بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب زندگانی سفیر حسین (ع ) مسلم بن عقیل (ع), محمدعلى حامدین ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     MOSLEM01 -
     MOSLEM02 -
     MOSLEM03 -
     MOSLEM04 -
     MOSLEM05 -
     MOSLEM06 -
     MOSLEM07 -
     MOSLEM08 -
     MOSLEM09 -
     MOSLEM10 -
     MOSLEM11 -
     MOSLEM12 -
 

 

 
 

next page

fehrest page

back page

بحران ضعف حكومت  
رهبران و مردان نهضت بخوبى درك كرده بودند كه حكومت محلى توانايى مقابله نظامى باآنان را به هيچ نحوى ندارد. و اينك در موقعيت دشوار و تنگناى سختى بسر مبرد كه امكاننجات از آن با راه حل نظامى نيست ، جز آنكه منتظر آمدن لشكريان شام براى استوار كردنپايه هاى لرزان حكومت ابن زياد باشد. پس نيروى نظامى محلى در مقايسه با قدرتنهضت بشدت ضعيف است . و هر گونه تلاش دولتى براى برانگيختن مردم به شكلىنظامى عليه تحركات نهضت ، منجر به شكست و زبونى گشته و عواقب ناخوشايندى درپى خواهد داشت .
همچنين رهبران نهضت مى دانستند كه نيروهايى كه همراه ابن زياد از بصره آمده بودند، برخلاف تصور و توهم عامه مردم ، بسيار اندك هستند، اگر چه تك تك و دوبه دو وارد شهرشده اند. و شريك حارثى كه خود در ميان اين نيروها قرار داشت ، توان واقعىآنان را مى دانست . و حقيقت حال را براى ديگر رهبران بيان كرده بود.
در آن هنگام يك تيپ چهار هزار نفرى در كوفه آماده حركت براى سركوب شورشاهل ديلم (232) به فرماندهى عمر بن سعد وجود داشت ، ليكن والى نمى توانست از ايننيرو براى حمله به مقر يا نهضت كوفيان استفاده كند؛ زيرا اين رزمندگان ، خود از اهالىكوفه بودند و هرگز در يك جنگ داخلى آن چنان كه مورد انتظار ابن زياد بود نمىجنگيدند. و او ترس آن را داشت كه به كارگيرى اين نيروى نظامى نتيجه مطلوبى ببارنياورد؛ چون كه آنان اهل شام نبودند كه حمله به مردم كوفه بر ايشان بى اهميت و سادهباشد.
هر چند والى مى توانست تقريبا از وفادارى اين نظاميان در جنگى خارجى عليه ديلميانمطمئن باشد، ليكن اطمينانى به وفادارى آنان در يك جنگ داخلى نبود.
حكومت ، بخوبى پايه هاى سست و لرزان خود زا احساس مى كرد و اميدى به موجوديت درازمدت آن نداشت . خطر، او را محاصره كرده بود، و چاره اى جز پناه گرفتن در قصر كهچون قلعه اى استوار بود براى خود نمى ديد.
اگر چه والى و امويان كوفه كمك گرفتن از لشكر شام را در محاسبات خود جاى دادهبودند، ليكن اين راه حلى كوتاه مدت نبود.
پس راه حل سريع و فورى در اين موقعيت رسمى و دشوار چيست ؟ حكومت همچنان پيرامونمساءله انديشه مى كرد، و به دنبال راه چاره بود. و از امكان تحرك مذحج و رهبرآن و نهضت و سفير امام در نگرانى بسر مى برد.
حكومت قدرت و مشروعيت پراكنده ساختن آنان را نداشت . همچنانكه داراى لشكر با نيروهاىامنيتى مورد اعتمادى نبود.
بنابر اين ، حكومت در آن هنگام كمترين قدرتى حقيقى بر شهرها ياقبايل نداشت و او به اسم مقتدر بود، و نفوذ آن تنها در نام بود.
والى و همراهان اموى خود درباره كيفيت رويارويى با اينمعضل همچنان فكر مى كردند... سفير در خانه هانى مستقر مى باشد. و هانى هم با تمامقوا از نهضت پشتيبانى و حمايت مى كند، و خانه خود را در اختيار نهضت قرار داده است تاپايگاهى و مقرى سرى براى آن باشد.
هانى زعيم و بزرگ مذحج است و و مذحج هم در كوفه براى خود حساب و موقعيتقابل توجهى دارد. نهضت از مذحج كمك مى گيرد، ليكن قدرت و پايگاه آن از مذحج فراترمى رود. درخواست براى تسليم سفير با روش آرام ، يا فشار رسمى و يا مذاكراتتشريفاتى ، كمترين سودى ندارد.
حمله به مقر سفير نير نيازمند نيروى نظامى فراوانى است كه از اهالى كوفه نباشد، تابتوان از وفادارى آنان عليه رهبرى نهضت داخلى مستقر در اين پايگاه ، اطمينانحاصل نمود.
حكومت به كمترين نتيجه اى دست نيافت . و راهى براى خارج شدن از اين بن بست خردكننده پيدا نكرد؛ نه راه حلهاى سياسى ، موفقيتى در پى داشت ، و نه راه حلهاى زودرس .
همچنانكه والى نتوانست نقطه ضعفى را در رهبرى نهضت سفير و يارانش ‍ بيابد. درستبرعكس ضعفهايى كه والى و همراهانش از آن رنج مى بردند. مسلم و يارانش در بهترينموقعيت قرار داشتند. و نشانى از كمترين ضعفى در آن ميان نبود. بالاخره حكومت در نهايتدرماندگى ، با استفاده از شيوه اى فريبكارانه راه حلى پيدا كرد.
بايد با نيرنگ و فريب به بهانه ديدارى دوستانه با هانى ، وى را به قصر در آورد.و بعد با تهديد به قتل و بازداشت ، تسليم كردن مسلم را از او بخواهد... ليكن خطر هنوزباقى است ، و آنان را محاصره كرده است ؛ زيرا بايستى مردم را از تحرك عليه حكومتبازداشت . و حتما بايستى مانع به حركت در آمدن مذحج كه رهبر خود را در بند مى يابدبر اساس حميت قبيله اى و به تبع آن قبايل متحد و هم پيمان آن مانند كنده كه نهايتا قصرامير را بر سر او خراب خواهند كرد شد. لذا برنامه اى توطئه آميز ريخته مى شود تاغير مستقيم مذحج را از حركت فعالانه باز دارد. و به شكلى نامعلوم آنچنان كه بيان خواهدشد خنثى شود.
به زودى مهمترين عناصر اموى همراه ابن زياد و برنامه ريز اين توطئه شبانه را خواهيمشناخت . اين چنين بود كه توطئه آغاز گشت ، و والى مستقيما از هانى رئيس مذحج دعوت نمودتا به عنوان ضرورتى طبيعى براى آشنايى و معارفه بين والى و بزرگان قبائلىچون هانى ، براى ملاقات به دارالاماره بيايد.
دعوت از مجاهد دلير؛ هانى  
مورخين اتفاق نظر دارند كه هانى ، طبق متعارف و رسومات آن روز كه براى حسن روابط وعلايق ، معمولا رؤ سا به ديدار والى و حاكم جديد مى رفتند، براى ديدار والى جديد بهقصر نرفت ؛ زيرا هانى نه متملق بود و نه فرصت طلب محبت بى شائبه و خالصانهمانع از آن مى شد كه روح بلندى چون هانى چنين شيوه هايى را به كار گيرد.
وى اعتقادات اسلامى را چون تن پوشى ، بر قامت خود راست كرده بود، و مناعت طبع وى رااز چنين مناسباتى باز مى داشت .
هانى همچنان به فعاليت براى فراهم كردن نيرومشغول بود. و بيمارى خود را دستاويز ساخته از رفت و آمد خوددارى مى كرد.
البته بايد توجه داشته باشيم ديدار ميان والى و هانى هنگام عيادت شريك حارثى(233) با معيارها ديپلماتيك و عرفى ، يك ديدار تلقى نمى شد، و براى اين نوعديدارهاى غير رسمى يا غير منتظره ، نمى توان حسابى باز مرد.
ابن زياد در حضور عده اى اين سؤ ال را پيش كشيد: چه مانعى از آمدن هانى به نزد مامى گردد؟.
و آنان گفتند: خداوند امير را به سلامت دارد، نمى دانيم ؛ ظاهرا او از بيمارى شكايتدارد. گفت : شنيده ام كه از اين بيمارى نجات يافته است . و بر در خانه اش مى نشيند.پس او را ملاقات كرده و بگوييد حق ما را بجا آورد؛ چونكه دوست ندارم بزرگان وشريفان عربى چون او نزد من ضايع گردند(234) .
آن گروه به راه افتادند. آنان عبارت بودند از: حسان بن اسماء بن خارجه كه به كلى ازتوطئه پس پرده بى خبر بود. محمد بن اشعث كه از بعضى حوادث آينده و تصميماتمطلع بود. و عمرو بن حجاج زبيدى برادر همسر هانى كه درفصل آينده نقش او را مفصلا بررسى خواهيم كرد.
آنهايى را مع بر در خانه نشسته بود، ملاقات كرده و پس از سلام ، يكى از آنان گفت :چرا به ديدار امير كه تو را ياد مى كند نمى روى ؟ او مى گفت : اگر مى دانستم كهبيمار است به عيادت او مى رفتم .
هانى گفت : بيمارى و نقاهت اجازه آمدن به قصر را نمى دهد.
آنان گفتند: ابن زياد با خبر شده است كه تو هر شامگاه بر در خانه ات مى نشينى ، ونيامدنت را بر سستى حمل كرده است . و مى دانى كه سستى واهمال و بى توجهى را سلطان بر نمى تابد. او ما را سوگند داده است تا تو را با خودبه نزدش ببريم
(235).
اين فرستادگان از افراد صاحب نام جامعه بودند، نه نيروهاى نظامى و انتظامى . و اگردعوت از هانى به گونه اى ديگر صورت مى گرفت ، توطئه آشكار مى گشت و خواستهحاكم بر آورده نمى شد. ليكن همين كه شيخ سالمند مذحج به قصر والى نزديك شد،نگران توطئه شومى گشت كه در پس پرده اين دعوت قرار داشت ، و احساس تشويش ودلهره نمود(236).
اين زياد با توجه به توطئه از پيش برنامه ريزى شده كه بعدا خواهيم ديد بدونتوس از قبيله هانى ، خود را آماده رويارويى با وى كرده بود. لذا بمجرد ورود هانى ، دوبه شريح قاضى كه در آنجا نشسته بود كرد و گفت : اتتك بخائن رجلاه ؛ (مثلىجاهلى است ) با پاهاى خيانتكار خود آمد .
و سپس اين بيت را خواند:

اريد حياته و يريد قتلى
عذيرك من خليلك من مراد
زندكى او را مى خواهم در صورتى كه او خواهان مرگ من است . بپرهير از اين دوست ازقبيله مراد كه در دوستى آنان اطمينانى نيست .
هانى همچنان كه گام بر مى داشت مقصود وى را درك كرده گفت : منظورت چيست اى امير؟!.
ابن زياد پاسخ داد: جلوتر بيا اى هانى بن عروه ! اين نقشه ها چيست كه در خانه خودت .براى اميرالمؤمنين (يزيد!) و عامه مسلمين مى كشد؟ مسلم را به خانه خود آوردن و براى اومردان و تسليحات فراوان در خانه هاى اطراف خود فراهم كردى . و بعد هم گمان كردىاين كارها بر من مخفى مى ماند؟!(237).
هانى كه فكر مى كرد ابن زياد از چيزى خبر ندارد، و صرفا اتهام زود گذرى را متوجهاو كرده است ، سخنان وى را منكر شد. و گفت : من اين كارها را نكرده ام ، و مسلم هم نزد مننيست .
والى مجددا گفت : آرى ، تو اين كارها را كرده اى . و هانى باز منكر گشت .
انكار طرفينى و جدال فيمابين ادامه يافت . و هانى زير بار هيچيك از ادعاهاى ابن زيادنمى رفت تا آنكه وى معقل همان جاسوس نفوذى را فرا خواند(238). و آن مجاهدجليل القدر بشدت شكه شد. ليكن بسرعت خونسردى خود را باز يافته و سعى نمودقضيه را بى رنگ جلوه دهد. لذا به عنوان مقدمه گفت :
سخنانم را بشنو و تصديق نما كه به خدا من دروغ نگفتم ...
آيا دروغ گفتن به دشمنان خدا و كسانى كه به خدا ورسول نسبت دروغ مى دهند حرام است ، مخصوصا آنكه واقعا هانى مسلم را دعوت نكرده بود.بلكه قرار بر آن گرفته بود كه در خانه هانى مستقر گردد. به هرحال سخنان خود را دنبال كرد و گفت :
به خدا سوگند مسلم را به خانه ام دعوت نكردم و چيزى در باره كارش ‍ نمى دانستم ،تا آنكه به خانه ام در آمد و خواستار اقامت گشت . و من از اينكه جواب رد بدهم شدم داشتم. و گردن گير شدم .لذا به او پناه دادم و او را ميهمان خود ساختم . و باقى قضايا راخودت مى دانى . (طبق اين ادعا است كه داستان آمدن مسلم به خانه هانى بدون رضايت وىساخته و پرداخته شده است )(239).
اگر بخواهى اينك پيمان و عهد استوارى به تو خواهم داد تا نسبت به تو كمترينبدخواهى و بد انديشى نداشته باشم و به سويت آمده دستانم را در دست تو خواهمگذاشت . و اگر هانى مى خواست به والى دست همكارى و بيعت بدهم قبلا چنين كارى كردهبود. او و امثال وى تا خون مقدسشان در راه دفاع از عقيده اسلامى ريخته نشود، هرگز دستهمكارى نخواهد داد. و اگر به فرض از قصر خارج مى گشت ، به مسلم مى گفت تا ازخانه اش براى رهبرى قيام و اعلان جنگى زودرس خارج شود.
آرى ، اگر وى از كاخ امير بيرون مى آمد، تمام افراد مذحج ، كننده وقبايل ديگر را براى يكسره ساختن كار ابن زياد به حركت در مى آورد. و دشمن اين مطلبرا خوب مى دانست و از آن بشدت هراسان بود.
ليكن او در يك نكته دچار توهم بود و مى پنداشت مى توان با ملايمت يا قدرت ، هانى راوادار به تسليم و تحويل مسلم نمايد؛ زيرا گفت :
به خدا! هرگز مرا توك نخواهى كرد مگر آنكه مسلم را به توتحويل دهى .
و هانى استوار و خشن جواب داد: نه به خدا! هرگز او را به توتحويل نخواهم داد ميهمانم را براى تو بياورم تا او را بكشى ؟! .
والى عامرانه فرياد كشيد: به خدا! او را به نزد من خواهى آورد .
و مجاهد دلير با صلابت كوه و برندگى شمشير گفت : نه به خدا قسم ! او راتحويل تو نخواهم داد (240).
تلاش براى حل مسالمت آميز 
هنگامى كه گفتگوى تند آنان به جاهاى باريك كشيد. مسلم بن عمرو باهلى كه جز او درآنجا از اهالى بصره و شام كسى نبود برخاسته و گفت : خداوند امير را به سلامت داردمرا با وى واگذار، تا با او سخن بگويم . سپس همراه با هانى به گوشه اى كه ابنزياد آنها را مى ديد رفت . و هنگامى كه آنان صدايشان بلند مى شد، وى آنچه مى گفتندمى شنيد (241).
باهلى - اين هواپرست هرزه جو- شيده به زانو در آوردن ضعيفان و منطق بزدلان را پيشگرفت و گفت :
اى هانى ! تو را به خدا سوگند مى دهم مبادا خودت را به كشتن دهى و قوم و عشيره خودرا دچار بليه سازى . به خدا قسم ! من نمى خواهم كه كشته شوى - اين مرد (مقصودشسفير حسين ؛ مسلم است ) پسر عموى اينان است ، و آنان او را نخواهند كشت ، و بدو گزندىنخواهد رسانيد. پس او را به ابن زياد تحويل ده كه با اين كار، ننگ و عارى را به خودنخريده اى ؛ زيرا تو او را به سلطان تحويل مى دهى (242).
باهلى سخن تازه و پيشنهاد جديدى مطرح نكرد، بلكه همان خواسته والى را بازبان اقناع و راضى كردن به ميان كشيد.
كسانى كه در گنداب پليدى دست و پا مى زنند و سر تا پايشان را ننگ و عار فراگرفته است ، از اين كار ضد دين و ارزشهاى اخلاقى احساس نقص و عار نمى كنند. واساسا درك نمى كنند كه اسلام و حداقل عرف عربىمقبول و بالنده ، آن را نهى مى كند.
در عين حال تعجب آور است كه اينان خود را عرب مى دانند. شبه الرجالى كه دين وايمانشان تحكيم سلطنت جاهلى امويان است . در اين راه به تمام پستى ها تن در مى دهند تادين مبين اسلام را فرو كوبند. خيلى طبيعى استكه هر حركت ضد اخلاقى را توجيه كرده وبگويند اشكالى ندارد. و ننگ نيست ؛ زيرا ... تو او را به سلطانتحويل مى دهى ! .
ليكن اين وسوسه ها اينجا كارگر نيست ؛ زيرا مخاطب وى مردمى است كه پس از به دستآوردن تمام اخلاق و رسومات خوب و پايدار عربى ، در دامان اسلام نشوونما كرده و معالىاخلاق را او از خود ساخته است . لذا آنچه را كه در مكتب انسان ساز اسلام فرا گرفته است؛ چنين به زبان مى آورد:
آرى ، به خدا ننگ آورترين كار است و بزرگترين عار! كه كسلم در پناه و ميهمان منباشد، همانكه فرستاده فرزند دخت رسول خدا صلى الله عليه و آله است و من دستانمسالم و يارانم فراوان باشند(سخنان خود را به گوش ‍ ابن زياد و ديگران مى رساند)و من او را تحويل دهم - به خدا قسم ! اگر جز من كسى نباشد و باورى نداشته باشم ،وى را هرگز تسليم نخواهم ساخت ، تا در راه دفاع از او كشته شوم (243).
سخنان سريح و منبعث از قوت نفس وى ، پايه هاى حكومت جباران را لرزاند آرى اين دستپرورده اسلام است و تسليم ناپذير.
باهلى همچنان اصرار مى كرد، و هانى با سرسختى امتناع مى ورزيد: به خدا قسم ! اورا هرگز تسليم ابن زياد نخواهم كرد.
سر انجام والى طغيان كرده با تكبر به مزدوران و نگهبانان اشاره كرد و فرياد كشيد:او را من دور كنيد آنان نيز او را در بند كردند. و ابن زياد كف كرده بود و عربدهمى كشيد:
آيا او را به من تسليم خواهى كرد يا گردنت را بزنم ؟! .
ليكن هانى از كشتن هراسى نداشت ؛ زيرا پيمانى بسته بود كه كمترين و اولين ماده آنشهادت بود. لذا با تهديد گفت :
در آن صورت برق شمشيرها آن چنان كه توضيح داده خواهد شد- نداشت . و همين او رامغرور ساخته بود، و زبان او را گويا ساخته بود: واى بر تو! مرا با برق شمشيرمى ترسانى و ناگهان با عصايى كه در دست داشت چهره هانى را كه در بند بودمورد حمله قرار داد.
طبرى مى گويد: چهره هانى را مورد ضرب قرار داده همچنان بر صورت بينى ،پيشانى و گونه او مى كوفت ، تا آنكه بينى او را شكست و خون بر پيراهن وى روانشد؛ و بالاخره خرد گشت (244).

مرد پير- كه عمر مباركش از نود سال گذشته بود- همچنان مقاومت مى كرد. و بالاخره مىتوانست خود را از بند دها كرده به سوى نزديكترين سلاح هجوم برد. وى موفق بهقبضه كردن شمشير يكى از نگهبانان شد و كشاكش ‍ سختى در گرفت . ابن زياد وحشت زدهفرياد مى كشيد و از حرس و نگهبانان مى خواست او را محاصره نمايند.
بالاخره نگهبانان توانستند هانى را مجددا در بند كنند. و ابن زياد كه از اين پيروزى !سر مست شده بود به هانى كه بشدت زخمى شده بود فرياد زد:
آيا حرورى شده اى ، زين پس خونت بر ما حلال است ، او را ببريد و در اتاقى اواتاقهاى كاخ بيندازيد و در اتاق را بر او بسته ، نگهبانى بر او بگماريد(245).
هانى در آن زمان آنچنان زخمهاى شديدى برداشته بود كه مورخين بهشكل دردناكى توصيف مى كنند.
در اين زمينه دو روايت ديگر نقل شده است كه مجال طرح تفصيلى آنها نمى باشد. اين دودوايت ماجرا را به گونه ديگرى نقل مى كنند. و يا آنكه ضمن حادثه فوق بوده اين . وبعدا تفكيك گشته و به صورت مستقلى درآمده است . به هرحال اين دو روايت تصاوير گويايى از دليرى ، انقلابى و رادمردى هانى در اذهان همگانبر جا مى گذارد.
ابن زياد گفت : اى هانى ! آيا نمى دانى كه هنگامى كه پدرم وارد اين شهر شد تمامشيعيان جز حج و پدرت را به قتل رساند و ريدى كه حجر چه كرد. و همچنانپدرم تو را گرامى مى داشت ... تا آخر روايت كه هانى را بخاطر مخفى كردن مسلمتوبيخ و سرزنش مى كند. هانى نخست انكار مى كند. و ابن زياد جاسوسى را فرا مىخواند. لذا سخن وى را تصديق كرده و مى گويد: اى امير! حقيقت همان است كه شنيده اى . ومن پيمان تو- مقصودش پدر وى ، زياد است - را فراموش نكرده ام . پس اتو و خانواده اتدر امان هستى . به هو جا مى خواهى مى توانى بروى
(246).
مسعودى ماجرا را بدين گونه نقل مى كند:
پدرت زياد با ما مدارا مى كرد و به نيكى رفتار مى نمود. و من مى خواهم جبران كنم .آيا مى خواهى به او پيشنهاد خوبى كنم ؟
ابن زياد گفت : چه پيشنهادى ؟
هانى گفت : او و خانواده ات با اموال خود به سلامتى از اين شهر خارج شده به سوىشاميان حركت كن . كه نوبت حق سزاوارتر او تو و اوست (يزيد) رسيده است (247).
پس وى خشمگين شد. و نگهبانان را فرياد فرا خواند. و چهره آن پير حق را با ضرباتعصا، وحشيانه شكافت
.
اما آن سه تن كه براى دعوت از هانى راه افتادند، يكى غايب شد. يا آنكه براى كارى كهخود را جهت انجام آن آماده مى ساخت از صحنه خارج گشت . تا در نقشى ديگر ظاهر شود.(بزودى نقش وى را در اين حوادث خواهيم ديد).
اما حسان بن اسماء بن خارجه كه ظاهرا از نقشه ابن زياد و توطئه آنان بى خبر بود، خودرا در اين نيرنگ شريك مى دانست . هر چند آن سه ، همگى در اين توطئه نقش داشتند. لذا ازنتايج اين برخورد خونين بر جان خود و دوستانش ترسيد. گفت :
آيا ما امروز نمايندگان نيرنگ و فريب بوده ايم ؟ به ما دستور دادى كه اين مرد را نزدتو بياوريم . و همين كه او را آوريم ، بينى و صورت او را شكسته و خون بر محاسنشسرازير كردى و فكر مى كنى او را بكشى !.
ابن زياد به او گفت : و تو اينجا هستى (به نظر مى رسد ناگهان متوجه او شد و دوستنداشت او در آنجا باشد). پس به نگهبانان اشاره كرد تا او را فرد كوبند، پس او رازدند و در بند كرده به گوشه اى نشاندند(248).
و: او را آنقدر زدند تا به روى زمين افتاد، سپس او را در گوشه اى از قصر زندانىكردند در حالى كه مى گفت : اناللله و انا اليه راجعون . اى هانى مرگت را بخودم خبرمى دهم (249).
در آن حال سومين فرد از آن سه تن محمد بن اشعث با صدايى كه ابن زيادبشنود. گفت : هر چه امير كند ما از آن راضى هستم . چه به نفع ما باشد و چه بهزيان ما! بدرستى كه امير ادب كننده است (250).
اين پاسخ كسى است كه براى حكومت و تازيانه و شمشير سلطان سجده مى كند. و نمونهروشنى است از بر خورد كسانى كه حاكم را خداوندگار خود دانسته ، چونان خدايى قهارو صاحب مشيت مطلقه با او برخورد مى كنند. خواسته و تقدير حاكم را همسنگ اراده الهى مىدانند ؛ چه فرمان يزدان چه فرمان شاه !.
كوفه مملو از محمد بن اشعث ها بود. و مانند او چه وضيع و چه شريف ، بسيار بودند كهوجدان و روحهاى خور را ارزان به حاكم فروختند. و چه تجارتى بود!.
سفير حسينى مسلم بن عقيل از نزديك ، اخبار هانى رادنبال مى كند؛ زيرا عبدالله بن حازم (251) را براى كسب اخبار فرستاده است ومنتظر است تا وى با سرعت اخبار را به وى منتقل سازد.
بخش پنجم : رويارويى نهايى زودرس ، ليكن اجتناب ناپذير 
رويارويى نهايى زودرس ليكن اجتناب ناپذير 
هيچ يك از دو طرف ، خواستار ورود به ميدان مبارزه نهايى نبودند؛ زيرا حكومت امكانسركوب مسلحانه و برخورد نهايى با تشكل كوفيان را نداشت مگر آنكه لشكر شامبرسد، تا از پيروزى خود در اين نبرد مطمئن گردد. ما معتقديم كمك گرفتن از لشكر شامبراى مبارزه با نهضت كوفه ، امرى اجتناب ناپذير و مسلم بود. و در محاسبات والى جاىداشت . حال چه تا آن هنگام ابن زياد براى نيرو گرفتن ، پيكى به شام فرستاده بود وچه هنوز در اين زمينه اقدامى نكرده بود، از آن طرف پادشاه شام خود را آماده هجومىنيرومند كرده بودند. و يا آنكه منتظر رسيده سبطرسول خدا صلى الله عليه و آله بود. و يا مى ديد كه كوفه ازچنگال امويان رها مى شود.
به هر حال حكومت محلى آماده رويارويى نظامى سرنوشت ساز و نهايى نبود.
اما نهضت نيز همانطور كه در مقدمه بخش سوم گفتيم هدف عمده خود را متوجه آماده ساختننيرو و بسيج براى نبرد ميدانى كرده بود. و چنين كارى طبيعتا به زمان كافى ؛ مثلاحداقل چند ماه پى درپى نياز داشت در حالى كه ربودن مجاهد، هانى در عصر روز ششم ياهفتم ماه ذى الحجه همان سال 59 هجرى اتفاق افتاد.
لذا مى بينم نهضت كمترين مدت زمانى را نزديك به دو ماه پشت سرگذاشته بود. يعنىدرست همان مدتى كه سفير حسينى در كوفه بسر مى برد. و اين مدت براى تغيير روحياتعامه مردم فرصت بسيار كوتاهى بود.
در عصر همان روز بود كه شرايط دشوار و پيامدهاى ناگهانى ، رهبران نهضت را بهتصميم گيرى سريعى واداشت . و آنان بنا گذاشتند تا مرحله علنى نهضت را بخاطروضعيت استثنايى آغاز كنند. اين تحرك نوين ،معلول برنامه ريزى هاى قبلى نبود. و زمان آن نيز مطلوبى نمى توانست باشد ليكنچاره اى از انجام آن به نظر نمى رسيد.
آرى ، اين رويارويى ، زاده قرارى پيشين و برنامه اى قبلى نبود.
فصل اول : دو حمله نظامى به قصر
واژه لشكر شام در اذهان مردم بيش از يك معنا ومدلول را تداعى مى كرد. و تهديد به آمدن اين لشكر، اهداف تروريستى بيشمارى راتاءمين مى نمود؛ زيرا معناى آن كشتار بدون پايبندى به ارزشها قوانين ، و پاره كردنپرده هاى اعراض و نواميس و دزدى و ريختن خون مسلمانان بود آنان نه سوگندى را رعايتمى كردند و نه عهد و پيمانى .
نخستين حمله - بازى طراحى شده 
من عمرو بن الحجاج هستم . و اينها جنگجويان و بزرگان مذحج . نه قصد تمرد داريم ونه ايجاد تفرقه ميان مسلمانان . به مذحجيان خبرقتل دوست و رهبرشان رسيده است و اين امر بر آنان گران آمده است او همراه با جمعىبى شمار، قصر را محاصره كرده بود(252).
رهبر تحميلى چنين به سخن آغاز مرد، تا قيادت خود را به قبيله اش ‍ بقبولاند. او از غيبترهبر قبيله استفاده كرده به نام دفاع از او و با تظاهر به پشتيبانى از وى ، خواسته خودرا پيش برد. و براى اين كار از حميت قبيله اى سود جسته ، سنگ غيرت و مردانگى بهسينه اش مى كوبيد.
تنها نيروى نظامى كه مى توانست حكومت محلى را سرنگون سازد، قبيله اى مذحج بود كهداراى نفوذ سياسى و ابهت نظامى در آن حوالى بشمار مى رفت ، جز آنكه تحرك فعلى آنتوسط كسى رهبرى مى شود كه با رهبر پيشين بسيار تفاوت داشت و به ناحق در جاى وىنشسته بود.
قبيله مذحج به رهبرى عمرو بن حجاج زبيدى ، دارالاماره را محاصره كرده بود، و هياهوىانبوه جمعيت به آسمان بالا مى رفت . ليكن ، ابن زياد كمترين عكس العملى كه از طريقمورخين قابل ذكر باشد از خود نشان نداد. و تنها به يكى از مهره هاى خود شريحقاضى اشاره كرد و گفت :
به نزد دوستشان برو و او را بنگر. سپس بيرون رفته به آنان خبر ده كه او زندهاست و كشته نشده است و او او را ديده اى (253).
ابن زياد به همين مقدار بسنده مى كند. و به سادگى از كنار چنين غائله مهمى مى گذرد.كه البته همين مساءله بسيار قابل تاءمل مى باشد.
قاضى شريح ، نقش توطئه گرانه خود را آغاز كرد؛ زيرا وى به نوبه خود در گمراهكردن افراد مذحج سهيم بود.
در اينجا ضرورى مى دانيم عين سخنان وى را از برخورد و ديدار با هانىنقل نماييم : مى گويد: بر هانى داخل شدم . همين مه مراديد، گفت : پناه مى برم بهخدا! اى مسلمانان بيارى ام بشتابيد! آيا با دشمن و فرزند دشمنان تنها مى گذارند؟.
وى همچنان مى خروشيد و خون بر محاسن وى روان بود؛ زيرا در آن هنگام صداى همهمهمردم را بر در قصر شنيده بود... من خارج شدم . و هانى بهدنبال من آمده گفت : اى شريح ! مى پندارم اين صداها از مذحجيان و دوستان مسلمان من باشد،اگر ده تن بر من وارد شوند، مى توانند مرا نجات دهند.
من به سوى محاصره كنندگان رفتن در حالى كه حميدبن بكر از محافظين وماءموران ابن زياد، به دستور وى همراه من بود. به خدا قسم ! اگر وى همراه من بود. پيامهانى را به يارانش مى رساندم
(254).
ليكن در ادعاى فوق بايد ترديد كرد؛ زيرا تمام قرائن و شواهد زندگى اين قاضىعليه اين ادعا گواهى مى دهند و آن را تكذيب مى كنند. وى هرگز نمى خواست به محاصرهكنندگان پيام هانى را برساند. اما اين سخن را بعدها براى رهايى از انتقام افراد مذحج وپنهان كردن نقش خيانتكارانه خود در اين توطئه با ظالمين ، به زبان آورد.
اين قاضى دين فروش از تقوا بى خبر بود. و هانى او او مى خواست تا از خدا بترسد وموقعيت را آنچنان كه ديده توصيف كند.
و در روايت ديگرى هانى مى گويد: اى شريح ! از خدا بترس كه ابن زيادقاتل من است .
هانى با اين بيان وى را از ادامه همكارى در ركاب حاكمى ظالم چون ابن زياد نهى مى كند.
و در روايت سوم چنين آمده است : اى شريح ! مى بينى كه با من چه كرده اند! .
وى اهميت و حساسيت حادثه را گوشزد كرده به اميد آنكه قاضى شريح كه فرض آن استكه عدالت و دقت در امور داشته باشد واقع امر را منعكس ‍ سازد. ليكن قاضى ، خود را بهبى خبرى زده گفت : تو را زنده مى بينم .
هانى اين بى توجهى را محكوم كرده با خشم فرياد كشيد: با اينحال و وضع مه بى بينى من زنده ام ؟!.
سپس به او پيامى سپرد تا به افراد قبيله اش برساند و پايان سرنوشت تلخ خود راترسيم كرد. وى گفت : قومم خبر بده كه اگر مرا ترك كرده و بروند، ابن زياد مراخواهد كشت .
ليكن آن ناجوانمرد اين كار را نكرد و به ابن زياد گفت : او را زنده ديدم ، آثار بدىهم مشاهده نمودم (به زخمهاى خونين اشاره داشت ) .
ابن زياد او را چنين ساكت كرد: آيا قبول ندارى كه والى زيردست و رعيت خود را مجازاتكند. بر مردم خارج شو و زنده بودن هانى را اعلام كن .
وى نيز براى گمراه ساختن و پراكنده نمودن آنان به سخن در آمد. و گفت : اين تجمعابلهانه چيست (انبوه مردم و محاصره كردن را عيب مى شمارد!) هانى زنده است و سلطان ، اورا با ضرباتى كه مرگش را در پى نداشته ، تنبيه نموده است . پس برويد و جان خودو دوستتان را تباه نكنيد(255).
عمرو بن حجاج زبيدى وانمود كرد وظيفه شان تمام شده است . و عجله داشت كه مبادا كسىاز آن ميان خواستار ادامه محاصره قصر براى نجات دادن هانى با دور و هجوم رهداخل آن باشد و رهبر مذحج را عملا نجات بخشد! لذا فورا فرمان عقب نشينى را صادر كردو دستور داد اطراف قصر را رها نمايند. فرمان صادره چنين بود: اگر هانى كشته نشدهاست پس ‍ الحمدللله !. و محل را ترك كرد تا ديگران تحت رهبرى او آنجا راواگذارند... اين چنين بود كه انبوه مذحجيان عقب نشينى كردند و هانى را در كام گرگ دهانمودند. و ديگر هرگز چنين فرصتى برايشان مهيا نگشت .
اين حمله يك توطئه بود 
با اندكى تاءمل روشن مى گردد كه عمليات نظامى محاصره كاخ امير و عقب نشينى از ادامهمحاصره ، خود به خودى و بى برنامه نبود. و زاده نيت صادقانه رهبرى آن در جهتتحريك مذحجيان ، به شمار نمى رفت ، بلكه عصاره و نتيجه انديشه توطئه آميزى بودبراى از بين بردن هيبت هانى بن عروه و كنترل قدرت قبيله .
توطئه توسط ابن زياد و با همدستى يكى از دست پروردگان وى به نام عمرو بنحجاج كه پيوند خويشاوندى با مجاهد دلير، هانى داشت ، محقق گشت ؛ نخست هانى رابه درون قصر كشيد و او را در اختيار ابن زياد قرار داد. و سپس وانمود كرد از اتفاقى كهبراى هانى افتاده است خشمگين مى باشد. لذا قبيله را كرد آورد و خبرقتل هانى را پخش كرد و با اين كار عملا زمام قبيله را در دست گرفت . و سلطه خود رابطور كامل اعمال نمود. در حقيقت اين توطئه دو هدف عمده در پى داشت :
1- از ميدان خارج ساختن رهبر قبيله (هانى ) و در نهايت ، شهادت وى .
2- كنترلكامل قبيله و خنثى كردن تحركات احتمالى آن از طريق به وجود آوردن يك رهبر دروغين(عمرو بن حجاج ).
توطئه فوق در به دست آوردن اهداف خود موفق گرديد و افراد قبيله با اخلاص در ظنخود از رهبرى جديد كاملا تبعيت كردند. اگر سخن مى گفت ، با او همصدا مى شدند. و اگربه حركت در مى آمد، در پى او راه مى افتادند! اگر قصر را در حلقه محاصره در مى آورد،چنين مى كردند. و اگر عقيل مى نشست و سپاس خداى را بجا مى آورد، عقب نشينى مى كردند،در حالى كه حمد خدا را بر لب داشتند. و گرنه ممكن نبود قبيله بزرگى با موقعيت ممتازدر محل ، در برابر دستگيرى رهبر و رئيس خود، اين چنينسهل انگارى نمايد. جز آنكه اين موضعگيرى قدرى عمرو بن حجاج دركنترل اين قبيله را خوب نشان مى دهد.
فراموش نكنيم كه خود زياد بن ابيه براى نفوذ قبيله مذحج بخاطر هراسى كهاز آن داشت هزار و يك حساب باز مى كرد. و در برابر اين قبيله تحت رهبرى هانى ياقبل از او پدرش عروه بسيار محتاطانهعمل مى نمود. لذا ابن زياد و ابن حجاج همدست شدند تا اين قبيله راكنترل كرده شوكت آن را بشكنند ؛ زيرا از تحركات آتى آن كه غير منتظره ظاهر مى شد،بيم داشتند. و پيامد اين تحركات را خوشايند نمى دانستند.
بايد اين قبيله و افراد آن خنثى شوند. و در جهت مطامع دولتمداران به حركت درآيند تاامنيت كوفه حفظ گردد. به همين دليل است كه توطئه چند مرحله اى فوق اجرا گشت .
دلايل و قراين متعددى براى اثبات اين مطلب وجود دارد كه ما برخى را درذيل مى آوريم تا مجوز اين توطئه از پيش طراحى شده را تاءكيد كند:
1- ابن حجاج تا پايان خونين گفتگوى والى و هانى باقى نمى ماند تا سخنى چون دويار خود: حسان بن اسماء و محمد بن اشعث به زبان آورد، بلكه بسرعتطبق قرار قبلى با امير از قصر خارج مى شود تاقبل از آنكه خبر بازداشت هانى به قبيله مذحج برسد و آن قبيله خشمگين شده تحت رهبرىديگرى به حركت در آيد خود را رسانده تمام قبيله را به دلخواه در اختيار بگيرد.
2- هنگامى كه هانى ، ابن زياد را با برق شمشيرهاى قبيله مذحج تهديد كرد، نهراسيد،بلكه با طعنه گفت : ... با برق شمشير مرا مى ترسانى !. والى از كجا ايناطمينان خاطر را به دست آورده است ؟ جز آنكه بگوييم : قبلا تماممسائل مربوط به قبيله مذحج و خطرات آن حل شده باشد.
وانگهى ابن زياد به هانى بى سلاح و دست بسته حمله مى كند و با ضربات متعدد، وىرا خونين مى سازد. اين حركت را هيچ حاكم سياسى مگر پس از تصور عاقبت آن و اتخاذتدابير امنيتى براى نتيجه چنين كارى ، انجام نمى دهد.
3- هنگامى كه قصر به وسيله انبوه بيشمار افراد مذحج محاصره مى گردد، ابن زيادمضطرب نشده و درمانده نمى گردد، بلكه با آرامش به قاضى اشاره مى كند تا نقش خودرا ايفا نمايد ؛ چون كه طبق قرار با ابن حجاج مطمئن است پس از موعظه قاضى ، محاصرهپايان خواهد يافت و افراد قبيله ، عقب نشينى خواهند كرد.
4- حكومت كه قطعا اهميت و خطرات قبيله مذحج را درك مى كند، كمترين حركتى در جهت احضارنيروهاى نظامى هر چند محدود و باز دارنده براى حفاظت از قصر در برابر چنين حالتهاىفوق العاده اى انجام نمى دهد.
5- ابن حجاج زبيدى در مناقشان ميان هانى و والى نقشى دوگانه بازى مى كند؛ از سويىخود وى هانى را دعوت مى كند و به قصر مى كشد و از طرف ديگر مردان مذحج را جمع مىكند تا از والى بپرسد هانى را چرا بازداشت كرده است ! و سپس جواب والى را به آنانمنتقل كند. آيا زبيدى نمى دانست انگيزه دعوت هانى چه بود؟ يا نمى توانست استفسار كند؟و آيا ديگر...
6- زبيدى با اعلام كشته شدن هانى خشم افراد قبيله را بر انگيخت . و آنان را بهدنبال خود كشيد، در حالى كه وى يقينا از زنده بودن هانى خبر داشت . ولى اين شايعه راپخش كرد تا با طرح اين خبر ناگهانى عملا زمامتعقل آنان را خود به دست گيرد و با تظاهر به هواخواهى از هانى و عزت قبيلگى ، جادهرياست را براى خود صاف كند و با خنثى كردن انديشه ها وكنترل تحركات آنها، به طريق مورد قبول حكومت ، فرمانروايى نمايد و خطرات آنان رابكاهد.
7- اگر زبيدى مخلصانه جلو آمده بود، چرا از طرف خود و انبوه مذحجيان خواستار آزادىهانى نگشت ، در صورتى كه اين مطلبى امكان پذير بود. و ازدل و خرد هيچ رهبر صادقى فراموش نمى گشت . تنها مانع وى همان توطئه بود كه درراستاى كشتن هانى و سركوب نهضت كوفه طراحى شده بود.
8- زبيدى درباره انگيزه اصلى بازداشت مهانى ، خود را به بى خبرى مى زد و از طرحاصل مساءله ابا مى ورزيد. و در آن ، سرنوشت خطير هانى مندرج بود. و بدينوسيله امكاندر خواست آزادى او وجود داشت . ليكن زبيدى وانمود ساخت كه مساءله صرفا ناشى ازاختلافات دو نفره هانى و والى مى باشد. لذا نيازمند كمترين تلاش و تحقيقى نيستزبيدى به اين ترتيب اعتراف مى كند كه امير حق دارد براىحل مسائل و مشكلات شخصى ، هر كه را بخواهد در كاخ خود نگاهدارد. در حالى كه اينقضيه بسيار فراگير بود و از اختلاف شخصى بالاتر. و حتى از دايره يك قبيله فراترمى رفت ؛ يعنى آنكه مساءله جنگ ميان دو ديرگاه و نظرگاه بود كه مى خواست آينده مردم وحكومت را تعيين كند. و همين مطلب بود كه ابن حجاج به سادگى از كنار آن مى گذرد.
9- زبيدى به سراغ مسلم بن عقيل كه سرنوشت هانى برايش اهميت داشت نوفت ، تا اگركشته شده است به خونخواهى ، و اگر زندانى است به نجات او برخيزند؛ زيرا رفتنبه سراغ مسلم و پيوستن به ياران وى بر خلاف توطئه رسمى است كه ريخته شده است؛ چون طبق اين توطئه به نظر حكومت مسلم و يارانش متوارى خواهند گشت يا فرار اختيارخواهند نمود.
11- چكيده بيانات و حركت زبيدى غير از منحرف كردن خشم قبيله و خنثى نمودن كينه وبلندپروازى افراد آن اعلام اطاعت خود و قبيله اش بود؛ زيرا گفت : نه قصد پيمانشكنيم و خروج از طلاعت تو داريم و نه تفرقه جو هستيم ... .
و با اين كار غير مستقيم به مذحجيان گفت : بايد مطيع دستگاه ابن زياد باشند. و درصفوف امويان قرار گيرند. و پس از موعظه قاضى عملا گفته او را تاءييد نمود و نشانداد كه تكليف رسمى حكومت قصر را در برابر هانىقبول دارد. و بر ضرب و جرح او صحه مى گذارد. اين چنين بود كه قبيله را ناخودآگاهبراى پذيرش حوادث آتى و تن دادن به جنايات ابن زياد آماده ساخت !.
12- مى بينيم ابن حجاج پس از سه روز كه هانى را به يكى از بازارها مى برند تا بهشهادت برسانند، كمترين عكس العملى از خود نشان نمى دهد، نه انتقام مى گيرد و نه حتىلفظ اين جنايت را محكوم مى كند. و به خاطر علاقه شديد به اطاعت و حفظ جماعت ! بهكسى از افراد قبيله هم اجازه تحركى در اين زمينه نمى دهد.
13- از نكات آشكار آن است كه ابن حجاج زبيدى به حكومت و امير، بيشتر نزديك است تابه نهضت و هانى زيرا وى از چهره هاى متملق و بله قربان گو و ركاب بوس حكام و ظلمهبوده است . و براى همين است كه با وجود خويشاوندى نزديك با هانى ، كمترين اطلاعى ازآنچه در خانه هانى مى گذرد ندارد و نمى داند كه پايگاه مسلم در آنجاست تا آنكهجاسوس اين زياد- معقل - آن را كشف مى كند. و مذحجيان اعتقاد دارند كه تمرد ابن حجاج
عليه والى - كه در هر حال به نفع افراد قبيله خود واردعمل مى شوند. و شعارشان : انصر اخاك ظالما او مظلوما مى باشد. ره زعم افرادقبيله ابن حجاج از برخورد تند و تعدى كه نسبت به هانى شده به خشم آمده و در برابروالى ايستاده است .
14- و نهايتا و بالاتر او همه آنكه همين عمروبن حجاج زبيدى پس از چند روز به عنوانيكى از سرداران ابن زياد،، به جنگ ريحانهرسول خدا به كربلا مى رود. و اين حركت و مانند آن تصادف محض و اتفاق صرف نيست .
دشمن از به حركت در آوردن مذحج و عقب نشينى مطيعانه آن ، هدفش ‍ شكستن صولت وبلندپروازيهاى ديگر قبايل است ، تا دست به حركتى مردمى و قومى نزند.
عملا دشمن وانمود ساخت كه مذحج همه توان نظامى مسلم راتشكيل مى دهد كه آن هم تسليم است . و ديگر كسى نبايد به هواى شورش و مبارزه با ابنزياد، سر بلند كند.
دومين حمله - تحرك اضطرارى سفير 
عبد الله حازم مجاهد، اخبار هانى را چون برق براى مسلم آورد. ابن حازم مىگويد:
به خدا قسم ! من فرستاده فرزند عقيل به قصر بودم تا عاقبت هانى را دريابم پسهنگامى كه مضروب گشت و به زندان افتاد، بر مركب خود نشستم و اولين فردى بودم كهاخبار را براى مسلم بن عقيل آوردم ... (256).
پس از اتفاق فوق تنها دو راه - نه بيشتر - در برابر مسلم قرار داشت . و تنها دو نوعموضع مى توانست اتخاذ كند:
اولا: چون هنوز امكانات مادى و معنوى نهضت كاملا فراهم نگشته است ، و مخصوصا امام حسينعليه السلام وارد كوفه نشده است ، از پا بنشيند و منتظر گردد. ليكن اين كار براى مسلممحال است . و براى كسى چون سفير مسلم ، دشوار است كه شاهد تعديات والى نسبت بههانى و تهديد مستقيم نهضت باشد، اما سكوت كند و به نظاره كردن اكتفا ورزد.
ثانيا: با توجه به امكانات موجود، دست به تحرك و قيام اضطرارى بزند و بههمراهيان فعلى و ثابت قرم خود اميدوار باشد.
اين كار اجتناب ناپذير است . و چه بسا همين امتحانى باشد براى نقد وجود همراهان تاعيار آنان در مواقف سخت و صعب مشخص گردد. اين پيشامد غير منتظره ، خود بهترين محكخواهد بود. و مسلم اين راه را بر مى گزيند و تنها انتخاب ممكن را همين مى داند.
پس به عبد الله بن حازم و ديگران فرمان مى دهد تا با صداى بلند شعارمعهود و مقبول خود را سر دهند و مردم را براى به حركت در آمدن آگاه نمايند.
عبد الله بن حازم مى گويد: فرياد: يا منصور امت را سر دادم . و اين شعار دهانبه دهان اهل كوفه گشت و همه يك صدا فرياد كشيدند: يا منصور امت و گرد اينشعار جمع گشتند(257).
مردم با شنيدن اين شعار چونان آهن ، جذب آهن ربا گشته و پروانه وار نزديك خانه هانىو مقر مسلم اجتماع كردند. و حضرت شروع به دادن پرچمهاى قسمت هاى نظامى بهفرماندهان ، طبق بسيج از قبل معين شده كرد.
حضرت كسلم نيروها را به گونه ذيل سازماندهى نمود:
1- عبدالله بن عزير كندى مجاهد، در راءس يك تيپ از سواران كنده و ربيعه ، و به اوفرمود: در پيش روى ما حركت كن .
2- مسلم بن عوسجه اسرى ، را فرمانده تيپى از اسد و مذحج قرار داد وفرمود: ميان آنان رفته ، رهبرى آنان را به عهده بگير.
3- رهبرى تميم و همدان را به مجاهد استوار ابو ثمامه صائدى واگذار نمود.
4- و عباس بن جعده جدلى ، را در راءس اهالى مدينه ، ساكن كوفه قرار داد(258).
اين چهار تيپ ، تحت نظارت و سرپرستى سردار حسينى ؛ مسلم بنعقيل كه پيش رفته و منتظر آمادگى تيپى به فرماندهى مختار بن ابى عبيده ثقفى مجاهد،و تيپ ديگرى به سردارى عبدالله بن حارث بننوفل ، كه در مسافتى دور از كوفه آماده پيوستن به لشكر ابنعقيل مى شدند، به راه افتادند.
همچنانكه تيپ هاى تحت سرپرستى حضرت به طرف قصر مى رفتند، نخست افراد روبه كاستى رفته و سپس به تعداد نفرات افزوده گشت (259).
در همان هنگامى كه لشكريان مسلم به هدف خود نزديك مى شدند، ابن زياد مردم را گردآورده مشغول ايراد خطابه بود. و از آنان مى خواست تا از وى اطاعت كنند. اين بيانات پساز حمله مذحجيان ، و در ميان انبوه محافظان ، خرم ، حشم و اشراف كوفه بود. وى مى گفت :
اما بعد: اى اهل كوفه ! به اطاعت خدا، رسول و پيشوايان خود چنگ بزنيد و اختلافنكنيد. و تفرقه پيشه نسازيد كه هلاك خواهيد شد. و اين كارتان پشيمانى ، ذلت و مغلوبشدن در پى خواهر داشت . پس هيچ بهانه اى غلبه خود فراهم نكند. و جان خودش را بهخطر نيندازد، كه ديگر پس از اين بيانات جاى عذر براى كسى نيست (260).
هنوز سخنان وى پايان نيافته بود كه جاسوسان ، وى را هراسان و مضطرب ساختند آنهاشتابان مى آمدند و فرياد مى كشيدند:
مسلم بن عقيل آمد، مسلم بن عقيل آمد (261)و:
بپرهيز و دور شويد ابن مسلم بن عقيل است كه با تمام كسانى كه با وى بيعت كرده انددارد مى آيد .
ابن زياد براى نجات دادن جان خود به سرعت از در مشترك با مسجد وارد كاخ شده و درهارا بر خود و همراهان خود از اشراف و اعيان كه پنجاه تن بودند بست . كم كم اطرافقصر به وسيله توده هاى خشمگين ، احاطه مى شد. و حلقه محاصره تنگتر مى گشت .ديگران همچنان خود را به محاصره كنندگان مى رساندند تا آنكه مسجد و بازار نزديكآن مملو از جمعيت شد. و حركاتى از خود نشان دادند كه مانند آن در مردان اولين حمله و عقبنشينان پيش نيامده بود.
اينها بر خلاف قبلى ها: تكبير مى گفتند. و همچنان به پيش هجوم مى آوردند. و كارشاناستوار بود...(262)
و: پرچم ها را برافراشته ، و شمشيرها را از نيام بيرون كشيده بودند(263).
و: صداى آنان به بدگويى و شتم ابن زياد و لعن پدرش بلند گشت (264).
مردم همچنان ابن زياد را دشنام مى دادند. و اين حركات نشانه روح انتقام جويانه و تنفرخاطر بود. آنان منتظر فرصتى بودند تا عمق كينه خود را نشان دهند. و از صميم قلبفرياد بكشند. و رنج هاى درون خود را به نمايش ‍ بگذارند.
در اثناى اين محاصره سخت ، درگيرى هايى ميان هواخواهان نهضت و ياوران حكومت ، پيشآمد. و رويارويى هاى زود گذرى به وقوع پيوست كه مسلم بنعقيل به اتكاى نيروى تحت فرماندهى عبدالرحمن الشبامى كه بر مسجد دربرابر دشمن و براى نفوذ از آن خطه ، گماشته شده بود، آنها را سركوب نمود.
در اين حادثه از كارزارى سخت در يكى از اطراف نيز ياد شده است : دو طرف بهمريختند و كارزار شديدى در گرفت .
اين درگيرى خواسته هاى عميق مردم درگير در آن را نشان مى دهد، ليكن تاريخ ، خسارت وتلفات اين برخورد را گزارش نكرده است .
طبيعى است كه قصر با يك ساعت محاصره يا تا همگام ظهر سقوط نخواهد كرد و دشمنتسليم نخواهد شد. همچنان كه حمله به چنين كاخ در بسته اى مانند حمله به تخته سنگها،بى نتيجه خواهد بود و سودى به باز نمى آورد.
پس چاره اى جز ادامه محاصره براى حداقل چند روز نيست ؛ كه پس از آن يا مدافعين تسليمگردند و يا لااقل هانى را رها سازند.

next page

fehrest page

back page