بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب داستانهای بحارالانوار جلد 2, محمود ناصرى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     BAH20001 -
     BAH20002 -
     BAH20003 -
     BAH20004 -
     BAH20005 -
     FOOTNT01 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

((20)) بهترين اهل بهشت

مردى به همسرش گفت : برو خدمت حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام از او بپرس آيا من ازشيعيان شما هستم يا نه ؟
آن زن خدمت حضرت زهرا عليهاالسلام رسيد و مطلب را پرسيد. حضرت فاطمهعليهاالسلام فرمود:
- به همسرت بگو اگر آنچه را كه دستور داده ايم بجا مى آورى و از آنچه كه نهى نمودهايم دورى مى جويى از شيعيان ما هستى وگر نه شيعه ما نيستى .
زن به منزل برگشت و فرمايش حضرت زهرا عليهاالسلام را براى همسرش ‍نقل كرد. مرد با شنيدن جواب حضرت سخت ناراحت شد و فرياد كشيد:
- واى بر من ! چگونه ممكن است انسان به گناه و خطا آلوده نباشد؟
بنابراين من هميشه در آتش جهنم خواهم سوخت ، زيرا هركس از شيعيان ايشان نباشد هميشهدر جهنم خواهد بود.
زن بار ديگر محضر فاطمه عليهاالسلام رسيد و ناراحتى و سخنان همسرش ‍ را نزد آنحضرت بازگو نمود.
حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود:
- به همسرت بگو؛ آن طور كه فكر مى كنى نيست . چه اينكه شيعيان ما بهترين هاىاهل بهشتند ولى هركس ما را و دوستان ما را دوست بدارد دشمن دشمنان باشد و نيزدل و زبان او تسليم ما شود، ولى در عمل با اوامر و نواهى ما مخالفت كرده ، مرتكب گناهشود، گرچه از شيعيان واقعى ما نيست اما در عينحال او نيز در بهشت خواهد بود، منتهى پس از پاك شدن گناه .
آرى ! به اين طريق است كه به گرفتاريهاى (دنيوى ) و يا به شكنجه مشكلات صحنهقيامت و يا سرانجام در طبقه اول دوزخ كيفر ديده ، پس از پاك شدن از آلودگيهاى گناهبه خاطر ما از جهنم نجات يافته ، در بهشت و در جوار رحمت مامنزل مى گيرد.(21)


((21)) انفاق نان جو

حسن و حسين عليهماالسلام مريض شدند. پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله با چند تناز ياران به عيادتشان آمدند. گفتند:
- يا على ! خوب بود نذرى براى شفاى فرزندانت مى كردى .
على عليه السلام و فاطمه عليهماالسلام نذر كردند، اگر عزيزان شفا يابند، سه روزروزه بگيرند. خود حسن و حسين عليهماالسلام و فضه كه خادمه آنها بود نيز نذر كردندكه سه روز روزه بگيرند. چيزى نگذشت كه خداوند به هر دو شفاى عنايت فرمود. روزاول را روزه گرفتند در حالى كه غذايى در خانه نداشتند. حضرت على عليه السلام سهصاع (تقريبا سه كيلو) جو قرض كرد. حضرت زهرا عليهاالسلام يك قسمت آن را رد كرد.پنج عدد نان پخت . وقت غروب سفره انداختند و پنج نفر كنار سفره نشستند. هنگام افطارسائلى بر در خانه آمد و گفت : سلام بر شما اى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله !من مستمندى از مستمندان مسلمين هستم . طعامى به من دهيد كه خداوند به شما از طعامهاىبهشتى عنايت كند. خاندان على عليه السلام همگى غذاى خويش را به او دادند و تنها با آبافطار كردند و خوابيدند. روز دوم را نيز روزه گرفتند. فاطمه عليهاالسلام پنج عددنان جو آماده كرد و در سفره گذاشت . موقع افطار يتيمى آمد و گفت : - سلام بر شما اىخاندان محمد صلى الله عليه و آله ! من يتيمى مسلمانم ، به من غذايى دهيد كه خداوند بهشما از غذاى بهشتى مرحمت كند. همه سهم خود را به او دادند و باز با آب افطار كردند.روز سوم را نيز روزه گرفتند. زهرا عليهاالسلام غذايى (نان جو) آماده كرد. هنگام افطاراسيرى به در خانه آمد و كمك خواست . بار ديگر همه غذاى خويش را به اسير دادند و تنهابا آب افطار كرده و گرسنه خوابيدند. صبح كه شد على عليه السلام دست حسن و حسينعليهماالسلام را گرفته و محضر پيامبر رسيدند. در حاليكه بچه ها از شدت گرسنگىمى لرزيدند. وقتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را در چنان حالى ديد فرمود: ياعلى ! اين حالى را كه در شما مى بينم برايم بسيار ناگوار است . سپس برخاست و باآنان به سوى فاطمه عليهاالسلام حركت كردند. وقتى كه به خانه وارد شدند. ديدندفاطمه عليهاالسلام در محراب عبادت ايستاده ، در حالى كه از شدت گرسنگى بسيارضعيف گشته و ديدگانش به گودى نشسته .رسول خدا صلى الله عليه و آله او را به آغوش ‍ كشيد و فرمود: از وضع شما به خداپناه مى برم . در اين وقت جبرئيل نازل گشت و گفت : اىرسول خدا! خداوند به داشتن چنين خاندانى تو را تهنيت مى كند. آن گاه سوره((هل اءتى )) را بر او خواند.(22)


((22)) جاذبه امام حسن عليه السلام

مردى از اهل شام كه در اثر تبليغات دستگاه معاويهگول خورده بود و خاندان پيامبر را دشمن مى داشت ، وارد مدينه شد. در شهر امام حسنعليه السلام را ديد. پيش آن حضرت آمد و شروع به ناسزا گفتن كرد و هر چه از دهانشمى آمد به آن بزرگوار گفت . حضرت با كمال مهر و محبت به وى مى نگريست . چون آنمرد از سخنان زشت فراغت يافت ، امام به او سلام كرده ، لبخندى زد و سپس فرمود:
- اى مرد! من خيال مى كنم تو در اين شهر مسافر غريبى هستى و شايد هم اشتباه كرده اى .در عين حال اگر از ما طلب رضايت كنى ، ما از تو راضى مى شويم . اگر چيزى از مابخواهى به تو مى دهيم . اگر راهنمايى بخواهى ، هدايتت مى كنيم . اگر براى برداشتنبارت از ما يارى طلبى بارت را برمى داريم . اگر گرسنه هستى سيرت مى كنيم .اگر برهنه اى لباست مى دهيم . اگر محتاجى بى نيازت مى كنيم . اگر آواره اى پناهت مىدهيم . اگر حاجتى دارى برآورده مى كنيم و چنانچه با همهوسايل مسافرت بر خانه وارد شوى ، تا هنگام رفتنت مهمان ما مى شوى و ما مى توانيمبا كمال شوق و محبت از شما پذيرايى كنيم . چه اين كه ما خانه اى وسيع ووسايل پذيرايى از هر جهت در اختيار داريم .
وقتى مرد شامى سخنان پر از مهر و محبت آن بزرگوار را شنيد سخت گريست و درحال خجلت و شرمندگى عرض كرد:
- گواهى مى دهم كه تو خليفه خدا بر روى زمين هستى ؛ ((الله اءعلم حيثيجعل رسالته )) . و خداوند داناتر است به اينكه رسالت خويش را در كدام خانوادهقرار دهد و تو اى حسن و پدرت دشمن ترين خلق خدا نزد من بوديد و اكنون تو محبوبترين خلق خدا پيش منى . سپس ‍ مرد به خانه امام حسن عليه السلام وارد شد و هنگامى كهدر مدينه بود به عنوان مهمان آن حضرت پذيرايى شد و از ارادتمندان آن خاندانگرديد.


((23)) شرايط دريافت كمك مالى

روزى عثمان در آستانه مسجد نشسته بود. شخص فقيرى به نزدش آمد و از او كمك مالىخواست . عثمان دستور داد. پنج درهم به او بخشيدند. فقير گفت : اين مبلغ برايم كافىنيست . مرا به كسى راهنمايى كن كه مبلغ بيشترى به من كمك كند.
عثمان گفت : برو پيش آن جوانان كه مى بينى و با دست خود اشاره به گوشه اى ازمسجد كرد كه حضرت امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و عبدالله بن جعفر در آنجا نشستهبودند.
مرد فقير پيش آنها رفت . سلام داد و اظهار حاجت نمود.
امام حسن عليه السلام به خاطر اينكه از رحمتهاى اسلام سوء استفاده نشود، پيش از آنكهبه او كمك كند فرمود:
- اى مرد! از ديگران درخواست كمك مالى فقط در سه مورد جايز است :
1- ديه اى كه انسان بر ذمه دارد و از پرداخت آن عاجز است .
2- بدهى كمرشكن داشته باشد و از پرداخت آن ناتوان باشد.
3- مسكين و درمانده گردد و دستش به جايى نرسد.
كدام يك از اين سه مورد براى تو پيش آمده است ؟
فقير گفت : اتفاقا گرفتارى من در يكى از اين سه مورد است امام حسن عليه السلام پنجاهدينار و امام حسين عليه السلام چهل و نه دينار و عبداله بن جعفرچهل و هشت دينار به او دادند.
مرد فقير برگشت و از كنار عثمان خواست بگذرد. عثمان پرسيد:
- چه كردى ؟
فقير پاسخ داد: پيش تو آمدم و پول خواستم . تو هم مبلغى به من دادى و از من نپرسيدىاين پولها را براى چه مى خواهى ؟ ولى نزد آن سه نفر كه رفتم وقتى كمك خواستم ،يكى از آنان (امام حسن ) پرسيد: براى چه منظورىپول درخواست مى كنى ؟ و فرمود: تنها در سه مورد مى توان از ديگران كمك مالىدرخواست نمود. (ديه عاجز كننده ، بدهى كمرشكن و فقر زمين گير كننده ). من هم گفتمگرفتاريم يكى از آن سه مورد است . آن گاه يكى پنجاه دينار و دومىچهل و نه دينار و سومى چهل و هشت دينار به من دادند. عثمان گفت : هرگز نظير اين جوانانرا نخواهى يافت ! آنان كانون دانش و حكمت و سرچشمه كرامت و فضيلتند.(23)


((24)) ازدواج امام حسين عليه السلام

هنگامى كه اسيران فارس را به مدينه آوردند، از يك سو عمر قصد داشت كه زنان اسيررا بفروشد و مردان آنها را غلام عرب قرار دهد و از سوى ديگر اين فكر را نيز در سرداشت كه اسيران فارس ، افراد عليل و ضعيف و پيران عرب را در موقع طواف كعبه بهدوش بگيرند و طواف دهند ولى على عليه السلام به او متذكر شدند كه پيغمبربزرگوار فرموده است :
- ((افراد شريف و بزرگوار هر ملتى را محترم بداريد، اگر چه با شما يك سونباشند)). فارس (ايرانيها) مردمانى دانا و بزرگوارند، بنابراين سهم خود و سهمبنى هاشم را كه از اين اسيران داريم در راه خدا آزاد مى كنيم . سپس ‍ مهاجرين و انصارگفتند: اى برادر رسول خدا! ما نيز سهم خود را به تو بخشيديم . على عليه السلامعرض كرد: پروردگارا! اينان سهم خود را بخشيدند و من همقبول كردم و اسيران را آزاد كردم .
عمر گفت : على بن ابى طالب عليه السلام پيشى گرفت و تصميمى كه درباره مردمعجم داشتم در هم شكست .
بعضى از آن جمع هم بر آن شدند كه با دختران پادشاهان كه اسير شده بودند. ازدواجنمايند. حضرت على عليه السلام در اين رابطه به عمر فرمود:
- اين دختران شاهان را در ازدواج آزاد بگذار و آنان را مجبور نكن .
يكى از بزرگان عرب به شهربانو دختر يزدگرد (پادشاه ايران ) اشاره كرد ولى اوصورت خود را پوشاند و نپذيرفت .
به شهربانو گفتند: تو كدام يك از اين خواستگاران را انتخاب مى كنى ؟ آيا راضىهستى ازدواج كنى ؟ آن بانو سكوت اختيار كرد. اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: او بهازدواج راضى است و بعدا همسر انتخاب خواهد كرد زيرا سكوت وى علامت رضايت اوست .وقتى كه بار ديگر پيشنهاد كردند شهربانو گفت : اگر در ازدواج آزاد باشم ، غير ازحسين كه چون نورى است پرتوافكن و مهتابى است درخشان ، كسى را انتخاب نمى كنم .حضرت على عليه السلام فرمود: تو چه كسى را براى انجام كارهايت به وكالت مىپذيرى ؟ شهربانو آن حضرت را وكيل قرار داد. اميرالمؤ منين عليه السلام به حذيفهيمانى دستور داد خطبه نكاح را بخواند. او نيز خطبه را خواند. بدين طريق شهربانوبه ازدواج امام حسين درآمد و امام زين العابدين عليه السلام از اين بانوى مكرمه متولد شدو نسل امام حسين عليه السلام بوسيله او ادامه يافت . (24)


((25)) پاداش علم و آگاهى

مرد عربى نزد امام حسين عليه السلام آمد و عرض كرد:
- اى فرزند پيغمبر! من خونبهايى را ضامن شده ام و از پرداخت آن ناتوانم . با خود گفتمخوب است آن را از شريفترين مردم درخواست كنم و شريفتر از خاندان پيغمبر صلى اللهعليه و آله به نظرم نرسيد.
حضرت فرمود: اى برادر عرب من سه مساءله از تو مى پرسم ، اگر يكى را پاسخ دادىيك سوم بدهى تو را مى دهم و اگر دو سؤ ال را پاسخ دادى دو سوم آن را مى دهم وچنانچه همه را پاسخ دادى ، همه بدهى تو را پرداخت مى كنم .
مرد عرب گفت : ((اءمثلك يسئل عن مثلى )).
پسر پيغمبر آيا شخصى مانند شما كه اهل علم و شرفى از همچو منى كه عرب بيابانىهستم ، مساءله مى پرسد؟
امام عليه السلام فرمود: بلى ! چون از جدمرسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود:
- ((اءلمعروف بقدر المعرفة )). خوبى و احسان را به اندازه شناخت و آگاهىبايد انجام داد.
مرد عرب گفت : اگر چنين است ، هر چه مى خواهى سؤال كن . اگر دانستم جواب مى دهم و گرنه از شما ياد مى گيرم . ((و لاقوة الا بالله)).
حضرت فرمود: كدام عمل از تمامى اعمال برتر و بالاتر است ؟
عرب عرض كرد: ايمان به خدا.
فرمود: چه چيز انسان را از هلاكت نجات مى دهد؟
عرض كرد: توكل و اعتماد به خدا.
فرمود: آنچه آدمى را زينت دهد چيست ؟
عرب عرض كرد: علم و دانش كه با آن عمل باشد.
امام عليه السلام فرمود: اين را ندانسته باشد؟
عرب گفت : ثروتى كه جوانمردى و مروت همراه آن باشد.
امام عليه السلام فرمود: اگر آن نبود؟
عرض كرد: فقرى كه با آن صبر و شكيبايى باشد.
فرمود: اگر آن را نداشته باشد؟
عرض كرد: در اين صورت آتش از آسمان فرود آيد و چنين آدمى بسوزاند كه او شايستهاين گونه عذاب است .
آن گاه امام عليه السلام خنديد و كيسه اى را كه هزار دينار طلا در آن بود به او مرحمتكرد و انگشتر خود را نيز كه نگينش دويست ارزش داشت به او داد و فرمود: اين دينارهاىطلا را به طلبكارانت بده و اين انگشتر را نيز به مصرف خرج زندگى خود برسان .
مرد عرب آنها را گرفت و اين آيه شريفه را خواند:
- ((اءلله يعلم حيث يجعل رسالته )) . يعنى خداوند مى داند رسالتش را دركجا قرار دهد. (25)


((26)) پرهيز از نفرين پدر

امام حسين عليه السلام مى فرمايد:
من با پدرم در شب تاريكى خانه خدا را طواف مى كرديم . كنار خانه خدا خلوت شده بود وزوار به خواب رفته بودند كه ناگهان ناله جانسوزى به گوشمان رسيد. شخصى روبه درگاه خدا آورده و با سوز و گداز خاصى ناله و گريه مى كرد.
پدرم به من فرمود: اى حسين ! آيا مى شنوى ناله گنهكارى كه به درگاه خداوند پناهآورده و با دل شكسته اشك پشيمانى فرو مى ريزد. برو او را پيدا كن و نزد من بياور.
امام حسين عليه السلام مى فرمايد: در آن شب تاريك دور خانه خدا گشتم . او را در ميانركن و مقام در حال نماز يافتم .
سلام كردم و گفتم : اى بنده پشيمان گشته ! پدرم اميرالمؤ منين تو را مى خواهد. با شتابنمازش را تمام كرد. او را محضر پدرم آوردم حضرت ديد جوانى است زيبا و لباسهاىتميز به تن دارد. فرمود:
- تو كيستى ؟
عرض كرد: من يك عربم .
پرسيد: حالت چطور است ؟ چرا با آهى دردمند و ناله اى جانگداز گريه مى كردى ؟
عرض كرد: يا اميرالمؤ منين ! گرفتار كيفر نافرمانى پدرم گشته ام و نفرين او اركانزندگيم را ويران ساخته و سلامتى و تندرستى را از من گرفته است . پدرم فرمود:قضيه تو چيست ؟
گفت : من جوانى بى بند و بار بودم . پيوسته آلوده معصيت و گناه بودم و از خدا ترس وواهمه نداشتم . پدر پيرى داشتم كه نسبت به من خيلى مهربان بود. هر چه مرا نصيحت مىكرد به حرفهايش گوش نمى دادم .
هر وقت مرا نصيحت و موعظه مى كرد، آزرده خاطرش نموده و دشنام مى دادم و گاهى كتك مىزدم . يك روز مقدارى پول در محلى بود، به سويش رفتم تا آنپول را بردارم و خرج كنم . پدرم مانع شد و نگذاشت . من هم از دستش گرفته او را محكمبه زمين زدم . دستهايش را روى زانو گذاشت . خواست برخيزد، اما از شدت درد و كوفتگىنتوانست از زمين بلند شود. پولها را برداشتم و بهدنبال كارهاى خود رفتم و در آن لحظه شنيدم كه همهآمال و آرزوهايش نسبت به من بر باد رفته و در آخر به خدا سوگند خورد كه به خانهخدا رفته و درباره من نفرين مى كند.
چند روز روزه گرفت و نمازها خواند. سپس وسايل مسافرت را تهيه كرد و به سوى خانهخدا حركت نمود و خود را به اينجا رسانيد. من شاهد رفتارش ‍ بودم . پس از طواف دست برپرده كعبه انداخت و با دلى شكسته و آهى سوزان نفرينم كرد.
به خدا قسم ! هنوز نفرينش به پايان نرسيده بود كه اين بدبختى به سراغم آمد وتندرستى از من گرفته شد.
در اين هنگام پيراهنش را بالا زد و يك طرف بدنش را فلج ديديم .
جوان سخنانش را ادامه داد و گفت : پس از اين قضيه از رفتار خود سخت پشيمان شدم . پيشپدرم رفته ، معذرت خواستم ، ولى او نپذيرفت و به سوى خانه خود حركت كرد. سهسال با اين وضع زندگى كردم تا اينكه سال سوم موسم حج درخواست كردم به خانهخدا مشرف شده ، در آن مكان كه مرا نفرين كرده ، براى من دعاى خير نمايد. پدرم محبت كردو پذيرفت . به سوى مكه حركت كرديم تا به بيابان سياك رسيديم . شب تاريك بود.ناگهان پرنده اى از كنار جاده پرواز كرد. بر اثر سر و صداىبال و پر او شتر پدرم رميد و او را به زمين انداخت . پدرم روى سنگها افتاد و جان بهجان آفرين تسليم كرد. بدن او را در همان مكان دفن كردم و آمدم . مى دانم اين بدبختى وبيچارگى من به خاطر نفرين و نارضايتى پدرم است . اميرالمؤ منين پس از شنيدن قصهدردناك جوان فرمود:
- اكنون فريادرس تو فرا رسيد. دعايى كهرسول خدا صلى الله عليه و آله به من آموخت به تو مى آموزم و هر كس آن دعا كه ((اسماعظم )) الهى در آن است بخواند خداوند دعاهايش را مستجاب مى كند و بيچارگى ، غم ،درد، مرض ، فقر و تنگدستى از زندگى او برطرف مى گردد و گناهانش آمرزيده مىشود.... (26)
سپس فرمود: در شب دهم ذى حجة دعا را بخوان . سحرگاه نزد من آى تا تو را ببينم .
امام حسين عليه السلام مى فرمايد: جوان نسخه را گرفت و رفت . صبح دهم ماه ، باخوشحالى پيش ما آمد. ديديم سلامتى اش را باز يافته است .
جوان گفت : به خدا اسم اعظم الهى در اين دعا است . سوگند به پروردگار! دعايممستجاب شد و حاجتم برآورده گرديد.
حضرت امير عليه السلام او خواست كه چگونگى شفا يافتنش را توضيح دهد.
جوان گفت : در شب دهم كه همه در خواب رفتند و پرده سياه شب همه جا را فرا گرفت ، دعارا به دست گرفتم و به درگاه خدا ناليدم و اشك ريختم . همين كه براى بار دومچشمانم را خواب گرفت ، آوازى به گوشم رسيد كه اى جوان ! كافى است . خدا را بهاسم اعظم قسم دادى و دعايت مستجاب شد. لحظه اى بعد به خواب رفتم . در خوابرسول خدا صلى الله عليه و آله را ديدم كه دست مباركش را بر اندامم گذاشت و فرمود:
- به خاطر اسم اعظم الهى سلامت باش و زندگى خوشى را داشته باشد. من از خواببيدار شدم و خود را سالم يافتم . (27)


((27)) مشتى از خاك كربلا

حرثمه مى گويد:
چون از جنگ صفين همراه على عليه السلام برگشتيم ، آن حضرت وارد كربلا شد. در آنسرزمين نماز خواند. و آن گاه مشتى از خاك كربلا برداشت و آن را بوييد و سپس فرمود:
- آه ! اى خاك ! حقا كه از تو مردمانى برانگيخته شوند كه بدون حسابداخل بهشت گردند.
وقتى حرثمه به نزد همسرش كه از شيعيان على عليه السلام بود بازگشت ماجرايى كهدر كربلا پيش آمده بود براى وى نقل كرد و با تعجب پرسيد: اين قضيه را على عليهالسلام از كجا و چگونه مى داند؟
حرثمه مى گويد: مدتى از ماجرا گذشت . آن روز كه عبيدالله بن زياد لشكر به جنگ امامحسين عليه السلام فرستاد، من هم در آن لشكر بودم .
هنگامى كه به سرزمين كربلا رسيدم ، ناگهان همان مكانى را كه على عليه السلام درآنجا نماز خواند و از خاك آن برداشت و بوييد ديده و شناختم و سخنان على عليه السلامبه يادم افتاد. لذا از آمدنم پشيمان شده ، اسب خود را سوار شدم و به محضر امام حسينعليه السلام رسيدم و بر آن حضرت سلام كردم و آنچه را كه در آنمحل از پدرش على عليه السلام شنيده بودم ، برايشنقل كردم .
امام حسين عليه السلام فرمود:
- آيا به كمك ما آمده اى يا به جنگ ما؟
گفتم : اى فرزند رسول خدا! من به يارى شما آمده ام نه به جنگ شما. اما زن و بچه ام راگذارده ام و از جانب ابن زياد برايشان بيمناكم . حسين عليه السلام اين سخن را كه شنيدفرمود:
- حال كه چنين است از اين سرزمين بگريز كه قتلگاه ما را نبينى و صداى ما را نشنوى .به خدا سوگند! هر كس امروز صداى مظلوميت ما را بشنود و به يارى ما نشتابد،داخل آتش جهنم خواهد شد. (28)


((28)) نماز در رزمگاه

روز عاشورا هنگام نماز ظهر ابو ثمامه صيداوى به امام حسين عليه السلام عرض كرد:
- يا ابا عبدالله ! جانم فداى تو باد! لشكر به تو نزديك شده ، به خدا شما كشتهنخواهى شد تا من در حضورتان كشته شوم . دوست دارم نماز ظهر را با شما بخوانم و آنگاه با آفريدگار خويش ملاقات نمايم .
حضرت سر به سوى آسمان بلند كرد و فرمود:
- به ياد نماز افتادى . خداوند تو را از نمازگزاران قرار دهد. آرى ! اكنوناول وقت نماز است . از اين مردم بخواهيد دست از جنگ بردارند تا ما نماز بگذاريم .
حصين نمير چون سخن امام را شنيد، گفت :
- نماز شما قبول درگاه الهى نيست ! حبيب بن مظاهر در پاسخ خطاب به او اظهار داشت : اىخبيث ! تو گمان مى كنى نماز فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آلهقبول نمى شود و نماز تو قبول مى شود؟!...
سپس زهير بن قين و سعيد بن عبدالله در جلو حضرت ايستادند و امام عليه السلام با نصفياران خود نماز خواندند. سعيد بن عبدالله از هر جا كه تير به سوى امام حسين عليهالسلام مى آمد خود را نشانه تير قرار مى داد و به اندازه اى تير بارانش كردند كه روىزمين افتاد و گفت :
- خدايا! اين گروه را همانند قوم عاد و ثمود لعنت فرما! خدايا! سلام مرا به محضرپيامبرت برسان و آن حضرت را از درد اين همه زخمها كه بر من وارد شده آگاه نما. زيراكه هدفم از اين كار تنها يارى فرزندان پپامبر تو مى باشد.
سعيد پس از اين جريان به شهادت رسيد. رحمت و رضوان الهى بر او باد.(29)


((29)) اولين بانوى شهيد عاشورا

وهب پسر عبدالله روز عاشورا همراه مادر و همسرش در ميان لشكر امام حسين عليه السلامبود. روز عاشورا مادرش به او گفت : فرزند عزيزم ! به يارى فرزندرسول خدا قيام كن .
وهب در پاسخ گفت : اطاعت مى كنم . و كوتاهى نخواهم كرد. سپس به سوى ميدان حركتكرد.
در ميدان جنگ پس از آنكه رجز خواند و خود را معرفى نمود به دشمن حمله كرد و سختجنگيد. بعد از آنكه عده اى را كشت به جانب مادر و همسرش برگشت . درمقابل مادر ايستاد و گفت :
- اى مادر! اكنون از من راضى شدى ؟
مادرش گفت : من از تو راضى نمى شوم ، مگر اينكه در پيش روى امام حسين عليه السلامكشته شوى .
همسر وهب گفت : تو را به خدا سوگند! كه مرا در مصيبت خود داغدار منما.
مادر وهب گفت : فرزندم ! گوش به سخن اين زن مده . به سوى ميدان حركت كن و در پيشروى فرزند پيغمبر صلى الله عليه و آله بجنگ تا شهيد شوى تا فرداى قيامت براىتو شفاعت نمايد.
وهب به ميدان كارزار برگشت و رجز مى خواند كه مطلع آن چنين است :
- ((انى زعيم لك ام وهب بالطعن فيهم تارة و الضرب ...)).
1- اى مادر وهب ! من گاهى با نيزه و گاهى با شمشير زدن در ميان اينها تو را نگهدارى مىكنم .
2- ضربت جوانى كه به پروردگارش ايمان آورده است تا اينكه تلخى جنگ را به اينگروه ستمگر بچشاند.
3- من مردى هستم ، قدرتمند و شمشير زن و در هنگام بلا، سست و ناتوان نخواهد شد. خداىدانا برايم كافى است .
و با تمام قدرت مى جنگيد تا اينكه نوزده نفر سوار و بيست نفر پياده از لشكر دشمن رابه قتل رساند. سپس دستهايش قطع شد. در اين وقت همسرش ‍ عمود خيمه را گرفت و بهسوى وهب شتافت در حالى كه مى گفت : اى وهب ! پدر و مادرم فداى تو باد. تا مى توانىدر راه پاكان و خاندان پيامبر بجنگ .
وهب خواست كه همسرش را به سراپرده زنان بازگرداند. همسرش دامن وهب را گرفت وگفت :
- من هرگز باز نمى گردم تا اينكه با تو كشته شوم .
امام حسين عليه السلام كه اين منظره را مشاهده كرد، به آن زن فرمود:
- خداوند جزاى خير به شما دهد و تو را رحمت كند. به سوى زنان برگرد. زن برگشتسپس وهب به جنگ ادامه داد تا شهيد شد.- رحمة الله عليه همسر وهب پس از شهادت او بىتابانه به ميدان دويد و خونهاى صورت وهب را پاك مى كرد كه چشم شمر به آنبانوى باوفا افتاد و به غلام خود دستور داد تا با عمودى كه در دست داشت بر او زد وشهيدش نمود. اين اولين بانويى بود كه در لشكر امام حسين عليه السلام روز عاشوراشهيد شد.(30)


((30)) اشكى بر سيدالشهداء عليه السلام

سيد على حسينى كه از اصحاب امام رضا عليه السلام است مى گويد:
من همسايه امام على بن موسى الرضا عليه السلام بودم . چون روز عاشورا مى شد از ميانبرادران دينى ما يك نفر مقتل امام حسين عليه السلام را مى خواند و به اين روايت رسيد كهحضرت باقر عليه السلام فرمود:
- ((هر كس از ديده هاى او ولو به قدر بال پشه اى اشك بيرون بيايد. خداوند گناهانشرا مى آمرزد. اگر چه مانند كف درياها باشد.))
در آن مجلس شخص نادانى كه ادعاى علم مى كرد. حضور داشت و بر آن بود كه اين حديثنبايد صحيح باشد. چگونه گريستن به آن اندكى بر حضرت حسين عليه السلام اينقدر ثواب مى تواند داشته باشد؟ با ايشان مباحثه بسيار كرديم و در آخر هم از گمراهىخود برنگشت و برخاست و رفت .
آن شب گذشت . چون روز شد، نزد ما آمد و از گفته هايش معذرت خواست ، اظهار ندامت كرد وگفت :
- شب گذشته در خواب ديدم قيامت برپا شده است وپل صراط بر روى جهنم كشيده اند و پرونده هاىاعمال را گشوده اند و آتش جهنم را افروخته اند و بهشت را زينت كرده اند. در آن وقت گرماشديد شد و عطش ‍ سنگين بر من غلبه كرد. چون به جانب راست خود نگاه كردم حوضكوثر را ديدم و بر لب آن دو مرد و يك زن را مشاهده كردم كه ايستاده اند و نورجمال ايشان صحراى محشر را روشن كرده است . در حاليكه لباس سياه پوشيده اند و مىگريند. از كسى پرسيدم : اينها كيستند كه بر كنار كوثر ايستاده اند؟
پاسخ داد: يكى محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و ديگرى على مرتضى و آن زنفاطمه زهرا عليهاالسلام است .
گفتم : چرا سياه به تن دارند، غمگين هستند و مى گريند؟
گفت : مگر نمى دانى كه امروز عاشوراست ؟
گفتم : روز شهادت شهيد كربلا امام حسين عليه السلام است . آنان به اين جهت غمناكند.
سپس نزديك حضرت فاطمه عليهاالسلام رفتم و گفتم :
- اى دختر رسول خدا! تشنه ام . آن حضرت از روى غضب به من نظر كرد و گفت :
- تو مگر همان شخص نيستى كه فضيلت گريستن بر ميوه قلبم ، نور چشمم ، فرزندمحسين را انكار مى كردى ؟ با اينكه با ظلم و ستم او را شهيد كردند. لعنت خدا بر قاتلين وظالمين و كسانى كه ايشان را از آشاميدن آب منع كردند.
در اين حال از خواب وحشتناك بيدار شدم و از گفته خود پشيمان گشتم . اكنون از شمامعذرت مى خواهم و باشد كه از تقصير من درگذريد.
(31)


((31)) برخورد پسنديده (33)

يكى از خويشان امام زين العابدين عليه السلام در برابر آن حضرت ايستاد و زبان بهناسزاگويى گشود. حضرت در پاسخ او چيزى نگفت . هنگامى كه مرد از پيش حضرترفت . امام به اصحاب خود فرمود:
- آنچه را كه اين مرد گفت ، شنيديد. اكنون دوست دارم ، همراه من بياييد تا نزد او برويم وجواب مرا نيز به او بشنويد.
عرض كردند: حاضريم ، ما دوست داشتيم شما هم همانجا پاسخ ايشان را بگوييد و ما همآنچه مى توانيم به او بگوييم .
سپس امام نعلين خويش را پوشيده ، به راه افتاد. در بين راه اين آيه را مى خواند:
- ((والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس و الله يحب المحسنين .))(34)
راوى مى گويد: ما از خواندن اين آيه دانستيم به او چيزى نخواهد گفت . وقتى رسيديمبه خانه آن مرد، او را صدا زد و فرمود:
- به او بگوييد على بن الحسين با تو كار دارد.
همين كه متوجه شد امام زين العابدين عليه السلام آمده است در حاليكه آماده مقابله و دفاعبود از منزل بيرون آمد و يقين داشت آن جناب براى تلافى جسارتهايى كه از او سر زدهآمده است .
ولى چشم امام عليه السلام كه به او افتاد، فرمود:
- برادر! چندى پيش نزد من آمدى و آنچه خواستى به من گفتى . اگر آن زشتيها كه به منگفتى در من هست ، هم اكنون استغفار مى كنم و از خداوند مى خواهم مرا بيامرزد و اگر آن چهبه من گفتى در من نيست ، خداوند تو را بيامرزد.
راوى مى گويد: آن شخص سخن حضرت را كه شنيد پيش آمد و پيشانى امام عليه السلامرا بوسيد و عرض كرد:
- آرى ! آن چه من گفتم در شما نيست و من به آن چه گفتم سزاوارترم .


((32)) امام زين العابدين عليه السلام و اهميت عبادت (35)

فاطمه دختر على عليه السلام روزى امام زين العابدين عليه السلام را ديد كه وجودنازنين او در اثر كثرت عبادت رنجور و ناتوان گرديده است . بدون درنگ پيش جابر آمدو گفت :
- جابر! اى صحابه رسول خدا! ما بر گردن شما حقوقى داريم . يكى از آنها اين استكه اگر ببينى كسى از ما خود را از بسيارى عبادت و پرستش به هلاكت مى رساند، او راتذكر دهى تا جان خود را حفظ نمايد. اينك على بن الحسين عليه السلام يادگار برادرمخود را از كثرت عبادت رنجور كرده و پيشانى و زانوهاى او پينه بسته است .
جابر به خانه امام چهارم عليه السلام رهسپار گشت . در جلوى در كودكى را همراه باپسر بچه هايى از بنى هاشم ديد. جابر به راه رفتن اين كودك با دقت نگاه كرد و باخود گفت . اين راه رفتن پيغمبر است . سپس پرسيد:
- پسر جان ! اسمت چيست ؟
فرمود: ((من محمد بن على بن حسينم )).
جابر به شدت گريست و گفت :
- پدرم فداى تو باد! نزديك من بيا.
آن حضرت جلو آمد. جابر دكمه هاى پيراهن امام باقر عليه السلام را باز كرد.
دست بر سينه اش گذاشت و بوسيد و در اين حال گفت :
- من از طرف پيغمبر صلى الله عليه و آله به تو سلام مى رسانم . حضرت به مندستور داده بود كه با تو چنين رفتار كنم .
سپس گفت از پدر بزرگوارت اجازه بگير.
حضرت باقر عليه السلام پيش پدر آمد و رفتار پيرمرد و آنچه كه گفته بود برايشان توضيح داد. امام فرمود:
- فرزندم ! او جابر است . بگو وارد شود.
جابر وارد شد. امام زين العابدين عليه السلام را در محراب ديد كه عبادت پيكرش را درهم شكسته و ناتوان كرده است .
امام عليه السلام به احترام جابر برخاست و از جابر احوالپرسى نمود و او را در كنارخود نشاند.
جابر عرض كرد: اى پسر پيغمبر! تو كه مى دانى خداوند بهشت را براى شما و دوستانشما آفريده و جهنم را براى دشمنانتان . پس علت اين همه كوشش و زحمت در عبادت چيست ؟
امام عليه السلام فرمود: مگر رسول خدا صلى الله عليه و آله را نديده بودى با آنكهخداوند در قرآن به آن حضرت گفته بود همه گناهان تو را آمرزيده ايم باز جدم كه پدرو مادرم فداى او باد آنقدر عبادت كرد تا پا و ساقهاى مباركش ورم نمود. عرض كردند:شما با اين مقام باز هم عبادت مى كنيد؟
فرمود: ((اءفلا اءكون عبدا شكورا)) آيا بنده سپاسگزار خدا نباشم ؟
جابر دانست سخنانش در امام عليه السلام اثر ندارد و باعث نمى شود كه از روش پرزحمتخود دست بردارد.
عرض كرد فرزند پيغمبر! پس حداقل جان خود را حفظ كن زيرا كه شما از خانواده اى هستيدكه بلا و گرفتارى بواسطه آنان دفع مى شود و باران رحمت به بركت وجودشاننازل مى گردد.
فرمود: جابر! من از روش پدرانم دست برنمى دارم تا به ديدار ايشاننائل گردم . جابر گفت : به خدا سوگند! ميان اولاد پيامبران كسى را مانند على بنالحسين عليه السلام نمى بينم ، مگر يوسف پيغمبر. قسم به پروردگار! فرزندان اينبزرگوار بهتر از فرزندان حضرت يوسف هستند و از فرزندان او كسى است كه زمين راپر از عدل و داد مى كند، بعد از آنكه پر از ظلم و ستم شود (اشاره به حضرت حجة بنالحسن ارواحنا له الفداء). (36)


((33)) چگونه دعا كنيم

شخصى در محضر امام زين العابدين عليه السلام عرض كرد:
- الهى ! مرا به هيچ كدام از مخلوقاتت محتاج منما!
امام عليه السلام فرمود: هرگز چنين دعايى مكن ! زيرا كسى نيست كه محتاج ديگرى نباشدو همه به يكديگر نيازمندند.
بلكه هميشه هنگام دعا بگو:
- خداوندا! مرا به افراد پست فطرت و بد نيازمند مساز!(37)


((34)) نصيحت پدرانه

امام زين العابدين عليه السلام به فرزندش (امام محمد باقر عليه السلام ) فرمود:
- فرزندم ! با پنج كس همنشينى و رفاقت مكن !
- از همنشينى با ((دروغگو)) پرهيز كن ؛ زيرا او مطالب را برخلاف واقع نشان مى دهد.دور را نزديك و نزديك را به تو دور جلوه مى دهد.
- از همنشينى با ((گناهكار و لاابالى )) بپرهيز؛ زيرا او تو را به بهاى يك لقمه ياكمتر از آن (مثلا به يك وعده لقمه ) مى فروشد.
- از همنشينى با ((بخيل )) پرهيز نما؛ كه او از كمك مالى به تو آن گاه كه بسيار بهاو نيازمندى ، مضايقه مى كند. (در نيازمندترين وقتها، تو را يارى نمى كند.)
- از همنشينى با ((احمق )) (كم عقل ) اجتناب كن ؛ زيرا او مى خواهد به تو سودى برساندولى (بواسطه حماقتش ) به تو زيان مى رساند.
- از همنشينى با((قاطع رحم )) (كسى كه رشته خويشاوندى را مى برد) بپرهيز؛ كه اودر سه جاى قرآن (38) مورد لعن و نفرين قرار گرفته است . (39)


((35)) امام زين العابدين عليه السلام از عبادت على عليه السلام مىگويد

روزى امام باقر عليه السلام محضر پدر بزرگوارش امام زين العابدين عليه السلاممشرف شد و احساس كرد كه حضرت در عبادت كردن به جايى رسيده كه هيچ كس به آنمرحله نرسيده است . صورتش از شب زنده دارى زرد شده و چشمهايش از گريه سرخگرديده و پيشانى اش پينه بسته و دو ساق پاى او از كثرت ايستادن در نماز ورم كردهاست . حضرت باقر عليه السلام مى فرمايد: چون پدرم را در اينحال ديدم ديگر نتوانستم خوددارى كنم و به گريه افتادم . پدرم در آن وقت به فكرفرو رفته بود. پس از لحظاتى از ورود من آگاه گشت . ديد كه من گريه مى كنم . روىبه من كرد و فرمود: فرزندم ! يكى از نوشته ها كه عبادت اميرالمؤ منين عليه السلام درآن نوشته شده بياور. من نوشته را تقديم كردم . كمى از آن خواندند، سپس با حالتىافسرده و ناراحت نوشته را بر زمين گذاشت و فرمود: چه كسى مى تواند مانند على بنابى طالب عليه السلام عبادت كند. (40)


((36)) روش بزرگوارى

امام سجاد عليه السلام كنيزى داشت . روزى آب روى دست امام مى ريخت تا آن حضرت آمادهنماز گردد. اتفاقا خسته شد و ظرف آب از دستش افتاد و بر سر امام آسيب رساند.حضرت سر بلند كرده و به سوى كنيز متوجه شد. كنيز گفت :
- ((و الكاظمين الغيظ.))
حضرت فرمود: من خشم خود را فرو بردم .
كنيز گفت : ((و العافين عن الناس )).
امام عليه السلام فرمود: خداوند تو را عفو كند. (يعنى من از تو گذشت كردم ).
كنيز گفت : ((و الله يحب المحسنين )). (41)
امام عليه السلام فرمود: برو كه در راه خداوند، عزيز و بزرگ و آزادى .(42)


((37)) جريان يك ازدواج

ابن عكاشه به محضر امام باقر عليه السلام آمد و عرض كرد:
- چرا زمينه ازدواج امام صادق عليه السلام را فراهم نمى سازيد، با آنكه زمان اين كارفرا رسيده ؟ (موقع ازدواج اوست ).
در مقابل امام باقر عليه السلام كيسه مهر شده اى بود. فرمود:
- به زودى برده فروشى از اهل بربر مى آيد و در سراى ميمونمنزل مى كند و با اين كيسه پول از او دخترى براى ابو عبدالله امام صادق مى خريم .
مدتى گذشت . روزى خدمت امام باقر عليه السلام رفتيم . فرمود:
- آن برده فروشى كه گفته بودم آمده ، اكنون اين كيسهپول را برداريد و برويد از او دخترى را خريدارى كنيد.
ابن عكاشه مى گويد: ما نزد آن برده فروش رفتيم و درخواست نموديم يكى از كنيزان رابه ما بفروشد. او گفت :
- هر چه كنيز داشتم فروختم . فقط دو كنيز مانده كه هر دو مريض هستند، ولىحال يكى از آنها رو به بهبودى است .
گفتم : آنها را بياور تا ببينم و او هر دو كنيز را آورد. گفتيم اين كنيز حالش بهتر است .چند مى فروشى ؟
گفت : به هفتاد دينار.
گفتم : تخفيف بده .
گفت : از هفتاد دينار كمتر نمى فروشم .
گفتيم : ما او را به همين كيسه پول مى خريم . هر چه بود بى آن كه بدانيم در كيسهچقدر پول است . نزد برده فروش شخصى محاسن سفيد بود. به ما گفت : سر كيسه راباز كنيد و پولهايش را بشماريد.
برده فروش گفت : نه ! باز نكنيد. اگر مقدار خيلى كمترى از هفتاد دينار هم كمتر باشد،نمى فروشم .
پيرمرد گفت : نزديك بياييد. ما نزديكش رفتيم و سر كيسه را باز كرديم و شمرديم .ديديم درست هفتاد دينار است . پولها را داديم و آن كنيز را خريديم و به خدمت امام باقرعليه السلام آورديم و امام صادق عليه السلام در كنارش ايستاده بود، جريان خريد كنيزرا براى امام محمد باقر عليه السلام عرض كرديم . امام شكر خدا را به جا آورد. سپسبه كنيز فرمود:
- اسمت چيست ؟
گفت : اسمم حميده است .
فرمود: ستوده باشى در دنيا و پسنديده باشى در آخرت . سپس امام عليه السلام از اوپرسشهايى كرد و او جواب داد.
آن گاه امام باقر عليه السلام به فرزندش امام صادق عليه السلام رو كرد و گفت :
- اين كنيز را با خود ببر.
و بدين ترتيب حميده همسر امام صادق عليه السلام گرديد و بهترين انسانها، حضرتموسى بن جعفر عليه السلام از او متولد شد. (43)


((38)) ملامت جاهلانه

محمد پسر منكدر، يكى از دانشمندان اهل سنت مى گويد:
روزى در وقت شدت گرماى هوا به بيرون از مدينه رفته بودم . ديدم امام باقر عليهالسلام با اندام توانمند و فربه خود به دو تن از غلامانش تكيه كرده ومشغول كشاورزى است . با خود گفتم :
پيرمردى از بزرگان قريش در اين وقت در هواى گرم در طلبمال دنياست ! تصميم گرفتم او را موعظه كنم . نزديك رفته ، سلام كردم و گفتم :
آيا سزاوار است مرد شريفى مثل شما در اين هواى گرم با اندام سنگين در پى دنياطلبىباشد؟ اگر در اين موقع و در چنين حال مرگت فرا رسيد، چه خواهى كرد؟
حضرت دستهايش را از دوش غلامها برداشت و روى پا ايستاد و فرمود: - به خدا سوگند!اگر در اين حال بميرم ، در حال فرمانبردارى و طاعت خداوند جان سپرده ام . توخيال مى كنى عبادت فقط نماز و ذكر و دعا است ؟ تاءمين مخارج زندگى از راهحلال خود نوعى عبادت است . زيرا من مى خواهم با كار و كوشش ، خود را از تو و ديگرانبى نياز سازم (كه تلاش و كوششم براى دنياپرستى نيست .) آرى ! فقط آن گاه ازفرا رسيدن مرگ بترسم كه در حال انجام دادن گناه باشم و در حالت نافرمانى خدا ازدنيا بروم . خداوند ما را موظف كرده بار دوش ديگران نباشم و اگر كار نكنيم ، دست نيازبسوى تو و امثال تو دراز خواهيم كرد.
محمد بن مكندر عرض كرد: خدايت رحمت كند! من مى خواستم شما را موعظه كنم ، شما مراموعظه كرديد. (44)


next page

fehrest page

back page