بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب چهره درخشان قمر بنی هاشم جلد 1, حجت الاسلام شیخ على ربانى خلخالى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     HAS00001 -
     HAS00002 -
     HAS00003 -
     HAS00004 -
     HAS00005 -
     HAS00006 -
     HAS00007 -
     HAS00008 -
     HAS00009 -
     HAS00010 -
     HAS00011 -
     HAS00012 -
     HAS00013 -
     HAS00014 -
     HAS00015 -
     HAS00016 -
     HAS00017 -
     HAS00018 -
     HAS00019 -
     HAS00020 -
     HAS00021 -
     HAS00022 -
     HAS00023 -
     HAS00024 -
     HAS00025 -
     HAS00026 -
     HAS00027 -
     HAS00028 -
     HAS00029 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

186. ارمنى گفت : پسر افليجم ديروز شفا گرفت  
عالم زاهد، آية الله سيد نورالدين در ضمن بيانات خود ميلانى فرمودند:
14. كمتر از 10 سال پيش ، روز تاسوعا، در مسجدى واقع در خيابان سيروس سابقتهران ، جمعى به نام ابوالفضل عليه السلام سينه مى زدند. ناگهان شخصى فريادمى زند: ابوالفضل همين جاست ، من ارمنى هستم ، پسر من افليج بود، ديروز در اينجا آوردمو به نام ابوالفضل عليه السلام شفاى او را گرفتم و الان صحيح و سالم راه مى رود ومى دود!
187. روضه حضرت ابوالفضل عليه السلام را بخوانيد!  
مؤ لف كتاب توسلات يا راه اميدواران (ص 136) نوشته است :
15. ثقة الاسلام آقاى شيخ رضا فاضل ، كه يكى از ثقاتاهل منبر ونزيل تهران است ، در مجمعى كه متعلق به آقاياناهل منبر بود تعريف كرد: روزى از يكى از خيابانهايى كه ارامنه در آن مسكن دارند مىگذشتم . در اين حال زنى لچك به سر كه در درب خانه خود ايستاده بود به من سلام دادو به دنبال آن گفت : آقا شما روضه مى خوانيد؟ بعد از آنكه جواب مثبت دادم ، گفت :بفرماييد.
من به آن خانه رفتم . او مرا به اطاقى راهنمايى كرد و صندلى گذاشت و اظهار داشت كهمتوسل به حضرت ابوالفضل عليه السلام شويد.
بنابراين روضه مذكور خوانده شد. هنگام خداحافظى براى چهار روز متواليا دعوتم كردو در تمام روزها نيز متوسل به حضرت ابوالفضل عليه السلام بود. روز پنجم پاكتىبه عنوان حق القدم به من داد.
وقتى كه به خانه آمدم و محتواى پاكت را شمردم ، جمعا 486ريال بود! از اينكه او 450 يا 500 ريال نداد، تعجب كردم . فكر مى كردم اينپول خورد چرا؟! روزى اتفاقا از همانجا مى گذشتم ، همان زن را در همانجا ايستاده ديدم .مى خواستم از چگونگى آن پول بپرسم ، اما در عينحال شرم مانع من بود، ولى او از روحيه ام متوجه شد كه با او حرفى دارم . بعد از سلامگفت : آقا پول شما كم بود؟ گفتم : نه ، ولى از شما مى پرسم چرا 486ريال داديد و 450 يا 500 ريال نداديد؟
گفت : ما ارمنى هستيم . شوهرم كاسب است . براى اينكه شكستى به كارمان وارد نيايد بهحضرت ابوالفضل عليه السلام متوسل شديم و در منفعت كسب و كار با او شركت داريم وهر سالى يك مرتبه حساب مى كنيم ، آنچه سهميه حضرتابوالفضل عليه السلام مى شود با آن براى او پنج روز روضه خوانى مى كنيم . حسابامسال ابوالفضل عليه السلام ، همان بود كه تقديم شد!
188. كرامتى كه از ضريح جديد قمر بنى هاشم عليه السلام ديده شد 
حجة الاسلام والمسلمين آية الله آقاى حاج سيد عباس كاشانى براى مؤ لف كتاب حاضرنقل كردند:
16. وقتى كه ضريح حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را از اصفهان بهكربلاى امام حسين عليه السلام مى آوردند، ما دوازده نفر بوديم كه از طرف مرحوم آيةالله العظمى آقاى حكيم قدس سره (متوفى 1390 ق ) به منظوراستقبال از ضريح ، از عراق به كرمانشاه ايران آمديم و در خور ذكر است كه ، دولت وقتآن زمان هم ، هيئتى را جهت بدرقه از تهران به كرمانشاه همراه ضريح فرستاده بود. درطول راه نيز از هر شهرى عبور مى كرد مردم آنجا مغازه ها را بسته بهاستقبال مى آمدند و قربانيها مى كردند. هيئتهاى عزادارى براى زنجيرزنى و سينه زنىمانند پروانه دور ضريح جمع مى شدند و اشك مى ريختند... و اين ماجرا ادامه داشت تا بهشهر بعقوبه رسيديم .
در بعقوبه ، بخشى از مردم سنى هستند و بخشى از شيعيان على بن ابى طالب عليهالسلام مى باشند. آنجا هم استقبال عجيبى شد. حدود نيمه شب بود، بنا شد تمام افرادىكه همراه ضريح هستند تقريبا 2 يا 3 ساعتى در بعقوبه بيتوته نمايند.
مردم بعقوبه از همراهان ضريح مقدس پذيرايى شايانى نمودند و شخصى به نام حاجمراد، كه منزل بزرگى داشت ، عده اى از ما را مهمان خويش كرد. او گفت : كار ساختمان اينمنزل در دو ماه قبل به اتمام رسيد. چون با خبر شدم ضريح مقدس حضرتابوالفضل العباس عليه السلام را از ايران به عراق مى آوردند، خواستم براى تيمن وتبرك ، حاملين و همراهان ضريح مقدس را بياورم تا اين خانه افتتاح بشود. سپس افزود:
- من با اينكه سنى هستم ، افتخار مى كنم كه شما آقايانمنزل مرا مزين و مشرف نموده ايد و خانه من به نام با عظمت حضرت عباس عليه السلاممشرف گرديد.
صبح كه شد از بعقوبه حركت كرديم . استقبال مردم درطول راه از بعقوبه تا بغداد را نمى توانم وصف كنم و زبانم عاجز است (علم الله و كفى). علاوه بر شيعيان ، سنيها، مسيحيها و حتى يهوديها را ديدم كه از ضريح مقدس استقبالىحتى در پيشواز يا تشييع اعاظم و بزرگان نيز كم صورت گرفته است .
شخصى از اهل بغداد به من گفت كه چيز عجيبى مشاهده كردم : زنى مسيحى در همسايگى مابود كه فرزند مريضش را دكترها جواب كرده بودند. وى ، روزى كه ضريح مقدس ازبغداد عبور مى كرد، فرزند خود را به ماشينهايى كهحامل ضريح مطهر بود نزديك كرده و دست خود را به بدنه ضريح مى ماليد و به بدنو صورت بچه مريض ‍ مى كشيد. پس از چند روز، كه پدر آن بچه را ديدم ، گفت :فرزند ما به بركت آن ضريح مقدس شفا يافت و اكنون ما خانواده مى خواهيم به كربلاىمعلى شرفياب شده و از نزديك قبر مطهر را زيارت كنيم و از حضرتش تقدير و تشكرنماييم .
جناب كاشانى افزودند: اين جانب ، خدا را شاهد مى گيرم مدت پنجاهسال ، كه خاطرات آن را خوب به ياد دارم ، در كربلا بودم و در اين مدت آن قدر خوارقعادت و كرامات شگفت از آن قبر مطهر مشاهده كرده ام كه اگر همه آنها را بخواهم ذكر كنمچند مجله خواهد شد.
در اينجا توجه شما را به پاره اى از اشعارى كه محبيناهل بيت عليهم السلام در باب ضريح حضرتابوالفضل عليه السلام (ساخته شده در اصفهان ، به دستور مرحوم آية الله حكيم )سروده اند جلب مى كنيم :
قصيده درباره ضريح جديد قمر بنى هاشم عليه السلام 

يا رب اين بار كيست بدين جاه عظيم
كاسمان خم شده پيش در او در تعظيم ؟!
نفحه ساحت قدسش دم جان بخش مسيح
پنجه گنبد بامش يد بيضاى كليم
بقعه ماه بنى هاشم عباس على است
كه بود خاك رهش پادشهان را ديهيم
ساقى تشنه لبان ، باب الحوائج ، كه بود
روضه مشهد او غيرت جنات نعيم
در سقايت بود آن چشمه رحمت كه ز فيض
رشحه اوست يكى زمزم و ديگر تسنيم
گر فشاند ز كرم جرعه آبى بر خاك
سر بر آرد ز لحد رقص كنان عظم حطيم
در حريم حرم آمنش از سعى و صفاست
آن مقامى كه بر آن رشك برد ابراهيم
دست افشان ، ز سر عشق ، گذشت از سر و دست
هر دو را كرد به ميدان شهادت تسليم
هر كه در سايه لطف و كرمش جاى گرفت
ايمن از هول قيامت بود نار جحيم
به سلام در او هر كه شد از راه خلوص
بشنود قول سلام از قبل رب رحيم
بارى اين روضه بود مرقد عباس شهيد
كه از چون او خلفى مادر دهر است عقيم
اين ضريحى كه بر او نو شده بينى ، باشد
صنعت آل صفاهان حسب الامر حكيم
آيت الله زمان سيدمحسن ، كه بود
آل ياسين سند عترت و قرآن حكيم
زيور ملك عرب ، فخر عجم ، صدر انام
شيعيان را به جهان سيد و سالار و زعيم
وى بفرمود كه شايسته اين مشهد پاك
تازه سازند ضريحى كه بود از زر و سيم
صهر فرخنده وى ، سيد همنام خليل
يافت از سعى در اين مرحله توفيق عظيم
نيز راجع به درب حرم مطهرش سروده اند  
ميان ماه بنى هاشم و مه تابان
تفاوت است ز حد وجوب تا امكان
مه سپهر شود گاه بدر و گاه هلال
ولى نمى رسد اين بدر را دمى نقصان
مزين است ، از آن ماه ، عرصه غبرا
منور است ، از اين ماه ، شور ايمان
حريم اوست شفا خانه خدا كه ز خلق
در اين مقام شود درد بى دوا درمان
نداشت رخصت پيكار از آن امير دلير
نبود عازم جنگ آن غضنفر غران
و گرنه حمله اول ، ز تيغ خود دادى
به دشت كرببلا جنگ خصم را پايان
ميان معركه اش هر كه ديد با خود گفت
دوباره شيرخدا كرده روى در ميدان
وفا نگر كه به ياد برادر اطفال
برفت در شط و آمد برون لب عطشان !
هنوز نغمه والله لا اءذوق الماء
به گوش دل رسد از او كنار آب روان
چه احتياج به آب فرات آن كس را
كه تشنه لب او بود چشمه حيوان ؟!
عدو جدا نتوانست سازدش ز حسين
اگر چه داشت به كف صد هزار تيغ و سنان
سرش به نيزه قفاى سر برادر بود
كه خواست بشنود از او تلاوت قرآن
در اصفهان چوبه عشقش تهيه شد اين در
ز سعى بانى و صنعتگران عاليشان
(صغير) گفت به شمسى ، براى تاريخ
به آستانه قدسش ملك بود دربان
نيز چه خوب سروده اند  
گفتم اين روضه عباس چو خور در نظر است
نام خورشيد جهانتاب چرا پس قمر است
گفت چون نور قمر منعكس از خورشيد است
اين همه نور حسينى است كه در او جلوه گر است
189. آمده ام تا مسلمان شوم !  
حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج سيدمحمد محدث اشكورى در شب سوم ذى قعده 1414 ه ق درمسجد اعظم قم براى مؤ لف نقل كرد كه :
17. در سال 1347 شمسى در مسجد كاسه فروشان رشت خدمت آيت الله آقاى حاجسيدمحمود ضيابرى قدس سره بودم .
شخصى به محضر آقاى ضيابرى آمد وگفت : من ارمنى هستم و خدمت شما آمده ام كه مسلمانبشوم . اسم من را هم مى خواهم ابوالفضل بگذاريد. آقا فرمودند:
به چه سبب اين اسم را انتخاب كرديد؟ ارمنى گفت : از تهران به طرف رشت مى آمدم . درجاده ، ماشين من ترمز بريد و به طرف دره به حركت درآمد. هر چه پيشوايان خودمان راصدا زدم ، كمتر اثر ديدم . يكدفعه گفتم : اىابوالفضل مسلمانها، به دادم برس ! بلافاصله گويا ماشين در زمين ميخكوب شد و ازمرگ حتمى نجات پيدا كردم . حالا آمده ام خدمت شما تا مسلمان بشوم و اسمم را همابوالفضل بگذاريد.
190. اى ابوالفضل مسلمانها به دادم برس !  
حجة الاسلام والمسلمين آقاى شيخ عبدالرحمن بخشايشى ، در تاريخ 24 ذى قعده 1414 ه ق، از مرحوم آيت الله آقاى حاج سيدجعفر شاهرودى قدس سره نقل كرد كه ايشان فرمودند:
18. شخصى مسيحى نزد من آمد تا مسلمان بشود. علت مسلمان شدن را از ايشان جويا شدم .گفت : ماشين تريلرى داشتم كه در گردنه اسدآباد همدان در معرض سقوط به دره قرارگرفت ، در حاليكه شب بود و سرماى زمستان هم همه جا را فرا گرفته بود. اسم مباركحضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را در مجالس مسلمانها شنيده بودم . با مشاهده اينصحنه يكدفعه گفتم : يا ابوالفضل مسلمانها بدادم برس !مثل اينكه كسى فرمان را از دستم گرفت و نجات پيدا كردم . ماشين به سنگ بزرگىخورد و توقف كرد.
پس از توقف ماشين به سطح جاده آمدم . ديدم كسى در جاده نيست ، ولى نور چراغ از درهپيداست . به سراغ آن نور رفتم ، ديدم قهوه خانه آماده و غذا و چايى مهياست ، ولىصاحبش نيست . گفتم : من گرسنه هستم و ناچار بايد غذا بخورم . خسته و گرسنه ،شروع به غذا خوردن كردم ، ديدم كسى نيامد. گرفتم خوابيدم . صبح بيدار شدم ، بازكسى نيامد كه پول غذا و چاى را بدهم . گفتم بروم به ماشين نگاه كنم و بر گردم . پساز آنكه به سراغ ماشين رفته و برگشتم ، ديدم نه قهوه خانه اى در كار است و نه قهوهچى يى ! اينجا بود كه متوجه شدم اين هم از عنايات حضرتابوالفضل العباس عليه السلام بوده است . لذا آمده ام مسلمان بشوم ، و مسلمان شد.
191. اسمش را احمد گذاشت  
حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ عيسى اهرى در شب 24 ذى القعدة الحرام 1414 ه قدر صحن مطهر حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام به اتفاق حضرت حجة الاسلام آقاىبخشايشى ، كه كرامت گذشته از ايشان نقل شد، و همچنين جناب آقاى حاج شيخ حسينغفارنژاد، در خدمت حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ عيسى اهرى بودم . ايشان فرمودند:
19. در اهر راننده اى بود كه مسلمان شده و وى را مشهدى احمد هارتن مى ناميدند. علتمسلمان شدن وى آن گونه كه خودش تعريف مى كرد چنين بود. مى گفت : از تبريز بهسمت كوه گويجه بيل در حركت بودم . از گردنه كه سرازير شدم ، يكدفعه ديدم فرمانماشين بريده و اتومبيل به طرف دره در حركت است . ناگهان گفتم : يااباالفضل ! و با گفتن اين كلام ، ماشين همانجا متوقف شد و مردم ، صحيح و سالم ، ازماشين بيرون آمدند. فرداى آن روز جرثقيل آورده ماشين را به داخلجاده كشيديم .
هارتن مسلمان شد و اسمش را احمد گذاشت .
192. اين پول ، سهم حضرت ابوالفضل عليه السلام است و تعلق به شمادارد!
واعظ و خطيب توانا، حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ على آسوده يزدى ، از فضلاىحوزه علميه قم ، اظهار داشتند كه در ماه مبارك رمضان 1410 ق از آقاى حاج سيد سليمانموسوى (اوحدى شعار) در مدرسه مرحوم آقاى گلپايگانى در شهر گلپايگان شنيدند كهمى فرمود:
20. يكى از وعاظ از شيخ عبدالله تهرانى نقل كرد كه گفت : من يكسال در اثر عارضه اى نتوانستم در تهران منبر بروم و به يكى از شهرستانها رفتم .نزديك اقامتگاه من ، تكيه اى قرار داشت و من به صورت ناشناس به آنجا مى رفتم .روزى از مجلس بيرون آمدم ، جوانى مرا صدا زد و گفت : آقا شيخ ، صبر كن ! ايستادم .گفت : بيايد يك روضه حضرت عباس ‍ عليه السلام برايم بخوانيد. با او رفتم تا بهدر خانه اى رسيديم . درب را باز نمود و وارد خانه شديم . دوباره درب را بسته و مرايك اطاق راهنمايى نمود و دو متكا روى هم گذاشت و از من درخواست روضه نمود. من هم شروعبه خواندن كردم .
پس از اتمام روضه پاكتى به من داد و من بيرون آمدم . سپس ملاحظه كردم ، ديدم مبلغ هزارتومان پول است . چون آن ايام آن قدر پول به منبرى نمى دادند،احتمال دادم اشتباه كرده باشد. برگشتم و درب خانه را زدم . پرسيد: چه كسى در مىزند؟
گفتم : روضه خوان هستم . درب را باز كرد. گفتم : پاكت را اشتباهى نداده ايد؟ گفت : نهاين روضه خواندن قضيه اى دارد. و آنگاه ماجرا را چنين شرح داد:
من يك نفر نصرانى هستم و شغلم رانندگى است . روزى در گردنه اسدآباد همدان ، ماشينمنقص فنى پيدا كرد و از جاده منحرف شد. راه چاره مسدود بود. از زندگى ماءيوس شدم ، وچون در قهوه خانه ها بعضى از اوقات از راننده هاى مسلمان شنيده بودم كه در گرفتاريهابه حضرت ابوالفضل عليه السلام متوسل مى شوند، من نيز نذر كردم كه اگر از اينخطر نجات يابم از عوائد ماشين بدهم به نام آن حضرت روضه بخوانند.
اين پول را كه ديديد، سهم حضرت اباالفضل عليه السلام از درآمد يك ساله من است وتعلق به شما دارد.
193. قول مى دهم اسمش را فاضل بگذارم !  
آية الله سيد نورالدين ميلانى فرمودند:
21. حاج على قنادى كربلايى براى من نقل كرد: زمانى كه ساكن بغداد بودم همسايه اىمسيحى كه پسرى به نام فاضل داشت . از او سؤال كردم به چه مناسبت اسم پسرت را فاضل گذاشته اى ؟!
گفت : من فرزند نداشتم . به كربلا رفتم و از حضرتابوالفضل العباس عليه السلام خواستم نزد خداى بزرگ واسطه بشود تا خدا پسرىبه من عنايت كند و همزمان ، عهد كردم كه اگر داراى پسرى شدم ، اسمش رافاضل بگذارم . خدا به من فرزند پسرى عنايت كرد. طبق مراسم مسيحيان ، او را به كليسانزد كشيش بردم ، تا مراسم لازم را انجام داده و اسم وى را در دفتر ثبت نمايد. به اوگفتم اسمش را فاضل بگذار (يا بنويس ). اوقبول نكرد و گفت اين اسم از اسامى مسلمانهاست ، و خودش يك اسمى روى فرزندم گذاشت. بعد از مدتى آن بچه مرد!
دوباره متوسل به حضرت اباالفضل عليه السلام شدم و كماكان عهدى بستم و خدا به منفرزندى داد و پس از تولد وى دوباره به كليسا رفتم . اين بار نيزقبول نكردند كه اسم وى را در ليست اسامى مسيحى ،فاضل ثبت كنند، و مجددا خود كشيش نامى روى او گذاشت و من هم چيزى نگفتم . ولى پس ازمدتى ، آن بچه هم فوت شد!
بار سوم به حرم مطهر رفتم و ضمن توسل به حضرت گفتم : اين دفعه اگر پسرىبه من عنايت فرماييد، قول مى دهم كه ديگر وى را به كليسا نخواهم برد.
اين دفعه كه خدا اين فرزند را به من داد ديگر به كليسا مراجعه نكردم و اسمش را همفاضل گذاشتم . به بركت آقا اين بار او زنده ماند و نمرد.
194. همسرم گفت : يا اباالفضل ! و ماشين ميخكوب شد!  
جناب آقاى سيدرضا رضايى گفتند:
22. يك نفر ارمنى به نام لاهوتى در تهران بود كه سه عدد ماشين ليلانداف داشت وجلوى هر كدام ماشينها نوشته بود: شركت بااباالفضل العباس عليه السلام . در يكى از مسافرتها من با او هم سرويس بودم .
پرسيدم : علت چيست كه شما خود را در اين ماشينها با حضرت قمر بنى هاشم عليهالسلام شركت كرده ايد؟
گفت : من در سال 1319 شمسى با ماشين كرام كه تازه به ايران آمده بود، عازم زاهدانبودم و زن و بچه ام را نيز براى تفريخ با خود به آن شهر مى بردم . در گردنه اى ،ترمز ماشين بريده شد و به دنبال آن در سر يك پيچ ،كنترل ماشين از دستم بيرون رفت . من فرمان را خيلى سريع برگرداندم . ماشين درشرف سقوط بود، يكدفعه همسرم گفت : يا اباالفضل ! و ماشين ميخكوب شد!
پس از آنكه از مرگ نجات پيدا كرديم ، به زنم گفتم : اين ، اسم چه كسى بود كه شماصدا زديد؟
گفت : وقتى كه ما در تهران بوديم ، يك روز در خانه اجاره اىمشغول لباس شستن بودم كه بچه صاحبخانه در حوض افتاد. زن صاحبخانه ، كه مادربچه باشد، گفت : يا ابوالفضل ! من اين اسم را نخستين بار از او شنيدم ، و ديگرى چيزنمى دانم .
زمانى كه من اين حرف را شنيدم ، تكان خوردم و چندى بعد كه عبورم به مشهد مقدس ‍ افتادنزد يكى از علماى مشهد - گويا آيت الله سبزوارى بود - رفته و به دست مبارك ايشانمسلمان شدم . سپس مرا به بيمارستان امام رضا عليه السلام فرستادند و در آنجا ختنهكردند.
از آن زمان ماشينها را با حضرت اباالفضل عليه السلام شريك كرده ام و خود من هم ، باوجود اينكه هنوز ارامنه به همان نام اول صدايم مى زنند، مسلمانم و اين سياست كار ماست .
195. ميرزا محمدعلى خان ذوالقدر(331) و مسافر ارمنى ، هر دو شفا گرفتند!
ميرزا محمد عليخان ذوالقدر شيرازى حكايت كرده است : 23. سوار بر ماشين از شيراز عازمتهران بودم . در راه برگشت قبل از رسيدن به اصفهان ماشين چپ كرده و من صدمه ديدم ،به نحوى كه پايم شكست . در ميان كسانى كه همراه من بودند يك نفر ارمنى وجود داشتكه پسر او هم صدمه ديد و پايش شكست .
ما را به بيمارستان بردند. در بيمارستان به همراهان خود گفتم : شما يك گوسفند، نذرحضرت عباس عليه السلام ذبح نماييد. آن ارمنى هم گفت : من هم براى حضرت عباس ‍ شما،گوسفندى تقديم مى كنم . چند روز بعد از ذبح گوسفند، شخص ارمنى آمد و خداحافظىكرد كه برود.
من گفتم : چرا مى روى ؟ باش تا پاى فرزندت خوب شود. جواب داد: مگر نه اينكه ماگوسفندى براى حضرت عباس عليه السلام كشتيم ؟ پاى فرزند من خوب شد! سپس صدازد پسرش بيايد. وقتى آمد، ديدم پايش سالم است و در حالت سلامتى پا راه مى رود.
ميرزا محمدعليخان مى گويد: چون شب شد، گريه كردم ومتوسل به آن بزرگوار شدم و گفتم : يا حضرت عباس ، ما هر دو با هم گوسفند كشتيم ؛ولى پاى او خوب شد من هنوز گرفتارم . صبح كه شد و دكتر آمد، گفتم : پاى مرا سختبسته ايد؛ باز كنيد! گفت : بايد شش ‍ ماه اينجا بمانيد تا پاى شما خوب شود. گفتم :حالا امتحان كنيد! امتحان نمودند؛ ديدم پاى من درد نمى كند و بكلى خوب شده است . گفت :حالا عصايى بگيريد و برويد. و الان در كمال خوبى راه مى روم و پاى شكسته ام صحيحو سالم است (332)!
196. زن مسيحى مسلمان مى شود 
حجة الاسلام والمسلمين آقاى شيخ على صافى فرزند مرحوم آية الله حاج شيخ حسنصافى اصفهانى نوشته اند:
24. اين كرامت را از پدر عيال خود، حضرت حجة الاسلام والمسلمين حاج سيدعليرضا حيدرىيزدى شنيدم . ايشان فرمودند: دكتر عليرضا ميرجليلى هنگامى كه در خارج درس ‍ مىخوانده دوستى داشته كه همسرش مسيحى بوده و داراى دخترى سه ساله بوده اند.
آنان ، هنگام مراجعت از خارج ، اول به عراق مشرف مى شوند و بعد از زيارت مشاهد مقدسهو عتبات عاليات ، به عنوان آخرين زيارت وارد حرم حضرتاباالفضل العباس ‍ عليه السلام مى شوند. ناگهان مى بينند فرزند سه ساله آنان بهداخل ضريح اشاره مى كند و مى گويد: مامان ، مامان ! اين آقايى كهداخل ضريح نشسته و دو دست او از بازو قطع شده است كيست ؟! مادرش سراسيمه به اومى گويد چه كسى را مى گويى ؟! كدام آقا؟! مى گويد: اين است ،داخل ضريح نشسته ، من او را مى بينم ، دو دست ندارد. مادر حالش ‍ دگرگون مى شود وهمانجا به دين اسلام مشرف مى شود.
فصل چهارم : عنايات قمر بنى هاشم عليه السلام بهكليميان(شامل 6 كرامت )
197. قدر آقاى خود حضرت ابوالفضل عليه السلام را بدانيد كه خيلى كارهاازدستش بر مى آيد!
آقاى على ميرخلف زاده در كتاب كرامات الحسينية (ص 117-118) آورده است :
1. مداح اهل بيت عليه السلام آقاى اميرمحمدى برايمنقل فرمود:
چند روز قبل ، يك نفر يهودى در اصفهان كه يك كيسه نقره ازقبيل گلدان و ساير چيزهاى قديمى و پرارزش داشته وارد اتوبوس خط واحد مى گردد وروى يكى از صندليها مى نشيند و كيسه را هم از كنار پايش مى گذارد و چون راه مقدارىطولانى بوده او را مقدارى خواب مى ربايد.
وقتى چشم باز مى كند، مشاهده مى كند كه كيسه اش نيست . بر سر زنان ، پياده مى شود ودر راه به آقا قمر بنى هاشم عليه السلامتوسل پيدا مى كند و يك گوساله نذر مى نمايد: اى قمر بنى هاشم ، من نمى دانم توكى هستى ، اما همين را مى دانم كه اين شيعه ها به توتوسل مى كنند و تو حوائج آنها را مى دهى ، حالا از تو مى خواهم كهمال داراييم را به من برگردانى و من هم همين الان يك گوساله نذر تو مى كنم .
مى گفت آمد درب مغازه قصابى ، و پول يك گوساله را به او داد و گفت : اين گوساله راذبح كن و به فقرا و مستمندان و مستضعفان بده و بگو نذرابوالفضل عليه السلام است .
يهودى مزبور مى گويد: فرداى آن روز آمدم درب مغازه ؛ نشسته بودم و در فكر بودم ،يك وقت ديدم يك نفر وارد شد و دو گلدان نقره دستش است و مى گويد: آقا اينها را مى خرى؟
نگاه كردم ، ديدم گلدانهاى نقره خودم است . گفتم : اينها خوب نقره هايى است و قيمتش ‍خيلى است ، من مى خواهم اگر باز هم دارى با قيمت خوب از شما بخرم .
گفت : بله دارم ، اما در منزل است . گفتم : خوب ، نمى خواهد بياورى ، مى ترسم برايتاسباب زحمت شود و دكاندارهاى ديگر بفهمند و ترا اذيت كنند، تو آدرسمنزل را بده من خودم با شاگردم مى آيم . آدرس را به من داد و رفت . من هم رفتم كلانترى، يك پليس ‍ مخفى را كه از رفقا بود ديدم جريان را به وى گفتم و او را با خود به سرقرار و آدرس بردم .
درب زدم ، آمد درب را باز نمود و ما را به زيرزمين منزلش برد. ديدم همان كيسه خودم است.
به پليس گفتم : همان كيسه خودم است و او اسلحه اش را در آورد و او را دستگير كرد و بهكلانترى برد.
من هم كيسه نقره ام را برداشتم و به مغازه بردم .. اى مسلمانها و اى شيعه ها، قدر آقاىخود حضرت ابوالفضل را داشته باشيد كه اين آقا خيلى كارها از دستشان بر مى آيد!
198. سؤ اليهودى راجع به توسل به حضرت عباس عليه السلام
حجة الاسلام والمسلمين آقاى سيد محمدرضا ابطحى اصفهانى كه قبلا نيز كرامتى از ايشانذكر شد در تاريخ 28 محرم الحرام 1416 ق فرمودند:
2. روزى وارد اصفهان شدم . نزديك غروب بود و نماز نخوانده بودم . خواستم تا قضانشده نماز را بخوانم ، كه يكدفعه درب منزل زده شد. پدرم مرحوم آيت الله سيد مرتضىابطحى ره رفتند پشت درب و طولى نكشيد كه برگشته و فرمودند: بياييدببينيد كه اين شخص يهودى راجع به توسل به قمر بنى هاشم عليه السلام سؤ الىدارد! سپس افزود كه وى مى گويد: فرزند من مريض شده و تمام دكترها جوابش كردند،يعنى از معالجه اش ‍ عاجز ماندند. آخرين دفعه كه از دكتر بر مى گشتم ، به سقاخانهاى كه در بين راه بود، رسيدم و جمعى را ديدم كهمقابل سقاخانه مشغول گريه بوده و متوسل به حضرت شده اند. من هم با مشاهده اينصحنه بدون اختيار عرض كردم : يا اباالفضل مسلمانها، اگر شما تا صبح اين مريضمرا شفا دادى يك گوسفند قربانى تقديم آستانه شما خواهم كرد. و حالا فرزندم خوبشده است سؤ ال من اين است كه گوسفند را خودم بكشم ، يا آن را زنده به دست مسلمانهابدهم و ديگر خودشان هر چه مى خواهند انجام دهند؟ زيرا اگر خودم انجام بدهم مسلمانهانمى خورند و اگر نيز زنده به آنها بدهم خودم ذبح نكرده ام ؟
199. دو پسرم را از حضرت عباس عليه السلام گرفته ام !  
3. نقل مى كنند: در بروجرد فردى يهودى موسوم به يوسف و معروف به دكتر بود كهثروت زيادى داشت ، ولى فرزندى نداشت . براى پيدا كردن فرزند، چند زن به همسرىگرفت اما از هيچ كدام فرزندى به دنيا نيامد. هر چه خودش مى دانست و هر چه نيز ديگرانگفتند، از دعا و دارو، به كار بست و عمل كرد، ولى اينها نيز اثرى نبخشيد. روزى ماءيوسنشسته بود، مرد مسلمانى نزد او آمد و پرسيد: چرا افسرده اى ؟! گفت :
چرا افسرده نباشم ؟ چند ميليون ريالمال و ثروت جمع كرده ام براى دشمنان ! زيرا فرزند ندارم كه بعد از مرگم مالك آنهاشود، اوقاف وارث من مى شود.
آن مسلمان پاك طينت گفت : من راه خوبى بهتر از راه تو مى دانم ، اگر توفيق داشتهباشى مى توانى از آن طريق به مقصودت نايل شوى . ما مسلمانها يك باب الحوائجداريم كه نامش ابوالفضل العباس عليه السلام است . هر كه به آن بزرگوارمتوسل بشود نااميد نمى شود. ما به آن حضرتمتوسل مى شويم و حاجتمان را به وسيله او از خدا مى گيريم . تو هم مخفى خدمت آن حضرتبرو و عرض حاجت كن ، تا فرزنددار شوى .
دكتر يوسف مى گويد: حرف اين مرد مسلمان را به گوش گرفته و، مخفى از چشم زنها وهمسايه ها و مردم ، با قافله اى به سوى كربلا حركت كردم . در آنجا وارد حرم حضرتابوالفضل العباس عليه السلام شده و عرض كردم : آقا، دشمن تو دشمن پدرت در خانهات آمده و عرض حاجت دارد، حاشا به شما كه مرا نااميد برگردانى .
بارى ، حاجت خود را اظهار داشته و از حرم بيرون آمدم و به طور مخفى با قافله ديگرىبه بروجرد برگشتم . پس از سه ماه زنم حامله شد و چون فرزند پسرى به دنيا آوردمن نامش ‍ را غلام عباس نهادم . چندى بعد نيز براى دوم حامله شد و چون باز پسرى به دنياآورد اين بار نامش را غلام حسين گذاشتم .
يهوديهاى بروجرد مطلب را فهميده اعتراضها به من كردند كه چرا اسم مسلمان را روىپسرانت گذاشته اى ؟! هر چه دليل آوردم نشد. عاقبت ، به آنها گفتم كه قضيه از چهقرار است .
بدانها گفتم كه : اين دو پسر را از حضرتابوالفضل العباس عليه السلام گرفته ام و جريان را ازاول تا آخر برايشان نقل
كردم .
نقل مى كنند: آن يهودى تا زنده بود به علما و سادات احترامكامل مى گذاشت ، ولى همچنان در دين يهود باقى بود(333).
200. به بركت حضرت عباس عليه السلام شفا يافتم و مسلمان شدم !  
يكى از بزرگان اهل منبر نقل كرد از واعظى شنيدم كه مى گفت :
4. من در قوچان بودم ، يك يهودى مرا براى روضه خواندن به خانه اش دعوت كرد! منشگفت زده به خانه اش رفتم و او گفت : مى خواهم مسلمان شوم . علت اسلام آوردن وى راپرسيدم ، گفت : همسر من بيمار بود. ديشب موقعى كه از تجارتخانه ام واردمنزل شدم ، ديدم بسيار گريان است . از علت گريه اش سؤال كردم ، در پاسخ گفت : شوهرم ، من از شما شرمنده ام ؛ زيرا حدود هفدهسال است كه به مرض روماتيسم پا دچارم و بكلى از حركت كردن عاجز مى باشم و باآنكه شما هزينه فراوانى صرف نموده ايد، از بهبودى نااميدم . امشب مى خواهم به حضرتابى الفضل عليه السلام مسلمانان ، متوسل شوم ، زيرا بعضى از اوقات مى ديدم زنانمسلمان يكديگر را براى روضه خبر مى كردند و چون از آنان پرسش كردم چه خبر است ؟مى گفتند: ما در مجلس عزادارى حاضر مى شويم و در آنجامتوسل به حضرت عباس عليه السلام مى گرديم و خداوند به واسطه اينتوسل بيماران ما را شفا مى دهد و حاجتمان را روا مى سازد. من هم امشب مى خواهممتوسل به آن سرور بشوم و براى مظلوميت او اشك بريزم . چنانچه شفا يافتم آياحاضرى مسلمان بشوى ؟
گفتم : بلى ، و ديدم با گريه مى گفت : يااباالفضل ، يا اباالفضل ! مدتى بعد مرا خواب در ربود طولى نكشيد كه شنيدم مىگويد: برخيز، نگاه كن ! برخاستم و ديدم اطاق كه تاريك بود، روشن شده و زوجه ام ،با حال سلامتى ، در صورتيكه نمى توانست بايستد، برپا ايستاده و مى گويد: الانحضرت ابى الفضل عليه السلام در اينجا بود. گفتم : ماجرا را بازگو كن .
گفت : شما خوابيديد، من آن قدر تضرع و زارى كردم تا به خواب رفتم . در عالم رؤ ياديدم يك آقاى جليل القدرى به من فرمود: بلند شو. عرض كردم : قدرت برخاستن ندارم، و افزودم دست خود را به من بدهيد شايد بتوانم حركتى نمايم . مشاهده نمودم كه محزونشد. سپس ملاحظه كردم ديدم دست در بدن ندارد.
يهودى پس از نقل داستان فوق افزود: اكنون ما دو نفر به شرف اسلام مشرف مى شويم وبعدا مجلس با شكوهى تشكيل داده و اين كرامت حضرت عباس عليه السلام را براى خويشانو ديگران بازگو مى كنيم و جمعيت زيادى را به اسلام گرايش مى دهيم .
201. نذر مهندس يهودى براى قمر بنى هاشم عليه السلام  
حجة الاسلام والمسلمين جناب آقاى سيدمحسن موسوى ، يكى از مروجين مكتباهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ، در شب ششم شعبان المعظم 1414 ه ق در مسجد مقدسجمكران ، از عموى گرامى خودش جناب آقاى مهندس سيد محمدرضا موسوىنقل كرد كه :
5. آقاى مهندس يك رفيق يهودى داشت (334) كه از داشتن فرزند مرحوم بود. وى براىمعالجه به خيلى از اطبا مراجعه كرده و حتى به اروپا هم رفته بود، ولى نتيجه نگرفتهبود. آقاى موسوى به ايشان مى فرمايد: ما يكابوالفضل عليه السلام داريم براى ايشان نذرى بكن ، اميد است نتيجه بگيرى و مشكلتحل شود.
آقاى يهودى مى گويد: من نمى دانم برنامه نذرابوالفضل عليه السلام به چه نحو است ، تا انجام دهم و به هدف برسم . شما از طرفمن نذرى بكن . آقاى مهندس موسوى مى فرمايد من گوسفندى نذر كردم كه از طرف رفيقيهودى ام كه ان شاء الله اگر بچه دار شد گوسفند را قربانى كنيم . آقاى يهودى بهآمريكا مى رود و پس از مدتى تلفن مى كند كه آقاى موسوى آن نذرى را كه براىحضرت ابوالفضل عليه السلام كرده بوديد طبق رسوم خودتان انجام بدهيد، به عنايتحضرت قمر بنى هاشم عليه السلام چند ماهى است كه زنم حامله شده است . سپس جنابآقاى مهندس سيد محمدرضا موسوى هم آن نذر را انجام داده و طبقمعمول به نام حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام گوسفندىقربانى كردند كه تقسيم شد.
202. يك روضه اباالفضل برايم بخوان ! 
حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج سيد على موحد ابطحى اصفهانىنقل كردند:
6. حدود 25 سال قبل ، كه مسجد الهادى (واقع در خيابان سيد على خان ، نزديك چهارباغ )را ساختند، مسجد برنامه هاى گسترده اى داشت ، بهترين گوينده ها و خطباى اصفهان دراين مراسم روضه خوانى داشتند و حتى محلى را براى پذيرايى يهوديها و نصرانيهاقرار داده بودند و با مراعات موازين شرعى از آنها پذيرايى مى شد.
روزى يكى از يهوديهاى شركت كننده پولى پيش متصدى امور مسجد مى آورد و مى گويد:اين پول را به حجة الاسلام والمسلمين حاج احمدآقا امامى بدهيد و بگوييد يك روضهاباالفضل براى من بخواند. متصدى مسجد مى گويد: شما يهوديها، در هر كارى فتنه مىكنيد؛ در روضه خوانى هم فتنه ؟!
يهودى ، با حالت گريه ، مى گويد: ما در هر چيزى فتنه بورزيم ، نسبت به آقاابوالفضل العباس عليه السلام فتنه نمى كنيم . سؤال مى كند: پس چه شده كه پول مى دهى و چنين تقاضايى را مى نمايى ؟ مى گويد:
ديروز آقاى امامى روضه اباالفضلعليه السلام را خواندند و در ضمن صحبت گفتند هر كس پناه به ايشان آورد او را محرومنمى كنند؛ خواه يهودى باشد خواه نصرانى . با شنيدن اين سخن ناگاه به ياد بچهپسرم افتادم كه در اثر نرمى استخوان و جواب ياءس دكترها ما را ناراحت كرده بود، وگريه مى كردم و عرض كردم : آقا، اباالفضل ، من شما را نمى شناسم ، اما بنا بهگفته اين آقا براى شفاى پسرم متوسل به شما مى شوم ، مرا محروم نكنيد. گريان شدم وحالى پيدا كردم . وقتى به خانه آمدم ، ديدم فرزندم راه مى رود! از زنم پرسيدم : چهشد كه به راه افتاد؟! گفت : نمى دانم ؛ فقط ديدم دستش را به ديوار گرفت و شروعبه راه رفتن كرد. گريه مرا گرفت . زنم پرسيد: چرا گريه مى كنى ؟! بايدخوشحال باشى ! گفتم داستان از اين قرار است و اين گريه شوق است كه چگونه آقااباالفضل مرا مورد عنايت قرار داده و واسطه شدند و خداوند بچه مرا شفا داد.
فصل پنجم : عنايات قمر بنى هاشم عليه السلام بهزردشتيان(شامل 1 كرامت )
203. زردشتى سرطانى شفا گرفت ! 
جناب حجة الاسلام والمسلمين شيخ محمود پرهيزكارنقل كردند:
روزى دو نفر زردشتى در يزد به حسينيه كربلاييهاى مقيم يزد مى آيند و سراغمسئول حسينيه را مى گيرند. وقتى كه مسئول حسينيه مى آيد و از آنها مى پرسد: چه كارىبا من داريد؟ در جواب مى گويد: ما دو گوسفند براى حضرتابوالفضل العباس عليه السلام نذر كرده ايم .مسئول حسينيه پس از پذيرفتن گوسفندهاى نذرى حضرت ، مى پرسد: شما براى چهمنظورى اين نذر را كرده ايد؟ يكى از آن دو نفر (كه با هم برادر بودند ) با اشاره بهديگرى مى گويد: اين برادرم ، مرض سختى پيدا كرد و اطبا گفتند كه ايشان مبتلا بهسرطان مى باشد. دو شب قبل ، حالش بسيار وخيم ناراحت كننده شد و همه ما را به نگرانىانداخت .
من به اين برادرم گفتم : شما اين همه دكتر رفته ايد و نتيجه اى نگرفته ايد . چرا بهبرادر دامادمان (335)، حضرت ابوالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلاممتوسل نمى شويد؟! ايشان پس از اين پيشنهاد، دو گوسفند نذر حضرتابوالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام كرده و فرداى همان شب خود را به دستكفايت حضرت ابوالفضل العباس ‍ قمر بنى هاشم عليه السلام از خداوند مى گيرد. لذااكنون آمده ايم نذر خود درباب آن حضرت را به حسينيه تقديم داريم .
قسمت دوم : تاوان غرور و گستاخى قدرت نمايى قمر بنى هاشم عليه السلام واقدام وىبه تنبيه گستاخان و تاءديب غافلان(شامل 37 قدرت نمايى )

204. عباس مرا زد!  
1. يكى از علماى موثق اصفهان نقل كرد: در سر من راءى (سامرا) جمعى از دوستانآل محمد صلى الله عليه وآله سينه مى زدند، شخصى سنى به آنها استهزا مى كرد. يكىاز عزادارها به او مى گويد:
- عباس يضربك ، يعنى عباس ترا مى زند.
آن سنى نگون بخت كلمه اى توهين آميز مى گويد و جسارت مى كند. اما بعد بهمنزل خود رفته و مى گويد:
- عباس ضربنى و اموت ، يعنى عباس مرا زد من مى ميرم .
و مى خوابد. چون به بالين او مى روند مى بينند مرده است . بعد از آن بستگان او برايش‍ مجلس ترحيمى مى گذارند و از طلاب شيعه در سامرا براى شركت در جلسه ختم وىدعوت مى كنند، ولى آنها از رفتن ابا مى كنند(336).
205. مرا به حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام ببريد!  
2. يكى از موثقين نقل كرده كه : يكى از طلاب در نجف اشرف مدتىتحصيل علم فقه و اصول مى نموده وليكن از علم اخلاق بى بهره بوده است . وى دربعضى مجالس اظهار مى دارد كه اباالفضل العباس عليه السلام به واسطه نسب بر ماشرافت دارد، والا مقام علم و اجتهاد ما بالاتر است و در علوم دينيه بيشتر زحمت كشيده و از اوبيشتر مى فهميم !
گفتند: شبى حضرت اباالفضل عليه السلام را خواب مى بيند و حضرت قريب به اينبيان به وى مى فرمايد كه :
آنچه شما تحصيل كرده ايد ظنيات است ، و من از مقام علم و يقين ،تحصيل علوم يقينيه نموده ام .
سپس يك سيلى به صورت او زده مى شود و به حالت خوف و وحشت از خواب بيدار مىشود. تب شديدى داشته است ، مى گويند: ترا چه مى شود؟!
مى گويد: مرا ببريد به حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام . آنجا توبه وانابه و استغاثه مى كند و شفا داده مى شود(337).
206. شمشير آتش بار!  
3. مؤ من متدين ، آقا ميرزا حسن يزدى ، از مرحوم پدر خود (كه او را بسيار در مجالس ‍روضه روزهاى جمعه ، فراوان در منزل و جاهاى ديگر ملاقات مى كرديم ، حكايت كرد كهمى گفت :
در سالى كه از يزد با اموال بسيار همراه يك كاروان بزرگ به كربلا مشرف مى شديم، در حوالى نيمه شب نزديك كوهى با دزدان و قطاع الطريق روبرو شديم . من سكه هاىزيادى از طلا با خود داشتم ، فورا آنها را در قنداقه كودك - كه همين ميرزا حسن باشد -گذاردم و او را به مادرش دادم . در اين اثنا دزدها ريختند ومشغول غارتگرى شدند. فرياد استغاثه زوار گوش فلك دوار را كر مى كرد و چشم مورو مار را گريان مى نمود. صداها بلند شد كه : يااباالفضل العباس ، اى قمر بنى هاشم ، به داد ما برس !
ناگاه در آن شب تاريك ، مهر جهانتاب جمال آن ماه عترت اطياب ، با روى برقع كشيده ،آشكار و سوار اسب از دامنه كوه سرازير گرديد. نور صورت انورش از زير برقعدرخشان ، و جلگه و دشت را همچون وادى طور ايمن منور ساخت . شمشير آتش بار چونذوالفقار حيدر كرار در دست ، صيحه اى مانند رعد غران بر دزدان زد و فرمود:
- دست برداريد و دور شويد و گرنه همه شما را هلاك خواهم كرد.
تمام اهل قافله و همه دزدها تابش نور رخسار آن ماه آسمانجلال امير ابرار را مشاهده نمودند و صداى دلرباى آن سرور را شنيدند. فورا دزدها بهجاى پا سر به فرار نهاده و دست از زوار كشيدند و آن حضرت در همانمحل كه ايستاده بود غيب شد.
زوار براى تجليل از اين معجزه فاخره آن شب را تا صبح در همانمحل ماندند و گريه و زارى و توسل به قمر بنى هاشم عليه السلام جستند و دعا وزيارت و روضه خواندند. آنان تمام اثاثيه خود را به جا ديدند و مقدارى از آنها را نيزكه دزدها به كنارى برده بودند، به همان حال ، در جاى خود گذاشته فرار كرده بودند.
از جمله بركات ظهور آن حضرت در آن شب آن بود كه در ميانه قافله سيدى بود كهسالها گنگ شده بود. چون آن گير و دار و جلوه نور پروردگار و قد و قامت فرزند حيدرنامدار را ديدار كرد، قفل خموشى از زبانش برداشته به لسان گويامشغول به سلام و صلوات گرديد(338).
207. اداى نذر حضرت عباس عليه السلام !  
4. شيخ جليل عالم ، آقا شيخ مهدى كرمانشاهى ، از پدر عاليقدرش حكايت كرد كه گفت :
در حرم مطهر ابى الفضل عليه السلام مشرف بودم . ايام ، ايام زيارتى ؛ و ازدحام زوار در حرم خيلى زياد بود. دراين بين مردى عرب با زنش مشغول زيارت و طواف بود تا رسيدند به بالاى سر، پنجرهاول از پيش رو، يكمرتبه زن بلند شد و به ضريح چسبيد، به طورى كه تمام اعضايشاز پيشانى و دماغ و شكم و دست و پا همه به ضريح چسبيد. ازهول اين حادثه ، شيون از مرد و زن برخاست هر چه خواستند او را حركت دهند ممكن نشد،ناچار فرياد شوهرش بلند شد و گفت :
يا العباس زن من در نزد تو گرو باشد؛ الان مى روم گاوميش را مى آورم .
معلوم شد گاوميشى نذر كرده اما بعد پشيمان شده و نياورده است ! مرد عرب بيرون رفت .كم كم مردم جمع شدند، به طورى كه حرم و رواق و ايوان طلا پر از جمعيت شد و راه رفتو آمد مسدود شد. همه منتظر بودند كه آخر چه مى شود؟ ماخيال مى كرديم منزل اين مرد عرب دو سه فرسخ از شهر دور است و رفتن و آمدنش چندساعت طول خواهد كشيد، ولى مثل اينكه نزديك بود، چون بعد از ساعتى ديديم افسار يكگاوميش چاق را گرفته و مى آيد. به مجرد وارد شدن در صحن ، زن از ضريح رها شد وبا هلهله و شادى و سلام و صلوات سلام از حرم بيرون آمد(339).

next page

fehrest page

back page