بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر نمونه جلد 8, جمعی از فضلا ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     10290001 -
     10290002 -
     10290003 -
     10290004 -
     10290005 -
     10290006 -
     10290007 -
     10290008 -
     10290009 -
     10290010 -
     10290011 -
     10290012 -
     10290013 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

همانگونه كه سابقا هم اشاره كرده ايم كلمه (يوم ) در لغت عرب و (روز) درفارسى و معادل آن در ساير لغات در بسيارى مواقع به معنى دوراناستعمال مى شود چنانكه مى گوئيم : روزى در كشور ما استبداد حكومت مى كرد، ولى اكنوندر پرتو انقلاب روز آزادى است ، يعنى دورانى استبداد بود و پس از پايان استبداد دورانرهائى مردم رسيده است .
بنابراين مفهوم جمله فوق اين مى شود كه پروردگار آسمان و زمين را در شش دورانآفريده است و چون درباره اين دورانهاى ششگانه سابقا سخن گفته ايم از تكرار آنخوددارى مى كنيم .
سپس اضافه مى كند: (خداوند پس از آفرينش جهان زمام امور آنها را در دست گرفت )(ثم استوى على العرش ).
(همه كارهاى جهان به فرمان او است ، و همه چيز در قبضه تدبيرش ) (يدبر الامر).
كلمه (عرش ) گاهى به معنى (سقف )، و گاهى به معنى چيزى كه داراى سقف است ،و زمانى به معنى تخته اى بلند پايه مى آيد، اين معنى اصلى آن است اما معنى كنائى آنهمان قدرت است ، چنان كه ميگوئيم فلان شخص بر تخت نشست ، و يا پايه هاى تختش ‍فرو ريخت ، و يا او را از تخت به زير آوردند، همه اينها كنايه از قدرت يافتن و يا ازدست دادن قدرت است در حالى كه ممكن است اصلا تختى
در كار نبوده باشد، به همين دليل (استوى على العرش ) به معنى اين است كه خداوندزمام امور جهان را بر دست گرفت .
(تدبر) از ماده (تدبير) در اصل از (دبر) (بر وزن ابر) به معنى پشت سر وعاقبت چيزى است بنابراين تدبير به معنى بررسى كردن عواقب كارها، و مصالح راسنجيدن و بر طبق آن عمل نمودن است . پس از آنكه روشن شد خالق و آفريدگار (الله) است و زمام اداره جهان هستى به دست او است و تدبير همه امور به فرمان او مى باشدمعلوم است كه بتها اين موجودات بى جان و عاجز و ناتوان هيچگونه نقشى در سرنوشتانسانها نمى توانند داشته باشند لذا در جمله بعد مى فرمايد: (هيچ شفاعت كننده اى جزبه اذن و فرمان او وجود ندارد) (ما من شفيع الا من بعد اذنه ).
آرى (اين چنين است (الله ) پروردگار شما، او را بايد پرستش كنيد نه غير او)(ذلكم الله ربكم فاعبدوه ).
(آيا با اين دليل روشن متذكر نمى شويد؟) (افلا تذكرون ).
در آيه بعد همانگونه كه اشاره كرديم سخن از معاد مى گويد و در جمله هاى كوتاهى هماصل اين مسئله و هم دليل ، و هم هدف آن را بيان مى دارد.
نخست مى گويد: (بازگشت همه شما به سوى خدا است ) (اليه مرجعكم جميعا).
سپس روى اين مساءله مهم تكيه و تاءكيد كرده اضافه مى كند: (اين وعده
قطعى خداوند است ) (وعد الله حقا).
بعد با اين عبارت اشاره به دليل آن كرده ، مى گويد: (خداوند آفرينش را آغاز كرد وسپس تجديد مى كند.) (انه يبدوا الخلق ثم يعيده ).
يعنى آنها كه در معاد ترديد دارند بايد آغاز خلقت را بنگرند، كسى كه جهان را در آغازايجاد كرد توانائى اعاده آن را دارد، اين استدلال به صورت ديگرى در سوره (اعراف) آيه 29 ضمن يك جمله كوتاه بيان شده است كما بداءكم تعودون : (همانگونه كهشما را در آغاز ايجاد كرد باز مى گرداند) كه شرح آن در تفسير سوره اعراف گذشت .
آيات مربوط به معاد در قرآن نشان مى دهد كه علت عمده ترديد مشركان و مخالفان ، اينبوده كه در امكان چنين چيزى ترديد داشته اند و با تعجب سؤال مى كردند آيا اين استخوانهاى پوسيده و خاك شده بار ديگر لباس حيات و زندگى دربر مى كند و به شكل نخست باز مى گردد؟ لذا قرآن نيز روى همين مساءله (امكان )انگشت گذارده و مى گويد: فراموش نكنيد آن كسى كه جهان را از نو سامان مى بخشد ومردگان را زنده مى كند همان آفريدگارى است كه در آغاز چنين كرده است .
سپس سخن از هدف معاد به ميان مى آيد كه اين برنامه (براى آن است كه خداوند افرادىرا كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند به عدالت پاداش دهد)، بى آنكه كوچكتريناعمال آنها از نظر لطف و مرحمت او مخفى و بى اجر بماند (ليجزى الذين آمنوا و عملواالصالحات بالقسط ).
(و آنها كه راه كفر و انكار پوئيدند و طبعاعمل صالحى نيز نداشتند (زيرا ريشه عمل خوب اعتقاد خوب است ) مجازات دردناك ، ونوشيدنى از آب گرم و سوزان و عذاب اليم به خاطر كفرشان در انتظارشان است ). (والذين كفروا لهم شراب من حميم و عذاب اليم بما كانوا يكفرون ).
نكته ها
در اينجا به دو نكته بايد توجه داشت
1 - با اينكه خداوند مكان و محلى ندارد و مخصوصا با توجه به اينكه در اين جهان نيزهمه جا هست و از ما به ما نزديكتر است موجب شده كه مفسران در تفسير اليه مرجعكم جميعادر آيه فوق و آيات ديگر قرآن تفسيرهاى گوناگون كنند.
گاهى گفته مى شود منظور اين است به سوى پاداش و جزاى خدا باز مى گرديد.
و شايد بعضى از جاهلان اين تعبير را دليلى بر تجسم خداوند در قيامت بدانند كهبطلان اين عقيده واضحتر از آن است كه نياز به بيان داشته باشد.
اما آنچه با دقت در آيات قرآن به دست مى آيد اين است كه عالم حيات و زندگى همچونكاروانى است كه از جهان عدم به حركت در آمده ، و در مسير بى انتهاى خود به سوى بىنهايت كه ذات پاك خدا است پيش مى رود، هر چند مخلوقات محدودند و محدود هرگز بىنهايت نخواهد شد ولى سير او به سوى تكامل نيز متوقف نمى گردد، حتى پس از قيامقيامت باز اين سير تكاملى ادامه مى يابد (چنانكه در بحث معاد شرح داده ايم ).
قرآن مى گويد يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا: (اى انسان تو با تلاش وكوشش به سوى پروردگارت پيش مى روى ).
و نيز مى گويد (يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك ): (اى روحى كه در پرتوايمان و عمل صالح به سر حد آرامش و اطمينان رسيده اى به سوى پروردگارت بازگرد).
و از آنجا كه آغاز اين حركت از ناحيه آفريدگار شروع شده و نخستين جرقه حيات از اوپديد آمده و اين حركت تكاملى نيز به سوى او است تعبير به
(رجوع ) و بازگشت شده است .
كوتاه سخن اينكه اين گونه تعبيرها علاوه بر اينكه اشاره به آغاز حركت عمومىموجودات از ناحيه خدا است هدف و مقصد اين حركت را كه ذات پاك او است نيز مشخص مى كند.
و با توجه به اينكه تقديم كلمه (اليه )دليل انحصار است روشن مى شود كه هيچ وجودى جز ذات پاك او نمى تواند مقصد حركتتكاملى انسان باشد نه بتها و نه هيچ مخلوق ديگر، زيرا همه اينها محدودند و مسير انسانيك مسير نامحدود است .
2 - (قسط) در لغت به معنى پرداختن سهم ديگرى است و لذا مفهوم دادگرى در آن نهفتهاست ، جالب اينكه در آيه فوق اين كلمه تنها در مورد كسانى كهعمل صالح دارند و پاداش نيك دريافت مى كنند گفته شده ، ولى در مورد كيفر بدكارانعنوان نشده است ، اين به خاطر آن است كه مجازات و كيفرشكل در آمد و سهميه ندارد، و به تعبير ديگر كلمه قسط تنها متناسب پاداش نيك است نهمجازات .
آيه و ترجمه


هو الذى جعل الشمس ضياء و القمر نورا و قدرهمنازل لتعلموا عدد السنين و الحساب ما خلق الله ذلك إ لا بالحقيفصل الايت لقوم يعلمون(5)
إ ن فى اختلف اليل و النهار و ما خلق الله فى السموت و الا رض لايت لقوم يتقون(6)


ترجمه :

5 - او كسى است كه خورشيد را روشنائى و ماه را نور قرار داد، و براى آن منزلگاه هائىمقدر كرد تا عدد سالها و حساب (كارها) را بدانيد، خداوند اين را جز به حق نيافريده اوآيات (خود را) براى گروهى كه اهل دانشند شرح مى دهد.
6 - مسلما در آمد و شد شب و روز و آنچه خداوند در آسمانها و زمين آفريده آيات (و نشانههائى ) است بر آنها كه پرهيزكارند (و گناه چشم دلشان را نابينا نكرده است ).
تفسير:
گوشه اى از آيات عظمت خدا
در آيات گذشته اشاره كوتاهى به مساءله مبداء و معاد شده بود، ولى از اين آيات بهبعد اين دو مساءله اصولى كه مهمترين پايه دعوت انبياء بوده است به طور مشروح موردبحث قرار مى گيرد و به تعبير ديگر آيات آينده نسبت به گذشته ازقبيل تفصيل و اجمال است .
نخستين آيه مورد بحث اشاره به قسمتهائى از آيات عظمت خدا در جهان آفرينش كرده مىگويد: (او كسى است كه خورشيد را ضياء و روشنى و قمر را نور قرار داد) (هو الذىجعل الشمس ضياء و القمر نورا).
خورشيد با نور عالمگيرش نه تنها بستر موجودات را گرم و روشن مى سازد بلكه درتربيت گياهان و پرورش حيوانات سهم عمده و اساسى دارد، و اصولا هر حركت و جنبشىدر كره زمين وجود دارد حتى حركت بادها و امواج درياها و جريان رودها و آبشارها - اگردرست دقت كنيم از بركت نور آفتاب است ، و اگر روزى اين اشعه حياتبخش از كره خاكى ماقطع شود در فاصله كوتاهى تاريكى و سكوت و مرگ همه جا را فرا خواهد گرفت .
ماه با نور زيبايش چراغ شبهاى تار ما است ، نه تنها شبروان را در بيابانها رهبرى مىكند بلكه روشنائى ملائمش براى همه ساكنان زمين مايه آرامش و نشاط است .
سپس به يكى ديگر از آثار مفيد وجود ماه اشاره كرده مى گويد: (خداوند براى آنمنزلگاه هائى مقدر كرد تا شماره سالها و حساب زندگى و كار خويش را بدانيد) (وقدره منازل لتعلموا عدد السنين و الحساب ).
يعنى اگر مى بينيد ماه از نخستين شب كه هلال باريكى بيش نيست رو به افزايش
مى رود تا حدود نيمه ماه و از آن پس تدريجا نقصان مى يابد تا يكى دو روز آخر ماه بعددر تاريكى محاق فرو مى رود و بار ديگر بهشكل هلال ظاهر مى گردد، و همان منزلگاه هاى پيشين را طى مى كند، اين دگرگونى عبث وبيهوده نيست ، بلكه يك تقويم بسيار دقيق و زنده طبيعى است كه عالم وجاهل مى توانند آن را بخوانند و حساب تاريخ كارها و امور زندگى خود را نگهدارند و ايناضافه بر نورى است كه ماه به ما مى بخشد.
سپس اضافه مى كند اين آفرينش و اين گردش مهر و ماه سرسرى و از بهر بازيگرىنيست (خداوند آن را نيافريده است مگر به حق ) (ما خلق الله ذلك الا بالحق ).
و در پايان آيه تاءكيد مى كند كه (خدا آيات و نشانه هاى خود را براى آنها كه مىفهمند و درك مى كنند شرح مى دهد) (يفصل الايات لقوم يعلمون ).
اما بيخبران بى بصر چه بسيار از كنار همه اين آيات و نشانه هاى پروردگار مىگذرند و كمترين چيزى از آن درك نمى كنند.
در آيه دوم به قسمتى ديگر از نشانه ها و دلائل وجودش در آسمان و زمين پرداخته مىگويد: (در آمد و شد شب و روز و آنچه خداوند در آسمان و زمين آفريده است نشانه هائىاست براى گروه پرهيزكاران ) (ان فى اختلافالليل و النهار و ما خلق الله فى السموات و الارض لايات لقوم يتقون ).
نه تنها خود آسمانها و زمين از آيات خدا است بلكه تمام ذرات موجوداتى كه در آنها وجوددارد هر يك آيتى و نشانه اى محسوب مى شود، اما تنها كسانى آنها را درك مى كنند كه درپرتو تقوا و پرهيز از گناه ، صفاى روح و روشن بينى يافته ،
و مى توانند چهره حقيقت و جمال يار را ببينند.
نكته ها
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1 - در اينكه ميان (ضياء) و (نور) چه تفاوتى است مفسران گفتگوى فراوان دارندبعضى هر دو را مترادف و به يك معنى دانسته اند، و بعضى گفته اند (ضياء) كه درمورد، نور خورشيد در آيه فوق به كار رفته همان نور قوى است ، اما كلمه نور كهدرباره ماه به كار رفته نور ضعيفتر است .
سومين نظر در اين باره اين است كه (ضياء) به معنى نور ذاتى است ولى (نور)مفهوم اعمى دارد، كه ذاتى و عرضى را هر دوشامل مى شود، بنابراين تفاوت تعبير در آيه فوق اشاره به اين نكته است كه خداوندخورشيد را منبع جوشش نور قرار داد در حالى كه نور ماه جنبه اكتسابى دارد و از خورشيدسرچشمه مى گيرد.
اين تفاوت با توجه به پاره اى از آيات قرآن صحيحتر به نظر مى رسد زيرا در آيه16 سوره نوح مى خوانيم : (و جعل القمر فيهن نورا وجعل الشمس سراجا) و در آيه 61 سوره فرقان مى خوانيم : (وجعل فيها سراجا و قمرا منيرا) با توجه به اينكه (سراج ) (چراغ ) نور از خودشپخش مى كند و منبع و سرچشمه نور است و خورشيد در دو آيه فوق تشبيه به سراج شدهاست روشن مى شود كه در آيات مورد بحث نيز اين تفاوت بسيار متناسب است .
2 - در اينكه آيا (ضياء) جمع است يا مفرد در مياناهل ادب و نويسندگان لغت اختلاف است . بعضى مانند نويسنده كتاب (قاموس ) آن رامفرد دانسته اند، ولى بعضى ديگر مانند (زجاج ) (ضياء) را جمع (ضوء) مىدانند، نويسنده تفسير (المنار) و تفسير (قرطبى ) نيز اين معنى را پذيرفته اند ومخصوصا (المنار) بر اساس آن استفاده خاصى از آيه كرده است و مى گويد: ذكرضياء به صورت جمع در قرآن در مورد نور آفتاب اشاره به چيزى است كه علم امروزپس از قرنها آن را اثبات كرده است و آن اينكه نور آفتاب مركب از هفت نور
و يا به تعبير ديگر هفت رنگ است ، همان رنگهائى كه در رنگين كمان ، و به هنگام عبورنور از منشورهاى بلورين ديده مى شود.
ولى جاى اين سؤ ال باقى مى ماند كه مگر نور ماه - هر چند ضعيفتر است - مركب ازرنگهاى مختلف نيست ؟.
3 - در اينكه مرجع ضمير (قدره منازل ) (براى آن منزلگاه هائى قرار داد) تنها ماهاست و يا ماه و خورشيد هر دو را شامل مى شود باز در ميان مفسران گفتگو است بعضىمعتقدند كه اين ضمير گرچه مفرد است اما به هر دو باز مى گردد و نظير آن در ادبياتعرب كم نيست .
انتخاب اين نظر به خاطر آن است كه نه تنها ماه بلكه خورشيد هم منزلگاه هائى دارد وهر وقت در برج مخصوصى است و همين اختلاف برجها مبداء پيدايش تاريخ و ماه هاىشمسى است .
ولى انصاف اين است كه ظاهر آيه نشان مى دهد كه اين ضمير مفرد تنها به (قمر) كهنزديك آن است باز مى گردد و اين خود نكته اى دارد، زيرا:
اولا - ماههائى كه در اسلام و قرآن به رسميت شناخته شده ماههاى قمرى است .
و ثانيا - ماه كره اى است متحرك و منزلگاههائى دارد و اما خورشيد در وسط منظومه شمسىقرار گرفته و حركتى در مجموع اين منظومه ندارد، و اين اختلاف برجها و سير خورشيددر صور فلكى دوازده گانه كه از (حمل ) شروع مى شود و به (حوت ) ختم مىگردد به خاطر حركت خورشيد نيست بلكه به خاطر حركت زمين به دور خورشيد است و اينگردش زمين سبب مى شود كه خورشيد را هر ماه روبروى يكى از صور فلكى دوازدهگانه ببينيم ، بنابراين خورشيد منزلگاههاى مختلف ندارد بلكه تنها ماه داراىمنزلگاهها است . (دقت كنيد).
آيه فوق در حقيقت اشاره به يكى از مسائل علمى مربوط به كرات آسمانى
مى كند، كه در آن زمان از نظر علم و دانش بشر پوشيده بود و آن اينكه ماه داراى حركتاست و اما خورشيد حركتى ندارد.
4 - در آيات فوق آمد و شد شب و روز يكى از نشانه هاى خدا شمرده شده است ، و اين بهخاطر آن است كه اگر نور آفتاب يكنواخت و به طور مداوم بر زمين مى تابيد مسلما درجهحرارت در زمين به قدرى بالا مى رفت كه قابل زندگى نبود (مانند حرارت سوزان ماه درروزهايش كه به اندازه 15 شبانه روز زمين طولانى است ) و همچنين اگر شب به طورمستمر ادامه مى يافت همه چيز از شدت سرما مى خشكيد (همانند شبهاى طولانى ماه ) ولىخداوند اين دو را پشت سر يكديگر قرار داده تا بستر حيات و زندگى را در كره زمين آمادهو مهيا سازد.
نقش عدد و حساب و تاريخ و سال و ماه در نظام زندگى بشر و پيوندهاى اجتماعى و كسب وكار بر همه كس روشن و آشكار است .
5 - مساءله عدد و حساب كه در آيات فوق به آن اشاره شده در واقع يكى از مهمترينمسائل زندگى بشر در تمام زمينه ها است .
مى دانيم اهميت يك موهبت هنگامى آشكار مى شود كه زندگى را بدون آن مورد مطالعه وبررسى قرار بدهيم ، روى اين حساب ، فكر كنيد اگر يك روز تاريخ (امتياز روزها، ماههاو سالها) از زندگى بشر برداشته شود و مثلا نه روزهاى هفته روشن باشد و نهروزهاى ماه و نه شماره ماهها و سالها، در اين موقع تماممسائل تجارى ، اقتصادى ، سياسى و هر گونه قرار داد و برنامه زمان بندى شده به هممى ريزد، و هيچ كارى نظم و انضباطى به خود نخواهد گرفت ، حتى وضع كشاورزى ،دامدارى و صنايع توليدى نيز دچار هرج و مرج مى شود.
اما از آنجا كه خداوند، انسان را براى يك زندگى سعادتبخش ، و تواءم
با نظام ، آفريده ، وسائل آنرا نيز در اختيارش گذاشته است .
درست است كه انسان با يك تاريخ قرار دادى مى تواند كارهاى خود را تا حدودى منظمسازد، ولى اگر بر پايه يك ميزان طبيعى استوار نباشد نه عموميت پيدا مى كند و نهچندان قابل اعتماد است .
گردش ماه و خورشيد (يا صحيحتر زمين به دور خورشيد) و منزلگاههائى كه دارند يكتقويم طبيعى را پى ريزى مى كند كه همه جا و براى همه كس روشن وقابل اعتماد است .
همانطور كه مقدار شبانه روز كه يك واحد كوچك تاريخى است ، بر اثر يكعامل طبيعى يعنى حركت زمين به دور خود به وجود مى آيد، ماه وسال نيز بايد متكى به يك گردش طبيعى باشد، و به اين ترتيب حركت ماه به دور كرهزمين يك واحد بزرگتر (ماه كه تقريبا مساوى 30 روز است ) و حركت زمين به دور آفتابواحد عظيمترى يعنى سال را تشكيل مى دهد.
گفتيم تقويم اسلامى بر اساس تقويم قمرى و گردش ماه است ، درست است كه گردشخورشيد در برج هاى دوازده گانه نيز وسيله خوبى براى تعيين ماه هاى شمسى است ،ولى اين تقويم با اينك طبيعى است به درد همه نمى خورد، و تنها دانشمندان نجوم ازطريق رصدهاى نجومى مى توانند، بودن خورشيد را در فلان برج تشخيص دهند، به هميندليل ديگران مجبورند به تقويم هائى كه بوسيله همان منجمان تنظيم شده مراجعه كنند.
ولى گردش منظم ماه به دور زمين ، تقويم روشنى به دست مى دهد كه حتى افراد بىسواد و بيابان گرد نيز قادر به خواندن خطوط و نقوش آن هستند.
توضيح اينكه قيافه ماه هر شب در آسمان به گونه خاصى غير از شبقبل و بعد است به طورى كه در شب در تمام ماه وضع و قيافه ماه در آسمان يكسان نيست ،و اگر كمى در وضع ماه هر شب دقت كنيم كم كم عادت خواهيم كرد كه با دقت
تعيين كنيم آن شب ، چندمين شب ماه هست .
ممكن است بعضى تصور كنند از نيمه دوم ماه به بعد منظره هاى نيمهاول ماه عينا تكرار مى شود، و مثلا چهره ماه در شب بيست و يكم درست مانند شب هفتم است ،ولى اين يك اشتباه بزرگ است ، زيرا قسمت ناقص ماه در نيمهاول طرف بالا است در حالى كه قسمت ناقص در نيمه دوم طرف پائين است و به تعبيرديگر نوكهاى هلال در آغاز ماه به سمت شرق است ، در حالى كه نوكهاى ماه در اواخر ماهبه سمت غرب مى باشد، به علاوه ماه در اوائل ماه در سمت غرب ديده مى شود، ولى دراواخر بيشتر در سمت شرق و بسيار ديرتر طلوع مى كند.
به اين ترتيب مى توان از شكل ماه با تغييرات تدريجى اش به عنوان يك روز شماراستفاده كرد، و با دقت روزهاى ماه را از شكل ماه بدست آورد.
به هر حال ما در اين موهبت كه نامش را (نظام تاريخى ) مى ناميم ، مديون اين آفرينشالهى هستيم ، و اگر حركات ماه و خورشيد (زمين ) نبود، چنان هرج و مرج و ناراحتى درزندگى براى ما پديد مى آمد كه حسابى براى آن متصور نبود.
زندانيانى كه در سلولهاى انفرادى و تاريك گرفتار شده اند و زمان را گم كرده اند اينسرگردانى و بلاتكليفى را كاملا احساس ‍ كرده اند.
يكى از زندانيانى كه در عصر ما حدود يكماه درسلول تاريك انفرادى عمال استبداد گرفتار شده بودنقل مى كرد كه من براى تشخيص وقت نماز هيچ وسيله اى نداشتم جز اينكه به هنگامى كهنهار مى آوردند نماز ظهر و عصر مى خواندم و به هنگامى كه شام مى آوردند، نماز مغرب وعشا و نماز صبح را نيز معمولا همراه آوردن صبحانه مى خواندم ! براى اينكه روزها رابشمرم حساب وعده هاى غذا را در نظر مى گرفتم ، هر سه وعده غذا را يك روز حساب مىكردم ! اما نمى دانم چه شد هنگامى كه از زندان بيرون آمدم حساب من با حساب مردم
در خارج تفاوت پيدا كرده بود!.
آيه و ترجمه


إ ن الذين لا يرجون لقاءنا و رضوا بالحيوة الدنيا و اطمأ نوا بها و الذين هم عن ءايتناغفلون(7)
اءولئك مأ وئهم النار بما كانوا يكسبون(8)
إ ن الذين ءامنوا و عملوا الصلحت يهديهم ربهم بإ يمنهم تجرى من تحتهم الا نهر فىجنت النعيم(9)
دعوئهم فيها سبحنك اللهم و تحيتهم فيها سلم و ءاخر دعوئهم اءن الحمد لله ربالعلمين(10)


ترجمه :

7 - آنها كه اميد لقاى ما (و رستاخيز) را ندارند، و به زندگى دنيا خشنود شدند، و برآن تكيه كردند، و آنها كه از آيات ما غافلند.
8 - (همه ) آنها جايگاهشان آتش است به خاطر كارهائى كه انجام مى دادند.
9 - (ولى ) كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند خداوند آنها را در پرتوايمانشان هدايت مى كند، از زير (قصرهاى ) آنها نهرها، در باغهاى بهشت ، جريان دارد.
10 - گفتار (و دعاى ) آنها در بهشت اين است كه خداوندا! منزهى تو، و تحيت آنها سلام ، وآخرين سخنشان حمد مخصوص ‍ پروردگار عالميان است .
تفسير:
بهشتيان و دوزخيان
در آغاز اين سوره همانگونه كه اشاره شد، قرآن نخست يك بحث اجمالى پيرامون مساءلهمبدء و معاد نموده ، سپس به شرح آن پرداخته است ، در آياتقبل شرحى پيرامون مساءله معاد بود، و در آيات مورد بحث شرحى پيرامون معاد، وسرنوشت مردم در جهان ديگر، ديده مى شود.
نخست مى فرمايد: (كسانى كه اميد لقاى ما را ندارند و به رستاخيز معتقد نيستند و بههمين دليل تنها به زندگى دنيا خشنودند و به آن اطمينان مى كنند ...) (ان الذين لايرجون لقائنا و رضوا بالحيوة الدنيا و اطمانوا بها).
(و همچنين آنها كه از آيات ما غافلند و در آنها انديشه نمى كنند، تا قلبى بيدار و دلىمملو از احساس مسئوليت پيدا كنند...) (و الذين هم عن آياتنا غافلون ).
(اين هر دو گروه جايگاهشان آتش است ، به خاطر اعمالى كه انجام مى دهند) (اولئكماويهم النار بما كانوا يكسبون ).
در حقيقت نتيجه مستقيم عدم ايمان به معاد همان دلبستگى به اين زندگى محدود و مقامهاىمادى و اطمينان و اتكاء به آن است ، و نتيجه آن نيز آلودگى از نظرعمل و فعاليتهاى مختلف زندگى است و پايان آن چيزى جز آتش نخواهد بود.
همچنين غفلت از آيات الهى ، سرچشمه بيگانگى از خدا، و بيگانگى از خدا سرچشمه عدماحساس مسئوليت ، و آلودگى به ظلم و فساد و گناه است ، و سرانجام
آن چيزى جز آتش نمى تواند باشد.
بنابراين هر دو گروه فوق يعنى آنها كه ايمان به مبدء يا ايمان به معاد ندارند، مسلمااز نظر عمل آلوده خواهند بود و آينده هر دو گروه تاريك است .
اين دو آيه بار ديگر اين حقيقت را تاءكيد مى كند كه براى اصلاح يك جامعه و نجات آن ازآتش ظلم و فساد، تقويت پايه هاى ايمان به (خدا) و (معاد) دو شرط ضرورى واساسى است چرا كه بدون ايمان به خدا، احساس مسئوليت از وجود انسان برچيده مى شود،و بدون توجه به معاد ترس از مجازات از ميان خواهد رفت ، و به اين ترتيب اين دو پايهاعتقادى پايه تمام اصلاحات اجتماعى است .
سپس اشاره به حال گروه ديگرى مى كند كه نقطهمقابل اين دو گروه مى باشند و مى گويد (كسانى كه ايمان آوردند وعمل صالح انجام دادند، خداوند به كمك ايمانشان آنها را هدايت مى كند) (ان الذين آمنوا وعملوا الصالحات يهديهم ربهم بايمانهم ).
اين نور هدايت الهى كه از نور ايمانشان سرچشمه مى گيرد، تمام افق زندگانى آنها راروشن مى سازد، در پرتو اين نور آنچنان روشن بينى پيدا مى كنند كه جار و جنجالهاىمكتبهاى مادى ، و وسوسه هاى شيطانى ، و زرق و برقهاى گناه ، و زر و زور، فكر آنهارا نمى دزدد، و از راه به بيراهه گام نمى نهند.
اين حال دنياى آنها (و در جهان ديگر خداوند در باغهاى پر نعمت بهشت قصرهائى بهآنها مى بخشد كه از زير آنها نهرهاى آب جريان دارد) (تجرى من تحتهم الانهار فىجنات النعيم ).
آنها در محيطى مملو از صلح و صفا و عشق به پروردگار و انواع نعمتها به
سر مى برند.
هر زمان كه جذبه ذات و صفات خدا وجودشان را روشن مى سازد، (مى گويندپروردگارا منزه و پاك از هر گونه عيب و نقصى ) (دعويهم فيها سبحانك اللهم )
و هر زمان به يكديگر مى رسند سخن از صلح و صفا مى گويند (و تحيتشان آنجا سلاماست ) (و تحيتهم فيها سلام ).
و سرانجام هرگاه از نعمتهاى گوناگون خداوند در آنجا بهره مى گيرند به شكرپرداخته و مى گويند: (حمد و سپاس مخصوص ‍ خداوندى است كه پروردگار عالمياناست ) (و آخر دعواهم ان الحمد لله رب العالمين ).
نكته ها
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1 - منظور از ملاقات پروردگار كه در آيه نخست آمده مسلما ملاقات حسى نيست بلكه منظورعلاوه بر ملاقات پاداش و كيفرهاى پروردگار، يكنوع شهود باطنى است كه انسان درقيامت نسبت به ذات مقدس پيدا مى كند، زيرا آيات و نشانه هاى او را همه جا آشكارتر مىبيند و ديد و درك تازه اى براى شناختش مى يابد
2 - در جمله (يهديهم ربهم بايمانهم ) سخن از هدايت انسان در پرتو ايمان به ميانآمده است ، اين هدايت ، مخصوص به زندگى جهان ديگر نيست ، بلكه در اين جهان نيزانسان مؤ من در پرتو ايمانش از بسيارى اشتباهات و فريبكاريها و لغزشهائى كه مولودطمع ، خود خواهى ، هوى و هوس است نجات مى يابد، و راه خود را در جهان ديگر به سوىبهشت در پرتو اين ايمان پيدا مى كند، چنانكه قرآن مى گويد: (يوم ترى المؤ منين والمؤ منات يسعى نورهم بين ايديهم و بايمانهم ) در آن روز مردان و زنان با ايمان را مىبينى كه شعاع نورشان
در پيشاپيش رو، و در طرف راستشان در حركت است ).
و در حديثى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : ان المؤ من اذا خرج منقبره صور له عمله فى صورة حسنة فيقول له انا عملك فيكون له نورا و قائدا الى الجنة :(هنگامى كه مؤ من از قبر خود خارج مى شود، اعمالش به صورت زيبائى نمايان مىگردد و با او سخن مى گويد كه من اعمال تواءم و به صورت نورى در مى آيد كه او رابه سوى بهشت هدايت مى كند!
3 - در آيات فوق تجرى من تحتهم الانهار آمده است ، در حالى كه در آيات ديگر قرآن(تجرى من تحتها الانهار) ديده مى شود، و به تعبير ديگر در موارد ديگر مى خوانيمكه از زير درختان بهشت نهرها جريان دارد، اما در آيه فوق مى خوانيم از زير پاىبهشتيان نهرها جارى است .
اين تعبير ممكن است اشاره به اين باشد كه حتى قصرهاى بهشتيان بر روى نهرها بناشده ، كه لطف و زيبائى فوق العاده اى به آنها مى بخشد.
و يا اشاره به اينكه نهرهاى بهشتى به فرمان آنها هستند و در قبضه قدرتشان مىباشد، چنانكه در سرگذشت فرعون مى خوانيم كه مى گفت اليس لى ملك مصر و هذهالانهار تجرى من تحتى : (آيا حكومت مصر در اختيار من نيست و اين نهرها به فرمان منجريان ندارند).
اين احتمال نيز داده شده است كه كلمه (تحت ) به معنى (بين ايدى ) باشد يعنى درمقابل آنها نهرهاى آب جريان دارد.
4 - جالب توجه اينكه در آخرين آيه مورد بحث اشاره به سه حالت و يا سه نعمت و لذتبزرگ بهشتيان شده است :
حالت نخست توجه به ذات پاك پروردگار و لذتى كه از اين توجه به آنها
دست مى دهد كه قابل مقايسه با هيچ لذتى نيست .
حالت دوم لذتى است كه بر اثر تماس داشتن با مؤ منان ديگر در آن محيط پر از صلح وتفاهم پيدا مى شود كه بعد از لذت توجه به خدا از همه چيز برتر است .
حالت سوم لذتى است كه از انواع نعمتهاى بهشتى به آنها دست مى دهد و باز آنها رامتوجه به خدا مى سازد، و حمد و سپاس او را مى گويند (دقت كنيد).
آيه و ترجمه


و لو يعجل الله للناس الشر استعجالهم بالخير لقضى إ ليهم اءجلهم فنذر الذين لايرجون لقاءنا فى طغينهم يعمهون(11)
و إ ذا مس الانسن الضر دعانا لجنبه اءو قاعدا اءو قائما فلما كشفنا عنه ضره مر كأ ن لميدعنا إ لى ضر مسه كذلك زين للمسرفين ما كانوا يعملون(12)


ترجمه :

11 - اگر همانگونه كه مردم در بدست آوردن خوبيها عجله دارند، خداوند (به كيفراعمالشان ) مجازاتشان كند عمرشان به پايان مى رسد (و همگى نابود خواهند شد) ولىآنها كه اميد لقاى ما را ندارند بحال خودشان رها مى كنيم تا در طغيانشان سرگردانشوند.
12 - و هنگامى كه به انسان زيان (و ناراحتى ) برسد ما را (در همهحال ) در حالى كه به پهلو خوابيده ، يا نشسته ، يا ايستاده است مى خواند، اما هنگامى كهناراحتى او را بر طرف ساختيم چنان مى رود كه گوئى هرگز ما را براىحل مشكلى كه به او رسيده نخوانده ، اينگونه براى اسرافكاران اعمالشان زينت داده شدهاست .
تفسير:
انسانهاى خودرو!
در اين آيات نيز همچنان سخن پيرامون مساءله پاداش و كيفر بدكاران است .
در آيه نخست مى گويد: (اگر خداوند مجازات مردم بد كار را سريعا و در اين جهان انجامدهد و همانگونه كه آنها در بدست آوردن نعمت و خير و نيكى عجله دارند، در مجازاتشانتعجيل كند، عمر همگى به پايان مى رسد و اثرى از آنها باقى نمى ماند) (و لويعجل الله للناس الشر استعجالهم بالخير لقضى اليهم اجلهم ).
ولى از آنجا كه لطف خداوند همه بندگان حتى بدكاران و كافران و مشركان را نيزشامل مى شود، در مجازاتشان عجله به خرج نمى دهد، شايد بيدار شوند و توبه كنند، واز بيراهه به راه بازگردند.
به علاوه اگر مجازات با اين سرعت انجام مى گرفت ، حالت اختيار كه پايه تكليف استتقريبا از ميان مى رفت ، و اطاعت مطيعان جنبه اضطرارى به خود مى گرفت ، چرا كه درصورت تخلف فورا مجازات دردناكى را در برابر خود مى ديدند.
اين احتمال نيز در تفسير جمله فوق داده شده است كه گروهى از كفار لجوج - همانگونهكه آيات قرآن كرارا بازگو كرده - به پيامبران مى گتند اگر شما راست مى گوئيد هرچه زودتر از خدا بخواهيد ما را نابود يا مجازات كند، و اگر خدا مى خواست اين تقاضاىآنها را بپذيرد احدى از آنها باقى نمى ماند.
ولى تفسير اول نزديكتر به نظر مى رسد.
و در پايان آيه مى فرمايد: (مجازاتشان همين بس كه افرادى را كه ايمان به رستاخيزو لقاى ما ندارند به حال خود رها مى كنيم تا در طغيانشان حيران و سرگردان شوند)،نه حق را از باطل بشناسند، و نه راه را از چاه (فنذر الذين لا يرجون لقائنا فى طغيانهميعمهون ).
آنگاه اشاره به وجود نور توحيد در فطرت و عمق روح آدمى كرده مى گويد: (هنگامى كهبه انسان زيانى مى رسد، و دستش از همه جا كوتاه مى شود، دست به سوى ما دراز مىكند و ما را در همه حال در حالى كه به پهلو خوابيده يا نشسته يا ايستاده است مىخواند) (و اذا مس الانسان الضر دعانا لجنبه او قاعدا او قائما)
آرى خاصيت مشكلات و حوادث دردناك ، كنار رفتن حجابها از روى فطرت پاك آدمى است ،در كوره حوادث تمام قشرهاى سياهى كه روى اين فطرت را پوشانده است مى سوزد و ازميان مى رود، و براى مدتى ، هر چند كوتاه درخشش اين نور توحيدى آشكار مى گردد.
سپس مى گويد اما اين افراد، چنان كم ظرفيت و بى خردند كه (به مجرد اينكه بلا وناراحتى آنها را بر طرف مى سازيم ، آنچنان در غفلت فرو مى روند كه گويا هرگز ازما تقاضائى نداشتند و ما نيز به آنها كمكى نكرديم ) (فلما كشفنا عنه ضره مر كان لميدعنا الى ضر مسه )
(آرى اين چنين اعمال مسرفان در نظرشان جلوه داده شده است ) (كذلك زين للمسرفين ماكانوا يعملون ).
در اينكه چه كسى اعمال اينگونه افراد را در نظرشان جلوه و زينت مى دهد، درذيل آيه 122 سوره انعام جلد پنجم تفسير نمونه صفحه 428 بحث كرده ايم واجمال سخن اين است كه :
زينت دهنده خداوند است اما از اين طريق كه اين خاصيت را دراعمال
زشت و آلوده آفريده كه هر قدر انسان به آنها بيشتر آلوده شود، بيشتر خو مى گيرد ونه تنها قبح و زشتى آنها تدريجا از ميان مى رود بلكه كم كم به صورت عملى شايستهدر نظرشان مجسم مى گردد!
و اما چرا در آيه فوق اينگونه افراد به عنوان (مسرف ) (اسرافكار) معرفى شده اندبه خاطر اين است كه چه اسرافى از اين بالاتر كه انسان مهمترين سرمايه وجود خوديعنى عمر و سلامت و جوانى و نيروها را بيهوده در راه فساد و گناه و عصيان و يا در مسيربدست آوردن متاع بى ارزش و ناپايدار اين دنيا به هدر دهد، و در برابر اين سرمايهچيزى عائد او نشود.
آيا اين كار اسراف نيست و چنين كسان مسرف محسوب نمى شوند.
نكته ها
در اينجا به يك نكته بايد توجه كرد
انسان در قرآن كريم
درباره (انسان ) تعبيرات مختلفى در قرآن مجيد آمده است .
در آيات زيادى از او به (بشر) تعبير شده .
و در آيات فراوانى به انسان ، و در آياتى نيز به عنوان (بنى آدم ) و عجيب اينكه دربسيارى از آياتى كه از او به انسان تعبير شده صفات نكوهيده و مذمومى براى او ذكرگرديده است .
مثلا در آيات مورد بحث انسان به عنوان يك موجود فراموشكار و حق نشناس معرفى شده .
در جاى ديگر به عنوان يك موجود ضعيف (خلق الانسان ضعيفا - نساء - 38) و در جاى ديگربه عنوان يك موجود ستمگر و كفران كننده (ان الانسان لظلوم كفار - ابراهيم - 34).
و در جائى ديگر انسان را بخيل (و كان الانسان قتورا - اسراء - 100).
و در مورد ديگر موجودى عجول (و كان الانسان عجولا - اسراء - 11) .
و در جاى ديگر كفور و كفران كننده (و كان الانسان كفورا - اسراء - 67 ).
و در مورد ديگر موجودى پرخاشگر (كان الانسان اكثر شى ء جدلا - كهف - 54).
و در جاى ديگر ظلوم و جهول (انه كان ظلوما جهولا - احزاب - 72).
و در جاى ديگر كفور مبين و كفران كننده آشكار (ان الانسان لكفور مبين - زخرف - 19).
و در مورد ديگر موجودى كم ظرفيت و دمدمى مزاج كه هنگام نعمتبخيل و به هنگامى بلا پر جزع است (ان الانسان خلق هلوعا اذا مسه الشر جزوعا و اذا مسهالخير منوعا - معارج - 19 و 20 و 21).
و در جاى ديگر مغرور حتى در برابر خدايا ايها الانسان ما غرك بربك الكريم - انفطار -6).
و در مورد ديگر موجودى كه به هنگام نعمت طغيان مى كند (ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى- علق - 6).
به اين ترتيب مى بينيم (انسان ) در قرآن مجيد به عنوان موجودى كه داراى جنبه هاىمنفى فراوان و نقطه هاى ضعف متعددى است معرفى شده است .
آيا اين همان انسانى است كه خدا او را در (احسن تقويم ) و (بهترين ساختمان )،آفريده است ؟ (لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم - تين - 4).
و نيز آيا اين همان انسانى است كه خدا معلم او بوده و آنچه را نمى دانسته است به وىآموخته است (علم الانسان ما لم يعلم - علق - 5).
و آيا اين همان انسانى است كه خدا بيان به او آموخته (خلق الانسان علمه البيان - رحمان -3).
و بالاخره آيا اين همان انسانى است كه خدا او را در مسير پروردگار به
سعى و تلاش واداشته (يا ايها الانسان انك كادح ربك كدحا - انشقاق - 6).
بايد ديد اينها چه انسانى هستند كه با آنهمه كرامت و محبت الهى اينهمه نقاط ضعف ونارسائى از خود نشان مى دهند؟!
ظاهر اين است كه اين بحثها همه مربوط به انسانهائى است كه تحت تربيت رهبران الهىقرار نگرفته بلكه به صورت گياهى خودرو پرورش يافته اند، نه معلمى و نهراهنمائى ، و نه بيدار كننده اى داشته اند، شهواتشان آزاد و در ميان هوسها غوطه ورهستند.
بديهى است چنين انسانى نه تنها از امكانات فراوان و سرمايه هاى عظيم وجود خويشبهره نمى گيرد، بلكه با بكار انداختن آنها در مسيرهاى انحرافى و غلط به صورتموجودى خطرناك و سرانجام ناتوان و بينوا در مى آيد.
والاانسانى كه با استفاده از وجود رهبران الهى و بكار گرفتن انديشه و فكر و قرارگرفتن در مسير حركت تكاملى و حق و عدالت به مرحله (آدميت ) گام مى نهد و شايستهنام (بنى آدم ) مى شود، بجائى مى رسد كه بجز خدا نمى بيند، آنچنان كه قرآن مىگويد و لقد كرمنا بنى آدم و حملناهم فى البر و البحر و رزقناهم من الطيبات وفضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلا: (ما آدميزادگان را گرامى داشتيم و صفحه خشكى ودريا را جولانگاه آنها قرار داديم و از روزيهاى پاكيزه به او بخشيديم و بر بسيارى ازمخلوقات خود فضيلت و برتريش داديم ) (سوره اسراء آيه 70).
آيه و ترجمه


و لقد اءهلكنا القرون من قبلكم لما ظلموا و جاءتهم رسلهم بالبينت و ما كانوا ليؤ منواكذلك نجزى القوم المجرمين(13)
ثم جعلنكم خلئف فى الا رض من بعدهم لننظر كيف تعملون(14)


ترجمه :

13 - ما امتهاى پيش از شما را، به هنگامى كه ظلم كردند، هلاك كرديم ، در حالى كهپيامبرانشان با دلايل روشن به سراغ آنها آمدند ولى آنها ايمان نياوردند، اينگونه گروهمجرمان را جزا مى دهيم .
14 - سپس شما را جانشينان آنها در روى زمين - پس از آنان - قرار داديم تا بنگريم شماچگونه عمل مى كنيد.
تفسير :
ستمگران پيشين و شما
در اين آيات نيز اشاره به مجازاتهاى افراد ستمگر و مجرم در اين جهان مى كند و باتوجه دادن مسلمانان به تاريخ گذشته به آنها گوشزد مى نمايد كه اگر راه آنان رابپويند به همان سرنوشت گرفتار خواهند شد.
در آيه نخست مى گويد: (ما امتهاى قبل از شما را هنگامى كه دست به ستمگرى زدند و بااينكه پيامبران با دلائل و معجزات روشن براى هدايت آنان آمدند هرگز به آنها ايماننياوردند، هلاك و نابود ساختيم ) (و لقد اهلكنا القرون من قبلكم لما ظلموا و جائتهمرسلهم بالبينات و ما كانوا ليؤ منوا).
و در پايان آيه مى افزايد (اين برنامه مخصوص جمعيت خاصى نيست ، اينچنين مجرمان راكيفر مى دهيم ) (كذلك نجزى القوم المجرمين )
در آيه بعد مطلب را صريحتر بيان مى كند و مى گويد:
(سپس شما را جانشين آنها در زمين قرار داديم تا ببينيم چگونهعمل مى كنيد) (ثم جعلناكم خلائف فى الارض من بعدهم لننظر كيف تعملون ).
نكته ها
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1 - قرون جمع (قرن ) معمولا به معنى يك زمان طولانىاستعمال مى شود ولى همانگونه كه علماى لغت گفته اند به معنى قوم و جمعيتى كه درعصر واحدى زندگى مى كنند نيز آمده است زيرا ماده اصلى آن به معنى اقتران و نزديكىاست - در آيه مورد بحث نيز به همين معنى يعنى گروه و اقوام (هم عصر) به كار رفته.
2 - در آيات فوق علت نابودى اقوام گذشته ظلم و ستم ذكر شده است ، اين بخاطر آناست كه واژه ظلم آنچنان مفهوم جامعى دارد كه هر گونه گناه و فسادى را در بر مى گيرد.
3 - از جمله و ما كانوا ليؤ منوا (چنان نبود كه ايمان بياورند) استفاده مى شود كه خداوندتنها آن گروهى را به هلاكت كيفر مى دهد كه اميدى به ايمان آنها در آينده نيز نباشد، وبه اين ترتيب اقوامى كه در آينده ممكن است ايمان بياورندمشمول چنين كيفرهائى نمى شوند.
زيرا فرق بسيار است بين اينكه گفته شود ايمان نياورند و يا گفته شود چنان نبود كهايمان بياورند. (دقت كنيد)
4 - جمله لننظر كيف تعملون (ببينيم چگونه عمل مى كنيد) مسلما نه به معنى نگاه كردن باچشم است ، و نه تفكر و نگاه قلبى ، چون خداوند از هر دو پيراسته است ، بلكه مفهوم آنحالتى شبيه انتظار است يعنى شما را به حال خود واگذارده ايم و منتظريم كه چه خواهيدكرد.
آيه و ترجمه


و اذا تتلى عليهم اياتنا بينت قال الذين لا يرجون لقاءنا ائت بقران غير هذا او بدلهقل ما يكون لى ان ابدله من تلقاى نفسى ان اتبع الا ما يوحى الى انى اخاف ان عصيت ربىعذاب يوم عظيم(15)
قل لو شاء الله ما تلوته عليكم و لا ادرئكم به فقد لبثت فيكم عمرا من قبله افلاتعقلون(16)
فمن اظلم ممن افترى على الله كذبا او كذب بايته انه لا يفلح المجرمون(17)


ترجمه :

15 - و هنگامى كه آيات روشن ما بر آنها خوانده مى شود كسانى كه اميد لقاى ما (ورستاخيز) را ندارند مى گويند قرآنى غير از اين بياور، و يا آنراتبديل كن (و آيات نكوهش بتها را بردار!) بگو من حق ندارم كه آنرا از پيش خود تغيير دهم، فقط از چيزى كه بر من وحى مى شود پيروى مى كنم ، من اگر معصيت پروردگارم راكنم از مجازات روز بزرگ (قيامت ) مى ترسم .
16 - بگو اگر خدا مى خواست من اين آيات را بر شما نمى خواندم و از آن آگاهتان نمىكردم چه اينكه مدتها پيش از اين در ميان شما زندگى نمودم آيا نمى فهميد؟!
17 - چه كسى ستمكارتر است از آن كس كه بر خدا دروغ مى بندد و آيات او را تكذيب مىكند، مسلما مجرمان رستگار نخواهند شد.
شان نزول :
بعضى از مفسران گفته اند كه اين آيات در باره چند نفر از بت پرستنازل
شد، چرا كه خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمدند و گفتند: آنچه در اين قرآندرباره ترك عبادت بتهاى بزرگ ما، لات و عزى و منات وهبل و همچنين مذمت از آنان وارد شده براى ما قابلتحمل نيست ، اگر مى خواهى از تو پيروى كنيم ، قرآن ديگرى بياور كه اين ايراد در آننباشد،! و يا حداقل اين گونه مطالب را در قرآن كنونى تغيير ده ! آيات فوقنازل شد و به آنها پاسخ گفت .
تفسير :
اين آيات نيز در تعقيب آيات گذشته كه پيرامون مبدء و معاد سخن ميگفت در همين زمينه ومسائل مربوط به آن بحث مى كند. نخست به يكى از اشتباهات بزرگ بت پرستان اشارهكرده مى گويد: (هنگامى كه آيات آشكار و روشن ما بر آنها خوانده مى شود، آنها كهبه رستاخيز و لقاى ما ايمان ندارند مى گويند قرآن ديگرى غير از اين بياور و يالااقل اين قرآن را، تغيير ده ) (و اذا تتلى عليهم آياتنا بيناتقال الذين لا يرجون لقائنا ائت بقرآن غير هذا او بدله ).
اين بيخبران بينوا، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را براى رهبرى خود نمىخواستند، بلكه به پيروى از خرافات و اباطيل خويش ‍ دعوت مى كردند، قرآنى از او مىخواستند كه دنباله رو انحرافاتشان باشد، نه اصلاح كننده مجتمعشان ، آنها نه فقط بهقيامت ايمان نداشتند و در برابر كارهاى خود احساس مسئوليت نمى كردند، بلكه اينگفتارشان نشان مى داد، اصلا مفهوم نبوت را نفهميده بودند، يا به بازى مى گرفتند.
قرآن با صراحت آنها را از اين اشتباه بزرگ در مى آورد، و به پيغمبر (صلى اللّه عليهو آله و سلّم ) دستور مى دهد كه به آنها بگو: (براى من ممكن نيست كه از پيش خود آنراتغيير
دهم ) (قل ما يكون لى ان ابدله من تلقاء نفسى ).
سپس براى تاكيد اضافه مى كند (من فقط پيروى از چيزى مى كنم كه بر من وحى مىشود) (ان اتبع الا ما يوحى الى ).
نه تنها نمى توانم تغيير و تبديلى در اين وحى آسمانى بدهم ، بلكه (اگر كمترينتخلفى از فرمان پروردگارم بكنم ، از مجازات آن روز بزرگ (رستاخيز) مى ترسم )(انى اخاف ان عصيت ربى عذاب يوم عظيم ).
در آيه بعد به دليل اين موضوع مى پردازد و مى گويد به آنها بگو: من كمترين ارادهاى از خودم درباره اين كتاب آسمانى ندارم (و اگر خدا مى خواست اين آيات را بر شماتلاوت نمى كردم و از آن آگاهتان نمى ساختم )(قل لو شاء الله ما تلوته عليكم و لا ادريكم به ).
به دليل اينكه (سالها پيش از اين در ميان شما زندگى كردم و هرگز اين گونهسخنان را از من نشنيده ايد، اگر آيات از ناحيه من بود لابد در اين مدتچهل سال از فكر من بر زبانم جارى مى شد وحداقل گوشه اى از آن را بعضى از من شنيده بودند (فقد لبثت فيكم عمرا من قبله ).
آيا مطلبى را به اين روشنى درك نمى كنيد (افلا تعقلون ).
باز براى تاكيد اضافه مى كند كه من به خوبى مى دانم بدترين انواع ظلم و ستم آناست كه كسى بر خدا افتراء ببندد، (چه كسى ستمكارتر است از كسى كه دروغى را بهخدا نسبت بدهد) (فمن اظلم ممن افترى على الله كذبا).
بنابراين چگونه چنين گناه بزرگى را ممكن است من مرتكب بشوم
(همچنين كار كسى كه آيات الهى را تكذيب مى كند، نيز بزرگترين ظلم و ستم است )(او كذب باياته ).
اگر شما از عظمت گناه تكذيب و انكار آيات حق بيخبريد من بى خبر نيستم ، و به هرحال اين كار شما جرم بزرگى است ، و مجرمان هرگز رستگار نخواهند شد (انه لا يفلحالمجرمون ).
نكته ها
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1 - مشركان از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خواستند كه يا قرآن را تعويضبه كتاب ديگر كند و يا آن را تغيير دهد. فرق ميان اين دو روشن است ، در تقاضاىاول هدفشان اين بود كه اين كتاب به كلى برچيده شود و به جاى آن كتاب ديگرى ازسوى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) قرار گيرد، اما در تقاضاى دوم مى خواستندحداقل آياتى كه مخالف بتهاى آنها بود اصلاح گردد، تا هيچگونه احساس ناراحتى ازاين ناحيه نكنند!.
و مى بينيم كه قرآن با چه لحن قاطعى به آنها پاسخ مى گويد: كه نهتبديل در اختيار پيامبر است ، نه تغيير و نه حتى دير و زود شدن وحى .
و براستى چه افكار پست و خامى داشتند، پيامبرى را مى پرستيدند كه پيرو خرافات وهوسهاى آنها باشد، نه پيشوا و رهبر و مربى و راهنما!.
2 - قابل توجه اينكه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در پاسخ دو تقاضاى آنها،تنها به عدم توانائى بر انجام خواسته دوم قناعت مى كند و مى فرمايد: من نمى توانم ازپيش خود آن را تغيير دهم ، و با اين بيان ، خواستهاول نيز به طريق اولى نفى شده است ، زيرا هنگامى كه تغيير بعضى از آيات ازصلاحيت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بيرون باشد، آيا تعويض مجموع اينكتاب آسمانى ممكن است در اختيار او قرار گيرد، اين يك
نوع فصاحت در تعبير است كه قرآن در نهايت فشردگى و اختصار، همهمسائل را بازگو مى كند بدون يك جمله يا يك كلمه زائد و اضافى .
3 - ممكن است گفته شود دليلى كه در آيات فوق بر نفى انتساب قرآن به شخصپيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و اينكه حتما از ناحيه خدا است ذكر شده ، قانعكننده نمى باشد چه لزومى دارد كه اگر اين كتاب مستند به پيامبر (صلى اللّه عليه وآله و سلّم ) باشد، حتما بايد نمونه آن را قبلا از او شنيده باشند.
اما پاسخ اين سؤ ال با كمى دقت روشن است ، زيرا طبق آنچه روانشناسان گفته اند نبوغفكرى و اكتشاف و ابداع مسائل تازه و نو ظهور در انسان معمولا از سن بيست سالگىشروع مى شود، و حداكثر به سى و پنج الىچهل سالگى مى رسد، يعنى اگر انسان تا اين تاريخ دست به ابتكار تازه اى نزند،بعد از آن غالبا امكانپذير نيست
اين موضوع كه امروز به عنوان يك كشف روانشناسى تلقى مى شود مسلما در گذشته تااين حد روشن نبوده ، ولى غالب مردم با هدايت فطرت به اين موضوع توجه دارند كهعادتا ممكن نيست انسان روش و مكتبى داشته وچهل سال در ميان قوم و ملتى زندگى كند و مطلقا آنرا بروز ندهد، قرآن نيز روى هميناصل تكيه مى كند كه چگونه تا اين سن و سال ممكن بود پيامبر (صلى اللّه عليه و آله وسلّم ) چنين افكارى داشته باشد و آنرا مطلقا مكتوم دارد.
4 - همانگونه كه در ذيل آيه 21 سوره انعام اشاره كرده ايم در موارد زيادى از قرآنگروهى به عنوان ستمكارترين مردم (با تعبير اظلم ) معرفى شده اند، و در ابتدا شايدبه نظر برسد كه اينها با هم تضاد دارد، زيرا هنگامى كه يك دسته به عنوانستمكارترين معرفى شود، دسته ديگر چگونه مى تواند اين عنوان را به خود بپذيرد.
در پاسخ اين سؤ ال گفته ايم كه همه اين عناوين به يك عنوان باز مى گردد و آن مسالهشرك و كفر و عناد است ، و افترا و تكذيب آيات الهى ، در آيات مورد، بحث
نيز از همين ريشه است (براى توضيح بيشتر به جلد پنجم صفحه 183 مراجعهفرمائيد).
آيه و ترجمه


و يعبدون من دون الله ما لا يضرهم و لا ينفعهم و يقولون هؤ لاء شفعؤ نا عند اللهقل اتنبئون الله بما لا يعلم فى السموت و لا فى الا رض سبحنه و تعلى عما يشركون(18)


ترجمه :

18 - و غير از خدا چيزهائى را پرستش مى كنند كه نه به آنها زيان مى رساند و نهسودى به آنان مى دهد، و مى گويند اينان شفيعان ما نزد خدا هستند بگو: آيا خداوند را بهچيزى خبر مى دهيد كه در آسمانها و زمين سراغ ندارد؟ منزه است او، و برتر است از آنشريكهائى كه قرار مى دهند.
تفسير :
معبودهاى بى خاصيت

next page

fehrest page

back page