بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب زندگانی سفیر حسین (ع ) مسلم بن عقیل (ع), محمدعلى حامدین ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     MOSLEM01 -
     MOSLEM02 -
     MOSLEM03 -
     MOSLEM04 -
     MOSLEM05 -
     MOSLEM06 -
     MOSLEM07 -
     MOSLEM08 -
     MOSLEM09 -
     MOSLEM10 -
     MOSLEM11 -
     MOSLEM12 -
 

 

 
 

next page

fehrest page

back page

آيا هنگام مرگ هم افتخار مى كنم ؟!  
خوشامد گويى هاى گرم درباره آزادى و پايان آزاد منشانه ، بارها بر زبان مرد دليراسلام و شير صف شكن ، چه هنگام درگيريهاى نظامى و چه در عرصه جنگ كلامى وتبليغى و افشاگرانه ، جارى شده بود.
حضرت در مناسبتهاى مختلف ، آرامش درونى خود را از سرانجام خونين خود بيان مى كرد؛ومرگ در راه حريت را امرى شايسته و تسليم در برابر قضاى الهى را داءب و روش خود وخاندانش مى ديد. پاره اى از اين جملات برنده و آتشين عبارتند از:
1- سوگند خورده ام جز آزادانه كشته نشوم .
2- واى بر تو! اين مرگ است ؛ پس هر چه مى خواهى بكن .
3- در برابر خواست و امر خداوند - جل جلاله - صبر پيشه كن .
4- اى فرزند اشعث ! مى پندارى تا وقتى كه توان نبرد دارم تسليم خواهم شد؟! نه بهخدا قسم هرگز چنين نخواهد بود.
5- اگر تو مرا بكشى (طبيعى است ) چرا بدتر از تويى بهتر از من را بهقتل رسانده است .
6-اى دشمن خدا! هر چه مى خواهى بكن .
7- تو از كشتنهاى ناگوار، زشتى مثله كردن ، بد طينتى و به هر وسيله غلبه كردن ،پرهيز ندارى .
8- و من اميدوارم خداوند شهادت را به دست بدترين خلق ، نصيبم فرمايد.
9- بزودى ستمگران در خواهند يافت كه به چه سرنوشتى دچار خواهند شد.
عجيب نيست و غرابتى ندارد، اين سيره يقين به فرجام كار و عاقبت متقين است كه نزدبزرگان و پيشوايان رسالت كه به دوره كمال رسيده اند و با نظر زهد و بى اعتنايىبه دنيا مى نگرند، به شدت محسوس است .
آنان بدان سرافراز و مفتخرند كه با انبيا، صديقين ، شهدا و صالحين محشور گردند، وچه دوستان و همراهان نيكويى هستند.
حكم قتل حضرت ، صادر شد، نه عجيب بود و نه غير منتظره ، دشمن مى خواست كينه هاىپنهانى را آشكار و غريزه انتقام را سيراب كند؛لذا با قساوت ؛ دستور داد پس از شهادت ،پيكر پاك قربانى بزرگ را از فراز قصر به زمين پرتاب كنند!.
گفته شده است كه ابن زياد اجراى حكم را به يكى از اوباش كه در نبرد خيابانى بهدست حضرت زخمى شده بود، سپرد.
اگر اين خبر صحت داشته باشد انتخاب اين جلاد، تلاش ديگرى است براى انتقام كشى هرچه بيشتر.
قهرمان رسالت ، در ميان انبوهى از اوباشان و جلادان ، با سربلندى و رضايت بهقضاى الهى از پله هاى قصر بالا مى رفت و از آخرين لحظات عمر -آباد با عبادت و شبزنده دارى - خود استفاده كرده ، خداوند را منزه دانسته ، حمد و سپاس الهى را بجا مى آورد.
حضرت در عين رضايت از آزمايش نيكوى خداوندى ، از نامردمان و زشتيهاى آنان به درگاهالهى شكايت مى كرد و تكبير مى گفت و استغفار مى كرد و بر ملائكه الهى و پيامبران ،درود مى فرستاد و در همان حال مى گفت :
خداوندا! بار الها! ميان ما و اين قوم داورى كن آنان ما را فريفتند ومخذول كردند(333).
حضرت را به پشت بام بردند، مردم جمع مى شدند و از اتفاقى كه خواهر افتاد پرسشمى كردند كه ناگهان جسر غرقه به خونى را ديدند كه از بالاى قصر به روى زمينپرتاب شد و به دنبال آن سر مبارك حضرت فرو افتاد! خون همه جا پخش شده بود ومردم منگ و گيج به يكديگر مى نگريستند: نگريستن كسانى كه درحال سكرات موت هستند(334).
قاتل ، ترسان و هراسان از چيزى كه ديده بود فرود آمد، ابن زياد از اضطراب وىپرسيد: تو را چه مى شود؟ آيا تو را كشتى ؟.
قاتل ، با اضطراب و كلمات جويده و نيم خورده پاسخ داد: آرى ، خداوند امير را به سلامتدارد جز آنكه برايم اتفاقى افتاد كه از آن ترسانم !.
- با تمسخر پرسيد: چه اتفاقى برايت افتاد؟.
- با هراس و دلشوره گفت : هنگامى كه مسلم را كشتم ، مردى زشت رو، سياه و پرمو را دركنار خود ديدم كه انگشت - يا لبان به اشتباهناقل - خود را به دندان مى گزيد، و من آن چنان ترسيدم و وحشت كردم كه تاكنون به ايندرجه متوحش نشده بودم !.
اين زياد خنده تمسخر آميزى كرد و گفت : شايد دهشت زده شده اى ؛ زيرا با اين پديدهآشنايى ندارى و بران قبلا عادت نكرده اى !(335).
به خوبى روشن مى شود كه ابن زياد با اين پديده و حالت - عادت كشتن پرهيزكارانپاكدل و صالحان آزاده - آن چنان ماءنوس بوده است ، كه از شدت تكرار - حالت پس ازجنايات خود - برايش عادى شده و ديگر آن را طبيعى و معمولى مى داند.
در زمانى كه خداوند متعال به ظالمين فرصت مى دهد تا خوب ماهيت خود را نشان دهند و دردركات يكى پس از ديگرى فرو بروند.
ابن زياد بارها دچار اين حالت شده بود. و خداوند پس از هر حاجتى شبح هولناكى را براو مسلط مى ساخت تا توازن طبيعى روان او را به هم زند و امنيت روحى را از او سلت نمايد.
خداوند منتقم فشار روانى و روحى را چنين بر جنايتكاران مسلط مى سازد كه تا وقتى دردنيا هستند، دچار عذاب درونى مى شوند. اين حالت وحشت و هراس الهى در مجرمين ، شبهاىپس از انجام جنايت به وقوع مى پيوندد و آرامش آنان را به اضطراببدل مى سازد (336) ... به اين حالت قبلا عادت نكرده اى !.
بدرستى كه خدا مى خواهد تا بدين وسيله آنان را در دنيا عذاب دهد(337).
و آنان را قبل از عذاب بزرگتر، به عذاب كوچكتر دچار خواهيم ساخت (338).
اين عذاب اكبر و بزرگتر همان است كه هرگز مجرمين و ستمگران بدان عادت نخواهند كرد.
اى كاش ! ظالمين مى دانستند كه هنگام رؤ يت عذاب و دانستن اقتداركامل الهى و اينكه خداوند عذاب را مشاهده مى كنند ليكن ديگر راه و وسيله اى براىبازگشت نيست . و به بن بست رسيده اند(339).
ابن زياد همچنين از كسانى كه مستقيما در به شهادت رساندن حضرت شركت داشتند،پرسيد: هنگامى كه مسلم را بالا مى بردند چه مى گفت ؟.
خود قاتل پاسخ داد: تكبير مى گفت و تسبيح خدا را مى گفت و استغفار مى كرد. همگامىكه او را براى كشتن نزديك آوردم گفت : بار الها! ميان ما و اين قوم كه به ما دروغ گفتند.ما را فرو گرفتند و به قتل رساندند، داورى كن .
پس به او گفتم : نزديك بيا، خدا را شكر كه مرا بر تو مسلط ساخته است ! و به اوضربه اى زدم كه تاءثيرى نكرد. پس به من گفت : اى بنده ! نمى خواهم زخم خود راقصاص كنى و تلافى نمايى ؟!
.
اين زياد از سرافرازى و مناعت طبع ، آنهم در آستانه شهادت ، در شگفت ماند و در برابرشخصيت والاى اين قهرمان ، خود را باخت و نا آگاه درباره اين قربانى عظيم گفت : آياهنگام مرگ نيز افتخار مى كند؟!(340).
آرى ، مسلم همانطور كه دوست داشت و خواسته بود رفت و سوگند خود را در راه دوستىحريت ، با عمل خود قرين ساخت و ثابت نمود در برابر خدا، عبوديت و بندگى مطلق دارد.وى در راه مبادى اعتقادى و ارزشهاى اخلاقى و اسلامى ، خود را فدا كرد.
به اعتراف دوست و دشمن ، مسلم سمبل افتخارات جاودانه ، تماممراحل زندگى و پيكار خود را تا آستانه مرگ ، به سربلندى و مناعت طبع و استوارىپيمود.
فصل دوم : شهادت مجاهد؛ هانى بن عروه 
بازگشت به سوى خواست . خداوندا! به سوى رحمت و رضوان تو مى شتابيم ؟ بارالها! امروز را كفاره گناهانم قرار ده ، چرا كه من در راه دفاع فرزند دخت پيامبر صلىالله عليه و آله تعصب ورزيدم و حميت به خرج دادم .
(مجاهد بزرگوار؛ هانى )
تلاش براى نجات وى 
ترس در ميان مردم ، نوميد از دستيابى به آرزوهاى خود مبنى بر رهايى از امويان ،گسترش مى يافت و احساس كردند بايد از صحنه مبارزه خارج شوند و عزلت بگيرند.
آنان از زير بار تكليف شانه خالى كردند و دانستند كه مسؤول شهادت نماينده امام حسين عليه السلام مى باشند، ليكن درمقابل تهديدات والى كوفه ، متكى به نيروهاى مركزى شام ، عقب نشستند و به خانه هاىخود رفتند.
ابن زياد كه مشروعيت حكومت خود را از يزيد جانشين پدرش معاويه كسب كرده بود. براىآنكه ترس همگانى را ريشه دارتر سازد و تخم هراس را دردل مردم بكارد، دستور داد تا عده اى از مجاهدان كوفه و برجستگان آن ديار را اعدام كنند.مهمترين و بزرگترين فرد اين گروه محكومين ، مجاهدجليل القدر هانى بن عروه بود كه بيش او نودسال و به گفته اى نودونه سال از سن مباركشان مى گذشت . هر چند والى ديگر مستحكمشده بود و خطرى از جانب مذحجيان كه زير دست ابن حجاج و ديگر توطئه گران مانندكثير بن شهاب دام شده بودند، وى را تهديد نمى كرد، به حبس ابد براى هانى اكتفانكرد، بلكه دستور داد او را نيز در راءس ديگر بزرگان مجاهد به شهادت برسانند.
والى در راستاى تسلط بر قبايل و كنترل تحركات آنان و بر كنار كردن سران معارضحكومت از راءس قبيله ها، ترجيح داد كه هانى پير؛ اين رهبر مخالف و نيرومند را از پاى درآورد. و چون محمد بن اشعث سومين فرد گروه سه نفره بود كه هانى را فريفتندو به قصر آوردند، از آن مى ترسيد كه طعمه شمشير مذحجيان شود، در صدد بر آمد تاواسطه شود و مانع به شهادت رساندن هانى گردد و والى را از كشتن وى منصرف كند.
وى براى حفظ جان خود در تلاشى سست و بى ريشه با اضطراب و نگرانى برخاست وگفت :
خداوند امير را به سلامت دارد، تو مى دانى كه هانى در ميان عشيره اش از شرافتوالايى برخوردار است و عشيره وى مى دانند كه من و اسماءبن خارجه او را به تو تسليمكرديم پس او را به خدا سوگند مى دهم اى امير! كه هانى را به من ببخشى ، چون من ازدشمنى خاندان او بيمناكم ؛ زيرا آنان بزرگاناهل كوفه هستند و از اكثريت نيز برخوردارند(341).
و: آنان با عزت ترين افراد كوفه و بخش بزرگى ازاهل يمن مى باشند(342).
امير خواسته ابن اشعث را رد كرده ، با اهانت به وى او را سر جايش نشاند؛ زيرا ابن اشعثو اسماء همپالگى هاى آنان ارزشى ندارند.
رهبر قهرمان مذحجيان را به قربانگاه بردند. از جمله قرائنى كه نشان مى دهد حكومتكاملا بر مذحجيان تسلط يافته بود و از آنان نمى هراسيد، آن است كه هانى را علنا ازقصر خارج ساختند و دست بسته به يكى از بازارهاى نزديك كاخ بردند.
مجاهد كهنسال از نبود افراد قبيله اش رنجور شد و فرياد برداشت :
وامذحجاه ! امروز ديگر مذحج هواخواه من نيست . وامذحجاه ! چقدر دور هستند آنان از من .
در همان هنگام ابن حجاج زبيدى دست به اقدامى زد تا مذحجيان را يكجا گرد آورد.وى از اين كار دو هدف عمده داشت :
1- افراد قبيله براى نجات رهبر خود دست به اقدامى نزنند.
2- پس از رسيدن خبر شهادت هانى ، عكس العمل شديدى از خود نشان ندهند.
همين كه هانى ديد كسى او را يارى نمى كند، دستان خود را از قيد و بند رها كرده فريادزد: آيا عصايى ، چاقويى ، سنگى يا استخوانى نيست تا مردى بدان وسيله از جانخودش دفاع كند؟.
محافظين بر او ريختند و سخت او را بستند. سپس به او گفتند: گردنت را دراز كن . وهانى با قوت قلب پاسخ داد: نه به خدا من كسى نيستم كه به شما در كشتن خودم يارىكنم (343).
جلادى به نام راشد تركى جلو آمده ضربتى ره او زد كه اصابت كرد. پيركهنسال و بزرگ قبيله ، خود را آماده شهادت كرده با روح تقرب به ساحت ربوبى وبيان هدف خود با خداوند مناجات كرد:
بازگشت به سوى خداست بار الها! به سوى رحمت و روايات مى شتابم ، خداوندا!امروز را كفاره گناهانم قرار ده ، بدرستى كه من در راه دفاع از فرزند دخت پيامبرتصلى الله عليه و آله تعصب ورزيدم و حميت نشان دادم (344).
بر زمين كشيدن دو شهيد و مژده دادن به يزيد 
به دستور والى ، جلادان طناب به پاى دو شهيد بزرگوار- مسلم و هانى - بستند و آنانرا در كوى و برزنها بر زمين كشيدند تا خشم دشمن فروكش كند و جمهور مردم كوفهبيشتر هراسان شوند و قضيه شهدا پايان يابد و ديگر مردم در انديشه اهداف به دستنيامده خود نباشند.
اين جنايت اموى زشت ، اولين لكه سياهى نيست كه بر صفحات تاريخ بشرى نمايان است، ليكن اولين حركت او نوع خود در تاريخ اسلام مى باشد؛ جنايتى كه اوج آن كشيدن اجسادشهيدان در ميان كوچه ها و خيابانها است .
نه تنها مسلم را بر زمين كشيدند، كه هر چه با وى - ازقبيل اسلحه - بود نيز غارت كردند؛اين غارت بى شرمانه ، توسط محمد بن اشعثصورت گرفت ، كه يكى از معاصرين خود او، وى را بخاطر رفتار و مواضعش رسوا كردو سرود:

و تركت عمك ان تقاتل دونه
قشلا، و لولا انت كان كنيعا
و قتلت وافد آل بيت محمد
و سلبت اسيافا له و دروعا(345)
عمويت را(346) بدون اينكه از او دفاع كنى ، با سستى رها كردى . و اگر تونبودى كسى بر او دست نمى يافت . و نمايندهاهل بيت محمد را كشتى و شمشير و زره او را به يغما بردى .
پس از آنكه اجساد مطهر اين دو شهير در كوچه ها و خيابانها بر زمين كشانده شدند، بهدستور ابن زياد آنها را نزديك قصر تحت حفاظت شديد، به دار آويختند و با اين كار،حكومت سه جنايت مرتكب شد و از حدود اسلام تجاوز كرد؛همچنانكه مجاهد دلير مسلم، پيشاپيش اين سه پيامد را با نظر ثاقب خود دريافته و به ابن زياد گوش زدكرده بود. اين سه جنايت عبارت بودند از:
1- انداختن پيكر حضرت از بلندى قصر بر زمين .
2-كشيدن اجساد مسلم و هانى در كوچه ها و راهها.
3- آويختن اجساد، به مدت چند روز!.
نكته قابل توجه در اينجا، عمق ادراك و بينش قوى حضرت و آينده نگرى وى بود كه ازطبيعت جنايتكارانه طغيانگران ، به خوبى اطلاع داشت و مى دانست كه آنان با قربانيانخود چگونه رفتار مى كنند و از مثله كردن و لطمه زدن ره اجساد نيز خوددارى نمى كنند. لذامسلم يكى از موارد وصيت را دفن كردن جسد شريفشان قرار مى دهد و همين - توجه به چنينمساءله - بيانگر بصيرت حضرت از رويدادهاى آينده است .
همچنين خضرا با آگاهى تام نسبت به ويژگيهاى موروثى و اكتسابى ابن زياد وخصوصيات رفتارى وى ، او را مخاطب ساخته گفت :
اما تو سزاوارترين كسى هستى كه در اسلام بدعتهاى نبوده را ايجاد كنى و بنياد كجرا پى بريزى . تو از كشتنهاى ناگوار، مثله كردنهاى ناپسند، بدطينتى و كسب قدرت ،به هر وسيله اى ، پرهيز نمى كنى ...(347).
اين زياد سرهاى مسلم و هانى را پس از آماده شده براى ازسال ، توسط دو پيك به نامهاى زبير بن الاروح و هانى بن ابى دحيه به شامفرستاد. گفته مى شود كه سر مجاهد؛عماره بن صلخب ازدى - كه بزودى به او خواهيمپرداخت - نيز همراه اين پيكها به شام فرستاده شد.
ابن زياد كه از باده پيروزى سرمست شده بود، نامه مخصوصى را نيز همراه اين دو پيكبراى يزيد فرستاد. متن نامه چنين است :
اما بعد: سپاس خداى را مه حق اميرالمؤمنين ! كه خداوند او را گرامى بدارد خبر مى دهمكه : مسلم بن عقيل به خانه هانى بن عروه مرادى وارد شد و من بر ايشان جاسوسهايىگماشتم و مردانى را به نيرنگ نزدشان فرستادم و با مكر و فريب موفق شدم آنان را ازآنجا خارج كنم . و خداوند مرا بر ايشان مسلط ساخت و من گردن آنها را زدم و سرهاى آنانرا توسط هانى بن ابى دحيه همدانى و زبير بن الاروح تميمى كه هر دو از افراد مطيع وناصح مى باشند به نزدت فرستادم . اميرالمؤمنين هر پرسشى كه دوست داشته باشدمى تواند از آنان سؤ ال كند؛زيرا آنان زا دانش ، صداقت ، فهم و ورعى تام است(348).
يزيد، مضمون نامه و معناى ورع از ديدگاه اموى دانست ؛و از اين هديه كه درقالب سرهاى شهيدان متجلى شده بود شادمان گشت . و نامه اى به او نوشته انجام چنينكارهايى را تشويق كرده ، افزايش آنها را خواستار شد. و نقديم بيشترى از اين گونههدايا را طلب كرد، و استمرار نامه نگارى را درخواست كرد!.
در اين نامه ، وى ابن زياد را بخاطر نيرنگهايش و ورع آشكارش ! ستود و از او خواست تاسياست مجازات ، بر اساس اتهام را براى حفظ قدرت و دستگاه اموى بشدت بهكار بندد. و در اين كار كوتاهى نكند.
پاسخ نامه بدين مضمون بود:
اما بعد: تو همان طور كه دوست مى داشتم عمل كردى ؛رفتارت دورانديشانه و حمله اتباقوت قلب و شجاعانه بود! مرا از انديشه ، بى نياز كردى و دشمن را كافى بودى ، وبا اين كارت گمان و راءى من در باره ات درست از آب در آمد. من دو پيك و فرستاده ات رافرا خواندم از آنان پرسيدم و با ايشان گفتگو كردم . راءى ،فضل و فرزانگى آنها همان بود كه تو نوشته بودى ، پس با آنان به نيكى رفتار كن.
به من خبر رسيده است كه حسين بن على متوجه عراق گشته است ، پس ‍ بر سرراهها پستهاى نگهبانى و افراد مسلح بگمار، با بدبينى و سوءظن به امور بنگر و باتهمت ، دستگير و مجازات كن ! و هر اتفاقى كه مى افتد برايم بنويس
(349).
و: ... در هر روز هر اتفاق نيك و بدى كه روى مى دهد(350).
شهادت مسلم و هانى به دست ابن زياد عواطف مردان را برانگيخت و احساسات آزادگان رابه غليان در آورد. پس برخى بر آن شدند تا غيرت و حميت مذحجيان را براى گرفتنانتقام از ابن زياد و حفظ كرامت خودشان ، به جوش آوردند؛ مثلا ابوالاسود دؤ لى چنينسرود:
اقول : وذاك من جزع و وجد
ازال الله ملك بنى زياد
هم جدعوا الانوف و كن شما
بقتلهم الكريم اخا مراد (351)
با اندوه و شادى مى گويم : خداوند ملك بنى زياد را به باد دهد. آنان را كشتنگرامى مردى چون هانى ، ريشه هاى عظمت را خشكاندند.
و يا اخطل چنين گفت :
ولم بك عن يوم ابن عروه غائبا
كمالم يغب عن ليله ابن عقيل
اخوالحرب صراها، فليس بنا كل
جبار، ولا وجب الفؤ اد ثقيل (352)
مرد جنگى نه روز شهادت ابن عروه غايب بود و نه از شب ابنعقيل بى خبر ماند. وى اين حوادث را ديد، ليكن نه از جباران انتقام گرفت ، و نهدل سنگين او تكانى خورد.
در حالى كه ابيات زير با صراحت بيشترى ، سكوت شرم آور، در برابر اين جناياتخونين را محكوم مى كند و بشدت روح قبيله اى مذحجيان را بر مى انگيزد تا انتقام خود رابستانند و در تلاش است تا زمان انتقام را جلو انداخته ، آتش آن را تند كند. از ترس انتقامامويان ، نام خود را پنهان كرده است :
اذا كنت لا تدرين ما الموت فانظرى
الى هانى فى السوق و ابن عقيل
الى بطل قد هشم السيف وجهه
و آخر يهورى من طمار قتيل
ترى جسدا قد غير الموت لونه
ونضح دم قد سال مل مسيل
فتى كان احيى من فتاه حييه
واقطع من ذى شفرتين صقيل
واشجع من ليث بخفان مصحر
واءجرء من ضار بغابه غيل
اصابهما امر الامير فاءسبحا
احاديث من يسرى بكل سبيل
اءيركب اءسماء(353) الهماليج آمنا
وقد طلبته مذحج بذحول
تطوف حواليه مراد، و كلهم
على رقبه من سائل و مسول
فان انتم لم تتاءروا لاءخيكم
فكونوا بغايا ارضيت بقليل (354)
اگر نمى دانى مرگ چيست ، پس به هانى و ابنعقيل در بازار بنگر.
به قهرمان بنگر كه شمشير، چهره اش را پاره كرده است . و به ديگرى كه كشته اشاز بلنداى قصر پرتاب مى گردد.
جسدى مى بينى كه مرگ ، رنگش را دگرگون ساخته است و جويهاى خون كه درآبراهها به حركت در آمده است .
رادمردى كه از دختر جوانى ، ازرمگين تر بود، و از لبه شمشير دو دم ، برندهتر.
دلاورى كه شجاعتر از شيرى در صحرا به شمار مى رفت و از درنده بيشه هاى انبوهبا جراءت تر بود.
اينان به دستور امير از پا در آمدند و خاطره شان زبانزد مردم كوچه و بازار گشت.
آيا اسماء با ايمنى بر اشتران سوار مى شود، در حالى كه مذحجيان از او خونىطلبكار هستند؟!.
روح هانى ، همچنان در اطراف قابل پرسه مى زند و تمامى قبيله مسؤول انتقام گرفتن هستند، و باز خواست خواهند شد.
پس اگر شما تقاص خون برادرتان را نگيريد، بدكارگانى باشيد كه به درهمىچند راضى مى گردند.
بعدها يكى از غيرتمندان مذحجى ، موفق به گرفتن انتقام مجاهد؛هانى شد و وى كهعبدالرحمن بن حصين مرادى نام داشت درموصل در جنگ خازر، كه در آن مجاهد مختار بن عبيد ثقفى ، بر ابن زياد پيروز گشت ،شركت داشت و در اثناى نبرد شنيد كسى مى گويد: اينقابل هانى بن عروه است وى كه به دنبال او بود، بر راشد تركى دستيافت و بر او حمله برده با نيزه اى او را زخمى كرد(355). و پس از آن وى را كشت . وبعد بدين ابيات مترنم گشت :
انى قتلت راشد التركيا
وليته ابيض مشرفيا
ارضى بذاك الله والنبيا(356)
من راشد تركى را كشتم . و با شمشيرى درخشان و سفيد، او را از پاى در آوردم . وبدين وسيله ، خدا و پيامبر را خشنود كردم .
پس از آنكه سرهاى اين بزرگواران به يزيد رسيد؛ديگر اثرى از آنها به دست نيامد وسرنوشت اين سرها پنهان ماند. تا آنكه جايگاه سر شهيد هانى بن عروه پس ازتقريبا دويست و چهل سال (سال 304هجرى ) پيدا شد.
ماجرا از اين قرار بود كه در آن سال ، در يكى از برجهاى ديوار شهر قندهارپنج هزار سر به دست آمد كه با عنايت خاصى در سبدهاى علفين نگهدارى مى شدند. تنها29 سر از آنها شناسايى شدند؛ چون در گوش هر يك مكتوبى قرار داشت كه نام صاحتسر، بر آن نوشته شده بود. و سپس آن را با نخى ابريشمى بسته بودند. يكى از اينسرهاى بيست و نه گانه سر هانى بن عروه بود.
اما تاريخ رسيدن سرها به آن برج ؛ سال هفتاد هجرى ؛ - آن طور كه بر آن مكتوبها ثبتشده بود(357) - يعنى ده سال پس از شهادت هانى بود.
براى ما روشن مى شود كه تلاش براى نگهدارى اين سرها بهوسايل مختلف و ترفندهاى گوناگون ، يكى از شيوه هاى مرسوم ومتداول طغيانگران و جباران است . آنان از اينكه بر خاسته از كيد، مكر، فريب و نيرنگ خودرا جاويدان سازند، لذت مى برند! و شيفته زنده نگهداشتن آثار جناياتى هستند كهدرباره قربانيان خود اعمال كرده اند. اينها چنين آثارى راسمبل قدرت و سركوب مخالفان خود مى دانند و در حفظ آنها كوشا مى باشند! و آنها راتصاويرى مى دانند از حوادثى كه نقاشان و پيكر تراشان از ثبت آنهاغافل مانده اند.
با اين كارها ستمگران عملا نشان مى دهند كه كمترين پايبندى به ارزشهاى اسلامىندارند.
آرى ، اين سرها به عنوان هديه ، رد و بدل مى گردند يا از جايى به جايىنقل مكان مى كنند تا در خزانه يا برج يا اتاق خاص سلطانى ستمگر، به يادگاربمانند، و دليلى روشن بر جنايات آنان باشند.
هانى بن عروه از بزرگ مردان استوار بر عقيده و از معروفين كوفه به شمارمى رفت . و از مؤمنان پايدار و مجاهدان جليل القدر بود. و على رغم كهنسالى و پيرىبسيار از بذل و بخشش ، دريغ نمى ورزيد- رحمه الله عليه .
فصل سوم : ديگر مجاهدان آزاده  
در ميان آنان همه گونه افراد يافت مى شد؛ از فرستاده و سرباز و اءسوار گرفته تافرمانده ، و از افراد قبيله جدلى ، ازدى ، همدانى و كندى تا حميرى و صائدى . آنان ازنظر سنى و سلسله مراتب اجتماعى و وابستگى قبيله اى با يكديگر تفاوت داشتند، ليكنهمه آنان يك خدا رامى پرستيدند و به يك آيين معتقد بودند و در پى هدفى واحد، راه مىسپردند. آنان مردانى بودند كه به عهد خويش با خدايشان وفا كردند.
بازداشتهاى گسترده  
درست از هنگامى كه عقب نشينى از گرداگرد قصر شروع شد و حلقه محاصره سست گست، و قبل از شهادت سفير حسينى ، ماءموران حكومتى ، شرطه ، عريفان و فرصت طلبان ،تعداد زيادى از هواداران و همگامان نهضت را بازداشت كردند.
گسترده ترين عمليات بازداشت مردم به وسيله بر افراشتن پرچم هاى امان دادن وفريفتن مردم تحت عنوان : زير اين پرچمها جمع شويد و در امان باشيد! صورت گرفت .
شايد اين عمليات دستگيرى ، وسيعترين عملياتى بود كه عموم كوفيان و خصوصاپايبندان به محبت اهل بيت نبوى صلى الله عليه و آله تا آن زمان به خود ديده بودند. بهويژه آنكه اين عمليات گسترده با تلاشى بيمارگون در صدد دستگيرى تمامى هواداراناهل بيت پيامبر عظيم الشاءن بر آمده بود. و محور اصلى آن را نابودى شيعيانتشكيل مى داد.
كافى است اشاره كنيم كه تعداد بازداشت شدگان از صدها تن گذشته به هزاران نفررسيد كه در شرايطى سخت ، در زندانهاى مرطوب و فاقد امكانات بهداشتى بسر مىبردند.
انگيزه اين بازداشتهاى وسيع ، با كمترين شك يا تهمتى و پر كردن زندانها از محبانآل محمد صلى الله عليه و آله يا آنكه نهضت شكست خورده بود و مردم پراكنده گشتهبودند ترس و وحشت حكومت از شركت آنان در نهضت حسينى بود كه رهبر آن ؛امام حسين عليهالسلام در آستانه رسيدن به كوفه قرار داشت . اين بازداشت و زندان ، مردم را از مشاركتدر دومين تحرك به رهبرى امام حسين عليه السلام محروم كرد و نوميدى تلخى بر آنانمستولى ساخت . آنان مدت زيادى در زندانها بسر مى بردند و كينه و خونخواهى در آنانهر دم ريشه دارتر مى شد. تا آنكه بعدها همراه ديگر مردمان كوفه در شورشهاى متعددىعليه حكومت شركت كردند. از جمله اين شورشها قيام توابين و قيام مختار ثقفى ،قابل ذكر مى باشند.
تعداد تقريبى زندانيان را نمى دانيم و ليستى در دست نداريم كه نام كسان زيادى در آنآمده باشد، جز آنكه راويان و مورخين از ضبط بزرگان و برجستگان اين نهضت - طبقمعمول هر نهضت - فروگذار نكرده اند. و ما نام تنى چند را درذيل مى آوريم :
1-سليمان بن صرد خزاعى : از بزرگان مجاهدان ، در خانه اش محاصره شد و مجبور بهاقامت در همانجا تحت مراقبت شديد گشت . سپس به زندانمنتقل شد تا ساليانى در آنجا نماند و بعدها آزاد شود و رهبرى قيام توابين معروف را به عهده بگيرد.
2-مختار بن ابى عبيده ثقفى : مجاهد بزرگ ، لشكر سبز پرچم را فرماندهى كرد تا بهمحاصره كنندگان قصر بپيوندد، ليكن خبر عقب نشينى و پراكندگى مردم مانع ادامه كارگشت ؛ وى بازداشت شد. و به زندان افتاد و بعدها قيامى معروف را رهبرى كرد.
دشمنانش شبهاتى در باره او ايجاد كردند و داستانهايى ساختند با شخصيت وى را زيرسؤ ال برده مخدوش كنند!.
3- عبدالله بن نوفل بن الحارث : فرمانده لشكر سرخ پرچم ، و از مجاهدانجليل القدر بود.
4- اصبغ بن نباته : مجاهد بزرگ و معروف .
5- عباس جعده جدلى : يكى از فرماندهان چهارگانه محاصره قصر.
6- عبيد الله بن عمرو بن عزيز كندى : يكى ديگر از فرماندهان چهارگانه در عملياتمحاصره قصر.
7- عبدالاعلى بن يزيد كلبى : از جوانان كوفه و يكى از مخالفين سر سخت حكومت .
8- عماره بن صلخب ازدى : يكى ديگر از جوانان غيرتمند و هواه خواه نهضت .
9- مسيب بن نجبه فرازى :فرمانده سابق لشكر هفتم در سپاه اميرالمؤمنين ؛على بن ابىطالب عليه السلام ساليانى در زندان بسر برد و به خونخواهى خروج كرد.
10- رفاعه بن شداد بجلى : مانند مسيب ، از فرماندهان سابق . وى مدت درازى را دىزندان باقى ماند.
11- عبدالله بن والى ربيعى : فرمانده سابق مانند مسيب . وى نيز زمانى طولانى را درزندان سپرى ساخت .
12- عبدالله بن سعد بن نفيل ازدى : يكى از فرماندهان پيشين .
13- ميثم بن يحيى تمار: از مجاهدان آگاه و صالح . وى از حجاز بازگشت و سپس دستگيرشد، ولى مدت زيادى در زندان نماند، زيرا به شهادت رسيد. و ما او را در زمره شهدا يادخواهيم كرد.
اينها مشهورترين و مبرزترين مجاهدان پاك اعتقاد كوفى بودند كه ديوارهاى تنگ وتاريك زندانها بر ايشان فشار آورد. در حالى كه نامهاى هزاران تن ديگر كه در عملياتبازداشتهاى دسته جمعى ، دستگير شدند، از نظرها پنهان مى باشند.
جرگه شهيدان 
در اينجا فرازهايى كوتاهى از عده اى از شهيدان نهضت كوفه مى آوريم :
الف : عبدالله بن عمرو بن عزيز كندى : تابعى بود و از دلاوران كوفه . وى از رؤ ساىبرجسته شهر به شمار مى رفت . و در نبردهاى پياپى امام اميرالمؤمنين عليه السلامهمراه آن حضرت بود.
او را از زندان بيرون آوردند تا به شهادت برسانند.
ابن زياد پرسيد تو از كدام قبيله اى ؟.
مجاهد دلير پاسخ داد: از كنده .
باز از او پرسيد: آيا تو پرچم كنده و ربيعه را در دست داشتى ؟.
و قهرمان كندى بى هراس پاسخ داد: آرى .
پس اين زياد به شرطه دستور داد نا گردن او را بزنند. و عبيدالله كندى در راه عقيده وهمگامى با نهضت به شهادت رسيد.
ب - عباس بن جعده جدلى : از تابعيان جليل القدر و دلاوران كوفه بود. شخصيت استواروى از را به منصب نظامى بالايى رساند. ابن زياد پس از بازداشت به مدت كوتاهى ، اورا به قبل رساند.
ج - عبدالاعلى بن يزيد كلبى : تابعى جليل القدر و از دلاوران كوفه به شمار مى رفت. وى هنگام محاصره قصر، لباس رزم بر تن كرد تا به نهضت بپيوندد ولى در راه خود،هنگام عبور از محله بنى فتيان به وسيله كثير بن شهات دستگير شد.
پس از مدتى اندك ، كه از بازداشت وى مى گذشت ، او را خارج ساختند تا به شهادتبرسانند. ميان وى و ابن زياد سخنانى رد و بدل شد و او اتهامات وارده به خود را ردنمود. ابن زياد گفت : او را به جيانه السبيع ببريد و گردن بزنيد!.
د- عماره بن صلخب ازدى : از تابعيان كوفه و يكى از برجستگان جهاد در جامعه خود بود.محمد بن اشعث و اوباش زير دست وى ، عماره را پس از آنكه مردم پراكنده شده بودندنزديك خانه اش دستگير كردند. به دنبال زندانى كوتاه مدت ، وى را خارج ساختند تابكشند.
ابن زياد پرسيد: از كدام قبيله هستى ؟.
و او پاسخ داد: از ازد.
ابن زياد گفت : او را نزد قومش ببريد و گردنش را بزنيد
.
اين دستور بدان جهت بود نا ازديان را بيشتر تحقير كرده ، معوت وذليل سازد.
شهيد عماره ، همان است كه گفته مى شود سر وى همراه سرهاى شهيدان ؛مسلم و هانى بهارمغان ، نزد يزيد فرستاده شد!.
ه - ميثم بن يحيى تمار: يكى از حواريان اميرالمؤمنين عليه السلام بود. نزد حضرت تلمذكرد و دانش بسيارى آموخت و معارف فراوانى در تفسير قرآن وتاءويل آن و شناخت ناسخ و منسوخ آيات از حضرت ، فرا گرفت .
مجاهد؛ميثم تمار در مكه بود و در آنجا با ام المؤمنين ، بانوى بزرگوار ام سلمه ديدار كرد و هنگام بازگشت به كوفه ، به دستور ابن زياد بازداشت ، و به زندانفرستاده شد.
وى در آنجا با ياران فكرى و برادران دينى خود كه پيش او او به زندان آمده بودند ازجمله مختار ثقفى ملاقات كرد.
ميان وى و مختار گفتگوهايى سرگرفت كه درخلال آن وى به مختار از آنچه از امام على عليه السلام از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله درباره وى (مختار) شنيده بود پرده برداشت . ميثم پيشگويى امام را چنيننقل كرد:
تو پس از مدتى از زندان آزاد مى شوى و به خونخواهى برخاسته ، منحرفين وقاتلان را به درك واصل مى كنى . و ابن زياد را نيز مى كشى .
اين مژده اى بود بى نظير، برخاسته از منبع وحى ، لذا يقينى ، و تخلف ناپذير، ومختار آن را براى آينده خود حفظ نمود. و عملا نيز عمان طور كه پيامبر صلى الله عليه وآله به على عليه السلام گفته بود، انقلابى را رهبرى كرد كه پليدى ها را از كوفهزدود و آن ديار را از لوث وجود بنى زياد و امويان پاك كرد.
ميثم تمار را از زندان خارج ساختند و نزد ابن زياد كه در برابر قربانيان دست بستهخود، سر از پا نمى شناخت و در پوست خود نمى گنجيد آوردند. والى با لحنى مسخره آميزو گزنده ، از ميثم درباره پيش گويى امام اميرالمؤمنين عليه السلام كه پيرامون شهادتقابل و كيفيت قبل ميثم فرموده بود؛پرسش ‍ كرد.

او نيز بى درنگ و بدون ترديد پاسخ داد كه : آرى ، مولاى صادق و درستگويشاميرالمؤمنين عليه السلام چنين خبرى داده است و گفته است كه دستان ، پاها و زبانشقبل از شهادت به دست حرامزاده وابسته ، فرزند كنيز زناكار، عبيدالله بن زياد، قطعخواهند شد(358).
و اين سخنان را با شهامت و رو در روى ابن زياد ادا كرد.
امير كه از اين جراءت و جسارت غير منتظره خشمگين شده بود، شروع به تهديد كرد وفرياد كشيد:
پيش گويى مولايت را تكذيب خواهم كرد! زيانت را وا مى گذارم و دستان و پاهايت راقطع خواهم كرد!.
و به جلادان اشاره كرد تا حكم را اجرا كنند.
اندكى بعد مجاهد بزرگوار، دست و پا بريده در بركه اى از خون شناور بود. سپس اورا برداشتند و به درخت خرمايى آويختند. وى همچنان از معنويت و روح نيرومند خود مدد مىگرفت و درخت را بدل به منبرى كرد براى بيان حقايق و رسوا كردن امويان و آشكارساختن انحرافات آنها.
اين رادمرد، از همانجا عامه مردم را كه گرداگرد او جمع شده بودند مخاطب ساخته ، ايامخلافت اميرالمؤمنين عليه السلام را ياد آور شد و نظام عادلانه حكومت حضرت را به همگانگوشزد كرد، تا حقايق مربوط به حاكميت امام و نظام مبتنى بر امامت را فراموش نكنند.
و چون حكومت ديد وى همچنان رسواييان امويان را آشكار مى كند و به افشاگرى ادامه مىدهد، مجبور شد نا زبان وى را قطع كند. هنگامى كه جلاد، براى اين كار نزديك شد،قهرمان نبرد عقيدتى با خونسردى خنديد و گفت :
به اربابت بگو كه نتوانستى خبر صادق امام را كه از پيامبر و امين وحىنقل كرده بود، تكذيب كنى ، و پيش گويى حضرت درست از آب در آمد.
پس از دو روز ميثم را با حربه كشنده اى از پا در آوردند و روح شريفش به ملكوت اعلىپيوست رضوان خدا بر او و همگامانش باد(359).
و- محمد بن كثير ازدى و پسرش : در مورد وى مى گويند: مسلم ، نخستين شب را پس ازشكستن حلقه محاصره قصر، در خانه او بسر برد. و دومين شب را در خانه بانوى مؤمنهطوعه . لذا محمد ازدى را به قصر فراخواندند و او همراه پسرش ، مسلح گشتهبدانجا رفتند و آنجا طى درگيرى شديدى كه با ماءموران داشتند به شهادت رسيدند.
البته اين روايت نياز به تاءملدارد؛زيرا توقف مسلم نزد محمد ازدى از شهرتى برخوردار نيست و شايد فراخوانى آنان ،به دليل محبت اهل بيت و همگامى با نهضت بوده باشد، نه به سبب ميزبانى مسلم .
ز- حنطله بن مره همدانى : گفته مى شود وى هنگام بازگشت به كوفه از مسافرت ، بهگونه غير منتظره اى با حوادث و قضايا مواجه گشت و با چشمان خود اجساد شهيدان : مسلمو هانى را ديد كه به وسيله ماءموران ، در كوچه ها به روى زمين كشيده مى شوند. پسغيرت وى به جوش آمد و از عمل زشت آنان منزجر شد.
درباره هويت اولين جسد كه متعلق به شهيد، مسلم بود سؤال كرد. به او پاسخ دادند: او خارجى است ! كه بر يزيد بن معاويه خروج كرد!.
پرسيد: واى بر شما! شما را به خدا بگوييد او كيست و نامش چيست ؟.
گفتند: اين مسلم بن عقيل پسر عم حسين عليه السلام است .
حنطله از مركب خويش پياده شد و با شمشير آخته به آنان هجوم آورد در حالى كه دردمندانهمى گفت :
آقايم ! پس از تو ديگر زيستن سودى ندارد. و با آنان پيكار كرد تا به شهادترسيد.
فرستادگان شهيد  
قبلا از مجاهد شهير؛سليمان بن رزين ، فرستاده امام حسين عليه السلام به رؤ ساىپنجگانه بصره ، و دستگيرى و شهادت وى ، يادى كرديم . اما فرستادگان شهيد دراثناى نهضت كوفه ، دو نفر مى باشند:
1- عبيد الله بن يقطر الحميرى : مردى جليل القدر و بزرگ منزلت از شرف مصاحبت بااهل بيت برخوردار بود؛ زيرا وى تقريبا همراه با امام حسين عليه السلام در يك زمان بهدنيا آمدند، لذا با يكديگر نشوونما يافتند و با هم ، همنشين بودند.
پدرش يقطر، خادم پيامبر صلى الله عليه و آله بود. و مادرش ميمونه نزد حضرت فاطمه ؛ دخت گرامى پيامبر، خدمت مى كرد و بنابر اين پدرش ‍ را بايستىصحابى بزرگ دانست .
شرح حال يقطر و فرزندش ، در: الاصابه عسقلانى و: اسد الغابه جزرى و ديگر تراجم صحابه آمده است .
عبيدالله ، همراه با قافله حسينى براى جهاد؛خارج شد و حضرت ، او را به عنوان پيك ،همراه نامه اى مخصوص براى سفير خود در كوفه انتخاب كرد.
و او نيز براى انجام ماءموريت خود، از قافله جدا شد... و چون تمامى راهها به وسيلهماءموران مسلح و نگهبانان حكومتى بشدت كنترل مى شد، اين فرستاده محاصره گشت ودستگير شد.
او را دست بسته به كوفه آوردند و بر ابن زياد ستمگر،داخل كردند. والى او او خواست بر منبر رفته و امامين همامين ؛على و حسين عليه السلام راعلنا دشنام دهد. او نيز بر فراز منبر شد و از بالا مردم را متوجه خود ساخته ، با قوتقلبى افتخارآميز كه تاريخ آن را با سرافرازى ثبت كرده است گفت :
اى مردم ! من فرستاده پسر فاطمه ؛دخت رسول الله صلى الله عليه و آله هستم ، و آمدهام تا از شما بخواهم حضرت را يارى كنيد و عليه ابن مرجانه ، ابن سميه ، حرامزادهفرزند حرامزاده ، همگام و هم پيمان امام باشيد...(360).
نگهبانان و ماءموران بر او حمله بردند تا سخنان او را قطع كنند، ليكن وى همچنان استوارو بى هراس ، كلمات و بيانات خود را بليغ و رسا ادا مى كرد. او را گرفته دست بستندو امير كه نمى توانست حرامزادگى و فرزند حرامزاده ديگرى بودن خود را نفى كند، تنهايك كار مى توانست انجام دهد، دستور داد تا او را همچنان دست بسته ، از بالاى قصر برزمين پرتاب كنند!.
عبد الله هنوز نيمه جان بود كه عبدالملك بن عمير اللخمى نامى آمده ، با كاردخود وى را به شهادت رساند. و هنگامى كه اين جنايت را بر او خرده گرفتند، آن لئيم وپست فطرت در جهت توجيه عمل خود بر آمده گفت : مى خواستم او را راحت كنم !. اينعبدالملك از قاضيان كوفه در عهد امويان بوده است ! و
2- قيس بن مسهر صيداوى : بارها از اين مرد درمراحل مختلف ياد كرده ايم . وى نخست مجموعه اى از نامه هاىاهل كوفه را نزد امام در مكه برد. و پس ‍ از آنكه سفير، آماده گشت تا ماءموريت خود رادنبال كند، همراه با مسلم تا كوفه آمد، و بعدها همراه مجاهد عابس شاكرى كهحامل نامه سفير ته امام حسين عليه السلام بود، به مكه رفت . وى در همانجا ماند تا وقتىكه امام به سمت عراق حركت نمود. و در اينجا بود كهحامل نامه امام به سوى كوفيان شد تا آمدن حضرت را به ايشان مژده دهد و آنان را بهپايدارى و ثبات قدم تشويق كند.
تا آن زمان كمترين خبرى از حوادث كوفه به كاروان حسينى نرسيده بود.
نزديكى هاى قادسيه ، ماءموران حصين بن نمير فرستاده شير صفت را ديدند كهبه سمت هدف خود مى تازد. قبل از آنكه ماءموران بتوانند نامه را به دست آوردند، وى باوقت كشى موفق به پاره كردن نامه امام كشت و آثار آن را از بين برد. او را اسير كردند وتحت الحفظ به كوفه نزد ابن زياد فرستادند.
امير كوفه پرسيد. تو كيستى ؟.
و قيس پاسخ داد: من مردى از شيعيان اميرالمؤمنين على بن ابى طالب و پسرش عليهالسلام هستم .
با تندى از او پرسيد: پس نامه را پاره كردى ؟
قيس با شجاعت گفت : تا آنكه از مطالب آن با خبر نگردى .
امير با درماندگى فرياد كشيد: اين نامه از كه بود و براى چه كسانى ؟.
مجاهد با كفايت پاسخ داد: از حسين بن على بود به گروهى ازاهل كوفه كه نامهايشان را نمى دانم .
ابن زياد با خشم و فرياد گفت : به خدا قسم از من جدا نخواهى شد مگر آنكه نامهاى آنانرا برايم بگويى و يا آنكه بر منبر رفته و حسين بن على ، پدرش و برادرش را لعنكنى ! و گرنه تو را قطعه قطعه خواهم كرد!(361).
صيداوى كه علاقه شديد دشمن را به انتقام گرفتن و دشنام بهاهل بيت پيامبر عظيم الشاءن صلى الله عليه و آله ديد، با ظرافت و زيركى به ظاهردشنام دادن به على و حسين عليه السلام را انتخاب كرد. دشمن اجازه بر فراز منبر شدن رابه او داد. و قيس با انگيزه بين پاره اى از مطالب نامه امام و رسوا كردن اموى ، بالا رفتو هنوز درست در جاى خود مستقر نشده بود كه فرياد برداشت : اى مردم ! اين حسين بنعلى بهترين خلق خدا و فرزند فاطمه ؛دخت رسول است . و من فرستاده او به سوى شماهستم و من در حاجز نام منطقه اى در راه به سوى كوفه از حضرت جدا شدم ، پس دعوت اورا لبيك گوييد... سپس عبيدالله بن زياد و پدرش را لعن كرد و براى على بن ابىطالى عليه السلام استغفار نمود...(362).
مردم از اين شجاعت و جراءت كم نظير سرگشته شده بودند و قوايشان از كار افتاده بود.
يكى از مؤلفان در مورد اين حركت كى گويد:
آيا نمام فصاحت بشرى ، ياراى تمجيد و ستايش از موضع قيس را خواهد داشت ؟! نه ،هرگز.
نگاهى حقيرانه به ابن زياد بيندازيم تا ببينيم چگونه حركت قيس او را دچارعجز و درماندگى و خفت و خوارى ساخت .
وى همچون سگى تشنه و گرما زده ، ديوانه شده بود و شياطين زير دست خود را از اينكهگذاشته بودند قيس عبارات كوبنده خود را به آخر برساند، دشنام و ناسزا مى داد!...
سپس دستور داد تا وى را زنده از بالاى قصر به زير بيندازند. قيس به زمين فروافتاد، استخوانهايش درهم شكست و زندگى پر افتخارش به پايان رسيد!(363).

next page

fehrest page

back page