بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب داستانهای بحارالانوار جلد 5, محمود ناصرى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     BAHAR001 -
     BAHAR002 -
     BAHAR003 -
     BAHAR004 -
     BAHAR005 -
     FOOTNT01 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

يادداشت ناشر 
بى شك ، الگوهاى شخصيتى وقتى در قالبهاى داستانى تجلى مى يابند، به نحوبسيار مؤ ثرى در ناخودآگاه تاريخى بشر رسوخ نموده و زنده ترين پيامها و روشنترين شكل تربيت و تعالى فرهنگى را در روندتكامل روحى جوامع طرح مى ريزند.
فرهنگ اسلامى تا كنون مرهون نمايه هاى الگويى مشخص از مسير طرح واقع گرايانه وبى پيرايه رفتارها، سخنان و منش كنشمند رهبران دينى و بخصوص خاتم پيامبران صلىالله عليه و آله و سلم و ائمه بزرگوار شيعه بوده است .
گستر بسيار باز فرهنگ شفاهى در كشورهاى اسلامى و نهاديه گشتن آن توسط منابر ومجالس مذهبى ، همواره از آبشخور داستانها و تصويرهاى رفتارى و همين طور بيان حوادثتاريخى و حماسه بزرگ دينى تغذيه نموده و از اين راه ، گفتمان دينى در ميان ملتهاىاسلامى و به ويژه شيعيان به طور فزاينده اى تقويت و تعالى يافته است .
مؤ سسه دارالثقلين مفتخر است با چاپ مجلدات داستانهاى بحار الانوار، زمينهسهل الوصول ترى را به شكل فرهنگ مكتوب جهت مطالعه كنش و شخصيت بزرگان دين ورهبران الهى فراهم نمايد.
در پايان ، لازم است از محقق ارجمند حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاى حاج شيخ محمودناصرى به خاطر ترجمه و نگارش داستانهاى اين مجموعه ، تشكر و قدردانى نماييم.
پيشگفتار 
داستانهاى بحارالانوار را در واقع بايد جز خواندنى ترين و آموزنده ترين بخش هاىكتاب ارزشمند و معتبر بحارالانوار علامه بزرگوار مجلسى قلمداد نمود. محتواى معنوى وعلمى كتاب راستى تداعى گر معناى عميق نام آن (درياهاى نور) است .
علامه فقيد محمد باقر مجلسى در تاريخ هزار و سى و هفت هجرى قمرى در اصفهان ديدهبه جهان گشود و پس از هفتاد و سه سال خدمت به اسلام و عالم تشيع و گردآورىبزرگترين مجموعه روايى شيعى ، به ديدار حق شتافت و در اصفهان جنب مسجد عتيق بهخاك سپرده شد. مرقد ايشان اكنون مورد توجه و عنايت دوستداران و شيفتگان آن عالمربانى است .
علامه مجلسى به عنوان فردى پارسا و عامل به آداب اسلامى ، همواره احياگر مجالس ومراسم دينى و عبادى شناخته مى شده است . على رغم نفوذ آن عالمجليل القدر در دولت صفوى و ميان مردم ، از تعلقات دنيوى مبرا بوده و با تواضع ومعنويت و نفوذ كامل زندگى مى كرد.
علامه مجلسى جامع علوم اسلامى بود و در تفسير، حديث ، فقه ،اصول ، تاريخ ، رجال و دارايه سر آمد روزگار خود محسوب مى گشت . برخى مانندصاحب حدايق ايشان را از بعد شخصيت علمى درطول تاريخ اسلام بى نظير دانسته اند. محقق كاظمى در مقابيس مى نويسد:
(مجلسى منبع فضايل و اسرار و فردى حكيم و شناور در درياى نور و... بود ومثل او را چشم روزگار نديده است !)
درست به دليل همين فضايل و خصوصيات بوده است كه علامه بحرالعلوم و شيخ اعظمانصارى او را (علامه ) مى خواندند.
آگاهى علامه مجلسى به علوم عقلى و علومى چون ادبيات ، لغت ، رياضيات ، جغرافيا، طب، نجوم و... از مراجعه به آثار و كتابهاى وى به خوبى معلوم مى گردد.
چنانكه ذكر شد، كتاب بحارالانوار جزو بزرگترين آثار روايى شيعه محسوب مى شود وخود در حكم دايرة المعارفى عظيم و ارزشمند و گنجينه بى پايان معارف اسلامى است .
در اين كتاب ، روش مرحوم علامه آن بوده كه تمام احاديث و روايات را با نظم و ترتيبمشخصى گردآورى نموده و در اين راه از مساعدت و يارى گروه زيادى از شاگردان وعلماى عصر خود بهره مند بوده است . وى از اطراف و اكناف براى تدوين اين كتاب بهجمع آورى منابع لازم مى پرداخت و از هيچ تلاشى فروگذار نمى نمود. موضوع اصلىكتاب ، حديث و تاريخ زندگانى پيامبران و ائمه معصومين عليه السلام است و در تفسيرو شرح روايات از مصادر متنوع و گسترده فقهى ، تفسيرى ، كلامى ، تاريخى و اخلاقىبهره گرفته شده است .
كتاب بحارالانوار تا كنون بارها به زيور طبع آراسته گرديده ، اما ماءخذ ما در اينمجموعه ، بحار چاپ تهران بوده كه اخيرا در صد و ده جلد به چاپ رسيده است . در ضمن، اين كتاب شريف اكنون به شكل برنامه كامپيوترى نيز موجود است و علاقه مندان براىسهولت دسترسى به روايات مورد نظر مى توانند از اين امكان جديد بهره مند گردند.
نگارنده ، طى ساليان دراز در پى بهره گيرى از داستانها و مطالب مفيد اين كتابنورانى و انتقال آن به هموطنان و برادران دينى بوده است . از آنجا كه به هرحال ، متن كتاب به عربى نگاشته شده است و غالب عزيزان نمى توانستند از مطالعهجامع تر مطالب آن حداقل در يك مجموعه مشخص بهره مند گردند، لذا اقدام به ترجمهداستانها و قطعه هاى ارزشمندى از اين دايرة المعارف عظيم ، تحت عنوان داستانهاىبحارالانوار نمودم .
اكنون بر آنيم جلد چهارم از داستانهاى بحارالانوار را تقديم طالبان تشنه معارف الهىو بخصوص اخلاق و زندگانى بزرگان عالم تشيع نماييم .
داستانهاى اين مجموعه در سه بخش تدوين گرديده است :
بخش نخست به داستانها و روايتهاى مربوط به چهارده معصوم عليه اختصاص دارد.
بخش دوم با عنوان معاصرين چهارده معصوم (نكته ها و گفته ها) مى باشد.
پيامبران عليه السلام و امتهاى گذشته نيز عنوان بخش سوم كتاب راتشكيل مى دهد.
لازم به ذكر است ، در ترجمه اين داستانها گاه با حفظ امانت ، از ترجمه تحت اللفظىگامى فراتر نهاده ايم تا به جذابيت و همين طورانتقال معناى حقيقى عبارات افزوده باشيم ، در اين مسير بعضا از پاره اى ترجمه هاىموجود نيز بهره گرفته ايم .
به طور قطع ، اينجانب از كاستيهاى احتمالى در ترجمه و ارائه مجموعه حاضر مطلعبوده و ادعايى ندارد، ولى اميد است هل نظر با پيشنهادات ارزنده خود، ما را هر چه بيشتردر تكميل اين جلد و مجلدات بعدى يارى نمايند.
محمود ناصرى قم حوزه علميه (تابستان 79)

بخش اول : چهارده معصوم عليه السلام چهارده درياى نور! 
(1) رفيقان همسفر 

پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله با گروهى به مسافرت رفته بودند، در بين سفرفرمود: گوسفندى را ذبح كرده از آن غذا تهيه كنند.
يكى از آنها گفت :
من ذبح كردن گوسفند را به عهده مى گيرم .
ديگرى گفت : پوست كندن آن را من انجام مى دهم .
سومى قطعه قطعه كردن او را پذيرفت .
و چهارمى پختن و آماده كردن آن را به عهده گرفت .
حضرت فرمود:
من هم هيزم جمع مى كنم .
عرض كردند: يا رسول الله ! اين كار را نيز ما انجام مى دهيم .
فرمود: مى دانم كه شما مى توانيد اين كار را انجام دهيد ولى خداوند از كسى كه بارفقاى خويش همسفر بوده و براى خود امتيازىقايل شود، راضى نيست . سپس حضرت برخاست و به جمع آورى هيزم پرداخت .(1) آرىاين است اخلاق كريمه .


(2) انسان بزرگ  

موقعى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله سربازان اسلام را آماده جنگ تبوك مى ساخت ،يكى از بزرگان بنى سلمه به نام جد بن قيس كه ايمانكامل نداشت ، محضر پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد:
اگر اجازه دهى من در اين ميدان جنگ ، حاضر نشوم و مرا گرفتار گناه مساز! زيرا من علاقهشديد به زنان دارم ، چنانچه چشمم به دختران رومى بيفتد ممكن است فريفته آنها شدهدل از دست بدهم و نتوانم بجنگم و گرفتار گناه شوم .رسول خدا صلى الله عليه و آله به او اجازه داد.
در اين وقت آيه نازل شد؛ (بعضى از آنها مى گويند: به ما اجازه ده در اين جهاد شركتنكنيم و ما را به گناه گرفتار مساز، آگاه باشيد كه آنان - به واسطه بهانه جويىغلط - هم اكنون در ميان فتنه و گناه افتاده اند و جهنم گرداگرد كافران را احاطه كردهاست .) (2) خداوند با اين آيه عمل آن شخصى را محكوم كرد. آنگاه حضرت رو به طايفهبنى سليم نمود و فرمود:
بزرگ شما كيست ؟ در پاسخ گفتند:
جدبن قيس ، لكن او آدم بخيل و ترسويى است .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
درد بخل بدترين دردهاست .
سپس فرمود:
بزرگ شما آن جوان سفيدرو، بشر بن براء، است كه مردى سخاوتمند و گشاده روى است. (3)


(3) يك درس آموزنده  

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سحرگاه به شخصى وعده داد كه در كنار تخته سنگبزرگى منتظر آن شخص باشد، آن مرد رفت و برنگشت ، تا اين كه آفتاب بالا آمد و هواگرم شد، اصحاب ديدند حضرت از شدت گرما سخت نارحت است . عرض كردند: يارسول الله ! پدر و مادرمان به فدايت باد! اگر تغيير مكان داده به سايه تشريف ببرىبهتر است .
پيامبر اسلام حاضر نشد جايش را عوض كند و فرمود:
من به آن شخص وعده داده ام در اين مكان منتظرش باشم و اگر نيامد تا هنگام مرگ اينجاخواهم بود تا روز قيامت از همين مكان برانگيخته شوم .(4)


(4) پيامبر صلى الله عليه و آله و مبارزه با كارهاى بى منطق  

حليمه خاتون ، مادر شيرى حضرت پيامبر صلى الله عليه و آلهنقل مى كند: پيامبر صلى الله عليه و آله سه ساله بود روزى به من گفت : اى مادر! چرادو برادرانم را (منظورش دو فرزندان حليمه بود) روزها نمى بينم ؟ گفتم : فرزندم !آنها روزها گوسفندان را به بيابان براى چراندن مى برند. گفت : چرا من همراه آنها نمىروم ؟
گفتم : آيا دوست دارى همراه آنها به صحرا بروى ؟
گفت : آرى !
صبح بعد روغن بر موى محمد صلى الله عليه و آله زدم و سرمه بر چشمش ‍ كشيدم و يك(مهره يمانى ) براى حفاظت او بر گردنش آويختم . حضرت كه از دوران كودكى باخرافات و كارهاى بى منطق مبارزه مى كرد، فورا آن مهره را از گردن بيرون آورد و بهدور انداخت .
آنگاه رو به من كرد و گفت : مادر جان ! اين چيست ؟ من خدايى دارم كه مرا حفظ مىكند.(5)


(5) حق شناسى پيامبر صلى الله عليه و آله  

بيست و پنج سال از عمر مبارك پيامبر گذشته بود با حضرت خديجه (ع ) ازدواج كرد،در يكى از سالها باران نيامد در اثر خشكسالى حيوانات مردند و قحطى شد.
حليمه خاتون در اثر نيازمندى به مكه آمد تا هزينه زندگى خود را تاءمين كند، حضوررسول خدا رسيد و شرح حال خود را بيان نمود، حضرت ازمال خديجه چهل گوسفند و شتر به حليمه داد.(6)
بدينوسيله از مادر شيرى خود قدردانى نمود.


(6) قوانين آسان  

شخصى يكى از قوانين مذهبى را شكسته و خطا كار شده بود.
خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله رسيد و گفت :
هلاك شدم ! هلاك شدم !
پيغمبر صلى الله عليه و آله پرسيد:
چه كار كرده اى ؟
مرد گفت :
در ماه رمضان با زنم همبستر شده ام . اكنون چاره چيست ؟
حضرت فرمود:
يك نفر غلام بخر و آزاد كن !
مرد گفت : نمى توانم .
پيامبر صلى الله عليه و آله : دو ماه روزه بگير!
مرد: تواناى دو ماه روزه گرفتن ندارم .
پيامبر صلى الله عليه و آله : برو شصت فقير را غذا بده !
مرد: براى خوراك دادن شصت نفر فقير وسيله اى ندارم .
پيامبر صلى الله عليه و آله كمى سكوت كرد. در اين وقت شخص ديگرى وارد شد و يكسبد خرما به پيغمبر تقديم كرد.
حضرت فرمود: اين سبد خرما را ببر و در بين مردم فقير تقسيم كن !
مرد عرض كرد:
اى پيامبر خدا! در سراسر اين شهر هيچ كس از من فقيرتر نيست .
حضرت خنديد و گفت :
بسيار خوب ، برو اين خرماها را ميان زن و فرزندانت تقسيم كن .(7)


(7) بدترين مردم  

روزى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نزد عايشه بود. ناگاه مردى اجازه خواست خدمتحضرت برسد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
اين مرد بدترين فرد طايفه است ، حضرت اجازه ورود داد. مرد وارد شد پيغمبر باكمال خوشرويى پذيرايى نمود و با او مشغول صحبت شد. پس از پايان صحبت ، مرد ازحضور پيامبر بيرون رفت .
عايشه عرض كرد:
يا رسول الله ! هنوز آن مرد وارد نشده بود او را به بدى ياد كردى لكن پس از ورود باگشاده رويى احترامش نمودى ؟
پيامبر فرمود: (ان من شرار عبادالله من تكره مجالسته لفحشه ) : بدترينمردم كسى است كه براى بد زبانى و دشنام گويى او همنشينش را بد بدارد.(8)
(و من براى فحش و بد زبانى او احترامش كردم كه به من توهين نكند.)


(8) راه ورود از درهاى بهشت  

مرد مؤمنى خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد: يارسول الله ! من پير مرد سالخورده ام ، از انجام نماز، روزه ، حج و جهاد ناتوانم ، ديگرنمى توانم از عهده عبادتهايم برآيم ، به من كلام سودمندى بياموز و وظيفه ام را سبكنما!
حضرت فرمود:
دوباره مطلبت را بگو!
مرد سه بار تقاضاى خود را تكرار نمود.
رسول خدا فرمود:
آنچه در اطراف تو از درخت و كلوخ بود بر ضعف و ناتوانى تو گريست .
اينك براى جبران ناتوانيت بعد از نماز صبح ، ده بار بگو: (سبحان الله العظيم وبحمده و لاحول و لا قوه الا بالله العلى العظيم ) براستى خداوند بوسيله آن تو رااز كورى ، ديوانگى ، خوره ، فقر و ورشكستگى نجات مى بخشد.
پيرمرد عرض كرد:
يا رسول الله ! اين براى دنيا است ، براى آخرت چه ؟
فرمود: مدام بگو؛ (اللهم اهدنى من عندك وافض على من فضلك و انشر على من رحمتك وانزل على من بركاتك ) : خدايا! مرا از جانب خود هدايت نما! و ازفضل و احسانت بر من بيفشان ! و از رحمت و بركاتت بر من به پراكن !
سپس پيامبر فرمود: اگر اين پيرمرد - كه سالها عبادت كرده و اكنون ناتوان است - اينذكر را ادامه دهد و عمدا ترك نكند در هشت بهشت به روى وى باز مى شود و از هر كدامخواست وارد بهشت مى گردد. (9)


(9) گروه دهگانه امت پيامبر صلى الله عليه و آله در محشر 

جمعى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله درمنزل ابو ايوب انصارى بودند معاذبن جبل كه در كناررسول خدا نشسته بود. از حضرت معناى آيه (يوم ينفخ فى الصور فتاءتونافواجا) را سؤال كرد.
حضرت فرمود:
اى معاذ! از مطلب بزرگى پرشس نمودى ، آنگاه اشك از ديدگان پيامبر صلى الله عليهو آله جارى شد و فرمود:
ده گروه از امت من در ده صفت گوناگون وارد صحراى محشر مى شوند كه از سايرمسلمانان جدا هستند:
بعضى به صورت ميمون ، برخى به صورت خوك ، بعضى پاها بالا و صورتشانپايين به سوى محشر كشيده مى شوند، برخى كور ولال ، بعضى زبانشان را مى جوند در حالى كه عفونت از دهانشان سرازير است واهل محشر از كثافت دهان آنان ناراحت مى شوند، برخى دست و پابريده ، بعضى بر شاخههاى آتش آويخته ، برخى بدبوتر از مردار گنديده و بعضى در پوشش آتشين واردمحشر مى شوند و آنها عبارتند از:
1. سخن چين ، به صورت ميمون .
2. حرامخواران ، به صورت خوك .
3. ربا خواران ، واژگون (پاها به طرف بالا و سرها به طرف زمين ).
4. ستمگران ، كور.
5. خود پسندها، كر و لال .
6. عالم بى عمل و قاضى ناحق ، در حال جويدن زبان خود...
7. آزار دهندگان همسايه ، دست و پا بريده .
8. خبر گزاران سلطان ظالم ، آويخته به شاخه هاى آتش .
9. شهوت پرستان و عياشان و آنان كه حقوق الهى را پرداخت نمى كنند، بدبوتر ازمردار گنديده .
10. متكبران و مغروران ، در پوششى از آتش در روز قيامت محشور خواهند شد.(10)


(10) پيامبر صلى الله عليه و آله با مردگان سخن مى گويد! 

جنگ بدر پايان يافت ، دشمنان اسلام فرار كردند و جمعى از بزرگان قريش ‍ به هلاكترسيدند. پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد جنازه هاى كفار را در چاهى ريختند. تنهاجنازه امية بن خلف روى زمين ماند زيرا وى از بس كه چاق بود در همان روز جنگ گنديده وپاشيده شده بود.
پيامبر فرمود:
او را به حال خود بگذاريد و سنگ و خاك آن قدر رويش بريزيد كه زير سنگ و خاكپنهان شود.
سپس حضرت بر سر آن چاه آمد و هر يك از آنها را صدا زد و فرمود:
آيا آنچه را كه پروردگارتان وعده داده بود، درست يافتيد؟ همچنان كه من آنچه را كهخداوند وعده داده بود حق يافتم .
شما خويشان بدى براى پيغمبرتان بوديد، شما تكذيب كرديد، ديگران تصديقمنمودند. شما از وطنم بيرون رانديد، ديگران پناهم داد، شما با من جنگيديد ديگران به منكمك كردند.
در اين وقت بعضى از اصحاب گفتند:
يا رسول الله ! اينان پيكرهاى مرده اند، چگونه با آنان سخن مى گويى و چه فايده اىدارد؟
رسول اكرم فرمود:
براستى فهميدند آنچه را كه خداوند به آنها وعده داده بود حق است . و شما شنواتر ازآنان نيستيد، ولى آنها قدرت جواب گفتن ندارند.(11)


(11) هفتصد درود خداوند 

روزى پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله با اميرالمؤمنين فرمود:
يا على ! مى خواهى تو را به چيزى مژده بدهم ؟
على عليه السلام عرض كردم : بلى ، پدر و مادرم به قربانت ! تو هميشه مژده دهنده هرچيزى بودى .
فرمود: جبرئيل ، نزد من آمد و از امر عجيبى مرا خبر داد.
على عليه السلام پرسيد: امر عجيب چه بود؟
فرمود: جبرئيل خبر داد كه هر كس از دوستان من ، بر من تواءم با خاندانم صلواتبفرستد، درهاى آسمان به روى وى گشوده مى شود و فرشتگان هفتاد صلوات به او مىفرستند و اگر گناهكار است گناهانش مى ريزد همچنان كه برگ درختان مى ريزد وخداوند متعال به او خطاب مى كند: (لبيك يا عبدى و سعديك ) .
سپس به فرشتگان مى فرمايد:
(ملائكان من ! شما به او هفتاد صلوات فرستاديد، اما من بر او هفتصد صلوات مى فرستم.)(12)


(12) وظايف همسر از ديدگاه پيامبر 

بانويى خدمت پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد:
يا رسول الله ! حق شوهر بر زن چيست ؟
حضرت فرمود:
1. زن بايد از شوهرش اطاعت كند و از فرمان او خارج نشود.
2. زن نبايد بدون اجازه شوهر از مال او صدقه بدهد.
3. زن نبايد بدون اجازه شوهر روزه مستحبى بگيرد.
4. زن بايد در همه حال (جز در موارد ممنوع ) خود را به شوهرش عرضه كند و در اختيارشقرار گيرد.
5. زن نبايد بدون اجازه شوهر از منزل خارج شود و اگر بدون اجازه ازمنزل شوهر خارج گردد، مورد لعن ملائكان آسمان ، زمين و فرشتگان غضب و رحمت ، قرارمى گيرد تا به خانه اش برگردد.(13)


(13) راز احترام پيامبر صلى الله عليه و آله به خواهر 

رسول خدا صلى الله عليه و آله خواهر رضاعى (شيرى ) داشت ، روزى خدمت حضرت آمد.پيامبر چون او را ديد شادمان شد و عباى خود را براى او به زمين پهن كرد و او را روى آننشانيد، سپس به او رو كرد، با گرمى و لبخند با وى به گفتگو پرداخت ، تا خواهرشبرخاست و رفت .
اتفاقا همان روز برادر رضاعى اش نيز آمد. ولى پيغمبر با اومثل خواهرش ‍ رفتار نكرد.
شخصى پرسيد:
يا رسول الله ! چرا به خواهر بيشتر از برادر احترام نموديد؟ با اين كه او مرد بود.(يعنى او سزاوار به احترام بيشتر بود).
حضرت فرمود:
چون خواهر نسبت به پدر و مادرش بهتر از برادر خدمت مى كند.
بدين جهت خواهر را بيشتر از برادر محبت كردم .(14)


(14) احترام به كودك  

روزى رسول گرامى صلى الله عليه و آله نماز جماعت مى گذارد، امام حسين عليه السلامنزديك ايشان بود. هرگاه پيغمبر به سجده مى رفت حسين بر پشت حضرت مى نشست وهنگامى كه حضرت سر از سجده بر مى داشت ، او را مى گرفت و پهلوى خود مى گذاشت .چند بار اين كار تكرار شد و بدين گونه نمازش را به پايان رسانيد.
يك نفر يهودى كه ناظر بر اين جريان بود عرض كرد:
شما با كودكان طورى رفتار مى كنيد كه ما هرگز با كودكان چنين رفتار نكرده ايم !
پيغمبر فرمود:
شما هم اگر به خدا و پيغمبر او ايمان داشتيد، نسبت به كودكان رحم و مدارا مى نموديد.
يهودى به واسطه رفتار پسنديده پيغمبر گرامى مسلمان شد.(15)


(15) يتيمان جامعه را تربيت كنيم  

وقتى كه جعفر طيار در جنگ شهيد شد، خبرش به مدينه رسيد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به منزل جعفر تشريف آورد، به همسر وى (اسماء بنتعميس ) فرمود: كودكان جعفر را بياور!
رسول گرامى كودكان را در آغوش گرفت و آنها را بوييد و گريست . عبدالله فرزندجعفر مى گويد:
خوب به خاطر دارم آن روز كه پيغمبر نزد مادرم آمد، مادرم گفت : يارسول الله ! جعفر به شهادت رسيد؟
فرمود: آرى و خبر شهادت پدرم را به او داد، در آن لحظه كه دست محبت بر سر من وبرادرم مى كشيد اشك از ديدگانش مى ريخت و درباره پدرم دعا مى نمود.
سپس به مادرم فرمود: اى اسماء! مايلى به تو مژده بدهم .
عرض كرد: آرى پدر و مادرم فدايت باد.
فرمود: خداى بزرگ در عوض بازوان (قلم شده ) جعفر دوبال به او عنايت فرمود تا در بهشت پرواز كند.(16)


(16) شرط بيعت با پيامبر 

پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحاب خود فرمود:
الا تبايعونى
آيا با من بيعت نمى كنيد؟
اصحاب عرض كردند: يا رسول الله ! با شما بيعت مى كنيم .
پيغمبر فرمود:
با من چنين بيعت كنيد كه هرگز از مردم چيزى نخواهيد.
- بعد از اين ماجرا، ياران آن حضرت به قدرى مواظب بودند - اگر يكى از آنان سوار برمركب بود تازيانه از دستش مى افتاد، خودش پياده مى شد، بر مى داشت و به كسى نمىگفت آن را به من بده .
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
شيعيان ما از كسى چيزى درخواست نمى كنند.
كسى كه بدون نياز گدايى مى كند گويا شراب مى خورد. (گناهش مانند شراب خوردناست ).(17)


(17) سفارشى در لحظه مرگ  

هنگامى كه جنگ احد به پايان رسيد. سعد بن ربيع از ياران فداكار پيامبر اسلام در جنگاحد زخمى شد و به روى زمين افتاد.
پس از آن كه آتش جنگ فرو نشست ، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
كدام يك از شما مى تواند مرا از حال سعد آگاه سازد.
مردى گفت :
من به جستجوى او مى روم . پيامبر صلى الله عليه و آله به محلى اشاره كرد و فرمود:
آنجا را جستجو كن !
مرد مى گويد:
من به آن محل رفتم . ديدم سعد در ميان كشته شدگان افتاده است صدا زدم يا سعد! پاسخنداد. بار ديگر صدا زدم و گفتم :
سعد! پيامبر خدا از حال تو جويا است .
وقتى كه نام پيامبر را شنيد مانند جوجه نيمه جان سر از زمين برداشت و گفت : راست مىگويى هنوز پيامبر زنده است ؟(18)
گفتم : آرى ، به خدا سوگند! خود حضرت فرمود: سعد با دوازده زخم وى روى زمين افتادهاست .
سعد گفت : خدا را شكر كه همين طور است . پيامبر راست مى گويد دوازده زخم نيزه بربدنم وارد شده است .
اينك وقتى كه برگشتى سلام مرا به پيامبر برسان و به ياران آن حضرت بگو: سعدگفت :
به خدا سوگند! عذرى در پيشگاه خداوند نخواهيد داشت اگر خارى به پيكر پيامبربرسد در حالى كه شما زنده هستيد.
سپس سعد نفس عميقى كشيد، مانند شترى كه كشته باشند، خون از گلويش بيرون ريخت وچشم از جهان فرو بست .
محضر پيامبر برگشتم و سخنان سعد را به حضرت رساندم .
حضرت فرمود:
خداوند سعد را رحمت كند در دوران زندگى اش مرا يارى كرد و اكنون نيز موقع مرگ مراسفارش مى كند.(19)


(18) قطره هاى اشك على عليه السلام  

يكى از اصحاب على عليه السلام بنام (حبه عرنى ) مى گويد:
شبى من با (نوف ) در صحن حياط دارالعمارة كوفه خوابيده بوديم ، اواخر شب بودناگاه ديديم على عليه السلام آهسته از داخل عمارت بيرون آمد وحشت فوق العاده او را فراگرفته ، قادر نيست توازن خود را حفظ كند، دست خود را به ديوار نهاده مانند افراد والهو حيران به آسمان نگاه مى كند و اين آيات را تلاوت مى كند: ان فى خلق السموات والارض ... (20)
حبه عرنى مى گويد:
على عليه السلام مكرر اى آيات را زمزمه مى كرد و آنچناندل باخته اين زيباييها و آفريننده اين همه عظمت گرديده بود و چنان از خود بى خود شدهبود كه گويى هوش از سرش پريده است .
حبه و نوف ، هر دو در بستر خويش آرميده و اين منظره حيرت انگيز را نظاره مى كردند. تاعلى عليه السلام كم كم به خوابگاه حبه نزديك شد و فرمود:
- حبه ! خوابى يا بيدار؟
- بيدارم ، يا اميرالمؤمنين ! شما با آن همه سوابق درخشان و با آن همه زهد و تقوا و عبادتبى نظير از ترس خدا اين چنين هستيد، واى بهحال ما، پس ‍ ما بيچارگان چه كنيم ؟!
على عليه السلام چشمها را پايين انداخت و گريست . آنگاه فرمود:
اى حبه ! همگى ما روزى در برابر خدا، ايستگاهى داريم و هيچ يك ازاعمال ما بر او پوشيده نيست .
اى حبه ! خداوند به من و تو از رگ گردن نزديكتر هست ، هيچ چيز نمى تواند بين ما و خداحايل شود.
سپس به نوف فرمود:
- نوف ! خوابى ؟
- نه ، يا اميرالمؤمنين ! بيدارم ، حالت حيرت انگيز شما سبب شد كه مدتى امشب اشكبريزم .
- اى نوف ! اگر امشب از خوف خدا زياد گريه كنى ، فردا درمقابل خداوند چشمانت روشن خواهد شد.
اى نوف ! هر قطره اشكى كه از ترس خدا از چشم كسى جارى شود، درياهايى از آتش راخاموش مى كند!...
آنگاه كمى حبه و نوف را پند و اندرز داد و در آخر فرمود:
من به شما مى گويم : خدا ترس باشيد.
سپس از آن دو نفر گذشت در حالى كه با خود زمزمه مى كرد و مى گفت :
خداوندا! كاش مى دانستم هنگامى كه از تو غفلت مى كنم تو از من اعراض ‍ مى كنى يا بهمن توجه دارى ؟
اى كاش مى دانستم با اين خواب طولانيم و كوتاهى كردنم در سپاسگزارى نعمت هايت ،حالم در نزد تو چگونه است ؟!
حبه مى گويد: به خدا قسم على در همين حال بود تا صبح طلوع كرد.(21)


(19) امام على عليه السلام در بالين حارث همدانى  

حارث همدانى يكى از دوستان و ارادتمندان مخلص حضرت على بود، و مقام ارجمندى در نزدامام داشت حارث مريض شد، حضرت على عليه السلام به عيادت او رفت و پس ازاحوالپرسى به او فرمود:
اى حارث ! به تو بشارت مى دهم كه در وقت مرگ و هنگام عبور ازپل صراط، و در كنار حوض كوثر، و موقع (مقاسمه ) مرا مى بينى و مى شناسى .
حارث عرض كرد:
مقاسمه چيست ؟
حضرت فرمود:
مقاسمه ، با آتش انجام مى گيرد. روز قيامت من با آتش جهنم مردم را تقسيم مى كنم ، بهآتش مى گويم :
اى آتش ! اين دوست من است او را رها كن ! و اين دشمن من است او را بگير!
آنگاه حضرت دست حارث را گرفت و فرمود:
اى حارث ! همين طور كه دست تو را گرفته ام ، پيامبر صلى الله عليه و آله دست مراگرفته بود، در آن وقت من از حسد قريش و منافقين به آن حضرت شكايت نمودم ، به منفرمود:
هنگامى كه روز قيامت برپا مى شود من ريسمان محكم خدا را مى گيرم ، و تو اى على ! دامنمرا مى گيرى و شيعيان دامن تو را مى گيرند...
سپس سه بار فرمود:
اى حارث تو با آن كسى كه دوستش دارى خواهى بود و همراه كردارت مى باشى .
حارث برخاست و از شدت خوشحالى عباى خود را مى كشانيد و مى گفت : بعد از اين ،باكى ندارم كه من به سوى مرگ روم ، يا مرگ به سوى من آيد.
همين حديث را شاعر اهلبيت (سيد حميرى ) چنين به شعر در آورده است :(22)
اى حارث همدانى هر كس كه بميرد مرا رخ به رخ خواهد ديد مؤمن باشد يا منافق . چشماناو به من مى نگرد و من او را با تمام صفات و نام وعمل مى شناسم .
و تو، اى حارث ! روى پل صراط مرا خواهى ديد و خواهى شناخت . بنابراين از لغزش ولرزش نترس . من آب خنك در آن تشنگى سوزان آنجا به تو مى نوشانم ، كه از شدتشيرينى پندارى كه عسل است .
در اين هنگام كه تو را در مقام عرض و حساب متوقف سازند، من به آتش ‍ مى گويم : او رارها كن و به اين مرد نزديك نشو!
او را رها كن و ابدا كنار او نيا! و به او نزديك نشو! زيرا دست او به ريسمان محكم استكه از آن ريسمان به ريسمان ولايت وصى رسول خدا صلى الله عليه و آله (يعنى علىعليه السلام ) پيوند دارد.(23)


(20) نان جوى سبوسدار و كاسه شير ترشيده  

سويدة پسر غفله مى گويد:
روزى بعد از ظهر محضر على عليه السلام رسيدم ، ديدم حضرت در كنار سفره نشسته وكاسه شير ترشيده كه بويش به مشام مى رسيد، در سفره گذاشته و نان خشكى در دستآن حضرت است كه سبوسهاى جو در آن نمايان مى باشد.
على عليه السلام گاهى با دست و گاهى نيز به كمك زانو از آن مى شكند و توى كاسهشير مى ريزد. به من فرمود:
تو نيز بيا از اين غذا ميل كن !
گفتم : من روزه هستم .
فرمود: از رسول خدا شنيده ام كه مى فرمود:
هر كس به خاطر روزه از غذاى مورد علاقه اش خود دارى كند و نخورد، بر خداوند حق استاو را از خوردنيهاى بهشتى بخوراند و از آشاميدنيهاى آن بنوشاند.
سويدة مى گويد:
به فضه ، خدمتگزار آن حضرت ، كه با كمى فاصله در كنار حضرت ايستاده بود، گفتم:
واى بر تو! چرا درباره اين پير مرد از خدا نمى ترسيد و مراعاتحال او را نمى كنيد، نان از آرد الك نكرده به او مى دهيد؟
فضه گفت :
سويدة ! تقصير ما نيست ، خود آن حضرت دستور داده كه نانش از آرد الك نكرده باشد.
سويدة به حضور على عليه السلام برگشت و گفتگوى خود را با فضه به عرض امامرساند.
حضرت فرمود:
پدر و مادرم فداى پيشواى بزرگ اسلام باد، كه نانش از آرد الك نكرده بود و تا هنگاممرگ سه روز مرتب از نان گندم سير نشد.(24)
معلوم شد كه على عليه السلام در طعام خوردن نيز پيرورسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است .


(21) رفتار با زيردستان  

على عليه السلام با غلامش ، قنبر، براى خريد پيراهن وارد بازار كوفه شد، به مردپيراهن فروش فرمود:
دو پيراهن لازم دارم .
مرد عرض كرد:
يا اميرالمؤمنين ! هر نوع پيراهنى بخواهى ، من دارم .
همين كه حضرت فهميد اين شخص ، او را مى شناسد از او گذشت ، به جوان لباس فروشديگرى رسيد كه سرگرم خريد و فروش بود، از او دو پيراهن ، يكى را به سه درهم وديگرى را به دو درهم خريد.
سپس به قنبر فرمود:
پيراهن سه درهمى را تو بپوش !
قنبر عرض كرد:
سرور من ! پيراهن سه درهمى بر اندام شما سزاوارتر است زيرا شما به منبر مى رويد ومردم را موعظه مى كنيد. لباس وزين بر اندام خطيب زيباتر است .
حضرت فرمود:
قنبر! تو جوانى و جوان شكوه و آراستگى مى طلبد. از طرفى من از پروردگارم حيا مىكنم كه خود را بر تو در لباس برترى دهم ، زيرا از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله شنيدم كه مى فرمود:
(البسوهم مما تلبسون و اطعموهم مما تاءكلون ) : از آنچه مى پوشيد به آنها(غلامان خدمتگزاران ) بپوشانيد و از آنچه مى خوريد به آنان بخورانيد.
على عليه السلام پيراهن را پوشيد آستين آن از دستش بلندتر آمد، مقدار زيادى را پارهكرد و دستور داد كلاه براى نيازمندان درست كنند.
جوان عرض كرد:
اجازه فرماييد سر آستين پاره را بدوزم .
امام عليه السلام فرمود:
بگذار همچنان بماند، گذشت عمر سريعتر از آراستن لباس است .
على عليه السلام پولها را داد و حركت نمود. كمى فاصله گرفته بود كه صاحب مغازهآمد. پس از آنكه متوجه شد پسرش پيراهن ها را به قيمت زياد فروخته است ، خود را بهحضرت رسانيد، عذر خواست و گفت :
يا اميرالمؤمنين ! پسرم شما را نشناخته و پيراهن ها را به قيمت زياد به شما فروخته است. اينك تقاضا دارم اين دو درهم زيادى را پس ‍ بگيريد.
حضرت فرمود:
من و پسرت در قيمت پيراهن ها به اندازه كافى صحبت كرديم و كم و زياد نموديم و هر دوراضى شديم . بنابراين معامله به رضايت طرفين انجام گرفته است ، هرگز دو درهم رانخواهم گرفت .(25)


(22) عاقبت قرآن خوان بى تقوا 

در يكى از شبها اميرالمؤمنين عليه السلام از مسجد كوفه به سوىمنزل خود حركت كرد. كميل بن زياد كه از ياران خوب آن حضرت بود امام را همراهى مىنمود. گذرشان از كنار خانه مردى افتاد كه صداى قرآن خواندنش بلند بود و اين آيه را (امن هو قانت آناء الليل ساجدا و قائما يحذر الاخرة و يرجوا رحمة ربهقل هل يستوى الذين يعلمون و الذين لا يعلمون انما يتذكر اءولوالباب ) (26) باصداى دلنشين و زيبا مى خواند. كميل از حال معنوى اين مرد بسيار لذت برد و دردل بر او آفرين گفت . بدون آنكه سخنى در زبان بگويد.
حضرت به حالكميل متوجه شد و رو به او كرد و فرمود:
اى كميل ! صداى قرآن خواندن او تو را گول نزد زيرا اواهل دوزخ است (چه بسا قرآن خوانى هست كه قرآن بر او لعنت مى كند) و بزودى آنچه راكه گفتم به تو آشكار خواهم كرد!
كميل از اين مسئله متحير ماند، نخست اينكه امام عليه السلام به زودى از فكر و نيت او آگاهگشت ، ديگر اينكه فرمود: اين مرد با آن حال روحانيش ‍اهل دوزخ است .
مدتى گذشت . حادثه گروه خوارج پيش آمد و كارشان به آنجا رسيد كه درمقابل اميرالمؤمنين ايستادند و على عليه السلام با آنان جنگيد در حالى كه حافظ قرآنبودند.
پس از پايان جنگ كه سرهاى آن طغيان گران كافر بر زمين ريخته بود، اميرالمؤمنينعليه السلام رو به كميل كرد در حالى كه شمشيرى كه هنوز خود از آن مى چكيد در دستداشت ، نوك آن را به يكى از آن سرها گذاشت و فرمود:
اى كميل ! اين همان شخصى است كه در آن شب قرآن مى خواند و ازحال او در تعجب فرو رفتى . آنگاه كميل حضرت را بوسيد و استغفار كرد.(27)


(23) احترام به شخصيت و خريد آزادگان  

مردى خدمت على عليه السلام آمد و عرض كرد:
يا اميرالمؤمنين من حاجتى دارم .
فرمود:
حاجتت را روى زمين بنويس ! زيرا كه من گرفتارى تو را آشكارا در چهره تو مى بينم(لازم نيست با زبان بيان كنى ) مرد روى زمين نوشت .
(انا فقير محتاج ) من فقيرى نيازمندم .
على عليه السلام به قنبر فرمود:
با دو جامه ارزشمند او را بپوشان .
مرد فقير پس از آن ، با چند بيت شعر از اميرالمؤمنين عليه السلام تشكر نمود. حضرتفرمود:
يكصد دينار نيز به او بدهيد!
بعضى گفتند:
يا اميرالمؤمنين او را ثروتمند كردى !
على عليه السلام فرمود:
من از پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:
مردم را در جايگاه خود قرار دهيد و به شخصيتشان احترام بگذاريد. آنگاه فرمود:
من براستى تعجب مى كنم از بعضى مردم ، آنان بردگان را باپول مى خرند ولى آزادگان را با نيكى هاى خود نمى خرند.(28) (نيكى ها انسان رابرده و بنده مى كند.)


(24) رفاقت با سه كس ممنوع  

هر گاه على عليه السلام به منبر مى رفت ، مى فرمود:
مسلمان بايد از رفاقت و دوستى سه كس اجتناب كند؛
1. آدم بى باك و هرزه (در گفتار و رفتار).
2. احمق (كم عقل ).
3. دروغگو.
زيرا آدم بى باك و هرزه ، كارهايش را به تو آرايش مى دهد و مى خواهد كه تو هم مانند اوباشى ، چنين شخصى هرگز به درد دين و آخرت تو نمى خورد، دوستى با او جفا و سختدلى و رفت و آمدنش بر تو، ننگ و عار است .
و اما احمق ، هرگز خير و خوبى از او به تو نمى رسد. هنگام مشكلات اميدى به او نيست ،اگر چه در حل آن تلاش كند و چه بسا اراده كند بر تو خيرى رساند (ولى به واسطهحماقتش ) به تو ضرر مى زند. پس مرگ او بهتر از زندگى اوست و سكوت او بهتر ازسخن گفتنش و دورى از وى بهتر از نزديكى با او مى باشد.
و اما دروغگو، هيچگاه زندگى با او بر تو گوارا نيست ، سخنان تو را نزد ديگران مىبرد و گفته آنان را نزد تو مى آورد، هرگاه صحبتى را تمام كند سخن ديگرى را شروعمى كند، ممكن است گاهى راست هم بگويد ولى مردم باور نكنند، مى كوشد مردم را بهيكديگر دشمن سازد، در سينه شان كينه بروياند. پس از خدا بترسيد و مواظب خويشتنباشيد(29) و ببينيد كه با چگونه افرادى رفاقت مى كنيد و طرح دوستى مىريزيد.


(25) شرايط مهمانى  

شخصى اميرالمؤمنين عليه السلام را به مهمانى دعوت كرد.
حضرت فرمود:
دعوت تو را مى پذيرم اما به سه شرم . عرض كرد:
آن سه شرط چيست ؟
فرمود:
1. خارج از منزل چيزى برايم نياورى !
2. چيزى كه در منزل هست از من مضايقه نكنى (هر چه هست از آن پذيرايى كن ).
3. خانواده ات را هم به زحمت ميانداز!
ميزبان شرايط را قبول كرد و حضرت نيز دعوت او را پذيرفت .(30)
در اسلام مهمانى هاى تحميلى و تجملاتى درست نيست .


(26) حكومتى دادگر 

بانوى سالخورده و فربهى بنام (دارميه ) از ارادتمندان على عليه السلام بود، در مكهزندگى مى كرد. معاويه در موسم حج وارد مكه شد، ماءمور فرستاد آن بانو را آوردند.
از او پرسيد: هيچ مى دانى چرا احضارت كردم ؟
دارميه در پاسخ گفت : نه ، خدا مى داند.
معاويه : چرا على را دوست مى دارى و مرا دشمن ؟
دارميه : على را دوست مى دارم چون دادگر بود، و مساوات را رعايت مى كرد، او مستمندان رادوست و دين داران را گرامى داشت و تو را دشمن مى دارم زيرا با او كه براى خلافت ازتو بهتر بود جنگيدى ، تو خون مردم را به خواهشدل مى ريزى ، به ستم قضاوت كرده و با هوا و هوس ‍ حكومت
مى كنى .(31)


(27) ماجراى پيدا شدن قبر على عليه السلام  

پس از شهادت اميرالمؤمنين على عليه السلام ، فرزندانش شبانه جنازه آن حضرت را درزمين بلندى مخفيانه به خاك سپردند. سالها گذشت . جز ائمه عليهماالسلام و نزديكانآنها نمى دانستند قبر آن حضرت كجا است . تا اينكه در زمان خلافت هارون الرشيد حادثهاى سبب پيدا شدن قبر حضرت گرديد و آن حادثه چنين بود؛
عبدالله بن حازم مى گويد:
روزى براى شكار همراه هارون از كوفه خارج شديم ، به ناحيه غريين (نجف رسيديم ، درآن محل آهوانى را ديديم ، بازها و سگهاى شكارى را به سوى آنها فرستاديم . آهوان پابه فرار گذاشته خود را به تپه اى كه در آنجا بود رساندند و بالاى آن تپهايستادند. بازها و سگهاى شكارى از تپه بالا نرفته و برگشتند. آهوان از آن تپه پايينآمدند، بازها و سگهاى شكارى آنها را تعقيب كردند، آهوان دوباره به آن تپه پناهندهشدند و بازها و سگها دوباره بازگشتند و اين حادثه بار سوم نيز تكرار شد.
هارون از اين ماجرا در شگفت شد كه اين چه قضيه است كه وقتى آهوان به آن تپه پناه مىبرند. بازها و سگها جراءت رفتن و آنجا را ندارند.
هارون گفت :
برويد به كوفه و شخصى را كه از همه بيشتر عمر كرده باشد، پيدا كرده پيش ‍ منبياوريد.
پيرمردى از طايفه اسد را پيدا كرده نزد هارون الرشيد آوردند.
هارون گفت :
پيرمرد! اين تپه چيست ؟ ما را از حال اين تپه آگاه ساز!
پيرمرد پاسخ داد:
پدرم از پدرانشان نقل كرده كه آنها مى گفتند:
اين تپه قبر شريف على عليه السلام است كه خداوند آنجا را حرم امن قرار داده است و هركس به آنجا پناه ببرد در امان است . لذا آهوان در پناه آن حضرت از خطر محفوظ ماندند.
هارون الرشيد از اسبش پياده شد و آب خواست و وضو گرفت و در كنار آن تپه نمازخواند، دعا كرد، گريه نمود، صورت را به زمين گذاشت و به خاك ماليد. و سپس دستورداد بارگاهى روى قبر آن حضرت ساختند.
به اين گونه قبر مبارك حضرت على عليه السلام تقريبا پس از صد و سىسال آشكار گرديد. (32)


(28) سرور فاطمه عليهاالسلام  

روزى حضرت فاطمه عليهماالسلام به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كرد:
پدر جان ! روز قيامت تو را كجا ديدار كنم ؟
پيامبر فرمود:
فاطمه جان ! كنار در بهشت ، آنگاه كه پرچم حمد به دست من باشد، در حالى كه درپيشگاه خداوند براى امتم شفاعت مى كنم . فاطمه : پدر جان ! اگر آنجا به خدمت نرسيدم؟
پيامبر: سر حوض كوثر ديدار كن كه امتم را سيراب مى كنم .
- اگر آنجا ديدارت نكردم ؟
- در صراط مرا ملاقات كن كه ايستاده ام و مى گويم خدايا امتم را سلامت بدار!
- اگر آنجا نتوانستم ؟
- مرا پاى ميزان ديدار كن كه مى گويم خدايا امتم را سالم بدار!
- چنانچه آنجا هم نشد؟
- با من در پرتگاه دوزخ ديدار كن كه شعله هايش را از امتم دور مى كنم . فاطمه زهراعليهاالسلام از اين خبر شاد و خرسند گرديد. درود خداوند بر او و پدر و همسر وفرزندانش باد. (33)


next page

fehrest page