بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب خورشید عرفان, محمدرضا رمزى اوحدى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     KHORSH01 -
     KHORSH02 -
     KHORSH03 -
     KHORSH04 -
 

 

 
 

 

fehrest page

back page

31 - دنياطلبى منشاء همه فسادها

سؤ ال :

استدعا دارد در مورد دنيا خواهى و آثار سوء آن در روح انسان را بيان فرموده آنگاه علاجاين بيمارى مهلك را نيز بيان فرمائيد؟


گفته شده است كه : آن آخرى كه انسان مى خواهدارتحال كند از اين عالم ، شياطينى كه مى خواهند نگذارند كه اين آدم موحد از اين عالمبيرون برود جلو رويش آن چيزهائى را كه دوست دارد مى آورند. مثلاً طلبه كتابش را دوستدارد كتابش را مى آورند و مى گويند از اين عقيده اى كه دارى برگرد والاّ والاّ اين (كتاب )را آتش مى زنيم ، آنكه علاقه به فرزند دارد و يا آنكه علاقه به چيز ديگر دارد. (همانچيز را مى آورند) خيال نكنيد كه اهل دنيا عبارت از آنهائى هستند كه مثلاً پارك دارند. ممكناست يك نفر خيلى پارك داشته باشد ولى اهل دنيا نباشد (ولى ) يك طلبه يك كتاب داشتهباشد (و به آن ) علاقه داشته باشد. ميزان (براىاهل دنيا بودن ) آن علاقه است . ميزان آن علايقى است كه انسان به اين اشياء دارد و اينعلايق ممكن است كه آن آخرها كه انسان مى بيند دارد از اين علائقش جدا مى شود دشمن خدابشود و از اين عالم برود.
علائق را بايد كم بكنيد، علاقه ها بايد كم بشود، طبيعتاً ماها از اينجا مى رويم ، على اىّحال چه علاقه قلبى به چيزى داشته باشيم يا نداشته باشيم فرقى بهحال ما نمى كند. شما فرض كنيد كه علاقه داشته باشيد به اين كتابتان يا نداشتهباشيد كتاب مال شما است ، از آن استفاده مى كنيد، علاقه داشته باشيد به اين خانه يانداشته باشيد، اين خانه مال شماست استفاده هم مى كنيد، علاقه را كم كنيد، علاقه را تامى توانيد از بين ببريد. آنچه انسان را گرفتار مى كند آن علاقه اى است كه انسان داردو آن هم مبداءش همان حبّ نفس است . حب مسند، حب رياست دردى است كه انسان را به هلاكت مىرساند. همه اينها دنيا است ، علايق به دنيا است .(188)
ما خودمان را خيلى مهذب و صحيح (مى دانيم ) و براى آن حبّ نفس كه داريم خودمان را يك آدمكامل مى دانيم و همه ديگران را معيوب مى دانيم و به عيبشان ايراد مى گيريم . در آن شعرهست كه شعرش را نمى خواهم بخوانم ، كه يك آقائى به يك كذائىاشكال كرد او گفت من همه اينها كه مى گوئى هستم اما تو آنطور كه مى نمائى هستى؟!(189)
اينكه در روايات ما هست كه ((حب الدنيا راس كل خطيئه )) اين يك واقعيتى است و اساس حبدنيا هم ، ريشه حب دنيا هم حب نفس است كه آن هم حب دنياست . تمام فسادهائى كه در بشريتپيدا شده است از اولى كه بشريت تحقق پيدا كرده است تاكنون و تا آخر، منشاءش همين حبنفس ‍ است . از حب نفس است كه حب به جاه ، حب به سلطنت ، حب به مقام ، حب بهمال و حب به همه انگيزه هاى شهوانى پيدا مى شود و انبيا اساس ‍ كارشان اين بوده استكه اين حب نفس را تا آن مقدار كه ممكن است سركوب كنند و نفس ها را مهار كنند.(190)
خداوندا: دل ما را از كدورتِ شرك و نفاق پاك فرما و آيينه قلب ما را از زنگار حبِّ دنيا كهمنشاء اين همه امور است ، صافى فرما، و با ما همراهى فرما، و از ما بيچاره هاى گرفتارهواى نفس و حب جاه و شرف ، دستگيرى كن در اين سفر پر خطر و اين راه پرپيچ و خم وتنگ و تاريك . تويى قادر و تواناى همه چيز.(191)


32 - هدف از بعثت انبياء

سؤ ال :

هدف از بعثت انبياعليه السّلام و نزول قرآن و دستورات دينى و عبادى و سايرمسائل معنوى چه مى تواند باشد؟


تمام عبادات وسيله است ، تمام ادعيّه وسيله است ، همه وسيله براى اينست كه انسان اينلباسش ظاهر بشود. آنچه بالقوه است و لُبّ انسان است به فعليّت برسد و انسانبشود. انسان بالقوه انسان بالفعل بشود. انسان طبيعى بشود، يك انسان الهى (بشود)بطوريكه همه چيزش الهى بشود. هر چه مى بيند حق ببيند. انبياء هم براى همين آمدهاند.(192)
انبياء خدا براى اين مبعوث شدند كه آدم تربيت كنند، انسان بسازند، بشر از زشتيها،پليديها، فسادها و رذايل اخلاقى دور سازند و بافضايل و آداب حسنه آشنا كنند. ((بعثت لاتمم مكارم الاخلاق ))(193) چنين علمى كه خداوندمتعال نسبت به آن آنقدر اهتمام داشته كه انبياء را مبعوث فرموده است .(194)
همه انبياء آمده اند براى اينكه دست انسان را بگيرند و او را از اين چاه عميقى كه در آنافتاده است ، چاهى كه از همه عميق تر است كه چاه نفسانيّت است بيرون بياورند و جلوه حقرا به او نشان بدهند تا اينكه ، همه چيز را نسيان بكند و خداوند ان شاءالله نصيب همهمان بكند.(195)
انبيا آمدند كه ما اشخاصى كه از نور بهره اى نداريم و ظلمات - به ما - احاطه كرده استاز هر طرف ما را، از اين ظلمت هاى گوناگون نجات بدهند و برسانند به عالم نور كهاگر رسيديد به عالم نور، شما سر تاپايتان نورانى مى شود، نور مى شويد، اصلشحرفى كه مى زنيد نورانى است ، حرفى كه مى شنويد نورانى است ، گوش و سمع وبصر، همه گوش خودت را رها كرده اى و گوش نورانى پيدا كرده اى . چشم ظلمانى رارها كرده اى يك چشم نورانى پيدا كرده اى . چشمى است كه با او توجه به خدا داريد،گوشى است كه با او توجه به خدا داريد، ما بايد خودمان را بسازيم ، خودتان را كهبسازيد همه كارهايتان جهاد سازندگى است . هر كارى بكنيد ديگر در حيطه جهاد وارد شدهايد شما، شما مجاهد هستيد ديگر.(196)
اى عزيز! امروز روز مهلت و عمل است ، انبياء آمدند و كتابها آوردند و دعوتها نمودند بااين همه تشريفات و اين همه تحمّل رنج و تعب كه ما را از خواب غفلت بيدار و از سكرطبيعت هشيار كنند و ما را به عالم نور و نشئه بهجت و سرور رسانند...(197) تو بهحال خود رحمى كن و از عمر خود نتيجه اى حاصل كن دقت درحال انبياء و اولياء كمّل كن و اشتهاهاى كاذب و وعده هاى شيطان را پشت پازن ، مغرورگول شيطان مباش و فريب نفس ‍ امّاره مخور كه تدليس اينها بسيار دقيق است و هر امرباطلى را به صورت حق به انسان تعميه مى كنند و انسان را فريب مى دهند.(198)
بارالها: شيطان دشمن بزرگى است كه طمع بر انبياء و اولياى بزرگ تو داشته ودارد. تو خودت با اين بنده ضعيف گرفتار اءمانى و اءوهامِ باطله و خيالات و خرافاتعاطله ، همراهى كن كه بتواند از عهده اين دشمن قوى برآيد، و در اين ميدان جنگ با ايندشمن قوى كه سعادت و انسانيت مرا تهديد مى كند، تو خودت با من همراهى فرما كهبتوانم جنود او را از مملكت خاصّ تو خارج كنم و دست اين غاصب را از خانه مختصّ به توكوتاه كنم .(199)


33 - رابطه علم با عمل

سؤ ال :

همانطورى كه استحضار دارند در اسلام علم وعمل تؤ امان و در كنار هم آمده لذا چنانچه علم ازعمل و تقواى فرد جدا شود آثار سوئى بهمراه دارد لطفاً شمه اى از آثار سوئى كه علمبدون تقوا در جامعه به بار مى آورد را بيان فرمايد.


رئيس يكى از فِرَقِ باطله در همين حوزه هاى ماتحصيل كرده است . ليكن چون تحصيلاتش با تهذيب و تزكيه تواءم نبوده ، در راه خداقدم بر نمى داشته ، خبائث را از خود دور نساخته بود آنهمه رسوايى ببار آورده است .اگر انسان ، خبائث را از نهادش بيرون نكند،هر چه درس بخواند وتحصيل نمايد نه تنها فايده اى بر آن مترتب نمى شود بلكه ضررها دارد. علم ، وقتىدر اين مركز خبيث وارد شد شاخ و برگ خبيث ببار آورده شجره خبيثه مى شود.
هر چه اين مفاهيم ، در قلب سياه و غيرمهذب ، انباشته گردد، حجاب زيادتر مى شود؛ درنفسى كه مهذب نشده علم ، حجاب ظلمانى است . ((العلم هوالحجاب الاكبر)) لذا شر عالمفاسد براى اسلام از همه شرور خطرناكتر و بيشتر است . علم ، نور است ولى دردل سياه و قلب فاسد دامنه ظلمت و سياهى را گسترده تر مى سازد، علمى كه انسان را بهخدا نزديك مى كند در نفس دنياطلب ، باعث دورى بيشتر از درگاه ذىالجلال مى گردد.
علم توحيد هم اگر براى غير خدا باشد از حجب ظلمانى است ، چوناشتغال به ما سوى اللّه است . اگر كسى قرآن كريم را با چهارده قرائت ((لما سوى -اللّه )) حفظ باشد و بخواند جز حجاب و دورى از حق تعالى چيزى عايد او نمى شود. اگرشما درس بخوانيد، زحمت بكشيد، ممكن است عالم شويد ولى بايد بدانيد كه ميان عالِم ومهذب خيلى فاصله است . مرحوم شيخ ، استاد ما، ((رضوان اللّه تعالى عليه )) مى فرمود:اين كه مى گويند ((ملا شدن چه آسان آدم شدن چهمشكل )) صحيح نيست . بايد گفت ((ملا شدن چهمشكل ، آدم شدن محال است )).(200)
چه بسا افرادى كه عالم به علم توحيد بودند، و طوايفى را منحرف كردند. چه بساافرادى كه همين اطلاعات شما را بنحو بهترى دارا بودند ليكن چون انحراف داشتند واصلاح نشده بودند وقتى وارد جامعه گرديدند بسيارى را گمراه و منحرف ساختند.
اين اصطلاحات خشك اگر بدون تقوى و تهذيب نفس باشد هر چه بيشتر در ذهن انباشتهگردد كبر و نخوت ، در دائره نفس ، بيشتر توسعه مى يابد.(201)
اينكه در روايات ما هست كه اهل جهنم متاءذى مى شوند از بوى عالمى كه به علمشعمل نكنند، اين براى چيست كه عالم وضعش اين طور است ؟ اين براى اين است كه فرق استما بين عالم و غيرعالم ، از جهاتى فرق است . عالم اگر خداى نخواسته منحرف شد يك امترا ممكن است منحرف بكند... يك گوشه مى بينيد كه يك آدم منحرف آنجا معمم است يا امامجماعت شده است يك طايفه اى را منحرف كرده است . اين گندش ‍ چقدر است ؟ همان گنداست كهآنجا به مشام مى رسد؟ يك گندى است كه ما در دنيا تهيه مى كنيم ، نه يكى ، يك گندىرا به ما اضافه بكنند، اين گند خود ماست . هر چه در عالم آخرت واقع مى شود، يك چيزىاست كه از اينجا ما تهيه كرده ايم و وارد مى كنيم در عالم آخرت .(202)


34 - ذكر و آداب باطنى آن

سؤ ال :

استدعا دارد درباره ذكر الله و آثار آن و اذكارى كه براى سالك در روايات به آن اذكاراشاره شده است بهمراه آداب و شرائط مربوط به آن را بيان نمائيد؟


آنچه همه را مطمئن مى كند و آتش فروزان نفس سركش و زيادت طلب را خاموش مى نمايدوصُول به او است ؛ و ذكر حقيقى او - جَلَّ وَ عَلا - چون جلوه او است استغراق در آن آرامشبخش است . ((الا بذكر اللّه تطمئن القلوب ))(203) گوئى فرمايد: توجّه توجه : بهذكر او فرو رُو، تا قلبت كه سرگشته و حيرت زده از اين سُو به آن سو و از اين شاخهبه آن شاخه پرواز مى كند طماءنينه حاصل كند.(204)
اى عزيز، اين كه قلوب بيچاره ما از حلاوت ذكر حق تعالى محروم است و لذّت مناجات آنذات مقدس در ذائقه روح ما وارد نشده و از وصول به قرب درگاه ، محتجب . و از تجلياتجمال و جلال محروميم ، براى آن است كه قلوب ما معلّلِ و مريض است و توجّه به دنيا واخلاد به ارض و احتجاب به حجب مظلمه طبيعت ما را از معرفت كبرياى حق و انوارجمال و جلال محجوب نموده . تا نظر ما به موجودات نظر ابليسى استقلالى است ، ازشراب وصل نخواهيم چشيد و به لذت مناجات نايل نخواهيم شد تا در عالم وجود عزّت وكبريا و عظمت و جلال براى كسى مى بينيم و در حجاب بتهاى تعيّنات خلقيه هستيم ،سلطان كبرياى حقّ جلّ جلاله در قلب ما تجلّى نكند.(205)
اى عزيز! قلب را به آداب عبوديّت مانوس كن و به ذائقه روح حلاوت ذكر خدا را بچشان. و اين لطيفه الهيه در ابتداء امر به شدت تذكّر و انس با ذكر حقحاصل شود، ولى در ذكر، قلب مرده نباشد و غفلت بر آن مستولى نشود. و چون با تذكّر،قلب را ماءنوس نمودى ، كم كم عنايات ازليّهشامل حالت گردد و فتح ابواب ملكوت بر قلبت گردد.(206)
پس از آن كه دل را براى ذكر خدا و قرآن شريف مهيّا نمود، آيات توحيد و اذكار شريفهتوحيد و تنزيه را با حضور قلب و حال طهارت ، تلقين قلب كند... اگر آيات شريفهآخر سوره حشر را از قول خداى تعالى (يا ايها الذين آمنوا اتقوالله ) كه آيه 18 است تاآخر سوره ، كه مشتمل بر تذكر و محاسبه نفس و محتوى بر مراتب توحيد و اسماء وصفات است ، در يك وقت فراغت از نفس از واردات دنيايى ،مثل آخر شب يا بين الطلّوعين با حضور قلب بخواند و در آنها تفكر كند، اميد است - انشاءالله - نتايج حسنه ببرد. و همين طور در اذكار شريفه با حضور قلب ذكر شريف :((لااله الاالله )) - كه افضل و اجمع اذكار است .(207) اينعمل را بكند؛ اميد هست خداوند از او دستگيرى كند. و البته در هرحال ، از نقص و عجز خود و از رحمت و قدرت حق ،غافل نباشد، و دست حاجت پيش ذات مقدّس او دراز كند و از آن ذات مقدّس دستگيرى ، طلب كند،اميد است كه اگر مدتى اشتغال به اين عمل پيدا كند، نفس به توحيد عادت كند، و نورتوحيد در قلب جلوه كند و البته از شرايط عامه ذكر، نبايد غفلت شود و ما بيشترشرايط قرائت قرآن - كه شرايط ذكر نيز هست - در كتاب ((آداب الصلوة ))(208) مذكور داشتيم .(209)
بالجملة براى زنده نمودن دل ، ذكر خدا و خصوص اسم مبارك ((ى ا حَىُّ يا قَيُّوم )) باحضور قلب مناسب است ... و از بعض اهل ذكر و معرفتمنقول است كه در هر شب و روزى ، يك مرتبه در سجده رفتن و بسيار گفتن : (لااله الا انتسبحانك انى كنت من الظالمين )(210) براى ترقيات روحى خوب است . و از بعضىسالكان راه آخرت نقل فرموده كه چون از حضرت استاد خود فايده اينعمل را شنيد، در هر شب و روزى ، يك مرتبه سجده مى رفت و هزار مرتبه ، اين ذكر شريفرا مى گفت . و از بعض ديگر نقل نموده كه سه هزار مرتبه مى گفت و از حضرت زينالعابدين و سيّدالسّاجدين علىّ بن الحسين - سلام اللّه عليهما -منقول است كه سنگ خشن زبرى را ملاحظه فرمود، سر مبارك را بر آن نهاد و سجده نمود وگريه كرد و هزار مرتبه گفت :
((لااله الا اللّه حقاً حقاً، لااله الا الله تعبداً ورقاً، لااله الا الله ايماناً وتصديقاً))(211) .
مثلاً ذكر شريف ((لااله الاالله )) را - كه بزرگترين اذكار و شريفترين اوراد است(212) در اين وقت فراغت قلب با اقبال تامّ به قلب بخواند به قصد آن كه قلب راتعليم كند و تكرار كند اين ذكر شريف را، و به قلب به طور طماءنينه و تفكّر بخواند،و قلب را با اين ذكر شريف بيدار كند تا آنجا كه قلب را حالت تذكّر و رقّت پيدا شود.پس به واسطه مدد غيبى ، قلب به ذكر شريف غيبى گويا شود و زبان تابع قلبشود.(213)
بايد دانست كه پس از آن كه عقل به طور علم برهانى ، اركان بابتوكّل را مثلاً دريافت ، سالك بايد همّت بگمارد كه آن حقايقى را كهعقل ادراك نموده ، به قلب برساند. و آن حاصل نشود، مگر آن كه انتخاب كند شخص ‍ مجاهداز براى خود در هر شب و روزى ، يك ساعتى را كه نفس اشتغالش ‍ به عالم طبيعت و كثرتكم است و قلب فارغ البال است ، پس در آن ساعت فراغت نفس ،مشغول ذكر حق شود با حضور قلب و تفكّر در اذكار و اوراد وارده .(214)
آرى ، با ذكر حقيقى ، حجابهاى بين عبد و حق خرق شود و موانع حضور مرتفع گردد، وقسوت و غفلت قلب برداشته شود، و درهاى ملكوت اعلى به روى سالك باز شود وابواب لطف و رحمت حق به روى او گشوده گردد، ولى عمده آن است كه قلب در آن ذكر زندهباشد و مرده نباشد، و با مردگان انس نگيرد. و آنچه غيرحق و وجه مقدّس اوست از مردگاناست ، و دل با انس با آن به مردگى و مردار خورى نزديك شود:
(كل شى ء هالك الا وجه )(215)
رسول خدا فرمود: راست ترين شعرى كه عرب گفته شعر لبيد است كه گفته :
((الا كل شى ء ما خلااللّه باطل ))(216)
دل به ديگر موجودات بستن - هر موجودى باشد - از خداغافل شدن است .(217)


35 - زبان و معاصى مربوط به آن

سؤ ال :

همه ما به معاصى كه از زبان صادر مى شود كم و بيش واقف هستيم استدعا دارد درخصوص زبان و آثار معاصى آن مطالبى را بفرمائيد؟


دخترم ! آفات زياد بر سر راه است . هر عضو ظاهر و باطن ما آفتها دارد كه هر يك حجابىاست كه اگر از آن ها نگذريم به اوّل قدم سلوك الى اللّه نرسيديم . من كه خود مبتلا هستمو جسم و جانم ملعبه شيطان است به بعض آفات اين عضو كوچك و اين زبان سرخ كه سرسبز را به باد دهد و آنگاه كه ملعبه شيطان است و آلت دست او، جان و روح و فؤ اد راتباه كند اشاره مى كنم . از اين دشمن بزرگ انسانيّت و معنويّتغافل مشو، گاهى كه در جلسات انس با دوستان هستى خطاهاى بزرگ اين عضو كوچك راآنقدر كه مى توانى شمارش كن و ببين با يك ساعت عمر تو كه بايد صرف جلب رضاىدوست شود چه مى كند و چه مصيبتها به بار مى آورد كه يكى از آنها غيبت برادران وخواهران است ، ببين با آبروى چه اشخاصى بازى مى كنى و چه اسرارى را از مسلمانانروى دايره مى ريزى و چه حيثيّاتى را خدشه دار مى كنى و چه شخصيّتهائى را مى شكنى؟ آنگاه اين جلسه شيطانى را مقياس بگير و ملاحظه كن در يكسال در همين امر پيش پا افتاده چه كردى و در پنجاه شصتسال ديگر چه خواهى كرد و چه مصيبتها براى خود به بار خواهى آورد در عينحال آنرا كوچك مى شمارى و اين كوچك شمردن از حيله هاى ابليس است كه خداوند به لطفخود ما را همگى از آن مصون دارد.(218)


36 - آداب تلاوت قرآن

سؤ ال :

مسئله تطبيق در قرائت قرآن جزء آداب تلقى مى شود استدعا دارد در اين خصوص با ذكرمثالى توضيحى فرمائيد؟


اكنون درست تفكر كن ! ببين صدر يا ذيل اين آيه شريفه كه آيهچهل و [چهارم ](219) از سوره مباركه فُصلّت است با ما تطبيق مى كند؟
مى فرمايد:
(قل هو للذين آمنوا هدى و شفا والذين لايومنون فى اذانهم و قر و هو عليهم عمى اولئكينادون من مكان بعيد)(220)
كجاست آن هدايت و شفاى امراض باطنى كه براى مومنين از قرآن شريفحاصل مى شود؟! چه شده است كه در گوش ما اين آيات شريفه فرو نمى رود و براى ماخود، حجاب فوق حجاب مى شود؟! اين نيست جز آن كه نور ايمان در قلب مانازل نشده ، و علوم ما به همان حدّ علمى باقى مانده و به لوح قلب وارد نگرديده ، و دراين باب ، در قرآن شريف آيات بسيارى است .(221) كه با مقايسهحال خود با آن آيات و تطبيق آن آيات با صفات خود، به خوبىحال ما معلوم خواهد شد.(222)
اگر قلب ما اين معنا را ادراك بكند ما الان در محضر خدا هستيم ، همين مجلس محضر خداست ،اين را اگر ايمان انسان در آن راه پيدا نيست مومن بشود انسان به آن ، قلب انسان بيابداين مطلب را، از معصيت كنار مى رود. تمام معصيت ها براى اين است كه انسان نيافته اينمسائل را، برهان هم بر آن دارد، برهان عقلى هم قائم است به اينكه خداى تبارك و تعالىهمه جا حاضر است ، هم برهان است و هم همه انبيا، گفته اند ((و هو معكم اينما كنتم))(223) قرآن است ، آن با شماست ، هر جا هستيد آن با شماست ، ما آن را از قرآن شنيدهايم ، به برهان هم ثابت هست لكن به قلب ما نرسيده است . مامثل مرده شور شده ايم تا حالا در اين باب ، مامثل مردم عادى هستيم كه مطلب نرسيده به قلبمان ، تا اگر بخواهيم يك غيبت بكنيم ، يكتهمت بزنيم ، يك كار زشت بكنيم ببينيم محضر خداست ، در محضر خدا كه ، محضر احترامدارد، انسان در محضر يك بزرگى كه در نظر خودش بزرگ است ، احترام مى كند از آنمحضر. اگر يك نفر وقتى كه در نظرتان بزرگ است پيش شما باشد، در محضر او كارخلاف نمى كنيد چه رسد به اينكه در محضر او به او خلاف بكنيد، كار خلاف مطلقاً آدمنمى كند در محضر يك كسى كه ادراك كرده است كه اين بزرگ است ، محترم است ، چه رسدبه اين كه در محضر آن محترم به خود آن محترم خلاف احترام بكند. محضر، محضر خداىتبارك و تعالى است عالم محضر است ، تمام عالم محضر است ، معصيت مخالفت با خود اوست، با آن كسى است كه در محضرش ‍ هستيم .


37 - آثار بى توجهى به قرآن كريم

سؤ ال :

قرآن به منزله چراغ راه معنوى مومنين مى باشد ليكن متاءسفانه در بيشتر ابعاد نورانيشمهجور واقع شده است آثار اين بى توجهى به قرآن را تشريح فرمائيد؟


ما همه قرآن شريف را مى دانيم [كه ] از معدن وحى الهى براىتكميل بشر و تخليص انسان از مَحْبَس ظلمانى طبيعت و دنيا،نازل شده است ، و وعد [و] وعيد آن ، همه حق صراح و حقيقت ثابته است ، و در تمام مندرجاتآن شائبه خلاف واقع نيست ، با اين وصف ، اين كتاب بزرگ الهى دردل سخت ما به اندازه يك كتاب قصه تاءثير ندارد، نه دلبستگى به وعده هاى آن داريمتا دل را از اين دنياى دنى و نشئه فانيه برگيريم و به آن نشئه باقيه ببنديم ، و نهخوفى از وعيد آن در قلب ما حاصل آيد تا از معاصى الهيّه و مخالفت با ولى نعمت احترازكنيم . اين نيست جز آن كه حقيقت و حقّيّت قرآن به قلب ما نرسيده ودل ما به آن نگرويده و ادراك عقلى ، بسيار كم اثر است ، و با اين قياس ، كليهنقصانهائى كه در ما است و جميع سركشيها و مخالفتهاى ما و محروم ماندن از همه معارف وسرائر براى همين نكته است (تو خود حديث مفصل بخوان از اينمجمل ).(224)
موعظتهاى قرآنى و وعد و عيد آن - كه سنگ خارا را نرم مى كند و كوههاى عالم را خاشع مىكند - در دل سخت اين انسان اثر نكند! آرى خداى تعالى فرمايد:
(لو انزلنا هذاالقرآن على جبل لرايته خاشعاً متصدعا من خشية الله و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون ).(225)
قرآن اين كتاب سرنوشت ساز، نقشى جز در گورستان ها و مجالس ‍ مردگان نداشت وندارد و آنكه بايد وسيله جمع مسلمانان و بشريت و كتاب زندگى آنان باشد، وسيلهتفرقه و اختلاف گرديد و يا به كلى از صحنه خارج شد.(226)
اى قرآن عزيز! اى تحفه آسمانى ، اى قانون بزرگ خدايى ، اى راهنماى سعادت بشر،اى خورشيد تابان از افق غيب ، اى مايه سربلندى ملّت اسلام ، اى در هم شكنِ اساسِنادرستيها! تو ملت ما را بيدار كن ، تو جوانان وطن ما را هشيار كن ، تو روح وحدت وبرادرى به آنان بده ، تو قوه سلحشورى و حسّ فداكارى را در آنها زنده كن تو پشت وپناه جوانان ما باش .(227)


38 - معنى عرفان ناب محمّدى

سؤ ال :

استدعا دارد معنى و مفهوم عرفان اسلامى را بفرمائيد آنگاه بفرمائيد در چه سن و سالىانسان براى خودسازى مستعدتر است .


خيال كردند يك دسته زيادى كه معناى عرفان عبارت از اين است كه انسان يك محلى پيدابشود و يك ذكرى بگويد و يك سرى حركت بدهد و يك رقصى بكند و اينها، اين معنىعرفان است ؟ مرتبه اعلاى عرفان را امام على سلام اللّه عليه داشته است و هيچ اين چيزهانبوده در كار. خيال مى كردند كه كسى كه عارف است بايد ديگر بكلى كناره گيرد از همهچيز و برود كنار بنشيند و يك قدرى ذكر بگويد و يك قدرى تغنى بشود و يك قدرى چهبكند و دكاندارى . اميرالمومنين در عين حالى كه اعرف خلق الله بعد ازرسول اللّه در اين امت ، اعرف خلق الله به حق تعالى بود معذلك نرفت كنار بنشيند وهيچ كارى به هيچى نداشته باشد، هيچ وقت هم حلقه ى ذكر نداشت ،مشغول بود به كارهايش ، ولى آن هم بود، ياخيال مى شود كه كسى كه اهل سلوك است اهل سلوك بايد به مردم ديگر كار نداشته باشد،در شهر هر چه مى خواهد بگذرد، من اهل سلوكم ، بروم يك گوشه اى بنشينم و، وردبگويم و سلوك به قول خودش پيدا كند اين سلوك در انبياء زيادتر از ديگران بوده استدر اولياء زيادتر از ديگران بوده است لكن نرفتند در خانه شان بنشينند و بگويند كهما اهل سلوكيم .(228)
جهاد اكبر است ، جهادى است كه با نفس طاغوتى خودش انسان انجام مى دهد. شما جوان ها ازحالا بايد شروع كنيد به اين جهاد، نگذاريد كه قواى جوانى از دستتان برود، هر چهقواى جوانى از دست برود ريشه هاى اخلاق فاسد در انسان زيادتر مى شود و جهادمشكلتر. جوان زود مى تواند در اين جهاد پيروز بشود، پير به اين زودى نمى تواند،نگذاريد اصلاح حال خودتان را از زمان جوانى به زمان پيرى بيفتد، يكى از كيدهائى كهنفس ‍ انسانى به انسان مى كند و شيطان به انسان پيشنهاد مى كند اين است كه بگذاربراى آخر عمر خودت را اصلاح كن ، حالا از جوانى استفاده كن و بعد آخر عمر توبه كن .اين يك طرح شيطنت آميز است كه نفس انسان مى كند به تعليم شيطان بزرگ . انسان تاقواى جوانيش هست و تا روح لطيف جوانى هست و تا ريشه هاى فساد در او كم است مى توانداصلاح كند خودش ‍ را.(229)
شما كه اكنون جوانيد، نيروى جوانى داريد، بر قواى خود مسلط مى باشيد و هنوز ضعفجسمى بر شما چيره نشده است ، اگر به فكر تزكيه و ساختن خويش نباشيد هنگام پيرىكه ضعف ، سستى ، رخوت و سردى بر جسم و جان شما چيره شد و نيروى اراده ، تصميم ومقاومت را از دست داديد و بار گناه و معصيت ، قلب را سياهتر ساخت چگونه مى توانيد خودرا بسازيد و مهذب كنيد؟ به سن پيرى كه رسيديد ديگرمشكل است موفق به تهذيب و كسب فضيلت و تقوى شويد پشيمانى و عزم بر ترك گناهبراى كسانى كه پنجاه سال يا هفتاد سال غيبت و دروغ مرتكب شده ، ريش خود را در گناه ومعصيت سفيد كرده اند حاصل نمى شود، چنين كسانى تا پايان عمر مبتلايند. جوانان ننشيند،كه گرد پيرى ، سر و روى آنان را سفيد كند قلب جوان لطيف و ملكوتى است و انگيزه هاىفساد در آن ضعيف مى باشد، ليكن هر چه سن بالا رود ريشه گناه در قلب قويتر ومحكمتر مى گردد تا جايى كه كندن آن از دل ممكن نيست .(230)
هر قدر در جوانى انسان مهذب شد، شد اگر در جوانى خداى نخواسته مهذب نشد بسيارمشكل است كه در زمان كهولت و پيرى كه اراده ضعيف است و دشمن قوى ، اراده انسان ضعيفمى شود و جنود ابليس در باطن انسان قوى ، ممكن نيست ديگر آنوقت ، اگر هم ممكن باشدبسيار مشكل است . از حالا به فكر باشيد، از جوانى به فكر باشيد. الان هر قدمى كهشما برمى داريد رو به قبر است . هيچ ، هيچ مطلبى ندارد، هيچ اشكالى ندارد هر دقيقه اىكه از عمر شريف شما مى گذرد يك مقدارى به قبر و آنجايى كه از شما سؤ الات خواهندكرد و همه مسؤ ول خواهيم بود داريد نزديك مى شويد. فكر اين مطلب را بكنيد كه قضيهنزديك شدن به مرگ است و هيچ كس هم سند به شما نداده است كه 120سال عمر بكنيد، 120 ساله نداريم . ممكن است 25 ساله انسان بميرد ممكن است 50 سالهبميرد يا 60 ساله بميرد، هيچ سندى ندارد، ممكن است همين حالا خداى نخواسته ، سندىنيست ، بايد فكر كنيد، بايد در اين مطالب تاءمل كنيد، مراقبه كنيد. اخلاق خودتان رامهذب كنيد، مهذب تر كنيد انشاءالله .(231)


39 - هدف خداوند از بيان قصص قرآنى

سؤ ال :

هدف از قصه هائى كه در قرآن كريم نقل شده چه مى تواند باشد؟ آيا صرفاً پراختنبه جنبه تاريخى و زندگى انبياءعليه السّلام بوده است ؟


عزيزا! اين آيات الهيّه و تعاليم ربانيّه براى بيدار كردن ما بيچاره هاى خواب ، و هشيارنمودن ما سرمستان غافل آمده . اين قصص ‍ قرآنيّه كهحاصل معارف تمام انبياء و خلاصه سير و رشد همه اولياء، و بيان درد و درمان هر عيب ومرض نفسانى ، و نور هدايت طريق الهى و انسانى است ، براى قصه گفتن و تاريخ عالمنيامده . مقصود از آنها با آن همه تشريفات درتنزيل و نزول ، بيان تاريخ گذشتگان نيست براى صرف اطلاع و تاريخ دانى . مقصودخدا را، از مقصد مسعودى (232) طبرى (233) وامثال آنها تميز بده ، و به نظر تاريخ و ادب و فصاحت و بلاغت به قرآن شريف نظرمكن كه اين صورت خود حجابى است بس .(234)
يكى از آداب مهمّه قرائت قرآن كه انسان را به نتايج بسيار و استفادات بى شمارنائل كند ((تطبيق )) است . و آن چنان است كه در هر آيه از آيات شريفه كه تفكر مى كند،مفاد آن را با حال خود منطبق كند، و نقصان خود را به واسطه آن مرتفع كند و امراض خود رابدان شفا دهد. مثلاً در قصه شريفه حضرت آدم عليه السّلام ببيند سبب مطرود شدن شيطاناز بارگاه قدس با آن همه سجده ها و عبادتهاى طولانى چه بوده ، خود را از آن تطهيركند، زيرا مقام قرب الهى جاى پاكان است .(235)


40 - شناخت مؤ من از غيرمؤ من

سؤ ال :

لطفاً ميزان و معيار فرد مؤ من از غيرمؤ من را بر اساس قرآن كريم بيان فرمائيد؟


خداى تبارك و تعالى يك ميزانى در قرآن كريم قرار داده است كه با آن ميزان ما بايدخودمان را و ديگران را بشناسيم . مى فرمايد كه : ((اللّه ولى الذين آمنوا يخرجهم منالظلمات الى النور والذين كفروا اولياءهم الطاغوت يخرجونهم من النور الى الظلمات )).ميزان در مومن و غيرمومن ، مومن واقعى و غيرمومن اين است كه كتاب خدا مى فرمايد كه اگرچنانچه مومن است ، خداى تبارك و تعالى ولى اوست و مومنين را خداى تبارك و تعالى ازهمه ظلمت ها، از همه تاريكى ها، از همه چيزهائى كه انسان ها را محجوب مى كند از حقتعالى ، از همه اينها اخراج مى كند و در نور وارد مى كند...
ما اگر بخواهيم خودمان را بسنجيم و كسانى كه مدعى هستند بسنجيم ، بايد ببينيم كه اينميزان ، اين دو تا ميزانى كه خداى تبارك و تعالى براى معرفى مومن ها و غيرمومن هافرموده است ، در خودمان هست يا نيست . به مجرد اينكه من يا شما ادعا كنيم كه ما مومن باللّههستيم ، تا آن محكى كه خداى تبارك و تعالى قرار داده است در ما نباشد يك ادعاى پوچىاست . ببينيم كه ما از اولياى خدا هستيم و خدا ولى ماست ، يا از اولياى طاغوت هستيم وطاغوت ولى ماست . اگر چنانچه از اين گرفتارى هاى عالم طبيعت ، از اين ظلمت هاى عالمطبيعت شما ديديد كه خارج شديد، علاقه هايى كه انسان به اين عالم طبيعت دارد، اينعلاقه ها برداشته شده است يا كم شده ، اگر شما خودتان را يافتيد كه هر كارى مىخواهيد بكنيد براى خدا مى خواهيد بكنيد، حكومت اللّه در شما و در قواى شما سلطه دارد،شما همه چيزتان ، تمام اعضا و قوايتان فرمانبردار حكم خداست . چشم شما احتراز كند ازآن چيزهائى كه موجب ظلمت قلب مى شود، اللّه ولى است . محك بزرگى است كه هر كسخودش را مى تواند بشناسد، مى تواند بفهمد كه اين ايمانى كه ادعا مى كند، همان ادعاستيا خير، نور ايمان در قلب او وارد شده است و ظلمت ها همه بركنار شده است .(236)


حُسن ختام

از نفس نفيس و نور ريز شما بهره برديم استدعا دارد در پايان دعائى فرمائيد.


ما بيچارگان و متحيّران وادى ضلالت و سرمستان از جام غفلت و خودپرستى از نمازاهل معرفت و سجود اصحاب قلوب محروميم ، خوب است حالت قصور و تقصير خود و مذلّتو خوارى خويش را در نظر داشته باشيم و بهحال حرمان خود متاءسف و به كيفيّت احتجاب خود متلهّف باشيم و به حقّ تعالى از اينخسران و تسلّط نفس و شيطان پناه بريم ؛ شايد حالت اضطرارى دست دهد و آن ذات مقدّسمضطرّين را اجابت فرمايد: اَمَّن يُجيبُ الْمُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوء.(237)
پس با حال پريشان و اضطراب و قلب افسرده و پژمان سر به خاك مذلّت ، كهاصل خلقت ما است ، نهيم ، و يا از نشئات ذُلّ و مسكنت خود كنيم و با لسانحال از حقّ تعالى كه ولىّ نعم است ، جبران نقائص را طلب كنيم و عرض كنى : بارالها، مادر حجابهاى ظلمانى عالم طبيعت و شركهاى بزرگ هواپرستى و خودخواهى واقعيم ، وشيطان در رگ و پوست و خون ما تصرّف دارد و سر تا پاى ما در تحت سلطنت شيطان است، و ما از دست اين دشمن قوى جز به پناه به ذات مقدّس تو چاره اى نداريم ، تو خود از مادستگيرى كن و قلوب ما را به خود متوجّه فرما.
خداوندا، توجّه ما به غير تو از روى استهزاء نيست ؛ ما چه هستيم و كه هستيم كه در محضرقدس ملك الملوك على الاطلاق استكبار و استهزاء كنيم ؛ ولى قصور ذاتى و نقص ما قلوبمحجوب ما را از تو مصروف داشته ؛ و اگر عصمت و پناه تو نباشد، ما در شقاوت خود تاازل باقى هستيم و راه نجاتى نداريم .
بارالها، ما چه هستيم ! داود نبى عليه السّلام عرض كرد كه اگر عصمت تو نباشد، عصيانتو را خواهم كرد.(238)
بارالها، پايان كار ما را به سعادت مقرون فرما؛ و سرانجام رشته معرفت و خداخواهى رابه دست ما بده ؛ و دست تطاول ديو رجيم و شيطان را از قلب ما كوتاه فرما، و جذوه اى ازآتش محبت خود در دل ما افكن تا جذبه اى حاصل آيد؛ و خرمن خودى و خودپرستى ما را بهنور نار عشقت بسوزان تا جز تو نبينيم و نخواهيم جز سركوى تو بار قلوب را نيندازيم.
محبوبا، اكنون كه از تو دوريم و از جمال جميلت مهجور، مگر آنكه دست كريمانه اتتصرّفى كند و حجابهاى ضخيم را از ميان بردارد تا در بقيه عمر جبران ماسبق گردد.اّنك ولىّ النّعم .(239)


منابع

1 - آداب الصلوة .
2 - ترجمه شرح دعاى سحر، انتشارات روزنامه اطلاعات .
3 - ترجمه مصباح الهداية ، انتشارات پيام آزادى .
4 - تفسير سوره حمد، انتشارات جامعه مدرسين .
5 - جلوه هاى رحمانى .
6 - چهل حديث ، چاپ نشر فرهنگى رجاء.
7 - سرّالصلاة .
8 - صحيفه نور، جلدهاى 1، 7، 9، 11، 14، 17، 18، 19، 20، 22.
9 - ره عشق .
10 - مبارزه با نفس يا جهاد اكبر، چاپ امور تربيتى آموزش و پرورش .للّه
11 - كشف الاسرار، چاپ قبل از انقلاب .
12 - وصيتنامه امام خمينى

fehrest page

back page