بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر المیزان جلد 1, علامه محمدحسین طباطبایی رحمه الله علیه ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ALMIZA01 -
     ALMIZA02 -
     ALMIZA03 -
     ALMIZA04 -
     ALMIZA05 -
     ALMIZA06 -
     ALMIZA07 -
     ALMIZA08 -
     ALMIZA09 -
     ALMIZA10 -
     ALMIZA11 -
     ALMIZA12 -
     ALMIZA13 -
     ALMIZA14 -
     ALMIZA15 -
     ALMIZA16 -
     ALMIZA17 -
     ALMIZA18 -
     ALMIZA19 -
     ALMIZA20 -
     ALMIZA21 -
     ALMIZA22 -
     ALMIZA23 -
     ALMIZA24 -
     ALMIZA25 -
     ALMIZA26 -
     ALMIZA27 -
     ALMIZA28 -
     ALMIZA29 -
     ALMIZA30 -
     ALMIZA31 -
     ALMIZA32 -
     ALMIZA33 -
     ALMIZA34 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

تا آنكه يكى بديگرى گفت : آيا اين زن همانطور كه دردل من جاى گرفته در دل تو نيز جا باز كرده ؟ گفت آرى ، پس هر دو او را بسوى خوددعوت كردند، زن گفت : من حاضر نميشوم مگر آنكه آن اسمى را كه با آن بآسمان مىرويد و پائين مى آئيد بمن بياموزيد، هاروت و ماروت حاضر نشدند، بار ديگر درخواستخود را تكرار كردند، و او هم امتناع خود را تكرار كرد، تا بالاخره آندو تسليم شدند، ونام خدا را بوى آموختند، همينكه زهره خواست با خواندن آن اسم پرواز كند، خداوند او رابصورت ستاره اى مسخ كرد، و از آندو ملك هم بالهايشانرا بريد، هاروت و ماروت ازپروردگار خود درخواست توبه كردند، خدايتعالى آندو را مخير كرد بين اينكهبحال اول برگردند، و در عوض وقتى قيامت شد عذابشان كند، و بين اينكه در همين دنياخدا عذابشان كند، و روز قيامت بهمان حال اول خود برگردند.
يكى از آندو بديگرى گفت : عذاب دنيا بالاخره تمام شدنى است ، بهتر آنست كه عذابدنيا را اختيار كنيم ، او هم پذيرفت ، و خدايتعالى بايشان وحى فرستاد كه بسرزمينبابل بيائيد، دو ملك روانه آن سرزمين شدند، در آنجا خداوند ايشانرا خسف نموده ، بين زمينو آسمان وارونه ساخت ، كه تا روز قيامت در عذاب خواهند بود.
ذكر چند روايت و بيان ضعف سستى آنها 
مؤ لف : قريب باين معنا در بعضى از كتب شيعه نيز از امام باقر (عليه السلام ) (بدونذكر همه سند) روايت شده ، سيوطى هم قريب باين معنا را درباره هاروت و ماروت و زهره درطى نزديك بيست و چند حديث آورده كه ناقلان آن تصريح كرده اند: باينكه سند بعضىاز آنها صحيح است .
و در آخر سندهاى آنها عده اى از صحابه از قبيل ابن عباس ، و ابن مسعود، و على بنابيطالب ، و ابى درداء، و عمر، و عايشه و ابن عمر، قرار دارند، ولى با همه ايناحوال داستان ، داستانى است خرافى ، كه بملائكه بزرگوار خدا نسبت داده اند ملائكه اىكه خدايتعالى در قرآن تصريح كرده : به قداست ساحت و طهارت وجود آنان از شرك ومعصيت ، آنهم غليظترين شرك و زشت ترين معصيت ، چون در بعضى از اين روايات نسبتپرستش بت ، و قتل نفس ، و زنا، 360

و شرب خمر، بآندو داده ، و به ستاره زهره نسبت ميدهد كه زنى زناكار بوده ، و مسخ شدهكه اين خود مسخره اى خنده آور است چون زهره ستاره ايست آسمانى ، كه در آفرينش وطلوعش پاك است ، و خدايتعالى در آيه : (الجوار الكنس ) بوجود او سوگند ياد كرده ،علاوه بر اينكه علم هيئت جديد هويت اين ستاره را و اينكه از چند عنصرىتشكيل شده ، و حتى مساحت و كيفيت آن ، و سائر شئون آنرا كشف كرده .
پس اين قصه مانند قصه ايكه در روايت سابق آمد، بطوريكه گفته اند مطابق خرافاتىاست كه يهود براى هاروت و ماروت ذكر كرده اند، و باز شبيه بخرافاتى است كهيونانيان قديم درباره ستارگان ثابت و سيار داشتند.
كلام در باب جعل حديث 
پس از اينجا براى هر دانش پژوه خردبين روشن ميشود، كه اين احاديث مانند احاديثديگريكه در مطاعن انبياء و لغزشهاى آنان وارد شده از دسيسه هاى يهود خالى نيست ، وكشف مى كند كه يهود تا چه پايه و با چه دقتى خود را در ميانه اصحاب حديث در صدراول جا زده اند، تا توانسته اند با روايات آنان بهر جور كه بخواهند بازى نموده ، وخلط و شبهه در آن بيندازند، البته ديگران نيز يهوديان را در اين خيانتها كمك كردند.
ولكن خدايتعالى با همه اين دشمنيها كه درباره دينش كردند، كتاب خود را در محفظه الهىخود قرار داد، و از دستبرد هوسهاى هوسرانان و دشمنان آن حفظش فرمود، بطوريكه هربار كه شيطانى از شيطانهاى اعداء خواست ضربه اى بر آن وارد آورد، با شهاب مبينخود او را دفع كرد، همچنانكه خودش فرمود: (انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون)، (ما خود ذكر را نازل كرديم ، و ما خود مر آنرا حفظ خواهيم كرد)، و نيز فرموده :(وانه ، لكتاب عزيز، لاياءتيه الباطل من بين يديه ، ولا من خلفهتنزيل من حكيم حميد)، (بدرستى قرآن كتابى است عزيز، كه نه در عصر نزولش ، ونه بعد از آن هيچگاه باطل در آن راه نمى يابد، كتابى است كه از ناحيه خداى حكيم حميدنازل شده )، و نيز فرموده : (وننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤ منين ، ولا يزيدالظالمين الا خسارا)، (ما از قرآن چيزها را نازل كرده ايم كه شفاء و رحمت مؤ منين است ، وبراى ستمگران جز خسران بيشتر اثر ندارد)، كه در آن شفاء و رحمت بودن قرآن را براىمؤ منين مطلق آورده ، و منحصر براى يك عصر و دو عصر نكرده .
پس تا قيام قيامت هيچ خلط و دسيسه اى نيست ، مگر آنكه قرآن آنرا دفع مى كند، و خسراندسيسه گر بر ملا،
و از حال و وضع او براى همه پرده بردارى مى كند، و حتى نام رسواى او و رسوائيش رابراى نسل هاى بعد نيز ضبط ميكند.
و پيامبر گراميش بعموم مسلمانان معيارى دست ميدهد، كه با آن معيار و محك كلى ، معارفىكه بعنوان كلام او، و يا يكى از اوصياء او برايشان روايت مى شود، بشناسند، و بفهمندآيا از دسيسه هاى دشمن است و يا براستى كلامرسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم جانشينان او است ، و آن اين استكه هر حديثى راشنيديد، به كتاب خدا عرضه اش كنيد، اگر موافق با كتاب خدا بود، آنرا بپذيريد، واگر مخالف بود رهايش كنيد.
و كوتاه سخن آنكه نه تنها باطل در قرآن راه نمى يابد، بلكه بوسيله قرآن باطلهائىكه ممكن است اجانب در بين مسلمانان نشر دهند دفع ميشود، پس قرآن خودش از ساحت حق دفاعنموده ، و بطلان دسائس را روشن مى كند و شبهه آنرا از دلهاى زنده مى برد، همچنانكه ازاعيان و عالم خارج از بين مى برد.
همچنانكه فرمود: (بل نقذف بالحق على الباطل ، فيدمغه )، (بلكه حق را به جنگباطل مى فرستيم ، تا آنرا از بين ببرد) و نيز فرموده : (ويريد اللّه ان يحق الحقبكلماته )، (خدا خواسته است تا بوسيله كلماتش حق را محقق سازد)،، و نيز فرموده :(ليحق الحق و يبطل الباطل ، ولو كره المجرمون ) (تا حق را محقق وباطل را ابطال كند، هر چند كه مجرمان نخواهند) و احقاق حق وابطال باطل معنا ندارد، جز باينكه صفات آنها را ظاهر و براى همه روشن سازد.
نظر بعضى مردم غرب زده و بعضى ازاهل حديث درباره روايات و راه تشخيص صحيحازسقيم
و بعضى از مردم مخصوصا اهل عصر ما كه فرو رفته در مباحث و علوم مادى ، و مرعوب ازتمدن جديد غربى هستند، از اين حقيقت كه ما براى شما بيان كرديم استفاده سوء كرده ، وباصطلاح از آنطرف افتاده اند باين معنا كه روايات جعلى را بهانه قرار داده ، بكلىآنچه بنام روايت و سنت رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم ، ناميده ميشود طرح كردند.
درمقابل بعضى از اخباريين و اصحاب حديث و حرورى مذهبان و ديگران كه در اين باره افراطنموده ، از طرف ديگر افتاده اند، باين معنا كه نام هر مطلبى كه حديث و روايت دارد،پذيرفته اند حال هر چه ميخواهد باشد.
و اين طائفه در خطا دست كمى از طائفه اول ندارند، براى اينكه همانطور كه طرح كلىروايات مستلزم تكذيب بموازينى است كه دين مبين اسلام براى تشخيص حق ازباطل قرار داده ،
و نيز مستلزم نسبت دادن باطل و سخن لغو به پيامبر اسلام است و نيزباطل و لغو دانستن قرآن عزيزى است كه (لا ياتيهالباطل من بين يديه ولا من خلفه )، همچنين پذيرفتن تمامى احاديث ، و با چشم بسته همهرا بشارع اسلام نسبت دادن ، مستلزم همان تكذيب و همان نسبت است .
و چگونه ممكن است ، مسلمان باشيم ، و در عينحال يكى از دو راه افراط و تفريط را برويم ، با اينكه خداىجل و علا فرموده : (ما آتاكم الرسول فخذوه ، وما نهيكم عنه فانتهوا) (آنچهرسول دستور ميدهد بگيريد، و از آنچه نهى مى كند خوددارى كنيد) و بحكم اين آيه دستهاول نمى توانند سنت و دستورات رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم را بكلى دوربيندازند، و نيز فرموده : (وما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن اللّه )، (هيچ رسولىنفرستاديم ، مگر براى اينكه مردم او را باذن خدا و براى رضاى او اطاعت كنند) كه بحكماين آيه دسته دوم نميتوانند هر چه را كه نام حديث دارد، هر چند مخالف قرآن يعنى مخالفاذن خدا و رضاى او باشد بپذيرند.
آرى به دسته اول ميگوئيم : اگر كلام رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم براىمعاصرينش ، و منقول آن براى ما، كه در آن عصر نبوده ايم ، حجيت نداشته باشد در امردين هيچ سنگى روى سنگ قرار نمى گيرد، و اصولا اعتماد به سخنانى كه براى انساننقل ميشود، و پذيرفتن آن در زندگى اجتماعى اجتناب ناپذير، و بلكه امرى است بديهىكه از فطرت بشريش سرچشمه مى گيرد و نميتواند بدان اعتماد نكند.
پاسخ به كسانيكه راه تفريط پيش گرفته و به بهانه روايات جعلىمجموعه رواياترا كنار گذاشته اند
و اما بهانه ايكه دست گرفته اند، يعنى مسئله وقوع دسيسه وجعل در روايات دينى يك مسئله نوظهور و مختصبمسائل دينى نيست ، بشهادت اينكه مى بينيم آسياى اجتماع همواره بر اساس همين منقولاتمخلوط از دروغ و راست مى چرخد چه اخبار عموميش و چه خصوصيش ، و بطور مسلم دروغها وجعليات در اخبار اجتماعى بيشتر است ، چون دست سياست هاى كلى و شخصى بيشتر با آنهابازى مى كند، مع ذلك فطرت انسانى ما و هيچ انسانى اجازه نميدهد كه بصرف شنيدنخبرهائيكه در صحنه اجتماع براى ما نقل مى شود، اكتفاء كنيم ، و اكتفاء هم نمى كنيم ،بلكه يكى يكى آن اخبار را بموازينى كه ممكن است محك شناختن راست از دروغ باشدعرضه ميداريم ، اگر با آن موافق بود، و آن محك آنرا تصديق كرد، مى پذيريم ، و اگرمخالف با آن بود، تكذيبش نموده دورش ‍ مى افكنيم ، و بفرضى هم كه آن محك از تشخيصراست و دروغ بودن خبر عاجز ماند، درباره آن خبر توقف ميكنيم ، نه چشم بسته قبولش مىكنيم ، و نه انكارش مى نمائيم ، و اين توقف ما نيز همان احتياطى است كه فطرت ما دراينگونه موارد براى بر حذر بودن از شر و ضرر پيش پاى ما نهاده است .
تازه همه اين سه مرحله رد و قبول و توقف ، بعد از عرضه خبر بموازين ، در صورتىاست كه ما خبرشناس و اهل خبره اينكار باشيم ، اما در خصوص اخباريكه مهارتى براىتشخيص صحت و سقم مضمون آنها نداريم ، بناى عقلائى و راهى كهعقل پيش پاى ما گذاشته ، اين است كه باهل خبره در آن فن مراجعه نموده ، هر چه آنان حكمكردند بپذيريم ، (دقت بفرمائيد).
اين ، آن روشى است كه فطرت ما در اجتماع انسانى بنا بر آن نهاده ، و نيز ميزانى استكه دين خدا هم براى تشخيص حق از باطل نصب كرده ، و بناى دين هيچ مغايرتى با بناىفطرت ندارد، بلكه عين همانست ، چه ، دستور دينى اين است كه يك يك اخباريكه براىمسلمانان نقل ميشود، بر كتاب خدا عرضه كنند، اگر صحتش و يا سقمش روشن شد، كهتكليف روشن است ، و اگر بخاطر شبهه اى كه در خصوص يك خبر است ، نتوانستيم بامقايسه با كتاب خدا صحت و سقمش را دريابيم ، بايد توقف كرد، و اين دستور در رواياتمتواتره اى از رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم و ائمهاهل بيتش (عليهم السلام ) بما رسيده ، البته اين دستور در خصوصمسائل غير فقهى است ، چون در مسائل فقهى معيار در تشخيص روايت درست از نادرست ، بحثمفصل و جداگانه اى دارد، كه در اصول فقه متعرض آن شده اند.
بحث فلسفى (درباره تاءثير اراده در افعالخارق العاده ، سحر، كهانت و احضار ارواح )
جاى هيچ ترديد نيست كه برخلاف عادت جاريه ، افعالى خارق العاده وجود دارد،حال يا خود ما آنرا بچشم ديده ايم ، و يا آنكه بطور متواتر از ديگران شنيده و يقين پيداكرده ايم ، و بسيار كم هستند كسانيكه از افعال خارق العاده چيزى يا كم و يا زياد نديده ونشنيده باشند، و بسيارى از اين كارها از كسانى سر مى زند كه بااعتياد و تمرين ،نيروى انجام آنرا يافته اند، مثلا ميتوانند زهر كشنده را بخورند و يا بار سنگين و خارجاز طاقت يك انسان عادى را بردارند، و يا روى طنابيكه خود در دو طرف بلندى بسته اندراه مى روند، و يا امثال اينگونه خوارق عادت .
و بسيارى ديگر از آنها اعمالى است كه بر اسباب طبيعى و پنهان از حس و درك مردم متكىاست ، و خلاصه صاحب عمل باسبابى دست مى زند كه ديگران آن اسباب را نشناخته اند،مانند كسيكه داخل آتش ميشود و نميسوزد، بخاطر اينكه داروى طلق بخود ماليده ، و يا نامهاى مينويسد كه غير خودش كسى خطوط آنرا نمى بيند، چون با چيزى (ازقبيل آب پياز، مترجم ) نوشته ، كه جز در هنگام برخورد آن بآتش خطوطش ظاهر نميشود.
بسيارى ديگر از اينگونه كارها بوسيله سرعت حركت انجام مى پذيرد، سرعتى كه بينندهآنرا تشخيص ندهد، و چنين بپندارد كه عمل نامبرده بدون هيچ سبب طبيعى اينطور خارق العادهانجام يافته ، مانند كارهائى كه شعبده بازان انجام مى دهند.
همه اينها افعالى هستند كه مستند باسباب عادى ميباشند، چيزيكه هست ما سببيت آن اسباب رانشناخته ايم ، و بدين جهت پوشيده از حس ما است ، و يا براى ما غير مقدور است .
در اين ميان افعال خارق العاده ديگرى است ، كه مستند به هيچ سبب از اسباب طبيعى و عادىنيست ، مانند خبر دادن از غيب . و مخصوصا آنچه مربوط به آينده است ، و نيز مانند ايجادمحبت و دشمنى و گشودن گره ها، و گره زدن گشوده ها، و بخواب كردن ، و يا بيماركردن ، و يا خواب بندى و احضار و حركت دادن اشياء با اراده و از اينقبيل كارهائيكه مرتاض ها انجام مى دهند، و بهيچ وجهقابل انكار هم نيست ، يا خودمان بعضى از آنها را ديده ايم ، و يا برايمان آنقدرنقل كرده اند كه ديگر قابل انكار نيست .
و اينك در همين عصر حاضر از اين مرتاضان هندى و ايرانى و غربى جماعتى هستند، كهانواعى از اينگونه كارهاى خارق العاده را مى كنند.
و اينگونه كارها هر چند سبب مادى و طبيعى ندارند، ولكن اگر بطوركامل در طريقه انجام رياضت هائيكه قدرت بر اين خوارق را بآدمى مى دهد، دقت وتامل كنيم ، و نيز تجارب علنى و اراده اينگونه افراد را در نظر بگيريم ، برايمانمعلوم ميشود: كه اينگونه كارها با همه اختلافيكه در نوع آنها است ، مستند بقوت اراده ، وشدت ايمان به تاءثير اراده است ، چون اراده تابع علم و ايمان قبلى است ، هر چه ايمانآدمى به تاءثير اراده بيشتر شد! اراده هم مؤ ثرتر ميشود، گاهى اين ايمان و علم بدونهيچ قيد و شرطى پيدا ميشود، و گاهى در صورت وجود شرائطى مخصوص دست ميدهد،مثل ايمان باينكه اگر فلان خط مخصوص را با مدادى مخصوص و در مكانى مخصوصبنويسيم ، باعث فلان نوع محبت و دشمنى ميشود، و يا اگر آينه اى را در برابر طفلىمخصوص قرار دهيم ، روح فلانى احضار مى گردد، و يا اگر فلان افسون مخصوص رابخوانيم ، آن روح حاضر ميشود، و از اين قبيل قيد و شرطها كه در حقيقت شرط پيدا شدناراده فاعل است ، پس وقتى علم بحد تمام و كمال رسيد، و قطعى گرديد، بحواس ظاهرانسان حس درك و مشاهده آن امر قطعى را ميدهد، تو گوئى چشم آنرا مى بيند، و گوش آنرامى شنود.
و خود شما خواننده عزيز مى توانى صحت اين گفتار را بيازمائى ، باينكه به نفس خودتلقين كنى : كه فلان چيز و يافلان شخص الان نزد من حاضر است و دارى او را مشاهده مىكنى ، وقتى اين تلقين زياد شد، رفته رفته بدون شك مى پندارى كه او نزدت حاضراست ،
بطوريكه اصلا باور نمى كنى كه حاضر نباشد، و از اين بالاتر، اصلا متوجه غير اونمى شوى آنوقت است كه او را بهمان طور كه مى خواستى روبروى خودت مى بينى و ازهمين باب تلقين است كه در تواريخ مى خوانيم : بعضى از اطباء امراض كشنده اى رامعالجه كرده اند، يعنى بمريض قبولانده اند كه تو هيچ مرضى ندارى ، و او هم باورششده ، و بهبود يافته است .
خوب ، وقتى مطلب از اين قرار باشد، و قوت اراده اينقدر اثر داشته باشد.
بنابراين اگر اراده انسان قوى شد، ممكن است كه در غير انسان هم اثر بگذارد، باين معناكه اراده صاحب اراده در ديگران كه هيچ اراده اى ندارند اثر بگذارد، در اينجا نيز دو جورممكن است ، يكى بدون هيچ قيد و شرط و يكى در صورت وجود پاره اى شرائط.
پس ، از آنچه تا اينجا گفته شد، چند مطلب روشن گرديداول اينكه ملاك در اين گونه تاءثيرها بودن علم جازم و قطعى براى آنكسى است كهخارق عادت انجام ميدهد، و اما اينكه اين علم با خارج هم مطابق باشد، لزومى ندارد، (بهشهادت اينكه گفتيم اگر خود شما مطلبى را در نفس خود تلقين كنى ، بهمان جور كهتلقين كرده اى آنرا مى بينى ، و در آخر از ترس مرده اى كه تصور كرده اى از گور درآمده ، و تو را تعقيب مى كند، پا بفرار مى گذارى ) و نيز بشهادت اينكه دارندگان قدرتتسخير كواكب ، چون معتقد شدند كه ارواحى وابسته ستارگان است ، و اگر ستاره اىتسخير شود، آن روح هم كه وابسته به آنست مسخر مى گردد، لذا با همين اعتقادباطل كارهائى خارق العاده انجام مى دهند، با اينكه در خارج چنين روحى وجود ندارد.
و اى بسا كه آن ملائكه و شياطين هم كه دعانويسان و افسون گران نامهائى براى آنهااستخراج مى كنند، و بطريقى مخصوص آن نامها را مى خوانند و نتيجه هم مى گيرند، ازهمين قبيل باشد.
و همچنين آنچه را كه دارندگان قدرت احضار ارواح دارند، چون ايشان دليلى بيش از اينندارند، كه روح فلان شخص در قوه خياليه آن و يا بگو درمقابل حواس ظاهرى آنان حاضر شده ، و اما اين ادعا را نمى توانند بكنند، كه براستى وواقعا آن روح در خارج حضور يافته است ، چون اگر اينطور بود، بايد همه حاضران درمجلس روح نامبرده را ببينند، چون همه حضار حس و درك طبيعى وى را دارند، پس اگر آنهانمى بينند، و تنها تسخير كننده آن روح را مى بيند، معلوم مى شود روحى حاضر نشده ،بلكه تلقين و ايمان آن آقا باعث شده كه چنين چيزى را در برابر خود احساس كند.
جواب چهار شبهه كه در ضمن بيان اين مطلب روشن مى شود 
با اين بيان ، شبهه ديگرى هم كه در مسئله احضار روح هستحل ميشود، البته اين اشكال در خصوص احضار روح كسى است كه بيدار ومشغول كار خويش است ،
و هيچ اطلاعى ندارد كه در فلان محل روح او را احضار كرده اند.
اشكال اين است كه مگر آدمى چند تا روح دارد، كه يكى با خودش باشد، و يكى بمجلساحضار ارواح برود.
و نيز با اين بيان شبهه اى ديگر حل مى شود، و آن اين استكه روح جوهرى است مجرد، كههيچ نسبتى با مكان و زمانى معين ندارد، و باز شبهه سومى كه با بيان ما دفع ميشود ايناستكه يك روح كه نزد شخصى حاضر ميشود، چه بسا كه نزد ديگرى حاضر شود، و نيزشبهه چهارمى كه دفع مى گردد اين استكه : روح بسيار شده كه وقتى احضار ميشود و ازاو چيزى مى پرسند دروغ مى گويد، جملات و يا سخنانش يكديگر را تكذيب مينمايد.
پس جواب همه اين چهار اشكال اين شد كه روح وقتى احضار ميشود چنان نيست كه واقعا درخارج ماده تحقق يافته باشد، بلكه روح شخص مورد نظر در مشاعر احضار كننده حاضرشده و او آنرا از راه تلقين پيش روى خود احساس مى كند و سخنانى از او مى شنود، نهاينكه واقعا و در خارج مانند ساير موجودات مادى و طبيعى حاضر شود.
كهانت و سحر، معجزه و كراهت و تفاوت آنها از جهت اراده 
نكته دوم : اينكه دارنده چنين اراده مؤ ثر، اى بسا در اراده خود بر نيروى نفس و ثباتشخصيت خود اعتماد كند، مانند غالب مرتاضان ، و بنابراين اراده آنان قهرا محدود و اثرآن مفيد خواهد بود، هم براى صاحب اراده ، و هم در خارج .
و چه بسا ميشود كه وى مانند انبياء و اولياء كه داراى مقام عبوديت براى خدا هستند، و نيزمانند مؤ منين كه داراى يقين بخدا هستند، در اراده خود، اعتماد به پروردگار خود كنند،اينچنين صاحبان اراده هيچ چيزى را اراده نمى كنند، مگر براى پروردگارشان ، و نيز بمدداو، و اين قسم اراده ، اراده ايست طاهر، كه نفس صاحبش نه بهيچ وجه استقلالى از خود دارد،و نه بهيچ رنگى از رنگهاى تمايلات نفسانى متلون مى شود، و نه جز بحق بر چيزديگرى اعتماد مى كند، پس چنين اراده اى در حقيقت اراده ربانى است كه (مانند اراده خود خدا)محدود و مقيد به چيزى نيست .
قسم دوم از اراده كه گفتيم اراده انبياء و اولياء و صاحبان يقين است ، از نظر مورد، دو قسماست ، يكى اينكه موردش مورد تحدى باشد، و بخواهد مثلا نبوت خود را اثبات كند، كه دراينصورت آن عمل خارق العاده ايكه باين منظور مى آورد معجزه است و قسم دوم كه موردشمورد تحدى نيست ، كرامت است و اگر دنبال دعائى باشد استجابت دعا است .
و قسم اول اگر از باب خبرگيرى ، و يا طلب يارى از جن ، و يا ارواح وامثال آن باشد، نامش را كهانت مى گذارند، و اگر با دعا و افسون و يا طلسمى باشدسحر مى نامند.
نكته سوم : اينكه خارق العاده هر چه باشد، دائر مدار قوت اراده است ،
كه خود مراتبى از شدت و ضعف دارد، و چون چنين است ممكن است بعضى از اراده ها اثربعضى ديگر را خنثى سازد، همانطور كه مى بينيم معجزه موسى سحر ساحران راباطل مى كند و يا آنكه اراده بعضى از نفوس در بعضى از نفوس مؤ ثر نيفتد بخاطراينكه نفس صاحب اراده ضعيف تر، و آنديگرى قوى تر باشد، و اين اختلافها در فنتنويم مغناطيسى ، و احضار ارواح ، مسلم است ، اين را در اينجا داشته باش ، تا انشاءاللّهدر آينده نيز سخنى در اين باره بيايد.
بحث علمى (در علوم عجايب و غرائب ) 
علوميكه از عجائب و غرائب آثار بحث مى كند، بسيار است ، بطوريكه نميتوان در تقسيم آنهاضابطه اى كلى دست داد، لذا در اين بحث معروفترين آنها را كه در ميان متخصصين آنهاشهرت دارد نام مى بريم .
1- يكى از آنها علم سيميا است ، كه موضوع بحثش هماهنگ ساختن و خلط كردن قواىارادى با قواى مخصوص مادى است براى دست يابى وتحصيل قدرت در تصرفات عجيب و غريب در امور طبيعى كه يكى از اقسام آن تصرف درخيال مردم است ، كه آنرا سحر ديدگان مينامند، و اين فن از تمامى فنون سحر مسلم تر وصادق تر است .
2- دوم علم ليميا است ، كه از كيفيت تاءثيرهاى ارادى ، در صورت اتصالش با ارواحقوى و عالى بحث مى كند، كه مثلا اگر اراده منمتصل و مربوط شد با ارواحيكه موكل ستارگان است ، چه حوادثى مى توانم پديد آورم ؟و يا اگر اراده من متصل شد بارواحى كه موكل بر حوادثند، و بتوانم آن ارواح را مسخرخود كنم و يا اگر اراده ام متصل شد با اجنه ، و توانستم آنان را مسخر خود كنم ، و از آنهاكمك بگيرم چه كارهائى ميتوانم انجام دهم ؟ كه اين علم را علم تسخيرات نيز مى گويند.
3- سوم علم هيميا، كه در تركيب قواى عالم بالا، با عناصر عالم پائين ، بحث مى كند،تا از اين راه به تاءثيرهاى عجيبى دست يابد، و آن را علم طلسمات نيز ميگويند، چونكواكب و اوضاع آسمانى با حوادث مادى زمين ارتباط دارند، همانطورى كه عناصر ومركبات و كيفيات طبيعى آنها اينطورند، پس اگراشكال و يا بگو آن نقشه آسمانى كه مناسب با حادثه اى از حوادث است ، با صورت وشكل مادى آن حادثه تركيب شود، آن حادثه پديد مى آيد، مثلا اگر بتوانيم در اين علم بآنشكل آسمانى كه مناسب با مردن فلان شخص ، يا زنده ماندنش و يا باقى ماندن فلان چيزمناسب است ، با شكل و صورت خود اين نامبرده ها تركيب شود، منظور ماحاصل ميشود يعنى اولى ميميرد،
و دومى زنده ميماند، و سومى بقاء مى يابد، و اين معناى طلسم است .
4- علم ريميا است و آن علمى است كه از استخدام قواى مادى بحث مى كند تا بآثار عجيبآنها دست يابد، بطوريكه در حس ‍ بيننده آثارى خارق العاده در آيد و اين را شعبده همميگويند.
علوم خفيّه پنج گانه و ملحقات آنها 
و اين چهار فن با فن پنجمى كه نظير آنها است ، و از كيفيتتبديل صورت يك عنصر، بصورت عنصرى ديگر بحث مى كند يعنى علم كيميا همه را علومخفيه پنجگانه مى نامند كه مرحوم شيخ بهائى درباره آنها فرموده : بهترين كتابيكه دراين فنون نوشته شده ، كتابى است كه من آنرا در هرات ديدم ، و نامش (كله سر: همه اشسر) بود، كه حروف آن از حروف اول اين چند اسم تركيب شده ، يعنى كاف كيميا و لامليميا، و هاء هيميا، و سين سيميا و راء ريميا، اين بود گفتار مرحوم بهائى . و نيز از جملهكتابهاى معتبر در اين فنون خفيه كتاب (خلاصه كتب بليناس و رساله هاى خسروشاهى ، وذخيره اسكندريه و سر مكتوم تاءليف رازى و تسخيرات سكاكى ) واعمال الكواكب السبعه حكيم طمطم هندى است .
باز از جمله علومى كه ملحق بعلوم پنج گانه بالا است ، علم اعداد و اوفاق است كه ازارتباطهائى كه ميانه اعداد و حروف و ميانه مقاصد آدمى است ، بحث مى كند عدد و ياحروفى كه مناسب با مطلوبش ميباشد در جدولهائىبشكل مثلث و يا مربع ، و يا غير آن ترتيب خاصى قرار ميدهد و در آخر آن نتيجه اى كهميخواهد بدست مى آورد.
و نيز يكى ديگر علم خافيه است ، كه حروف آنچه را ميخواهد، و يا آنچه از اسماء كهمناسب با خواسته اش ميباشد مى شكند، و از شكسته آن حروف اسماء آن فرشتگان و آنشيطانهائيكه موكل بر مطلوب اويند، در مى آورد، و نيز دعائيكه از آن حروف درست ميشود،و خواندن آن دعا براى رسيدن بمطلوبش مؤ ثر است ، استخراج مى كند، كه يكى ازكتابهاى معروف اين علم كه در نزد اهلش ‍ كتابى است معتبر كتب شيخ ابى العباس تونى وسيد حسين اخلاطى و غير آندو است .
باز از علومى كه ملحق بآن پنج علم است علم تنويم مغناطيسى و علم احضار روح است كه درعصر حاضر نيز متداول است و همانطور كه قبلا هم گفتيم از تاءثير اراده و تصرف درخيال طرف بحث مى كند، و در آن باره كتابها و رساله هاى بسيارى نوشته شده و چونشهرتى بسزا دارد حاجت نيست باينكه ، بيش از اين در اينجا راجع بآن بحث كنيم ، تنهامنظور ما از اين حرفها كه زياد هم بطول انجاميد اين بود كه از ميان علوم نامبرده آنچه باسحر و يا كهانت منطبق مى شود روشن كنيم .

آيات 104 و 105 بقره 
يا اءيها الذين آمنوا لا تقولوا راعنا وقولوا انظرنا واسمعوا و للكافرين عذاب اءليم- 104
ما يود الذين كفروا من اءهل الكتاب ولا المشركين اءنينزل عليكم من خير من ربكم واللّه يختص برحمته من يشاء والله ذوالفضل العظيم - 105.

ترجمه آيات :
اى كسانيكه ايمان آورديد (هر گاه خواستيد از پيامبر خواهش كنيد شمرده تر سخن گوئيدتا بهتر حفظ كنيد با تعبير) (راعنا) تعبير نكنيد (چون اين تعبير در اصطلاح يهودياننوعى ناسزا است و آنان با گفتن آن پيامبر را مسخره مى كنند) بلكه بگوئيد(انظرنا) و نيكو گوش دهيد و كافران را عذابى اليم است (104)نه آنها كه از اهل كتاب كافر شدند و نه مشركين هيچيك دوست ندارد كه از ناحيهپروردگارتان كتابى برايتان نازل شود ولى خداوند رحمت خود را بهر كس بخواهداختصاص ميدهد و خدا صاحب فضلى عظيم است . (5.1)
370

مراد از (الذين آمنوا) در قرآن و نفاوت آن با (مؤ منين ) 
بيان
(يا ايها الذين آمنوا) الخ ، اين جمله اولين موردى است كه خدايتعالى مؤ منين را با لفظ:(ايها الذين آمنوا) الخ خطاب مى كند كه بعد از اين مورد در هشتاد و چهار مورد ديگر تاآخر قرآن اين خطابرا كرده
و در قرآن كريم هر جا مؤ منين باين خطاب و يا با جمله (الذين آمنوا) تعبير شده اند،منظور مؤ منين اين امتند، و اما از امت هاى قبل از اسلام بكلمه (قوم ) تعبير مى كند،مثل اينكه فرمود: (قوم نوح او قوم هود) و يا فرموده :(قال يا قوم اءراءيتم ان كنت على بينة ) الخ و يا بلفظ اصحاب تعبير كرده و از آنجمله مى فرمايد: (واصحاب مدين و اصحاب الرّسّ) و در خصوص قوم موسى عليه والسلام تعبير به (بنى اسرائيل ) و (يا بنىاسرائيل ) آورده است .
پس تعبير بلفظ (الذين آمنوا) تعبير محترمانه ايست كه اين امت را بدان اختصاص داده ،چيزيكه هست دقت و تدبر در كلام خدايتعالى اين نكته را بدست ميدهد، كه آنچه قرآن كريماز جمله : (الذين آمنوا) در نظر دارد غير آن معنائى استكه از كلمه : (مؤ منين ) اراده كرده ،از آن تعبير، افراد و مصاديقى را منظور دارد و از اين تعبير، افراد و مصاديقى ديگر را،مثلا مصاديقى كه در آيه : (وتوبوا الى اللّه جميعا ايها المؤ منون )، (اى مؤ منان همگىبسوى خدا توبه بريد) اراده شده غير آن مصاديقى است كه در آيه : (الذين يحملونالعرش ومن حوله ، يسبحون بحمد ربهم و يؤ منون به و يستغفرون للذين آمنوا ربنا وسعتكل شى ء رحمة و علما فاغفر للذين تابوا، واتبعوا سبيلك ، وقهم عذاب الجحيم ربنا وادخلهم جنات عدن ، التى وعدتهم و من صلح من آبائهم و ازواجهم و ذرياتهم ، انك انتالعزيز الحكيم :)، (آنان كه عرش را حمل مى كنند و هر كه پيرامون آن است ، پروردگارخود را بحمد تسبيح مى كنند و بوى ايمان مى آورند، و براى آنانكه ايمان آوردند، چنينطلب مغفرت مى كنند كه پروردگارا علم و رحمتت همه چيز را فرا گرفته ، پس كسانى راكه توبه كردند و راه تو را پيروى نمودند بيامرز و از عذاب جحيم حفظ كن ،پروردگارا و در بهشت هاى عدنشان كه وعده شان داده اى درآر، هم خودشانرا و هم پدران وفرزندان و همسران ايشان ، كه بصلاح گرائيده اند، كه توئى يگانه عزيز و حكيم )اراده شده است .
كه استغفار ملائكه و حاملان را نخست براى كسانى دانستند كه ايمان آورده اند، و سپس درنوبت دوم جمله (كسانى كه ايمان آورده اند) رامبدل كرد بجمله : (كسانيكه توبه كردند و راه تو را پيروى نمودند)، و اين را هم ميدانيمكه توبه بمعناى برگشتن است ، پس ‍ تا اينجا معلوم شد كه منظور از (الذين آمنوا)،همان (الذين تابوا واتبعوا) است ، آنگاه آباء و ذريات و ازواج را بر آنان عطف كردهاند،
و از اينجا مى فهميم كه منظو ر از (الذين آمنوا) تمامىاهل ايمان برسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم نيستند، و چنان نيست كه همه را ولو هرجور كه باشند شامل شود، چون اگر اينطور بود، ديگر لازم نبود آباء و ذريات و ازواجرا بر آنان عطف كند، زيرا عطف در جائى صحيح است كه تفرقه و دوئيتى در بين باشد، واما در جائى كه جمعى در يك غرض در عرض هم قرار گرفته و در يك صف واقع هستند،ديگر عطف معنا ندارد.
استفاده تفاوت مذكور از آيه (و الذين آمنوا، و اتبعتهم ) 
اين تفاوت كه گفتيد در ميان تعبير به (الذين آمنوا)، و تعبير به (مؤ منين ) هست ، ازآيه : (والذين آمنوا، واتبعتهم ذريتهم بايمان ، الحقنابهم ذريتهم ، وما التناهم من عملهم منشى ء، كل امرء بما كسب رهين )، (كسانيكه ايمان آوردند، و ذريه شان هم پيرويشانكردند، ما ذريه شانرا بايشان ملحق مى كنيم ، و از اعمالشان چيزى كم نمى كنيم ، هركسى در گرو كرده هاى خويش است ) نيز استفاده ميشود، چون ذريه مؤ من را ملحق به(الذين آمنوا) دانستند، نه در صف آنان ، معلوم ميشود ذريه مصداق (الذين آمنوا)نيستند، چون اگر بودند ديگر وجهى نداشت كه آنرا به ايشان ملحق كند، بلكه (الذينآمنوا) شامل هر دو طائفه مى شود.
در اينجا ممكن است كسى بگويد: چه عيبى دارد كه جمله : (واتبعتهم ذريتهم ) را قرينهبگيريم ، بر اينكه مراد از جمله : (الذين آمنوا) همه طبقات مؤ منين نيستند، اما نسبتبطبقه بعدى ، و مراد بجمله دوم همه طبقات دوم از مومنينند؟.
در جواب ميگوئيم بنابراين همان جمله : (الذين آمنوا)شامل تمامى مؤ منين در همه نسلها ميشود، ديگر حاجتى بذكر جمله دوم نبود، و نيز حاجت ووجهى صحيح نيست براى جمله : (و از اعمالشان چيزى كم نمى كنيم ) الخ ، مگر نسبتبآخرين نسل بشر كه ديگر نسلى از او نمى ماند، كه اين طبقه ملحق به پدران خود مىشوند، و چيزى از اعمالشان كم نميشود ولكن هر چند اين معنا معناى معقولى است اما سياقآيه با آن مساعد نيست .
چون سياق آيه سياق تشريف و برترى دادن طبقه اى بر طبقه ديگر است و بناباحتمال شما، ديگر تشريفى باقى نمى ماند، و برگشت معناى آيه باين ميشود: كه مؤمنين هر چند بعضى از بعضى ديگر منشعب گشته ، و بآنان ملحق مى شوند، اما همه از نظررتبه در يك صف قرار دارند، و هيچ طبقه اى بر طبقه ديگر برترى ندارد، و تقدم وتاءخرى ندارند، چون ملاك شرافت ، ايمان است كه در همه هست .
و اين همانطور كه گفتيم با سياق آيه مخالف است ، چون سياق آيه دلالت بر تشريف وكرامت سابقى ها نسبت به لاحقى ها دارد،
پس جمله : (واتبعتهم ذريتهم بايمان ) الخ ، قرينه است بر اينكه منظور از جمله(الذين آمنوا) اشخاص خاصى است و آن اشخاص عبارتند از سابقون اولون ، يعنىطبقه اول مسلمانان از مهاجر و انصار، كه در عهد رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم ودر روزگار عسرت اسلام بانجناب ايمان آوردند.
و بنابراين كلمه : (الذين آمنوا) كلمه آبرومند و محترمانه ايست ، كه همه جا منظور از آناين طبقه اند، كه آيه : (للفقراء المهاجرين )،- تا جمله (والذين تبووا الدار والايمان من قبلهم ) - تا جمله - (والذين جاوا من بعدهم يقولون ربنا اغفر لنا ولاخواننا الذين سبقونا بالايمان ، و لا تجعل فى قلوبنا غلا للذين آمنوا، ربنا انك روفرحيم )، (و آنانكه بعد از ايشان مى آيند ميگويند: پروردگارا ما را بيامرز، و همچنينبرادران ما را، كه از ما بسوى ايمان سبقت گرفتند، و خدايا دردل ما كينه اى از مؤ منين قرار مده ، پروردگارا تو خود رئوف و رحيمى ) نيز باين اشارهدارد.
چون اگر مصداق جمله (الذين آمنوا)، عين مصداق جمله (الذين سبقونا بالايمان )باشد، جا داشت بفرمايد: (ولا تجعل فى قلوبنا غلا لهم )، (خدايا دردل ما كينه اى از ايشان قرار مده )، ولى اينطور نفرمود، و بجاى ضمير، اسم ظاهر(الذين سبقونا) را آورد، تا به سبقت و شرافت آنان اشاره كند، و گرنه اين تغييرسياق بى وجه بود.
و نيز از جمله آياتيكه بگفتار ما اشاره دارد، آيه : (محمدرسول اللّه ، و الذين معه اشداء على الكفار، رحماء بينهم ، تريهم ركعا سجدا، يبتغونفضلا من اللّه و رضوانا)، تا جمله - (وعداللّه الذين آمنوا و عملوا الصالحات منهم ،مغفره و اجرا عظيما)، (محمد رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم ، و آنانكه با او هستند،عليه كفار سرسخت ، و در بين خود مهربانند، مى بينى ايشانرا كه همواره در ركوع وسجودند، و در پى تحصيل فضلى و رضوانى از خدا هستند، تا جمله خدا از ميان كسانيكهايمان آورده اند، آن عده را كه اعمال صالح كرده اند، وعده آمرزش و اجرى عظيم داده است )،ميباشد، چون با آوردن كلمه (معه - با او) فهمانده است كه همه اين فضيلت ها خاصمسلمانان دست اول است .
پس از آنچه گذشت اين معنا بدست آمد، كه كلمه (الذين آمنوا) كلمه تشريف و مخصوصبسابقين اولين از مؤ منين است ، و بعيد نيست كه نظير اين كلام در جمله (الذين كفروا)نيز جريان يابد، يعنى بگوئيم هر جا اين جمله آمده مراد از آن خصوص كفار دستاول است كه برسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم كفر ورزيدند، چون مشركين مكه ، وامثال آنان ، همچنانكه آيه : (ان الذين كفروا سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لايومنون) نيز بدان اشعار دارد.
خطاب به (الذين آمنوا) تشريفى است و با عموميت تكليف منافات ندار 

حال اگر بگوئى : بنا بر آنچه گذشت ، خطاب به (الذين آمنوا) مختص به عدهخاصى شد، يعنى آن عده از مسلمانان كه در زمان رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلمبودند، و حال آنكه همه علماء و مخصوصا آن عده كه اينگونه خطابها را بنحو قضيهحقيقيه معنا مى كنند، مى گويند: خطابهاى قرآن كريم مخصوص بمردم يك عصر نيست ، وتنها متوجه حاضران در عصر رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم نميباشد، بلكه همهرا تا روز قيامت به يك جور شامل مى شود.
در جواب مى گوئيم : ما نيز نخواستيم بگوئيم : كه تكاليفى كه در اينگونه خطابهاهست ، تنها متوجه معاصرين رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم است ، بلكه خواستيمبگوئيم : آن لحن احترام آميزيكه در اينگونه خطابها هست ، مخصوص ايشانست ، و اماتكليفى كه در آنها است ، وسعت و تنگى آن اسباب ديگرى دارد، غير آن اسباب كه سعه وضيق خطاب را باعث مى شود، همچنانكه آن تكاليفى كه بدون خطاب (يا ايها الذينآمنوا) بيان شده ، وسيع است ، و اختصاصى به يك عصر و دو عصر ندارد.
پس بنابراين قرار گرفتن جمله : (يا ايها الذين آمنوا)، دراول يك آيه ، مانند جمله : (يا ايها النبى )، و جمله (يا ايهاالرسول )، بر اساس تشريف و احترام است ، و منافاتى با عموميت تكليف ، وسعه معنا ومراد آن ندارد، بلكه در عين اينكه بعنوان احترام روى سخن بايشان كرده ، لفظ (الذينآمنوا) مطلق است ، و در صورت وجود قرينه عموميت دارند كانّ ايمان را تا روز قيامتشامل ميشود، مانند آيه : (ان الذين آمنوا، ثم كفروا، ثم آمنوا، ثم كفروا، ثم ازدادوا كفرا،لم يكن اللّه ليغفرلهم )، (كسانيكه ايمان آورده ، و سپس كفر ورزيدند، و دوباره ايمانآوردند، و باز كفر ورزيدند، و اين بار بر كفر خود افزودند، خدا هرگز ايشانرا نمىآمرزد)، و آيه : (وما انا بطارد الذين آمنوا، انهم ملاقوا ربهم )، (من هرگز كسانى را كهايمان آورده اند از خود نمى رانم ، چون ايشان پروردگار خود را ديدار مى كنند)، كهحكايت كلام نوح (عليه السلام ) است .
معنى كلمه (راعنا) نزد يهود 
(لاتقولوا راعنا و قولوا انظرنا) الخ ، يعنى بجاى (راعنا) بگوئيد: (انظرنا)،كه اگر چنين نكنيد همين خود كفرى است از شما، و كافران عذابى دردناك دارند، پس در اينآيه نهى شديدى شده از گفتن كلمه (راعنا)، و اين كلمه را آيه اى ديگر تا حدى معناكرده ، مى فرمايد: (من الذين هادوا يحرفون الكلم عن مواضعه ، و يقولون سمعنا وعصينا، و اسمع غير مسمع ، و راعنا، ليا بالسنتهم ، وطعنا فى الدين )، كه از آن بدستمى آيد: اين كلمه در بين يهوديان يك قسم نفرين و فحش بوده ، و معنايش (بشنو خدا تو راكر كند) بوده است ، اتفاقا مسلمانان وقتى كلام رسولخدا را درست ملتفت نميشدند،
بخاطر اينكه ايشان گاهى بسرعت صحبت مى كرد، از ايشان خواهش مى كردند: كمى شمردهتر صحبت كنند، كه ايشان متوجه بشوند، و اين خواهش خود را با كلمه (راعنا) كهعبارتى كوتاه است اداء مى كردند، چون معناى اين كلمه (مراعاتحال ما بكن ) است ، ولى همانطور كه گفتيم : اين كلمه در بين يهود يك رقم ناسزا بود.
و يهوديان از اين فرصت كه مسلمانان هم ميگفتند: (راعنا - راعنا) استفاده كرده ، وقتىبرسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم مى رسيدند، مى گفتند: (راعنا)، بظاهروانمود مى كردند كه منظورشان رعايت ادب است ، ولى منظور واقعيشان ناسزا بود، و لذاخدايتعالى براى بيان منظور واقعى آنان ، اين آيه را فرستاد: (من الذين هادوا يحرفونالكلم عن مواضعه ، و يقولون سمعنا و عصينا، و اسمع غير مسمع ، و راعنا) الخ ، و چونمنظور واقعى يهود روشن شد، در آيه مورد بحث مسلمانان را نهى كرد از اينكه ديگر كلمه(راعنا) را بكار نبرند، و بلكه بجاى آن چيز ديگر بگويند، مثلا بگويند:(انظرنا)، يعنى كمى ما را مهلت بده .
(وللكافرين عذاب اليم ) الخ ، منظور از كافرين در اينجا كسانى است كه از ايندستور سرپيچى كنند، و اين يكى از مواردى استكه در قرآن كريم كلمه كفر، در تركوظيفه فرعى استعمال شده است .
مراد از (اهل الكتاب ) در آيه 105 
(ما يود الذين كفروا من اهل الكتاب ) اگر مرادباهل كتاب خصوص يهود باشد همچنانكه ظاهر سياق هم همين است ، چون آيهقبل درباره يهود بود، آنوقت توصيف يهود باهل كتاب ، مى فهماند كه علت اينكه دوستنميدارند كتابى بر شما مسلمانان نازل شود، چيست ؟ و آن اين استكه چون خود آناناهل كتاب بودند، و دوست نميداشتند كتابى بر مسلماناننازل شود، چون نازل شدن كتاب بر مسلمانان باعث ميشود، ديگر تنها يهوديان اهليت كتابنداشته باشند، و اين اختصاص از بين برود، و ديگران نيز اهليت و شايستگى آنرا داشتهباشند.
و اين خود بخل بى مزه اى بود از يهود، چون يك وقت انسان نسبت بچيزى كه خودش داردبخل مى ورزد، ولى يهود بچيزى بخل ورزيدند كه خود مالك آن نبودند، علاوه بر اينكهبا اين رفتار خود، در سعه رحمت خدا و عظمتفضل او، با او معارضه كردند.
اين در صورتى بود كه مراد باهل كتاب خصوص يهود باشد، و اما اگر مراد همهاهل كتاب از يهود و نصارى باشد در اينصورت سياق كلام ، سياق تصميم بعد ازتخصيص ميشود، يعنى بعد از آ نكه تنها درباره يهود صحبت مى كرد، ناگهان وجهه كلامرا عموميت داد، بدين جهت كه هر دو طائفه در پاره اى صفات اشتراك داشتند، هر دو با اسلامدشمنى مى ورزيدند، و اى بسا اين احتمال را آيات بعدى كه مى فرمايد: (وقالوا لنيدخل الجنة الا من كان هودا او نصارى )، و گفتند:داخل بهشت نميشود مگر كسيكه يهودى يا نصارى باشد)،
و نيز مى فرمايد: (وقالت اليهود ليست النصارى على شى ء، وقالت النصارى ليستاليهود على شى ء، و هم يتلون الكتاب )، (يهود گفت : نصارى بر چيزى نيست ، ونصارى گفت يهود دين درستى ندارد، با اينكه هر دو گروه ، كتاب ميخواندند) تاءييدكند.
يك بحث روايتى (شامل روايتى از رسول خدا درباره راءس مصاديق (الذين آمنوا)علىعليه السلام )
در تفسير الدر المنثور استكه ابو نعيم در حليه از ابن عباس روايت كرده كه گفت :رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خدايتعالى هيچ آيه اى كه در آن (يا ايهاالذين آمنوا) باشد نازل نفرموده ، مگر آنكه على بن ابيطالب در راءس آن ، و امير آنست .
مؤ لف : اين روايت رواياتى ديگر را كه در شاءننزول آياتى بسيار وارد شده ، كه فرموده اند درباره على و يااهل بيت نازل شده تاءييد مى كند، نظير آيه : (كنتم خير امة اخرجت للناس )، و آيه :(لتكونوا شهداء على الناس )، و آيه : (وكونوا مع الصادقين ).

آيات 106 و 107 بقره 
ما ننسخ من آية اءو ننسها نات بخير منها اءو مثلها اءلم تعلم اءن اللّه علىكل شى ء قدير - 106
اءلم تعلم اءن اللّه له ملك السموات والارض و مالكم من دون اللّه من ولى ولا نصير -107.

ترجمه آيات :
ما هيچ آيه اى را نسخ نمى كنيم و از يادها نمى بريم مگر آنكه بهتر از آن و يامثل آنرا مى آوريم مگر هنوز ندانسته اى كه خدا بر هر چيزى قادر است (106) مگر ندانستهاى كه ملك آسمانها و زمين از آن خداست و شما بغير از خدا هيچ سرپرست و ياورى نداريد(107 ).
معنى (نسخ ) و مراد از (نسخ آيه ) 
بيان
اين دو آيه مربوط بمسئله نسخ است ، و معلوم است كه نسخ بآن معنائى كه در اصطلاحفقها معروف است ، يعنى بمعناى (كشف از تمام شدن عمر حكمى از احكام )، اصطلاحى استكه از اين آيه گرفته شده ، و يكى از مصاديق نسخ در اين آيه است و همين معنا نيز ازاطلاق آيه استفاده ميشود.
(ما ننسخ من آية ) كلمه (نسخ ) بمعناى زايل كردن است ، وقتى ميگويند: (نسخت الشمسالظل )، معنايش اينستكه آفتاب سايه را زايل كرد، و از بين برد، در آيه : (وما ارسلنامن قبلك من رسول ولا نبى ، الا اذا تمنى ، اءلقى الشيطان فى امنيتة ، فينسخ اللّه ما يلقىالشيطان )، (هيچ رسولى و پيامبرى نفرستاديم ، مگر آنكه وقتى شيطان چيزى دردل او مى افكند، خدا القاء شيطانى را از دلشزايل مى كرد)، بهمين معنا استعمال شده است .
معناى ديگر كلمه نسخ ، نقل يك نسخه كتاب به نسخه اى ديگر است ، و اينعمل را از اين جهت نسخ ميگويند، كه گوئى كتاب اولى را از بين برده ، و كتابى ديگربجايش آورده اند، و بهمين جهت در آيه : (واذا بدلنا آية مكان آية ، واللّه اعلم بماينزل ، قالوا: انما انت مفتر، بل اكثرهم لايعلمون ) بجاى كلمه نسخ كلمهتبديل آمده ، مى فرمايد: چون آيتى را بجاى آيتى ديگرتبديل مى كنيم ، با اينكه خدا داناتر است باينكه چهنازل مى كند ميگويند: تو دروغ مى بندى ، ولى بيشترشان نميدانند.
و بهر حال منظور ما اين است كه بگوئيم : از نظر آيه نامبرده نسخ باعث نميشود كه خودآيت نسخ شده بكلى از عالم هستى نابود گردد، بلكه حكم در آن عمرش كوتاه است ، چونبوضعى وابسته است كه با نسخ ، آن صفت از بين مى رود.
و آن صفت صفت آيت ، و علامت بودن است ، پس خود اين صفت بضميمهتعليل ذيلش كه مى فرمايد: (مگر نميدانى كه خدا بر هر چيز قادر است )، بما مىفهماند كه مراد از نسخ از بين بردن اثر آيت ، از جهت آيت بودنش ميباشد، يعنى از بينبردن علامت بودنش ، با حفظ اصلش ، پس با نسخ اثر آن آيت از بين مى رود، و اما خود آنباقى است ، حال اثر آن يا تكليف است ، و يا چيزى ديگر.
و اين معنا از پهلوى هم قرار گرفتن نسخ و نسيان بخوبى استفاده ميشود، چون كلمه(ننسها) از مصدر انساء است ، كه بمعناى از ياد ديگران بردن است ، همچنانكه نسخبمعناى از بين بردن عين چيزيست ، پس معناى آيه چنين ميشود كه ما عين يك آيت را بكلى ازبين نمى بريم ، و يا آنكه يادش را از دلهاى شما نمى بريم ، مگر آنكه آيتى بهتر ازآن و يا مثل آن مى آوريم .
مفهوم (آيت ) و اقسام آيات الهى 
و اما اينكه آيت بودن يك آيت بچيست ؟ در جواب ميگوئيم : آيت ها مختلف ، و حيثيات نيز مختلف، و جهات نيز مختلف است ، چون بعضى از قرآن آيتى است براى خداى سبحان ، باعتباراينكه بشر از آوردن مثل آن عاجز است ، 378

و بعضى ديگرش كه احكام و تكاليف الهيه را بيان مى كند، آيات اويند، بدان جهت كه درانسانها ايجاد تقوى نموده ، و آنانرا بخدا نزديك مى كند، و نيز موجودات خارجى آيات اوهستند، بدان جهت كه با هستى خود، وجود صانع خود را با خصوصيات وجوديشان ازخصوصيات صفات و اسماء حسناى صانعشان حكايت مى كنند، و نيز انبياء خدا و اوليائش ،آيات او هستند، بدان جهت كه هم با زبان و هم باعمل خود، بشر را بسوى خدا دعوت مى كنند، و همچنين چيزهائى ديگر.
و بنابراين كلمه آيت مفهومى دارد كه داراى شدت و ضعف است ، بعضى از آيات در آيتبودن اثر بيشترى دارند، و بعضى اثر كمترى ، همچنانكه از آيه : (لقد رآى من اياتربه الكبرى )، (او در آن جا از آيات بزرگ پروردگارش را بديد)، نيز بر مى آيد،كه بعضى آيات از بعضى ديگر در آيت بودن بزرگتر است .
ازسوى ديگر بعضى از آيات در آيت بودن تنها يك جهت دارند، يعنى از يك جهت نمايشگرو ياد آورنده صانع خويشند، و بعضى از آيات داراى جهات بسيارند، و چون چنين است نسخآيت نيز دو جور است ، يكى نسخ آن بهمان يك جهتى كه دارد، ومثل اينكه بكلى آنرا نابود كند، و يكى اينكه آيتى را كه از چند جهت آيت است ، از يك جهتنسخ كند، و جهات ديگرش را بآيت بودن باقى بگذارد، مانند آيات قرآنى ، كه هم ازنظر بلاغت ، آيت و معجزه است ، و هم از نظر حكم ، آنگاه جهت حكمى آنرا نسخ كند، و جهتديگرش همچنان آيت باشد.
اين عموميت را كه ما از ظاهر آيه شريفه استفاده كرديم ، عموميتتعليل نيز آنرا افاده مى كند، تعليلى كه از جمله ، (الم تعلم ان اللّه علىكل شى ء قدير، الم تعلم ان اللّه له ملك السموات والارض ) الخ بر مى آيد، چونانكاريكه ممكن است درباره نسخ توهم شود، و يا انكاريكه از يهود در اين باره واقع شده، و روايات شاءن نزول آنرا حكايت كرده ،
اشاره به دو اعتراض بر مساءله نسخ 
و بالاخره انكاريكه ممكن است نسبت بمعناى نسخ بذهن برسد، از دو جهت است .
جهت اول اينكه كسى اشكال كند كه : آيت اگر از ناحيه خدايتعالى باشد، حتمامشتمل بر مصلحتى است كه چيزى بغير آن آيت آن مصلحت را تاءمين نمى كند و با اينحال اگر آيت نسخ شود، لازمه اش قوت آن مصلحت است ، چيزى هم كه كار آيت را بكند، و آنمصلحت را حفظ كند، نيست ، چون گفتيم هيچ چيزى در حفظ مصلحت كار آيت را نميكند، ونميتواند فائده خلقت را - اگر آيت تكوينى باشد -، و مصلحت بندگان را - اگر آيتتشريعى باشد -، تدارك و تلافى نمايد.
شاءن خدا هم مانند شاءن بندگان نيست ، علم او نيز مانند علم آنان نيست كه بخاطردگرگونگى عوامل خارجى ، دگرگون شود، يك روز علم بمصلحتى پيدا كند، و بر طبقآن حكمى بكند، روز ديگر علمش بمصلحتى ديگر متعلق شود، كه ديروز تعلق نگرفتهبود، و در نتيجه بحكم ديگرى حكم كند، و حكم سابقشباطل شود، و در نتيجه هر روز حكم نوى براند، و رنگ تازه اى بريزد، همانطور كهبندگان او بخاطر اينكه احاطه علمى بجهات صلاح اشياء ندارند، اينچنين هستند، احكام واوضاعشان با دگرگونگى علمشان بمصالح و مفاسد و كم و زيادى و حدوث و بقاء آن ،دگرگون ميشود، كه مرجع و خلاصه اين وجه اينستكه : نسخ ، مستلزم نفى عموم و اطلاققدرت است ، كه در خدا راه ندارد.
وجه دوم اين استكه قدرت هر چند مطلقه باشد، الا اينكه با فرض تحقق ايجاد، و فعليتوجود، ديگر تغيير و دگرگونگى محال است ، چون چيزيكه موجود شد، ديگر از آنوضعىكه بر آن هستى پذيرفته ، دگرگون نميشود، و اين مسئله ايست ضرورى .

next page

fehrest page

back page