بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب وهّابيّت بر سر دو راهی, آیت الله ناصر مکارم شیرازى   مناسب چاپ   خروجی Word ( برگشت به لیست  )
 
 

بخش های کتاب

     001 -
     002 -
     003 -
     004 -
     005 -
     006 -
     007 -
     008 -
     009 -
     FEHREST - وهّابيّت بر سر دو راهى
     vahabiyat -
 

 

 
 

[ 1 ]

 

[ 2 ]

مكارم شيرازى، ناصر، 1305 ـ

   وهابيت بر سر دو راهى / مكارم شيرازى. ـ قم: مدرسة الامام على بن ابى طالب(عليه السلام)، 1384 .

   200 ص.   ISBN: 964-8139-84-9

   كتابنامه: ص. 199 - 200; همچنين به صورت زيرنويس

   1. وهابيت ـ ـ دفاعيه ها و رديه ها. الف. مدرسة الامام على بن ابى طالب(عليه السلام). ب. عنوان

9 و 7 م / 6 / 207 BP   416 / 297

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وهّـابيّـت

بـر سـر دو راهـى

آية الله العظمى مكارم شيرازى(مدّ ظلّه العالى)

تيراژ : 3000 نسخه

نوبت چاپ : دوّم

صفحه و قطع : 200 صفحه / رقعى

تاريخ انتشار : 1384

چاپخانه : سليمانزاده

ناشر : مدرسة الامام على بن ابى طالب(ع)

شابك : 9-84-8139-964

قم ـ ابتداى خيابان شهدا ـ كوى آمار (22) ـ پلاك 15

تلفكس : 7732478

www.amiralmomeninpub.com

قيمت : 1000 تومان

[ 3 ]

 

[ 4 ]

مقدّمه:

امروز وهّابيون به دو شاخه تقسيم شده اند:

1ـ سلفى هاى متعصّب و تندرو كه همه مسلمين جهان، جز خود را تكفير كرده و مشرك مى شمارند و خون و اموال آنان را مباح مى دانند; جمود در انديشه و خشونت در سخن و عمل از بارزترين ويژگى هاى آنهاست. از بحث هاى منطقى و عقلى گريزانند، در افغانستان، عراق، پاكستان و حتّى در زادگاه خود (عربستان) آن قدر خشونت آفريدند كه تمام دنيا از آن ها بيزار شدند و ترسيم بسيار زشتى از اسلام در جهان ارائه كردند كه براى زدودن آثار آن بايد سال ها تلاش كرد.

آن ها به پايان عمر خود نزديك شده اند، و به زودى صحنه ها را ترك مى گويند.

2ـ وهّابى هاى معتدل و روشنفكر كه اهل منطق و گفتمان و «حوار» هستند، به افكار ساير انديشمندان احترام مى گذارند و با ديگر مسلمانان به گفتگوى دوستانه مى نشينند.

[ 10 ]

نه فرمان قتل كسى را صادر مى كنند، نه مسلمانى را مشرك و كافر مى شمرند، و نه حكم به اباحه اموال و اَعراض مى دهند و روز به روز طرفداران بيش ترى پيدا مى كنند.

واين طليعه مباركى است براى جهان اسلام كه آثارش در كتابهايى كه اخيراً در حجاز منتشر شده و در جرايد و مناظره هاى تلويزيونى آنجا مشاهده مى شود.

شرح مستند اين مطالب را در كتابى كه در دست داريد مطالعه مى فرماييد.

 

ناشر

 

[ 11 ]

آيا وهّابيّت به پايان عمر خود نزديك مى شود؟!

 

ده سال پيش از فروپاشى شوروى(1)، نگارنده كتابى تحت عنوان «پايان عمر ماركسيسم»(2) به رشته تحرير درآورد. در آن كتاب بر اين نكته تأكيد شده بود كه قراين و شواهد موجود گواهى مى دهد كه «ماركسيسم» به پايان عمر خود نزديك شده و به زودى غروب خواهد كرد. در مقدّمه كتاب چنين آمده بود:

«به اعتقاد من امروز اين واقعيّت را كه براى بعضى بسيار تلخ و ناگوار و براى بعضى شايد شگفت آور است، بايد بپذيريم كه ماركسيسم ـ و محصول آن كمونيسم ـ به پايان عمر شكوفايى خود نزديك مى شود و هم اكنون در سراشيبى زوال قرار گرفته است.


1. روسيّه شوروى در سال 1370 فروپاشيد و جمهورى هاى متّحده هر كدام اعلام استقلال كردند.

2. اين كتاب به وسيله انتشارات «نسل جوان» چاپ و منتشر گرديد.

[ 14 ]

صريحتر بگويم ماركسيسم ـ از نظر يك جستجوگر آزاد فكر ـ مكتبى است متعلّق به گذشته كه بايد كم كم در «بايگانى تاريخ» قرار گيرد!

ماركسيسم تمام تجربه هاى خود را بكار زده و با ناكامى در انجام تعهّدات خود در برابر جامعه بشرى روبرو شده، ماركسيسم از نظر منطقى و فلسفى ديگر يك مكتب زنده نيست و رؤياهايى كه «ماركس» و «انگلس» و «لنين» براى دنيا داشتند در بسيارى موارد بدون «تعبير» مانده يا نادرست از آب درآمده است!

ماركسيسم به تعبير ديگر، مكتبى است از «مُد» افتاده و كهنه، و جنبه ايده آليستى آن امروز به طور كامل آشكار شده است.

ماركسيسم به سوى انزوا و چند دسته اى با دهها شاخه مختلف در كشورهاى دنيا، به شكلى درآمده است كه «ماركسيسم رفيق مائو» هيچ شباهتى به «ماركسيسم برژنف» ندارد و «كمونيسم رفيق تيتو» با «كمونيسم انورخوجه» و هر دو با «فيدل كاسترو» و هر سه با... متفاوت است».(1)


1. پايان عمر ماركسيسم، صفحه 10 و 11 ـ اين كتاب همان گونه كه در بالا آمد در سال 1360 حدود 10 سال قبل از فروپاشى شوروى نگاشته شد و از طرف مؤسسه انتشاراتى «نسل جوان» انتشار يافت.

[ 15 ]

آرى همان گونه كه پيش بينى شده بود فروپاشى انجام گرفت و روسيّه شوروى ماركسيست با آن همه رجزخوانى ها و ادّعاهاى بزرگ و اقرار بر اين كه نظام سرمايه دارى به زودى نابود خواهد شد و ماركسيسم تمام جهان را فتح مى كند، از هم متلاشى شد و به بايگانى تاريخ پيوست!

اين پيش بينى نه «علم غيب» بود و نه «كهانت»، بلكه برخاسته از طبيعت ماركسيسم بود.

اكنون نيز تمام قراين و شواهد نيز نشان مى دهد كه عمر «وهّابى گرى افراطى» به سر آمده و طرفداران و حاميان خود را به سرعت از دست مى دهد و به گذشته تاريخ سپرده مى شود، و هم اكنون آثار اين فروپاشى نمايان شده است، زيرا در بطن اصول «وهّابيّت تندرو» امورى نهفته است كه قابل بقا و دوام به خصوص در دنياى امروز نيست.

اين اصول عبارتند از:

1ـ خشونت فوق العاده

2ـ تحميل عقيده

3ـ تعصّب شديد و افراطى

4ـ عدم آشنايى به ارزش هاى فرهنگى

[ 16 ]

5ـ جمود و مخالفت با هر پديده نوين

6ـ ضعف منطق و برداشت نادرست از شش واژه قرآنى

شرح اين امور را در بحث هاى آينده ملاحظه خواهيد كرد.

* * *

[ 17 ]

خشونت فوق العاده   

 

خشونت فوق العاده وهّابى هاى افراطى، چيزى نيست كه بر كسى پوشيده و پنهان باشد. كشتارى كه وهّابيّت در طول عمر خود از مسلمانان ـ نه كفّار حربى! ـ كرده، بسيار وحشتناك است.

سيل خونى كه در شهر كربلا از شيعيان به راه انداختند، و غارت اموال، و ويرانگرى شهر كربلا را همه به خاطر دارند.

و از آن عجيب تر، كشتار هولناك طائف و خونريزى وسيع از اهل سنّت آن سامان بود.

اين ها نشان مى دهد كه خشونت در جوهر تعليمات وهّابيّت است، و دليل آن همان برداشت غلطى است كه از كفر و ايمان و توحيد و شرك دارند و به آسانى هر كس را متّهم به شرك مى كنند و به دنبال آن اباحه دماء و اموال است كه به خواست خدا شرح آن خواهد آمد.

امام وهّابيان ـ طبق اسناد قطعى كه به آن اشاره خواهيم كرد ـ

[ 18 ]

مسلمانان عصر ما را به دو دليل از مشركان عصر جاهليّت بدتر مى شمرد و با چنين قضاوتى معلوم است، آنها چه بر سر مسلمانان خواهند آورد، نيازى به مراجعه تاريخ نيست، نگاهى به عصر خودمان بيندازيم.

از جمله ميوه هاى تلخ اين شجره خشونت، در عصر ما «طالبان» و «سپاه صحابه» و بعضى از گروه هاى ديگر مانند «القاعده» هستند و ديديم كه هر كدام از اين ها چه تصوير زشتى از اسلام در اذهان جهانيان ترسيم كردند و ضربه اى را كه آنها به اسلام كه در حال پيشروى در جهان است، وارد آوردند ضربه اى جبران ناپذير است.

اجازه دهيد نخست كمى طالبان را بشناسيم.

 

گروه طالبان

در سال 1994 ميلادى توّسط «ملاّ محمّد عمر» در قسمت جنوبى افغانستان در شهر «قندهار» تأسيس شد و از سال 1996 تا سال 2001 قسمت معظم كشور افغانستان را تحت سيطره خود داشت.

حركت اوّليه طالبان به صورت ضعيف در سال هاى بين 1979 تا 1985 شكل گرفت. در آن ايّام ميان افغانستان و شوروى جنگ در گرفته بود و هرج و مرجى كه در فضاى افغانستان حاكم بود، فرصتى را براى حركت طالبان بوجود آورده بود.

[ 19 ]

در دهه 1980 ميلادى افغانستان توسّط اتّحاديه جماهير شوروى به تسخير درآمد و در طىّ اين نبرد، نيروهاى مجاهدين افغانستان توسط آمريكا حمايت مى شدند، ولى سلطه شوروى بر افغانستان ديرى نپاييد.

بعد از عقب نشينى نيروهاى شوروى در سال 1989 ميلادى از شهرهايى نظير «ازبك» و «تاجيك» گروه هاى كوچك ديگرى نيز به قدرتى نسبى دست يافتند. در همين ايّام بود كه نيروى طالبان خود را به عنوان «اسلام خواهان» معرّفى كردند.

آنها كه اكثر از نژاد «پشتو» بودند، تصميم گرفتند كه بار ديگر حكومت مركزى را در كابل تسخير كنند و در طىّ اين مدّت از ناحيه آمريكا تأمين تسليحاتى مى شدند!

در بدو اين حركت هزاران نفر از مردان جوان كه اكثر آنها در اردوى حفاظتى آوارگان به سر مى بردند و نيز افراد يتيم و بى سرپرست بسيارى به اين گروه پيوستند.

طالبان خود را به عنوان لشكر صلح! معرّفى كردند و افراد بسيارى كه بيشتر پشتو بودند و از جنگ هاى سابق و هرج و مرجى كه بر اين كشور حاكم بود، خسته شده بودند اين گروه را حمايت مى كردند; در حالى كه بسيارى از افراد طالبان در مدارس وهّابيّون افراطى در پاكستان پرورش يافته بودند.

طالبان جنگ خود را در سال هاى 1994 تا 1995 در قسمت

[ 20 ]

جنوب و غرب افغانستان آغاز كردند و قندهار، هرات و ساير شهرهاى مجاور را به تصرّف خود درآوردند. در سال 1995 به حوالى كابل رسيدند ولى در همان سال توسّط نيروهاى حكومت عقب رانده شدند. آنها همچنان در تسخير كابل سعى كردند تا آن كه در سال 1996 كابل را به تصرّف خود درآوردند، كه نتيجه آن از بين رفتن 50000 نفر بود! «برهان الدين ربّانى» و «گلبدين حكمتيار» به سمت شمال كشور فرار كردند و طالبان نيز بعد از اشغال كابل «محمّد نجيب الله» را كه از طرف شوروى در آنجا فعّاليّت مى كرد، اعدام كردند.

در اين ايّام بود كه طالبان قوانين خشك مذهبى وهّابى هاى افراطى را به مرحله اجرا درآوردند.

ملاّ محمّد عمر كه بالاترين عضو در نيروى طالبان بود شورايى را تأسيس كرد كه متشكّل از اعضاى بالارتبه طالبان بود و قانون نهايى فقط با تصويب «ملاّ محمد» به مرحله اجرا در مى آمد!

طالبان از طريق راديوى كابل و توسّط بلندگوهايى كه بر روى كاميون ها مستقر كرده بودند، قوانين خود را به گوش ساكنين مى رساندند، آنها سينماها و تئاترها را تعطيل كردند و مردان را با ضرب شلاّق مجبور به اقامه نماز در مساجد مى كردند. مدارس دخترانه را تعطيل نمودند و كاركردن زنان در خارج از خانه نيز ممنوع گشت. در نتيجه اكثر اعضاى بيمارستان ها از كار بركنار شدند. اين در حالى بود كه بسيارى از زنان، مردان خود را در جنگ از دست داده

[ 21 ]

بودند و از تأمين معاش خود عاجز بودند.

طالبان بدون تشكيل دادگاه، افراد مجرم را مجازات مى كردند و مانند گوسفند سر مى بريدند، براى آنها مهم نبود چه كسى را مى كشتند، شيعه يا سنّى، هر كس مخالف آنها بود از دم تيغ مى گذراندند.

رژيم طالبان مكان امنى براى «اسامه بن لادن» ايجاد كرده بود، چرا كه او در دهه 1980 به نفع افغانستان بر ضدّ رژيم شوروى اقدامات زيادى انجام داده بود و در پايان همين نبرد بود كه او گروه «القاعده» را تأسيس كرد و گروه القاعده در حفظ طالبان اهتمام به سزايى داشت و همگام با طالبان با نيروى ائتلاف شمال در نبرد بود.

«بن لادن» كسى بود كه آمريكايى ها او را به عنوان تروريستى با نبوغ و خوش استعداد تشخيص داده بودند چرا كه در سال 1998 به سفارت آمريكا در كنيا و تانزانيا حمله كرده بود كه در نتيجه حدود 250 يا 190 نفر كشته و بيش از 1400 نفر زخمى شدند!

به گفته آمريكايى ها حمله 11 سپتامبر هم توسّط بن لادن انجام شده بود و بديهى بود كه آمريكا «اسامه» را از «طالبان» طلب كند ولى رهبر طالبان اين خواسته را هرگز نپذيرفت چرا كه او وامدار «بن لادن» بود، و او را حافظ منافع خود مى دانست.

در ماه اكتبر آمريكا حمله خود را بر ضدّ تروريسم آغاز كرد و در نتيجه قسمتى از حمله خود را به طالبان و القاعده معطوف داشت و

[ 22 ]

انگليس هم او را همراهى مى كرد. در اين هنگام نيروى ائتلاف شمال نيز به حركتى بر ضدّ طالبان دست زد كه از طرف آمريكا نيز حمايت مى شد و كابل و ساير شهرهاى مهم را به تصرّف درآوردند و در نتيجه در همان سال طالبان نيروى مقاومت خود را از دست داد و سرانجام در همان سال «هرات» را نيز واگذار كرد.

طالبان در زمان اوج قدرت خود، از ناحيه كشورهايى نظير پاكستان، عربستان سعودى و آمريكا حمايت مى شدند، ولى اين حمايت ديرى نپاييد.

بنابر تخمين ها، جنبش طالبان در سال هاى 1995 و 1996 براى تداوم فعّاليّت ها و عمليّات خود، سالانه به 70 ميليون دلار نياز داشته اند. به نوشته نشريّه هندى «تحليل استراتژيك» بخش اعظم اين بودجه از طريق عربستان سعودى تأمين مى گرديد. هفته نامه نيوزويك در يكى از گزارش هاى خود پيرامون اين موضوع مى نويسد: رياض مهم ترين منبع مالى جنبش طالبان است!

«ملاّ محمّد عمر» رهبر گروه طالبان در يك سفر به عربستان سعودى با مقامات بلند پايه اين كشور ديدار و گفت و گو كرد و رياض هم مبلغ 10 ميليون دلار كمك در اختيار گروه تحت امر وى قرار داد، تا به خشونت هاى بى حساب خود ادامه دهند، ولى همان گونه كه اشاره شد بعدها همه به آنها پشت كردند و حكومت طالبان به تاريخ سپرده شد.(1)


1. برگرفته از مطبوعات مشهور و سايت هاى معروف جهان.

[ 23 ]

به هر حال به سبب خشونت هاى بى حساب طالبان، وقتى آمريكايى ها كه خود از سردمداران خشونت در جهان هستند، به آنها حمله كردند نه تنها كسى از طالبان دفاع نكرد بلكه به سقوط آنها كمك كردند، و با تمام مشكلاتى كه آمريكايى هاى استعمارگر براى مردم افغانستان به وجود آوردند، مردم افغان آنها را بر طالبان ترجيح دادند، چرا كه فكر مى كردند خشونت طالبان از خشونت آمريكايى ها بيش تر است.

همان گونه كه گفتيم طالبان زنان و دختران را به كلّى از تحصيل بازداشتند، و با هر گونه مظاهر زندگى جديد، هر چند مفيد و مثبت بود به مبارزه برخاستند و همه آن ها را «بدعت» مى شمردند.

آن ها در حالى كه افراد را به خاطر نداشتن ريش هاى بلند سرزنش و گاه بازداشت مى كردند، كشت ترياك را در افغانستان گسترش دادند و به قاچاق موادّ مخدّر كمك شايانى كردند، در عين حال حتّى كشيدن سيگار را حرام مى دانستند! و اين به خاطر آن بود كه درآمد مهمّى از كشت و قاچاق ترياك داشتند و با آن سلاح تهيّه مى كردند و برادران دينى خود را مى كشتند و هيچ كس نمى داند چگونه اين تضادّ عملى را توجيه مى كردند: كشيدن سيگار حرام، گذاردن ريش هاى بلند لازم، امّا كِشت و قاچاق موادّ حرامى مثل ترياك به طور گسترده جايز!

امّا سپاه صحابه چه كسانى بودند؟

* * *

[ 24 ]

سپاه صحابه

قرن ها شيعيان و اهل تسنّن در شبه قارّه هند در كنار هم به عنوان برادران مسلمان مى زيستند، تا زمانى كه وهّابيّون متعصّب به عنوان سپاه صحابه شروع به كشت و كشتار شيعيان كردند و با استفاده از ترورهاى بى رحمانه خون اين گروه از مسلمين را اعمّ از زن و مرد و كودك به خاك ريختند، آنها نيز در بعضى از موارد به مقابله برخاستند و ناامنى محيط را فرا گرفت.

پيدايش و حركت اين گروه از ديد خبرگزارى هاى جهان چنين است:

اين سپاه كه ادّعا دارد پيرو دين پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بوده و از اين رو خود را «سپاه صحابه» ناميده است، گروهى افراطى است و يكى از فرق اهل تسنّن را در بر مى گيرد.

اين گروه در اوايل دهه 1980 توسّط يك روحانى سنّى به نام «مولانا حق نواز جهنگوى» تأسيس شد كه مصادف با سال هاى اوّل انقلاب اسلامى در ايران بود و علّت پايه ريزى گروه صحابه اين بود كه از تأثيرگذارى انقلاب اسلامى ايران بر مردم پاكستان جلوگيرى كند.

اين گروه يكى از اهداف مهمّ خود را مبارزه با عزادارى امام حسين(عليه السلام) و در واقع تخطئه قيام آن حضرت مى دانستند و مجلّه «خلافت راشده» در طول سال هاى انتشار خود بارها اين خواسته را

[ 25 ]

مطرح كرده و از دولت پاكستان خواسته است تا ضمن برچيدن تمامى امام باره هاى شيعه و حسينيّه ها، از برگزارى مراسم عزادارى عاشورا در كلّيه مدارس و دانشگاه ها جلوگيرى به عمل بياورد. البتّه اين تقاضا هيچ گاه از طرف دولت پاكستان مورد قبول قرار نگرفته است.

از ديگر اهداف اين گروه، مبارزه با گروهى شيعى به نام «تحريك جعفرى» بوده است كه در پاكستان در سال 1979 تأسيس شده است.

يكى از علل اصلى تشكيل «سپاه صحابه» مبارزه با خطرات احتمالى شيعيان و ترس از رشد قدرت نظامى، سياسى و مذهبى آنان در منطقه بوده است.

بنا به آمارى كه «پرويز مشرّف» اعلام كرده است فقط در عرض يك سال 400 نفر از دو گروه بر اثر حملات دو جانبه به قتل رسيده اند.

گروه «سپاه صحابه» علاوه بر حملات خود بر ضدّ شيعيان، ايرانيان مقيم پاكستان را مورد هدف تهاجمى خود قرار دادند، به اين بهانه كه ايشان از ناحيه حكومت شيعى در ايران مورد حمايت قرار مى گيرند و بايد از ميان برداشته شوند.

گروه «سپاه صحابه» مى خواهند كه پاكستان به طور رسمى به عنوان سرزمينى سنّى نشين معرّفى شود. قلعه هاى نظامى و سنگرهاى اين گروه بيشتر در نواحى جنوبى پاكستان در منطقه مركزى و پرجمعيّت «پنجاب» و مرزهاى كراچى واقع شده و تعداد دفاتر و مراكز فعّاليّت اين گروه به 500 مركز بالغ مى شود و در هر بخش از

[ 26 ]

استان پنجاب شاخه اى از اين گروه وجود دارد و حدود 000/100
ـ صد هزار ـ نفر در عضويّت اين گروه ثبت نام كرده اند و در كشورهاى خارجى نيز مراكزى براى فعّاليّت خود داير كرده اند كشورهايى چون : امارات متّحده عربى، عربستان سعودى، بنگلادش، كانادا و... .

بسيارى از حوزه هاى علميّه و مدارس در ايالت پنجاب توسّط اين گروه اداره مى شود و گزارش شده است كه بسيارى از مدرسه هاى سنّى در خارج از كشور پاكستان، تحت نظارت معلّمان و نيروهاى «سپاه صحابه» اداره مى شوند و افراد خود را براى ترور مخالفان آموزش مى دهند.

«مولانا جهنگوى» در سال 1990 به قتل رسيد. او در همان سال درانتخابات شوراى ملى شركت كرده ولى رأى نياورده بود، امّا كماكان در ميان افراد خود از محبوبيّت بهره مند بود. بعد از او «مولانا اعظم طارق» مسؤوليّت اين گروه را به عهده گرفت.

گروه «سپاه صحابه» توسّط نظاميان طالبان حمايت مى شدند و «اعظم طارق» نيز آشكارا حمايت خود را از رهبر گروه طالبان اعلام مى كرد و او نيز به شدّت با قوانينى چون تحريم تلويزيون و سينما موافقت مى كرد.

اعظم طارق ابتدا از «لشكر جهنگوى» حمايت مى كرد ولى بعدها در فوريه سال 2003 ارتباط خود را با «لشكر جهنگوى» انكار كرد و ادّعا كرد كه بعضى از اعضاى لشكر صحابه از روند صلح آميز ما! براى

[ 27 ]

اجراى قوانين اسلامى به ستوه آمده و «لشكر جهنگوى» را تأسيس كرده اند، از اين رو ما ديگر با ايشان كارى نداريم.

«اعظم طارق» متّهم شد كه در حدود 103 مورد، رهبرى ترور مقامات شيعيان را به عهده داشته است.

منبع درآمد اين گروه گاه از ناحيه سنّى هاى افراطى و ثروتمندى كه در عربستان سعودى و خليج فارس بودند، تأمين مى شد و گاه از ناحيه فرقه هاى متعصّب داخلى مانند گروه «جماعت اسلامى» و گروه «جماعت علماى اسلامى» و ساير گروه هاى هم عقيده با ايشان.

در 14 آگوست 2001 حكومت پاكستان تصميم گرفت كه جلوى حركت گروه هاى افراطى را بگيرد. بعد از پنج ماه از اين تصميم، گروه صحابه همچنان به فعّاليّت هاى افراطى خود ادامه مى دادند، از اين رو «پرويز مشرّف» در 12 ژانويه 2002 فعّاليّت اين گروه را ممنوع اعلام كرد و به دنبال آن، گروه سپاه صحابه را مورد حمله قرار داد و افراد بسيارى را دستگير كرد.

بعد از اين واقعه «اعظم طارق» فعّاليّت خود را تحت عنوان جديدى به نام «ملّت اسلاميّه» آغاز كرد و مبالغ هنگفتى از ناحيه هواداران خارجى خود به دست آورد.

در 15 نوامبر 2003 دولت پاكستان اين گروه را نيز ممنوع اعلام كرد و اعضاى اصلى اين گروه را دستگير و حساب بانكى آنها را مصادره كرد و محلّ اجتماعات ايشان را در خانه ها، مساجد و ساير اماكن مورد حمله قرار داد.

[ 28 ]

دولت پاكستان براى اين كه جلوى فعّاليّت ديگرى از اين گروه را در قالب اسمى جديد گرفته باشد، حدود 600 نفر از دستگيرشدگان را به پرداخت وجه ضمانت 000/100 روپيه محكوم كرد.

در اوايل اكتبر 2001 «اعظم طارق» نيز دستگير شد. او همچنان كه در حبس به سر مى برد، در انتخابات 10 اكتبر 2001 شركت كرده و رأى لازم را آورده و به عنوان عضوى مستقل در مجلس فدرال ايالت پنجاب برگزيده شد و در نتيجه در 30 اكتبر از زندان آزاد شد.

او چند ماه پس از آزادى شروع به حمايت از دولت منتخب «ظفرالله خان جمالى» كرد و در نتيجه همچنان به حركات افراطى خود عليه شيعيان ادامه داد.

او در 6 اكتبر سال 2003 به قتل رسيد. بعد از قتل او نيروهاى امنيّتى در منطقه مستقر شدند و در روز بعد افراد مدرسه او كه تحت رهبرى او بودند با هياهوى بسيار در مراسم تشييع او شركت كردند و بر پيكر او در مقابل ساختمان مجلس در اسلام آباد نماز گزاردند. بعد از آن جمعيّت به مغازه ها، رستوران ها و چند سينما حمله كرده، آن اماكن را به آتش كشيدند و خرابى بسيارى به بار آوردند.(1)

به هر حال نام «سپاه صحابه» يادآور خشونت هاى عجيب و كشت و كشتارهاى بى رحمانه حتّى در مساجد و در ميان نمازگزاران است كه در جاى جاى كشور پاكستان واقع شد.

* * *


1. اقتباس از رسانه هاى معروف جهانى و دائرة المعارف Encarta .

[ 29 ]

خشونت در عراق

وهّابيّت متعصّب و تندرو، در همين سال هاى اخير، چهره ديگرى از خشونت خود را در عراق نشان داد و هر چه توانست كشتار كرد، زن و مرد و پير و جوان و سنّى و شيعه و كُرد و... را هدف قرار داد و زمين را از خونشان رنگين ساخت و قطعات بدن آن ها را در اطراف خيابان ها و بيابان ها پراكنده كرد.

نه تنها مسلمانان بلكه همه مردم دنيا از اين همه خشونت در تعجّب و وحشت فرو رفتند و مى گفتند آيا اين ها تشنه خون بشرند؟ اين ها كدام هدف را دنبال مى كنند؟ پيرو كدام آيين هستند؟!

بعضى اصرار دارند اين خشونت ها را به بازماندگان بعثى ها نسبت دهند كه اين اشتباه بزرگى است، براى اين كه در بسيارى از كشتارها از روش انتحارى استفاده مى شود كه مى دانيم بعثى ها از اين روش هرگز استفاده نمى كنند و اين كار فقط كار وهّابى هاى متعصّب است كه خود را مسلمان و همه را مشرك و جايز القتل مى دانند.

* * *

 

خشونت در زادگاه وهّابيّت

از همه عجيب تر و وحشتناك تر اين كه وهّابى هاى متعصّب حتّى به هموطنان وهّابى خود نيز رحم نكرده و دامنه خشونت را به آنجا نيز كشاندند و با انفجارهاى متعدّد در رياض و جدّه و بعضى مناطق ديگر گروهى از شهروندان بى گناه خود را به خاك و خون كشيدند.

[ 30 ]

تا آن جا كه امسال (سال 1425 قمرى) در مراسم حج خطباى نماز جمعه در اجتماع بسيار انبوه نمازگزاران، در نكوهش اين گروه و محكوم ساختن خشونت آن ها، بحث هاى زيادى داشتند و شعار «لاَ التَكْفِير ; وَ لاَ الإرْهَاب ; نه تكفير كردن ديگران و نه ترور» را سر دادند، و كار به جايى رسيد كه دولت عربستان مجبور شد همايش مهمّى در برابر «ارهاب» (تروريسم) تشكيل دهد و از كشورهاى مختلف براى تنظيم برنامه هماهنگ، جهت مبارزه با آن دعوت كند.

امّا تروريست ها چه افرادى بودند؟ همان وهّابيان متعصّب كه همه را غير از خود كافر مى دانند و خون آن ها را مباح مى شمرند.

دولت عربستان با اين كار مى خواهد هم خود را از هماهنگى با آنان تبرئه كند و هم براى نجات از چنگال آنان راه چاره قاطع و مؤثّرى بينديشد.

* * *

به هر حال اين محصول نامطلوب سبب شد كه متأسّفانه نام اسلام در اذهان بسيارى از مردم جهان، با خشونت توأم گردد و بهانه و دستاويز بدى به دست مخالفان اسلام دهد تا آنجا كه در بسيارى از كشورها، مسلمانان را «جماعتى آدمكش!» معرّفى كنند. البتّه تبليغات سوء آمريكايى ها و به خصوص صهيونيست ها نيز به اين امر بسيار كمك كرد، در حالى كه اسلام پيام آور صلح، عدالت و محبّت بوده و هست.

[ 31 ]

همه مى دانيم در قرآن 114 سوره است كه همه آنها جز يك سوره با نام خداوند «رحمان» و «رحيم» كه اشاره به رحمت عام و خاص او است، آغاز مى شود و اين يك مورد هم مربوط به اعلان جنگ با كسانى است كه پيمان صلح با مسلمانان را شكستند.

قرآن با صراحت به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) مى گويد ما تو را خشن و سنگ دل قرار نداديم كه اگر چنين بود مردم از گرد تو پراكنده مى شدند:(وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ).(1)

در روايات اسلامى مى خوانيم «هَلِ الدِّينُ إِلاَّ الحُبُّ; آيا دين چيزى جز محبّت است»،(2) محبّت به خدا، پيامبر، صالحان، و همه خلق خدا; ولى اين آيينى كه بر پايه محبّت بنا شده بر اثر اعمال گروه هاى زاييده وهّابيّت، چنان شد كه بدترين دستاويز را براى تشويه چهره اسلام به دست مخالفان داد.

 

ريشه هاى خشونت در تعليمات پيشوا

اجازه دهيد نخست تاريخچه بسيار فشرده اى را از زندگى پيشواى وهّابيان با استفاده از نوشته هاى مورّخان شرق و غرب در اختيار شما عزيزان بگذاريم.

مشهور اين است كه «محمّد بن عبدالوهّاب» پيشواى مذهب


1. آل عمران، آيه 159.

2. ميزان الحكمة، حديث 3097.

[ 32 ]

وهّابى در سال 1115 در شهر كوچك «عُيَينه» از شهرهاى حجاز ديده به جهان گشود و در سال 1207 وفات كرد.

پدرش از قضات حنبلى بود و در كودكى به او درس مى داد. نويسنده كتاب «ازالة الشبهات» مى نويسد: او در كودكى علاقه شديدى به مطالعه كتاب هاى «ابن تيميّه» و «ابن قيم جوزى» كه هر دو در قرن هشتم مى زيستند، داشت و خميرمايه افكار خود را از آن دو گرفت.

بسيارى نوشته اند كه پدرش در همان سنين جوانى فهميده بود كه او اشتباهات فكرى فراوانى دارد، و از آينده او نگران بود و پيوسته او را سرزنش مى كرد و برحذر مى داشت.

او سفرهاى زيادى كرد، مدّتى به مكّه و مدينه و سپس به بصره رفت و از آنجا به ايران آمد و مدّتى در اصفهان نزد دانشمندى به نام ميرزاجان اصفهانى درس خواند، سپس به قم رفت و مدّت كمى در آنجا ماند و بعد به قلمرو حكومت عثمانى و شام و مصر رفت سپس به جزيرة العرب (نجد) بازگشت و به اظهار عقايد خود پرداخت.

نخست گروهى به مخالفت با او برخاستند و از شهر «حريمله» بيرونش كردند و او به شهرك «عيينه» رفت. خبر افكار نادرست او به امير احسا و قطيف «سليمان بن محمّد» رسيد و او به حاكم عيينه «عثمان» دستور داد او را به قتل برساند، ولى چون عثمان نمى خواست آلوده قتل او گردد دستور به اخراج او از شهر داد.

[ 33 ]

سرانجام او به شهر «درعيه» پناه برد. حكمران منطقه مردى از قبيله «غنيزه» به نام «محمّد بن سعود»، بود. شيخ محمّد با او ملاقات كرد و افكار خود را عرضه داشت و به او قول داد به كمك وى مى تواند بر تمام سرزمين نجد مسلّط شود!

«محمّد بن سعود» جدّ اعلاى پادشاهان سعودى احساس كرد مى تواند از وجود محمّد بن عبدالوهّاب براى توسعه قلمرو خود كمك گيرد، زيرا يك عدّه جوان پر جوش و خروش اطراف او را گرفته و سر بر فرمان او بودند و آنها نيروى خوبى براى پيش برد اهداف «ابن سعود» محسوب مى شدند.

ابن سعود قول حمايت و دفاع از شيخ را به دو شرط داد. نخست اين كه شيخ با ديگرى جز او رابطه برقرار نكند، ديگر اين كه خراجى را كه همه ساله از اهل شهر درعيّه دريافت مى كند بازهم دريافت دارد! شيخ اوّلى را پذيرفت ولى دوّمى را تلويحاً رد كرد و گفت : اميد است فتوحات و غنايم زيادى بيش از خراج درعيّه نصيب تو گردد!

امّا نبايد فراموش كرد كه غنايمى را كه شيخ محمّد انتظار آن را مى كشيد، در درجه اوّل اموال مسلمانان حجاز و مكّه و مدينه وسپس ساير كشورهاى اسلامى بود كه از او پيروى نكرده بودند، زيرا چنان كه گفتيم او همه را غير از پيروانش مشرك مى پنداشت و خون و اموال آنها را مباح مى شمرد!

پيروان محمّد بن عبدالوهّاب به شهرهاى مختلف حجاز حمله

[ 34 ]

كردند و براى ترويج وهّابيگرى، و در واقع كشورگشايى، دست به كشتار و خونريزى عجيبى زدند و اموال زيادى را به تاراج بردند.

بعد از وفات محمّد بن عبدالوهّاب پادشاهان سعودى برنامه هاى او را دنبال كردند و دايره حكومت خود را گسترش دادند و بر تمام نجد و حجاز سلطه يافتند.

* * *

از جمله اعمال بسيار وحشتناكى كه در تاريخ وهّابيّت ثبت شده و حتّى مورّخان وهّابى نيز به آن اعتراف كرده اند، قتل عام عجيب مردم «طائف» و از آن وحشتناك تر قتل عام مردم «عراق و كربلا» بود.

وهّابى ها در تاريخ 1216 به بعد (حدود ده سال بعد از فوت محمّد بن عبدالوهّاب) به منظور جلب غنايم و كشورگشايى و در ظاهر براى نشر توحيد (توحيد به زعم خودشان) چند بار به «كربلا» و نجف حمله كردند; يك بار با استفاده از فرصتى كه به خاطر ايّام زيارتى على(عليه السلام) پيش آمده بود و بسيارى از اهل كربلا، به نجف مشرّف شده بودند، حمله غافلگيرانه اى به كربلا كردند، ديوار شهر را خراب نمودند و به شهر وارد شده و هزاران نفر از مردم كوچه و بازار و زنان و كودكان را به قتل رساندند و هر چه بر سر راه خود يافتند غارت كردند. به حرم امام حسين(عليه السلام) كه نفايس زيادى داشت حملهور شدند و آن را ويران كردند و تمام جواهرات و نفايس را با خود بردند.

بعضى عدد كشتگان را يكصد و پنجاه هزار تن! نوشته اند و مى گويند جوى خون در كوچه هاى كربلا به راه افتاد و جالب اين كه

[ 35 ]

اسم اين كار را جهاد فى سبيل الله و مبارزه براى نشر توحيد مى گذاردند!

وقايع كربلا را بسيارى از مورّخان شرق و غرب و حتّى مورّخان سعودى نوشته اند. مى توانيد به كتاب هاى تاريخ المملكة العربيّة السعوديّة، عنوان المجد فى تاريخ نجد، تاريخ العربيّة السعوديّة نوشته دانشمند مستشرق «ناسى ليف» و مفتاح الكرامة سيّد جواد عاملى و كتب ديگر مراجعه فرماييد.(1)

باز مى گرديم به ريشه هاى خشونت در آيين وهّابيّت:

به هر حال محمّد بن عبدالوهاب داراى چند كتاب كوچك است كه عقايد خود را به طور عريان در آنها بيان كرده است.

او بهره كمى از سواد و علوم اسلامى داشت و هيچ گاه در حوزه هاى مهمّ علمى اسلام و نزد بزرگان علماى پيشين درس زيادى نخوانده بود و به همين دليل اشتباهات قابل ملاحظه اى داشت و متأسّفانه بر اشتباهات خود پافشارى مى كرد.

يكى از كتاب هاى او كشف الشبهات است، اين كتاب كوچك را ـ چنان كه از نامش پيداست ـ به منظور پاسخ گويى از ايرادات علماى


1. براى آگاهى بيشتر از تاريخ پرماجرا و عقايد وهّابيّت مى توانيد از كتاب هاى زير بهره بگيريد:

الاسلام فى القرن العشرين، جزيرة العرب فى القرن العشرين، تاريخ المملكة السعوديّة، تاريخ نجد آلوسى، كشف الارتياب، و تاريخ وهّابيان نوشته مرحوم فقيهى.

[ 36 ]

بلاد (اغلب از اهل سنّت) بر افكارش نوشته است.(1)

مطالعه و بررسى همين كتاب براى پى بردن به ريشه هاى خشونت در عقايد وهّابيان كافى است:

1ـ نامبرده برداشت نادرستى درباره «توحيد» و «شرك» دارد و همان گونه كه در بحث هاى آينده خواهد آمد، تمام كسانى را كه از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) تقاضاى شفاعت عندالله كنند ـ در حالى كه موافق صريح آيات و روايات است ـ مشرك و كافر مى داند و جان و مال و ناموس آنها را مباح مى شمرد.(2)

به يقين همه مسلمانان اعمّ از سنّى و شيعه (به جز وهّابى ها) از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) طلب شفاعت عندالله مى كنند، بنابراين همه آنها كافرند و خون و جان و مال و زنانشان بر وهّابى ها حلال است!

2ـ از اين هم فراتر رفته و با صراحت مى گويد: مشركين زمان ما از مشركان عصرپيامبر(صلى الله عليه وآله) كه آن حضرت با آنها جنگيد،بدترند!به دودليل:

اوّلا، مشركان زمانپيامبر(صلى الله عليه وآله) تنها در حال آرامش به غير خدا متوسّل مى شدند ولى ـ طبق آيات قرآن ـ هنگامى كه گرفتار بلا مى شدند (مثلا گرفتار امواج خروشان دريايى) خدا را خالصانه مى خواندند (فَإِذَا


1. از جمله كسانى كه بر اين رساله شرح نوشته اند محمّد بن صالح العثيمين است كه فرد نسبتاً معتدل و با سوادى بود ولى متأسّفانه يا از روى ترس از دست دادن مقام يا تقيّه سعى كرده توجيه گر سخنان محمّد بن عبدالوهاب گردد (جز در موارد معدودى) و ما آن چه نقل مى كنيم از متن اين كتاب است.

2. شرح كشف الشبهات عثيمين، صفحه 81.

[ 37 ]

رَكِبُوا فِى الْفُلْكِ دَعَوُا اللهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ).(1)

ولى مشركان زمان ما در هر دو حال به غير خدا متوسّل مى شوند، هم در رفاه و هم در بلا!

ثانياً، مشركان جاهليّت سنگ و چوبى را مى پرستيدند كه مخلوق و مطيع خدا است! ولى مشركان عصر ما افراد فاسق را مى پرستند (كه به ظاهر منظورش بعضى از سران صوفيّه است)(2) به اين ترتيب خون و مال و ناموس آنها مباح تر است!

البتّه اين برداشت ها حاصل يك سلسله مغالطه هاست كه در فصل آخر اين كتاب، پرده از روى آن برداشته خواهد شد. در اينجا منظور روشن ساختن ريشه خشونت آنها نسبت به جان و مال مسلمين غير وهّابى است.

3ـ نمونه ديگرى از خشونت آن ها اين است كه مخالفان خود را ـ كه جمعى از بزرگان علماى اهل سنّت هستند ـ هنگام گفتگو با القاب زشت و توهين آميز ياد مى كند، به عنوان مثال:


1. عنكبوت، آيه 65.

2. او مى گويد: اعلم أن شرك الاوّلين أخفّ من شرك اهل زماننا بامرين: احدهما: انّ الاوّلين لا يشركون و لا يدعون الملائكة و الاولياء و الاوثان مع الله إلاّ فى الرخاء و أمّا الشدة فيخلصون لله الدعاء كما قال تعالى: (فاذا ركبوا فى الفلك...) الامر الثانى: انّ الاوّلين يدعون مع الله اناساً مقرّبين عندالله... و اهل زماننا يدعون اناساً من افسق الناس. (شرح كشف الشبهات، صفحه 100).

[ 38 ]

در يك جا مى گويد: أيّها المشرك! (اى مشرك)،(1)

در جاى ديگر اعداء الله! (دشمنان خدا)،(2)

در جاى ديگر للمشركين شبهة اخرى (مشركان ايراد ديگرى دارند!)،(3)

در جاى ديگر هولاء المشركين الجهّال (اين مشركان جاهل!)،(4)

در جاى ديگر اعداء التوحيد (دشمنان توحيد!)،(5)

و در جاى ديگر مى گويد يك نفر عامى بى سواد بر هزار نفر از علماى مشركين (مسلمانانى كه معتقد به شفاعت هستند) غلبه پيدا مى كند.(6)

همان گونه كه قبل از اين اشاره شد امام اين مذهب بهره كمى از معلومات اسلامى داشته است و به نظر مى رسد از پاسخ گويى هاى علماى بزرگ عصبانى بوده، لذا آنها را با انواع كلمات اهانت آميز خطاب و همه را متّهم به شرك و كفر و جهل مى كند، در حالى كه قرآن مجيد با صراحت مى گويد: «به كسانى كه اظهار اسلام مى كنند و از در صلح در مى آيند نگوييد مسلمان نيستيد تا اموال آنها را به عنوان


1. شرح كشف الشبهات، صفحه 77.

2. همان مدرك، صفحه 79.

3. همان مدرك، صفحه 109.

4. همان مدرك، صفحه 120.

5. همان مدرك، صفحه 65

6. همان مدرك، صفحه 68.

[ 39 ]

غنايم به چنگ آوريد»: (وَلاَ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَى إِلَيْكُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا).(1)

 

چراغ سبز براى خشونت

از آن چه در بالا آمد، مى توان فهميد چرا طالبان و القاعده و ساير متعصّبان وهّابى، به آسانى خون ديگر مسلمانان را در نقاط مختلف جهان مى ريزند و اموال آنها را به يغما مى برند.

كشتار طالبان در افغانستان اغلب از مسلمين بود (اعمّ از شيعه و اهل سنّت) و كشتار و ترورهاى كور القاعده و متعصّبان وهّابى در پاكستان و عراق همه از مسلمانان بود.

چه كسى سبب شد كه اين گروه ها اين همه بى رحم باشند؟ همان كسى كه گفت غير وهّابى ها مشركند و خون و مال مشرك مباح است! و نبايد تعجب كرد كه خون هايى كه طرفداران اين مذهب ريختند اغلب خون مسلمانان بود و تمام اموالى كه به غارت رفت اموال مسلمين بود.

 

خشونت و ضربه شديد بر پايه هاى اسلام

در طول تاريخ كمتر كسى به اندازه وهّابى هاى متعصّب به اسلام ضربه زده است، اسلامى كه دين رأفت و رحمت بود و توصيه مى كرد


1. نساء، آيه 94.

[ 40 ]

هر كارى را با نام «رحمان» و «رحيم» كه بيانگر رحمت عام و خاص خداست شروع شود.(1)

اسلامى كه مى گويد حتّى مشركان اگر براى تحقيق نزد شما آمدند آنها را پناه دهيد تا آيات قرآن را بشنوند، سپس آنها را سالم به وطن خودشان برسانيد (خواه اسلام را بپذيرند يا نه).(2)

اسلامى كه مى گويد در برابر بدى ها نيكى كنيد تا دشمنان سرسخت شما از اين همه محبّت (شرمنده شوند و) دوست شما گردند.(3)

اسلامى كه مى گويد: «هَلِ الدِّينُ إِلاَّ المَحَبَّةُ ; آيا دين چيزى جز محبّت است؟»(4)

آرى چنين اسلام لطيف، زيبا و پر از محبّت را آن چنان خشن نشان دادند كه دوست و دشمن را از آن بيزار ساختند!

جاذبه اسلام در عصر ما آماده است كه كار خودش را انجام دهد و به مصداق (يَدْخُلُونَ فِى دِينِ اللهِ أَفْوَاجاً )(5) گروه گروه مسلمان شوند، ولى اعمال اين گروه خشن و متعصّب متأسّفانه سدّ راه گسترش اسلام شد و ضربه دردناكى به اسلام و مسلمين زد.

خدايا آنها را هدايت كن!


1. كُلُّ أمر ذِى بال لَمْ يُذْكَرْ فِيهِ اسْمُ اللهِ فَهُوَ أبْتَرُ (تفسير البيان، جلد 1، صفحه 461).

2. توبه، آيه 6.

3. فصّلت، آيه 34.

4. خصال صدوق، صفحه 21 (عن الامام الصادق(عليه السلام)).

5. نصر، آيه 2 .

[ 41 ]

تضادّ عجيب

شگفت آور اين كه حكومت آنها كه در سايه اين مذهب روى كار آمده، بى توجّه به اين گفته ها با تمام كشورهاى جهان ـ از اسلامى گرفته تا غير اسلامى ـ رابطه سياسى، اقتصادى و فرهنگى دارد، يعنى با همه مشركان جهان دوست است!

و از آن فراتر، تمام مكّه و مدينه را به صورت كانونى از زيباترين هتل ها براى پذيرايى از مشركان مسلمان! كه همه ساله به عنوان مراسم حج و عمره به آنجا مى آيند، درآورده اند و بهترين پذيرايى را از اهل شرك مى كنند! و اين مشركان درآمد عظيم و سرشارى براى آنها دارند.

در حالى كه قرآن مجيد مى گويد مشركان نجس هستند و آنها را به مسجد الحرام راه ندهيد و اگر از فقر مى ترسيد، خداوند شما را به فضل خود بى نياز مى كند، (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَذَا وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شَاءَ إِنَّ اللهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ).(1)

راستى چرا در اينجا «مشركان»، «موحّد» مى شوند و به عنوان ضيوف الرحمان (مهمان هاى خداوند!) مورد مهر و محبّت و استقبال قرار مى گيرند و كوچك و بزرگ، خانه هايشان را در اختيار آنان قرار مى دهند.


1. توبه، آيه 28.

[ 42 ]

به صراحت اعلام مى كنيم

اينجانب به عنوان يكى از خادمان علوم اسلامى با صداى رسا مى گويم آنچه را اين گروه خشن (وهّابيان متعصّب) از اسلام ترسيم كرده اند اسلام واقعى نيست، يك برداشت شخصى از سوى افرادى است كه بهره كمى از علوم اسلامى داشته اند و اكثريّت قريب به اتّفاق علماى اسلام با آن مخالفند.

ما در بخش آخر اين كتاب بر اساس آيات صريح قرآن و روايات اسلامى، خطاى آنها را در اين برداشت روشن خواهيم ساخت تا افراد معتدلى كه در ميان آنها هستند و به دليل و منطق پاى بند مى باشند بدانند صراط مستقيم اسلام جاى ديگر است.

من در پيشگاه علماى اسلام سر تكريم فرود مى آورم و از همه تقاضا مى كنم دست به دست هم دهند و يكصدا بگويند اين گروه اندك متعصّب كه همه را ـ جز خودشان ـ «مشرك» مى پندارند و به همين دليل خون ومال آن ها را مباح مى شمرند، نمايندگان اسلام واقعى نيستند. بديهى است چنين مسلكى در دنياى امروز جايى ندارد و در سراشيبى سقوط است و پايان عمرش نزديك مى باشد و ما بايد اسلام را كه دين محبّت است در شكل واقعى اش به جهانيان عرضه كنيم تا مورد پذيرش قرار گيرد و اسلام همچنان به سير خود در جهان ادامه دهد و قلوب و افكار را تسخير كند.

از همه عجيب تر اين كه خشونت اين گروه دامان حكومتى را كه

[ 43 ]

خودشان بر سر كار آورده اند (حكومت آل سعود) گرفته و ترورهاى وحشتناكى را در كشور سعودى به راه انداخته اند، تا آنجا كه دولت سعودى نيز به خطر آنها براى شهروندان خود اعتراف كرده و درصدد محدود كردن آنها برآمده است، تجديد نظر در تعليمات مدارس دينى وهّابى را شروع نموده، و افراد تندرو را از امامت مساجد بركنار ساخته است، كه اين خود دليل ديگرى بر نزديك بودن پايان عمر وهّابيّت متعصّب است، چرا كه حتّى در كانون پيدايش خود نيز ديگر جايى ندارد!

 

* * *

 

 

[ 44 ]

 

[ 45 ]

تحميل عقيده   

 

از اصول مسلّم اسلام اين است، كه تعامل فرق مختلف اسلامى با يكديگر فقط بايد از طريق بحث هاى منطقى و دوستانه باشد، حتّى در مورد غير مسلمين نيز همين دستور داده شده است: (ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ).(1)

«با حكمت و اندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت نما; و با آنها به روشى كه نيكوتر است، استدلال و مناظره كن. پروردگارت، از هر كسى بهتر مى داند چه كسى از راه او گمراه شده است; و او هدايت يافتگان را بهتر مى شناسد».

و نيز مى فرمايد: (وَلاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْكِتَابِ إِلاَّ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَقُولُوا آمَنَّا بِالَّذِى أُنْزِلَ إِلَيْنَا وَأُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَإِلَهُنَا وَإِلَهُكُمْ وَاحِدٌ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ).(2)


1. نحل، آيه 125.

2. عنكبوت، آيه 46.

[ 46 ]

«با اهل كتاب جز به روشى كه از همه نيكوتر است مجادله نكنيد، مگر كسانى از آنان كه ستم كردند; و (به آنها) بگوييد: ما به تمام آنچه از سوى خدا بر ما و شما نازل شده ايمان آورده ايم، و معبود ما و شما يكى است، و ما در برابر او تسليم هستيم».

اسلام هرگز اجازه نمى دهد كسى مخالفان خود را به عنوان «جاهلان مشرك» و «اعداءالله» و «اعداء التوحيد» و مانند آن خطاب كند، خود را محور اسلام پندارد و چوب كفر و شرك را بر سر همه بكوبد، همان كارى كه اين جمعيّت در اكثر كتاب هاى خود كرده اند.

مسلمانان در اصول تعليمات و اعتقادات اسلام با هم مشتركند و علماى اسلام در اصول مسائل فقهى نيز با هم متّفقند، هر چند در شاخ و برگ ها و شرح بعضى از اصول، برداشت هاى مختلفى دارند.

نبايد اين اختلاف نظرها سبب نزاع، درگيرى و خونريزى گردد، بلكه بايد از طريق استدلال هاى منطقى و گفتمان و حوار صحيح، افكار را به هم نزديك كرد.

وهّابى هاى متعصّب (سلفى ها) به طور كامل در نقطه مخالف اين منطق عاقلانه و عادلانه اسلامى قرار دارند. آنها معتقدند بايد برداشت خود را در مسأله «شرك و توحيد» برديگران تحميل كرد، اگر چه از طريق تهديد به قتل و خونريزى و غارت اموال باشد كه اسنادش در كتاب هاى بنيان گذار اين مذهب موجود است و جلوتر به گوشه اى از آن اشاره شد.

[ 47 ]

هنگامى كه به عالمان آنها مى گوييم اگر شما عالم هستيد ما هم عالم هستيم و بيش از شما درس خوانده ايم و كتاب نوشته ايم. اگر شما مجتهد هستيد ما هم مجتهد هستيم، علماى الازهر و حوزه هاى دينى دمشق و اردن و ساير بلاد اسلامى نيز مجتهدان بسيارى دارد. چه دليلى دارد كه ديگران مجبور باشند عقيده شما را(در باب شرك و توحيد)كه به طورقطع ازنظرمانادرست است،بپذيرند؟مى گويند حرف همين است كه ما مى گوييم و اسلام همين است كه ما به آن رسيده ايم!!

شما چه امتيازى بر ساير علماى اسلام داريد كه مى خواهيد عقيده خود را بر آنها تحميل كنيد، چرا با شلاق ديگران را مى زنيد؟! پاسخ منطقى ندارند.

گويى آنها چنين مى پندارند كه بر قلّه علم و ايمان نشسته اند و همه در درّه جهل و بى خبرى فرو رفته اند!

اين چيزى است كه در دنياى امروز هيچ كس آن را نمى پسندد و جايگاهى براى آن در ميان مسلمين نيست.

به همين دليل مى گوييم آنها به پايان عمرشان نزديك شده اند.

* * *

 

يك خاطره تلخ!

فراموش نمى كنم در سال هاى نخستين كه به زيارت خانه خدا مشرّف شده بودم، در مدينه منظره عجيبى ديدم كه مرا سخت در فكر

[ 48 ]

فرو برد. گروهى به نام «آمرين به معروف» (از متعصّبان وهّابى) با ريش هاى بسيار بلند اطراف مرقد پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)را گرفته بودند و هر كدام شلاّقى در دست داشتند و هر كس به قصد بوسيدن مرقد پيامبر(صلى الله عليه وآله) نزديك مى شد، بر سرش مى كوفتند و مى گفتند «هذا حديد، هذا خشب و هذا شرك ; اين ضريح يك قطعه آهن و چوب بيش نيست، اين كار شما شرك است»!

آن ها از اين نكته غافل بودند كه هيچ عاقلى آهن و چوب را به خاطر آهن و چوب نمى بوسد، بلكه اين كار حركت نمادينى است براى اظهار علاقه و عشق و محبّت به صاحب آن قبر، همان گونه كه همه مسلمين حتّى خود وهّابى ها جلد قرآن را مى بوسند. آيا اظهار عشق و علاقه و محبّت به قرآن و پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)شرك است؟ هيچ عقل و منطقى با چنين عقيده اى موافق نيست.

مردم جهان پرچم كشور خود را مى بوسند و به آن احترام مى گذارند، آيا مقصودشان اظهار علاقه به يك قطعه پارچه بى ارزش است كه شايد جزء طاقه پارچه اى بوده كه بخشى از آن پرچم شده و بخش ديگرى را پيراهن و شلوار كرده اند؟

به يقين هدف آنها احترام به استقلال كشورشان است و مصداق حبّ الوطن است.(1)


1. سفينة البحار، مادّه وطن، در حديثى نيز از امام على(عليه السلام) نقل شده كه فرمود: عَمَرْتُ البُلْدَانَ بِحُبِّ الأوْطَانِ (ميزان الحكمة، جلد 4، صفحه 3566). در جريان هجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله) از مكّه نيز حديث مناسبى در درالمنثور نقل شده است (الدر المنثور، جلد 1، صفحه 300).

[ 49 ]

آيا هيچ كس احترام به وطن و آب و خاك را شرك مى شمرد؟!

جالب اين كه همه وهّابى ها به «حجرالاسود» احترام مى گذارند و آن را مى بوسند، هنگامى كه مى گوييم: هذا حجر لا يضرّ و لا ينفع... اين نيز قطعه سنگى بيش نيست، و سرنوشت ما در دست آن نمى باشد،

مى گويند: پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) آن را بوسيده(1) ما هم پيروى مى كنيم و مى بوسيم!

مى گوييم: مقصودتان اين است كه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) به شما اجازه شرك داده و اين مورد مستثنى است و نوعى شرك جايز است، يا بوسيدن دليل بر شرك نيست؟!

اينجا سكوت مى كنند و پاسخى ندارند.

اضافه بر اين مى گوييم همه شما «جلد قرآن» را مى بوسيد و اين كار را جايز مى شمريد،يك قطعه چرم ومقوا چه ارزشى داردكه مى بوسيد؟

مى گويند هدف اظهار محبّت و احترام به قرآن است!

مى گوييم اين كار شرك نيست؟

مى گويند: صحابه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) قرآن را مى بوسيدند.(2)


1. صحيح بخارى، جلد 2، صفحه 159 .

2. در دائرة المعارف كويتى ماده «تقبيل» مى خوانيم: مشهور در ميان حنابله و نيز حنفيه اين است كه بوسيدن قرآن جايز است، و از عمر نقل شده كه همه روز صبح قرآن را مى بوسيد و از عثمان نيز نقل شده كه قرآن را مى بوسيد و به صورت خود مى كشيد.

[ 50 ]

مى گوييم آيا حضرت اجازه داده شما مشرك شويد؟ با اين كه دليل شرك غير قابل تخصيص است: (إِنَّ اللهَ لاَ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ وَمَنْ يُشْرِكْ بِاللهِ فَقَدْ افْتَرَى إِثْماً عَظِيماً)(1);

«خداوند (هرگز) شرك را نمى بخشد; و گناهان پايين تر از آن را براى هر كس بخواهد (و شايسته بداند) مى بخشد. و آن كس كه براى خدا، شريكى قرار دهد، گناه بزرگى مرتكب شده است».

به يقين بطلان شرك به حكم عقل قطعى ثابت شده و حكم عقل قابل تخصيص نيست.

در اينجا پاسخى ندارند.

كوتاه سخن اين كه آنها در گردابى از تضادها و تناقض ها غوطهورند و خودشان هم كم و بيش مى دانند امّا به رو نمى آورند.

* * *

 

وظيفه اصلى متولّيان خانه خدا

به يقين اماكن مشرّفه و بيت الله الحرام به همه مسلمين جهان تعلّق دارد: (جَعَلَ اللهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ قِيَاماً لِّلنَّاسِ وَالشَّهْرَ الْحَرَامَ وَالْهَدْىَ وَالْقَلاَئِدَ ذَلِكَ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللهَ يَعْلَمُ مَا فِى السَّماوَاتِ وَمَا فِى الاَْرْضِ وَأَنَّ اللهَ بِكُلِّ شَىْء عَلِيمٌ)(2);

«خداوند، كعبه ـ بيت الحرام ـ را وسيله اى براى استوارى و سامان


1. نساء، آيه 48.

2. مائده، آيه 97 .

[ 51 ]

بخشيدن به كار مردم قرار داده; و همچنين ماه حرام، و قربانى هاى بى نشان، و قربانى هاى نشاندار را; اين احكام (حساب شده و دقيق،) به خاطر آن است كه بدانيد خداوند، آن چه را در آسمان ها و زمين است، مى داند; و خدا به هر چيزى داناست».

همه افراد دور و نزديك در بهره گيرى از خانه خدا يكسانند: (سَوَاءً الْعَاكِفُ فِيهِ وَالْبَادِ).(1) بنابراين متولّيان خانه كعبه تنها موظّف به ايجاد امنيّت و نظم و فراهم كردن امكانات لازم براى زوّار هستند، نه اين كه اين مركز اسلامى را پايگاهى براى تبليغ مذهب خود و تحميل عقيده خويش بر ديگران قرار دهند.

آنها حق ندارند برداشت هاى خاصّ خود را در مسائل اسلامى كه با اجتهاد و استنباط هاى علماى ساير بلاد مخالف است بر آنها تحميل كنند، حتّى در عصر جاهليّت كار متولّيان خانه كعبه بيش از اين نبود كه در قرآن به آن اشاره شده است: (أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ)(2);

«كار آنها آب رسانى به حجّاج خانه خدا و آباد نگه داشتن خانه كعبه بود».

بنابراين اگر علماى اين سرزمين برداشت خاصّى در امر توحيد دارند، حق ندارند عقيده خود را بر ديگران تحميل كنند، به خصوص


1. حج، آيه 25.

2. توبه، آيه 19 .

[ 52 ]

اين كه ديگران علماى بزرگى دارند كه اين برداشت ها را نادرست مى دانند.

به عنوان مثال در مسأله «طلب شفاعت» از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به اين معنى كه آن حضرت در پيشگاه خداوند درخواستى براى بندگان كند; اين گروه آن را كفر مى پندارند ولى ديگران،آن را عين توحيد مى دانند.

يا اين كه آنها چيزى را «بدعت» مى پندارند و علماى ديگر «سنّت» مى شمرند.

وهّابيان و هيچ گروه ديگرى هرگز حق ندارند فكر و برداشت خود را بر ديگران تحميل كنند.

تأكيد مى كنم آنها فقط بايد به نظم، امنيّت و عمران اين سرزمين مقدّس بپردازند، نه اين كه آن را پايگاه تبليغاتى مذهب خود سازند و جالب اين كه پادشاه عربستان سعودى خود را «خادم الحرمين الشريفين» مى داند نه «حاكم الحرمين الشريفين»; پس چرا علماى سلفى وهّابى خود را «حاكم الحرمين» مى دانند با اين كه معتقدند اطاعت ولاة الامر بر آنها واجب است.

البتّه ازكارهايى كه به اجماع علماى اسلام ممنوع است بايد منع كنند.

خلاصه اين كه تحميل فكر از سوى يك گروه اندك كه از نظر علمى دست پايين تر را دارند، بر اكثريّت مسلمين با هيچ منطقى سازگار نيست، ولى سلفى هاى متعصّب از بدترين روش ها براى تحميل عقيده خود استفاده مى كنند و اين جاى تأسّف است.

[ 53 ]

بدترين صورت تحميل عقيده!

متعصّبان وهّابى اخيراً كتاب هايى در ردّ بعضى از مذاهب اسلامى نوشته و آنها را در ميان حجّاج پخش مى كنند، كاش مشتمل بر مطالب مؤدّبانه اى بود; كتاب هايى است با ادبيّات زشت و الفاظ ركيك و مشتمل بر انواع دروغ ها و تهمت هاونسبت دادن شركو كفر به ديگران.

اين در حالى است كه اگر يك پاسخ منطقى و مؤدّبانه بر اين كتاب هاى زشت نوشته شود، محال است اجازه نشر يك نسخه از آن را بدهند!!

آيا اين است مفهوم آيه شريفه (فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ)(1); «پس بندگان مرا بشارت ده * همان كسانى كه سخنان را مى شنوند و از نيكوترين آنها پيروى مى كنند».

روشن است چنين مذهبى با چنان فرهنگى در دنياى امروز جايى ندارد و به زودى به بايگانى تاريخ سپرده مى شود.

به خصوص درعصرماكه احترام به عقايدديگران درنظرانديشمندان موقعيّت خاصّى دارد و همين امر يكى از عوامل انزوا و سقوط اين مذهب را فراهم ساخته است، زيرا هيچ مسلمانى حاضر به قبول چنين نسبت ناروايى نيست كه به اصطلاح متولّيان خانه خدا همه آنها را «مشرك» و «كافر» بدانند و بر تحميل عقيده خود پافشارى كنند.

حرم نبوى و قبور بقيع نيز به همه مسلمين تعلّق دارد و متولّيان آن


1. زمر، آيات 17 و 18.

[ 54 ]

فقط موظّف به برقرارى نظم و امنيّت و امكانات لازم و جلوگيرى از آن چه بر خلاف اجماع مسلمين است مى باشند نه بيشتر.

آنها بايد به عقايد همه مسلمين جهان احترام بگذارند و از هتك و توهين نسبت به مقدّسات آنها بپرهيزند و پا را از گليم خود درازتر نكنند كه نه خدا راضى است و نه خلق خدا و نه اين كار عاقبت محمود دارد.

حرم امن خدا بايد از هر نظر امن باشد; اين چه امنيّتى است كه اگر «مسلمانان غير وهّابى» پاى خود را جلو و عقب بگذارند آنها را متّهم به شرك كنند؟!

فراموش نمى كنم در سفرهاى اوّليّه زيارت خانه خدا، جمعى از مسلمانان كشورهاى مختلف را ديدم كه مى خواستند منبر پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را ببوسند و شرطه ها را كلافه كرده بودند.

يك نفر كه به ظاهر از مأموران امر به معروف بود، برخاست واين جمله را گفت: «والله يجوز قتال هولاء بالسيف; به خدا سوگند مى توان با شمشير به اين گروه حمله كرد» (و خونشان را ريخت!).

چه فرقى مى كند، شما جلد قرآن را مى بوسيد و آنها منبرى را كه ساليان دراز محلّ وعظ و ارشاد و تعليم و تربيت پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله)بوده است، مى بوسند. چرا حكم قتل آنها را صادر مى كنيد، نه پيروان خود را؟!

شما اين كار را «بدعت» مى دانيد و آنها «سنّت».

[ 55 ]

اكنون مى فهميم چرا طالبان و القاعده كه همان وهّابيان تندرو هستند، به خودشان اجازه مى دهند تنها در يك بمب گذارى در نجف (دو سال قبل) 150 نفر از مردم عادى را بكشند و 300 نفر را مجروح كنند كه در ميان آنها كودكان خردسال و زنان و پيران سال خورده بودند، اين ها ثمرات تلخ و دردناك آن طرز فكرهاست كه چهره اسلام را در جهان سخت مشوّه ساخته و محيط را حتّى در كشور عربستان سعودى كه پايگاه اصلى آن بوده، ناامن كرده است.

آيا چنين برنامه ها و چنين افكارى مى تواند باقى بماند؟

 

وهّابيان روشنفكر و ميانه رو

اخيراً هم از سوى دولت سعودى و هم از سوى جمعى از انديشمندان روشن فكر وهّابى، حركتى به سوى اعتدال، و بازنگرى در مفاهيم گذشته، ديده مى شود.

اين حركت تا آنجا پيش رفته است كه اميد مى رود گفتگو و «حوار» بين فرق مختلف اسلامى جاى نزاع و جنگ و جدال و بدگويى و متّهم ساختن به شرك و كفر را بگيرد.

گرچه هنوز اين امر به صورت يك روش عمومى در نيامده ولى موارد متعدّدى كه نشانه جوانه زدن اين نهال ميمون است، ديده مى شود.

خبر مى رسد كه بعضى از علماى شيعه حجاز با بعضى از

[ 56 ]

دانشمندان معتدل وهّابى به گفتگو نشسته و سخنان آنها در بعضى از رسانه هاى جمعى پخش شده است. اين همان چيزى است كه متعصّبان وهّابى آن را كفر و بدعت مى دانند و به خاطر آن سخت عصبانى هستند، گويى اسلام را درحال زوال مى پندارند، حال آن كه اگر اين سنّت حسنه كه همان «جِدال بِالّتى هِىَ أحْسَن» قرآن مجيد است فراگير شود، اسلام از شرّ خشونت گرايان نجات پيدا خواهد كرد و فصل نوينى در شكوفايى اسلام در جهان آغاز خواهد شد، فصلى كه منطق و استدلال و گفتمان دوستانه جاى تكفير و توهين و خون ريزى وغارت اموال را خواهد گرفت و اسلام در عربستان سعودى به مسير اصلى اش باز مى گردد.

جمعى از نويسندگان «اعتدال گرا»ى اين كشور نيز در نوشتارهاى خود، همين راه را با مركب راهوار قلم پيموده اند. به عنوان نمونه دانشمندى به نام «يوسف بن علوى»(1)، اخيراً كتابى نوشته است، به نام «مفاهيم يجب ان تصحّح» (مفاهيمى كه بايد بازنگرى وتصحيح شود).

اين كتاب در نوع خود يكى از شگفتى ها محسوب مى شود كه شرح آن به خواست خدا در پايان همين كتاب خواهد آمد.


1. يوسف بن علوى از علماى محترم «مكّه» و بسيار صاحب نفوذ بود كه جلسه درس گسترده اى داشت و اخيراً به رحمت ايزدى پيوست. نامبرده كتاب هاى متعدّدى نگاشته كه مورد توجّه محقّقان قرار گرفته است. از جمله كتاب «مفاهيم» است.

[ 57 ]

تعصّب شديد و افراطى   

 

«تعصّب» در عرف زمان ما به «اعتقاد و پاى بندى شديد نسبت به چيزى» گفته مى شود، خواه يك امر اعتقادى مربوط به مبدأ و معاد باشد، يا يك مسأله اخلاقى، و يا نوعى آداب و رسوم يك قوم و قبيله، و يا حتّى دفاع از يك فرد خاص.

از كلمات اميرمؤمنان على(عليه السلام) در نهج البلاغه در خطبه قاصعه(1)استفاده مى شود كه تعصّب در گذشته نيز مفهومى قريب به معنى امروزى داشته است ولى آن حضرت تعصّب را به دو گونه تفسير فرموده : تعصّب ممدوح و مثبت، و تعصّب مذموم و منفى.

در مورد تعصّب منفى تعصّب ابليس را يادآور مى شود كه او را از سجده بر آدم منع كرد. امام(عليه السلام) او را پيشواى متعصّبان جهان، نام مى نهد، و مى فرمايد: «فَعَدُوُّاللهِ (ابليس) إِمامُ الْمُتَعَصِّبِينَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَكْبِرِينَ... ; دشمن خدا ابليس پيشواى متعصّبان و سلف


1. نهج البلاغه، خطبه 192 (خطبة القاصعة).

[ 58 ]

مستكبران است».(1) و در مورد تعصّب ممدوح مى فرمايد: «فَإنْ كانَ لابُدَّ مِنَ العَصَبِيَّةِ فَلْيَكُنْ تَعَصُّبُكُمْ لِمَكارِمِ الْخِصالِ وَ مَحامِدِ الاَْفْعالِ;(2)هرگاه ناگزير از تعصّب هستيد تعصّب شما براى به دست آوردن صفات نيك و كارهاى خوب باشد».

تعصّب مذموم همواره آميخته با جمود فكرى و يك جانبه نگرى و پيشداورى هاى غير منطقى است و هميشه ـ به خصوص در عصر ما ـ سبب نفرت و عقب افتادگى است.

نشانه اين نوع تعصّب، موضع گيرى هاى تند و خشن و گاه خونريزى و غارت اموال، و تحقير ديگران، و توسّل به كلمات زشت و تند و توهين آميز است.

اين گونه متعصّبان كمترين ارزشى براى افكار ديگران قائل نيستند و گوش شنوايى براى دلايل مخالفان خود ندارند و متكبّر وخودبرتر بين هستند.

تمام آنچه گفته شد در سخنان «وهّابيان افراطى» و اعمالشان و متأسّفانه در كتب پيشواى اين گروه ديده مى شود كه بعضى از نمونه هاى آن گذشت كه به اندك چيزى مسلمانان را مشرك مى خواند و خون و مالشان را مباح مى شمرد.

كسى كه علما و بزرگان مخالف خود را «جُهّال» خطاب مى كند و به آنها «أيّها المشرك» مى گويد، و هر كس سخنان او را نپذيرد كافر و


1 و 2 . نهج البلاغه، خطبه 192 .

[ 59 ]

مهدور الدم مى داند(1)، آيا آماده بحث و گفتگوهاى منطقى و «مجادلة بالّتى هِىَ أحسن» است؟

قرآن مجيد افراد متعصّب را كه گوش شنوا براى شنيدن سخنان ديگران ندارند، جزء بندگان صالح پروردگار نمى داند چرا كه مى گويد: (فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ).(2) مفهوم اين آيه آن است كه افراد مخالف اين روش، عباد صالح خدا نيستند.

قرآن كسانى را كه به هنگام سخن گفتن پيامبران پيشين، انگشت در گوش خود مى گذاردند تا سخنان آنها را نشنوند، سخت نكوهش مى كند، و شكايت نوح را از امّت خود چنين بيان مى دارد: (وَإِنِّى كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِى آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَاراً)(3);

«و من هر زمان آنها را دعوت كردم كه (ايمان بياورند) تا آنها را بيامرزى، انگشتان خويش را در گوشهايشان نهاده و لباس هايشان را بر خود مى پيچيدند، در مخالفت اصرار مىورزيدند و به شدّت استكبار مى كردند».

در گذشته در محيط «مكّه» و «مدينه» و در كلّ «حجاز» هر گونه نقد


1. مدارك آن گذشت.

2. زمر، آيه 17-18.

3. نوح، آيه 7 .

[ 60 ]

علمى از عقايد وهّابيّت ممنوع بود و متعصّبان وهّابى اجازه نمى دادند حتّى نقدهاى علمى توأم با احترام در آنجا منتشر شود و سانسور شديدى بر ورود هرگونه كتاب حتّى از كشورهاى اسلامى مانند «مصر» حكم فرما بود (و متأسّفانه هنوز هم ادامه دارد)، و اگر چيزى بر خلاف اين اصل ديده شود، استثنايى است.

بديهى است با اين وضع، آنها هرگز از حالت جمود خود خارج نمى شوند و از اشكالات و نقدهاى منطقى كه سبب پيشرفت فكرى آنان مى گردد، بهره نمى گيرند.

نكته جالب اين كه كتابخانه هاى ما شيعيان مملو است از كتب اهل سنّت و حتّى كتب وهّابيان و هيچ ترسى از وجود اين كتاب ها بر مذهب خود نداريم، در حالى كه كمتر كتابخانه اى در عربستان مى يابيد كه كتب شيعه را داشته باشد (گاهى حتّى يك كتاب!) تا چه رسد به كتب نقد وهّابى گرى! چرا آنها اين قدر مى ترسند و ما نمى ترسيم؟ جوابش را وجدان خوانندگان محترم خواهد داد!

اين گونه تعصّب ها در هيچ زمان مقبول نبوده تا چه رسد در عصر ما، به همين دليل حاميان اين گونه تعصّب ها بايد بساط خود را جمع كنند و به گذشته تاريخ ملحق شوند!

جوانان وهّابى حق دارند از بزرگترهاى خود در اين باره سؤال كنند كه چرا كتب ساير مذاهب اسلامى و كتب نقد علمى و منطقى وهّابيّت در اختيار آنها نيست؟!

[ 61 ]

ولى همان گونه كه جلوتر نيز اشاره شد، اين سخت گيرى ها و تعصّب خشك در قشر معتدل و روشن فكر وهّابى كمتر ديده مى شود و براى گفتمان هاى منطقى با ديگران اعلام آمادگى كرده اند و اين طليعه پربركتى است.

 

* * *

[ 62 ]

 

[ 63 ]

عدم آشنايى به ارزش هاى فرهنگى

 

نابودكردن گران بهاترين آثار تاريخى اسلام

در كمتر كشورى به اندازه حجاز آثار باستانى مربوط به قرون نخستين اسلام وجود داشته است، چرا كه زادگاه اصلى اسلام آنجاست و آثار گرانبهايى از پيشوايان اسلام در جاى جاى اين سرزمين ديده مى شود.

مراقد و قبور آنها، زادگاه آنها، آثار صحابه و تابعين و آثار گرانبهاى امامان اهل بيت(عليهم السلام) و دانشمندان و فقها و حتّى سلاطين و مراكز حكومت آنها، آثار هنرى و معمارى و... ولى «متعصّبان خشك وهّابى» غالب آنها را به بهانه واهى «آثار شرك» از ميان بردند! و كمتر چيزى از اين آثار پرارزش باقى مانده است و سزاوار است مسلمين براى نابودى اين آثار گرانبها خون گريه كنند.

امروز همه مى دانيم هر ملّتى براى اثبات اصالت خود بر گذشته تاريخ خود تكيه مى كند و آثار مهمّى را كه از گذشته باقى مانده است

[ 64 ]

شاهد و گواه آن مى شمرد و به همين جهت از آثار تاريخى خود به دقّت نگهدارى مى كند.

امّا اين گروه در اين سرزمين هاى مقدّس تقريباً چيزى از آثار تاريخى اسلام را بجاى نگذاشتند و همه را ويران كرده و از ميان بردند، آثارى كه از نظر ارزش، بهايى نمى توان براى آنها تعيين كرد.

نمونه بارز آن قبرستان بقيع است، اين قبرستان مهمترين قبرستان در اسلام است كه بخش مهمّى از تاريخ اسلام را در خود جاى داده و كتاب بزرگ و گويايى از تاريخ ما مسلمين است.

قبور همسران و فرزندان پيامبر اسلام، امامان اهل بيت(عليهم السلام)، فقها و علماى بزرگ، صحابه والا مقام، شهداى گرانقدر، سرداران رشيد اسلام و... همه و همه در آن جاى دارد; شايد بيش از ده هزار صحابى در آن جا مدفون است و به يك معنى بخش عظيمى از تاريخ اسلام در دل بقيع نهفته است.

ولى اكنون كه وارد بقيع مى شويم ويرانه اى بسيار زشت و مشمئز كننده و ناهموار، بدون هيچ علامت و نشانه مى بينيم كه اشك را از ديدگان انسان سرازير مى كند.

اين متعصّبان خشك با نهايت تأسّف اين آثار گرانبهاى تاريخى را به بهانه واهى «مبارزه با شرك» از ميان برده اند و جهان اسلام را گرفتار خسارت عظيمى كرده اند كه هرگز نمى توان آن را جبران كرد.

راستى كه انسان متعصّب چقدر خطر آفرين است و سرمايه هاى

[ 65 ]

ارزشمند كشور خود را چگونه بر باد مى دهد، سرمايه هايى كه به همه تعلّق دارد، به انسان هاى امروز و گذشته و آينده.

* * *

 

تضادّى ديگر: چرا هنوز بارگاه پيامبر برپاست؟!

كسانى كه به مكّه و مدينه مشرّف شده اند، مى دانند على رغم ويرانى تمام قبرستان بقيع و قبور شهداى احد و غير آنها، گنبد و بارگاه ملكوتى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) برپاست و مسلمانان از همه جاى دنيا به زيارت آن حضرت مى شتابند و اين وضع سؤال مهمّى در اذهان همه زائران ترسيم مى كند، كه چرا اين گروه به سراغ بارگاه پيامبر(صلى الله عليه وآله)نرفتند؟!

حقيقت آن است كه آنها خود را كوچك تر از آن ديدند كه دست به اين كار زنند و تمام جهان اسلام را بر ضدّ خود بشورانند. آرى وهّابى هاى متعصّب نتوانستند، بارگاه ملكوتى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را از ميان بردارند، و گنبد خضرا را ويران سازند و ضريح مقدّس حضرت را نابود كنند.

هنگامى كه از آنها سؤال شد چگونه تمام گنبد و بارگاه هايى را كه بر فراز قبور ائمّه بقيع(عليهم السلام) و شهداى احد و غير آنها بنا شده بود از ميان برداشتيد ولى گنبد و بارگاه پيامبر(صلى الله عليه وآله) همچنان پابرجاست؟ اين تناقض در عمل چه مفهومى دارد؟

[ 66 ]

اگر اين ها نشانه بت پرستى و شرك است، چرا اين «نشانه بزرگ!» را در كنار اين مسجد باشكوه و با عظمت نگه داشته ايد، و اگر نيست، چرا بقيّه را از ميان برداشتيد؟

آنها پاسخى در برابر اين سؤال ندارند و به راستى وا مى مانند.

در يكى از سفرهاى زيارتى كه مدّت ها قبل داشتم به ديدار «امام مدينه» رفتم و از او كه مرد فاضل و باانصافى بود همين سؤال را كردم.

او سعى كرد با ذكر يك داستان تاريخى ذهن مرا از اين سؤال آزار دهنده و بدون جواب منصرف كند; داستانى مربوط به زمان «ناصرالدوله» نقل كرد كه دو نفر يهودى از خانه هاى مجاور حرم نقب زده بودند كه به قبر پاك پيامبر(صلى الله عليه وآله) دست يابند. «ناصرالدوله» در خواب ديد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به او مى گويد مرا از دست اين دو نفر نجات بده! چند بار در چند شب اين خواب تكرار شد. او در حيرت فرو رفت و فهميد خبرى در مدينه است. به مدينه آمد و تمام مردم شهر را به صف كرد و نگاه كرد و آن دو نفر را كه در خواب ديده بود، در ميان آنها ديد، دستور داد آنها را گرفتند و توطئه را خنثى كرد و مجازات سختى براى آنها قائل شد.

سپس دستور داد اطراف قبر شريف را كندند و آن را با فلز گداخته پر كردند تا ديوارى پولادين به وجود آيد و كسى جرأت اين گونه كارها را در آينده نداشته باشد.

روشن است كه اين جواب هرگز قانع كننده نبود، زيرا حدّاكثر

[ 67 ]

ساختن بخش زيرزمين قبر مطهّر را توجيه مى كرد، ولى جوابى براى گنبد و بارگاه و ضريح محسوب نمى شد، امّا رعايت ادب و احساس اين كه طرف مقابل حرفى براى گفتن ندارد و ممكن است شرمنده شود، مانع از ادامه بحث از طرف اينجانب شد.

اخيراً شنيده شد كه يكى از متعصّبان وهّابى گفته است در آينده گنبد و بارگاه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) را نيز خراب خواهيم كرد كه البتّه اين سخن هر چند با اصول فكرى متعصّبان آنها سازگار است، ولى به يقين هرگز چنين جرأتى در برابر جهان اسلام نخواهند داشت، به خصوص اين كه با پيدا شدن موج جديد در ميان اعتدال گرايان اين مسلك، هرگز چنين حادثه اى رخ نخواهد داد و كسى جرأت بر اين كار نخواهد داشت.

عجب اين كه اين سخن را به پيشواى وهّابيّون محمّد بن عبدالوهّاب نيز نسبت داده اند. ولى او در بعضى از سخنانش چنين نسبتى را كذب دانسته است، هر چند حسن بن فرحان مالكى در كتاب خود «داعية و ليس نبيّاً» ـ چنان كه در پايان همين كتاب خواهد آمد ـ معتقد است در كلمات شيخ محمّد اشاره اى به اين سخن ديده مى شود كه اگر توانايى يابم گنبد و بارگاه پيامبر(صلى الله عليه وآله) را نيز ويران مى كنم!

[ 68 ]

 

[ 69 ]

جمود و مخالفت با هر پديده نوين

 

بنيان گذار مذهب وهّابى با هرگونه بدعتى به مبارزه برخاست، چيزى كه از نظر اصولى مورد انكار ساير فرق مسلمين نيز نبود، زيرا همگى بدعت ها را در دين به طور كلّى انكار مى كنند.(1)

ولى او در معنى بدعت مرتكب اشتباه بزرگى شده بود، و به همين جهت با هر چيز تازه اى به مبارزه برخاست.

اكنون ببينيم منظور از بدعت چيست؟ آيا هر مطلب تازه، هر ابداع جديد بدعت است؟ و بايد با تمام مظاهر نوين تمدّن بشرى به مبارزه برخاست ـ آن گونه كه پيروان نخستين وهّابيان از سخنان او برداشت كرده بودند ـ و به همين جهت حتّى دوچرخه را مركب


1. در حديثى از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم : «أهْلُ الْبِدَعِ شَرُّ الخَلْقِ وَ الخَلِيقَةِ; بدعت گزاران بدتر خلق خدا هستند» (كنزالعمّال، حديث 10951) و در حديثى از امام على(عليه السلام) آمده است كه فرمود : «مَا أُحْدِثَتْ بِدْعَةٌ إِلاَّ تُرِكَ بِهَا سُنَّةٌ; هيچ بدعتى حادث نشد، مگر اين كه سنّتى با آن ترك شد، (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 93) و احاديث در اين زمينه در كتب فريقين بسيار است.

[ 70 ]

شيطان مى ناميدند و از آن اجتناب مى كردند!! و خط تلفنى را كه كاخ پادشاه سعودى را به مركز لشكر متّصل مى كرد، پاره پاره كردند!

دوربين هاى عكّاسى را تا چند سال قبل حرام مى شمردند و خريد و فروش آن در بازارهاى مكّه و مدينه تا چندى پيش ممنوع بود، و ملاّ عمر وهّابى رئيس طالبان نيز اجازه نداد هرگز عكسى از او بگيرند، و با تحصيل زنان و دختران حتّى در مدارس مخصوص به خود به مخالفت برخاستند و هم اكنون رانندگى زن را هر چند با حجاب كامل باشد حرام مى دانند، و گرفتن جشن ميلاد پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و مانند آن را نيز بدعت و حرام مى شمرند! نه تنها جشن ميلادى براى پيامبر(صلى الله عليه وآله)بر پا نمى كنند، بلكه تمام مسلمين سنّى و شيعه را كه اين كار عاقلانه و انسانى را انجام مى دهند، سرزنش مى كنند!

به يقين بدعت از ديدگاه فقيهان بزرگ و علماى اصول مفهوم ديگرى دارد.

«بدعت» تفسير خاصّ خود را دارد وآن اين است كه انسان چيزى را كه از دين نيست جزء دين قرار دهد، و به عنوان يك عمل دينى آن را انجام دهد و در تعريف بدعت گفته اند: «اَلْبِدْعَةُ إدْخالُ ما لَيْسَ مِنَ الدِّينِ فِى الدِّينِ».(1)


1. غنائم الأيّام، جلد 1، صفحه 277 .

در البحر الرائق (نوشته ابن نجيم مصرى) بدعت چنين تعريف شده است: «غلب استعمالها على ما هو (ايجاد) نقص فى الدّين او زيادة» و در كتاب فيض القدير (نوشته مناوى) چنين آمده : «الحدث فى الدين بعد اكماله» و همه اين تعاريف به يك معنى باز مى گردد.

[ 71 ]

به يقين هيچ كس استفاده از اختراعات جديد مانند دوچرخه، تلفن، دوربين عكّاسى و رايانه و... را به عنوان يك امر واجب يا مستحب دينى انجام نمى دهد، بلكه يك امر عرفى است، مانند انواع غذاها و لباس ها و ساختمان ها كه بر اثر گذشت زمان تغيير مى يابد و شكل نوينى به خود مى گيرد.

به عبارت ديگر گونه اى از اعمالى كه ما انجام مى دهيم اعمال عرفى است كه ارتباط خاصّى با شرع ندارد، مانند مثال هايى كه در بالا آمد: تنوّع در انواع لباس ها، مركب ها، غذاها، آداب و رسوم و وسايل زندگى و منزل.

بدعت به معنى نوآورى مفيد در اين امور كار خوبى است و نشانه پيشرفت تمدّن بشر است، بنابراين نه دوچرخه مركب شيطان است، نه دوربين عكّاسى چشم شيطان، نه انواع تلفن مايه تباهى و فساد دين است و نه مراسم جشن و شادمانى براى تولّد بزرگان دين كه يك امر عرفى است گناه مى باشد، همان كارى كه گاه به عنوان مراسم جشن تولّد براى فرد فرد خانواده ها انجام مى شود و گاه به طور دسته جمعى براى يك عالم بزرگ دينى يا از آن بالاتر براى پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)و بزرگان دين مراسم باشكوهى مى گيرند.

براى انجام اين گونه امور هيچ دليلى بر حرمت نداريم، جز سوء

[ 72 ]

تعبير در مفهوم بدعت و عدم آشنايى به معنى فقهى آن و عدم شناخت امور عرفى از تكاليف شرعى.

كارى به گنبد و بارگاه براى قبور پيشوايان دين نداريم كه آن موضوع بحث ديگرى است، بلكه سخن از قبرستان هاى معمولى است هنگامى كه در عربستان به سراغ قبرستان مى رويم با زشت ترين و زننده ترين صحنه ها روبرو مى شويم، درست مانند يك بيابان بى آب و علف و سنگلاخ ناهموار و بى نظم، حتّى يك سنگ صاف روى هيچ قبرى نمى بينيد!

در حالى كه بناى ساده قبور يك امر عرفى در ميان تمام ملّت ها و عقلاى جهان است، كه سعى دارند قبور مردگان را به صورتى درآورند كه احترام آنها حفظ شود، و هرگز تحقير و توهين نشوند، در اطراف آن درخت و گل و گياهى ترتيب مى دهند تا مايه آرامش بازماندگان آنها شود.

براى قبور شعرا و بزرگان علم و ادب ساختمان مناسبى در خور شأن آنها مى سازند، و براى هر كسى به تناسب حالش.

اين يك كار انسانى و عرفى است، نه بدعت است و نه شرك و نه بت پرستى بلكه احترام و آداب انسانيّت است، در حالى كه بدعت حرام افزودن چيزى بر دستورات دين است.

امروزه در همه جاى دنيا معمول است كه به مناسبت يكصدمين سال، بزرگداشتى براى فلان شاعر يا مخترع مى گيرند و اين كار سبب

[ 73 ]

تشويق جوانان به علم و دانش و پيشرفت علم و دانش است، آيا هيچ عاقلى مى گويد اين كار بدعت يا شرك است، يا چيزى بر دين افزوده شده؟!

حال اگر ما براى بزرگان دين اين كار را انجام دهيم، كارى كه سبب توجّه عموم مردم به افكار و تعليمات و برنامه هاى آنها مى شود و پيوند محكمى ميان آنها و بزرگان دينى برقرار مى كند، كجاى اين كار بدعت يا شرك است؟ اين يك امر عرفى پسنديده است.

شايان توجّه اين كه گاه نوآورى هاى عرفى در كنار مسائل شرعى قرار مى گيرد بى آن كه به آن آميخته شود و عنوان بدعت حرام پيدا كند، به عنوان مثال امروز در مسجدالحرام و مسجد النبى مناره هاى زيادى مى بينيم كه به يقين در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) نبوده است، محراب پيامبر با نقش و نگار ساده و زيبايى آراسته شده بسيارى از آيات قرآن (و بعضى مى گويند تمام قرآن مجيد) بر ديوارها و درون طاق هاى مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله) به خط زيبايى نگاشته شده، حتّى نام آن حضرت و تمام ائمّه اهل بيت(عليهم السلام) و بعضى از بزرگان اسلام بر پيشانى يكى از حياط هاى آن مسجد به چشم مى خورد.

در حالى كه هيچ يك از اين ها در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)نبود. آيا اين ها بدعت و حرام است؟ اگر هست چرا وهّابى ها كه بر آن جا سلطه دارند همه را از ميان بر نمى دارند؟ و اگر نيست چرا موارد مشابه آن را نمى پذيرند؟

[ 74 ]

به يقين هيچ كس اين ها را به قصد اين كه دستور دين است ابداع نكرده، بلكه يك سلسله امور عرفى هستند كه با ذوق سليم مردم ابداع شده اند.

كسانى كه بر اثر جمود فكرى با اين آداب اجتماعى مسلمين و غير مسلمين مخالفند، جايگاهى در دنياى امروز ندارند و بايد به بايگانى تاريخ سپرده شوند، مگر اين كه اعتداليون آنها اين خطاهاى بزرگ را اصلاح و جبران كنند.

تكرار مى كنيم بدعت ممنوع و حرام چيز ديگرى است و آن اين است كه من كارى را به عنوان يك دستور دينى انجام دهم در حالى كه نه در ادلّه عامّه و نه ادلّه خاصّه چيزى درباره آن نيامده باشد.

مثل اين كه چيزى بر نماز يا روزه يا آداب و مناسك حج و امثال آن بيفزاييم يا بگوييم شرع به ما دستور داده است كه فلان شب را به عنوان ميلاد پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) جشن بگيريد.

متأسّفانه جمود و كمى اطّلاعات اين گروه سبب شده است كه اين دو مطلب با يكديگر اشتباه شود و «ابداعات عرفى» با «بدعت هاى شرعى».

* * *

 

تضادّى ديگر!

از تضادهاى عجيب اين گروه اين است كه همان كسانى كه يك

[ 75 ]

روز دوچرخه ها را «مركب شيطان» مى شمردند و بدعت مى دانستند امروز سوار اتومبيل هاى آخرين سيستم آمريكايى و ژاپنى مى شوند و هيچ كس ايرادى بر آنها نمى گيرد.

و آنها كه يك روز خط تلفن بسيار ساده «قصر شاه سعودى» را به «پادگان لشكرش» بدعت دانستند و سيم ها را پاره پاره كردند، امروز همه آنها حتّى افراد دست فروش كنار خيابان را مى بينيم كه «جَوّال» (تلفن همراه) به دست دارند!

آيا اين گردش 180 درجه اى دليل بر قرار گرفتن اين گونه افكار در سراشيبى سقوط نيست؟ و جالب اين كه حكومت آنها بى اعتنا به اين افكار واپس گرا در مسير صنعتى كردن كشور به پيش مى تازد، و غرق صنايع وابسته است.

* * *

 

دلايل ناكامى ابن تيميّه

آگاهان مى دانند امام مذهب وهّابى ـ به اعتراف خودش ـ بر سر سفره «ابن تيميّه» نشسته بود. ابن تيميّه نيز درباره شرك، توحيد، شفاعت و مانند آن همين افكار را داشت ولى چه شد كه او نتوانست در دمشق (مركز ظهور و فعّاليّتش) اين سفره را براى عموم بگستراند و اين خطر از شامات دفع شد، امّا شاگردش «محمّد بن عبدالوهاب» موفّق شد، راستى چرا؟

[ 76 ]

نخست مناسب است اشاره كوتاهى به تاريخ زندگى ابن تيميّه داشته باشيم.

«احمد بن عبدالحليم بن تيميّه حنبلى» متولّد سال 661 و متوفاى سال 728 هجرى قمرى است. در شهر «حران» (شهرى است در شام) متولّد شد و به سبب جور تاتار، در كودكى همراه با خانواده اش «حران» را به سمت «دمشق» ترك كرد.

او كه حنبلى مسلك بود درصدد ترويج مذهب حنابله برآمد و مانند حنابله علم كلام را مردود دانست و متكلّمان را اهل بدعت شمرد! در مسأله صفات خدا مانند حنابله الفاظ صفات پروردگار را كه در نصوص آمده بدون هرگونه تفسير پذيرفت و به طور كلّى هرگونه «عقل گرايى» را محكوم كرد. او علاوه بر حمايت از روش و عقايد اهل حديث، عقايد جديدى را نيز اضافه كرد كه قبل از او سابقه نداشت.

براى مثال او سفر كردن به قصد زيارت قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله) و تبرّك جستن به قبر او و توسّل به اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) را شرك دانست! و فضايل اهل بيت(عليهم السلام) را كه در صحاح اهل سنّت و حتّى در مسند امامش «احمد بن حنبل» وجود داشت، انكار كرد و تلاش مى كرد تا مانند بنى اميّه، شأن و مقام امام على(عليه السلام)و فرزندانش را پايين آورد.

امّا دعوت ابن تيميّه از سوى علماى اهل سنّت مورد پذيرش قرار نگرفت و جز برخى از شاگردانش همچون «ابن القيم»، ديگر بزرگان اهل سنّت با او مخالفت كردند و كتاب هاى متعدّدى در ردّ او و

[ 77 ]

بدعت هايش نگاشتند. از جمله «ذهبى» از علماى هم عصر او نامه اى به او نوشت و او را مورد نكوهش قرار داد، و تسليم در برابر احاديث صحيح را از او خواستار شد.

«ذهبى» خطاب به او مى نويسد: «حال كه در دهه هفتاد از عمر خود هستى، و رحلت از اين عالم نزديك است آيا وقت آن نرسيده است كه توبه و انابه كنى؟»

در مصر نيز قاضى القضات فرقه هاى چهارگانه اهل سنّت آراى ابن تيميّه را غلط و بدعت اعلام كرد.

ولى در قرن دوازدهم، محمّد بن عبدالوهاب ظهور كرد و از افكار ابن تيميّه حمايت نمود و از ميان عقايد او بيش از همه بر همان عقايد جديدش تأكيد كرد.

علاوه بر عقايد فوق، ابن تيميّه داراى عقايد خاصّ ديگرى نيز بود. او در سال 698 آشكارا در بحث هاى داغ اعتقادى داخل مى شد و با مخالفين خودش به مناظره مى پرداخت، از جمله عقايد و رفتار او مى توان به موارد ذيل اشاره كرد:

1ـ حدود شرعيّه را خودش اقامه مى كرد.

2ـ موى سر كودكان را از ته مى تراشيد!

3ـ با كسانى كه مخالف عقيده او بودند آماده پيكار بود.

4ـ از ارائه دادن نذور، مردم را نهى مى كرد.

5ـ به امكان رؤيت حسّى خداوند اعتقاد داشت!!

[ 78 ]

6ـ در مورد خوارج عقيده داشت كه : «الخَوارِجُ مَعَ مُرُوقِهِمْ مِنَ الدِّينِ فَهُمْ أصْدَقُ النّاسِ ; با اين كه خوارج از دين خارج شدند راستگوترين مردم بودند !».

از كارهاى مثبت او اين بود كه در سال 702 بر ضدّ مغول اقدامات خوبى از خود ارائه داد.

علاّمه امينى بعد از آن كه كلام ابن تيميّه را در ردّ «حديث آغاز دعوت پيامبر(صلى الله عليه وآله)» (وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الاَْقْرَبِينَ...) نقل مى كند كه او سند حديث مزبور را صحيح نمى داند، مى گويد: «از او اين سخن عجيب نيست زيرا او فرد متعصّبى است كه بر انكار ضروريّات و تكفير مسلمين و به خصوص انكار آن چه مربوط به فضايل اهل بيت(عليهم السلام)است اصرار دارد»(1) و در جاى ديگر مى افزايد: «لذلك عاد غرضاً لنبال الجرح من فطاحل علماء اهل السنّة منذ ظهرت مخاريقه و إلى هذا اليوم و حسبك قول الشوكانى فى البدر الطالع ج 2 ص 260 : صرّح محمّد البخارى الحنفى المتوفّى 841 بتبديعه ثمّ تكفيره ثمّ صار يصرح فى مجلسه : انّ من أطلق القول على ابن تيمية: انّه شيخ الاسلام، فهو بهذا الاطلاق كافر ; به همين دليل او همواره هدف تيرهاى انتقاد از سوى علماى بزرگ اهل سنّت واقع شد، از جمله «شوكانى» از محمّد بخارى حنفى نقل مى كند كه او را تكفير كرده و گفته است : هر كس ابن تيميّه را شيخ الاسلام بخواند، كافر است!».(2)


1. الغدير، جلد 2، صفحه 280 .

2 . همان مدرك، جلد 1، صفحه 247، (پاورقى).

[ 79 ]

از مدافعان سرسخت ابن تيميّه مى توان از «ابن كثير» مؤلّف كتاب «البداية و النهاية» (متوفّاى 744) را نام برد كه در سراسر كتاب خود به هر مناسبتى از ابن تيميّه دفاع كرده و او را ستوده است.

از علماى معاصر ابن تيميّه كه از او دفاع كرده و به سبب اين كار مورد نفرت جامعه خود قرار گرفت، محدّث مشهور «ابوالحجّاج مزى» صاحب كتاب «تهذيب الكمال» است كه در سال 742 درگذشته است.

ديگر از شاگردان ابن تيميّه، «احمد بن محمّد مرى لبلى» حنبلى است كه به گفته ابن حجر نخست مخالف ابن تيميّه بود ولى پس از ملاقات با او از دوستان و شاگردان او گرديد و مصنّفات او را نوشت و در طرفدارى از او پافشارى كرد و در ردّ مسأله سفر براى زيارت از او دفاع كرد، سرانجام «اخنايى» قاضى مالكى او را احضار كرد و آنقدر زد تا بدنش خونين شد و سپس دستور داد او را وارونه سوار قاطر كردند و در شهر گرداندند، تا تحقير شود.

بزرگ ترين شاگرد و مدافع سرسخت ابن تيميّه بى شك «ابن القيم الجوزية» است كه در همه اقوال و عقايد تابع و حامى بى چون و چراى او بود و نشر و بسط عقايد ابن تيميّه را در زمان حيات و پس از مرگ او بر عهده داشت و بارها با وى به زندان رفت و به همين سبب او را تازيانه زدند و سوار بر شتر در شهر گرداندند و با ابن تيميّه در

[ 80 ]

قلعه دمشق زندانى كردند.(1)

* * *

اكنون به اصل موضوع باز مى گرديم كه چرا «ابن تيميّه» موفّق به گستردن سفره سلفى ها در شام نشد، ولى محمّد بن عبدالوهّاب، آن را در سرزمين نجد گسترد، و سپس دامنه آن را به تمام جزيره عربستان كشيد و اين اعتقادات را به نام خود به عنوان «آيين وهّابيّت» در تاريخ ثبت كرد؟

دليل عمده آن دو چيز بود:

نخست اين كه دمشق و شام يكى از مراكز علوم اسلامى در آن زمان بود، و علماى برجسته و حوزه هاى علميّه فراوانى داشت; آنها به صورت وسيع در برابر اشتباهات ابن تيميّه به مقاومت برخاستند، و با اين كه طرفداران قابل ملاحظه اى پيدا كرده بود، نفوذ او را با دلايل منطقى درهم شكستند، در حالى كه سرزمين نجد از اين نظر در آن زمان بسيار فقير بود، و شبهات سر سلسله اين گروه با مقاومت چندانى رو به رو نشد و در ميان عوام گسترش يافت. در طول تاريخ هر منطقه اى زير پوشش علما و دانشمندان آگاه بوده است، از اين آفات مصون مانده است.


1 . گردآورى از كتاب هاى سير اعلام النبلاء، جلد 1، صفحه 37; الصحيح من السيرة، جلد 1، ص 245; الغدير، جلد 2، صفحه 280 ; الذريعة، جلد 2، صفحه 283 آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى بخش 14، آيين وهّابيّت و فصل نامه مكتب اسلام، شماره 10.

[ 81 ]

ديگر اين كه در آن زمان در ميان قبايل «نجد» بر سر حكومت منازعات شديدى بود، محمّد بن عبدالوهّاب طبق تواريخ موجود از اين موقعيّت استفاده كرد و با آل سعود پيمان بست كه آنها از افكارش حمايت كنند، او هم پيروان خود را براى كشورگشايى در اختيار آنان قرار دهد، در حالى كه در دمشق و شامات نه چنين شرايطى وجود داشت، و نه ابن تيميّه به فكر چنين طرحى افتاد.

 

* * *

[ 82 ]

 

[ 83 ]

ضعف منطق و برداشت نادرست از شش واژه قرآنى

شاهكار مهمّ اين مذهب در مسأله توحيد و شرك است و همان گونه كه گفتيم برگرفته از عقايد «ابن تيميّه دمشقى» مى باشد.

«محمّد بن عبدالوهّاب» در رساله «كشف الشبهات» در اين باره سخنى دارد كه خلاصه اش چنين است:

1ـ توحيدى كه اسلام به آن دعوت كرده توحيد در عبادت است، زيرا مشركان عرب توحيد خالق را قبول داشتند و مى گفتند عالم همه مخلوق خداست (وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ).(1)

«هر گاه از آنها سؤال كنى چه كسى آسمان ها و زمين را آفريده؟ مى گويند: خداوند تواناى دانا !»

و در جاى ديگر مى فرمايد: (قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِّنَ السَّمَاءِ وَالاَْرْضِ أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَالاَْبْصَارَ وَمَنْ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنْ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ


1. زخرف، آيه 9.

[ 84 ]

مِنْ الْحَىِّ وَمَنْ يُدَبِّرُ الاَْمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللهُ فَقُلْ أَفَلاَ تَتَّقُونَ).(1)

«بگو: چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مى دهد؟ و چه كسى مالك گوش ها و چشمهاست؟ و چه كسى زنده را از مرده، و مرده را از زنده بيرون مى آورد و چه كسى امور (جهان) را تدبير مى كند؟ مى گويند: خدا! بگو: پس چرا تقوا پيشه نمى كنيد؟!».

با توجّه به اين آيات مشركان عرب، خالق جهان و رازق بندگان و مدير و مدبّر عالم را خداوند يگانه مى دانستند. پس شرك آنها در چه بود؟ اشكال كار آنها فقط در توحيد عبادت بود يعنى بت ها و بعضى از صالحان را پرستش مى كردند. به تعبير ديگر مشركان عرب هرگز منكر توحيد خالق و رازق و ربّ العالمين نبودند، بلكه مشرك در عبادت خدا بودند و اسلام آنها را به «عبادت» خداوند يگانه دعوت فرمود.

2ـ مفهوم «شرك» آن است كه انسان غير خداوند يگانه را بخواند و براى حلّ مشكلات به او پناه برد (به عنوان مثال يا رسول الله و يا على بگويد) زيرا قرآن مجيد مى گويد: (فَلاَ تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً).(2)

3ـ اگر كسى از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) يا هر كس از پيشوايان اسلام و صالحان شفاعت بطلبد كار او شرك است! و جان و مال او بر موحّدان مباح است! زيرا او مشرك است و هر مشركى مهدورالدم و المال و


1. يونس، آيه 31.

2. جن، آيه 18.

[ 85 ]

النساء مى باشد. قرآن مجيد مى گويد: (قُلْ للهِِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعاً لَّهُ مُلْكُ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ).(1)

«بگو: شفاعت به طور كامل از آن خدا است، حكومت آسمان ها و زمين از آن او است سپس به سوى او باز مى گرديد».

4ـ به علاوه مشركان عرب هنگامى كه به جهت بت پرستى مورد اعتراض واقع شدند گفتند (مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللهِ زُلْفَى).(2)

«ما بت ها را تنها براى اين پرستش مى كنيم كه ما را به خدا نزديك كند» و هرگز پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)اين سخن را از آنها نپذيرفت.

بنابراين پرستش آنها نسبت به بت ها براى خالق و رازق بودن آنها نبود بلكه فقط براى شفاعت بت ها عندالله بود، پس هر كس غير خدا را شفيع بداند مانند مشركان عرب است و جان و مال او مباح است!!

اين بود عصاره كلام آنها در مسأله توحيد و شرك.

* * *

 

نقد و بررسى

در واقع تكيه گاه عمده «وهّابيّون» در كتاب هاى مختلف در بحث توحيد و شرك همان چند آيه بالاست كه در همه جا به آن استناد مى جويند، و سعى دارند، از كنار ساير آيات قرآن به سادگى بگذرند،


1. زمر، آيه 44.

2. زمر، آيه 3.

[ 86 ]

و آنها را ناديده بگيرند، يعنى در برابر قرآن به طور كامل گزينشى عمل كنند.

در ضمن براى اين كه علماى مخالف را كه با آيات ديگر قرآن خطاهاى آنها را روشن مى سازند، خلع سلاح كنند در يك ادّعاى بى سابقه مى گويند، تمام آياتى كه ديگران براى ردّ اين برداشت در مسأله «توحيد و شرك» به آن استدلال كرده اند از آيات متشابه است! و تنها آياتى كه آنها به آن استناد جسته اند از محكمات قرآن است!!(1)

در يك بررسى دقيق اين نكته به دست مى آيد كه خطا و اشتباه و برداشت نادرست وى از «شش واژه قرآنى» سبب شده كه همه مسلمين را به جز پيروان عقايد خود مشرك بشمرند و حكم كفر آنها را صادر كنند.

و متأسّفانه جهان اسلام براى خطاى آنها در تفسير اين شش واژه، بهاى سنگينى را تاكنون پرداخته است، چه خون هاى مقدّسى كه از مسلمانان بر زمين ريخته شد؟ و چه اموال هنگفتى كه به غارت رفت؟ و حتّى امروز هم آن وضع در بعضى از مناطق ادامه دارد كه نمونه هاى آن در زمان حكومت طالبان در افغانستان و در بمب گزارى هاى گروه سپاه صحابه در مساجد شيعيان پاكستان و بمب گذارى هاى بسيار وحشتناك و بى رحمانه در عراق در صفوف اهل سنّت و شيعه، و حتّى در عربستان سعودى در «رياض» و «الخبر» ديده شده است.


1. شرح كشف الشبهات، صفحه 74.

[ 87 ]

چرا آنان حاضر نيستند با ديگر علماى اسلام، علماى الازهر، دمشق، قم و نجف به بحث منطقى بنشينند تا حقايق روشن شود.

چرا بحث هاى آنها همچون پاسخ هاى بعضى از پيشوايان آنها كه با جمله «ايّها المشرك الجاهل» آغاز مى شود و گوينده با پيشداورى خود، طرف مقابل را نخست مهدورالدم و مشرك و نادان شمرده سپس با او بحث مى كند، هنوز ادامه دارد؟!

چرا آن گونه كه قرآن دستور داده، حاضر نيستند بحثى دوستانه بر اساس (فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ)(1) ميان علماى وهّابى و ديگران آغاز گردد؟!

كه اگر چنين مى كردند اين همه خون هاى پاك مسلمين ريخته نمى شد و اموال آنها به غارت نمى رفت، و دشمنان بر آنها مسلّط نمى شدند و اقلّيّت كوچك صهيونيست همه چيز آنها را به بازى نمى گرفت. معلوم نيست چه جوابى در برابر خدا براى روز قيامت و عندالميزان و الحساب آماده كرده اند؟

به هر حال اين شش كلمه سرنوشت ساز عبارتند از:

1ـ شرك و مشرك (در قرآن مجيد)

2ـ إله (در لا إله إلاّ الله در قرآن مجيد)

3ـ عبادت (در قرآن مجيد)

4ـ شفاعت (در قرآن مجيد)


1. زمر، آيات 17-18.

[ 88 ]

5ـ دعا (در قرآن مجيد)

6ـ بدعت (در قرآن و حديث)

* * *

 

الف) مفهوم «شرك»

نخستين واژه مهمّى كه وهّابيان در آن گرفتار اشتباه و خطا شده و بر اثر آن فتواى اباحه خون و مال و نواميس بسيارى از مسلمين را صادر كرده اند واژه «شرك» و «مشرك» است.

«شرك» در لغت عرب به معنى شركت در چيزى است و «شريك» همان همتا و همطراز است.

لسان العرب در معنى اشتراك مى گويد: «اَشْرَكَ بِاللّهِ: جَعَلَ لَهُ شَرِيكاً فِي مُلْكِهِ» و در معنى «شرك» مى گويد: «والشِّرْكُ أَنْ يَجْعَلَ لِلّهِ شَرِيكاً فِي ربوبيّته» و به اين ترتيب شرك را به معنى شريك قرار دادن براى خدا در حاكميّت و ربوبيّت تفسير كرده است. راغب در مفردات مى گويد: «شرك در دين دو گونه است: اوّل «شرك عظيم» است كه انسان شريك و همتايى براى خدا قرار دهد كه سبب محروميّت او از بهشت است». «مَنْ يُشْرِكْ بِاللهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ» ; و «شرك صغير» است اگر غير خدا را در بعضى امور مورد توجّه قرار دهد كه همان ريا و نفاق است. قرآن مى گويد:(1)(وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللهِ إِلاَّ وَهُمْ


1. مفردات راغب ماده شرك (با تلخيص).

[ 89 ]

مُّشْرِكُونَ).(1)

بنابراين، حقيقت شرك عظيم آن است كه كسى را همتاى خدا و همطراز او در خالقيّت و مالكيّت و ربوبيّت و عبادت بدانيم.

ولى اگر بگوييم حضرت مسيح(عليه السلام) بيماران غير قابل علاج را به اذن خدا شفا مى داد، و مردگان را به اذن خدا زنده مى كرد، و با علمى كه از ناحيه خداوند كسب كرده بود از مسائل پنهانى و غيوب خبر مى داد، نه راه شرك پوييده ايم و نه سخنى به گزاف گفته ايم.

مگر قرآن مجيد از زبان مسيح(عليه السلام) نمى گويد: (وَأُبْرِءُ الاَْكْمَهَ وَالاَْبْرَصَ وَأُحْىِ الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللهِ وَأُنَبِّئُكُمْ بِمَا تَأْكُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لاَيَةً لَّكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُّؤْمِنينَ).(2)

«و (او را به عنوان) رسول و فرستاده به سوى بنى اسرائيل (قرار داديم، كه به آنها بگويد:) من نشانه اى از طرف پروردگار شما، برايتان آورده ام; من از گِل، چيزى به شكل پرنده مى سازم; سپس در آن مى دمم و به فرمان خدا، پرنده اى مى گردد. و به اذن خدا، كورِ مادرزاد و مبتلايان به برص را بهبودى مى بخشم; و مردگان را به اذن خدا زنده مى كنم! و از آن چه مى خوريد، و در خانه هاى خود ذخيره مى كنيد; به شما خبر مى دهم; به يقين در اينها، معجزه براى شماست، اگر ايمان داشته باشيد».


1. يوسف، آيه 106 .

2. آل عمران،آيه 49.

[ 90 ]

بنابراين اگر از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و بعضى از بندگان صالح خدا همچون امامان اهل بيت(عليهم السلام) چنين امورى را به همين صورت يعنى «به اذن خدا» تقاضا كنيم، نه تنها شرك نيست، بلكه عين توحيد است، چرا كه ما هرگز آنها را هم طراز و هم رديف و شريك خدا و مستقلّ در تأثير قرار نداده ايم، بلكه بندگانى سر بر فرمان او و مجرى اوامر او دانسته ايم.

تعجّب است چگونه پيشوايان وهّابى از واژه «شرك» كه معنى روشنى دارد، چنين برداشتى كرده و هرگونه درخواست از بندگان صالح خدا را كه جز به اذن خدا كارى نمى كنند شرك دانسته اند، مطلبى بر خلاف صريح قرآن؟!

فرض كنيد كسى خادمى دارد كه گوش به فرمان مولاست و چيزى را جز به اجازه او انجام نمى دهد، اگر كسى از او بخواهد از مولاى خود انجام فلان عمل را تقاضا كن، آيا اين تقاضا كننده، «خادم» را همتا و هم رديف و شريك مولا دانسته است، يا در مسير خدمت؟!

آيا هيچ وجدان بيدارى اين سخن را مى پذيرد، كه اين كار شرك است؟

تمام اشتباهات آنها از اينجا ناشى مى شود كه آيات قرآن را در كنار هم نچيده اند تا مفهوم واقعى آنها روشن شود، بلكه آن چه را كه با پيشداورى هاى آنان در بدو نظر هماهنگ بوده پذيرفته، و بقيّه را كنار زده اند.

[ 91 ]

ب) مفهوم «إله»

تصوّر شيخ الاسلام وهّابيان اين است كه «إله» فقط به معنى «معبود» است، بنابراين جمله لا إله إلاّ الله كه شعار پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و مسلمين جهان بوده و هست، فقط ناظر به «توحيد در عبادت» است، يعنى هيچ معبودى جز خداوند يگانه نيست، و به اين ترتيب نظر به نفى شرك در خلقت و رازقيّت و ربوبيّت و غير اين ها ندارد، زيرا مشركان جاهلى توحيد در خالقيّت و رازقيّت و ربوبيّت را قبول داشتند و تنها مشكل آنها عدم توحيد در عبادت بود، چون غير خدا را پرستش مى كردند.

 

توضيح بيشتر

بر خلاف تصوّر وهّابيون، مشركان عرب تنها گرفتار شرك در عبادت نبودند يا به تعبير ديگر «إله» در همه جا به «معنى» معبود نيست، بلكه گاه به معنى «خالق» است. قرآن مجيد مى فرمايد: (أَمْ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِّنَ الاَْرْضِ هُمْ يُنشِرُونَ * لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ).(1)

«آيا آنها خدايانى از زمين برگزيدند كه (خلق مى كنند و) منتشر مى سازند؟! * اگر در آسمان و زمين، جز «الله» خدايان ديگرى بود، فاسد مى شدند (و نظام جهان به هم مى خورد). منزّه است خداوند


1. انبياء، آيات 21-22.

[ 92 ]

پروردگار عرش، از وصفى كه آنها مى كنند!».

در اين آيات به روشنى «آلهه» جمع «اِله» به معنى «خالق» آمده است و سخن در آيه درباره «توحيد خالقيّت» است نه «توحيد در عبادت».

در آيه ديگرى همين معنى با وضوح بيشترى ديده مى شود: (مَا اتَّخَذَ اللهُ مِنْ وَلَد وَمَا كَانَ مَعَهُ مِنْ إِلَه إِذاً لَّذَهَبَ كُلُّ إِلَه بِمَا خَلَقَ وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْض سُبْحَانَ اللهِ عَمَّا يَصِفُونَ * عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ).(1)

«خدا هرگز فرزندى براى خود انتخاب نكرده; و خالق ديگرى با او نيست; كه اگر چنين مى شد، هر يك از خدايان مخلوقات خود را تدبير و اداره مى كردند و بعضى بر بعضى ديگر برترى مى جستند (و جهان هستى به تباهى مى كشيد); منزّه است خدا از آن چه آنان وصف مى كنند! * او داناى نهان و آشكار است; پس برتر است از آن چه براى او همتا قرار مى دهند!».

در اين آيات وجود خالق ديگرى جز خداوند يگانه نفى شده (آن هم با لفظ «إله») كه اگر خالق ديگرى غير از او بود نظم جهان به هم مى خورد. اين آيه اعتقاد مشركان عرب را به تعدّد خالق روشن مى سازد چون مى فرمايد (فَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ).

به اين ترتيب منحصر ساختن دعوت اسلام به «توحيد در


1. مؤمنون، آيات 91-92.

[ 93 ]

عبادت» و عدم توجّه به شاخه هاى ديگر توحيد، اشتباهى بزرگ و مخالف آيات قرآن است.

تمام قراين نشان مى دهد كه «وهّابيان» روى علاقه اى كه نسبت برداشت خودشان از مسأله توحيد و شرك داشته اند، از كنار آيات ديگر قرآن كه بر خلاف برداشت آنها بوده، به سادگى گذشته و آنها را ناديده گرفته اند، با اين كه بسيارى از آنها به ظاهر حافظ قرآن بوده، امّا متأسّفانه همواره روى همان چند آيه مورد نظرشان تكيه مى كنند، چرا كه حفظ قرآن هميشه به معنى فهم قرآن نيست!

همچنين از آيات ديگر استفاده مى شود كه جمعى از مشركان فراتر از مسأله عبادت بت ها و خالقيّت، اعتقاد به «ربوبيّت» بت ها يعنى تأثيرگذارى در سرنوشت خود داشتند و در يك پندار خرافى فكر مى كردند بت ها به عنوان مثال نسبت به مخالفان خود، غضب مى كنند و آنها را بيچاره مى سازند و موافقان را يارى مى دهند و خوشبخت مى كنند، به عنوان مثال مشركان زمان هود مى گفتند: (إِنْ نَّقُولُ إِلاَّ اعْتَرَاكَ بَعْضُ آلِهَتِنَا بِسُوء قَالَ إِنِّى أُشْهِدُ اللهَ وَاشْهَدُوا أَنِّى بَرِىءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ).(1)

«ما (درباره تو) فقط مى گوييم: بعضى از خدايان ما، به تو زيان رسانده (وعقلت راربوده)اند.(هود)گفت:من خدارابه شهادت مى طلبم، شما نيز گواه باشيد كه من بيزارم از آن چه شريك (خدا)قرار مى دهيد».


1. هود، آيه 54.

[ 94 ]

آنها چنين مى پنداشتند كه بت ها گاه خشم مى گيرند و زيان مى رسانند و گاه خشنود مى شوند و بركت مى دهند يعنى بت پرستان بت ها را در سرنوشت خود مؤثّر مى دانستند و نوعى ربوبيّت براى آنها قائل بودند، كه اين عقيده گروه زيادى بود.

شعر معروفى را كه شاعر عرب در مذمّت طايفه «بنى حنيفه» در جاهليّت سروده ـ به مناسبت اين كه آنها بتى از خرما ساخته بودند و در يك سال قحطى آن را خوردند! ـ نيز شاهد اين مدّعاست!

أكلت حنيفة ربّها عام التقحم و المجاعة *** لم يحذروا من ربّهم سوء العواقب و التباعة(1)

«طائفه بنى حنيفه خداى خود را در سال قحطى و سختى خوردند، و آنها از مجازات پروردگار خود نترسيدند».

كلمه «رب» بر بت ها اطلاق شده و خورندگان بت را از عواقب سوء كار خود برحذر داشته تا مبادا بر آنها خشم گيرند و زيان رسانند.

شاعر ديگرى مى گويد: «أ ربّ يبول الثعلبان برأسه ; آيا بتى كه روباه ها بر آن بول مى كند «رب» است».(2) در طول تاريخ بت پرستى، اطلاق كلمه «رب» و «ارباب» بر بت ها حاكى از آن است كه آنها معتقد بودند بخشى از تدبير امور جهان به دست بت هاست.

لذا هنگامى كه يوسف مى خواهد زندانيان مشرك را به توحيد


1. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 7، صفحه 209.

2. بحارالانوار، جلد 3، صفحه 253.

[ 95 ]

دعوت كند، مى گويد: (يَا صَاحِبَىِ السِّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ).(1)

«اى دوستان زندانى من! آيا خدايان پراكنده بهترند، يا خداوندِ يكتاى قدرتمند؟!». (به كلمه ارباب جمع رب توجّه داشته باشيد).

شاهد ديگر : رسول خدا(صلى الله عليه وآله) طبق صريح قرآن مجيد به مشركان اهل كتاب خطاب كرد: (قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَة سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ).(2)

«بگو: اى اهل كتاب! بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است; كه جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم; و بعضى از ما، بعض ديگر را ـ غير از خداى يگانه ـ به خدايى نپذيرد. هرگاه (از اين دعوت،) سر باز زنند، بگوييد: گواه باشيد كه ما مسلمانيم».

تعبير به «ارباب» به خوبى نشان مى دهد كه آنها در مسأله ربوبيّت خداوند نيز گرفتار شرك بودند.

در آيه ديگرى از همين سوره مى خوانيم: (وَلاَ يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلاَئِكَةَ وَالنَّبِيِّينَ أَرْبَاباً أَيَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُّسْلِمُونَ).(3)


1. يوسف، آيه 39.

2. آل عمران، آيه 64.

3. آل عمران، آيه 80.

[ 96 ]

«خداوند به شما دستور نمى دهد كه فرشتگان و پيامبران را، پروردگارِ خود انتخاب كنيد. آيا شما را، پس از آن كه مسلمان شديد، به كفر دعوت مى كند؟!».

راه دور نرويم قرآن درباره بت پرستان جاهليّت مى گويد: (وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ آلِهَةً لَّعَلَّهُمْ يُنصَرُونَ)(1) ; «آنها جز «الله» خدايانى برگزيدند تا آنها را يارى كنند».

يعنى آنها گرفتار شرك در شاخه ربوبيّت و تأثير در سرنوشت خود نيز بودند و بت ها را داراى تأثير فوق العاده اى مى پنداشتند.

در داستان ابراهيم(عليه السلام) در برابر بت پرستان مى خوانيم، او در آغاز با آن ها همصدا شد و درباره ستاره و ماه و خورشيد سه بار (هذا رَبِّى)(2)گفت تا بطلان عقيده آنها را در پايان كار نشان دهد.

تكيه او بر ربوبيّت به خوبى نشان مى دهد كه بت پرستان «بابل» ماه و خورشيد و ستارگان را تدبير كننده زندگى خود مى پنداشتند; همچنين گفتار او در برابر نمرود.(3)

نتيجه اين كه «إله» فقط به معنى معبود نيست، بلكه گاه به معنى «خالق» و گاه به معنى «ربّ» نيز استعمال مى شود و مشركان فقط در «عبادت» گرفتار شرك نبودند بلكه در امر «خالقيّت» و «ربوبيّت» نيز مشرك بودند.


1. يس، آيه 74.

2. انعام، آيات 76-78.

3. بقره، آيه 258.

[ 97 ]

بنابراين هرگاه قرآن مجيد مى گويد اگر از آنها سؤال كنى خالق و مدبّر عالم كيست، مى گويند خداست، منظور مدبّر آسمان ها و زمين است، چرا كه آيات قرآن با هم تناقض و تضادّى ندارد.

آيا با اين برداشت هاى سستى كه سران وهّابيّت از آيات قرآن به خصوص واژه «إله» دارند، مى توانند خون مسلمانان را مباح شمرده و اموال آنها را به يغما برند؟ راستى چقدر جان و مال مسلمان بى ارزش شده است !!

* * *

 

ج) مفهوم «عبادت»

«عبادت» سوّمين واژه قرآنى است كه وهّابيان برداشت نادرستى از آن دارند. آنها با صراحت مى گويند: اگر كسى به سراغ صالحان برود كه آنها نزد خداوند براى او شفاعت كنند مصداق آيه شريفه ذيل مى باشد: (أَلاَ للهِِ الدِّينُ الْخَالِصُ وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللهِ زُلْفَى إِنَّ اللهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فِى مَا هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللهَ لاَ يَهْدِى مَنْ هُوَ كَاذِبٌ كَفَّارٌ).(1)

«آگاه باشيد كه دين خالص از آنِ خداست، و آنها كه غير خدا را اولياى خود قرار دادند، (دليلشان اين بود كه:) اينها را نمى پرستيم مگر براى اين كه ما را به خدا نزديك كنند. خداوند روز قيامت ميان


1. زمر، آيه 3.

[ 98 ]

آنان در آن چه اختلاف داشتند داورى مى كند; خداوند آن كس را كه دروغگو و كفران كننده است هرگز هدايت نمى كند».

ولى آنها به اين نكته قرآنى توجّه ندارند كه عيب كار مشركان اين نبود كه از صالحان شفاعت مى طلبيدند، بلكه مشكل كار آنها اين بوده كه براى شفاعت، آنها را «عبادت و پرستش» مى كردند، در برابر آنها به خاك مى افتادند و سجده مى كردند. (در مفهوم آيه فوق و جمله «ما نعبدهم» دقّت فرماييد)

ما هنگامى كه به زيارت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) برويم و بگوييم از تو مى خواهيم در دنيا و آخرت براى ما شفاعت كنى، آيا او را پرستش كرده ايم؟ براى او به خاك افتاده و سجده كرده ايم؟

«طلب شفاعت» چه ارتباطى به «عبادت» دارد؟ هر كس اهل لغت و اهل عرف باشد مى داند اگر كسى نزد حضرت مسيح مى آمد و بچّه كورمادرزاد خود را مى آورد و به او مى گفت تو كه مى گويى كور مادرزاد را به اذن خدا شفا مى دهم (وَأُبْرِءُ الاَْكْمَهَ وَالاَْبْرَصَ)خواهش مى كنم فرزند مرا به اذن الله شفا بده، كجاى اين كار عبادت است؟! اين كارى است كه قرآن آن را مجاز شمرده است.

«عبادت» در لغت و عرف به نهايت خضوع در برابر ديگرى گفته مى شود مانند ركوع و سجود، امّا خواهش كردن از ديگرى هيچ ارتباطى با اين موضوع ندارد.

راغب در مفردات مى گويد: «العُبُودِيَّةُ إظْهارُ التَذَلُّلِ وَ الْعِبادَةُ أبْلَغُ

[ 99 ]

مِنْها لأنَّها غايَةُ التَذَلُّلِ».(1)

در لسان العرب مى خوانيم : «اَصْلُ الْعُبُودِيَّةُ الخَضُوعُ وَ التَذَلُّلُ».

جالب اين است كه پيشواى مذهب وهّابيّت جمله (لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللهِ زُلْفَى) را مورد توجّه قرار داده، ولى از كنار جمله (مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ...) به راحتى گذشته است، پس اشكال كار در عبادت غير خدا است نه در «تقاضاى شفاعت براى قرب به خدا» آن هم شفاعت به اذن الله. (دقّت كنيد)

آرى انسان هنگامى كه با پيشداورى ناصوابى وارد مسأله اى مى شود، آن چه را موافق مقصود اوست مى بيند و آن چه مخالف است گاه به هيچ وجه نمى بيند و گاه ساده از كنار آن مى گذارد، سپس فتواى قتل ميليون ها نفر از مسلمين را به عنوان «مشرك» صادر مى كند! و خون و مال و ناموس اين مشركان را مباح مى شمرد!

البتّه بحث درباره حقيقت «شفاعت» و «دعا» به زودى خواهد آمد، (إن شاء الله).

* * *

 

د) مفهوم «شفاعت»

شفاعت چهارمين واژه قرآنى است كه اين گروه در تفسير آن گرفتار خطا شده اند و همان گونه كه گفتيم حكم كفر تمام كسانى را كه از


1. مفردات راغب، ماده «عبد».

[ 100 ]

پيامبر(صلى الله عليه وآله) يا امامان اهل بيت(عليهم السلام) يا صالحان ديگر تقاضاى شفاعت كنند، صادر كرده و آنها را «مشرك»! خوانده اند كه اسناد آن پيش از اين گذشت.

آنها به قدرى در اين راه تندروى مى كنند كه پيشواى آنان در رساله «كشف الشبهات» اين مشركان را به دو دليل بدتر از بت پرستان زمان جاهليّت مى شمرد و تصريح مى كند، با اين كه آنها نه اعتقاد به معاد داشتند، نه نماز مى خواندند و نه چيزى از فرائض اسلام را بجا مى آوردند، پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را ساحر و واجب القتل، و قرآن را سحر مى شمردند، باز هم بر مشركان عصر ما (آنها كه همه چيز را قبول دارند و متعبّد به تمام آداب اسلام هستند و فقط از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)طلب شفاعت مى كنند) برترى دارند!! و تصريح مى كند شرك آنها سبك تر از شرك اينهاست! چرا؟

زيرا آنها در حال رفاه «بت» مى پرستيدند، ولى در حال سختى (به عنوان مثال هنگامى كه گرفتار امواج خروشان و خطرناك دريا مى شدند) خدا را با اخلاص مى خواندند!(1)

راستى چقدر بى انصافى است كه انسان بگويد افراد متديّنى كه تمام مبانى اسلام را قبول دارند و همه آداب و احكام اسلام را انجام مى دهند، از تمام گناهان پرهيز دارند، زكات و حقوق مالى خود را به طور كامل مى پردازند، از راه هاى دور به زيارت خانه خدا مى آيند و


1. متن عربى اين سخن در صفحه 37 گذشت.

[ 101 ]

حافظ قرآن و عالم به معارف اسلام هستند، از بت پرستان شرابخوار آدمكش و جاهل و خونخوار و آلوده به انواع گناهان زمان جاهليّت كه هيچ چيز را قبول نداشتند، بدترند، چرا كه از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) يا كسان ديگرى كه آنها را صالح مى دانند طلب شفاعت كرده اند، آنها مشركند و جان و مالشان مباح است!!

آيا كسى اين گونه سخنان دور از منطق را در دنياى امروز مى پذيرد؟!

بنابراين بايد قبول كرد كه عمر اين گونه افكار به پايان رسيده و به زودى به بايگانى تاريخ سپرده خواهد شد.

حال به سراغ اصل مسأله شفاعت مى رويم، تا ببينيم چه مشكلى از نظر توحيدى در اين مسأله نهفته شده كه اين همه كافر و مشرك و مهدورالدم درست كرده اند؟!

آيا شيخ الاسلام كشف تازه اى در اين مسأله كرده كه بر همه علماى اسلام در طول تاريخ جز او و جناب ابن تيميّه مخفى مانده است؟!

حقيقت اين است كه اصل مسأله شفاعت ضمن آيات فراوانى از قرآن مجيد به اثبات رسيده و به اجماع علماى اسلام از مسلّمات است، حتّى وهّابى ها نيز منكر اصل شفاعت نيستند و با صراحت به آن معترفند.

نكته ديگر، عدم امكان شفاعت شفيعان، بدون اذن خدا نيز از مسلّمات است، زيرا در بيش از پنج آيه از قرآن به اين موضوع تصريح

[ 102 ]

شده، از جمله در آية الكرسى مى خوانيم: (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ).(1)

«چه كسى نزد خداوند ـ جز به اذن او ـ شفاعت مى كند؟!».

توحيد افعالى مى گويد همه چيز در عالم بايد به اذن خدا صورت گيرد و كسى همتا و شريك او نيست، اگر شفاعتى هم صورت مى گيرد به اذن و فرمان او است و از آنجا كه او حكيم است، اذن و اجازه اش نيز بر اساس حكمتى انجام مى گيرد و درباره كسانى اجازه شفاعت مى دهد كه لياقت شفاعت را داشته باشند و در طريق عصيان، تمام پل هاى پشت سر خود را ويران نكرده باشند. (دقت كنيد)

تا اينجا همه مسائل مورد توافق است، پس اختلاف در كجاست؟

اختلاف در اين است كه علماى اسلام (غير وهّابى) مى گويند تقاضاى از پيغمبر(صلى الله عليه وآله) نسبت به چيزى كه خدا به او داده (يعنى مقام شفاعت) كار شايسته اى است و نه تنها مخالف توحيد نيست، بلكه مؤيّد آن است، ولى وهّابى ها مى گويند اگر از او تقاضاى شفاعت كنى كافر و مشرك و مباح الدم و المال مى شوى!!!

آيا شفاعت باطل است؟ نه، زيرا به اتّفاق همه علما جايز است.

آيا پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) مقام شفاعت ندارد؟ همه مى گويند البتّه دارد.

پس مشكل كار كجاست؟ مى گويند: مقام شفاعت دارد ولى از او نخواه كه كافر مى شوى! زيرا قرآن مى گويد، مشركان عرب هم


1. بقره، آيه 255.

[ 103 ]

مى گفتند ما بت ها را بدين جهت پرستش مى كنيم تا شفيعان ما نزد خدا باشند و كار شما مانند كار مشركان عرب است.

مى گوييم آنها پرستش بت ها مى كردند، ما هرگز پيامبر(صلى الله عليه وآله) و خاندان او را پرستش نمى كنيم و درخواست شفاعت ربطى به عبادت و پرستش ندارد.

مى گويند همين است كه ما مى گوييم!

مى گوييم قرآن خودش به گنهكاران دستور داده نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله)بروند و از او تقاضاى استغفار (و شفاعت) در پيشگاه خدا كنند تا خدا آنها را ببخشد: (وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَّلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَّحِيماً).(1)

«اگر مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مى كردند (و فرمان هاى خدا را زير پا مى گذاردند)، به نزد تو مى آمدند، و از خدا طلب آمرزش مى كردند، و پيامبر هم براى آنها استغفار مى كرد، خدا را توبه پذير و مهربان مى يافتند».

و از آن واضح تر در داستان يعقوب(عليه السلام) مى خوانيم كه فرزندان يعقوب بعد از اعتراف به اشتباه و گناه خود نسبت به يوسف(عليه السلام)، از پدر تقاضا كردند در پيشگاه خدا براى آنها استغفار (و شفاعت) كند و گفتند: (يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ * قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّى إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ).(2)


1. نساء، آيه 64.

2. يوسف، آيات 97 و 98.

[ 104 ]

«گفتند: پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه، كه ما خطاكار بوديم. گفت: به زودى براى شما از پرودرگارم آمرزش مى طلبم، كه او آمرزنده و مهربان است».

نه تنها يعقوب اين تقاضا را كه تقاضاى شفاعت نزد خدا بود، انكار نكرد، بلكه از آن استقبال نمود.

آيا پيغمبر خدا فرزندان خود را به «شرك» و كفر دعوت مى كند؟

 

عذر ناموجّه

نكته جالب اين است كهوهّابيون متعصّب به سبب نداشتن پاسخ،سخن خود را به اينجا كه مى رسد عوض مى كنند و مى گويند: دو آيه فوق مربوط به زمان حيات اين دو پيامبر است، ولى پس از مرگ كه آنها به صورت موجودى بى روح در مى آيند كارى از آنها ساخته نيست!

بنابراين تقاضاى شفاعت از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بعد از مرگ آن حضرت بى فايده است!

درست توجّه مى كنيد كه در اينجا مسأله شرك و كفر كنار مى رود و مسأله «بيهودگى» پيش مى آيد و مى گويند اگر در حال حيات از آنها شفاعت بطلبند، نه شرك است و نه كفر، ولى اگر پس از وفات باشد كارى بيهوده است و اين در حقيقت به معنى پس گرفتن تمام ادّعاهاى پيشين است. (دقّت كنيد)

ما مى گوييم نه كفر است و نه بيهوده، چرا كه هيچ مسلمانى به خود اجازه نمى دهد بگويد مقام پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله) از يك شهيد عادى

[ 105 ]

ميدان بدر و اُحُد كمتر است آنها (أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ)(1) هستند ولى پيامبر(صلى الله عليه وآله) (نعوذ بالله) «كالحجر!» كدام جفاكار چنين سخنى مى گويد؟!

گويا اشتباه آنها از اينجا پيدا شده كه قرآن به پيامبر مى گويد: (إِنَّكَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَى وَلاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ).(2)

«به يقين تو نمى توانى سخنت را به گوش مردگان برسانى، و نمى توانى ناشنوايان را هنگامى كه روى بر مى گردانند و پشت مى كنند فراخوانى».

در حالى كه اين مربوط به افراد عادى است نه پيامبر(صلى الله عليه وآله) و نيكان و پاكان.

بايد از آنها پرسيد پس چرا در نمازها بر آن حضرت سلام مى فرستيد: «السَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا النَّبِىُّ وَ رَحْمَةُ اللهِ»، مى گوييد: آيا به كسى كه چيزى درك نمى كند (نعوذ بالله) سلام و درود مى فرستيد؟ آيا به آيه شريفه (إِنَّ اللهَ وَمَلاَئِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِىِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيماً);(3) «خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مى فرستند; اى كسانى كه ايمان آورده ايد، بر او درود فرستيد و سلام گوييد و به طور كامل تسليم (فرمان او) باشيد»، بعد از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) عقيده داريد يا نه؟ خداوند و مؤمنان درود و رحمت بر چه


1. آل عمران، آيه 169.

2. نمل، آيه 80.

3. احزاب، آيه 56.

[ 106 ]

كسى مى فرستند؟ به كسى كه (نعوذ بالله) هيچ چيزى درك نمى كند؟!

چرا بالاى سر آن حضرت اين آيه را تابلو كرده ايد: (لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ وَلاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْض أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنْتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ)(1); «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! صداى خود را فراتر از صداى پيامبر نكنيد، و در برابر او بلند سخن مگوييد (و داد و فرياد نزنيد) آن گونه كه بعضى از شما در برابر بعضى بلند صدا مى كنند، مبادا اعمال شما نابود گردد در حالى كه نمى دانيد».

چرا اجازه نمى دهيد كسى صداى خود را در آنجا (در كنار قبر مطهّر پيامبر(صلى الله عليه وآله)) بلند كند؟ اگر آن عقيده را درباره پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)بعد از وفات داريد و مى گوييد او بعد از وفات چيزى نمى فهمد (العياذ بالله) اين سخنان ضدّ و نقيض چه معنى مى دهد؟!

انصاف دهيد آيا چنين عقايدى به پايان عمر خود نزديك نشده است؟!

* * *

 

هـ ) مفهوم «دعا در قرآن»

از جمله واژه هايى كه وهّابيون تندرو در آن سخت در اشتباهند و بر اساس اين اشتباه حكم كفر بسيارى از مسلمانان را صادر كرده اند،


1. حجرات، آيه 2.

[ 107 ]

مفهوم «دعا» در قرآن است. آنها معتقدند: هر كس پيامبر(صلى الله عليه وآله) يا يكى از صالحان و اولياء الله را بخواند، مشرك و كافر است و جان و مال او مباح است.

صنعانى از طرفداران افكار محمّد بن عبدالوهّاب در كتاب «تنزيه الاعتقاد» عبارتى دارد كه ترجمه اش عيناً چنين است: «خداوند «دعا» را عبادت ناميده و فرموده: (ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِى سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ)(1) ; مرا بخوانيد تا (دعاى) شما را بپذيرم. كسانى كه از عبادت من تكبّر ورزند با خوارى وارد جهنّم مى شوند». بنابراين كسى كه پيامبر يا صالحى (از صالحان) را براى انجام چيزى بخواند يا بگويد براى من نزد خدا، جهت برآمدن حاجتم شفاعت كن يا به وسيله تو نزد خدا براى برآمدن حاجتم شفاعت مى طلبم، يا مانند آن يا بگويد دين مرا ادا كن، يا بيمار مرا شفا ده، يا مانند آن، پيامبر يا آن فرد صالح را دعا كرده (فراخوانده) و دعا عبادت، بلكه مغز عبادت است. چنين كسى غير خدا را عبادت كرده و مشرك شده است، زيرا «توحيد» كامل نمى شود جز به اين كه انسان خدا را يگانه در الوهيّت و خالق و رازق بودن بداند و ديگرى را خالق و رازق نداند و عبادت غير او نكند; حتّى بعضى از عبادات را براى غير بجا نياورد».(2)


1. غافر، آيه 60 .

2. تنزيه الاعتقاد .

[ 108 ]

اين عبارات همان چيزى است كه در بسيارى از كتاب هاى آنان تكرار مى شود.

استناد آنها در حكم به كفر كسانى كه غير خدا را مى خوانند، آيه فوق است كه در كلام صنعانى آمده بود و آيات ديگرى مانند آيات زير است:

1ـ «(وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ للهِِ فَلاَ تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً)(1); مساجد از آن خدا است، ديگرى را با خدا نخواهيد».

2ـ «(لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَالَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاَ يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَىْء)(2); خواندن حق از آن او است و كسانى كه غير خدا را مى خوانند دعاى آنها هرگز به اجابت نمى رسد».

3ـ «(إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ عِبَادٌ أَمْثَالُكُمْ)(3); كسانى را كه غير از خدا مى خوانيد، بندگانى مثل خود شما هستند».

از اين آيات همان چيزى را نتيجه مى گيرند كه در كلام «صنعانى» آمده بود. يعنى هيچ كس حق ندارد حتّى «يا رسول الله اشفع لى عندالله» بگويد چرا كه كافر و مهدورالدم خواهد شد.

بنابراين يكى از عوامل مهمّ خشونت اين گروه كه هزاران هزار نفر را به سبب آن، از دم تيغ گذرانده و اموالشان را برده اند، اشتباه در فهم


1. جن، آيه 18.

2. رعد، آيه 14.

3. اعراف، آيه 194.

[ 109 ]

معنى دعا در قرآن مجيد بوده است.

اكنون به قرآن مجيد باز مى گرديم و معنى واژه «دعا» را از قرآن مى طلبيم تا روشن شود «دعا» كردن و خواندن غير خدا، گاه كفر است و گاه ايمان ; امّا اين افراد بر اثر كم اطّلاعى يا پيشداورى هاى نادرست، گرفتار چنان اشتباه خطرناكى شده اند.

(اتّفاقاً ما تجربه كرده ايم، افراد نادرى كه در حوزه هاى علميّه ما، گاهى تمايلات وهّابى گرى پيدا مى كنند، آنها نيز افراد كم اطّلاعى هستند كه در دروس حوزوى مشكل داشته اند).

به هر حال واژه دعا در قرآن به معانى مختلفى آمده است:

دعا به معنى عبادت، مانند آيه 18 سوره جن (...فَلاَ تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً) تعبير به «مع الله» (همراه با خدا) نشان مى دهد، منظور اين است كه كسى را همتا و شريك خدا نپنداريد و عبادت نكنيد.

گواه اين مطلب، آيه 20 همين سوره (با فاصله يك آيه) است كه مى گويد: «(قُلْ إِنَّمَا أَدْعُوا رَبِّى وَلاَ أُشْرِكُ بِهِ أَحَداً) ; بگو تنها پروردگارم را مى پرستم و كسى را شريك او قرار نمى دهم».

هر مسلمانى مى داند «دعا» به اين معنى، مخصوص خدا است و كسى همتاى او نيست و جاى شكّ و ترديد ندارد.

دعا به معنى فراخواندن به سوى چيزى، مانند آنچه در مورد نوح پيامبر(عليه السلام) آمده است كه مى گويد: «(قَالَ رَبِّ إِنِّى دَعَوْتُ قَوْمِى

[ 110 ]

لَيْلا وَنَهَاراً * فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعَائِى إِلاَّ فِرَاراً)(1); پروردگارا قوم خود را شب و روز فراخواندم ولى دعاى من جز بر فرار آنها نيفزود».

بديهى است اين دعا و فراخوانى قوم، همان دعوت آنها به سوى ايمان است و اين نوع دعا عين ايمان مى باشد و انجام آن بر پيغمبران خدا واجب بوده است.

و آنچه در مورد پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) آمده است كه خداوند مى فرمايد: «(ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ)(2); مردم را به راه خدا با حكمت و اندرز نيكو بخوان»، نيز از همين قسم است.

دعا به معنى تقاضاى حاجت كه گاه از طريق عادى و معمولى است، مانند «(وَلاَ يَأْبَ الشُّهَدَاءُ إِذَا مَا دُعُوا)(3); هنگامى كه از «شهود» دعوت براى اداى شهادت شود، نبايد امتناع كنند».

اين فراخوانى و دعا در امور عادى است و به يقين اگر كسى آن را انجام دهد، كافر نمى شود بلكه وظيفه را انجام داده است.

و گاه از طرق غير عادى و معجزات است كه اين بر دو قسم است:

گاه با اعتقاد استقلال غير خدا در تأثير است و گاه از شخص بزرگى مى خواهيم كه از خدا براى ما چيزى بخواهد.

قسم اوّل نوعى شرك است، زيرا مستقلّ در تأثير، تنها ذات پاك


1. نوح، آيه 5 و 6.

2. نحل، آيه 125.

3. بقره، آيه 282.

[ 111 ]

خداست، حتّى اسباب و مسبّبات عادى نيز هر چه دارند از خدا دارند و به اذن او اثر مى گذارند.

قرآن مجيد در اين زمينه مى گويد: «(قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِّنْ دُونِهِ فَلاَ يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنكُمْ وَلاَ تَحْوِيلا)(1); بگو كسانى را غير از خدا كه مى پنداريد (قادر بر حلّ مشكلات شما هستند) بخوانيد، آنها نمى توانند مشكلى از شما را برطرف سازند و نه در آن تغييرى ايجاد كنند».

هيچ فرد مؤمن آگاه و مسلمان با ايمانى چنين عقيده اى را درباره هيچ يك از انبيا و اولياءالله ندارد.

امّا قسم دوّم، توحيدِ انسانِ كامل است، يعنى آنجا كه كسى را واسطه و شفيع به درگاه خدا قرار مى دهد و مسبّب الاسباب را خدا مى داند و همه چيز را در قبضه قدرت و اراده او مى بيند، ولى با توسّل به اولياء الله از آنها مى خواهد كه نزد خدا براى او تقاضاى حاجتى كنند، كه اين عين توحيد و ايمان به مشيّت مطلقه الهيّه است.

قرآن مجيد مى گويد: بنى اسرائيل نزد موسى آمدند و از او تقاضا كردند كه از خداوند غذاهاى متنوّعى (غير از منّ و سلوى) براى آنها بخواهد «(وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَنْ نَصْبِرَ عَلَى طَعَام وَاحِد فَادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنَا مِمَّا تُنْبِتُ الاَْرْضُ مِنْ بَقْلِهَا...)(2); اى موسى! ما نمى توانيم به يك نوع غذا قناعت و صبر كنيم، از پروردگارت بخواه كه از آنچه زمين


1. اسراء، آيه 56.

2. بقره، آيه 61.

[ 112 ]

مى روياند از سبزيجات و... براى ما فراهم سازد».

موسى هرگز به آنها ايراد نكرد كه چرا مرا با خطاب يا موسى! فرا خوانديد و چرا مستقيماً خودتان از خدا نخواستيد و اين شرك و كفر است، بلكه تقاضاى آنها را از خدا خواست و اجابت شد و خطاب «(وَ لَكَمْ مَا سَأَلْتُمْ); آنچه خواستيد براى شما فراهم شد» از سوى خدا نازل گرديد، فقط به آنها گفت شما غذاى بهتر را رها كرديد و به سراغ غذاى كم اهمّيّت ترى رفتيد.

* * *

 

نتيجه:

از آنچه در اين بحث آمد، روشن مى شود كه اين گروه از وهّابى ها، به جاى اين كه به قرآن مراجعه كنند و تنوّع موارد استعمال «دعا» را ببينند و آنها را در كنار هم بچينند و از مجموع آنها به عمق تعليمات قرآن در مسأله دعا پى ببرند، تنها به مطالعه چند آيه بسنده كرده، و بريده اند و دوخته اند و به دنبال آن حكم شرك و كفر اكثريّت مسلمين جهان را صادر فرموده اند، و از آن اسفبارتر اين كه در عمل نيز آن را اجرا كرده، و جمع كثيرى از مسلمين مخلص را از دم تيغ گذرانده و اموالشان را به يغما برده اند كه در بحث هاى پيشين به آن اشاره شد.

* * *

 

[ 113 ]

و ) بدعت در كتاب و سنّت

ششمين واژه اى كه اين دسته از وهّابيان در فهم معنى آن گرفتار اشتباه عظيمى شده اند، واژه «بدعت» است.

قرآن مجيد در مذمّت و نكوهش مسأله رهبانيّت در آيه 27 سوره حديد مى فرمايد: «(وَ رَهْبَانِيَّةً ابْتَدَعُوهَا مَا كَتَبْنَاهَا عَلَيْهِمْ إِلاَّ ابْتِغَاءَ رِضْوَانِ اللهِ فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَايَتِهَا) ; و رهبانيّتى را كه بدعت گذارده بودند، ما بر آنها مقرّر نداشته بوديم... ولى آنها حقّ آن را نيز رعايت نكردند...».

هر گاه «استثنا» را در آيه متّصل بدانيم ـ آن گونه كه ظاهر آيه است ـ مفهوم آيه همان است كه در بالا آمد يعنى مسيحيان نوعى رهبانيّت و ترك دنيا را ابداع كرده بودند كه از سوى خداوند مقرّر نشده بود، در عين حال همان را هم رعايت نكردند كه شرح آن خواهد آمد.

و اگر استثنا را منقطع بدانيم، مفهوم آيه اين است كه ما «رهبانيّت» را به آنها دستور نداده بوديم (بلكه بدعتى بود از ناحيه آنها)، ما به آنها ابتغاء مرضاة الله (جلب خشنودى خدا) را توصيه كرده بوديم كه آن را رعايت نكردند.

به هر حال، اين آيه از اين بدعت مذمّت مى كند، بدعتى كه به گفته مورّخان، چند قرن بعد از حضرت مسيح(عليه السلام) بر اثر بعضى از حوادث تاريخى كه منجر به شكست مسيحيان شد و گروهى متوارى بيابان ها و كوه ها شدند و به زندگى در انزوا پناه بردند، به وجود آمد و به

[ 114 ]

تدريج رهبانيّت به صورت يك برنامه دينى درآمد. نخست مردان تارك دنيا (راهبان) راهى «ديرها» شدند، سپس زنان تارك دنيا (راهبه ها) به آنها پيوستند و ديرنشينى آغاز شد.

و از جمله سنّت هاى غلط كه همراه با رهبانيّت در ميان راهبان و راهبه ها شكل گرفت، مسأله ترك ازدواج به طور مطلق بود كه امرى بر خلاف سنّت الهى و طبيعت بشرى است و سرچشمه مفاسد بى شمارى شد.

مورّخ مشهور غربى «ويل دورانت» در تاريخ معروف خود، بحث مشروحى درباره رهبانان دارد كه قابل توجّه است. او در ضمن اعتراف مى كند كه پيوستن راهبه ها (زنان تارك دنيا) از قرن چهارم ميلادى شروع شد و روز به روز كار رهبانيّت بالا گرفت و در قرن دهم ميلادى به اوج خود رسيد.(1)

گرچه راهبان و راهبه ها در طول تاريخ اقدام به خدمات اجتماعى مختلفى كردند، ولى مفاسد اجتماعى و اخلاقى ناشى از آن بيشتر بود و بهتر است از ذكر آنها كه در كتب مورّخين مسيحى به آن اشاره شده، صرف نظر كنيم. آرى، نتيجه بدعت ها غالباً همين گونه است.

به هر حال، اضافه بر آيه مزبور، روايات فروانى در نكوهش بدعت، در منابع اسلامى وارد شده است. از جمله حديث نبوى معروف «كُلُّ بِدْعَة ضِلاَلَةٌ» مى باشد! كه در كتب بسيارى از جمله


1. تاريخ ويل دورانت، جلد 13، صفحه 443.

[ 115 ]

«مسند احمد» و «مستدرك الصحيحين» و «سنن بيهقى» و «المعجم الاوسط طبرانى» و «سنن ابن ماجه» نقل شده است.(1)

* * *

وهّابيون تندرو با مشاهده اين گونه احاديث، بى آن كه در معنى «بدعت» دقّت كنند، نخست با هر پديده جديدى به مخالفت برخاستند، تا آنجا كه دو چرخه را مركب شيطان خواندند و با نصب خطوط تلفنى به مخالفت برخاستند، و چون ديدند دنيا به سرعت به سوى صنعتى شدن پيش مى رود سرانجام در برابر پديده هاى صنعتى غرب تسليم شدند، نه فقط تسليم شدند بلكه غرق در آن شدند، و امروز كه به عربستان سعودى مسافرت مى كنيم، مى بينيم انواع اتومبيل هاى آخرين سيستم، وسائل مدرن تهويه، جالب ترين وسائل منزل و حتّى انواع سوپر ماركت ها و خوراك هاى غربى همه جا را پر كرده، و صغير و كبير و عالم و جاهل از آن استفاده مى كنند.

در اين هنگام، مخالفت با اين «بدعت ها»! را رها كرده، تنها به مخالفت با بدعت هايى كه از نظر آنان آب و رنگ مذهبى داشت به مخالفت برخاستند، مانند بناى بر قبور، مراسم بزرگداشت ميلاد پيامبر و بزرگان دينى، مراسم عزادارى بر شهيدان و امثال اين ها، هر


1. مسند احمد، جلد 4، صفحه 126 ; مستدرك، جلد 1، صفحه 97; سنن بيهقى، جلد 10، صفحه 114 ; سنن ابن ماجه، جلد 1، صفحه 16 و معجم طبرانى، جلد 1، صفحه 28.

[ 116 ]

كس به سراغ اين امور برود، او را بدعت گذار و مستحقّ همه گونه ملامت و سرزنش مى بينند.

* * *

امّا به راستى بدعت چيست و در چه موارد حرام است؟ به شرح زير توجّه فرماييد. هر چند سابقاً اشاراتى نيز داشته ايم، ولى در اينجا ناگزير از توضيحات بيشترى هستيم:

«بدعت» در لغت ـ همان گونه كه قبلا هم اشاره شد ـ به معنى هرگونه نوآورى خوب يا بد است و در اصطلاح فقها «ادخال ما ليس من الدين فى الدين» است.

آرى، هر گاه چيزى را كه جزء دين نيست در دين وارد كنيم، و آن را به عنوان دستور الهى بشمريم، بدعت گذارده ايم.

و اين به دو گونه انجام مى شود، واجبى را حرام و حرامى را واجب، ممنوعى را مباح و مباحى را ممنوع سازيم.

مثلا بگوييم در نظام بانكدارى امروز، رباخوارى قابل اجتناب نيست، بنابراين پذيرفته است، يا بگوييم حجاب مربوط به زمانى بوده كه بشر تمدّن امروز را نداشته ولى امروز كشف حجاب مانعى ندارد، و انواع و اقسام بهانه جويى هايى كه حلال را با آن حرام و حرام را حلال مى كنند، همه اين موارد، مصداق بارز بدعت است.

و گاه مى شود امورى را كه در دستورات دينى و در كتاب و سنّت وارد نشده جزء دين بشمريم، مثلا مراسم سوگوارى براى اموات را در

[ 117 ]

سوّم و هفتم و چهلم كه يك امر عرفى است، جزء دستورات اسلام بدانيم و يا جشن و شادمانى در اعياد اسلامى را واجب شرعى بشمريم و امثال اين ها.

به عبارت روشن تر، نوآورى ها سه گونه است:

1ـ نوآورى در امور صد درصد عرفى كه هيچ ارتباطى به مسائل شرع ندارد، مانند نوآورى هاى مربوط به صنايع و اختراعات و علوم طبيعى كه در زمان حيات و عصر پيامبر اسلام و ساير پيشوايان معصوم نيز بوده است، زيرا قافله علوم و اختراعات هيچ گاه متوقّف نمى شود، اين گونه بدعت ها جزء بدعت هاى مفيد و سازنده است، زيرا همه عقلاى جهان از هر پديده مفيدى ـ بدون تعصّب ـ استقبال مى كردند، از هر قوم و ملّتى كه بوده باشد.

2ـ نوآورى هاى عرفى پيرامون موضوعات شرعى، بى آن كه نسبت به شرع داده شود، مثل بناى مساجد با كيفيّت خاص، گلدسته ها، محراب ها، كاشى كارى ها، كتيبه ها، استفاده از بلندگو براى اذان و صدها از اين قبيل.

به يقين هيچ يك از اين ها در عصر پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) نبود، آيا هيچ كس مى گويد اين ها بدعت و حرام است، در حالى كه تمام مساجد مسلمين حتّى در عربستان سعودى و مراكز وهّابيّت و مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله) پر از اين هاست.

همچنين تغييرات زيادى كه در مسجدالحرام صورت گرفته است،

[ 118 ]

كه هيچ شباهتى با زمان پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) ندارد، و از آن مهم تر ساختن طبقه دوّم براى محلّ سعى صفا و مروه، و تغيير عجيبى كه اخيراً در جمرات ايجاد كردند وانتقال قربانگاه ها به خارج منى و امثال اين ها.

اين نوآورى ها امورى است عرفى، در كنار مسائل شرعى براى سهولت در كار يا رفع مشكلات و خطرها و هيچ كس آن را به عنوان يك دستور خاصّ شرعى نمى شناسد و بدعت نمى داند.

تشكيل جلسات مسابقه قرائت قرآن وانتخاب بهترين قاريان و حافظان و مفسّران قرآن مجيد.

به يقين هيچ يك از اين ها در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) نبوده، اين ها نوآورى هايى است كه براى پيشرفت مقاصد و اهداف دينى در نظر گرفته مى شود، بى آن كه بگوييم جزء دين است.

همچنين احترام به اموات از طريق تشكيل مجالس بزرگداشت در مقاطع زمانى خاص.

تشكيل همايش ها و كنگره هاى مذهبى و جلسات نكوداشت براى بزرگان دين.

جشن هاى تولّد براى پيشوايان دين.

مجالس سوگوارى براى شهادت يا رحلت آنان.

و امور ديگرى از اين قبيل كه سبب عظمت اسلام و مسلمين و كنار زدن پرده هاى غفلت و بى خبرى و موجب معرفت و شناخت بيشتر آنان مى گردد.

ما در محيط خود بارها تجربه كرده ايم كه اين گونه برنامه هاى

[ 119 ]

عرفى كه در حاشيه مسائل مذهبى انجام مى گيرد، موجى از آگاهى و بيدارى در همه، به خصوص نسل جوان، بر مى انگيزد و سبب حركت آنها به سوى معارف قرآنى و اسلامى و اهتمام به امور دينى مى شود و به يقين تعطيل اين برنامه ها خسارت عظيمى بر مسلمين وارد مى كند.

به هر حال، اين ها يك سلسله امور عرفى است كه هيچ كس هنگام انجام اين امور نمى گويد خداوند يا رسول خدا چنين دستورى را داده است و به تعبير ديگر چيزى را كه جزء دين نيست جزء آن نمى كند.

بنابراين، هرگز نمى توان نام بدعت بر آن گذارد و به عنوان «كُلُّ بِدْعَة ضَلاَلَةٌ» آن را نوعى گمراهى دانست.

3ـ نوع ديگرى وجود دارد كه همان بدعت حرام است كه در آغاز به آن اشاره شد : حريم دين را شكستن و قانونى بر ضدّ قوانين دينى وضع كردن يا قانونى بر آن افزودن يا قانونى را كم كردن بى آن كه دليلى در شرع بر آن وجود داشته باشد.

ولى تندروان وهّابى به خاطر ضعف اطّلاعات آنها نسبت به فقه اسلامى و علم اصول ميان اين سه نوع نوآورى نتوانسته اند فرق بگذارند و گرفتار اشتباه سختى شده اند، و برادران مسلمان خود را با اندك چيزى متّهم به «بدعت» مى كنند، همان گونه كه به سادگى آنها را متّهم به «شرك» مى نمايند.

اين گفتار را با سخنى از عالم فقيد يوسف بن علوى مالكى از

[ 120 ]

مدّرسان معروف مسجدالحرام پايان مى دهيم.

او در كتاب «مفاهيم يجب أن تصحّح» در بحث بدعت تحت عنوان «بدعت خوب و بد» سخنى دارد كه خلاصه اش چنين است:

بعضى از فرومايگان جاهل و متعصّب و تنگ نظر كه خود را بى جهت به «سلف صالح» منتسب مى كنند، با هر امر تازه اى به مبارزه برمى خيزند و هر اختراع مفيدى را به عنوان اين كه بدعت است و هر بدعتى ضلالت است، نفى مى كنند بى آن كه ميان بدعت ها و نوآورى ها فرق بگذارند و بدعت نيك را از بد بشناسند.

اين فرق گذارى چيزى است كه عقل سليم و فكر روشن آن را تأكيد مى كنند و جمعى از بزرگان علم اصول همچون «نووى» و «سيوطى» و «ابن حجر» و «ابن حزم» بر آن صحّه نهاده اند.

هر گاه احاديث نبوى كه يكديگر را تفسير مى كنند، در كنار هم بگذاريم و يكجا مورد مطالعه قرار دهيم، همين مطلب را مى رساند.

از جمله حديث «كُلُّ بِدْعَة ضَلاَلَةٌ» است كه ناظر به بدعت هاى بدى است كه داخل در تحت هيچ اصلى از اصول شرع نمى باشد.

سپس مى افزايد: بدعت به معنى لغوى (يعنى نوآورى) حرام نيست، آن چه حرام و ضلالت است، بدعت به معنى شرعى است و آن «چيزى را بر امر دين افزودن و به آن رنگ و صبغه شريعت دادن است» كه به عنوان يك امر شرعى منسوب به صاحب شريعت مورد قبول و تبعيّت واقع شود.

[ 121 ]

امّا بدعت دنيوى، يعنى انواع نوآورى هاى مربوط به امور دنيا، هرگز ممنوع نيست.

بنابراين، تقسيم بدعت به دو قسم خوب و بد، ناظر به معنى لغوى آن است، امّا بدعت شرعى تنها يك نوع دارد كه حرام است و اگر مخالفان اين تقسيم، مفهوم «مَقْسم» را مى دانستند، قطعاً با آن به مخالفت بر نمى خاستند و مى دانستند كه نزاع در الفاظ مى كنند.

آرى ; در ميان بدعت هاى دنيوى، امورى بسيار مفيد يافت مى شود كه بايد به استقبال آن رفت و امورى نيز وجود دارد كه جز شرّ و فساد نيست.(1) (اشاره به بعضى بى بند و بارى هاى اجتماعى است)

 

* * *


1. مفاهيم يجب أن تصحّح، صفحه 102 به بعد.

[ 122 ]

[ 123 ]

[ 124 ]

[ 125 ]

فريادى كه از مكه برخاست

 

يوسف بن علوى و نقد شجاعانه اش

در اثناى كتاب قول داديم كه از كتاب شگفت انگيز يوسف بن علوى گزارشى براى شما بنويسيم.

يوسف بن علوى عالم شجاعى بود كه در مكّه مى زيست و حلقه درس قابل توجّهى داشت، علما و بزرگان مكّه و رجال سياسى كشور سعودى احترام فوق العاده اى براى او قائل بودند; وى در اين اواخر ديده از جهان بربست و موجى از تأثّر و اندوه منطقه را فرا گرفت.

او كه خود را «خادم العلم الشريف بالبلد الحرام» مى خواند پيرو مذهب «مالكى» بود و از ذرّيه زهراى مرضيّه و به لقب «الحسنى» افتخار مى كرد و به دنبال نام خود آن را مى نگاشت.

حلقه درس او در مسجد الحرام از پرجمعيّت ترين حلقات درس مسجد الحرام بود و تأليفات فراوانى در علوم اسلامى داشت.

[ 126 ]

او با تندروى وهّابى هاى متعصّب سخت مخالف بود و سرانجام كتاب «مفاهيم يجب أن تصحّح» (مفاهيمى كه بايد اصلاح گردد) را در نقد افكار و عقايد آن ها نوشت.

او با لحنى مؤدّبانه و عالمانه (همان گونه كه از نام كتاب پيداست) به نقد مهم ترين پايه هاى فكرى اين گروه تندرو پرداخت و در همه جا بر آيات قرآن و احاديث پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از منابع معتبر اهل سنّت تكيه كرد و به كتاب ها و منابعى استناد جست كه وهّابى هاى تندرو نيز قادر بر انكار آن نبودند.

او به عنوان اين كه يك سلسله مفاهيم در مغز اين گروه است كه سبب تكفير بسيارى از مسلمانان و اباحه نفوس و اموال آن ها شده و رشته وحدت را گسسته است، و بايد اين مفاهيم اصلاح گردد به ميدان آمد، و به خوبى از عهده كار برآمد.

اين كتاب از جهاتى در نوع خود كم نظير يا بى نظير است:

1ـ اين كتاب در طول 10 سال ده بار چاپ شد. حتّى در يكى از سال ها چهار بار به چاپ رسيد و با استقبال شديدى در اكثر كشورهاى اسلامى حتّى عربستان! مواجه شد.

2ـ گروه زيادى از علماى بزرگ اهل سنّت در مصر، مراكش، سودان، بحرين، پاكستان و امارات و غير آن بر اين كتاب تقريظ نوشتند و نظرات «بن علوى» و شجاعت او را ستودند كه 23 نمونه آن در آغاز كتاب او در 70 صفحه به رشته تحرير درآمده است كه

[ 127 ]

حكايت از نوعى اجماع بر مطالب اين كتاب مى كند و اين تقريظ ها خود كتابچه اى است جالب!

3ـ اين كتاب گرچه در «دبى» به چاپ رسيده بود ولى على رغم سانسور شديدى كه سلفى هاى متعصّب بر بازار كتاب در عربستان دارند و اجازه نمى دادند كتابى در نقد افكار آنها وارد اين كشور شود، در بازار مكّه به فروش مى رفت و ما آن را از آنجا تهيه كرديم.

اين نشان مى دهد كه قشر جديد از وهّابيون ـ چنان كه قبلا هم اشاره شد ـ با افكار سلفى هاى متعصّب همراه نيستند، و تجديد نظر در آن را لازم مى شمرند.

 

نمونه هايى از تقريظ هاى كتاب

در اينجا فقط به ذكر سه نمونه آن هم به طور خلاصه از مدح و تمجيدهايى كه علماى معروف بر آن كتاب نوشته اند قناعت مى كنيم تا روشن شود كه جهان اسلام درباره قشر متعصّب وهّابى چگونه قضاوت مى كند:

1ـ «دكتر عبدالفتّاح بركة» دبير كلّ «مجمع بحوث اسلامى» در قاهره ضمن تقريظ خود چنين مى نويسد:

«در اين كتاب نفيس (اشاره به كتاب بن علوى) كوشش و تلاش عظيمى از سوى يك عالم مدقّق و محقّق اسلامى براى اتّحاد صفوف مسلمين و محو آثار تعصّب در برابر مسائل فرعى و اجتهادى به

[ 128 ]

خصوص در مورد نسبت دادن مسلمين به شرك و كفر به عمل آمده است، هم چنين در مورد مسأله شفاعت و زيارت قبر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)و مسائل حسّاس ديگر.

اميد است اين كتاب گرانبها تأثير پربركتى در وحدت صفوف مسلمين و از ميان بردن عوامل اختلاف داشته باشد.(1)

2ـ «شيخ احمد العوض» رئيس مجلس افتاء شرعى در «سودان» در تقريظ خود چنين مى نويسد: «بحمدالله فرصتى دست داد كه از كتابى كه محقّق شريف بن علوى مالكى مكّى حسنى ـ خادم العلم بالحرمين الشريفين ـ به نام مفاهيم يجب أن تصحّح نوشته است، با خبر شوم.

اين كتاب از تصحيح مفاهيم (و اشتباهاتى) سخن مى گويد كه به سه امر مربوط است:

اوّل، مباحث عقيدتى است كه با ادلّه و براهين اثبات مى كند كه معيارهايى را كه گروهى (از وهّابيّون) براى كفر و ضلالت انتخاب كرده اند، فاسد است.

دوّم، مباحث مربوط به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و حقيقت نبوّت و مفهوم تبرّك جستن به پيامبر(صلى الله عليه وآله)و آثار اوست، كه با براهين قاطع اين مسائل را اثبات كرده است.

سوّم، مباحث مربوط به حيات برزخى، و مشروعيّت زيارت


1. مفاهيم يجب أن تصحّح، صفحه 29 و 30 (با كمى تلخيص).

[ 129 ]

پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امور ديگرى كه به آن ارتباط دارد كه اين مرد محقّق با دقّت به اصلاح افكار پرداخته است.(1)

3ـ «عبدالسلام جبران» رئيس مجمع علمى اقليمى در مراكش به اتّفاق اعضاى آن مجلس تقريظ جامعى بر اين كتاب نگاشته اند، در بخشى از آن چنين آمده:

«هنگامى كه اين كتاب بر دانشمندان آگاه عرضه شد، همه آن را تلقّى به قبول كرده، بر مؤلّفش درود فرستادند، به خاطر انجام امر واجبى در برابر خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امّت اسلامى كه بر عهده همه علما بود... لذا اعضاى مجلس علمى مراكش تحت اشراف رئيس مجلس بعد از اطّلاع از اين كتاب و تأمّل در آن، موافقت كامل خود را نسبت به آن اعلام كرده و از تلاش بزرگ او سپاسگزارى نموده، اين اقدام جالب را به اين مؤلّف تبريك مى گويند».(2)

* * *

اضافه بر اين ها اشعار زيبا و پرمعنايى نيز از سوى بزرگان ادب در ستايش از اين كتاب سروده شد كه تنها به ذكر سه بيت از ميان آن همه بسنده مى كنيم:

اين سه بيت از ابياتى است كه «شيخ محمد سالم عدود» رئيس سابق دادگاه عالى موريتانيا و عضو مجمع فقهى رابطة العالم


1. مفاهيم يجب أن تصحّح، صفحه 37.

2. همان مدرك، صفحه 68.

[ 130 ]

الاسلامى در مكّه سروده است:

صحّت مفاهيم كان الناس قد هاموا *** فيها و زايلها لبس و ابهام

بحث دقيق عميق لا يقوم له *** خبط و خلط و تدليس و ابهام

أبدى به العلوى المالكى لنا *** ما لم تنله من الحذّاق أفهام

«مفاهيم صحيحى كه مردم درباره آن سرگردان بودند و اشتباه و ابهام با آن آميخته بود. (به ما ارائه داد)

اين بحث دقيق و علمى است كه اشتباه و باطل و تدليس و ابهام در آن راه ندارد.

اين مفاهيم را علوى مالكى براى ما آشكار ساخت، مطالبى كه فهم (بسيارى از) آگاهان به آن نرسيده بود».(1)

* * *

 

محتواى كتاب

همان گونه كه در لابه لاى كلمات بعضى از علماى پيشين اشاره شد اين كتاب به نقد افكار وهّابيّون تندرو در سه محور پرداخته است و با استناد به آيات و روايات معتبر ضعف آن را آشكار ساخته است.

محور اوّل:

مربوط به مسائل مربوط به كفر و ايمان است. او با صراحت مى گويد: «بسيارى از مردم (منظورش سلفى هاى متعصّب است) كه


1. مفاهيم يجب أن تصحّح، صفحه 55.

[ 131 ]

خدا آنها را اصلاح كند در فهم حقيقت امورى كه انسان را از دايره اسلام خارج مى كند، راه خطا پيموده اند تا آنجا كه هر كس را با آنها مخالف است تكفير مى كنند به حدّى كه تمام مسلمانان روى زمين را ـ جز عدّه كمى ـ كافر مى شمرند!!»

او حتّى معتقد است كه امام اين مذهب نيز اين تندروى را نمى پسنديد، سپس به حديث معروف نبوى «سِبابُ الْمُسْلِمِ فُسُوقٌ وَ قِتالُهُ كُفْرٌ» استناد جسته، از بدگويى به مسلمين و جنگ با آنان به شدّت نكوهش مى كند و با دلايل كافى مرز ايمان و كفر و اشتباه و خطاى سلفى هاى متعصّب را در اين امر روشن مى سازد.

جالب اين كه گاه لحن او در برابر مخالفان كمى تند مى شود و از تعبيرات زشت مخالفان خشمگين مى گردد.

به عنوان مثال در مورد خوارق عادات از مخالفين نقل مى كند كه مى گويند: «مردم گاه از انبيا و صالحين چيزهايى مى طلبند كه جز خدا قادر بر آن نيست و اين شرك (و كفر) است».

در پاسخ مى گويد: «اين سخن ناشى از سوء فهم است نسبت به چيزى كه از قديم الايّام ميان مسلمانان بوده است، مردم از آن بزرگواران مى خواهند كه آنها دعا كنند و از خدا بخواهند مشكل لاينحلّى حل شود، و در روايات معتبر اسلامى از اين نوع تقاضاها از پيشگاه پيغمبر بسيار ديده مى شود، مانند درمان بيمارى هاى غير قابل علاج، نزول باران، جوشيدن چشمه از انگشتان پيامبر(صلى الله عليه وآله)،

[ 132 ]

بركت يافتن غذاى كم به گونه اى كه جمعيّت زيادى از آن تناول كنند و مانند اين ها» و در پايان مى گويد: «آيا اين ها معنى توحيد و كفر را بهتر از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى فهمند؟! اين سخنى است كه هيچ جاهل تا چه رسد به عالم آن را تصوّر نمى كند».(1)

لحن او همه جا مؤدّبانه است و تعبير تند او در برابر تكفيرها و تفسيق ها و اهانت هاى مخالفان حدّاكثر مثل تعبيرات بالاست.

* * *

محور دوّم:

او در اين بخش از كلامش، مقام والاى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را طبق آيات و روايات اسلامى روشن ساخته، سپس به بيان مفهوم تبرّك جستن به آثار رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و اين كه هيچ ارتباطى به مسأله شرك ندارد، پرداخته، آن گاه موارد زيادى از روايات و اقوال علما را در جواز تبرّك به بوسيدن دست پيامبر، تبرّك به ظرفى كه از آن آب مى نوشيد، تبرّك به خانه آن حضرت، تبرّك به منبر و قبر شريف آن بزرگوار و تبرّك به آثار صالحين و انبياى پيشين بر شمرده و آن قدر مدارك از كتب معروف اهل سنّت مى آورد كه جايى براى ترديد باقى نمى گذارد، و اسامى گروه زيادى از صحابه را مى شمرد كه به آثار رسول الله(صلى الله عليه وآله) تبرّك مى جستند.

او تعجّب مى كند از اين كه با اين همه روايات و مدارك روشن و


1. مفاهيم يجب أن تصحّح، صفحه 181.

[ 133 ]

معتبر چرا گروهى چشم و گوش بسته به انكار اين موضوع مى پردازند و آن را نوعى «نادانى» يا «عوام فريبى» مى شمرند.(1)

* * *

محور سوّم:

در اين بخش از كتاب، مباحث مختلفى مطرح شده است كه به اعتقاد او مهم ترين آن استحباب زيارت قبر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و دعا كردن در كنار آن و نيز تبرّك به آثار آن حضرت مى باشد و در اين رابطه كلمات زيادى از علماى بزرگ پيشين نقل مى كند.

و در پايان به نكته جالبى اشاره مى كند كه مورد مخالفت شديد متعصّبان وهّابى است و آن بزرگداشت ميلاد پيامبر(صلى الله عليه وآله) و روز هجرت آن حضرت و زمان بعثت و نزول قرآن و پيروزى مسلمين در غزوه بدر (نخستين غزوات پيامبر) و شب نيمه شعبان و مانند آنهاست.

مى دانيم اين متعصّبان تندرو معتقدند كه همه اين ها بدعت است و به همين جهت به شدّت از انجام برنامه جشن و بزرگداشت جلوگيرى مى كنند.

بن علوى در يك پاسخ منطقى به آنان مى گويد: اين گونه جلسات بزرگداشت، يك امر عرفى است و هيچ كس به عنوان يك دستور شرعى آن را انجام نمى دهد، بنابراين ربطى به مسأله بدعت و عدم بدعت ندارد.


1. تلخيص از كتاب مفاهيم يجب أن تصحّح، از صفحه 194 تا 242.

[ 134 ]

امّا به يقين آثار جنبى گرانبهايى دارد كه نبايد از آن غافل شد. در اين جلسات پرشكوه مى توان پيام اسلام را در تمام زمينه ها به مردم رساند.

در آخر مى افزايد: اين مجالس در واقع گنج هاى پرقيمتى هستند كه بايد از آن ها به بهترين وجهى نگهدارى كرد و آن را غنيمت شمرد و آنها كه با آن مخالفت مى كنند و در محو آن مى كوشند، افراد نادان و كوته فكرى هستند!(1)

 

يادآورى لازم

هدف ما از بيان فشرده اى از كتاب پر ارزش مذكور اين نيست كه مؤلّف محترم آن بن علوى مالكى مكّى هيچ اشتباه و خطايى در اين كتاب ندارد، بالاخره او هم گرچه عالم بزرگى بود ولى انسان است و محلّ سهو و نسيان.

هدف اين است كه اصول سخنان او كه با دليل، منطق، متانت و شجاعت همراه است، واقعيّت دارد و از طرف گروه عظيمى از علماى بزرگ جهان اسلام در كشورهاى مختلف حتّى در خود عربستان مورد استقبال قرار گرفته است.

اين نشان مى دهد متعصّبان وهّابى به آخر خط خود رسيده اند كه از چنين كتابى ـ كه سراسر آن نقد وهّابيّت تندرو است ـ چنان استقبالى در جهان اسلام مى شود.


1. خلاصه اى از بخش سوّم كتاب مفاهيم يجب أن تصحّح، از صفحه 243 تا 318.

[ 135 ]

ولى بن علوى در برابر اين خدمت بزرگ به جهان اسلام، حتّى به وهّابيّت ميانه رو پاداش خود را گرفت و كتاب هايى بر ضد او از سوى همان قشر تأليف يافت و در آن از همان شيوه سخيف و كهنه «تكفير» استفاده كرده و حكم كفر او را صادر كردند. (كتاب هايى به نام «حوار مع المالكى» و «الردّ على المالكى فى ضلالاته و منكراته»).

امّا نه تنها استقبالى از اين كتاب ها نشد بلكه از نظر جمعى از علماى دانشگاه الازهر مصر اين كتاب ها خدمتى به صهيونيسم و ضربه اى بر وحدت اسلامى شمرده شد و آقاى بن علوى همچنان مورد احترام خاصّ مردم عربستان بود، حتّى در تشييع جنازه او ده ها هزار نفر شركت كردند و زعماى سعودى براى تسليت به خانواده او مكرّر به منزل وى رفتند.

اين ها پاسخ محكمى بود به تندروان وهّابى در برابر حربه كهنه تكفير و تفسيق!

جالب اين كه قاضى مكّه بر ضدّ او اعلام جرم كرد و او را به دادگاه فرا خواند و حتّى دادگاه او به رياض كشانده شد، او چندين ساعت از نوشته هاى خود دفاع كرد و سرانجام گفت: اينها اجتهاد من است و حدّاكثر شما مجتهد هستيد و من هم مجتهد هستم و هيچ مجتهدى نمى تواند رأى خود را بر مجتهد ديگرى تحميل كند. وى سرانجام تبرئه شد!

* * *

[ 136 ]

 

[ 137 ]

وهّابيّون جديد   

 

در پايان اين مقال ذكر دو نكته ضرورى به نظر مى رسد:

 

الف) قشر جديد وهّابى

آنچه در حال زوال و در سراشيبى سقوط است قشر متعصّب و متحجّر و خطرناك وهّابى است كه همه مسلمين را جز خود مشرك مى دانند و جان و مال آن ها را مباح مى شمرند، تا چه رسد به غير مسلمانان، ولى قشر معتدلى در حال ظهور و بروز است. اين قشر كه بيشتر از نسل تحصيل كرده و جوان تشكيل يافته و حتّى بعضى از اساتيد و علماى بزرگ آنان با آنها هماهنگ هستند، داراى ويژگى هاى زير است:

1ـ مسلمانان را متّهم به شرك نمى كنند و از خون ريزى بيزارند، به عقايد ديگران احترام مى گذارند و برچسب كفر و بدعت به ديگران نمى زنند.

[ 138 ]

2ـ از «گفتمان» و «حوار» منطقى و دوستانه بين مذاهب اسلامى استقبال مى كنند و گوش شنوايى براى شنيدن سخنان ديگران دارند، و كتب ديگران را نيز مطالعه مى كنند.

3ـ مظاهر جديد و مثبت زندگى امروز را كه دليلى بر حرمت آن در كتاب و سنّت نيست، بدعت نمى شمرند و با بزرگداشت بزرگان اسلام مخالفت ندارند، و ميان رسوم عرفى و شرعى فرق مى گذارند.

4ـ به زنان اجازه مى دهند كه با حفظ حجاب اسلامى و موازين عفّت به تحصيل علم و فعّاليّت هاى مفيد اجتماعى بپردازند.

5ـ و در يك كلمه ضمن تجديد نظر در افكار خشونت آميز گذشته، حاضر به تعامل با ساير فرق اسلامى جهان هستند و خشم و نفرت آن ها متوجّه كسانى است كه قصد نابودى مسلمين را دارند، اين ها رفته رفته جاى سلفى هاى متعصّب و فوق العاده خشن را مى گيرند. گسترش اين گروه در برخوردهاى علمى و فرهنگى در ايّام حج و عمره به طور كامل نمايان است و آثار آن در كتاب هايى كه اخيراً نوشته مى شود، به خوبى به چشم مى خورد.

به اعتقاد ما زوال آن دسته و ظهور اين گروه، مى تواند به ترسيم چهره مناسبى از اسلام در جهان كمك كند، و جاذبه هاى اين آيين پاك را كه به خاطر عقايد دُگم و خشونت آميز سلفى هاى پيشين به خطر افتاده است، تا حدّى جبران كند و ان شاءالله مقدّمات «يَدْخُلُونَ فِى دِينِ اللهِ اَفْواجاً» فراهم گردد و اسلام جايگاه واقعى خود را در جهان پيدا كند.

[ 139 ]

همه مسلمين جهان از ظهور چنين قشرى استقبال مى كنند، و آن را عامل مهمّى براى تحكيم پايه هاى اخوّت اسلامى و اتّحاد صفوف مسلمين در برابر دشمنانى كه براى تضعيف و تحقير مسلمين سخت مى كوشند، مى دانند. آن چه درباره كتاب «مفاهيم يجب ان تصحّح» گذشت و تقريظ هايى كه گروه عظيمى از علماى اسلام در كشورهاى مختلف اسلامى بر آن نگاشته بودند، گواه ديگرى بر اين واقعيّت است.

بر زمامداران سعودى لازم است با گشودن مرزهاى بسته خود به روى كتب اسلامى و نوشته هاى ديگر كشورهاى مسلمان، و با فراهم ساختن زمينه هاى گفتگو بين مذاهب اسلامى و رفت و آمد علماى اين كشورها، به اين امر كمك كنند كه هم به نفع خود آنان است و هم به سود جهان اسلام!

 

ب) خطر غلاة

به يقين يكى از عوامل پيشرفت فكر وهّابى گرى افراطى، در ميان قشرى از مسلمين جهان تندروى هاى غلاة است، همان افراد نادان و بيسوادى كه درباره بزرگان دين به غلو پرداختند و آن ها را از درجه عبوديّت بالا بردند و به الوهيّت رساندند و شريك خدا قرار دادند.

بى شك خطر آن ها كمتر از خطر وهّابيّون متعصّب نبوده و نيست و اگر اين ها نبودند، بهانه اى در دست آن ها نبود. تعبيراتى را كه با روح

[ 140 ]

توحيد اسلامى سازگار نيست و در كتاب و سنّت هرگز نيامده، مانند خالق السماوات و الأرضين، و أرحم الراحمين، و امثال آنها كه از اوصاف خاصّ پروردگار است، نبايد در مورد اولياءالله به كار برد كه نه آن ها راضى هستند و نه با تعليمات اسلامى سازگار است.

اصرار بعضى از جاهلان بر اين امور سبب شده كه گروهى از اصحاب تفريط كه آن ها نيز در نادانى همچون گروه غلاة هستند، به مقابله برخيزند، و بگويند از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بعد از وفاتش (نعوذبالله) هيچ كارى ساخته نيست، حتّى شفاعت و دعاى براى مؤمنان، و حتّى رفتن به زيارت او بدعت و حرام است.

هم چنين كسانى كه با انواع خرافات از اصول توحيد و ساير تعليمات دينى دور شده اند و به عنوان مثال نعل اسب را مايه خوشبختى و جستن پلك چشم را نشانه شور بختى و عدد 13 را نحس و شوم و صداى فلان پرنده را ميمون و مبارك و فلان پرنده را شوم مى دانند، وخالق آنها را به فراموشى مى سپرند، سخت در اشتباهند.

و اينجاست كه اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى فرمايد: «هَلَكَ فِىَّ رَجُلانِ: مُحِبٌّ غال وَ مُبْغِضٌ قال ; دو كس درباره من هلاك شدند (و گمراه گشتند) دوست غلو كننده و دشمن بدخواه»!(1)

خوارج و ناصبيان سبب وجود غلاة شدند، و غلاة نيز به نوبه خود


1. نهج البلاغه، كلمات قصار، 117.

[ 141 ]

بازار خوارج را گرم كردند.

به همين جهت وظيفه علماى اسلام هميشه و به خصوص امروز، بسيار سنگين است، از يك سو بايد به هدايت غلاة بر خيزند و از سوى ديگر به سفسطه هاى وهّابيان تندرو پاسخ گويند، و چه مشكل است حفظ تعادل توده هاى كم سواد در اين امور، حتّى گاه ديده مى شود كه بعضى از كسانى كه به ظاهر در سلك عالمان هستند به يكى از اين دو طرف مى لغزند (أعاذَنَا اللهُ تَعالى عَنِ الاِفْراطِ وَ التَّفرِيطِ وَ هَدانا إلَى الصِّراطِ الْمُسْتَقِيمِ).

 

* * *

[ 142 ]

 

[ 143 ]

فريادى ديگر از نويسنده شجاعى ديگر

 

كتاب داعية و ليس نبياً!

اكنون نوبت كتاب «داعية وليس نبياً» (او اصلاح طلب بود نه پيامبر) مى باشد. اين كتاب تحت عنوان «قرائة نقدية لمذهب الشيخ محمّد بن عبدالوهّاب فى التكفير» (قرائت انتقادى (تازه اى) از مذهب پيشواى وهّابيان در مسأله تكفير و كافر شمردن ديگران) كتابى است كه به تازگى انتشار يافته و آوازه آن در مناطق وسيعى ازحجاز و غير حجاز پيچيده است.

قبل از هر چيز بايد با ويژگى هاى اين كتاب، سپس با محتواى آن آشنا شد.

1ـ نويسنده كتاب : «شيخ حسن بن فرحان مالكى» از دانشمندان معروف اهل سنّت عربستان و پيرو مذهب مالكى و به اعتراف خودش از وهّابيون معتدل مى باشد.

[ 144 ]

او به پيشواى وهّابيان شيخ محمّد بن عبدالوهّاب احترام مى گذارد، ولى سخنان او را به خصوص در مسأله تكفير مسلمانان به شدّت نقد مى كند و معتقد است اين دو با هم منافات ندارد.

او با صراحت مى گويد : من به او احترام مى گذارم، در عين حال او را نه تنها جايز الخطا مى شمرم، بلكه خطاهاى فراوانى براى او قائل هستم.

2ـ روش نقد او در كتاب مزبور يك روش كاملا مؤدّبانه و مستدل است، امّا به هنگام نقد مطالب پيشواى وهّابيان، از هيچ چيز ملاحظه نمى كند، حتّى خطرهاى فراوانى را كه از سوى وهّابيون تندرو (و به قول خودش غلاة وهّابى) او را تهديد مى كند، ناديده مى گيرد.

3ـ او تسلّط خوبى بر مذاهب و منابع اسلامى دارد، به خصوص از كلمات طرف مقابل بر ضدّ خودش كمك مى گيرد، و جالب اين كه بخشى از كتاب خود را به تناقض ها و تضادهاى سخنان محمّد بن عبدالوهّاب تخصيص داده است.

4ـ او معتقد است كه تندروان وهّابى كه خون و مال و ناموس مسلمانان غير وهّابى را مباح مى شمرند، گرفتار تعصّب و تقليد كوركورانه اند و آن را خطرى براى اسلام و مسلمانان منطقه مى داند; او نويسنده اى بسيار توانا و قوى است.

5ـ او بيشترين نقد خود را روى كتاب «كشف الشبهات» و «كتاب التوحيد» محمّد بن عبدالوهّاب كه مهمترين كتاب هاى او است،

[ 145 ]

متمركز كرده است، و بسيارى از منابع كلمات خود را به كتاب «الدرر السنية» آدرس مى دهد.

بد نيست بدانيد اين كتاب (الدرر السنية) گردآورى «عبدالرحمان بن محمّد بن قاسم الحنبلى» است كه مجموعه كتاب ها، رساله ها و نامه هاى «محمّد بن عبدالوهّاب» و جمعى از سران وهّابيّت را از زمان شيخ تا امروز در آن جمع كرده است. او در سال 1392 قمرى بدرود حيات گفت. «بن باز» فقيه معروف وهّابى كه در سال هاى اخير چشم از جهان فرو بست، اين كتاب را جزء دروس يوميّه خود قرار داده و تدريس مى كرد. اين كتاب بيش از ده مجلّد و منبع بسيار خوبى براى آگاهى از افكار وهّابيان است.

6ـ البتّه اين عالم شجاع و نويسنده كتاب «داعية و ليس نبياً» از فشارها وتهديدهاى تندروان وهّابى در امان نماند و حكم تكفير او را تاكنون صادر كرده اند، (همان گونه كه حكم تكفير عالم فقيد «بن علوى مالكى» را صادر كردند) و در آينده به چه سرنوشتى گرفتار شود، روشن نيست، ولى هر چه باشد او با اين كتاب خدمتى بزرگ به جهان اسلام كرده و ثابت نموده آن تكفيرها و خون ريزى ها، از اسلام بيگانه است و مولود افكار سست و نادرست و برداشت هاى غلطى است كه گروهى از ناآگاهان از آموزه هاى اسلامى داشته اند.

7ـ او در بحث هاى مقدّماتى كتاب خود مى گويد: «حقيقت اين است كه من اين قرائت جديد از كتاب هاى محمّد بن عبدالوهّاب را

[ 146 ]

قبل از 11 سپتامبر تهيّه كرده بودم و بعد از اين حادثه مايل نبودم آن را منتشر سازم (چرا كه شايد سبب اتّهام مسلمين در اين حادثه شود) ولى هنگامى كه ديدم تندروان وهّابى پيوسته كنگره و همايش براى تبرئه پيشواى اين مذهب، شيخ محمّد تشكيل مى دهند، لازم ديدم حقايق را برملا سازم تا انصاف دهند و اعتراف به خطاى شيخ در حكم به تكفير كنند».(1)

8ـ او مطلب را با ظرافت خاصى آغاز كرده و مى گويد: محمّد بن عبدالوهّاب مرد اصلاح طلبى بود، نه پيامبر! و همين نام را براى كتاب خود انتخاب كرده است.

سپس مى افزايد: ما در ميان دو گروه افراطى قرار گرفته ايم. عدّه اى او را كافر و فاسق مى دانند و گروه ديگرى همچون يك پيامبر، با سخنان و گفتار او رفتار مى كنند، به گونه اى كه هيچ كس نبايد خرده اى بر او بگيرد; سپس مى افزايد هر دو در اشتباهند.

وى با استفاده از اين مقدمه به سراغ نقدهاى خود نسبت به افكار و عقايد او مى رود.

9ـ در بخش ديگرى از سخنان خود تحت عنوان «الشيخ لم يكن وحيداً فى العلم و الدعوة» مى گويد : بعضى از پيروان شيخ چنين مى پندارند كه او وحيد عصر خود در علم و دانش بود و تمام كشورهاى اسلامى كه دعوت وهّابيّت را نپذيرفتند، بلاد شرك و كفر


1. داعية و ليس نبيّاً، صفحه 28 .

[ 147 ]

است و تمام علماى اين كشورها جاهلانى هستند كه هيچ چيز از اسلام نمى دانند!!(1)

سپس مى افزايد: و متأسّفانه اصل تكفير مسلمين، و كشورهاى آنها را كشور كفر دانستن، و همه علماى آنها را كافر شمردن را، در كلمات خود شيخ يافتم، همان گونه كه مدارك آن را ذكر خواهم كرد!

سپس مى افزايد: مسلّماً شيخ و تابعين او در اين عقيده راه صحيح را نپيمودند.

در ادامه مى گويد: بعضى از خطاهايى كه شيخ و بسيارى از پيروانش در آن افتادند به خصوص در مورد تكفير مسلمانان بسيارى از طالبان علم را ـ از روى تقليد يا غلو ـ گرفتار ساخت، و در نتيجه اعمال خشونت بار، اخيراً (در نقاط مختلف جهان) روى داد، و گروهى با همان استدلال شيخ و همان شعارها حوادث دردناكى آفريدند (و دست به كشتارهاى وحشتناكى زدند و مى زنند).

10ـ شرم و حياى اكثر علما، در كشور سعودى از بيان خطاهاى شيخ، سبب مى شود نقد اين عقايد بر كسانى كه قدرت بر آن را دارند واجب عينى باشد و همين امر مرا وادار به اين بحث كرده است.

بر هر دانشمند و شهروندى در كشور (سعودى) لازم است آنچه را كه سبب مى شود ما را از اين خشونت ها و تكفيرها خارج سازد، انجام دهد و از تبليغاتى كه تنها به كشور ما و اهل آن در دراز مدّت زيان


1. داعية و ليس نبياً، صفحه 13 .

[ 148 ]

مى رساند، هر چند (خيال كنيم) در كوتاه مدّت فايده اى دارد، جدّاً پرهيز نمايد.

ما بايد دين و وطن خود را از آلودگى تكفير ستمگرانه و ريختن خون هاى بى گناهان پاك سازيم و به اين وضع خاتمه دهيم.

در اين هنگام كه اين سطور را رقم مى زنيم، روزى نيست كه خبر خشونت هاى وحشتناك از عراق به ما نرسد. هر روز ده ها و گاه صدها نفر طعمه اين خشونت لجام گسيخته به وسيله اتومبيل هاى بمب گذارى شده، مى شوند و بسيارى از آنها جنبه انتحارى دارد و نشان مى دهد كار كسانى است كه خود را مسلمان و همه را كافر مى پندارند و جان و مالشان را مباح مى شمرند.

اين ها نيز محصول همان تعليمات مكتب شيخ است كه از حجاز به اردن و از اردن به عراق آمده است.

جالب اين كه نويسنده كتاب مزبور (داعية و ليس نبياً) در پاورقى كتاب خود در همين فصل به نكته قابل توجّهى اشاره مى كند و آن اين كه غربى ها به خصوص آمريكايى ها با سياست هاى مخرّب سياسى، نظامى، اقتصادى و كمك هاى همه جانبه به اسرائيل غاصب، زمينه ساز اين خشونت ها بوده و هستند.

در بخش ديگرى از كلمات خود به سراغ اين مى رود كه اين تكفير لجام گسيخته كه سبب هرج و مرج حتّى در داخل كشور سعودى شده، از كجا سرچشمه مى گيرد؟!

و سرانجام به اين نتيجه مى رسد كه تعليمات شيخ و مكتب او

[ 149 ]

عامل اصلى اين خشونت هاست. از خشونت گروه اخوان در سرزمين نجد و سپس در حرم مكّه گرفته تا خشونت و انفجارهايى كه در مناطق مختلف عربستان روى داده، همه محصول تعليمات شيخ است.

سپس مى افزايد: «افرادى كه اين خشونت ها و انفجارها را آفريدند، افراد بيگانه اى نيستند كه از سرزمين هاى ديگر به حجاز آمده باشند، بلكه همان وهّابى هاى حجاز هستند، و اگر بگوييم همگى از فرهنگ شيخ و تعليمات او الهام گرفته اند، راه دورى نرفته ايم و هر كس به سخنان آنها مراجعه كند به اين حقيقت اعتراف مى نمايد».(1)

 

* * *


1. داعية و ليس نبياً، صفحه 62 و 63 .

[ 150 ]

[ 151 ]

فشرده اى از كتاب «داعية و ليس نبياً»

 

اكنون با روشن شدن اين مقدّمات به سراغ فشرده اى از اصل كتاب مى رويم.

حسن بن فرحان مالكى وهّابى نويسنده تواناى اين كتاب كه اثر خود را به نام «او اصلاح طلب بود نه پيامبر!» ناميده، عمدتاً به نقد سخنان و عقايد پيشواى وهّابيان در زمينه تكفير مسلمين و نسبت دادن شرك و كفر به همه كسانى كه وهّابى نيستند و سخنان او را نپذيرفته، پرداخته و در پنج فصل گفتنى ها را گفته است.

در فصل اول به سراغ نقد كتاب كشف الشبهات كه از مشهورترين و مهم ترين كتاب هاى محمّد بن عبدالوهّاب است مى رود، و به صورت كاملا روشنى آن را نقد مى كند. در فصل دوم به نقد ساير كتب او در مسأله شرك و توحيد مى پردازد.

در فصل سوم به سراغ اين مهم مى رود كه آيا او از مسأله تكفير مسلمين عدول كرده است يا نه؟ سپس بخش عظيمى از تناقضات او

[ 152 ]

را به صورت علمى آشكار مى سازد.

در فصل چهارم از موضوع مهمّ ديگرى بحث مى كند كه آيا پيروان او چشم و گوش بسته همان مسير تكفير مسلمين را دنبال كردند و بر اشتباهات او صحّه نهادند يا به نقد نظرات شيخ پرداختند؟

و سرانجام در فصل پنجم به نقد نظرات دشمنان شيخ مى پردازد و تندروان را از معتدلان جدا مى سازد و خود در صف معتدلان وهّابى قرار مى گيرد.

جالب اين كه در پايان مى گويد: «خلاصه تمام بحث ها اين است كه شيخ در مسأله تكفير راه خطا پيموده»، سپس مى افزايد:

«اعتراف به اين مسأله براى افراد منصف با توجّه به استدلالات روشنى كه داريم كار آسانى است، نه دين اسلام با اين اعتراف از بين مى رود و نه خورشيد از مغرب طلوع مى كند (و نه آسمان به زمين مى آيد! فقط انسان جايز الخطايى خطا كرده است)».(1)

و ما مى افزاييم : بلكه به عكس اين نقدها باعث رونق دين و پيراستن آيين اسلام از خشونت هاى وحشتناك و غير انسانى است، و حدّاقل وهّابيّون معتدل را به جاى وهّابيون متعصّب تندرو مى نشاند.

با اين توضيح به سراغ فشرده اى از هر يك از فصول كتاب مزبور مى رويم:

 


1. داعية و ليس نبياً، صفحه 28 و 29 .

[ 153 ]

فصل اول : نقد كشف الشبهات

با اين كه كتاب كشف الشبهات كه از معروف ترين كتب شيخ است، كتاب بسيار كوچكى است (در حدود 70 صفحه)، ابن فرحان در نقد خود سى و سه ايراد قابل ملاحظه بر او مى گيرد و سخنان پيشواى وهّابيون را به خصوص در مسأله «تكفير» به نقد مى كشد و قبلا ابراز تعجّب مى كند كه چگونه علماى وهّابى اين همه خطا و اشتباه را دركلمات شيخ ناديده گرفته و به سادگى از آن گذشته اند.

سپس مى افزايد: اگر بعضى از آنان، حتّى چند مورد از خطاهاى وى را يادآور شده بودند، من ضرورتى براى نوشتن اين كتاب نمى ديدم، ولى چه كنم كه همه سكوت كردند.

بد نيست در اينجا به اولين و آخرين ايراد او (از 33 مورد) اشاره كنم.

 

غلو و زياده روى درباره صالحان

محمّد بن عبدالوهّاب در آغاز كتاب «كشف الشبهات» مى گويد: «توحيد، دين پيامبرانى است كه خدا آنها را به سوى بندگانش فرستاده است، اول آنها نوح(عليه السلام) است، خداوند او را به سوى قومش فرستاد در زمانى كه آنها درباره «صالحان» غلو كرده بودند».

سپس «ابن فرحان» مى گويد: آغاز اين سخن صحيح است ولى پايانش ناصواب و مقدّمه اى است براى تكفير!

[ 154 ]

زيرا خداوند نوح را براى دعوت به سوى خداوند يگانه و ترك شرك فرستاد، چون آنها بت هايى را به نام ودّ و سواع و... مى پرستيدند; مشكل آنها تنها غلوّ درباره صالحان نبود، غلو و زياده روى ممكن است گاهى سبب شرك شود، ولى هر زياده روى شرك نيست كه به بهانه آن خون مسلمين ريخته شود.

سپس مى افزايد : من هرگز نمى گويم زياده روى هايى كه درباره صالحان و بزرگان دين مى شود يا بعضى مراسم خرافى صحيح است، من مى گويم خطاست ولى كفر نيست.

گويا شيخ مى خواسته است با اين سخن خود به ايراد مهمّى كه بر او مى كردند پاسخ گويد. به شيخ ايراد مى كردند كسانى را كه تو تكفير مى كنى و با آنها مى جنگى و به قتل مى رسانى، مسلمانانى هستند كه نماز مى خوانند و روزه مى گيرند و حج بجا مى آورند. او مى خواست بگويد چون درباره بزرگان دين زياده روى مى كنند، پس همگى كافرند حتّى از مشركان عصر جاهليّت بدترند!(1)

كوتاه سخن اين كه تهمت شرك و آن هم «شرك اكبر» يعنى شركى كه سبب اباحه اموال و نفوس گردد، تهمت كوچكى نيست كه به هر كس كه اندك زياده روى درباره يكى از بزرگان دين كند، بزنند و جان و مال او را مباح دانند.

«ابن فرحان» از اين تعجّب مى كند كه اين مخالفان غلو، خودشان


1. داعية و ليس نبياً، صفحه 33 (با تلخيص).

[ 155 ]

درباره شيخ محمّد بن عبدالوهّاب چنان مرتكب غلو شده اند كه او را از هر خطا مبرّا مى پندارند، حتّى يكى از آنها از او تعبير به «شيخ الوجود» مى كند.(1) تعبيرى كه حتّى درباره پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)آن را جايز نمى شمرند!

و در آخرين ايراد (ايراد سى و سوم) به شيخ مى گويد او در صفحه 70، از كتاب خود تنها گروهى را كه از مسأله كفر استثنا كرده همان «مكره» است يعنى كسى كه او را مجبور كنند كه سخن كفرآميزى بر زبان جارى سازد و به آيه (إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ...) استناد جسته، سپس ابن فرحان گروه ديگرى را مى شمرد كه بر اثر جهل و نادانى يا اشتباه در فهم معانى آيات و روايات به انكار بعضى از مسائل دين برخاسته اند (در حالى كه اصول اسلام را قبول دارند) اينها نيز به مقتضاى آيات قرآن و روايات معذورند و كافر نيستند.

سپس مى افزايد: يكى از عيوب روش شيخ آن است كه يك آيه يا يك حديث را مى گيرد و بقيّه آيات و احاديث را رها مى سازد و اين اشتباه بزرگى است.

* * *

در فصل دوم كتاب به سراغ نقد آراى شيخ در كتاب «الدرر السنيّة» مى رود و 40 مورد از خطاهاى او را متذكّر مى شود، از جمله اين كه


1. داعية و ليس نبياً، صفحه 14 .

[ 156 ]

طبق آنچه در اين كتاب آمده(1) علماى نجد و قضات آن منطقه هيچ يك معنى لا إله إلاّ الله را نمى دانند و ميان دين محمّد(صلى الله عليه وآله)و دين «عمرو بن لحى» (بت پرست معروف عصر جاهليّت) تفاوتى قائل نيستند، بلكه دين عمروبن لحى را بهتر مى شمرند و دين صحيح مى دانند!!

به اين ترتيب تمام علما و فقها و قضات منطقه را مشرك و كافر قلمداد مى كند. آنگاه به ذكر كتاب هايى كه درباره علما و فقهاى اين سرزمين نوشته شده، مى پردازد و مى گويد اين يك نمونه روشن است كه شيخ محمّد راه خطا را در تكفير مسلمين مى پيمود.

از جمله مواردى كه به عنوان غلوّ در تكفير از سوى اين گروه تندرو وهّابى مى شمرد، دو مورد زير است:

تكفير شيعه: شيخ محمّد بن عبدالوهّاب در اين زمينه مى گويد كسى كه در كفر شيعه شك كند، كافر است!(2)

ابن فرحان مى افزايد: در حالى كه ابن تيميه با آن همه غلوّ و عداوات نسبت به شيعه، آنها را مسلمان ـ هر چند اهل بدعت! ـ مى شمرد و با صراحت مى گويد، كافر نيستند.(3)

نگارنده مى گويد: به دنبال اين فتاواى غير انسانى و غير اسلامى


1. الدرر السنية، جلد 10، صفحه 51 .

2. همان مدرك، صفحه 369.

3. داعية و ليس نبياً، صفحه 86 .

[ 157 ]

بود كه ريختن خون شيعيان كه پيشروترين مكتب توحيد را در اسلام بنا نهاده اند و غارت اموال آنها در مناطق مختلف آغاز شد و هنوز ادامه دارد.

2ـ شيخ مى گويد : هر كس يك فرد صحابى از صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله)را (هر كس باشد) لعن كند كافر است!(1) در حالى كه به گفته ابن فرحان مالكى معاويه طبق صريح «صحيح مسلم»(2) دستور سبّ حضرت على(عليه السلام)را صادر كرد (و ده ها سال آن حضرت را بر فراز منابر به امر معاويه سب مى كردند) آيا با اين حال معاويه مسلمان بود؟(3)

نكته جالب اين كه : اين عالم سنّى مالكى مى گويد : بسيار ديده شده كه شيخ محمّد در مقام دفاع از خود مى گويد: «دشمنان مى گويند من به مجرّد سوء ظن، افراد را تكفير مى كنم يا افراد جاهل راكه اقامه حجّت بر آنها نشده، كافر مى شمرم. اين بهتان عظيمى


1. الدرر السنية، جلد 10، صفحه 369 .

2. او از سعد بن ابىوقّاص پرسيد چرا (با اين كه دستور دادم) على را سبّ نمى كنى؟ سعد پاسخ داد: به خاطر سه جمله اى كه از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در عظمت على(عليه السلام) شنيدم (آن گاه آنها را نقل كرد; صحيح مسلم، كتاب فضائل الصحابه، باب فضايل على بن ابى طالب، حديث سوّم).

براى آگاهى از ترويج سبّ و ناسزاگويى معاويه نسبت به على(عليه السلام) رجوع كنيد به : تاريخ طبرى، جلد 4، صفحه 52 و 188; كامل ابن اثير، جلد 3، صفحه 472 و جلد 5، صفحه 42 ; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد معتزلى، جلد 4، صفحه 56 و عقد الفريد، جلد 4، صفحه 366 .

3. داعية و ليس نبياً، صفحه 86 .

[ 158 ]

است، آنها مى خواهند مردم را از دين خدا و رسولش دور سازند!»(1)

ابن فرحان مى گويد : همين تعبير شيخ خود يك تكفير ضمنى است، نسبت به تمام كسانى كه مذهب وهّابيّت را نپذيرفته اند، زيرا منظورش از دين خدا و رسول كه مى خواهند مردم را از آن دور كنند همان آيين وهّابيّت است، بنابراين، مخالفان وهّابيّت كافر به دين خدا و رسولند!(2)

 

تناقض در كلمات شيخ

ابن فرحان به دنبال اين سخن به تناقض هاى صريح ديگرى در كلام پيشواى وهّابيان اشاره كرده، مى گويد: اشتباهات و خطاهاى فراوانى به شيخ نسبت داده اند و او آنها را از خود دفع مى كند، در حالى كه غالب آنها در كلماتش وجود دارد!

سپس او 25 مورد از اين نسبت ها را با ذكر مأخذ و مدرك بر مى شمرد، از جمله، اين كه شيخ انكار مى كند كه :

1ـ كتب مذاهب چهارگانه اهل سنّت را باطل مى داند!

2ـ كسى كه به صالحان توسّل جويد، كافر است!

3ـ اگر توانايى پيدا كند گنبد و بارگاه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را ويران مى كند! (و مانند قبور ائمّه اهل بيت(عليهم السلام) و ساير بزرگان بقيع با زمين يكسان مى سازد).


1. الدرر السنية، جلد 10، صفحه 113 .

2. داعية و ليس نبياً، صفحه 107 .

[ 159 ]

4ـ او زيارت قبر پيامبر را حرام مى شمرد!

5ـ او همه مردم، جز كسانى را كه از او پيروى مى كنند، كافر مى داند!

و امثال اين ها را انكار كرده، در حالى كه صريحاً يا به طور ضمنى در سخنان او، در كتابهايش ديده مى شود و اين تناقض شگفت آورى است.

* * *

 

فصل سوّم : ادامه راه

حسن بن فرحان مالكى در فصل سوّم كتاب خود «داعية و ليس نبياً» مى گويد : متأسّفانه شاگردان و مقلّدين شيخ همان راه او را در تكفير پيمودند، و حكم كفر بسيارى از قبايل عرب و غير عرب و بسيارى از پيروان مذاهب اسلامى و جمعى از علماى معروف مسلمين را صادر كردند.(1)

از جمله:

1ـ تصريح به اين كه اهل مكّه و مدينه (كه آن روز مذهب وهّابيّت را نپذيرفته بودند) همگى كافرند.(2)


1. و به تعبير ديگر از چپ و راست حكم كفر دادند و همه مسلمين را از زير تيغ تكفير گذراندند.

2. الدرر السنية، جلد 9، صفحه 285.

[ 160 ]

2ـ هر كس دعوت محمّد بن عبدالوهّاب را پذيرفته ولى عقيده دارد كه پدرانش مسلمان از دنيا رفتند كافر است!! بايد او را توبه دهند، هر گاه از سخن خود توبه نكرد، گردنش را مى زنند! و مال او تعلّق به بيت المال دارد!! و اگر حج بجا آورده چون قبل از قبول وهّابيّت بوده مشرك بوده و بايد حج را اعاده كند!(1)

3ـ دولت عثمانى كافر بود و هر كس آن دولت را كافر نداند، كافر است!(2)

4ـ اشاعره كافرند و معنى شهادتين را نمى دانند(3)، معتزله نيز كافرند!(4)

5ـ مانع الزكاة كافر است.(5)

6ـ كسانى كه غير مسلمانان را در دفاتر و شغل ها وخانه هاى خود استخدام مى كنند كه بسيارى از واجبات را ترك كرده و بسيارى از محرّمات را انجام مى دهند و از شهادتين چيزى جز الفاظ آن را نمى فهمند، همگى كافر و مرتدند!(6)

* * *


1. الدرر السنيّة، جلد 10، صفحه 143 و 138.

2. همان مدرك، صفحه 429.

3. همان مدرك، جلد 1، ص 364.

4. همان مدرك، صفحه 357.

5. همان مدرك، جلد 10، صفحه 177.

6. همان مدرك، جلد 15، صفحه 486.

[ 161 ]

حسن بن فرحان بعد از ذكر موارد 27 گانه اى كه شاگردان شيخ و پيروان او از تكفير مسلمين سر داده اند، مى افزايد: «بعد از اين همه زياده روى در امر تكفير كه نظير آن را سراغ نداريم، گروهى از علماى وهّابى حملات خشونت آميز تكفيرى خود را متوجّه «سيّد قطب» و «مودودى» و «اخوان المسلمين» و «حزب التحرير» كرده اند. درست است كه اين ها در جانب سياسى گرفتار زياده روى بودند، ولى زياده روى آنها هرگز به پاى زياده روى وهّابيون در همه جوانب، اعم از سياسى، عقيدتى، فقهى، فرهنگى و اجتماعى نمى رسد، انصاف هم چيزى خوبى است».(1)

سپس مى افزايد: «در عبارات گذشته بينديشيد، آيا چيزى از برنامه هاى به اصطلاح جهادى! (و حمله بر مسلمين) باقى مانده كه وهّابيون نگفته باشند».(2)

و در پايان اين بحث متذكّر مى شود كه بعد از محمّد بن عبدالوهّاب موج تكفير دامان خود وهّابيان را نيز گرفت و بعضى بعض ديگر را تكفير كردند و زنانشان را به اسارت گرفتند! سپس نمونه هاى متعدّدى از آن را با استناد به كتاب الدرر السنية ذكر مى كند.(3)


1 . داعية و ليس نبياً، صفحه 117 .

2. همان مدرك.

3. داعية و ليس نبياً، صفحه 123 به بعد.

[ 162 ]

در برابر اين نقطه هاى تاريك و اشمئزازآور به نقطه قوّتى در پايان اين فصل نيز اشاره مى كند و مى گويد: فرزند بنيانگذار مذهب وهّابى به نام عبدالله بن محمّد هنگامى كه بعد از سقوط «درعيه» (يكى از شهرهاى حجاز) به مصر رفت و از آن محيط بسته تعصّب آلود به محيط باز منتقل شد و به علوم تازه اى دست يافت، رو به مكتب اعتدال آورد، حكم به تكفير گروه هاى مختلفى از مسلمين را به خاطر پاره اى از بدعت ها كه پدرش به آن معتقد بود نفى كرد و گفت هيچ كس را نمى توان كافر دانست، مگر آن كس كه منكر ضرورى دين باشد يا كارى كه به اجماع مسلمين سبب كفر است انجام دهد.(1)(2)

* * *

در چهارمين بخش اين كتاب سخن از مخالفان شيخ به ميان مى آورد كه او (شيخ) و تمام وهّابيون را تكفير كردند، سپس به دفاع از آنها مى پردازد و مى گويد: اين گونه تكفيرها نيز اعتبارى ندارد، تنها بايد به خطاى آنها ـ به خصوص در مسأله تكفير ـ اعتراف كرد.

وى در اين فصل، 22 نفر از علماى معروف اهل سنّت را نام مى برد كه غالب آنها اهل نجد و مكّه بودند و بعضى از علماى دمشق، عراق، تونس و مراكش، همه به مخالفت با شيخ برخاستند، و بعضى


1. الدرر السنية، جلد 10، صفحه 244.

2. داعية و ليس نبياً، صفحه 125 .

[ 163 ]

از آنها كتب ردّيه اى در ردّ سخنان محمّد بن عبدالوهّاب نگاشتند.(1)

به اين ترتيب نشان مى دهد كه اكثر معارضين او كسانى بودند كه از منطقه خود او برخاستند يا از خويشان نزديك او بودند!

 

مهمترين اتّهامات پيشوايان وهّابى

ابن فرحان در ذيل بحث سابق، مهم ترين ايراداتى را كه علماى معروف اهل سنّت به شيخ گرفتند در چهار چيز خلاصه مى كند:

1ـ تكفير مسلمين.

2ـ ادّعاى نبوّت. (به زبان حال نه به زبان قال)

3ـ قائل شدن به تشبيه و جسم بودن خداوند.

4ـ انكار كرامات اولياء و بزرگان دين.

سپس مى گويد: اتّهام عمده، همان اولى است كه هيچ كس نمى تواند آن را انكار كند.

آنگاه از شيخ احمد زينى دحلان، عالم و نويسنده معروف در كتاب «دعوى المناوئين» نقل مى كند كه او مى گويد: «وهّابى ها هيچ كس را موحّد نمى دانند، مگر كسى كه از تمام گفته هاى آنها پيروى كند!».(2)

از عالم مشهور ديگرى به نام «زهاوى» نقل مى كند كه اگر كسى سؤال كند مذهب وهّابيون كدام و نتيجه اين مذهب چه چيزى


1. داعية و ليس نبياً، از صفحه 127 تا 133 .

2. دعوى المناوئين، صفحه 166 .

[ 164 ]

مى باشد؟! من در جواب هر دو سؤال مى گويم: «حكم به كفر همه مسلمين جهان! اين پاسخ كوتاه براى اين گونه سؤال هاكافى است».(1)

نامبرده (حسن بن فرحان) سعى مى كند كه شيخ را از سه اتّهام ديگر تبرئه كند، ولى اتهام اول كه آن را با تأكيد تمام پذيرفته، اتّهام كوچكى نيست، با اين كه قرآن صريحاً از متّهم ساختن مسلمين و حتّى كسانى كه در ظاهر ادّعاى اسلام مى كنند (مادامى كه منكر ضروريّات اسلام نشده اند) منع مى كند (وَلاَ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَى إِلَيْكُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا)(2) ; «به كسى كه اظهار اسلام مى كند نگوييد مسلمان نيستى تا بدين وسيله، سرمايه ناپايدار دنيا را به دست آوريد (و اموال او را به غنيمت گيريد)».

آيا با صراحت اين آيه شريفه، جايى براى تكفير مسلمين، آن هم بر اثر اشتباهات روشن تكفير كننده، در مسأله توحيد و شرك باقى مى ماند.

در جاى ديگر مى فرمايد: (وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُّتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِيهَا وَغَضِبَ اللهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَاباً عَظِيماً)(3); «هر كس فرد مؤمنى را عمداً به قتل برساند، كيفر او جهنّم است، جاودانه در آن مى ماند و خدا او را غضب و لعن مى كند و عذاب عظيمى براى او


1. دعوى المناوئين، صفحه 167 .

2. نساء، آيه 94 .

3. نساء، آيه 93 .

[ 165 ]

فراهم ساخته است».

اين آيه پشت هر انسان با ايمانى را مى لرزاند; تهديد به آتش دوزخ، آن هم به صورت خلود و جاودانگى توأم با قهر و غضب الهى، تعبيرى است كه درباره هيچ گناهى از گناهان كبيره ـ جز قتل نفس ـ نيامده است.

تعبير به خلود و جاودانگى عذاب الهى ـ با توجّه به اين كه اين كيفر عظيم مخصوص افراد بى ايمان است ـ نشان مى دهد كه قاتلان مسلمين به يقين بى ايمان از دنيا مى روند، تا راه براى خلود آنها در دوزخ باز شود.

حال فكر كنيد چگونه خواهد بود حال كسانى كه مؤمنان نمازخوان و روزه گير و مؤدّب به تمام آداب اسلامى را به بهانه هاى واهى به قتل رساندند، زنانشان را اسير كردند و اموالشان را به غارت بردند. نه يك نفر بلكه صدها و هزاران نفر را اعمّ از زن و مرد و كودك شيرخوار و پير و جوان. و نام آن را دين اسلام و توحيد محمّدى گذاردند و خود را اهل نجات مى دانند، نعوذ بالله العظيم!

و حال آن كه مصداق آيه شريفه (وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لاَ يَهْتَدُونَ)(1) ; «شيطان اعمال نارواى آنها را در نظرشان تزيين كرد و آنها را از راه حق باز داشت و لذا هدايت نمى شوند»، هستند.


1. نمل، آيه 24.

[ 166 ]

خوشبختانه اخيراً بسيارى از پيروان اين مذهب به اشتباه خود پى برده اند و تكفير مسلمين را گناهى عظيم مى دانند، هر چند از نظر آنها، اهل بدعت باشند و ان شاءالله اين طليعه مباركى است براى پيراستن آيين پاك اسلام، از خشونت و ترور و ارهاب و نمايان ساختن مهر و محبّت و عطوفت اسلامى كه نمونه هاى آن را در دو كتاب «مفاهيم يجب أن تصحّح» و «داعية و ليس نبياً» و طرفداران اين دو كتاب ملاحظه كرديد.

در پايان ـ به عنوان حسن ختام ـ به سراغ اعلاميه مهمّى مى رويم كه جمعى از علما و فقها و محدّثان عربستان سعودى از وهّابيون معتدل، آن را اخيراً نگاشته و منتشر ساخته اند :

اين اعلاميّه در جرايد متعدّدى چاپ شد، ولى ما آن را از كتاب «معجم طبقات المتكلّمين» نقل مى كنيم.

 

* * *

[ 167 ]

[ 168 ]

[ 169 ]

بيانيه هيئت علماى بزرگ سعودى

 

نخست متن عربى اين بيانيه كه در مورد محكوم ساختن خشونت هاى وهابيان است، تقديم مى گردد:

 

بيان من هيئة كبار العلماء

الحمد لله، و الصلاة و السلام على رسول الله، و على آله و صحبه و من اهتدى بهداه، أمّا بعد:

فقد درس مجلس هيئة كبار العلماء فى دورته التاسعة و الأربعين المنعقدة بالطائف ابتداء من تاريخ 2/4/1419 هـ ، ما يجرى فى كثير من البلاد الاسلامية و غيرها من التكفير و التفجير، و ما ينشأ عنه من سفك الدماء، و تخريب المنشات و نظراً الى خطورة هذا الامر، و ما يترتّب عليه من إزهاق أرواح بريئة، و إتلاف أموال معصومة، و إخافة للناس، و زعزعة لأمنهم و استقرارهم، فقد رأى المجلس إصدار بيان يوضِّح فيه حكم ذلك نصحاً لله و لعباده، و ابراء للذمة، و إزالة للبس

[ 170 ]

فى المفاهيم لدى مَن اشتبه عليه الأمر فى ذلك، فنقول و بالله التوفيق:

اولا : التكفير حكم شرعى، مردّه الى الله و رسوله، فكما أنّ التحليل و التحريم و الإيجاب، إلى الله و رسوله، فكذلك التكفير، و ليس كلّ ما وصف بالكفر من قول أو فعل، يكون كفراً أكبر، مخرجاً عن الملّة.

و لما كان مَرَدّ حكم التكفير إلى الله و رسوله لم يَجُز أن نُكَفِّر إلاّ من دلّ الكتاب و السنَّة على كفره دلالة واضحة، فلا يكفى فى ذلك مجرّد الشبهة و الظن، لما يترتّب على ذلك من الأحكام الخطيرة، و إذا كانت الحدود تُدْرأ بالشبهات، مع أن ما يترتّب عليها أقلّ ممّا يترتّب على التكفير، فالتكفير أولى أن يدرأ بالشبهات; و لذلك حذر النبى(صلى الله عليه وآله)من الحكم بالتكفير على شخص ليس بكافر، فقال : «أيّما امرئ قال لاخيه: يا كافر، فقد باء بها أحدهما، ان كان كما قال و إلاّ رجعت عليه». و قد يَرِد فى الكتاب و السنّة ما يُفهم منه أن هذا القول أو العمل أو الاعتقاد كفر، و لا يكفر من اتصف به، لوجود مانع يمنع من كفره، و هذا الحكم كغيره من الاحكام التى لا تتمّ إلاّ بوجود أسبابها و شروطها، و انتفاء موانعها كما فى الإرث، سببه القرابة ـ مثلا ـ و قد لا يرث بها لوجود مانع كاختلاف الدين، و هكذا الكفر يُكره عليه المؤمن فلا يكفر به. و قد ينطق المسلم بكلمة الكفر لغلبة فرح أو غضب أو نحوهما فلا يكفر بها لعدم القصد، كما فى قصّة الذى قال : «اللهم أنت عبدى و أنا ربك» أخطأ من شدّة الفرح.

[ 171 ]

و التسرُّع فى التكفير يترتّب عليه أمور خطيرة من استحلال الدم و المال، و منع التوارث، و فسخ النكاح، و غيرها مما يترتّب على الردة، فكيف يسوغ للمؤمن أن يقدم عليه لأدنى شبهة.

و جملة القول: أنّ التسرع فى التكفير له خطره العظيم; لقول الله عزّ و جلّ: (قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّىَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَالاِْثْمَ وَالْبَغْىَ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَأَنْ تُشْرِكُوا بِاللهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً وَأَنْ تَقُولُوا عَلَى اللهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ).(1)

ثانياً : ما نجم عن هذا الاعتقاد الخاطئ من استباحة الدماء و انتهاك الأعراض، و سلب الأموال الخاصّة و العامّة، و تفجير المساكن و المركبات، و تخريب المنشآت، فهذه الأعمال و أمثالها محرّمة شرعاً بإجماع المسلمين; لما فى ذلك من هتك لحرمة الأنفس المعصومة، و هتك لحرمة الأموال، و هتك لحرمات الأمن و الاستقرار، و حياة الناس الآمنين المطمئنين فى مساكنهم و معايشهم، و غدوهم و رواحهم، و هتك للمصالح العامّة التى لا غنى للناس فى حياتهم عنها.

و قد حفظ الإسلام للمسلمين أموالهم و أعراضهم و أبدانهم و حرم انتهاكها، و شدّد فى ذلك و كان من آخر ما بلغ به النبى(صلى الله عليه وآله) أمّته فقال فى خطبة حجّة الوداع: «إنّ دماءكم و أموالكم و أعراضكم عليكم حرام كحرمة يومكم هذا فى شهركم هذا، فى بلدكم هذا». ثم قال(صلى الله عليه وآله) : «ألا هل بلغت؟ اللهم فاشهد». متّفق عليه.


1. أعراف، آيه 33 .

[ 172 ]

و قال(صلى الله عليه وآله) : «كل المسلم على المسلم حرام دمه و ماله و عرضه».

و قال عليه الصلاة و السلام : «اتّقوا الظلم فإنّ الظلم ظلمات يوم القيامة».

و قد توعّد الله سبحانه من قتل نفساً معصومة بأشدّ الوعيد، فقال سبحانه فى حقّ المؤمن : (وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُّتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِيهَا وَغَضِبَ اللهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَاباً عَظِيماً).(1)

و قال سبحانه فى حقّ الكافر الذى له ذمّة، فى حكم قتل الخطأ: (إِلاَّ أَنْ يَصَّدَّقُوا فَإِنْ كَانَ مِنْ قَوْم عَدُوّ لَّكُمْ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَة مُّؤْمِنَة)(2) فاذا كان الكافر الذى له أمان إذا قتل خطأ، فيه الدية و الكفارة، فكيف إذا قتل عمداً، فان الجريمة تكون أعظم، و الإثم يكون أكبر. و قد صحّ عن رسول الله(صلى الله عليه وآله) إنّه قال: «من قتل معاهداً لم يرح رائحة الجنّة».

ثالثاً: إنّ المجلس اذ يبين حكم تكفير الناس بغير برهان من كتاب الله و سنّة رسوله(صلى الله عليه وآله) و خطورة اطلاق ذلك، لما يترتّب عليه من شرور و آثام، فإنّه يعلن للعالم أنّ الإسلام برىء من هذا المعتقد الخاطئ، و أن ما يجرى فى بعض البلدان من سفك الدماء البريئة، و تفجير للمساكن و المركبات و المرافق العامّة و الخاصّة، و تخريب للمنشآت هو عمل إجرامي، و الإسلام بريء منه، و هكذا كلّ مسلم يؤمن بالله و


1. نساء، آيه 93 .

2. نساء، آيه 92 .

[ 173 ]

اليوم الآخر برىء منه، و إنّما هو تصرّف من صاحب فكر منحرف، و عقيدة ضالّة، فهو يحمل إثمه و جرمه، فلا يحتسب عمله على الإسلام، و لا على المسلمين المهتدين بهدى الإسلام، المعتصمين بالكتاب و السنّة، المستمسكين بحبل الله المتين، و إنّما هو محض إفساد و إجرام تأباه الشريعة و الفطرة; و لهذا جاءت نصوص الشريعة قاطعة بتحريمه، محذّرة من مصاحبة أهله...

رئيس المجلس

عبدالعزيز بن عبدالله بن باز

صالح بن محمد اللحيدان عبدالله بن عبدالرحمن البسام عبدالله بن سليمان بن تقنيع عبدالعزيز بن عبدالله بن محمد آل الشيخ

محمد بن صالح العثيمي ناصر بن حمد الراشد

عبدالله بن محمد بن ابراهيم آل الشيخ محمد بن عبدالله السبيل محمد بن سليمان البدرعبدالرحمن بن حمزة المزروقى راشد بن صالح بن خنيند. عبدالله بن عبدالمحسن التركي عبدالله بن عبدالرحمن الغديان د. عبدالوهاب بن ابراهيم أبوسليمان محمد بن ابراهيم بن جبيرمحمد بن زياد آل سليمان د. صالح بن فوزان الفوزان د. صالح بن عبدالرحمن الأطرمحسن بن جعفر العتمى د. بكر بن عبدالله ابوزيد

* * *

[ 174 ]

ترجمه بيانيه هيئت علماى بزرگ سعودى

الحمد لله، و الصلاة و السلام على رسول الله، و على آله و صحبه و من اهتدى بهداه، اما بعد:

هيئت «كبار العلماء» در جلسه چهل و نهم كه در طائف از تاريخ 2/4/1419 هجرى قمرى تشكيل شد، حوادثى را كه در كشورهاى اسلامى و غير آن، از تكفير و انفجارها و امور ناشى از آن، از خونريزى ها و نابود كردن مؤسّسات مختلف اتفاق افتاده، مورد بررسى قرار داد، و نظر به اهميّت اين موضوع و پى آمدهاى آن، اعمّ از كشتن بى گناهان و اتلاف اموال، و ايجاد رعب و وحشت در مردم، و ايجاد ناامنى و تزلزل و بى ثباتى در جامعه، مجلس تصميم گرفت حكم اين موضوع را طىّ بيانيه اى به عنوان خيرخواهى الهى بندگان خدا و اداى تكليف، و رفع هرگونه اشتباه از كسانى كه گرفتار اشتباه در مفاهيم اسلامى شده اند، روشن سازد. به همين دليل نكات زير را يادآور مى شود و از خداوند توفيق مى طلبد:

1ـ تكفير (كسى را كافر دانستن) يك حكم شرعى است كه بايد معيارش از سوى خدا و رسول او تعيين گردد، همان گونه كه حلال و حرام و واجب بايد از سوى خدا باشد، همچنين تكفير، و گفتار و رفتارى كه (در كتاب و سنّت) گاه كفر بر آن اطلاق شده به معنى «كفر اكبر» كه سبب خروج از دين اسلام مى شود، نيست.

بنابراين ـ چون بايد حكم به كفر از سوى خدا و رسولش باشد ـ

[ 175 ]

جايز نيست كسى را تكفير كنيم مگر اين كه دليل روشنى از كتاب و سنّت بر كفر او گواهى دهد، و گمان و احتمال هرگز كافى نيست، زيرا احكام سنگينى بر اين حكم بار مى شود. هنگامى كه ما، در مورد حدود معتقديم طبق قاعده «الحدود تدرء بالشبهات» بايد بدون قطع و يقين اقدام نكنيم، مسلّماً مسأله «تكفير» به خاطر آثار مهمّى كه دارد از حدود مهم تر است و لذا پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) همگان را از تكفير كسى كه واقعاً كافر نيست، بر حذر داشت و فرمود: هر كس به برادر مسلمانش بگويد: اى كافر! اگر راست بگويد، طرف مقابل گرفتار عذاب الهى مى شود و اگر دروغ بگويد به خودش باز مى گردد.

گاه در كتاب و سنّت تعبيرى ديده مى شود كه فلان سخن يا عمل يا اعتقاد موجب كفر است، در حالى كه موانعى وجود دارد كه جلو اين حكم را مى گيرد، و اين مانند احكام ديگرى است كه بدون اجتماع اسباب و شرايط و نفى موانع حاصل نمى گردد، مثلا ارث يكى از احكام الهى است كه به سبب خويشاوندى صورت مى گيرد ولى گاه موانعى وجود دارد كه جلو اين حكم را مى گيرد، مانند اختلاف در دين. همچنين گاه كسى را اجبار بر اداى كلمات كفرآميز مى كنند در حالى كه سبب كفر او نمى شود (چون مجبور شده است) و نيز گاهى انسان سخن كفرآميزى بر اثر شدّت خوشحالى يا غضب و مانند آن مى گويد (در حالى كه از حالت طبيعى خارج شده) و اين موجب كفر او نمى شود چون قصدى ندارد، شبيه داستان معروفى كه كسى از

[ 176 ]

شدّت خوشحالى مى گفت «خداوندا تو بنده منى و من پروردگار توأم!».

آثار مهم و خطرناكى بر شتاب در تكفير مترتّب مى شود از جمله مباح شمردن خون و مال آن شخص، و جلوگيرى از ارث او و جدايى از همسرش و غير اينها كه از آثار ارتداد است، بنابراين چگونه جايز است مسلمان به كمترين شبهه اى چنين نسبتى به كسى بدهد (و اين همه مسئوليّت را بپذيرد؟).

حاصل اين كه : شتاب در تكفير خطرات عظيمى دارد زيرا خداوند متعال مى فرمايد : (قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّىَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَالاِْثْمَ وَالْبَغْىَ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَأَنْ تُشْرِكُوا بِاللهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً وَأَنْ تَقُولُوا عَلَى اللهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ).(1) (طبق اين آيه هرگونه كار زشت و ظلم و شرك و نسبت ناروا و سخن بى دليل نسبت به خداوند حرام شمرده است).

2ـ آنچه از اين عقيده باطل (نسبت شرك به مسلمين) حاصل شده، يعنى خون ها را مباح شمردن و عِرْض و آبروى مردم را بردن و اموال آنها را غارت كردن و منفجر ساختن خانه ها و وسايل نقليّه و مراكز ادارى و تجارى، اين اعمال و مانند آن به اجماع همه مسلمين حرام و گناه است، زيرا سبب هتك حرمت نفوس و اموال است و امنيّت و آرامش زندگى مردمى را كه در خانه ها و مراكز كار صبح و شام


1. اعراف، آيه 33 .

[ 177 ]

رفت و آمد دارند از بين مى برد، و مصالح عمومى جامعه را كه بدون آن نمى توانند زندگى كنند بر باد مى دهد.

اين در حالى است كه اسلام اموال و اعراض و نفوس مسلمين را محترم شمرده و به هيچ كس اجازه تجاوز به حريم آنها نمى دهد، و از آخرين امورى كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در خطبه حجّة الوداع به همه مسلمانان ابلاغ كرد اين بود كه فرمود: خون ها و اموال و اعراض شما بر يكديگر محترم است مانند احترام امروز (روز عيد قربان) و احترام اين ماه (حرام) و احترام اين سرزمين مقدّس (مكّه) ; سپس (براى تأكيد) فرمود: خداوندا گواه باش (من آنچه را بايد بگويم) گفتم! اين حديث مورد اتّفاق همه محدّثان است.

و نيز فرمود: تمام هستى مسلمان بر مسلمان حرام است، خونش، مالش و ناموس و عرضش و نيز فرمود : از ظلم بپرهيزيد كه ظلم در قيامت ظلمات است.

و نيز خداوند سبحان كسى را كه خون بى گناهى را بريزد به اشدّ مجازات تهديد كرده و فرمود: «هر كس فرد با ايمانى را عمداً به قتل برساند، مجازاتش دوزخ است و براى هميشه در آن خواهد ماند و خداوند او را مورد غضب و لعن خود قرار خواهد داد و مجازات عظيمى براى او قرار داده است».(1)

و نيز درباره قتل سهوى كافرى كه در امان مسلمين زندگى مى كند،


1. نساء، آيه 93 .

[ 178 ]

فرموده «بايد ديه و كفاره بدهيد».(1)

با اين حال قتل عمد او چه حكمى خواهد داشت. به يقين جرم او عظيم تر و گناه آن سنگين تر خواهد بود.

در حديث صحيح از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) آمده است كسى كه غير مسلمانى را كه با مسلمين پيمان دارد به قتل برساند، هرگز بوى بهشت را نخواهد شنيد!

3ـ اين مجلس با توجّه به حكمى كه در بالا نسبت به تكفير مردم بدون دليل از كتاب و سنّت صادر كرده و اهمّيت آن را به سبب آثار شوم و گناهانى كه بر آن مترتّب مى شود، بيان داشته به تمام مردم جهان اعلام مى كند كه اسلام از اين گونه عقيده هاى باطل بيزار است و آنچه در بعضى از كشورها از ريختن خون بى گناهان و منفجر ساختن مساكن و مركب ها و مراكز عمومى و خصوصى و تخريب كارگاه ها و مانند آن صورت مى گيرد، عملى جنايت كارانه مى داند كه اسلام از آن بيزار است. همچنين هر مسلمانى كه به خدا و روز جزا ايمان دارد از اين اعمال بيزار مى باشد، و اين كارها تنها كار كسانى است كه داراى افكار منحرف و گمراهند و گناه و جرم آن به گردن آنهاست و هرگز نبايد به حساب اسلام و مسلمانانى كه به هدايت اسلام هدايت شده اند و متمسّك به كتاب و سنّت و پيرو قرآن مجيدند، گذارد. اين كارها فساد و جنايت بزرگى است كه شريعت اسلام و فطرت پاك


1. برگرفته از آيه 92 سوره نساء .

[ 179 ]

انسانى آنها را نمى پذيرد.

لذا روايات اسلامى به طور قاطعانه آن را تحريم كرده، و از همنشينى با اين گونه افراد بازداشته است...»

سپس اين بيانيّه با آيات و رواياتى كه نشان مى دهد اسلام دين محبّت و دوستى و تعاون در نيكى و تقوى و گفتگوى منطقى و حكيمانه و پرهيز از هرگونه خشونت و پرخاشگرى است، پايان داده شده است.(1)

* * *

 

تحليل كوتاهى در مورد اين بيانيّه

اين بيانيّه كه به امضاى برترين مقام مذهبى وهّابيّت عربستان در عصر خودش يعنى «عبدالعزيز بن عبدالله بن باز» و 20 نفر از علماى طراز اول آنان رسيده و كمى قبل از فوت آن عالم معروف مذهبى وهابى تهيّه شده، حاوى نكات مهمى است كه به بعضى از آن ذيلا اشاره مى شود:

1ـ گرچه سزاوار بود اين بيانيه پيش از آن همه خونريزى و هتك نفوس و اموال و اعراض منتشر مى شد، و بى شباهت به نوشداروى بعد از مرگ سهراب نيست، ولى با توجّه به اين كه ضرر را از هر جا


1. اين بيانيّه در بسيارى از جرايد و مطبوعات عربستان سعودى انتشار يافت و ما آن را از كتاب معجم طبقات المتكلمين، جلد 4، صفحه 100 نقل كرديم.

[ 180 ]

جلوگيرى كنند سود و منفعت است، جاى تقدير و تشكّر فراوان دارد كه در برابر گروه تندروان كه مدّعى پيروى از دستورات شارع هستند، اتمام حجّت بسيار قوى و گويا شده است و روشن ساخته اند آنها كه پيرو اين بيانيه نيستند، پيروان هوى و هوس هاى خويشتن مى باشند نه دستورات اسلامى و در يك كلمه اسلام از اين كارها بيزار است.

2ـ اين بيانيّه عملا راه را براى نقد افكار و عقايد شيخ محمّد بن عبدالوهّاب گشوده كه حتّى وهّابيان مى توانند با حفظ احترام او، افكارش را نقد كنند و به جمع بندى معتدل ترى در آيين وهّابيّت برسند كه بتوانند با ساير مسلمين جهان تعامل خوبى داشته باشند.

3ـ اين بيانيّه كه با تعبيراتى حساب شده همراه است به تندروان وهّابى اعلام مى كند كه دوران تكفير مسلمين گذشته است، و نبايد و نمى توان هر كس را كه موافق افكار آنها نيست، متّهم به كفر كرد و جان و مال و عرض او را بر باد داد، و اين كار ممكن است سبب كفر عامل آن گردد.

4ـ اين بيانيّه خدمت خوبى به جهان اسلام مى كند و چهره كريه خشونت بارى را كه اين گروه، از اسلام، در برابر جهانيان ترسيم كرده اند تا حدّ زيادى اصلاح مى كند و نشان مى دهد مسلمانان واقعى از اين كارها بيزارند، گرچه برچيدن آثار منفى آن اعمال خشونت بار كه ساليان دراز انجام شده به اين آسانى ممكن نيست، به خصوص اين كه بهانه خوبى به دست ارباب كليسا و صهيونيست ها داده، كه آن را

[ 181 ]

چهره واقعى اسلام معرّفى كنند و جهانيان را از آن بترسانند، پناه بر خدا از زيان هاى جاهلان، اميدواريم خداوند همه را به راه راست هدايت فرمايد و از دام شيطان برهاند.

 

* * *

[ 182 ]

[ 183 ]

توصيه دوستانه به علماى حجاز

 

ما به همه علماى وهّابى كه راه اعتدال را مى پويند، خاضعانه و دوستانه توصيه مى كنيم; فرصت خوبى را كه در اين شرايط تاريخى براى بازنگرى در اصول وهّابيّت فراهم شده است، از دست ندهند و شكاف عظيمى را كه ميان آنها و ساير مسلمين جهان پيدا شده است و دشمن از آن بهره گيرى مى كند، با هوشيارى پر كنند.

ما امور زير را دوستانه به آنان پيشنهاد مى كنيم:

1ـ متّهم ساختن مسلمين را به شرك و كفر به خاطر مسائلى كه حدّاكثر، مسائل اجتهادى محسوب مى شود، محكوم كنند، و دستور شريف قرآنى (وَلاَ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَى إِلَيْكُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِناً) را به همه پيروان خود توصيه نمايند.

2ـ هرگونه خشونت مذهبى كه سبب ترورهاى وحشتناك در عراق و پاكستان وافغانستان و حتّى عربستان و ساير نقاط شده است، به شدّت محكوم كنند.

[ 184 ]

همان خشونت هايى كه علاوه بر ويرانى هاى عظيم، خون مسلمانان بى گناه را اعمّ از زن و مرد و كودك و پير و جوان و سنّى و شيعه، بر خاك مى ريزد و آيين پر افتخار اسلام را كه به يقين دين آينده تمام جهان است، بدنام مى كند، و بهترين ابزار تبليغاتى را بر ضدّ اسلام و مسلمين در اختيار دشمنان اسلام قرار مى دهد، وتمام زحماتى را كه انديشمندان اسلامى و مبلّغان و نويسندگان آگاه اسلامى در راه نشر اسلام كشيده اند بر باد مى دهد، آرى همه اين ها را محكوم كرده و مصداق هلاك «حرث» و «نسل» كه در قرآن آمده است، بشمارند.

3ـ راه گفتگوى منطقى و دوستانه را بر اساس احترام متقابل، و دور از هر گونه اهانت و تهمت به شرك و جهل، ميان خود و ساير دانشمندان اسلام بگشايند و در مسائل مورد اختلاف به بحث بنشينند و به مصداق (يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ) آن چه را صحيح تشخيص دادند، پذيرا شوند.

4ـ مرزهاى فكرى و جغرافيايى خود را به روى كتب علمى و منطقى ساير مذاهب اسلامى بگشايند، و احساس خطرى برخود در اين كار نداشته باشند، و با حوزه هاى علميّه كشورهاى اسلامى مبادله طلاّب و دانشجو كنند.

5ـ ديوارهاى بى اعتمادى و سوء ظن و بدبينى را ميان خود و ساير مسلمين از ميان بردارند و به حوزه هاى علميّه يكديگر رفت و آمد

[ 185 ]

كنند و براى شركت در همايش ها براى مسائل مختلف اسلامى در هر جاى دنياى اسلام اعلام آمادگى كنند.

6ـ دوستان خود را از مطلق نگرى، يعنى اجتهادهاى خود را در اصول و فروع، حقيقت اسلام دانستن وغير آن را كفر و ضلالت و بدعت شمردن، بر حذر دارند، و به پيام آيه شريفه (وَمَا أُوتِيتُمْ مِّنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلا) گوش فرا دهند.

هر گاه اين اصول شش گانه به كار بسته شود، اميد مى رود كه وحدت ميان صفوف مسلمين تقويت شود و اعتصام بحبل الله كامل شده و (لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ) حاصل گردد.

به اميد آن روز، وَاللهُ الْمُسْتَعانُپايان

محرّم الحرام 1426

ناصـر مكـارم شيـرازى

[ 186 ]

فهرست منابع   

1 ـ قرآن كريم.

2 ـ نهج البلاغه.

3 ـ پايان عمر ماركسيسم، ناصر مكارم شيرازى.

4 ـ ميزان الحكمة، محمّدى رى شهرى.

5 ـ شرح كشف الشبهات عثيمين، محمّد بن صالح عثيمين.

6 ـ خصال صدوق، شيخ صدوق.

7 ـ سفينة البحار، شيخ عبّاس قمى.

8 ـ صحيح بخارى، محمّد بن اسماعيل بخارى.

9 ـ دائرة المعارف كويتى.

10 ـ كنزالعمّال، على متّقى هندى.

11 ـ غنائم الأيّام، ميرزا ابوالقاسم قمى.

12 ـ البحر الرائق، ابن نجيم مصرى.

13 ـ الغدير، علاّمه امينى.

14 ـ سير اعلام النبلاء، محمّد بن احمد ذهبى.

15 ـ الصحيح من السيرة، سيّد جعفر مرتضى.

16 ـ الذريعة، سيّد مرتضى.

17 ـ فصل نامه مكتب اسلام.

18 ـ مفردات راغب، راغب اصفهانى.

19 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد.

20 ـ بحارالانوار، علاّمه مجلسى.

21 ـ تنزيه الاعتقاد، صنعانى.

22 ـ تاريخ تمدّن، ويل دورانت.

23 ـ مسند احمد، احمد بن حنبل.

24 ـ مستدرك الوسائل، ميرزا حسين

[ 187 ]

نورى.

25 ـ سنن كبرى، احمد بن حسين بيهقى.

26 ـ سنن ابن ماجه، محمد بن يزيد قزوينى.

27 ـ معجم طبرانى، سليمان بن احمد طبرانى.

28 ـ مفاهيم يجب أن تصحّح، يوسف بن علوى مالكى.

29 ـ داعية و ليس نبياً، شيح حسن بن فرحان مالكى.

30 ـ الدرر السنية، عبدالرحمان بن محمّد حلبى.

31 ـ تاريخ طبرى، محمّد بن جرير طبرى.

32 ـ الكامل فى التاريخ، ابن اثير.

33 ـ عقد الفريد، احمد بن محمد بن عبد ربّه اندلسى.

34 ـ دعوى المناوئين، شيخ احمد زينى دحلان.

35 ـ معجم طبقات المتكلّمين، جعفر سبحانى.

 

 
 

کلیه حقوق این سایت محفوظ می باشد.

طراحی و پیاده سازی: GoogleA4.com | میزبانی: DrHost.ir

انهار بانک احادیث انهار توضیح المسائل مراجع استفتائات مراجع رساله آموزشی مراجع درباره انهار زندگینامه تالیفات عربی تالیفات فارسی گالری تصاویر تماس با ما جمادی الثانی رجب شعبان رمضان شوال ذی القعده ذی الحجة محرم صفر ربیع الثانی ربیع الاول جمادی الاول نماز بعثت محرم اعتکاف مولود کعبه ماه مبارک رمضان امام سجاد علیه السلام امام حسن علیه السلام حضرت علی اکبر علیه السلام میلاد امام حسین علیه السلام میلاد حضرت مهدی علیه السلام حضرت ابالفضل العباس علیه السلام ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها پاسخ به احکام شرعی مشاوره از طریق اینترنت استخاره از طریق اینترنت تماس با ما قرآن (متن، ترجمه،فضیلت، تلاوت) مفاتیح الجنان کتابخانه الکترونیکی گنجینه صوتی پیوندها طراحی سایت هاستینگ ایران، ویندوز و لینوکس دیتاسنتر فن آوا سرور اختصاصی سرور ابری اشتراک مکانی colocation