بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر المیزان جلد 17, علامه محمدحسین طباطبایی رحمه الله علیه ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ALMIZA01 -
     ALMIZA02 -
     ALMIZA03 -
     ALMIZA04 -
     ALMIZA05 -
     ALMIZA06 -
     ALMIZA07 -
     ALMIZA08 -
     ALMIZA09 -
     ALMIZA10 -
     ALMIZA11 -
     ALMIZA12 -
     ALMIZA13 -
     ALMIZA14 -
     ALMIZA15 -
     ALMIZA16 -
     ALMIZA17 -
     ALMIZA18 -
     ALMIZA19 -
     ALMIZA20 -
     ALMIZA21 -
     ALMIZA22 -
     ALMIZA23 -
     ALMIZA24 -
     ALMIZA25 -
     ALMIZA26 -
     ALMIZA27 -
     ALMIZA28 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

و جمله (انا كذلك نفعل بالمجرمين ) تحقق عذاب را تاءكيد مى كند. و مراد از مجرمين همانمـشـركـيـن هـسـتـنـد، بـه دليـل جـمـله بـعـدى كـه مـى فـرمـايـد: (انـهـم كـانـوا اذاقـيـل لهـم لا اله الا اللّه يـسـتكبرون ) يعنى اينان وقتى دين توحيد به ايشان عرضه مىشـود كـه بـدان ايـمـان بـيـاورنـد و يـا كلمه اخلاص به ايشان عرضه مى شود كه آن رابگويند از گفتن آن استكبار مى ورزند، و بر استكبار خود پافشارى هم مى كنند.
(و يـقـولون ءانـا لتـاركـوا الهـتـنـا لشـاعـر مـجـنـونبل جاء بالحق و صدق المرسلين )
مى گويند آيا خدايان خود را به خاطر مردى شاعر و ديوانه رها كنيم ؟ اين كلام ايشان درحـقـيـقـت انـكـارى اسـت نـسـبت به رسالت پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) بعد از آناسـتـكـبـارى كـه از پـذيـرفـتـن توحيد ورزيدند و آن را انكار كردند. و جمله بعدى كه مىفـرمـايـد: (بـل جـاء بـالحـق و صـدق المـرسـليـن ) رد كـلام ايـشان است كه مى گفتند:(لشـاعـر مـجـنـون ) آن جـنـاب شـاعر است و مجنون ، و كتاب او شعر است و از سخنان درحال جنون . خداوند اين گفتار مشركين را رد كرده و مى فرمايد: بلكه آنچه او آورده حق است، و در آن رسـالت رسـولان سـابـق تـصـديـق شـده ، پـس مـانـنـد شـعـر و سـخـنـان مـجانينبـاطـل نـيست ، و چيز تازه اى هم نيست ، بلكه قبل از او هزاران نفر مانند او به اين رسالتماءمور شده بودند.


انكم لذائقوا العذاب الاليم



در ايـن جـمـله ايـشـان را بـه خـاطـر اسـتـكـبـارى كـه كـردنـد، و بـه حـق نـسـبـتباطل دادند، تهديد فرموده .


و ما تجزون الا ما كنتم تعملون



يـعـنـى و در جـزايـى كـه خـواهـيـد ديـد، هـيـچ ظـلمـى وجـود نـدارد، بـراى ايـنـكـه عـيـناعمال شما به شما برمى گردد.


الا عباد اللّه المخلصين ... بيض مكنون



ايـن اسـتـثـنا، استثنايى است منقطع از ضمير در (لذائقوا) و ممكن هم هست استثنا از ضمير(مـا تـجـزون ) بـاشـد و هـر دو هـم صـحـيـح و داراى وجـه اسـت ، بـنـابـر نـظـريـهاول مـعـنايش اين مى شود: (و ليكن بندگان مخلص خدا رزقى معلوم دارند، و از چشندگانعـذاب اليـم نيستند) و بنابر نظريه دوم معنايش اين مى شود: (و ليكن بندگان مخلصخـدا رزقـى مـعلوم دارند ماوراى جزاى اعمالشان ). و به زودى ان شاءاللّه به معناى آيهاشاره خواهيم كرد.
ولى آنـچـه مـسـلم اسـت ايـن اسـت كـه : نـمـى تـوان اسـتـثـنـاى مـذكـور رامـتـصـل گـرفـت ، و احـتـمال اينكه استثنا متصل باشد، ضعيف بوده و خالى از تكلف و زحمتنيست .
مقصود از (عبادالله المخلصين ) و اينكه (رزق معلوم ) دارند و...
قـرآن كـريـم ايـن وعـده را بندگان مخلص خدا ناميده ، و عبوديت خداى را براى آنان اثباتكرده و معلوم است كه : عبد، نه مالك اراده خودش است ، و نه مالك كارى از كارهاى خودش ،پس اين طايفه اراده نمى كنند، مگر آنچه را كه خدا اراده كرده باشد، و هيچ عملى نمى كنندمگر براى خدا.
آنگاه اين معنا را براى آنان اثبات كرده كه مخلص - به فتحه لام - هستند، و معنايش ايناسـت كـه : خـدا آنـان را خـالص بـراى خـود كـرده ، غير از خدا كسى در آنان سهيم نيست ، وايـشـان جـز بـه خـداى تـعـالى بـه هيچ چيز ديگرى علقه و بستگى ندارند، نه به زينتزندگى دنيا و نه نعيم آخرت ، و در دل ايشان غير از خدا چيز ديگرى وجود ندارد.
و مـعـلوم اسـت كسى كه اين صفت را دارد، التذاذش به چيز ديگرى است غير از آن چيرهايىكـه سـايـرين از آن لذت مى برند و ارتزاقش ‍ نيز به غير آن چيرهايى است كه سايرينبـدان ارتـزاق مـى كـنـنـد، هر چند كه در ضروريات زندگى از خوردنى ها، نوشيدنيها وپوشيدنيها با سايرين شركت دارد.
با اين بيان اين نظريه تاءييد مى شود كه : جمله (اولئك لهم رزق ) معلوم اشاره داردبـه اينكه در بهشت رزق ايشان كه بندگان مخلص ‍ خدايند غير از رزق ديگران است و هيچشباهتى بر رزق ديگران ندارد، اگر چه نام رزق ايشان و رزق ديگران يكى است ، و ليكنرزق ايشان هيچ خلطى با رزق ديگران ندارد.
پـس مـعناى جمله (اولئك لهم رزق ) معلوم اين است كه : ايشان رزقى خاص و معين و ممتازاز رزق ديگران دارند. پس معلوم بودن رزق ايشان ، كنايه است از ممتاز بودن آن ، همچنانكه در آيه (و ما منا الا له مقام ) معلوم نيز اشاره به اين امتياز شده . و اگر در آيه موردبـحـث بـا كـلمـه (اولئك ) كـه مـخـصوص اشاره به دور است ، به ايشان اشاره كرده ،براى اين است كه دلالت كند بر علو مقام ايشان .
و امـا تـفسيرى كه بعضى از مفسرين براى آيه مورد بحث كرده اند كه : (مراد از (رزق) مـعـلوم بـنـدگان مخلص ) اين است كه : آثار مخصوصى دارد، از آن جمله اين است كه :قطع و منع نمى شود، منظره اى زيبا، طعمى لذيذ و بويى خوش دارد). و نيز آن تف سيرديـگـر كـه گـفته اند: (مراد اين است كه : وقت معلومى دارد؛ چون كه آيه (و لهم رزقهمفـيـهـا بـكـرة و عـشيا) آن را افاده مى كند). و نيز آن تفسير ديگرى كه بعضى كرده وگفته اند: (مراد از رزق معلوم بهشت است ). هيچ يك تفسير متقن و صحيح نيست .
از ايـنـجـا ايـن نكته نيز روشن مى شود كه اگر كسى جمله (الا عباد اللّه المخلصين ) رااستثنا از ضمير در (ماتجزون ) بگيرد، - همان طور كه در سابق هم اشاره كرديم -بى وجه نيست .
(فـواكه و هم مكرمون فى جنات النعيم ) - كلمه (فواكه ) جمع (فاكهه ) استكـه بـه مـعـناى هر ميوه اى است كه به اصطلاح امروز به عنوان دسر خورده مى شود، نهبـه عـنـوان غـذا، و اين آيه بيان همان رزق معلوم مخلصين است ، چيزى كه هست خداى تعالىجـمـله (و هـم مـكـرمـون ) را ضـمـيمه اش كرد تا بر امتياز اين رزق و اين ميوه از رزقهاىديگران ، دلالت كند و بفهماند: هر چند ديگران نيز اين ميوه ها را دارند، اما مخلصين اين ميوههـا را بـا احـتـرامـى خـاص دارند، احترامى كه با خلوص و اختصاص مخلصين به خدا مناسبباشد و ديگران در آن شريك نباشند.
و در ايـنـكه كلمه (جنات ) را به كلمه (نعيم ) اضافه كرده باز براى اين است كهبه همين احترام خاص اشاره كرده باشد.
در تـفسير آيه (فاولئك مع الّذين انعم اللّه عليهم و نيز آيه و اتممت عليكم نعمتى ) ومـوارد ديـگـر گـفـتـيم كه : حقيقت اين نعمت عبارت است از: ولايت و آن اين است كه : خود خداىتعالى قائم به امور بنده اى بوده باشد.
(عـلى سرر متقابلين ) - كلمه (سرر) جمع (سرير) است ، كه به معناى تختىاسـت كـه رويش مى نشينند. و رو در رو بودن تختهاى مخلصين معنايش اين است كه : آنان دربهشت دور يكديگ رند و با هم مانوسند، به روى يكديگر نظر مى كنند، بدون اينكه پشتسر هم را ببينند.
توصيف شراب بهشتى و حوريانى كه براى مخلصين آماده مى شود.
(يـطـاف عـليهم بكاس من معين ) - كلمه (كاس ) به معناى همان كاسه فارسى استكـه نـام ظـرف آب و شـراب اسـت . و از بـسـيـارى از عـلمـاىاهل لغت نقل شده كه گفته اند: ظرف آب و شراب را (كاس ) نمى گويند مگر وقتى كهپـر از آب و شـراب بـاشـد، و اگـر خالى شد نامش (قدح ) است ، و كلمه (معين ) درنـوشـيـدنـيها به معناى آن نوشيدنى است كه ازپشت ظرف ديده شود، (مانند آب و شرابىكـه در ظـرف بـلوريـن بـاشـد)، و اين كلمه از ماده عين مشتق شده ، وقتى مى گويند: (عانالماء) معنايش اين است كه : آب ظاهر گشت و روى زمين جريان يافت ، و مراد از (كاس معين) زلال بودن آب و يا شراب ا ست ، و به همين جهت دنبالش فرمود: (بيضاء).
(بـيـضـاء لذة للشـاربـيـن ) - يـعـنـى شـرابـى صـاف وزلال كـه صفا و زلالى اش براى نوشندگان لذت بخش است . پس كلمه (لذة ) در آيهمـصـدرى اسـت كـه مـعناى وصفى از آن اراده شده ، تا مبالغه را افاده كند، ممكن هم هست مونث(لذ) باشد كه آن نيز - بنا به گفته بعضى - به معناى لذيذ است .
(لا فـيـهـا غـول و لا هـم عـنـهـا يـنـزفـون ) - كـلمـه(غـول ) بـه مـعـنـاى ضـرر رسـانـدن و فـاسـد كـردن اسـت . راغـب گـفـتـه : كـلمـه(غـول ) بـه معناى آن است كه : چيزى را به طورى فاسد كنى كه محسوس نباشد. پساگـر در آيـه شريفه (غول ) را از شراب نفى كرده ، در حقيقت ضررهاى شراب را ازآننفى كرده است . و كلمه (ينزفون ) از مصدر (انزاف ) است كه به مستى تفسير شده، البـتـه آن مـرحـله از مـسـتـى كـه عـقـل را از بـيـن بـبـرد، ولىاصـل ايـن كـلمـه بـه مـعـنـاى از بـيـن بـردن چـيـزى اسـت بـه تـدريـج . وحـاصـل معناى جمله اين است كه : در آن خمرى ترجمه كه براى مخلصين آماده شده ضررهاىخمر دنيوى و مستى آن واز بين بردن عقل وجود ندارد.
(و عندهم قاصرات الطرف عين ) - اين آيه وصف حوريانى است كه براى مخلصين آمادهشـده . و (قاصرات الطرف ) كنايه است از اين كه : نگاه كردن آنان با كرشمه و نازاست ، و مؤ يد آن اين است كه دنبال آن ، كلمه (عين ) را آورده كه جمع (عيناء) است ، و(عـيـنـاء) مـونـث (اعـيـن ) اسـت ، و هـر دو بـه مـعـنـاى چـشـمى است كه : درشت و در عينحال زيبا باشد (مانند چشم آهو).
بـعضى از مفسرين گفته اند: (معناى (قاصرات الطرف ) اين است كه : حوريان فقطبـه هـمـسـران خـود نگاه مى كنند، و آن قدر ايشان را دوست مى دارند كه نظر از ايشان بهديـگر سو، نمى گردانند و مراد از كلمه (عين ) آن است كه : هم سياهى چشمهاى حورياننامبرده بسيار سياه است ، و هم سفيدى اش بسيار سفيد.
(كـانـهـن بـيـض مـكـنون ) - كلمه (بيض ) به معناى تخم مرغ و اسم جنس است كه :واحدش (بيضه ) است . و كلمه (مكنون ) به معناى پنهان شده و ذخيره شده است .
بعضى از مفسرين گفته اند: (منظور از تشبيه حوريان به (بيض مكنون ) اين است كه: هـمانطور كه تخم مرغ مادامى كه در زير پر مرغ و يا در لانه و يا در جاى ديگر محفوظمـى بـاشـد، هـمـچـنـان دسـت نـخـورده مـى مـانـد و غبارى بر آن نمى نشيند حوريان نيز اينطورند).
بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: (مـنـظـور تـشـبـيـه آنـان بـه بـاطـن تـخـم اسـت ،قبل از آنكه شكسته شود و دست خورده گردد).
گفتگوى اهل بهشت با يكديگر


فاقبل بعضهم على بعض يتساءلون ... فليعمل العاملون



ايـن جـمـله گـفـتـگويى را كه بين اهل بهشت رخ مى دهد حكايت كرده و مى فرمايد: بعضى ازايـشـا ن احوال بعضى ديگر را مى پرسند، و بعضى ، آنچه در دنيا بر سرش آمده براىديـگـران حـكـايـت مـى كـنـد و سرانجام ، رشته سخنشان بدينجا مى رسد كه با بعضى ازاهل دوزخ كه در وسط آتش قرار دارند سخن مى گويند.
پـس ضـمـيـر جـمـع در جـمـله (فـاقـبـل بـعـضـهـم عـلى بـعـض يـتـسـاءلون ) بـهاهـل بـهـشـت از بـنـدگـان مـخـلص خـدا بـرمـى گـردد. و مـعـنـاى(تـسـائل پـرسـش طـرفـيـنـى ) - هـمـان طـور كـه گـفـتـيـم - ايـن اسـت كـه :حال يك ديگر را مى پرسند، كه چه بر سرشان گذشت .
و مـعـنـاى جـمـله (قـالقـائل مـنـهـم انـى كـان لى قـريـن ) ايـن اسـت كـه : يـكـى ازاهل بهشت به ديگران مى گويد: من در دنيا رفيقى داشتم كه از بين مردم تنها او را انتخابكـرده بودم ، و او تنها مرا رفيق خود گرفته بود. اين آن معنايى است كه از سياق استفادهمى شود.
ولى بـعـضـى از مـفسرين گفته اند: (مراد از (قرين ) همزادى از شيطانها است و ليكنايـن حـرف صـحيح نيست ؛ زيرا قرآن كريم داشتن قرين از شيطانها را تنها براى كسانىقائل است كه از ذكر خدا و ياد او غافلند، و اما مخلصين از داشتن چنين قرين هايى ، در عصمتالهـى قـرار دارنـد، و نـيـز خـداى تـعـالى ايـشـان را از ايـنكه تحت تاثير شيطانها قرارگـيـرنـد حـفـظ كـرده ، همان طور كه از ابليس در آيه (فبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادكمـنـهـم المـخلصين ) حكايت كرده كه گفت بندگان مخلص تو از اغواى من مستثنى هستند. بلهمـمـكـن اسـت شـيـطـانها مت عرض بندگان مخلص خدا بشوند، اما نمى توانند ايشان را تحتتاثير وسوسه خود قراردهند، و چنين متعرضى را نمى توان قرين نام نهاد.
(يـقـول ءانـك لمـن المـصدقين ءاذا متنا و كنا ترابا و عظاما ءانا لمدينون ) - ضمير دركـلمـه (يـقـول ) بـه (قـريـن ) بـرمـى گـردد ومفعول (مصدقين ) بعث و زنده شدن براى جزاست كه جمله (ءاذا متنا...) به جاى آن قرار گرفته و كلمه (مدينون ) به معناى (مجزيون ) است .
و معناى آيه اين است كه : آن رفيقى كه داشتم همواره از در تعجب و استبعاد و انكار از من مىپـرسيد: راستى تو مساله بعث براى جزا را تصديق دارى ، و راستى باور دارى كه بعداز آنـكـه خـاك و اسـتخوان شديم ، و بدنهايمان متلاشى گشت و صورتها دگرگون شد،دوبـاره زنـده مـى شويم تا جزا داده شويم ؟ راستش من كه نمى توانم اين معنا را تصديقكنم ، چون قابل تصديق نيست .
(قـال هـل انـتـم مـطلعون ) - ضمير در (قال ) به همان گوينده قبلى برمى گردد،هـمـان كـسـى كـه بـه رفـقـاى بـهـشتى اش مى گفت : من رفيقى چنين و چنان داشتم . و كلمه(اطـلاع ) بـه معناى مشرف بودن انسان بر چيزى است . و معناى جمله اين است كه : همانشـخـص سـپـس رفـقـاى بهشتى خود را مخاطب ساخته ، مى گويد: آيا شما به جهنم اشرافداريـد و اهل جهنم را مى بينيد و مى توانيد آن رفيق مرا در جهنم پيدا كنيد و ببينيد چه حالىدارد؟
(فاطلع فراه فى سواء الجحيم ) - كلمه (سواء) به معناى وسط است ، و (سواءالطريق ) هم به معناى وسط راه است و معناى جمله مورد بحث اين است كه : خود آن گويندهبه جهنم مشرف مى شود، و رفيق خود را در وسط آتش مى بيند.
(قـال تـاللّه ان كدت لتردين ) - كلمه (ان ) در اينجا مخفف كلمه (ان به درستى) كـه مى باشد. و كلمه (تردين ) از ماده (ارداء) است كه به معناى ساقط شدن ازمـكـانـى بـلنـد، چون قله كوه مى باشد، و اين عبارت كنايه از هلاكت است . و معناى جمله ايناسـت كـه : بـه خـدا سـوگـنـد مـى خـورم كـه نـزديـك بـود تـو مـرا هـممثل خودت هلاك كنى و بدينجا ساقط سازى كه خودت سقوط كردى .
(ولو لا نـعـمـة ربـى لكـنـت مـن المـحضرين ) - منظور از (نعمت ) در اينجا توفيق وهـدايـت و دسـتـگـيرى خداست . و كلمه (محضرين ) از (احضار) است كه به معناى جلبكـردن مـجـرم بـراى شكنجه و عذاب است . در مجمع البيان مى گويد: (كلمه (احضار)اگر مطلق استعمال شود، جز به معناى احضار براى شر و عذاب نمى آيد).
و مـعـناى جمله مورد بحث اين است كه : اگر توفيق پروردگارم دستگيرم نمى شد، و اگرخدا هدايتم نكرده بود، من نيز مثل تو از آنهايى بودم كه براى عذاب احضار شدند.
(افـمـا نـحـن بـميتين الا موتتنا الاولى و ما نحن بمعذبين ) - اين استفهام براى تقريرآمـيـخـته باتعجب است . و مراد از (موت اول ) مرگ دنيوى است ، نه مرگ عالم برزخ كهآيـه شـريـفـه (ربـنا امتنا اثنتين و احييتنا اثنتين ) دلالت بر آن دارد؛ زيرا در آيه موردبـحـث بـه آن اعـتـنا نشده ، چون منكرين معاد، مرگ دنيايى را فنا و نابودى مى پنداشتند واعتقادى به مردن در برزخ نداشتند.
و مـعـنـاى آيه با در نظر گرفتن جزئياتى كه در كلام حذف شده اين است كه : سپس همانگـويـنـده بـه خودش و به رفقايش برگشته و با تعجب مى گويد: آيا راستى ما براىهـمـيـشـه در بـهشت متنعم هستيم ؟ و ديگر مرگى نداريم ، مرگ ما همان يك بارى بود كه دردنيا داشتيم و آيا راستى ديگر ما عذاب نخواهيم ديد؟
صـاحب مجمع البيان مى گويد: منظورشان از اين پرسش محقق كردن مطلب است ، نه اينكهدر مساءله دچار شك و ترديد شده باشند، و بدين جهت اين سخن را مى گويند كه در گفتنآن سـرور و فـرحـى مـجدد و دو چندان هست ، هر چند كه علم به اين معنا دارند كه : در بهشتجاودانه خواهند بود،
و ايـن در مـثل نظير آن است كه مال فراوانى به كسى بدهند و او با اينكه مى داند اين همهامـوال مـال اوسـت ، مـع ذلك از در تـعـجـب مـى پـرسـد: راسـتـى ايـن هـمـهمـال از آن مـن ا ست ، همچنان كه آن شخصى كه آرزوى ديدن كعبه را داشته ، بعد از رسيدنبـه مـكـه گـفـته است : (ابطحاء مكه هذا الّذى اراه عيانا و هذا انا آيا اين محلى كه دارم مىبينم ، خود مكه است و آيا اين منم كه مكه را مى بينم )؟.
صـاحـب مـجـمـع البـيـان سـپـس اضـافـه مـى كـنـد: بـه هـمـيـن جـهـتدنبال آن جمله ، اضافه كردند كه : (ان هذا لهو الفوز العظيم راستى اينكه مى بينم هرآينه رستگارى عظيمى است ).
(ان هـذا لهـو الفـوز العـظـيـم ) - اين جمله تتمه گفتار همان گوينده است كه هم موهبتخلود در بهشت و رهايى از عذاب را عظيم شمرده و هم شكر آن نعمت را به جاى آورده است .
(لمثل هذا فليعملالعاملون ) - از ظاهر سياق برمى آيد كه اين جمله نيز تتمه كلام همان گوينده باشد. ومـشـار اليـه بـه اشـاره (هـذا) هـمـان فـوز عظيم و يا ثواب است و معنايش اين است كه :بـراى مـثـل ايـن رسـتـگـارى و يـا مـثـل چـنـيـن ثـوابـى بـايـد عـامـلانعمل كنند و در دنيا كه دار تكليف است سعى نمايند.
بعضى از مفسرين گفته اند: (اين جمله كلام خداى سبحان است ).
و بعضى ديگر گفته اند: (كلام اهل بهشت است نه گوينده ).
بـه طـور كـلى بايد دانست كه : مفسرين در بيشتر جملات سابق و اينكه هر يك حكايت كلامچـه كـسـى اسـت ، مـثـلا فـلان جـمـله كـلام مـلائكـه اسـت ، و يـا كـلاماهل بهشت و يا كلام همان گوينده ؟ اختلاف كرده اند و آنچه ما اختيار كرديم ، وجهى بود كهسياق آيات با آن مساعدت داشت .


اذلك خير نزلا ام شجرة الزقوم ... يهرعون



در ايـن آيـه بـيـن نـعـمـت هـايـى كـه خـداى تـعـالى بـراىاهـل بـهـشـت آمـاده كـرده و آنها را به وصف رزق كريم توصيف نموده و بين آن جايگاهى كهبراى اهل آتش تهيه ديده و آن را درخت زقوم ناميده ، كه شكوفه هايش گويا سر شيطانهااست و نيز شرابى از حميم است ، مقايسه شده .
و مـشـار اليـه بـه اشـاره (ذلك ) هـمـان رزق كـريـمـى است كه در سابق فرمود براىاهـل بـهـشـت آمـاده شـده . و كـلمـه (نـزل ) - بـه ضـمـه نـون و زا - چـيـزى اسـت كـهقـبـل از وارد شـدن مـيـهـمان براى پذيرايى از او آماده مى كنند، تا وقتى وارد شد تقديمشبدارند مانند انواع ميوه ها و خوراكيها.
شجره (زقوم ) و وصف آن
و كـلمه (زقوم ) - به طورى كه گفته اند - نام درختى است كه برگهايى كوچك وتـلخ و بـدبـو دارد و چـون بـرگ آن را بـكـنـنـد درمـحـل كـنـده شده شيرى بيرون مى آيد كه به هر جا از بدن آدمى برسد آنجا ورم مى كند وايـن درخـت در سـرزمـيـن (تـهـامـه ) و نيز در هر سرزمين خشك و بى آب و علف مى رويد،سـرزمـيـنـهـايـى كه مجاور صحراى خشك باشد. و درختى كه در آيه شريفه توصيف شده(زقوم ) ناميده شده .
و بـعـضـى گـفـته اند: قريش اصلا چنين درختى را نمى شناخت كه در بحث روايتى روايتشخواهد آمد.
و كـلمـه (خـيـر) در آيـه شـريـفه به معناى وصف است ، نه به معناى لغوى اش (كه درفارسى به معنى بهتر است )؛ چون معنا ندارد بگوييم درخت زقوم بهتر نيست ، زيرا درختزقـوم اصلا خوب نيست ، همچنان كه در آيه (ما عند اللّه خير من اللّه و) نيز به همين معنااسـت ؛ چـون (لهـو) اصلا خوب نيست ، تا ثوابهاى خدايى از آن بهتر باشد و اين آيهشـريـفه - به طورى كه از سياق برمى آيد - كلام خداست ، نه تتمه كلام آن گويندهكه آيات قبل آن را حكايت مى كرد.
و ضـمـيـر (هـا) در جـمله (انا جعلناها فتنه للظالمين ) به (شجره زقوم ) برمىگردد. و (فتنه ) به معناى محنت و عذاب است .
و جـمـله (انـهـا شـجـرة تـخـرج فـى اصـل الجـحـيـم ) وصـف (شـجره زقوم ) است . و(اصـل جـحـيـم ) بـه مـعـنـاى قـعـر جهنم است . و اين تعجب ندارد كه در آتش جهنم درختىبرويد و همچنان باقى بماند و نسوزد، براى اينكه زنده ماندن دوزخيان در آتش عجيب تراست . و خدا هر كارى بخواهد مى تواند بكند.
(طلعها كانه روس الشياطين ) - كلمه (طلع ) به معناى شكوفه ميوه اى است كه دراوليـن بـار در درخـت خـرمـا يـا در هـر درخـت مـيـوه ديگر پيدا مى شود. در اين آيه ميوه درخت(زقـوم ) را بـه سـر شـيـطـانـهـا تـشـبيه كرده و اين بدان عنايت است كه : عوام از مردمشيطان را در زشت ترين صورتها تصوير مى كنند،
همچنان كه وقتى بخواهند عكسى از فرشته اى بكشند، او را در زيباترين صورت ترسيممـى كـنـنـد، و هـر زيباى ديگر را به فرشته تشبيه مى نمايند، همچنان كه زنان دربارىمصر وقتى يوسف را ديدند گفتند: (ما هذا بشرا ان هذا الا ملك كريم ) با اين بيان ديگرجـايـى بـراى ايـن اشـكـال نـمـى ماند كه در تشبيه هر چيز اين معنا لازم است كه به چيزىتشبيه شود كه شنونده آن را بشناسد، و مردم سر شيطانها را نديده اند و نمى شناسند.
(فـانـهـم لاكلون منها فمالئون منها البطون ) - حرف (فا) كه در آغاز جمله است ،فـاى تعليل است و بيان مى كند كه درخت مزبور وسيله پذيرايى از ستمگران است كه ازآن مـى خورند. و در اينكه فرمود: (پس شكم ها را از آن پر خواهند كرد) اشاره است بهگرسنگى شديد اهل دوزخ ، به طورى كه آن قدر حريص بر خوردن مى شوند، كه ديگردر فكر آن نيستند چه مى خورند.
(ثم ان لهم عليها لشوبا من حميم ) - كلمه (شوب ) به معناى مخلوط و آميخته است. و كـلمـه (حـمـيـم ) بـه معناى آب داغ و بسيار سوزنده است . و معناى جمله اين است كه :سـتـمگران نامبرده علاوه بر عذابهايى كه گفته شد، مخلوطى از آب داغ و بسيار سوزندهمى نوشند، و آن آب با آنچه از درخت زقوم خورده اند مخلوط مى شود.
(ثم ان مرجعهم لالى الجحيم ) - يعنى تازه بعد از آنكه شكمها را از درخت زقوم و آبحميم پر كردند، به سوى دوزخ برمى گردند، و در آنجا مى مانند تا عذاب ببينند. در اينآيه اشاره است به اينكه : حميم مذكور در داخل جهنم نيست .
(انـهـم الفـوا آبـاءهـم ضـاليـن فـهـم عـلى آثـارهـم يهرعون ) - كلمه (الفوا) از(الفـاء) است كه به معناى يافتن است و معناى اينكه مى گوييم (الفيت فلانا) ايناسـت كـه : مـن فـلانـى را يـافـتـم و بـه او بـرخـوردم . و كـلمـه (يـهـرعـون )فعل مضارع مجهول است از ماده (اهراع ) كه به معناى سرعت گرفتن است .
مـعناى آيه اين است كه : علت خوردنشان از درخت (زقوم ) و نوشيدنشان از (حميم ) وبرگشتن به سوى (دوزخ ) اين است كه : اينان پدران خود را گمراه يافتند، - و باايـنـكـه مـى دانـسـتـنـد ايـشان گمراهند، با اين حال از ايشان كه ريشه و مرجع آنان بودندتـقـليـد كـردنـد - و بـه هـمين جهت دنبال پدران خود به سرعت به سوى دوزخ مى روند،نـخـسـت به خوراكيهاى مذكور برمى خورند، و سپس به سوى دوزخ برمى گردند. درستجزاى آخرتشان مطابق رفتار دنيايشان است .
بحث روايتى
(روايـــاتـــى دربـــاره مـــســـؤ ول بـــودن انـــســـان ، ودرذيل برخى آيات گذشته )
در الدر المـنـثـور اسـت كـه : ابـن مـنـذر، از ابـن جـريـح ، روايـت كـرده كـه درذيـل جـمـله (بـل عـجبت ) گفته است رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: منوقـتـى قـرآن نـازل شـد از ن زول آن تـعجب كردم ، و گمراهان بنى آدم آن را مسخره كردند(درست عكس العمل من و آنها در دو نقطه ضد و مقابل هم بود).
و در تـفـسـيـر قمى در ذيل آيه (احشروا الّذين ظلموا) آورده كه امام فرمود: يعنى محشوركـنـيـد آنـانـى را كـه بـه آل مـحـمـّد (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در حقشان ظلم كردند و(ازواجهم ) يعنى آنانى را كه در اين ظلم شبيه به آنان بودند.
مـؤ لف : صـدر روايـت از بـاب ذكـر مـصـداق اسـت ، نـه ايـنـكـه ظـلم مـنـحـصـر در ظـلم بهآل محمّد (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد.
و در مـجـمع البيان در ذيل جمله (وقفوهم انهم مسئولون ) فرموده : بعضى ها گفته اند:يـعـنـى از ولايـت عـلى (عـليـه السـلام ) بـازخـواسـت مـى شـونـد -نقل از ابى سعيد خدرى -.
مـؤ لف : ايـن روايـت را شـيـخ طـوسـى هـم در امـالى خـود بـه سـند خود از انس بن مالك ازرسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) آورده و دركـتـاب عيون از حضرت على ، و ازحـضـرت رضـا (عـليـه السـلام ) از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم )نقل كرده و در تفسير قمى آن را از امام (عليه السلام ) روايت كرده است .
و در كـتـاب خـصـال از امـيـر المـؤ مـيـن (عـليـه السـلام ) حـديـث كـرده كـه فـرمـود:رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ) فـرمـود: بـنـده خـدا در روز قيامت قدم از قدمبـرنـمـى دارد تـا از چـهـار چـيـز بـازجويى شود، از عمرش كه در چه كارى تباه كرد. ازجـوانى اش كه در چه كارى به سر برد. از مالش كه از چه راهى كسب كرد و در چه راهىخرج كرد. و از محبت ما اهل بيت .
مؤ لف : نظير اين روايت را صاحب كتاب علل نيز آورده .
و در نـهـج البلاغه است كه : اى مردم ! از خدا درباره بندگان و بلادش بترسيد كه شماحتى از قطعه قطعه هاى زمين و از چارپايان بازخواست خواهيد شد.
و در الدر المـنـثـور اسـت كـه : بـخارى (در تاريخ خود)، ترمذى ، دارمى ، ابن جرير، ابنمـنـذر، ابـن ابـى حـاتـم ، حـاكـم و ابـن مـردويـه هـمگى از انس رواى ت كرده اند كه گفت :رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: هيچ دعوت كننده اى به هيچ عملى دعوتنـمـى كـنـد مگر آنكه روز قيامت او را نگه مى دارند در حالى كه كار او هم به وى چسبيده ومـلازم اوسـت و از او جدا نمى شود هر چند كه مردى مرد ديگر را دعوت كرده باشد، كه همهبـايد بايستند تا به سوالات پاسخ گويند. آنگاه اين آيه را قراءت فرمود: (وقفوهمانهم مسئولون ).
و در روضه كافى به سند خود از محمّد بن ا سحاق مدنى از ابى جعفر (عليه السلام ) ازرسـول خـدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) روايت آورده كه در ضمن حديثى فرمود: اما اينآيـه كه مى فرمايد: (اولئك لهم رزق معلوم ) معنايش اين است كه : رزقى دارند كه نزدخـدام بـهـشـت مـعـلوم اسـت ، و آن رزق را از بـراى اوليـاى خـدا حـاضـر مـى كـنـنـد،قـبـل از آنـكـه اوليـاى خدا درخواست آن را كرده باشند. و اما آيه (فواكه و هم مكرمون )مـعـنايش اين است كه اهل بهشت ميل به هيچ چيز پيدا نمى كنند مگر آنكه به احترام برايشانحاضر مى سازند.
و در تـفـسير قمى در روايت ابى الجارود، از حضرت ابى جعفر (عليه السلام ) در تفسيرآيه (فاطلع فرآه فى سواء الجحيم ) آمده كه فرمود: يعنى در وسط جهنم .
و نيز در همان كتاب در ذيل آيه (افما نحن بميتين ...) به سند خود از پدرش از على بنمـهـزيار و حسين بن محبوب ، از نضر بن سويد از درست ، از ابى بصير، از حضرت ابىجـعـفـر (عـليـه السـلام ) روايـت آورده كـه فـرمـود: وقـتـىاهـل بـهـشـت داخـل بـهـشـت مـى شـونـد، و اهـل جـهـنم به آتش درمى آيند، مرگ را به صورتگـوسـفـنـدى مـى آورنـد و بين بهشت و دوزخ سرمى برند و مى گويند ديگر براى احدىمـرگ نـيـسـت و هـركـس تـا ابـد در جـاى خـود هـسـت ، در ايـن هـنـگـاماهـل بـهـشـت مـى گـويـنـد: (آيـا ديـگـر مـا نـمـى مـيـريـم ، مـرگ مـا هـمـان مـرگاول بـود؟ و آيـا مـا عـذاب نمى شويم ؟ راستى اين چه رستگارى عظيمى است و براى چنينمقامى شايسته است كه تلاشگران تلاش كنند).
مـؤ لف : داستان سر بريدن مرگ به صورت گوسفند در روز قيامت ، از روايات معروفبين شيعه و اهل سنت است ، و اين در حقيقت تمثلى است از جاودانگى زندگى آخرت .
و در مـجـمـع البيان در ذيل جمله (شجرة الزقوم ) گفته : و روايت شده كه قريش وقتىايـن آيـه را شـنـيدند گفتند: ما تاكنون چنين اسمى را نشنيده بوديم ، و چنين درختى را نمىشـنـاسـيـم . ابن زبعرى گفت : زقوم به زبان بربرها نام طعامى است كه از خرما و كرهدرسـت مـى شـود، و در روايـتـى بـه لغـت اهـل يـمـن آمـده كـه ابـوجـهـل بـه كـنـيـز خـود گـفـت : (زقـمـينا زقوم برايمان بياور) كنيز هم خرما و كره آورد،ابوجهل به رفقايش گفت : (تزقموا بهذا الّذى يخوفكم به محمّد از همين زقوم كه محمّدشـمـا را از آن مـى تـرساند بخوريد) محمّد پنداشته كه در آتش ، در خت سبز مى شود وحـال آنـكـه آتـش درخـت را مـى سـوزانـد. پـس در پاسخ وى اين آيه آمد: (انا جعلناها فتنةللظالمين ) ما اين درخت را مايه آزمايش ستمكاران كرديم .
مؤ لف : اين معنا به چند طريق روايت شده .
آيات 113 - 72 سوره صافات


و لقـد ضـل قـبلهم اكثر الاولين (71) و لقد ارسلنا فيهم منذرين (72) فانظر كيف كانعاقبة المنذرين (73) الا عباد اللّه المخلصين (74) و لقد نادئنا نوح فلنعم المجيبون (75)و نـجـيناه و اهله من الكرب العظيم (76) و جعلنا ذريتة هم الباقين (77) و تركنا عليه فىالاخـريـن (78) سـلم عـلى نـوح فـى العـالمـين (79) انا كذلك نجزى المحسنين (80) انه منعـبـادنـا المـؤ مـنـين (81) ثم اغرقنا الاخرين (82) و ان من شيعته لابراهيم (83) اذ جاء ربهبـقـلب سـليـم (84) اذ قـال لابـيه و قومه ماذا تعبدون (85) ائفكا آلهه دون اللّه تريدون(86) فـمـا ظـنـكـم بـرب العـالمـيـن (87) فـنـظـر نـظـره فـى النـجـوم (88)فـقـال انـى سـقـيـم (89) فـتـولوا عـنـه مـدبـريـن (90) فـراغ الى آلهـتـهـمفـقـال الا تـاءكـلون (91) مـا لكـم لا تـنـطـقـون (92) فـراغ عليهم ضربا باليمين (93)فاقبلوا اليه يزفون (94) قال اتعبدون ما تنحتون (95) و اللّه خلقكم و ما تعملون (96)قالوا ابنوا له بنينا فالقوه فى الجحيم (97) فارادوا به كيدا فجعلنهم الاسفلين (98)و قـال انـى ذاهـب الى ربـى سـيـهدين (99) رب هب لى من الصالحين (100) فبشرنه بغلمحـليـم (101) فلما بلغ معه السعى قال يابنى انى ارى فى المنام انّى اذبحك فانظر ماذاترى قال يا ابت افعل ما تومر ستجدنى ان شاء اللّه من الصابرين (102) فلما اسلما وتـله للجـبـيـن (103) و نـديـنـه ان يـا ابـراهـيم (104) قد صدقت الرءيا انا كذلك نجزىالمحسنين (105)



ان هـذا لهـو البلوا المبين (106) و فديناه بذبح عظيم (107) و تركنا عليه فى الاخرين(108) سـلم عـلى ابـراهـيـم (109) كـذلك نـجـزى المـحـسـنين (110) انه من عبادنا المؤ منين(111) و بـشـرنـاه بـاسـحـاق نـبيا من الصالحين (112) و بركنا عليه و على اسحاق و منذريتهما مجسن و ظالم لنفسه مبين (113)
ترجمه آيات
قبل از ايشان هم بيشتر اقوام گذشته گمراه شدند (71).
و همانا ما در بين آنان انذار كنندگانى فرستاديم (72).
حال ببين عاقبت آن اقوام انذار شده چگونه بود (73).
(همه محروم از سعادت و هلاك گشتند) مگر بندگان مخلص خدا (74).
از آن جمله نوح ما را ندا كرد و چه پاسخگوى خوبى بوديم براى او (75).
او و اهلش را از اندوه عظيم نجات داديم (76).
و تنها ذريه او را در روى زمين باقى گذاشتيم (77).
و ذكر خيرش را در امت هاى بعد حفظ كرديم (78).
سلام بر نوح در همه عالميان (79).
آرى ما نيكوكاران را اين طور جزا مى دهيم (80).
آخر او از بندگان مؤ من ما بود (81 ).
او را باقى گذاشته و ديگران را غرق كرديم (82).
به درستى كه ابراهيم يكى از پيروان اوست (83).
ابراهيمى كه با دلى سالم به درگاه پروردگارش شتافت (84).
آن زمـان كـه بـه پدر و همه بستگانش و مردم شهرش گفت : آخر اين چيست كه مى پرستيد؟(85).
آيـا (سـزاوار اسـت ) كـه از كـوته بينى و افتراء به جاى خدا مريد چيرهايى پست تر ازخود شويد (86).
راستى شما درباره رب العالمين چه فكر مى كنيد؟ (87).
در اين هنگام نظر مخصوصى به ستارگان كرد (88).
و گفت : من بيمارم (89).
مردم شهر به ناچار او را به حال خود گذاشته به بيرون شهر رفتند (90).
ابـراهـيـم كـه شـهر را خالى از اغيار ديد به سوى خدايان ايشان رفت (و ديد كه بر حسبمعمول هر عيدى ، طعام پيش روى آنهاست ) پرسيد: پس چرا نمى خوريد؟ (91).
(و چون جوابى نشنيد) گفت : چرا حرف نمى زنيد؟! (92).
پس با نيروى هر چه تمامتر بر آنها كوفت (و همه را خرد كرد) (93).
مردم شهر كه خبردار شده بودند سراسيمه به سوى او شتافتند (94).
ابراهيم پرسيد چيزى را كه خودتان مى تراشيد مى پرستيد؟ (95).
با اينكه خدا شما و عمل شما را آفريده ؟ (96).
گفتند بايد براى سوزاندنش آتشخانه اى بسازيد و او را در آتش بيفكنيد (97).
آرى آنها نقشه اين كار را مى كشيدند ولى خدا پستشان كرد (98).
(ابـراهـيـم پس از نجات از آتش ) گفت من به سوى پروردگارم خواهم رفت و او به زودىمرا راهنمايى مى كند (99).
پروردگارا فرزندى به من بده كه از صالحان باشد (100).
ما هم او را به فرزندى حليم بشارت داديم (101).
هـمين كه به حد كار كردن رسيد بدو گفت پسرم در خواب مى بينم كه تو را ذبح مى كنمنـظـرت در ايـن بـاره چـيـسـت ؟ گـفت پدرجان آنچه ماءمور شده اى انجام ده كه به زودى انشاءاللّه مرا از صابران خواهى يافت (102).
همين كه تسليم امر خدا شدند و ابراهيم او را به زمين انداخت و پهلوى صورتش را به زميننهاد (103).
مـا او را نـدا داديـم كـه اى ابـراهيم ماءموريت را به انجام رساندى ما اين چنين نيكوكاران راجزا مى دهيم (105).
اين به راستى آزمايشى بس آشكارا بود (106).
و آن ذبح را به ذبحى بزرگ عوض كرديم (107).
و نام نيكش را در آيندگان حفظ نموديم (108).
سلام بر ابراهيم (109).
ما اين چنين نيكوكاران را جزاء مى دهيم (110).
آرى راستى او از بندگان مومن ما بود (111).
و ما او را به اسحاق بشارت داديم در حالى كه پيامبرى از صالحان باشد (112).
و بـر او و بـر اسـحـاق بركت نهاديم و از ذريه ايشان بعضى نيكوكار بودند و بعضىآشكارا به خود ستم كردند (113).
بيان آيات
اين آيات غرض سياق سابق را كه متعرض شرك و تكذيب كفار به آيات خدا بود و ايشانرا بـه عـذابى اليم تهديد مى كرد تعقيب نموده ، مى فرمايد: بيشتر امت هاى گذشته نيزضـلالتـى شـبـيـه ضـلالت اينان را داشتند، رسولان خدا را كه ايشان را انذار مى كردندتـكذيب نمودند، همانطورى كه اينان تكذيب مى كنند. آنگاه به عنوان شاهد داستانهايى ازنوح ، ابراهيم ، موسى ، هارون ، الياس ، لوط و يونس ‍ (عليهما السّلام ) مى آورد. و آنچهكه در آيات مورد بحث آمده داستان نوح و خلاصه داستان ابراهيم (عليهم السّلام ) است .


و لقد ضلقبلهم اكثر الاولين ... المخلصين



اين كلامى است كه سياقش براى انذار مشركين اين امت است ، مى خواهد تشبيه كند اين مشركينرا بـه امت هاى هلاك شده قبل ، چو ن اكثر امت هاى گذشته گمراه شدند، همان طور كه اينانگمراه گشتند و به سوى آن امت ها رسولانى فرستاده شدند، همان طور كه به سوى اينامـت رسـولى فـرسـتـاده شـد و آنـهـا رسـولان خود را تكذيب كردند، و در اثر تكذيب هلاكشدند، مگر عده معدودى كه مخلص بودند.
لام در جمله (لقد ضل ) لام قسم است ، و همچنين لام در جمله (لقد ارسلنا). و (منذرين) - بـه كـسـره ذال - در آيـه (72) پـيـغـمـبـران هـسـتـنـد كه انذار كنندگان امت هاىگذشته بودند و (منذرين )- به فتحه ذال - در آيه (73) امت هاى گذشته هستند.
(الا عـبـاد اللّه ) - اگـر مـراد از آنـان بـنـدگـان مـخـلص از امـت هـا بـاشـد، اسـتـثـنـاءمـتصل مى شود و اگر منظور اعم از مخلصين و انبيا باشد، استثنا منقطع مى شود مگر اينكهغير انبيا را بر انبيا غلبه داده باشد و نام همه را مخلصين نهاده باشد. و معناى آيه روشناست .
بيان آيات مربوط به منزلت (نوح ) عليه السلام و اجابت دعاى او
(و لقد نادينا نوح فلنعم المجيبون )
لام در كـلمـه (لقـد) و در كـلمه (لنعم ) هر دو لام قسم است . و اين دو سوگند دلالتبـر كـمـال عـنـايـت بـه نـداى نـوح و اجابت خداى تعالى مى كند. و خداى سبحان خود را دراجـابـت كـردن نـداى نـوح مـدح كـرده . و اگـر خـود را بـا اينكه يكى است (مجيبون اجابتكنندگان ) خوانده ، به منظور تعظيم است .
و - به طورى كه از سياق استفاده مى شود - منظور از نداى نوح همان نفرينى است كهبـه قـوم خـود كرد و به درگاه پروردگار خويش ‍ براى هلاكت آنان استغاثه نمود، هماننـفـريـنى كه در آيه (و قال نوح رب لا تذر على الاءرض من الكافرين ديارا و نيز آيه(فدعا ربّه انى مغلوب فانتصر) حكايت شده است .


و نجيناه و اهله من الكرب العظيم



كلمه (كرب ) - به طورى كه راغب گفته - به معناى اندوه شديد است . و مراد از آندر ايـنـجـا هـمـان طـوفـان و يـا آزار قـوم نـوح اسـت . و مـراد از(اهل ) نوح ، اهل بيت او و گروندگان به او از قوم خودش است ، همچنان كه درباره آناندر سـوره هـود فـرمـوده : (قـلنـا احـمـل فـيـهـا مـن كـل زوجـيـن اثـنـين و اهلك الا من سبق عليهالقـول و مـن آمـن ). و كـلمـه (اهـل ) هـمـان طور كه بر همسر مرد و فرزندانش اطلاق مىشود، بر همه خواص آدمى نيز اطلاق مى شود.


و جعلنا ذريته هم الباقين



يـعـنى ذريه او را از بين همه مردم جزو باقى ماندگان قرار داديم ، كه بعد از قرن نوح(عليه السلام ) در زمين باقى بمانند - و ما در داستان نوح (عليه السلام ) در سوره هودراجع به اين معنا بحث كرديم .


و تركنا عليه فى الاخرين



مـراد از كـلمـه (تـرك ) بـاقى گذاشتن است و مراد از كلمه (آخرين ) امم بعد از نوح(عـليه السلام ) و قبل از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، نه فقط امت هاىگذشته . و اين جمله را بعد از ذكر ابراهيم (عليه السلام ) نيز در همين سوره آورده ، و درهـمـيـن قـصـه در سـوره شـعـراء بـه جـاى ايـن عـبـارت فـرمـوده : (واجعل لى لسان صدق فى الاخرين ) و ما در آن سوره از اين عبارت چنين استفاده كرديم كهمراد از (لسان صدق ) اين است كه خداوند بعد از ابراهيم كسى را مبعوث كند كه دعوتابـراهـيـم (عـليـه السلام ) را در بشر دنبال نموده و مردم را به سوى كيش او كه همان دينتوحيداست بخواند.
از ايـنجا اين معنا تاءييد مى شود كه : مراد از (باقى گذاشتن ) نيز همين است كه خداىتـعـالى دعـوت نـوح را بـه سـوى تـوحيد بعد از او هم در بشر زنده نگه داشته و در هرعـصـرى بـعـد از عـصـر ديگر تا روز قيامت اثر مجاهدتهاى آن جناب را در راه خدا باقى ومحفوظ داشته است .
نكته اى درباره اينكه فرمود: (سلام على نوح فى العالمين )


سلام على نوح فى العالمين



مراد از (عالمين ) همه عالم است ؛ براى اينكه كلمه (عالمين ) در آيه با الف و لام آمده، و از نظر ادبيات كلمه جمع اگر با الف و لام بيايد عموميت را افاده مى كند و ظاهرا مراداز (عـالمـيـن ) هـمـه عـوالم بشرى و امت ها و جماعت هاى بشرى تا روز قيامت باشد. و اينسلامى كه خداى تعالى به نوح داده تا روز قيامت ، خود تهيتى است مبارك و طيب كه خداىتـعـالى از نـاحـيـه تـمـامـى امت هاى بشرى كه در اثر مجاهدتها و دعوت نوح ، از اعتقاداتصـحـيـح و اعـمال صالح برخوردار شده اند، به نوح داده است . آرى آن جناب اولين كسىاسـت كـه در بـيـن بـشـر بـه دعـوت تـوحـيـد و مـبـارزه عـليـه شرك و آثار شرك كه هماناعـمـال زشـت اسـت قـيـام نـمـود، و در ايـن راه شـديـدتـريـن رنـج هـا و مـحـنـت هـا راتـحـمـل كـرد، آنـهـم نـه يـك سـال و دو سـال بـلكـه نـزديـك بـه هـزارسال ، آنهم نه با كمك كسى ، بلكه خودش به تنهايى . پس آن جناب به تنهايى در هرخـيـر و صلاحى كه در بشريت تا روز قيامت رخ بدهد سهيم و شريك است . و در كلام خداىتعالى چنين سلامى به احدى داده نشده كه اين قدر وسيع باشد.
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از (عالمين ) عوالم ملائكه و جن و انس است .


انـا كـذلك نـجـزى المحسنين


اين جمله منتى را كه خدا بر نوح (عليه السلام ) نهاده وكـرامـتـى كه به وى كرده - از آن جمله اينكه ندايش را اجابت نمود و او و اهلش را از كربعـظـيم نجات داد و ذريه اش را در قرون بعد باقى نگهداشت و آثارش را در قرون بعد ازخـودش حـفـظ كـرد و درودى كـه تـا روز قـيـامـت از نـاحـيـه فرد فرد بشر صالح به وىفرستاده تعليل مى كند.
و اگـر پـاداش او را بـه پـاداش مـحـسـنـيـن و نـيـكـوكاران تشبيه كرده اين تشبيه تنها دراصـل پـاداش اسـت نـه در خـصوصيات مى خواهد بفرمايد: همانطور كه به همه نيكوكارانپـاداش مـى دهـيم به نوح نيز پاداش داديم و نمى خواهد بفرمايد: به همه نيكوكاران همينپاداش را كه به نوح داديم مى دهيم ؛ و اين خود واضح است .


انه من عبادنا المؤ منين



ايـن جـمـله نـيـكـوكـارى نـوح (عـليـه السـلام ) را كـه از جـمـله قـبـلى اسـتـفـاده مـى شـدتـعـليـل مـى كـند كه چگونه نوح او نيكوكاران بود، مى فرمايد: براى اينكه از بندگانمومن ما بود. آرى نوح (عليه السلام ) خداى عزّو جلّ را به حقيقت بندگى ، بندگى كرد. اوغـيـر از آنـچه خدا مى خواست نمى خواست ، و غير از آنچه خدا دستو ر داده بود نمى كرد. ونـيـز براى اينكه آن جناب از مؤ منين حقيقى بود. از اعتقادات ، غير از آنچه كه حق بود معتقدنبود، و اين اعتقاد به حق در تمامى اركان وجودش جريان داشت ، و كسى كه چنين باشد غيراز حسن و نيكويى از او عملى سرنمى زند. پس او از نيكوكاران است .


ثّم اغرقنا الاخرين



كلمه (ثم ) بعديت در كلام را مى رساند، نه بعديت در زمان را، و مراد از كلمه (آخرينديگران ) همان قوم مشرك اويند.
بيان آيات مربوط به ابراهيم (عليه السلام ) و دعوت آن جناب


و ان من شيعته لابراهيم



كـلمـه (شـيـعـه ) عـبـارت اسـت از مـردمـى كـه پـيـرو غـيـر خـود بـاشـنـد، ودنـبـال او بـه راه بـيـفـتـنـد و كـوتاه سخن : مردمى كه موافق طريقه كسى حركت كنند، چنينمردمى شيعه آن كس مى باشند، حال چه اينكه آن كس جلوتر از آن قوم باشد، يا بعد از آنقـوم ، هـمـچـنـان كـه خـداى تـعـالى فـرمـود: (و حـيـل بـيـنـهـم و بـيـن مـا يـشـتـهـون كـمـافـعـل بـاشـيـاعهم من قبل ) به طورى كه ملاحظه مى كنيد در اين آيه شيعه را به كسانىاطـلاق كـرده كـه قـبـل از افـراد مـورد نـظـر عـذاب شـدنـد، و بـيـن آنـان و لذتـهـايـشـانحائل شد.
و از ظـاهـر سـياق برمى آيد كه ضمير در كلمه شيعته به نوح برمى گردد و معنايش ايناسـت كـه : ابـراهـيـم يـكـى از شيعيان نوح بود، چون دينش موافق دين او، يعنى دين توحيدبود.
بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: ضـمـيـر مـذكـور بـهرسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) بـر مـى گـر دد. ولى هـيچ دليلى از ناحيهالفاظ آيه بر اين قول نيست .
بـعـضـى گـفـتـه انـد: در نـظـم ايـن آيـات تـرتـيـب زيـبـايـى بـه كـار رفـتـه ، چـوندنبال داستان نوح كه آدم دومى و ابو البشر ثانى است ،
داسـتـان ابـراهـيـم را آورد كـه پـدر انـبـياء است ، يعنى تمامى انبيايى كه بعد از او آمدندنـسـبـشـان بـدو مـنـتـهـى مـى شـود، و نـيـز تـمـامـى اديـان زنـده اى كـه در دنـيـا هـسـتـند ازقـبـيـل اديـان مـوسى ، عيسى و محمد (عليهم السلام ) همه بر اديان ابراهيم تكيه دارند كههـمـان ديـن تـوحـيـد اسـت . و نـيـز نـوح (عـليه السلام ) از غرق شدن در آب نجات يافت وابراهيم (عليه السلام ) از سوختن در آتش نمرود.
مـــراد از (قـــلب ســـليـــم ) داشتن ابراهيم (عليه السلام ) عدم تعلق او به غير خدااست


اذ جاء ربه بقلب سليم



آمدن نزد پروردگار كنايه است از تصديق خدا و ايمان به او. و مؤ يد اين معنا اين است كهمـراد از (قـلب سليم ) آن قلبى است كه از هر چيزى كه مضر به تصديق و ايمان بهخـداى سـبـحـان اسـت خالى باشد، از قبيل شرك جلى و خفى ، اخلاق زشت و آثار گناه و هرگونه تعلقى كه به غير خدا باشد و انسان جذب آن شود و باعث شود كه صفاى توجهبه سوى خدا مختل گردد.
از اينجا روشن مى شود كه مراد از (قلب سليم ) آن قلبى است كه هيچ تعلقى به غيراز خـدا نـداشـته باشد، همچنان كه در حديثى كه در بحث روايتى آينده - ان شاء اللّه -مى آيد نيز به هم ين معنا تفسير شده .
ولى بعضى گفته اند: (معنايش قلب سالم از شرك است ). ممكن ا ست اين گفتار را بهنـحـوى تـوجـيـه كـنـيـم كه به همان معنا كه ما ذكر كرديم برگشت مى كند. بعضى ديگرگـفـتـه انـد: (مـراد قـلب انـدوهـنـاك اسـت ) ولى ايـن ديـگـرقابل توجيه نيست .
ظرف (اذ) در آيه شريفه متعلق به جمله (من شيعته ) است ، و چون آن قواعدى كه درغـيـر ظـرف بـخـشوده نيست در ظرفها بخشوده شده . لذا ديگر نبايد اعتراض كرد كه مگرقـبـل از آمدن نزد پروردگار، از شيعه نوح نبود. و بعضى گفته اند: ظرف (اذ) متعلقبه (اذكر) تقديرى است .


اذ قال لابيه و قومه ماذا تعبدون



يعنى : چه چيز مى پرستيد؟ و اگر با اينكه مى ديد كه بت مى پرستند، مع ذلك پرسيدچـه مـى پـرسـتـيـد؟ مـنـظـورش از ايـن سـؤ ال اظـهـار تـعـجـب اسـت ، و خـواست بفهماند اينعمل شما سخت عجيب و غريب است .
(ائفـكـا آلهـه دون اللّه تـريدون ) يعنى آيا از در افتراء خدايانى ديگر به جاى خداىعزّو جلّ قصد مى كنيد.
و اگـر كـلمـه (افـلك ) و كـلمـه (آلهـه ) را مـقدم ذكر كرده ، با اينكه مى بايست مىفـرمود: (اتريدون آلهه دون اللّه افكا) بدين جهت است كه عنايت به آن دو كلمه داشتهاست .
وجـــه ايـــنـــكــه ابـراهيم (عليه السلام ) به ستارگان نظر افكند و سپس از بيمارىخودخبر داد (فنظر نظرة فى النجوم فقال انى سقيم )


فنظر نظره فى النجوم فقال انى سقيم



شـكـى نـيـسـت در ايـنـكـه ظـاهر اين دو آيه اين است كه خبر دادن ابراهيم (عليه السلام ) ازمـريـضـى خـود مـربـوط اسـت بـه نـظـر كـردن در نـجـوم ،حـال ايـن نـگـاه كـردن در سـتـارگـان يـا بـراى ايـن بوده كه وقت و ساعت را تشخيص دهد،مثل كسى كه دچار تب نوبه است ، و ساعات عود تب خود را با طلوع و غروب ستاره اى و يااز وضعيت خاص نجوم تعيين مى كند.
و يا براى آن بوده كه از نگاه كردن به نجوم ، به حوادث آينده اى كه منجم ها آن حوادثرا از اوضاع ستارگان بدست مى آورند، معين كند. و صابئى مذهبان به اين مساءله بسيارمعتقد بودند و در عهد ابراهيم (عليه السلام ) عده بسيارى از معاصرين او از همين صابئىها بوده اند.
بـنـابـر وجـه اول ، مـعـنـايـش آيـه چـنـيـن مـى شـود: وقـتـىاهل شهر خواستند همگى از شهر بيرون شوند تا در بيرون شهر مراسم عيد خود رابه پاكـنـنـد، ابـراهـيـم نـگـاهـى بـه سـتارگان انداخت و سپس به ايشان اطلاع داد كه به زودىكسالت من شروع مى شود، و من نمى توانم در اين عيد شركت كنم .
و بـنـابـر وجـه دوم مـعنايش اين مى شود: ابراهيم در اين هنگام نگاهى به ستارگان كرد وطبق قواعد منجمين پيشگويى كرد كه به زودى من مريض خواهم شد، و در نتيجه نمى توانمبا شما از شهر بيرون شوم .
ولى وجـه اولى بـا وضـع ابـراهـيـم (عـليه السلام ) مناسب تر به نظر مى رسد، براىايـنـكـه آن جـناب با اينكه توحيدى خالص داشت ، ديگر معنا ندارد براى غير خدا تاثيرىقـائل باشد. و از سوى ديگر دليلى هم كه به قوت دلالت كند بر اينكه آ ن جناب در آنايام مريض نبوده در دست نداريم ، بلكه دليل داريم بر اينكه مريض بوده ، براى اينكهاز يك سو خداى تعالى او را صاحب قلبى سليم معرفى كرده و از سوى ديگر از او حكايتكـرده كـه صريحا گفته است : من مريضم و كسى كه داراى قلب سليم است ، دروغ و سخنبيهوده نمى گويد.
اين بود آن وجهى كه ما در تفسير اين دو آيه اختيار كرديم . و مفسرين در توجيه آن وجوهىذكـر كـرده انـد كه از همه وجيه تر و به تر اين است كه : نگاه كردنش به نجوم ، و خبردادنـش از مـريـضـى خـود، از بـاب مـعـاريـض كـلام اسـت . و مـعاريض عبارت است از اينكه :گوينده چيزى را بگويد كه شنونده از ظاهر آن معنايى بفهمد و خود او معناى ديگرى ارادهكـنـد. پـس شـايد نظر كردن آن جناب در ستارگان نظر كردن موحد در صنع خداى تعالىبـاشـد، تـا از آن راه بـر وجـود خـداى تـعـالى و يـكـتـايـى اواسـتـدلال كـنـد، ولى مـردم خـيـال كـردنـد كـه نـظـر كـردن اومـثـل نـظـر كـردن مـنـجـم هـا اسـت ، كـه مى خواهد از وضع ستارگان بر پيش آمدن حوادثىاسـتـدلال كـنـد. آنـگـاه فرموده : (من مريضم ) و منظورش اين بوده كه او به زودى دچاربيمارى مى شود، چون آدمى در طول عمر بدون بيمارى نمى شود، همچ نان كه باز از همانجـنـاب حـكـايـت كـرده كـه گـفـت : (و اذا مـرضـت فـهـو يـشـفـيـن ) چـيـزى كـه هـسـت مـردمخيال كردند منظور او اين است كه همين امروز كه روز عيد ايشان است مريض است ، و آنچه درنـظـر آن جـنـاب مـرجـح بـوده كـه ايـن هـمه زحمت به خود بدهد، اين بوده كه در شهر تنهابـمـانـد و آن هـدفـى را كـه در نـظـر داشـتـه انـجـام دهـد، يـعـنـى بـت هـاىاهل شهر را بشكند.
ليكن اين وجه - كه گفتيم بهترين وجوهى است كه مفسرين ذكر كرده اند - وقتى صحيحاسـت كـه آن جـنـاب در آن روز مـريـض نـبـوده بـاشـد وحال آنكه خواننده عزيز متوجه شد كه گفتيم هيچ دليلى بر اين معنا نيست .
عـلاوه بـر ايـن گفتن معاريض براى انبياء جايز نيست ، زيرا باعث مى شود اعتماد مردم بهسخنان ايشان سست گردد.


فتولوا عنه مدبرين



ضـمير جمع در (تولّوا) به مردم معاصر ابراهيم (عليه السلام ) و ضمير مفرد در عنهبـه خود آن جناب برمى گردد و معناى جمله اين است كه : مردم از آمدن ابراهيم صرف نظركرده ، او را تنها گذاشته از شهر خارج شدند.
سخنان ابراهيم (عليه السلام ) با بت ها!


فراغ الى آلهتهم فقال الا تاءكلون ما لكم لا تنطقون



كـلمـه (راغ ) مـاضى از مصدر (روغ ) است و (روغ ) و (رواغ ) و (روغان )هـمـه بـه مـعـنـاى مـتـوجـه شـدن و مـيـل كـردن اسـت . و بـعـضـى گـفـتـه انـد:ميل كردن به يكسو به منظور خدعه است .

next page

fehrest page

back page