نياز وى به نبوت و وحى است; همان طور كه هر فردى نيازمندبه وحى است، خواه در جامعه زندگى كند و خواه زندگى فردى داشته باشد و هيچ فردىنمىتواند در جهانبينى، اخلاق و يا اعمال مستقلا به سر ببرد و به فكر خود بسنده كندو از همين رو اولين انسان روى زمين خود پيغمبر بود، در مسائل اخلاقى نيز چنيناست، يعنى، اولين انسان هم ناچار استبا دستور اخلاقى آشنا باشد و به آن عمل كند.
اين كه مسئله نبوت را از آن جهت كه بشر مدنى بالطبع است و جمعى زندگى مىكند، طرحمىكنند و در روايات ما هم به آن استدلال شده است، بدين معنا نيست كه نبوت تنهابراى جامعه است; زيرا نبوت براى رهبرى انسان است، جمعى باشد يا فردى و درروايات هم به هر دو بخش از ادله اشاره و استدلال شده است: يك بخش، بخش جامع و فراگيراست و آن دليل نبوت براى جامعه است چون فراگيرتر و مهمتر از مطلب فردى است;بخش ديگر ادله نياز انسان به راهنماست; خواه اولين انسان و خواه انسانى باشدكه در جامعه، زندگى مىكند و يا انسانى كه بعد از تاسيس جامعه، باز زندگى فردىدارد.
موضوع مسئله اخلاق و نيز موضوع مسئله نياز به نبوت، «انسان» است و نه خصوص جامعه.در حقيقت، اخلاق براى تهذيب انسان است; نه تهذيب خصوص جامعه. البته موضوع بعضىاز مسائل، مدينه و جامعه است; مثلا، موضوع جامعه شناسى، با شعب گوناگونى كه دارد،جامعه است و اگر جامعه نباشد خواه وجود نداشته باشد يا در صدد ايجادش بر نيايندمسئله جامعه شناسى، مدينه فاضله و مانند آنها موضوع ندارد; ولى موضوع بعضى از مسائل ،مانند نياز به وحى، تهذيب روح، اخلاق و مانند آنها خود انسان است، نه جامعه.
انسان، مانند درخت نيست; فرضا مانند درخت هم باشد، لازم است اصولى را بداند ورعايت كند، مثل اين كه چگونه تغذيه، رشد و توليد كند. او مانند حيوان هم نيست; مثلحيوان هم بود، نيازمند به علوم دامپزشكى بود. در عين حال، انسان هم جنبه گياهى،هم جنبه حيوانى و ملكى و هم جنبه فرشتهاى و ملكوتى دارد و قهرا براى تدبير اينجهات، نيازمند به قانون است و از آن جا كه هر كدام از اينها هم حقوق و اخلاق رادر بر دارد، انجام هر كدام از اين مواد حقوقى يا اخلاقى، مسائل حقوقى و مطالباخلاقى را به دنبال دارد.
اهميت اخلاق از نظر قرآن و عترت
قرآن كريم به مسئله اخلاق، چنان بها مىدهد كه آن را جزو اهداف اصيل نبوت عاممىشمارد و زندگى انسانها را در سايه اخلاق، زندگى سعادتمند مىشمرد و انسانى راكه متخلق به اخلاق الهى نيست، خاسر و سرمايه باخته مىداند. خداوند در سوره «عصر»قسم ياد مىكند كه نوع انسانها به استثناى گروه خاص در خسارتند:
«و العصر ان الانسان لفى خسر...».
از اين رو در قيامتسرمايه باختگان، از شدت افسوس، هر دو دستخود را به دندانمىگزند!:
«و يوم يعض الظالم على يديه يقول يا ليتنى اتخذت مع الرسول سبيلا» (126) .
در دنيا كسى كه ضرر مىكند و پشيمان مىشود، از ناراحتى انگشتسبابه را مىگزد ودر ادبيات عرب «سبابه متندم» معروف است ولى در قيامت، انسان خسارت ديده، ازشدت پشيمانى هر دو دستخود را مىگزد; زيرا در دنيا همه سرمايهها را باخته و درقيامت، هم راهى براى تحصيل سرمايه و يا كسب و كار نيست.
انسانى كه در دنيا ورشكستشود و سرمايه را ببازد، مىتواند از درآمد كارگرىسادهاى، خود را تامين كند; ولى اگر انسان در قيامت، ورشكستشود، چارهاى جز فقر ومذلت ندارد و كسى هم نيست كه به نياز اين فقير، در آن روز پاسخ بدهد:
«لا بيع فيه و لا خلة و لا شفاعة» (127) .
پس، اهميت و عظمت اخلاق و تهذيب روح، به آن جهت است كه انسان متخلق و مهذب سودهميشگى مىبرد:
«يرجون تجارة لن تبور» (128)
و شخص آلوده، خسارت ابدى مىبيند.
عترت طاهرين نيز بيش از هر چيز در باره اخلاق سخن گفتهاند و مهمترين بحث اخلاقىرا هم اميرالمؤمنين (عليه افضل صلوات المصلين) در خطبه تقوائيهاى كه براى«همام» ايراد كردند فرمودهند:
«... فالمتقون فيها هم اهل الفضائل منطقهم الصواب»
اولين فضيلتى كه حضرت براى مردان با تقوا ياد مىكند اين است كه: منطق و فكركردن آنان صائب است. سپس مىفرمايد:
«ملبسهم الاقتصاد»
كه بر همان ركن اول و دوم سوره «عصر» منطبق مىشود. البته منطق، تنها حرف زدننيست
«منطقهم الصواب»
يعنى، شيوه عملى، روش، گفتار و نوشتار آنان صواب و درست است; زيرا انديشه آنانصائب است.
آنگاه بعد از چند جمله، كه عظمت روح متخلقان و متقيان را ذكر مىكند، مىفرمايد:
«عظم الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم» (129)
يعنى، تنها چيزى كه در ديدگاه و جان آنان، بزرگ جلوه مىكند خداست و غير خدا هرچه هستكوچك است; مگر چيزى كه مانند رسالت، ولايت، وحى و شريعت صبغه الهى داشته باشد;زيرا مردان با تقوا به شعاير الهى با ديد تكريم نگاه مىكنند:
«و من يعظم شعائر الله فانها من تقوى القلوب» (130) .
در عبارت: «فصغر ما دونه فى اعينهم» «دون» به معناى «سوى» است و «مادون» يعنى«ماسوى» يعنى، هرچه كه صبغه الهى ندارد، پيش اينها حقير است. و اين جمله، با آيه كريمهتعظيم شعائر هماهنگ است.
پىنوشتها:
1. نهج البلاغه، نامه 68.
2. سوره جاثيه، آيات 3-4.
3. سوره ذاريات، آيه 21.
4. سوره آل عمران، آيه 190.
5. سوره حديد، آيه 20.
6. بحار،ج 105،ص 16; «ففعل ذلك فوسع عليه الرزق»(مستدرك الوسائل،ج 1،ص 300).
7. سوره مطففين، آيات 1-3.
8. سوره شورى، آيه 27.
9. سوره روم، آيه 41.
10. سوره علق، آيه 6-7.
11. سوره انعام، آيه 125.
12. سوره مدثر، آيه 5.
13. سوره هود، آيه 114.
14. سوره فرقان، آيه 70.
15. سوره مائده، آيه 6.
16. سوره هود، آيه 6.
17. همان، آيه 56.
18. سوره زمر، آيه 21.
19. سوره فصلت، آيه 12.
20. سوره اسراء، آيه 44.
21. سوره بقره، آيه 30.
22. سوره نمل، آيات 23-24.
23. همان، آيه 25.
24. سوره بقره، آيه 30.
25. همان، آيه 31.
26. سوره احزاب، آيه 33.
27. محاسن برقى، ج 1، ص 79، ح 45; همان گونه كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم در بسيارى از صحنههاى تاريخى حضور بدنى نداشت: «وما كنتبجانب الغربي»(قصص،44); «وما كنتبجانب الطور»(قصص،46); «ما كنت ثاويا فى اهل مدين»(قصص،45) ولى خداىسبحان با وحى آن حضرت را آشنا مىكرد: «ذلك من انباء الغيب نوحيهاليك»(آلعمران،44); حضرت امام سجاد و ساير معصومان (عليهم السلام) نيزنگارانى بهمكتب نرفتهاند كه علومشان محدود به زمان و مكان نيست و نمىتوان گفتامامسجاد(عليهالسلام) موساى كليم را نديده پس چگونه از او سخنى نقل مىكند.
28. سوره بقره، آيه 115.
29. سوره حديد، آيه 4.
30. «سئل ابو يزيد (رحمة الله عليه) عن الاسم الاعظم فقال: اروني الاصغر حتى اريكمالاعظم، اسماء الله كلها عظيمة...» (شرح اربعين، ص73).
31. شرح اربعين، ص 104.
32. نهج البلاغه، خطبه 189.
33. سوره ذاريات، آيه 22.
34. سوره اعراف، آيه 40.
35. سوره طه، آيه 7.
36. سوره احزاب، آيه 53.
37. سوره فصلت، آيه 5.
38. سوره اسراء، آيه 45.
39. سوره مطففين، آيه 15.
40. از فقرات دعاى ابوحمزه ثمالى.
41. نهج البلاغه، حكمت 282.
42. سوره نور، آيه 35.
43. سوره فصلت، آيه 12.
44. سوره ذاريات، آيه 22.
45. سوره حديد، آيه 3.
46. نهج البلاغه، خطبه 152.
47. سوره حج، آيه 46.
48. نهج البلاغه، خطبه 49.
49. همان، خطبه 195.
50. همان، خطبه 225.
51. نهجالبلاغه، خطبه 160.
52. از فقرات دعاى كميل.
53. سوره عنكبوت، آيه 45.
54. شرح غرر الحكم، ج 1، ص 172.
55. شرح غررالحكم، ج 2، ص 199.
56. بحار، ج 3، ص 327، ح 27.
57. سوره بقره، آيه 129.
58. محاسن برقى، ج 1، ص 80، ح 46.
59. همان.
60. شرح غرر الحكم، ج 2، ص 156.
61. محاسن برقى، ج 1، ص 80، ح 46.
62. سوره توبه، آيه 103.
63. سوره مائده، آيه 6.
64. سوره نور، آيه 28.
65. محجة البيضاء، ج 4، ص 120.
66. سوره احزاب، آيه 21.
67. سوره انعام، آيه 122.
68. بحار، ج 74، ص 134.
69. سوره بقره، آيه 156.
70. سوره نحل، آيه 53.
71. «ما من طير يصاد في بر ولا بحر ولا يصاد شيء من الوحوش الا...»(بحار، ج 61 ص 24).
72. سوره تكاثر، آيات 5 7.
73. سوره طه، آيه 120.
74. سوره جاثيه، آيه 23.
75. سوره قيامت، آيه 5.
76. سوره بقره، آيه 279.
77. سوره مائده، آيه 33.
78. بحار، ج 67، ص 75.
79. «من اصبح وامسى والاخرةاكبر همه،جعل الله الغنى فى قلبه و...»(همان،ج 70،ص104).
80. همان، ج 79، ص 197.
81. كافى، ج 2، ص 54، باب التفكر، ح 2.
82. كافى، ج 2، ص 54، باب التفكر، ح 2.
83. بحار، ج 68، ص 324.
84. سوره مؤمنون، آيه 106.
85. سوره مائده، آيه 18.
86. سوره نساء، آيه 105.
87. سوره فصلت، آيه 42.
88. سوره احزاب، آيه 36.
89. سوره اسراء، آيه 82.
90. نهج البلاغه، خطبه 108.
91. «فاني سمعت رسول اللهصلى الله عليه و آله و سلم يقول في غير موطن: «لن تقدس...»(نهجالبلاغه، نامه 53).
92. سوره شمس، آيات 9 10.
93. سوره اعلى، آيات 14 15.
94. سوره اسراء، آيه 7.
95. سوره بقره، آيه 25.
96. سوره محمد صلى الله عليه و آله و سلم، آيه 15.
97. از فقرات دعاى كميل.
98. سوره فجر، آيات 29 30.
99. سوره مطففين، آيه 14.
100. سوره تين، آيه 4.
101. سوره سجده، آيه 7.
102. از فقرات دعاى كميل.
103. نهج البلاغه، حكمت 410.
104. سوره طور، آيه 21.
105. سوره مدثر، آيات 38 39.
106. سوره حاقه، آيات 30 31.
107. بحار، ج 8، ص 67، ح 8.
108. سوره فتح، آيه 10.
109. سوره توبه، آيه 111.
110. سوره مدثر، آيات 38 39.
111. نهج البلاغه، حكمت 237.
112. بحار، ج 25، ص 205، قسمت «بيان».
113. بحار، ج 100، ص 232.
114. سوره بقره، آيه 188. «ادلى» يعنى دلو را در چاه انداخت.
115. سوره مؤمنون، آيه 71.
116. سوره يوسف، آيه 39.
117. سوره روم، آيه 41.
118. سوره بقره، آيه 251.
119. سوره حج، آيه 40.
120. بحار، ج 7، ص 278.
121. شرح غرر الحكم، ج 5، ص 194.
122. سوره مجادله، آيه 19.
123. سوره حشر، آيه 19.
124. سوره صافات، آيه 64.
125. بحار، ج 91، ص 386، ح 3.
126. سوره فرقان، آيه 27.
127. سوره بقره، آيه 254.
128. سوره فاطر، آيه 29.
129. نهج البلاغه، خطبه 193.
130. سوره حج، آيه 32.
![]() | ![]() | ![]() |