![]() | ![]() | ![]() |
فصل پنجم: شناخت اراده، ميل و اختيار
از مسائلى كه در تحقيق علم اخلاق، نقش دارد شناخت مسئله «اراده»، «ميل» و «اختيار» است.راى مرحوم علامه طباطبايى (رضوان الله عليه) نخست اين بود كه اراده، به علم به«بايد» برمىگردد; يعنى وقتى انسان نياز خود را احساس كرد و براى رفع اين نياز،كار معينى را تشخيص داد و انجام آن كار را به حال خود سودمند و لازم دانست، حكممىكند و مىگويد: «بايد اين كار را انجام بدهم». بنابراين، اراده همان «علم بهبايدها»ست.
ولى ايشان در بحثهاى ديگر، از اين نظر برگشتند; چون روشن شد كه اراده از سنخ علمنيست، بلكه مانند اخلاص، نيت و عزم، از سنخ عمل و از شئون عقل عملى است; چنانكه احساس،تخيل، توهم، تعقل و... زير پوشش عقل نظرى و ادراك قرار دارند; زيرا ما در خود اين دو حالرا جداى از هم مىيابيم گرچه احيانا ملازم هم هستند كه با يك شان مىفهميم وبا شان ديگر، گرايش پيدا مىكنيم و آنچه مربوط به گرايش و عمل است، جزء شئون عقل عملىو آنچه مربوط به درك و بينش است، جزو عقل نظرى به شمار مىآيد (1) و قهرا اراده و مانند آنجزو عقل عملى محسوب مىشود. چنانچه حكم به «بايد» از نفس هم نشات بگيرد، اراده بهدنبال آن حكم و بعد از علم به «بايد» ظهور مىكند.
فرق بين اراده و ميل
كشش و تلاشى كه نفس براى انجام كارى از خود نشان مىدهد، هم ميل و هم اراده است;ولى با دقت مىبينيم چارهاى جز تفكيك بين اراده و ميل نيست; گرچه اراده،مراتبى دارد كه يكى از مراتب نازله آن ميل محسوب مىشود و ميل نيز مراتبى داردكه بعضى از مراتب عاليه آن را اراده مىگويند; ولى بايد ديد مرزى كه اين دو از همجدا مىشوند كجاست و فرق آنها چيست؟
مرحوم صدرالمتالهين بر اين باور است كه مرز جدايى انسان از حيوان، ارادهو ميل است; زيرا انسان متحرك بالارادة، ولى حيوان، متحرك بالميل است. ايشان درفلسفه نظرى و عملى، چند ابتكار ارائه كردهاند:
1 ديگران مىگفتند حيوان «جنس سافل» و انسان «نوع الانواع» و «نوعاخير» است;اما وى بر اساس حركت جوهرى به اين نتيجه رسيد كه حيوان، «جنس متوسط» است وانسان هم «نوع اخير» نيست; بلكه «نوع متوسط» و نيز جنس سافلاست و تحت آن انواعىوجود دارد كه ممكن است آن انواع هم داراى انواع گوناگونى باشد و در هر حال براساس حركت جوهرى، انسان نوع الانواع و نوع اخير نيست.
2 اهل منطق در تعريف حيوان مىگويند: حيوان، «جوهر نامى حساس متحرك بالاراده» استولى ايشان مىگويد: حيوان «متحرك بالميل» است; نه «بالاراده» و فرق ميل و ارادهاين است كه اگر نيروى كشش و جاذبه و تلاش و كوشش، تحت رهبرى وهم، شهوت و غضبتنظيم شود، ميل ناميده مىشود و موجودى كه در حد وهم مىانديشد و بر اساس وهم كارمىكند، متحرك بالميل است نه بالاراده; ولى اگر اين تلاش و كوشش و جذب را عقل عملىبه عهده بگيرد نه وهم، اراده نام دارد و موجودى كه با رهبرى عقل، تلاش و كوشش مىكندمتحرك بالاراده است.
همان طور كه در حكمت نظرى فرق بين متخيله و متفكره را چنين بيان كردهاند كه اگراين قوه متصرفه زير پوشش واهمه كار كند، متخيله نام دارد و اگر زير پوشش عاقلهتلاش كند، متفكره ناميده مىشود; و اين، صرف نام گذارى نيستبلكه جهتيابى، كار،حسن و قبح، سود و زيان و حق و باطل كار اينها فرق مىكند و به همان معيار، نيروى تلاشو كوششى كه در انسان هست و به جنبه عملى او بر مىگردد نه جنبه نظرى اگر تحت تدبيرواهمه تنظيم شود، ميل و اگر تحت تدبير عاقله، اداره شود، اراده ناميده مىشود.
البته قرآن كريم با اين كه در باره تبهكاران مىفرمايد: «اولئك كالانعام بلهم اضل» (2) و براى آنان جز ميل، چيز ديگرى قايل نيست; با اين حال، اراده به معناىاعمرا كه شامل درجات ضعيف «ميل» هم مىشود در باره آنان به كار مىبرد: «فاعرض عن منتولى عن ذكرنا ولم يرد الا الحيوة الدنيا × ذلك مبلغهم من العلم» (3) : اعراض كناز كسى كه جز دنيا چيزى اراده نمىكند; زيرا دانشش تا به همين جا رسيده و جز به زرقو برق فريباى دنيا راهى نيافته است. بنابراين، انسان چيزى را اراده مىكند كهبفهمد و چيزى مانند آخرت را كه نمىفهمد اراده نمىكند.
اما عدهاى كه بينش آنان وسيعتر است و آنان هم دنيا و هم آخرت را مىفهمند، آخرترا طلب مىكنند، چنانكه ذات اقدس اله از زبان نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقلمىكند كه آن حضرت به همسرانش طبق وحى فرمود: «ان كنتن تردن الحيوة الدنياوزينتها فتعالين امتعكن واسرحكن سراحا جميلا × وان كنتن تردن الله ورسولهوالدار الاخرة فان الله اعد للمحسنات منكن اجرا عظيما» (4) يعنى، هر يك از شما دنيارا اراده كردهايد، بياييد تا شما را به خوبى و خوشى طلاق دهم و هر كدام كه خدا،پيامبر و آخرت را اراده كردهايد، آنگاه با همين زندگى ساده مىسازيد و خداوندبراى اهل احسان و نيك از شما پاداش بزرگى آماده كرده است. پس گرچه اراده و ميلمراتبى دارند اما مرز دقيقى كه اراده در آن حد، از ميل جدا مىشود، اين است كهاراده را عقل و ميل را وهم، رهبرى مىكند.
مراتب جاذبه و دافعه
جذب و دفع در نوع موجودات هست اما هرچه موجود، كاملتر باشد جذب و دفع در آن،رقيقتر مىشود و نام لطيفترى مىگيرد، چنانكه قبلا به آن اشاره شد كه خاك بايد موادمخصوص را جذب كند و از موانع مخصوص بپرهيزد تا معدن طلا يامس يا... شود. همين جذب و دفعدر گياهان هم هست; اگر گياهى بخواهد رشد كند، هر مادهاى را نمىتواند جذب كند; بلكهماده مناسب خود را بايد جذب كند و به همين جهت پرورش مىيابد.
جذب و دفع در سطحى بالاتر از سطح گياهان يعنى در سطح حيوان و انسان هم هست; امادر حيوانات به صورت شهوت و غضب ظهور مىكند و در انسانها به عنوان اراده وكراهتيا عداوت و محبت ناميده مىشود; و اگر از همه اين مراحل گذشت و رقيق شد،«تولى» و «تبرى» نام مىگيرد; يعنى، همان جاذبه وقتى تحت تربيت عقل و وحى رقيقشود، تولى، و همان دافعه وقتى تحت تدبير عقل و وحى قرار گيرد، تبرى و جزء اركانفروع دين مىشود و بدين گونه بين انسان و همه موجوداتى كه جذب و دفع دارندتمايز حاصل مىشود.
انسان و اختيار
در حكمت متعاليه، حيوان، «متحرك بالميل» و انسان، «متحرك بالاراده » است و سر ايننامگذارى هم آن است كه اگر حس و خيال، نيروى گرايش را رهبرى كند، «ميل» و اگر عقل ووحى آن را هدايت كنند، «اراده» مىشود; اما ريشه اين سخن در گفتههاى فارابى ديدهمىشود. جناب ابونصر فارابى كه از بزرگترين حكماى اسلامى و ازربيتيافتگان مكتب قرآن و عترت (عليهم السلام) استبين اراده و اختيار; فرقگذاشته است; درحالى كه در حكمت متعاليه، بين ميل و اراده فرق گذاشته شده ولىجامع هر دو يكى است و اين فرق صرفا امتيازى اصطلاحى است. البته بين اراده واختيار ذاتى و فعلى فرق است ولى در قرآن كريم هم اراده و هم اختيار به خدااسناد داده شده است، مثل اين كه مىفرمايد: «يريد الله بكم اليسر» (5) ، «انما امره اذااراد شيئا ان يقول له كن فيكون» (6) ، «وربك يخلق ما يشاء ويختار ما كان لهم الخيرة» (7) .پس خدا هم با تعبير «مريد» و هم «مختار» در قرآن معرفى شده است.
بر اساس سخن جناب فارابى چون انسان هم داراى حس و خيال و هم داراى عقل است،كارهاى او بر دو گونه است: اگر انسان با مبدا حسى و خيالى حركت كند، متحركبالاراده و اگر با مبدا عقلى، تلاش و كوشش كند، متحرك بالاختيار است; ولىحيوانات چون فاقد عقلند و انديشههاى آنها را حس و تخيل و وهم، اداره مىكند، قهرامتحرك بالاراده هستند و شايد تعريف معروف: «حساس متحرك بالاراده» كه در بارهحيوان گفته مىشود، ناشى از بيانات قدما باشد.
در هر صورت در اين بخش; بين انسان و حيوان فرقى نيست; زيرا انسان هم از آن جهتكه چهرهاى از حيوانيت را داراست فاقد مبدا حسى و خيالى و وهمى نيست و براساس حس، خيال و وهم نيز حركت مىكند; ولى امتياز انسان از حيوان در آن است كهوى مبدا عقلى و نطقى هم دارد و گاهى مىتواند با انديشههاى عاقلانه و حكيمانه خودبه سمتى گرايش يا از سويى گريز داشته باشد كه «تولى» و «تبرى» نام دارند و دوفعل از افعال اختيارى انسان است. پس انسان هم مىتواند فاعل بالارده و هممىتواند فاعل بالاختيار باشد; ولى حيوان، فاعل بالاختيار نيست.
تثليث انسان از نظر اخلاقى
بعضى از افراد در عين حال كه ظاهرا انسانند، فقط متحرك بالارادهاند و برخى هممتحرك بالاراده و هم متحرك بالاختيار و بعضى، كه اوحدى از انسانها به شمارمىآيند، فقط متحرك بالاختيارند و اصلا بالاراده حركت نمىكنند.
تفاوت اين سه صنف را مىشود بر همان تثليثى كه در سوره «واقعه» و نيز در حديثنورانى اميرالمؤمنين على (عليه السلام) آمده تطبيق كرد. در سوره واقعه،انسانها به سه قسم تقسيم شدهاند: «سابقين مقرب»، «اصحاب ميمنة» و «اصحاب مشئمة» (8) .اصحاب مشئمه، كارى جز شئامت، زشتى و دنائت ندارند; اما كار اصحاب ميمنه با يمن وبركت همراه است ولى آنان اهل قرب و سبقت نيستند. گرچه آنها كارهاى قربىفراوانى انجام مىدهند ليكن قرب ويژه سابقين مقرب را ندارند و نيز سبقتى كه«سابقين مقربين» دارند نصيب اصحاب يمين نيست; گرچه آنها هم در استباق ومسابقه سهيمند و گوى سبقت را از ديگران مىربايند و نشانهاش هم آن است كه كارشانبا يمن و بركت آميخته است.
اميرالمؤمنين (عليه السلام) در حديث معروفى مىفرمايد: «الناس ثلاثة: فعالمرباني ومتعلم على سبيل نجاة وهمج رعاع» (9) : مردم بر سه گونهاند: «عالم ربانى»،«متعلم على سبيل نجاة» و «همج رعاع» و اين، با تثليثسوره واقعه هماهنگ است: «همجرعاع» جزو اصحاب المشئمة استبا دركاتى كه دارند; «متعلم على سبيل نجاة»مىتواند جزو اصحاب الميمنة باشد با مراتبى كه دارند و عالم ربانى، جزء سابقينمقربند با درجاتى كه دارند يا خود، عين درجاتند. بيانى كه در اين دو تثليث آمده،با تقسيم انسان از جهت اين كه فقط متحرك بالاراده يا متحرك بالارادة والاختيار و يا فقط متحرك بالاختيار است، قابل تطبيق است.
انسانهاى بالقوه
چگونگى تطبيق به اين صورت است كه منشا گرايش برخى فقط حس، خيال و وهم است.اينها چون متوهم بالفعل و عاقل بالقوهاند، كارهاى آنان را فقط وهم و خيال تنظيممىكند و چون كارى را كه وهم و خيال تنظيم مىكند در حد اراده است و نه در حد اختيار،اين گونه از انسانها فقط متحرك بالاراده بوده و در حقيقت، حيوان بالفعل و انسانبالقوه هستند; يعنى كارهايى كه در حد تغذيه، پوشش، تهيه مسكن و... دارند، خيلى ساده استو كارهايى هم كه در حد روابط اجتماعى دارند از محور قومى و قبيلگى، باند بازى و...نمىگذرد و طبيعى است كه پايان عمر آنان جز «هباء منثور» چيز ديگرى نخواهد بود.زيرا وهم و خيال، تا تحت تدبير عقل قرار نگيرد سراب را آب ارائه داده و باطل راحق، نشان مىدهد يا بين راه را پايان مقصد تلقى مىكنند و اگر بتواند، بد را خوب و اگرنتوانند، خوبتر را خوب يا خوبترين را خوبتر نشان مىدهد. بنابراين، اگر مبداگرايش كسى وهم و خيال او باشد، فقط متحرك بالاراده و جزو اصحاب المشئمة است و درنتيجه «همج رعاع» خواهد بود.
اينها سه دستهاند: بد، بدتر و بدترين; دركاتى هم دارند كه قرآن كريم مىفرمايد: «انالمنافقين فى الدرك الاسفل من النار» (10) منافق، بدترين است; ولى كار كسى كهگاهى به حس و خيال بها داده و گاهى از عقل، مدد مىگيرد با يمن و بركتشروع مىشود;ولى جزو خوبها يا خوبترهاست; اما چنين نيست كه همه كارهاى او را عقل عملى وىاداره كند و در نتيجه اين شخص، گاهى متحرك بالاراده و گاهى متحرك بالاختيار استو كارهاى او با ميمنت است; اما چنين نيست كه در مسابقههاى انسانى برنده شود وخوبترين باشد.
حكومت عقل بر قواى نازله
گروه سوم كه اوحدى از انسانهاى سالك صالحند فقط متحرك بالاختيار هستند. اينهاكسانى هستند كه همه كارهايشان بر اساس عقل عملى تنظيم مىشود. مخ به آن معنا كه باحس كارى ندارند، با خيال حركت نمىكنند و با اراده و وهم شكل نمىگيرند; زيراكارهاى حسى، مبدا حسى، كارهاى خيالى مبدا خيالى، كارهاى وهمى مبدا وهمى وكارهاى عقلى، مبدا عقلى دارد ولى از آنجا كه عقل، سلطان قواى نازله و حاكم برآنهاست، حس خيال و وهم گروه مزبور را تعديل مىكند; وقتى تعديل كرد، عقل دستور مىدهد وبه دستور او وهم، توهم، خيال، تخيل، حس، احساس، اعضا و جوارح شروع به كوشش و تلاشمىكنند و چون در اين صور، مبدا نخست و فرمانرواى كل، عقل است و فرمانرواى نخست،معيار سنجش است، چنين كارى، كار اختيارى به حساب مىآيد و انسان در اين شرايط،فاعل بالاختيار مىشود; نه فاعل بالاراده.
اين همان است كه در دعاى كميل آمده: «وحالي في خدمتك سرمدا»; يعنى، من دائما دردمتشما باشم; اين معنا كه، همه كارهاى او تا در دنيا هستبه رهبرى عقل باشد; يعنى،دركها با همه مراتبى كه دارد بر اساس اشراف عقل نظرى انجام گيرد و گرايشهابا استعانت از اين مبادى دركى به آن مبدا عقل عملى، منتهى شود.
در حقيقت، عاقل است كه به قوه واهمه، متخيله و حاسه دستور مىدهد و اين قواى ادراكىنيروهاى تحريكى را براى انجام كار، بسيج مىكنند; حتى سادهترين عمل را كهخوردن، لباس پوشيدن و خوابيدن است، انسان عاقل با «اختيار» انجام مىدهد ولىانسان متوهم، متخيل يا حساس آنها را با «اراده» انجام مىدهد; مثلا، وقتى كهلباس نو را در بر مىكند، از باب:
«وقل لجديد الثوب لابد من بلى»
با آن لباس، سخن گفته و خطاب به آن مىگويد: تو روزى كهنگى را استقبال خواهىكرد و فرسودگى به سراغ تو خواهد آمد. بنابراين، كارى نكن كه حيثيت و عزت عقلى منفرسوده شود و من با پوشيدن تو تكبر و فخر كنم; يا غذا را بر اساس «قو على خدمتكجوارحي» (11) ، ميل مىكند، آنگاه كه مىخوابد همان طور كه در ماه مبارك رمضان:«نومالصائم عبادة» (12) خواب صائم، عبادت است; او هميشه خود را در حال صيام و روزهنگه مىدارد; نه تنها غذا نمىخورد بلكه از ما سواى حق، روزه مىگيرد و به جلال وجمال حق، افطار مىكند و قهرا چيزى براى او جاذبه ندارد و از غير ياد حق، روزهگرفته است و چون چنين صومى دارد نوم و انفاس او هم عبادت و تسبيح است و ايناست مضمون«وحالي في خدمتك سرمدا».
در كتاب شريف «وسائل الشيعه» آمده است: «آنان كه دائما متذكر و به ياد حقند، هميشه درنمازند. و نيز كسى كه براى هميشه از غير حق بريده و به ياد حق است، «دائم الصيام» و«صائم الدهر» است» (13) .
روزه از ياد غير حق
مرحوم محقق داماد (رضوان الله عليه) در شرح حال يكى از بزرگان گفته است: «او اولماه مبارك رمضان روزه گرفت و آخر آن افطار كرد (14) !» البته اين عبارت به اينمعنا نيست كه او روزه «وصال» گرفتيا در طول اين ماه چيزى نخورد; زيرا چنين روزهحرامى رهزن است نه راهگشا; بلكه به اين معناست كه او جز به نام و ياد حق به چيزديگرى افطار نكرد.
در ماه مبارك رمضان دوگونه مىتوان نيت روزه كرد: يكى نيت روزه هر روز و ديگرىنيت روزه همه ماه. چون روزه هر روز، يك واجب استقلالى و عبادت مستقل به حسابمىآيد نشانهاش كفارات و قضاى مستقل براى هر روز است; اما چون روزههاى ماهمبارك رمضان، پيوندى معنوى بايكديگر دارند و حتى شبهاى آن هم با هم مرتبطند ازاين رو در اول آن، نيتيك ماهه مىتوان كرد چنانچه ظاهر آيه قرآن دعوت به صومماه رمضان است نه دعوت به روزه گرفتن روزهاى آن; زيرا مىفرمايد:
«... فمن شهد منكم الشهر فليصمه» (15)
يعنى اگر كسى شاهد و حاضر ماه رمضان بود و مسافر و بيمار نبود همان ماه راروزه بگيرد، البته حكم استقلالى هر روز به اصالت فقهى خود باقى است ولى نيت همهماه به عنوان يك واحد معنوى پيوسته، نقش سازندهترى دارد. بنابراين، آنچه كه محققداماد از بعضى نقل كرده كه اول ماه مبارك رمضان، روزه گرفت و در پايان ماهافطار كرد، به اين معناست كه همه اين يك ماه را در خدمت اسماى حسناى حق بود.
اگر انسان چنين شد، از حد«اصحاب الميمنة» و«متعلم على سبيل نجاة» (16) مىگذرد و جزومقربين و «عالم ربانى» و مشمول«و حالي في خدمتك سرمدا»و نيز مصداق آيه كريمه:
«قل ان صلاتى ونسكى ومحياى ومماتى لله رب العالمين» (17)
مىشود; زيرا كه در بعد درك، عقل، و در بعد عمل، اختيار، همه شئون او را تنظيم و رهبرىمىكند و به تعبير فارابى، او «متحرك بالاختيار» است، نه متحرك بالاراده; زيراعاقل بالفعل است; نه عاقل بالقوه. پس خيال، وهم و حس او تحت الشعاع عقل اوست. البتهحس، وهم و خيال او بالفعلاند نه بالقوه; ولى وقتى واقعيت انسان را يك مرحلهبالاتر تامين كند مراحل مادون، جزو شئون مرحله بالاتر به شمار مىآيد و در برابراو تصميم نمىگيرند و ادراك و تحريك مستقلى ندارند.
اين مبادى ادراكى اعم از حس، خيال و وهم، جزو «شيعيان» عاقله محسوب مىشوند; بهاين معنا كه، سعى مىكنند مقدماتى را درك كنند كه در هنگام تعقل، «صغرى» قرار بگيرند و مؤيدو شاهد عاقله باشند و چيزى كه بر خلاف صدق و حق است ادراك نكنند كه در آن صورت، وهم وخيال و حس همه صادق خواهد بود و گرايشهاى آنها مانند نيت، اخلاص و اراده، زير پوششيك مبدا عملى قرار خواهد گرفت و آن «اختيار برين» است.
تمرين رياضى و رياضت
براى اين كه نفس به اين مرحله والا بار يابد رعايتشئون علمى و عملى لازم است. درباره شئون علمى گفتهاند: عقل را به مسائل برهانى، تمرين و رياضتبدهيد; مثلا، مقدارىرياضيات بخوانيد تا فكرتان فكر برهانى شود و بكوشيد تا روح تحقيق در شما زندهباشد و تا وقتى كه چيزى براى شما حل نشده است آن را نپذيريد; زيرا اگر روحتان روحتحقيق شود، قهرا حس، خيال و وهم در خدمت عاقله قرار خواهند گرفت و ديگر، مزاحمانديشههاى حكيمانه آن نخواهند بود.
اين كه بعضى در مطالعه خوب و زود مىفهمند و بعضى بد يا دير مىفهمند، تنها به ايندليل نيست كه استعدادهاى آنان با هم تفاوت دارد; زيرا گاهى استعدادها در دوشخص، همانند است، ولى يكى از آن دو با رياضت، اين قواى مادون را تنظيم مىكند; يعنى حس،خيال و وهم و يا قوه غضب و شهوت او هرگز مزاحم قوه عاقله وى نمىشوند; بلكه وقتىعاقله، كليات را درك مىكند اين قواى مادون به طور مرتب، مشغول تهيه جزئيات آنهستند تا او را كمك كنند و شاهد، ارائه دهند; مثلا وقتى عاقله مىخواهد قياسى تشكيل دهد،اين قوا براى تشكيل صغراى آن، مصاديق صادقه را در خدمت عاقله قرار مىدهند و در نتيجه، اين گونه اشخاص در موقع عمل و اجرا و تدبير و مديريت، موفقتر از ديگران هستند.آنان براى نظام اسلامى مدير كارآمد و كارگزار صالح سالكى هستند.
هميشه نبايد موفقيت عدهاى را در گرو استعداد خاص آنان، و نا كام ماندن ديگرانرا بر اثر كمى استعدادشان دانست; زيرا گاهى استعدادها همتا و شبيه هم هستندولى يكى موفقتر از ديگرى است.
براى اين كه انسان، قواى مادون را تنظيم كند، رساله «اخلاق» و رساله «عهد» مرحومبوعلى راهگشاى خوبى است; يكى از جهات مشترك اين رسالهها پرهيز از مشروباتالكلى و لذت كاذب است. البته «لذت كاذب» را فارابى قبل ازبوعلى مشخص كرده وفرموده: گاهى انسان، بيمار است و لذت كاذب يا رنج كاذب مىبرد; مثلا، چونانسان تبدار بيمار و دهانش تلخ و ذائقهاش ناگوار است، از قند شيرين احساس تلخىمىكند. نه به آن دليل كه قند، تلخ است; بلكه به اين جهت كه ذائقه او بيمار است. و اين،طبيب مهربان، دلسوز و حاذق است كه بايد به بيمار بگويد اين تشخيص سوء بر اثربيمارى دستگاه گوارش تو است.
پزشكان روح هم كه طبيبان دوار الهىاند، ذائقههاى بيمار را رهبرى مىكنند; به عنوانمثال، بعضى از مواقع، انسان از شنيدن موعظه، خواندن آيات قرآن يا شنيدن مناجات،لذت نمىبرد كه از اين معلوم مىشود ذائقه قلبى چنين شخصى، بيمار است و بايد آن رادرمان كرد. در هر صورت فارابى مىگويد: تشخيص صحت و سقم لذت و الم، به عهده پزشكانروح است.
پىنوشتها:
1. براى عقل عملى اصطلاح ديگرى نيز وجود دارد كه آن ادراك حكمت عملى است.
2. سوره اعراف، آيه 179.
3. سوره نجم، آيات 29-30.
4. سوره احزاب، آيات 28-29.
5. سوره بقره، آيه 185.
6. سوره يس، آيه 82.
7. سوره قصص، آيه 68.
8. «و كنتم ازواجا ثلثة فاصحاب الميمنة ما اصحاب الميمنة و اصحاب المشئمة مااصحاب المشئمة و السابقون السابقون اولئك المقربون» (واقعه، آيات 7 11).
9. نهج البلاغه، حكمت 147.
10. سوره نساء، آيه 145.
11. از فقرات دعاى كميل.
12. كافى، ج 4، ص 64، ح 12.
13. وسائل الشيعه، ج 1، باب 1 از ابواب مقدمات عبادات و ج 4، باب 1 از ابواباعداد الفرائض و....
14. «ولقد رايت في بعض آثار الصوفية ان الحسين بن منصور الحلاج كان ينوي في اولشهر رمضان ويفطر يوم العيد...» (الرواشح السماوية، ص 125).
15. سوره بقره، آيه 185.
16. نهج البلاغه، حكمت 147.
17. سوره انعام، آيه 162.
![]() | ![]() | ![]() |