بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر نمونه جلد 5, جمعی از فضلا ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     DF000001 -
     DF000002 -
     DF000003 -
     DF000004 -
     DF000005 -
     DF000006 -
     DF000007 -
     DF000008 -
     DF000009 -
     DF000010 -
     DF000011 -
     DF000012 -
     DF000013 -
     DF000014 -
     DF000015 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page


آيه و ترجمه


قل هو القادر على اءن يبعث عليكم عذابا من فوقكم اءو من تحت اءرجلكم اءو يلبسكمشيعا و يذيق بعضكم بأ س بعض انظر كيف نصرف الايت لعلهم يفقهون(65)


ترجمه :
65 - بگو او قادر است كه عذابى از طرف فوق يا از زير پاى شما بر شما بفرستد يابه صورت دسته هاى پراكنده شما را با هم بياميزد، و طعم جنگ (و ناراحتى ) را به هريك از شما به وسيله ديگرى بچشاند، ببين چگونه آيات گوناگون را براى آنهابازگو مى كنيم شايد بفهمند (و باز گردند).
تفسير:
عذابهاى رنگارنگ
در آيات قبل ضمن بيان توحيد فطرى در حقيقت يكنوع تشويق و اظهار محبت به بندگانشده بود كه چگونه خداوند بهنگام شدائد و مشكلات آنها را در پناه خود مى پذيرد، و بهخواسته هاى آنها ترتيب اثر ميدهد.
در اين آيه براى تكميل طرق مختلف تربيتى ، تكيه روى مسئله تهديد به عذاب و مجازاتالهى شده ، يعنى همانطور كه خداوند ارحم الراحمين و پناه دهنده بى پناهان است همچنين دربرابر طغيانگران و سركشان ، قهار و منتقم نيز مى باشد. در اين آيه به پيامبر دستورداده شده است كه مجرمان را به سه نوع مجازات تهديد كند: عذابهائى از طرف بالا وعذابهائى از طرف پائين و مجازات اختلاف كلمه و بروز جنگ و خونريزى ، لذا مى گويد:
بگو خداوند قادر است كه مجازاتى از طرف بالا يا از طرف پائين برشما
بفرستد (قل هو القادر على ان يبعث عليكم عذابا من فوقكم او من تحت ارجلكم).
و يا اينكه شما را به صورت دسته هاى پراكنده به يكديگر مخلوط كند و طعم جنگ وخونريزى را به بعضى به وسيله بعضى ديگر بچشاند (او يلبسكم شيعا و يذيقبعضكم باس بعض ).
و در پايان آيه اضافه مى كند: بنگر كه چگونه نشانه ها ودلائل مختلف را براى آنها بازگو مى كنيم شايد درك كنند و بسوى حق بازگردند(انظر كيف نصرف الايات لعلهم يفقهون ).
نكته ها
در اينجا بايد به چند نكته توجه كرد
1 - در اينكه منظور از عذاب از طرف بالا و پائين چيست در ميان مفسران گفتگو است ، ولىظاهر اين است كه اين دو كلمه (فوق و تحت ) معنى بسيار وسيعى دارند هم طرف بالا وپائين حسى را شامل مى شوند، يعنى مجازاتهائى مانند صاعقه ها و رگبارهاى خطرناك وطوفانها از طرف بالا، و زلزله ها و شكافهاى ويرانگر زمينى و طغيان رودها و درياها ازطرف پائين ، را در بر مى گيرد.
و نيز عذابهاى دردناكى را كه از طرف طبقه حكام و قشرهاى بالاى اجتماع بر سر بعضىاز ملتها فرومى ريزد، و ناراحتيها و شكنجه هائى كه از طرف بعضى از كارگران وظيفهنشناس دامنگير مردم مى شود كه گاهى كمتر از عذابهاى دستهاول نيست ، شامل مى گردد.
همچنين ممكن است سلاحهاى جنگى مخوف عصر ما كه از هوا و زمين زندگانى بشر را بهصورت وحشتناكى در هم مى كوبد و در مدت كوتاهى آبادترين شهرها را از طريقبمبارانهاى هوائى و حمله هاى زمينى و مى نگذاريها و زير دريائى هاتبديل به تل خاكسترى مى كند در مفهوم وسيع آيهداخل باشد.
2 - يلبسكم از ماده لبس (بر وزن حبس ) به معنى اختلاط و بهم آميختن است نه از ماده لبسبر وزن قرص به معنى لباس پوشيدن ، بنابراين معنى جمله چنين ميشود: او مى تواندشما را به صورت گروهها و دسته هاى مختلف به هم بياميزد.
و اين تعبير نشان مى دهد كه مسئله اختلاف كلمه و پراكندگى در ميان جمعيت به قدرىخطرناك است كه در رديف عذابهاى آسمانى و صاعقه ها و زلزله ها قرار گرفته است ، وراستى چنين است ، بلكه گاهى ويرانيهاى ناشى از اختلاف و پراكندگى به درجاتبيشتر از ويرانيهاى ناشى از صاعقه ها و زلزله ها است ، كرارا ديده شده است كشورهاىآباد در سايه شوم نفاق و تفرقه بنابودى مطلق كشيده شده است و اين جمله هشدارى استبه همه مسلمانان جهان !.
اين احتمال نيز در تفسير اين جمله وجود دارد كه : خداوند در برابر عذابهاى آسمانى وزمينى دو عذاب ديگر را بيان كرده يكى اختلاف عقيده و فكر (كه در حقيقت همانند مجازاتهاىاز طرف بالا است ) و ديگر اختلافهاى در ناحيهعمل و روشهاى اجتماعى كه منجر به جنگ و خونريزى مى شود (كه شبيه مجازاتهاى ازطرف پائين است ) بنابراين به چهار نوع مجازات طبيعى و دو نوع مجازات اجتماعى درآيه اشاره شده است .
3 - اشتباه نشود اينكه آيه مورد بحث مى گويد: خداوند تفرقه در ميان شما بيفكند نه بهاين معنى است كه خداوند بى جهت مردم را گرفتار نفاق و اختلاف مى كند بلكه اين نتيجهاعمال سوء مردم و خودخواهيها و خود پرستيها و سود جوئيهاى شخصى است كه نتيجه آنبه صورت نفاق و تفرقه بروز مى كند، و نسبت دادن آن به خدا به خاطر آن است كه اوچنين اثرى را در اين اعمال زشت قرار داده است .
4 - با توجه به اينكه روى سخن در اين آيات به مشركان و بت پرستان است چنين نتيجهمى گيريم : يك جامعه مشرك كه از مسير توحيد و يكتا پرستى منحرف شده است همگرفتار ظلم و ستم طبقات بالا، و هم وظيفه نشناسى طبقات پائين ، هم اختلاف عقيده و همكشمكشهاى خونين اجتماعى مى شود، همانطور كه جوامع مادى دنياى امروز كه تنها دربرابر بت صنعت و ثروت سجده مى كنند گرفتار تمام اين بلاهاى بزرگ هستند و درميان آن دست و پا مى زنند.
ملتهائى نيز سراغ داريم كه دم از توحيد و خدا پرستى مى زنند ولى عملا مشرك و بتپرست مى باشند، چنين ملتهائى نيز به همان سرنوشت مشركان گرفتار خواهند شد واينكه در بعضى از اخبار مى خوانيم كه امام باقر (عليه السلام ) فرمود:كل هذا فى اهل القبلة : همه اين كيفرها در مسلمانان واقع مى شود ممكن استاشاره به همين باشد، يعنى هر گاه مسلمانان از مسير توحيد انحراف يابند، خود خواهى وخودپرستى جاى اخوت اسلامى را گرفت ، منافع شخصى بر منافع عمومى مقدم داشتهشد و هر كس به فكر خويشتن بود و دستورات خداوند به دست فراموشى سپرده شد،آنها نيز گرفتار چنين سرنوشتى خواهند شد !.

آيه و ترجمه


و كذب به قومك و هو الحق قل لست عليكمبوكيل (66)
لكل نبإ مستقر و سوف تعلمون(67)


ترجمه :
66- قوم و جمعيت تو آن را تكذيب و انكار كردند در حالى كه حق است ، (به آنها) بگو منمسئول (قبول و ايمان آوردن ) شما نيستم (وظيفه من تنها ابلاغ رسالت است نه اجبار شمابر ايمان ).
67 - هر خبرى (كه خداوند به شما داده سرانجام ) قرار گاهى دارد (و در موعد خود انجاممى گيرد) و به زودى خواهيد دانست .
تفسير:
اين دو آيه در حقيقت تكميل بحثى است كه در پيرامون دعوت به سوى خدا و معاد و حقايقاسلام و ترس از مجازات الهى در آيات پيشين گذشت . نخست مى گويد: قوم و جمعيت تويعنى قريش و مردم مكه تعليمات تو را تكذيب كردند در حالى كه همه حق است ، ودلائل گوناگونى از طريق عقل و فطرت و حس آنها را تاييد مى كند (و كذب بهقومك و هو الحق ).
بنابراين تكذيب و انكار آنان از اهميت اين حقايق نمى كاهد، هر چند مخالفان و منكران زيادباشند.
سپس دستور مى دهد كه به آنها بگو وظيفه من تنها ابلاغ رسالت است ، و من ضامنقبول شما نيستم (قل لست عليكم بوكيل ).
از آيات متعددى كه اين تعبير و مانند آن در آنها آمده است (مانند 107 - انعام و 108 - يونسو 41 - زمر و 6 - شورى ) استفاده مى شود كه منظور ازوكيل در اين موارد كسى است كه مسؤ ل هدايت عملى و ضامن ديگران بوده باشد، به اينترتيب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به آنها اعلام مى كند كه اين شما هستيد كهبايد تصميم نهائى را در مورد قبول و يا رد حقيقت بگيريد، و هدايت را بپذيريد من تنهامامور ابلاغ رسالت و دعوت الهى هستم .
در آيه بعد با يك جمله كوتاه و پر معنى آنها را هشدار مى دهد، و به دقت كردن در انتخابراه صحيح دعوت ميكند، و مى گويد: هر خبرى كه خدا و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله وسلّم ) به شما داده سرانجام در اين جهان يا جهان ديگر قرار گاهى دارد، و بالاخره درموعد مقرر انجام خواهد يافت ، و به زودى با خبر خواهيد شد(لكل نبا مستقر و سوف تعلمون ).

آيه و ترجمه


و إ ذا راءيت الذين يخوضون فى ءايتنا فأ عرض عنهم حتى يخوضوا فى حديث غيرهو إ ما ينسينك الشيطن فلا تقعد بعد الذكرى مع القوم الظلمين(68)
و ما على الذين يتقون من حسابهم من شى ء و لكن ذكرى لعلهم يتقون(69)


ترجمه :
68 - هر وقت كسانى را كه آيات ما را استهزاء مى كنند مشاهده نمائى از آنها روى بگردانتا به سخن ديگرى بپردازند و اگر شيطان از ياد تو ببرد، به محض توجه پيدا كردنبا (اين ) جمعيت ستمگر منشين .
69 - و اگر افراد با تقوى (براى ارشاد و اندرز با آنها بنشينند) چيزى از حساب (وگناه ) آنها برايشان نيست ، ولى (اين كار تنها بايد) براى متذكر ساختن آنها باشدشايد (بشنوند و) پرهيز كارى پيشه كنند.
شان نزول :
در تفسير مجمع البيان از امام باقر (عليه السلام )نقل شده كه چون آيه نخست نازل گرديد و مسلمانان از مجالست با كفار و استهزا كنندگانآيات الهى نهى شدند
جمعى از مسلمانان گفتند: اگر بخواهيم در همه جا به اين دستورعمل كنيم بايد هرگز به مسجد الحرام نرويم طواف خانه خدا نكنيم (زيرا آنها در گوشهو كنار مسجد پراكنده اند و به سخنان باطل پيرامون آيات الهى مشغولند و در هر -گوشهاى از مسجد الحرام ما مختصر توقفى كنيم ممكن است سخنان آنها به گوش مابرسد) در اين موقع آيه دوم نازل شد و به مسلمانان دستور داد كه در اين گونه مواقعآنها را نصيحت كنند و تا آنجا كه در قدرت دارند به ارشاد و راهنمائى آنها را بپردازند.
ذكر شان نزول براى آيه فوق - همانطور كه سابقا نيز اشاره كرديم - منافات بانازل شدن تمام سوره با هم ندارد، زيرا ممكن است حوادث مختلفى در زندگى مسلمانان رخدهد، سپس سورهاى يكجا نازل شود و هر چند آيهاى از آن ناظر به قسمتى از آن حوادثبوده باشد.
تفسير:
دورى از مجالس اهل باطل
از آنجا كه بحثهاى اين سوره بيشتر ناظر به وضع مشركان و بت پرستان است در اين دوآيه به يكى ديگر از مسائل مربوط به آنها اشاره نخست به پيامبر (صلى اللّه عليه وآله و سلّم ) مى گويد: هنگامى كه مخالفان لجوج و بى منطق را مشاهده كنى كه آيات خدارا استهزاء مى كنند، از آنها روى بگردان تا از اين كار صرف نظر كرده به سخنانديگر بپردازند (و اذا رايت الذين يخوضون فى آياتنا فاعرض عنهم حتى يخوضوافى حديث غيره )
گرچه در اين جمله روى سخن به پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ولى مسلمااين حكم اختصاصى به او ندارد و تمام مؤ منان راشامل مى شود، فلسفه اين حكم نيز روشن است زيرا اگر مسلمانان در مجالس آنها شركتمى كردند، آنها براى انتقام گرفتن و ناراحت ساختن ايشان به سخنانباطل و نارواى خود ادامه مى دادند، اما هنگامى كه با بياعتنائى از كنار آنها بگذرند طبعاسكوت خواهند كرد و به مسائل ديگر خواهند پرداخت ، زيرا تمام هدف آنها ناراحت ساختنپيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و مسلمين بود.
سپس اضافه مى كند اين موضوع به اندازهاى اهميت دارد كه اگر شيطان ترا بهفراموشى افكند و با اين گونه اشخاص سهوا همنشين شدى به مجرد اينكه متوجهموضوع گشتى فورا از آن مجلس برخيز و با اين ستمكاران منشين (و اما ينسينكالشيطان فلا تقعد بعد الذكرى مع القوم الظالمين )
دو سؤ ال
در اينجا دو سؤ ال پيش مى آيد نخست اينكه : مگر ممكن است شيطان بر پيامبر مسلط گردد وباعث فراموشى او شود، و به تعبير ديگر آيا با وجود مقام عصمت و مصونيت از خطا حتىدر موضوعات ، ممكن است پيامبر گرفتار اشتباه و فراموشى شود؟!
در پاسخ اين سؤ ال مى توان گفت كه روى سخن در آيه گرچه به پيامبر است
اما در حقيقت منظور پيروان او هستند كه اگر گرفتار فراموشكارى شدند و در جلساتآميخته به گناه كفار شركت كردند به محض ‍ اينكه متوجه شوند بايد از آنجا برخيزند وبيرون روند، و نظير اين بحث در گفتگوهاى روزانه ما و در ادبيات زبانهاى مختلف ديدهمى شود كه انسان روى سخن را به كسى مى كند اما هدفش اين است كه ديگران بشنوند،مطابق ضرب المثل معروف عرب كه مى گويد: اياك اعنى و اسمعى يا جاره .
بعضى از مفسران مانند طبرسى در مجمع البيان و ابو الفتوح در تفسير معروف خود،پاسخ ديگرى داده اند كه حاصلش اين است سهو و فراموشى در احكام و در مقام رسالت ازطرف خداوند در مورد انبياء جايز نيست و اما در موضوعات در صورتى كه موجب گمراهىمردم نشود مانعى ندارد ولى اين پاسخ با آنچه در ميان متكلمين ما مشهور است كه انبياء وائمه علاوه بر احكام ، در موضوعات عادى نيز معصوم و مصون از اشتباه هستند سازشندارد.
سؤ ال ديگر
اينكه بعضى از دانشمندان اهل تسنن اين آيه را دليلى بر عدم جواز تقيه بر رهبران دينىگرفته اند زيرا آيه صريحا مى گويد: در برابر دشمنان تقيه نكن و حتى اگر درمجلس آنها باشى از مجلس آنها برخيز.
پاسخ :
اين ايراد نيز روشن است ، زيرا شيعه هرگز نمى گويد در همه جا بايد تقيه كرد بلكهتقيه در پارهاى از موارد قطعا حرام است ، و وجوب آن منحصر به مواردى است كه تقيه وترك اظهار حق منافعى داشته باشد كه از اظهار آن بيشتر باشد، و يا موجب دفع ضرر وخطر كلى گردد.
در آيه بعد يك مورد را استثناء كرده و مى گويد: اگر افراد با تقوا براى نهى از منكردر جلسات آنها شركت كنند و به اميد پرهيزكارى و بازگشت آنها از گناه ، آنان را متذكرسازند مانعى ندارد و گناهان آنها را بر چنين اشخاصى نخواهند نوشت ، زيرا در هرحال قصد آنها خدمت و انجام وظيفه بوده است (و ما على الذين يتقون من حسابهم من شىء و لكن ذكرى لعلهم يتقون )
براى اين آيه تفسير ديگرى نيز ذكر شده ولى آنچه گفتيم با ظاهر آيه و همچنين باشان نزول آن سازگارتر است .
ضمنا بايد توجه داشت تنها كسانى مى توانند از اين استثناء استفاده كنند كه طبق تعبيرآيه داراى مقام تقوا و پرهيزگارى باشند و نه تنها تحت تاثير آنها واقع نشوند بلكهبتوانند آنها را تحت تاثير خود قرار دهند.
در ذيل آيه 140 سوره نساء نيز مضمونى شبيه آيه فوق داشتيم و مطالب ديگرى در اينزمينه بيان شد.

آيه و ترجمه


و ذر الذين اتخذوا دينهم لعبا و لهوا و غرتهم الحيوة الدنيا و ذكر به اءنتبسل نفس بما كسبت ليس لها من دون الله ولى و لا شفيع و إ نتعدل كل عدل لا يؤ خذ منها اءولئك الذين اءبسلوا بما كسبوا لهم شراب من حميم و عذاباءليم بما كانوا يكفرون(70)


ترجمه :
70 - كسانى را كه آئين (فطرى ) خود را به بازى و سرگرمى (و استهزاء) گرفتند وزندگى دنيا آنها را مغرور ساخته رها كن و به آنها يادآورى نما تا گرفتار (عواقب شوم) اعمال خود نشوند، (در آن روز) جز خدا نه يار و ياورى دارند و نه شفاعت كنندهاى و (چنينكسى ) اگر هر گونه عوضى بپردازد از او پذيرفته نخواهد شد آنها كسانى هستند كهگرفتار اعمالى شده اند كه انجام داده اند، نوشابهاى از آب سوزان براى آنها است وعذاب دردناكى به خاطر اينكه كفر ورزيدند.
تفسير:
آنها كه دين حق را به بازى گرفته اند
اين آيه در حقيقت بحث آيه قبل را تكميل مى كند و به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم )دستور مى دهد از كسانى كه دين و آئين خود را به شوخى گرفته اند و يك مشت بازى وسرگرمى را به حساب دين مى گذارند و زندگى دنيا و امكانات مادى آنها را مغرورساخته ، اعراض كند و آنها را به حال خود واگذارد (و ذر الذين اتخذوا دينهم لعبا ولهوا و غرتهم الحياة الدنيا)
بديهى است دستور به ترك كردن اين گونه اشخاص هيچگونه منافاتى با
مساله جهاد ندارد زيرا جهاد داراى شرائطى است ، و بى اعتنائى به كفار داراى شرائط وظروف ديگر، و هر كدام از اين دو در جاى خود بايد انجام گيرد، گاهى لازم است با بىاعتنائى مخالفان را كوبيد و گاهى با مبارزه و جهاد و كشيدن اسلحه ، و اينكه بعضىتصور كرده اند آيات جهاد، آيه فوق را نسخ كرده كاملا بى اساس است .
در حقيقت آيه فوق اشاره به اين است كه آئين آنها از نظر محتوا پوچ و واهى است و نام دينرا بر يك مشت اعمالى كه به كارهاى كودكان و سرگرميهاى بزرگسالان شبيه تر استگذارده اند اين چنين افراد قابل بحث و گفتگو نيستند و لذا دستور مى دهد از آنها روىبگردان و به آنها و مذهب توخاليشان اعتنا مكن . از آنچه گفتيم معلوم شد كه منظور ازدينهم همان آئين شرك و بت پرستى است كه آنها داشتند و ايناحتمال كه منظور از آن دين حق باشد، و اضافه دين به آنها به خاطر فطرى بودن دينبوده باشد بسيار بعيد بنظر مى رسد.
احتمال ديگرى در تفسير آيه وجود دارد و آن اينكه قرآن اشاره به جمعى از كفار مى كندكه حتى نسبت به آئين خود به عنوان يك بازى و سرگرمى مى نگريستند و هرگز بهعنوان يك مطلب جدى روى آن فكر نمى كردند، يعنى در بيايمانى نيز بيايمان بودند وبه مبانى مذهب بى اساسشان نيز وفادار نبودند. و در هرحال آيه اختصاصى به كفار ندارد و شامل حال همه كسانى مى شود كه مقدسات و احكامالهى را بازيچه نيل به هدفهاى مادى و شخصى قرار مى دهند دين را آلت دنيا و حكم خدارا بازيچه اغراض شخصى مى سازند.
سپس به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دستور مى دهد كه به آنها در برابر ايناعمال هشدار دهد كه روزى فرا ميرسد كه هر كس ‍ تسليماعمال خويش است و راهى براى فرار از چنگال آن ندارد (و ذكر به انتبسل نفس بما كسبت ).
و در آن روز جز خدا نه حامى و ياورى دارد و نه شفاعت كنندهاى (ليس لها من دون اللهولى و لا شفيع ).
كار آنها در آن روز به قدرى سخت و دردناك است و چنان در زنجيراعمال خود گرفتارند كه هر گونه غرامت و جريمه آن را (فرضا داشته باشند و)بپردازند كه خود را از مجازات نجات دهند از آنها پذيرفته نخواهد شد (و انتعدل كل عدل لا يؤ خذ منها).
چرا كه آنها گرفتار اعمال خويش شده اند نه راه جبران در آن روز باز است و نه زمان ،زمان توبه است به همين دليل راه نجاتى براى آنها تصور نميشود (اولئك الذينابسلوا بما كسبوا).
سپس به گوشهاى از مجازاتهاى دردناك آنها اشاره كرده ،نوشابهاى دارند از آب داغ وسوزان به همراه عذاب دردناك در برابر پشت پا زدنشان به حق و حقيقت (لهم شرابمن حميم و عذاب اليم بما كانوا يكفرون ).
آنها از درون به وسيله آب سوزان مى سوزند و از برون بوسيله آتش !
نكتهاى كه بايد به آن توجه داشت اين است كه جمله اولئك الذين ابسلوا بما كسبوا(آنها گرفتار اعمال خويش هستند) در حقيقت به منزلهدليل و علت عدم قبول غرامت و عدم وجود ولى و شفيع براى آنها است ، يعنى مجازات
آنها بر اثر يك عامل خارجى نيست كه بتوان آن را به نوعى دفع كرد بلكه از درون ذاتو صفات و اعمال خود آنها سرچشمه مى گيرد، آنها اسير كارهاى زشت خويشند، به هميندليل رهائى براى آنها ممكن نيست ، زيرا جدائى ازاعمال و آثار اعمال همچون جدائى از خويشتن است .
اما بايد توجه داشت كه اين شدت و سختى و عدم وجود راه بازگشت و شفاعت مخصوصكسانى است كه اصرار بر كفر داشته اند و به آن ادامه مى دادند همانطور كه از جملهبما كانوا يكفرون استفاده مى شود (زيرافعل مضارع براى بيان استمرار چيزى است ).

آيه و ترجمه


قل اء ندعوا من دون الله ما لا ينفعنا و لا يضرنا و نرد على اءعقابنا بعد إ ذ هدئنا اللهكالذى استهوته الشيطين فى الا رض حيران له اءصحب يدعونه إ لى الهدى ائتناقل إ ن هدى الله هو الهدى و اءمرنا لنسلم لرب العلمين(71)
و اءن اءقيموا الصلوة و اتقوه و هو الذى إ ليه تحشرون(72)


ترجمه :
71 - بگو آيا چيزى غير از خدا بخوانيم كه نه سودى بهحال ما دارد نه زيانى و (به اين ترتيب ) بازگشت به عقب كنيم بعد از آنكه خداوند ما راهدايت كرده ، همانند كسى كه بر اثر وسوسه هاى شياطين راه را گم كرده و سرگردانمانده ، در حالى كه يارانى هم دارد كه او را به هدايت دعوت مى كنند كه به سوى ما بيا،بگو تنها هدايت خداوند هدايت است و ما دستور داريم كه تسليم پروردگار عالميان باشيم.
72 - و اينكه نماز را بر پا داريد و از او بپرهيزيد و او است كه به سوى او محشورخواهيد شد
تفسير:
اين آيه در برابر اصرارى كه مشركان براى دعوت مسلمانان به كفر و بت پرستىداشتند به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دستور مى دهد كه با يكدليل دندانشكن به آنها پاسخ گويد و به صورت يك استفهام انكارى از آنها بپرسد كهآيا شما مى گوئيد ما چيزى را شريك خدا قرار دهيم كه نه سودى بهحال ما دارد كه به خاطر سودش به سوى او برويم و نه زيانى دارد كه از زيان اوبترسيم ؟! (قل ا ندعوا من دون الله ما لا ينفعنا و لا يضرنا).
اين جمله در حقيقت اشاره به آن است كه معمولا كارهاى انسان از يكى از دو سرچشمه ناشىمى شود يا به خاطر جلب منفعت است (اعم از اينكه منفعت معنوى يا مادى باشد) و يا بهخاطر دفع ضرر است (اعم از اينكه ضرر معنوى يا مادى باشد) چگونه شخصىعاقل كارى انجام ميدهد كه هيچيك از اين دو عامل در آن وجود نداشته باشد؟
سپس به استدلال ديگرى در برابر مشركان دست مى زند و مى گويد: اگر ما به سوىبت پرستى باز گرديم و پس از هدايت الهى در راه شرك گام نهيم بازگشت به عقبكرده ايم و اين بر خلاف قانون تكامل است كه قانون عمومى عالم حيات ميباشد (ونرد على اعقابنا بعد اذ هدانا الله ).
و بعد با يك مثال ، مطلب را روشنتر ميسازد و مى گويد بازگشت از توحيد به شركهمانند آن است كه كسى بر اثر وسوسه هاى شيطان (يا غولهاى بيابانى ، به پندارعرب جاهليت كه تصور مى كردند در راهها كمين كرده اند و مسافران را
به بيراهه ها مى كشانند !) راه مقصد را گم كرده و حيران و سرگردان در بيابان ماندهاست (كالذى استهوته الشياطين فى الارض حيران ).
در حالى كه يارانى دارد كه او را به سوى هدايت و شاهراه دعوت مى كنند و فرياد مىزنند به سوى ما بيا ولى آن چنان حيران و سرگردان است كه گوئى سخنان آنان رانمى شنود و يا قادر بر تصميم گرفتن نيست (له اصحاب يدعونه الى الهدىائتنا).
و در پايان آيه به پيامبر دستور مى دهد كه با صراحت بگويد: هدايت تنها هدايت خدا استو ما ماموريت داريم كه فقط در برابر پروردگار عالميان تسليم شويم(قل ان هدى الله هو الهدى و امرنا لنسلم لرب العالمين ).
اين جمله در حقيقت دليل ديگرى بر نفى مذهب مشركان است زيرا تنها در برابر كسى بايدتسليم شد كه مالك و آفريدگار و مربى جهان هستى است نه بتها كه هيچ نقشى در ايجادو اراده اين جهان ندارند.
سؤ ال :
در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه مگر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم )قبل از بعثت پيرو مذهب مشركان بوده است كه مى گويد: نرد على اعقابنا (آيابه حال سابق باز گرديم ) در حالى كه مى دانيم او هيچگاه در برابر بت سجده نكرد ودر هيچ تاريخى چنين چيزى ننوشته اند، اصولا مقام عصمت چنين اجازهاى را نمى دهد.
پاسخ :
اين جمله در حقيقت از زبان جمع مسلمين است ، نه از زبان شخص پيامبر (صلى اللّه عليه وآله و سلّم ) لذا با صيغه و ضمائر جمع ادا شده است .
در آيه بعد دنباله دعوت الهى را چنين شرح مى دهد كه ما گذشته از توحيد دستور داريمكه نماز را برپا داريد و تقوا را پيشه كنيد (و ان اقيموا الصلاة و اتقوه ).
و سرانجام با توجه به مساله معاد و اينكه حشر و بازگشت شما به سوى خدا است اينبحث را پايان مى دهد (و هو الذى اليه تحشرون ).
در حقيقت در اين چند جمله كوتاه برنامهاى كه پيامبر به سوى آن دعوت مى كرده ، و از حكمعقل و فرمان خدا سرچشمه گرفته ، به صورت يك برنامه چهار مادهاى كه آغازشتوحيد، و انجامش معاد، و مراحل متوسط آن محكم ساختن پيوندهاى الهى و پرهيز از هرگونه گناه مى باشد ارائه داده شده است .

آيه و ترجمه


و هو الذى خلق السموت و الا رض بالحق و يوميقول كن فيكون قوله الحق و له الملك يوم ينفخ فى الصور علم الغيب و الشهدة و هوالحكيم الخبير(73)


ترجمه :
73 - او كسى است كه آسمانها و زمين را به حق آفريد و آن روز كه به آنها مى گويدموجود باش ، موجود مى شود، سخن او حق است و در آن روز كه در صور دميده مى شود حكومتمخصوص او است ، از پنهان و آشكار با خبر است و حكيم و آگاه مى باشد.
تفسير:
اين آيه در حقيقت دليلى است بر مطالب آيه قبل و دليلى است بر لزوم تسليم در برابرپروردگار، و پيروى از رهبرى او، لذا نخست مى گويد: او خدائى است كه آسمانها و زمينرا به حق آفريده است (و هو الذى خلق السموات و الارض ‍ بالحق ).
تنها چنين كسى كه مبدء عالم هستى است ، شايسته رهبرى مى باشد و بايد تنها در برابرفرمان او تسليم بود، زيرا همه چيز را براى هدف صحيحى آفريده است .
منظور از حق در جمله بالا همان هدف و نتيجه و مصالح و حكمتها است يعنى هر چيزى را براىخاطر هدف و نتيجه و مصلحتى آفريد، در حقيقت اين جمله شبيه مطلبى است كه در سوره صآيه 77 آمده آنجا كه مى فرمايد: و ما خلقنا السماء و الارض ‍ و ما بينهماباطلا: ما آسمان و زمين و آنچه در ميان آنها است بيهوده و بيهدف نيافريديم .
سپس مى فرمايد: نه تنها مبدء عالم هستى او است ، بلكه رستاخيز و قيامت نيز به فرماناو صورت مى گيرد و آن روز كه فرمان مى دهد رستاخيز بر پا شود فورا بر پا خواهدشد (و يوم يقول كن فيكون ).
بعضى احتمال داده اند كه منظور از اين جمله همان آغاز آفرينش و مبدء جهان هستى باشد كههمه چيز به فرمان او ايجاد شده است ، ولى با توجه به اينكه
يقول فعل مضارع است ، و اينكهقبل از اين جمله اشاره به اصل آفرينش شده و همچنين با توجه به جملههاى بعد ميتوانگفت كه اين جمله مربوط به رستاخيز و فرمان الهى در باره آن است همانطور كه در جلداول صفحه 299 (ذيل آيه 117 بقره ) گفتيم منظور از جمله كن فيكون ايننيست كه خداوند يك فرمان لفظى به عنوان موجود باش صادر ميكند بلكه منظور اين استهر گاه اراده او به آفرينش چيزى تعلق گيرد، بدون نياز به هيچعامل ديگرى ، ارادهاش ‍ جامه عمل به خود ميپوشد، اگر اراده كرده است يك دفعه موجود شود،يك دفعه موجود خواهد شد و اگر اراده كرده است تدريجا موجود گردد، برنامه تدريجىآن شروع خواهد شد. بعد اضافه مى كند كه گفتار خداوند حق است يعنى همان طور كهآغاز آفرينش بر اساس هدف و نتيجه و مصلحت بود، رستاخيز نيز همانگونه خواهد بود.(قوله الحق ).
و در آن روز كه در صور دميده مى شود و قيامت بر پا ميگردد، حكومت و مالكيت مخصوص ذاتپاك او است (و له الملك يوم ينفخ فى الصور).
درست است كه مالكيت و حكومت خداوند بر تمام عالم هستى از آغاز جهان بوده و تا پايانجهان و در عالم قيامت ادامه خواهد داشت و اختصاصى به روز رستاخيز ندارد، ولى از آنجاكه در اين جهان يك سلسله عوامل و اسباب در پيشبرد هدفها و انجام كارها مؤ ثر است گاهىاين عوامل و اسباب انسان را از خداوند كه مسبب الاسباب استغافل ميكند، اما در آن روز كه همه اين اسباب از كار ميافتد، مالكيت و حكومت او از هر زمانآشكارتر و روشنتر ميگردد، درست نظير آيه ديگرى كه مى گويد: لمن الملك اليوملله الواحد القهار: حكومت و مالكيت امروز (روز قيامت ) براى كى است ؟ تنها براىخداوند يگانه پيروز است (سوره غافر - آيه 16).
در باره اينكه منظور از (صور)كه در آن دميده مى شود چيست و چگونهاسرافيل در صور ميدمد تا جهانيان بميرند و بار ديگر در صور ميدمد تا همگى زندهشوند و قيامت بر پا گردد، در ذيل آيه 68 سوره زمر به خواست خدا مشروحا بحث خواهيمكرد، زيرا تناسب بيشترى با آن آيه دارد. و در پايان آيه اشاره به سه صفت از صفاتخدا كرده ،خداوند از پنهان و آشكار با خبر است (عالم الغيب و الشهادة ).
و كارهاى او همه از روى حكمت ميباشد، و از همه چيز آگاه است (و هو الحكيمالخبير).
در آيات مربوط به رستاخيز غالبا به اين صفات خدا اشاره شده است كه او هم آگاه استو هم قادر و حكيم يعنى به مقتضاى علم و آگاهيشاعمال بندگان را ميداند و به مقتضاى قدرت و حكمتش به هر كس جزاى مناسب ميدهد.

آيه و ترجمه


و اذ قال إ برهيم لا بيه ءازر اء تتخذ اءصناما ءالهة إ نى اءرئك و قومك فىضلل مبين(74)


ترجمه :
74 - (به خاطر بياوريد) هنگامى كه ابراهيم به مربيش (عمويش ) آزر گفت آيا بتها راخدايان خود انتخاب مى كنى ، من تو و جمعيتت را در گمراهى آشكار مى بينم !.
تفسير:
از آنجا كه اين سوره جنبه مبارزه با شرك و بت پرستى دارد و روى سخن بيشتر در آن ازبت پرستان است و براى بيدار ساختن آنها از طرق مختلف استفاده شده ، در اينجا بهگوشه اى از سرگذشت ابراهيم قهرمان بت شكن اشاره كرده و منطق نيرومند او را دركوبيدن بتها ضمن چند آيه به خاطر آورده است .
قابل توجه اينكه قرآن در بسيارى از بحثهاى توحيدى و مبارزه با بت روى اينسرگذشت تكيه مى كند، زيرا ابراهيم مورد احترام تمام اقوام مخصوصا مشركان عرببود.
نخست مى گويد: ابراهيم پدر (عموى ) خود را مورد سرزنش قرار داد و به آنها چنين گفت :(آيا اين بتهاى بى ارزش و موجودات بيجان را خدايان خود انتخاب كرده ايد)؟! (واذ قال ابراهيم لابيه آزر اتتخذ اصناما الهه ).
(بدون شك من ، تو و جمعيت پيروان و هم مسلكان ترا در گمراهى آشكارى مى بينم ) چهگمراهى از اين آشكارتر كه انسان مخلوق خود را معبود خود قرار دهد، و موجود بيجان وبى شعورى را پناهگاه خود بپندارد و حل مشكلات خود را از آنها بخواهد (انى اراك وقومك فى ضلال مبين ).
آيا آزر پدر ابراهيم بود؟
كلمه (اب ) در لغت عرب غالبا بر پدر اطلاق مى شود و چنانكه خواهيم ديدگاهى برجد مادرى و عمو و همچنين مربى و معلم و كسانى كه براى ترتيب انسان به نوعى زحمتكشيده اند نيز گفته شده است ، ولى شك نيست كه به هنگام اطلاق اين كلمه اگر قرينه اىدر كار نباشد قبل از هر چيز (پدر) بنظر مى آيد.
اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه آيا براستى آيه بالا مى گويد: آن مرد بت پرست (آزر)پدر ابراهيم بوده است ؟ و آيا يك فرد بت پرست و بت ساز مى تواند پدر يك پيامبراولوا العزم بوده باشد؟ و آيا وراثت در روحيات انسان اثر نامطلوبى در فرزند نخواهدگذارد؟
جمعى از مفسران سنى به سؤ ال اول پاسخ مثبت گفته و آزر را پدر واقعى ابراهيم مىدانند، در حالى كه تمام مفسران و دانشمندان شيعه معتقدند آذر پدر ابراهيم نبود، بعضى اورا پدر مادر و بسيارى او را عموى ابراهيم دانسته اند.
قرائنى كه نظر دانشمندان شيعه را تاييد مى كند چند چيز است :
1 - در هيچ يك از منابع تاريخى اسم پدر ابراهيم ، (آزر) شمرده نشدهاست ، بلكه همه (تارخ ) نوشته اند، در كتب عهدين نيز همين نام آمده است، جالب اينكه افرادى كه اصرار دارند پدر ابراهيم آزر بوده در اينجا به توجيهاتىدست زده اند كه بهيچ وجه قابل قبول نيست از جمله اينكه اسم پدر ابراهيم تارخ ، ولقبش آزر بوده ! در حالى كه اين لقب نيز در منابع تاريخى ذكر نشده است .
و يا اينكه آزر بتى بوده كه پدر ابراهيم او را پرستش مى كرده است در حالى كه ايناحتمال با ظاهر آيه فوق كه مى گويد پدرش آزر بود بهيچ وجه سازگار نيست ، مگراينكه جمله يا كلمه اى در تقدير بگيريم كه آن هم بر خلاف ظاهر است .
2 - قرآن مجيد مى گويد: مسلمانان حق ندارند براى مشركان استغفار كنند اگر چه بستگانو نزديكان آنها بوده باشند، سپس براى اينكه كسى استغفار ابراهيم را درباره آزردستاويز قرار ندهد چنين مى گويد: و ما كان استغفار ابراهيم لابيه الا عن موعدة وعدهااياه فلما تبين له انه عدو لله تبرء منه (سوره توبه آيه 114): استغفار ابراهيمبراى پدرش (آزر) فقط به خاطر وعده اى بود كه به او داده بود (آنجا كه گفتساستغفر لك ربى - مريم آيه 47 يعنى : (بزودى براى تو استغفارخواهم كرد) به اميد اينكه با اين وعده دلگرم شود و از بت پرستى برگردد) اماهنگامى كه او را در راه بت پرستى مصمم و لجوج ديد دست از استغفار درباره او برداشت .
از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه ابراهيم بعد از ماءيوس شدن از آزر ديگر هيچگاه براى او طلب آمرزش نكرد و شايسته هم نبود چنين كند، و تمام قرائن نشان مى دهد اينجريان در دوران جوانى ابراهيم و زمانى بود كه در شهربابل مى زيست و با بت پرستان مبارزه داشت .
ولى آيات ديگر قرآن نشان مى دهد كه ابراهيم در اواخر عمر خود و پس از پايان بناىكعبه براى پدرش از خداوند طلب آمرزش كرد (البته در اين آيات چنانكه خواهد آمد ازپدر تعبير به (اب ) نشده بلكه تعبير به والد كه صريحا مفهوم پدر را مى رساند،شده است ).
آنجا كه مى فرمايد: الحمد لله الذى وهب لى على الكبراسماعيل و اسحاق ان ربى لسميع الدعاء... ربنا اغفر لى و لوالدى و للمؤ منين يوم يقومالحساب حمد و سپاس براى خدائى است كه در پيرى به مناسماعيل و اسحاق را بخشيده پروردگار من دعا را اجابت مى كند، پروردگارا! من و پدر ومادرم و مؤ منين را در روز رستاخيز بيامرز.
از انضمام اين آيه به آيه سوره توبه كه مسلمانان را از استغفار براى مشركان بر حذرمى دارد و ابراهيم را از انجام چنين كارى جز براى يك مدت محدود آن هم براى يك هدف مقدس، بركنار مى شمرد، به خوبى استفاده مى شود كه منظور از (اب ) در آيه مورد بحث ،پدر نيست ، بلكه عمو يا پدر مادر و يا مانند آن است و به تعبير ديگر (والد) در بيانمعنى پدر صراحت دارد، در حالى كه (اب ) صراحت ندارد.
در آيات قرآن كلمه (اب ) نيز در مورد عمو به كار رفته است مانند آيه 133 سورهبقره قالوا نعبد الهك و اله آبائك ابراهيم واسماعيل و اسحاق الها واحدا:(فرزندان يعقوب به او گفتند ما خداوند تو و خداوندپدران تو ابراهيم و اسماعيل و اسحاق ، خداوند يگانه را مى پرستيم ) و اين را مى دانيمكه اسماعيل عموى يعقوب بود نه پدر او.
3 - از روايات مختلف اسلامى نيز مى توان اين موضوع را استفاده كرد زيرا در حديثمعروفى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم )نقل شده است : لم يزل ينقلنى الله من اصلاب الطاهرين الى ارحام المطهرات حتىاخرجنى فى عالمكم هذا لم يدنسنى بدنس الجاهلية : (همواره خداوند مرا از صلبپدران پاك به رحم مادران پاك منتقل مى ساخت ، و هرگز مرا به آلودگيهاى دوران جاهليتآلوده نساخت ).
شك نيست كه روشن ترين آلودگى دوران جاهليت شرك و بت پرستى است ، و كسانى كهآن را منحصر به آلودگى زنا دانسته اند، هيچ دليلى بر گفته خود ندارند، بخصوصاينكه قرآن مى گويد انما المشركون نجس :(مشركان آلوده و ناپاكند).
طبرى كه از دانشمندان اهل سنت است در تفسير خود (جامع البيان ) از مفسرمعروف (مجاهد) نقل مى كند كه او صريحا مى گويد: آزر پدر ابراهيم نبود.
آلوسى مفسر ديگر اهل تسنن در تفسير روح المعانى درذيل همين آيه مى گويد: آنها كه مى گويند: اعتقاد به اينكه آزر پدر ابراهيم نبودمخصوص شيعه هست از كم اطلاعى آنها است زيرا بسيارى از دانشمندان معتقدند كه آزر اسمعموى ابراهيم بود.
(سيوطى ) دانشمند معروف سنى در كتاب مسالك الحنفاء ازفخر رازى در كتاب (اسرار التنزيل ) نقل مى كند كه پدر و مادر و اجداد پيامبر اسلام(صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هيچگاه مشرك نبودند و به حديثى كه در بالا از پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل كرديم استدلال نموده است ، سپس خود سيوطى اضافهمى كند كه ما مى توانيم اين حقيقت را با توجه به دو دسته از روايات اسلامى اثبات كنيمنخست رواياتى كه مى گويد: پدران و اجداد پيامبر تا آدم هر كدام بهترين فرد زمان خودبوده اند (اين احاديث را از (صحيح بخارى ) و(دلائل النبوه ) بيهقى و مانند آن نقل نموده است ).
و رواياتى كه مى گويد: در هر عصر و زمانى افراد موحد و خداپرست وجود داشته استبا ضميمه كردن اين دو دسته روايات ثابت اجداد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم )از جمله (پدر ابراهيم ) حتما موحد بوده اند.
با توجه به آنچه گفته شد معلوم مى شود كه تفسير فوق براى آيه مورد بحثتفسيرى است بر اساس قرائن روشنى از خود قرآن و روايات مختلف اسلامى نه تفسيربه راءى آنچنان كه بعضى از متعصبين اهل سنت همانند نويسنده (المنار)گفته است .

آيه و ترجمه


و كذلك نرى إ برهيم ملكوت السموت و الا رض و ليكون من الموقنين(75)
فلما جن عليه اليل رءا كوكبا قال هذا ربى فلمااءفل قال لا اءحب الافلين(76)
فلما رءا القمر بازغا قال هذا ربى فلما اءفلقال لئن لم يهدنى ربى لا كونن من القوم الضالين(77)
فلما رءا الشمس بازغة قال هذا ربى هذا اءكبر فلما اءفلتقال يقوم إ نى برى ء مما تشركون (78)
إ نى وجهت وجهى للذى فطر السموت و الا رض حنيفا و ما اءنا من المشركين(79)


ترجمه :
75 - اينچنين ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم ، تااهل يقين گردد.
76 - هنگامى كه (تاريكى ) شب او را پوشانيد ستاره اى مشاهده كرد گفت : اين خداى من است؟ اما هنگامى كه غروب كرد گفت غروب كنندگان را دوست ندارم .
77 - و هنگامى كه ماه را ديد (كه سينه افق را) مى شكافد گفت اين خداى من است ؟ اماهنگامى كه (آنهم ) افول كرد گفت اگر پروردگارم مرا راهنمائى نكند مسلما از جمعيتگمراهان خواهم بود.
78 - و هنگامى كه خورشيد را ديد (كه سينه افق را) مى شكافت گفت اين خداى من است ؟ اين(كه از همه ) بزرگتر است ، اما هنگامى كه غروب كرد گفت اى قوم ! من از شريكهائى كهشما (براى خدا) مى سازيد بيزارم .
79 - من روى خود را به سوى كسى كردم كه آسمانها و زمين را آفريده من در ايمان خودخالصم و از مشركان نيستم .
تفسير:
دلائل توحيد در آسمانها
در تعقيب نكوهشى كه ابراهيم از بتها داشت ، و دعوتى كه از آزر براى ترك بت پرستىنمود، در اين آيات خداوند به مبارزات منطقى ابراهيم با گروههاى مختلف بت پرستاناشاره كرده و چگونگى پى بردن او را به اصل توحيد از طريق استدلالات روشن عقلىشرح مى دهد.
نخست مى گويد: (همانطور كه ابراهيم را از زيانهاى بت پرستى آگاه ساختيم همچنينمالكيت مطلقه و تسلط پروردگار را بر تمام آسمان و زمين به او نشان داديم ) (وكذلك نرى ابراهيم ملكوت السماوات و الارض ).
ملكوت در اصل از ريشه (ملك ) (بر وزن حكم ) به معنى (حكومت ومالكيت است ، و (و) و (ت ) براى تاءكيد و مبالغه به آن اضافه شده بنابراين
منظور از آن در اينجا حكومت مطلقه خداوند بر سراسر عالم هستى است .
اين آيه گويا اجمالى از تفصيلى است كه در آيات بعد درباره مشاهده وضع خورشيد و ماهو ستارگان و پى بردن از غروب آنها به مخلوق بود نشان آمده است .
يعنى قرآن ابتدا مجملى از مجموع آن قضايا را ذكر كرده ، سپس به شرح آنها پرداختهاست ، و به اين ترتيب منظور از نشان دادن ملكوت آسمان و زمين به ابراهيم روشن مىشود.
و در پايان آيه مى فرمايد: (هدف ما اين بود كه ابراهيماهل يقين گردد) (و ليكون من الموقنين ).
شك نيست كه ابراهيم يقين استدلالى و فطرى به يگانگى خدا داشت اما با مطالعه دراسرار آفرينش اين يقين به سر حد كمال رسيد، همانطور كه ايمان به معاد و رستاخيزداشت ولى با مشاهده مرغان سر بريده اى كه زنده شدند، ايمان او به مرحله (عين اليقين) رسيد.
در آيات بعد اين موضوع را بطور مشروح بيان كرده واستدلال ابراهيم را از افول و غروب ستاره و خورشيد بر عدم الوهيت آنها روشن مى سازد.
نخست مى گويد: (هنگامى كه پرده تاريك شب جهان را در زير پوشش خود قرار دادستاره اى در برابر ديدگان او خودنمائى كرد، ابراهيم صدا زد اين خداى من است ؟! امابه هنگامى كه غروب كرد با قاطعيت تمام گفت : من هيچگاه غروب كنندگان را دوست نمىدارم ) و آنها را شايسته عبوديت و ربوبيت نمى دانم (فلما جن عليهالليل راى كوكبا قال هذا ربى فلما افل قال لا احب الافلين ).
بار ديگر چشم بر صفحه آسمان دوخت اين بار قرص سيم گون ماه با فروغ و درخششدلپذير خود بر صفحه آسمان ظاهر شده بود هنگامى كه ماه را ديد
ابراهيم صدا زد اين است پروردگار من ؟ اما سرانجام ماه به سرنوشت همان ستارهگرفتار شد و چهره خود را در پرده افق كشيد، ابراهيم جستجوگر گفت : (اگرپروردگار من مرا به سوى خود رهنمون نشود در صف گمراهان قرار خواهم گرفت )!(فلما راى القمر بازغا قال هذا ربى فلماافل قال لئن لم يهدنى ربى لاكونن من القوم الضالين ).
در اين هنگام شب به پايان رسيده بود و پرده هاى تاريك خود را جمع كرده و از صحنهآسمان مى گريخت ، خورشيد از افق مشرق سر برآورده و نور زيبا و لطيف خود را همچونيك پارچه زربفت بر كوه و دشت و بيابان مى گسترد، همين كه چشم حقيقت بين ابراهيم برنور خيره كننده آن افتاد صدا زد خداى من اين است ؟! اينكه از همه بزرگتر و پرفروغتراست !، اما با غروب آفتاب و فرو رفتن قرص خورشيد در دهان هيولاى شب ، ابراهيم آخرينسخن خويش را ادا كرد و گفت : (اى جمعيت ، من از همه اين معبودهاى ساختگى كه شريك خداقرار داده ايد بيزارم ) (فلما راى الشمس بازغةقال هذا ربى هذا اكبر فلما افلت قال يا قوم انى برى مما تشركون ).
اكنون كه فهميدم در ماوراى اين مخلوقات متغير و محدود و اسيرچنگال قوانين طبيعت خدائى است قادر و حاكم بر نظام (كاينات من روى خود را به سوىكسى مى كنم كه آسمانها و زمين را آفريد و در اين عقيده خود كمترين شرك راه نمى دهم ، منموحد خالصم و از مشركان نيستم ) (انى وجهت وجهى للذى فطر السماوات و الارضحنيفا و ما انا من المشركين ).
در تفسير اين آيه و آيات بعد و اينكه چگونه ابراهيم موحد و يكتاپرست
به ستاره آسمان اشاره كرده و مى گويد: (اين خداى من است ) مفسران گفتگو بسياركرده اند و از ميان همه تفاسير دو تفسير قابل ملاحظه تر است كه هر كدام از آن را بعضىاز مفسران بزرگ اختيار كرده و در منابع حديث نيز شواهدى بر آن وجود دارد:
نخست اينكه ابراهيم شخصا مى خواست درباره خداشناسى بينديشد و معبودى را كه بافطرت پاك خويش در اعماق جانش مى يافت پيدا كند، او خدا را با نور فطرت ودليل اجمالى عقل شناخته بود و تمام تعبيراتش نشان مى دهد كه در وجود او هيچگونهترديدى نداشت ، اما در جستجوى مصداق حقيقى او بود، بلكه مصداق حقيقى او را نيز مىدانست اما مى خواست از طريق استدلالات روشنتر عقلى به مرحله (حق اليقين ) برسد واين جريان قبل از دوران نبوت و احتمالا در آغاز بلوغ ياقبل از بلوغ بود.
در پاره اى از روايات و تواريخ مى خوانيم اين نخستين بار بود كه ابراهيم چشمش بهستارگان آسمان افتاد و صفحه نيلگون آسمان شب با چراغهاى فروزنده و پر فروغشرا مى ديد، زيرا مادرش او را از همان دوران طفوليت به خاطر ترس از دستگاه نمرود جباردر درون غارى پرورش مى داد.
اما اين بسيار بعيد به نظر مى رسيد كه انسانى سالها درون غارى زندگى كند و حتى دريك شب تاريك نيز يك گام از آن بيرون نگذارد، شايد تقويت ايناحتمال در نظر بعضى به خاطر جمله راى كوكبا باشد كه مفهومش اين استكه تا آن زمان ستاره اى را نديده بود.
ولى اين تعبير به هيچوجه چنين مفهومى را در بر ندارد، بلكه منظور اين است اگر چه تاآن زمان ستاره و ماه و خورشيد را بسيار ديده بود ولى به عنوان يك محقق توحيد ايننخستين بار بود كه به آنها نظر مى دوخت و در ارتباطافول و غروب آنها با نفى مقام خدائى از آنها انديشه مى كرد، در حقيقت ابراهيم بارها
آنها را ديده بود اما نه با اين چشم .
بنابراين هنگامى كه ابراهيم مى گويد هذا ربى (اين خداى من است ) بهعنوان يك خبر قطعى نيست ، بلكه به عنوان يك فرض واحتمال ، براى تفكر و انديشيدن است ، درستمثل اينكه ما مى خواهيم در علت حادثه اى پى جوئى كنيم تمام احتمالات و فرضها را يك يكمورد مطالعه قرار مى دهيم و لوازم هر يك را بررسى مى كنيم تا علت حقيقى را بيابيم وچنين چيزى نه كفر است و نه حتى دلالت بر نفى ايمان مى كند، بلكه راهى است براىتحقيق بيشتر و شناسائى بهتر و رسيدن بهمراحل بالاتر ايمان ، همانطور كه در جريان معاد نيز ابراهيم براى رسيدن به مرحلهشهود و اطمينان ناشى از آن در صدد تحقيق بيشتر برآمد. در تفسير عياشى از محمد بنمسلم از امام باقر يا صادق (عليهماالسلام ) چنيننقل شده است انما كان ابراهيم طالبا لربه و لم يبلغ كفرا و انه من فكر من الناس فىمثل ذلك فانه بمنزلته : (ابراهيم اين سخن را به عنوان تحقيق گفت و هرگز سخناو كفر نبود، و هر كس از مردم به عنوان تفكر و تحقيق اين سخن را بگويد همانند ابراهيمخواهد بود).
در اين زمينه دو روايت ديگر نيز در تفسير نور الثقليننقل شده است .
تفسير دوم اين است كه ابراهيم اين سخن را به هنگام گفتگو با ستاره پرستان وخورشيدپرستان بيان كرد، و احتمالا بعد از مبارزات سرسختانه او دربابل با بت پرستان و خروج او از آن سرزمين به سوى شام بود كه با اين اقوامبرخورد كرد، ابراهيم كه لجاجت اقوام نادان را در راه و رسم غلط خود دربابل آزموده بود، براى اينكه نظر عبادت كنندگان خورشيد و ماه و ستارگان را بهسوى خود جلب كند، نخست با آنها همصدا شد و به ستاره پرستان گفت : شما مى گوئيداين ستاره زهره پروردگار من است ، بسيار خوب يعنى باشد كه سرانجام اين عقيده
را براى شما بازگو كنم ، چيزى نگذشت كه چهره پرفروغ ستاره در پشت پرده تاريكافق پنهان گشت اينجا بود كه حربه محكم به دست ابراهيم افتاد و گفت : من هرگز چنينمعبودى را نمى توانم بپذيرم .
بنابراين جمله (هذا ربى )، مفهومش اين است (به اعتقاد شما اين خداى من است ) و يااينكه آنرا به عنوان استفهام گفت : آيا اين خداى من است ؟
در اين زمينه نيز حديثى در تفسير نور الثقلين و ساير تفاسير از عيون اخبار الرضا(عليه السلام ) نقل شده است .
چگونگى استدلال ابراهيم بر توحيد
اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه ابراهيم چگونه از غروب آفتاب و ماه و ستارگان برنفى ربوبيت آنها استدلال كرد؟.
اين استدلال ممكن است از سه راه باشد.
1 - پروردگار و مربى موجودات (آنچنان كه از كلمه (رب ) استفاده مى شود) بايدهميشه ارتباط نزديك با مخلوقات خود داشته باشد، لحظه اى نيز از آنها جدا نگردد،بنابراين چگونه موجودى كه غروب مى كند و ساعتها نور و بركت خود را بر مى چيند و ازبسيارى موجودات به كلى بيگانه مى شود، مى تواند پروردگار و رب آنها بودهباشد؟!.
2 - موجودى كه داراى غروب و طلوع است ، اسيرچنگال قوانين است چيزى كه خود محكوم اين قوانين است چگونه مى تواند حاكم بر آنها ومالك آنها بوده باشد. او خود مخلوق ضعيفى است و سر بر فرمان آنها و توانائىكمترين انحراف و تخلف از آنها را ندارد.
3 - موجودى كه داراى حركت است حتما موجود حادثى خواهد بود، زيرا همانطور كه مشروحادر فلسفه اثبات شده است ، حركت همه جا دليل بر حدوث است ، زيرا حركت خود يكنوعوجود حادث است و چيزى كه در معرض حوادث است يعنى داراى حركت است نمى تواند يكوجود ازلى و ابدى بوده باشد (دقت كنيد).

next page

fehrest page

back page