بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تسنیم تفسیر قرآن کریم ، جلد 4, آیت الله عبدالله جوادى آملى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     FOOTNT03 -
     FOOTNT04 -
     FOOTNT05 -
     TASNIM01 -
     TASNIM02 -
     TASNIM03 -
     TASNIM04 -
     TASNIM05 -
     TASNIM06 -
     TASNIM07 -
     TASNIM08 -
     TASNIM09 -
     TASNIM10 -
     TASNIM11 -
     TASNIM12 -
     TASNIM13 -
     TASNIM14 -
     TASNIM15 -
     TASNIM16 -
     TASNIM17 -
     TASNIM18 -
     TASNIM19 -
     TASNIM20 -
     TASNIM21 -
     TASNIM22 -
     TASNIM23 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

نمونه اى از ايجاز قرآن  
در ادامه آيه ، براى ترسيم تحول خاصى كه پس از اعطاى نعمت براى قوم يهود پديدآمد و تصوير عيش رفيه آنان مى فرمايد: (پس از اعطاى اين نعمت ) به آنان گفتيم : ازرزق خدا بخوريد و بياشاميد و در زمين ظغيان و فساد نكنيد: كلوا واشربوا من رزق اللّهولا تعثوا فى الارض مفسدين .
التفات از صورت ماضى و حكايت ، به صورت امر و فرمان (و اين كه در صدر آيه بهصورت ماضى غايب از بنى اسرائيل ياد كرده و در اين بخش از آيه ، بدون تكراركلمه قلنا گويا هم اكنون آنان را مخاطب قرار داده ، و به آنها فرمان مىدهد) براى جلب توجه مخاطبان عصر نزول و يهوديان زمان پيامبرصلى الله عليه و آله واحضار وضع خاص گذشتگان آنها در ذهن مخاطبان است كه گويا در عصرنزول حضور دارند و خطاب فعلى خداوند متوجه آنان است . اين گونه سخن گفتن از فنونايجاز و گزيده گويى قرآن حكيم است .(1424)
مراد از رزق اللّه 
مقصود از رزق اللّه ممكن است همه نعمت هايى باشد كه خداوند نصيب بنىاسرائيل فرمود، اعم از منّ و سلوى و آب ، و تعبير به كلوا به اعتبار اطعمه اى چون منّ وسلوى است كه در آيات قبل بيان شده و تعبير به اشربوا به اعتبار آب چشمه اى كه دراين آيه مطرح شده است .
اين بيان ، مختار جمهور مفسران است . امين الاسلام ايناحتمال را نيز به برخى اسناد مى دهد كه مقصود از رزق آب باشد و همه نعمت هايى كه ازآب مى رويد و به دست مى آيد. به اين لحاظ، كلوا واشربوا من رزق اللّه يعنى ازآب بياشاميد و از محصولات كشاورزى و باغ دارى كه با آب به دست مى آيد بخوريد.
اين احتمال با ظاهر سياق آيه مورد بحث مخالفت دارد ؛ چون ظاهر اين است كهماءكول و مشروبى كه بهره بردارى از آنها اباحه شد، نعمت هاى آماده در هنگام اباحه وترخيص بوده است ، نه نعمت هايى كه بعدا به دست مى آيد(1425). به ويژه باتوجه به اين كه رزق به چيزى كه انسان مرزوق مى تواند از آن نفع ببرد و كسى نمىتواند مانع آن گردد تعريف شده است (1426) و چنين تعريفى تنهاشامل رزق بالفعل مى شود و رزق بالقوه مشمول بالقوه تعريف ياد شده است .
التفات از متكلم به غايب  
التفات از متكلم به غايب در من رزق اللّه ، با آن كه مقتضاى سياق من رزقنااست ، برخى از مفسران را بدين راى گرايش داده كه جمله كُلوا و اشربوا... تا آخر آيه ،گفتار حضرت موسى عليه السلام است ، نهقول بى واسطه خداوند؛ زيرا اگر همانند صدر آيه ، خطاب مستقيمى از جانب خداوندبود، چنان كه فرمود:فقلنا... مى بايست بفرمايد:كلوا و اشربوا منرزقنا(1427). محتمل است نكته ديگرى كه صبغه تاديبى دارد، در التفاتمزبور ملحوظ شده باشد؛ چنان كه همين نكته در تغيير اسلوب از خطاب لكمبه غيبت قومه مورد لحاظ بوده است .
نهى تحريمى و تحذيرى در جمله لا تعثوا فى الارض مفسدين در برابر امرترخيصى در جمله كلوا، ناظر به اين است كه در فساد زمين طغيان نداشته باشيد و ازتمرد و تعدى بپرهيزيد ؛ يعنى اكنون كه شما را در نهايت رحمت و نعمت قرار داديم (كهلازم تعبير به كُلُوا و اشربوا من رزق اللّه است ) با چنين وسعت و عيش ، به فساد وظلم ادامه ندهيد و شكر نعمت را به كفران آن تبديل نكنيد. اين بيان مبتنى بر آن است كهعثىّ به معناى مطلق تعدى از حد باشد، اما اگر به معناى شدت فسادباشد، كلمه مفسدين تاءكيدى بر مفاد لا تعثوا خواهد بود.
مصداق فساد و طغيان در آيه 
درباره فساد و طغيان ، در آيه سه احتمال مطرح است :
1 خصوص طغيان در اكل و شرب .
2 خصوص طغيان در بهره بردارى از آب ؛ يعنى تنازعى كه عادتا هنگام شدت يافتننياز به آب ، بين آب جويان پيش مى آيد.
3 مطلق فساد.
برخى مفسران احتمال دوم را برگزيده اند.(1428)احتمال مزبور در صورتى قابل پذيرش است كه به جاى لا تعثوا فى الارض جملهلا تعثوا فيه به كار مى رفت ؛ نظير آنچه در سوره ((طه )) دربارهخصوص ‍ خوردن منّ و سلوى آمده است : ونزّلنا عليكم المنّ و السلوى كلوا من طيّبات مارزقناكم ولا تطغوا فيه (1429)، اگر چه حتى در اين صورت نيز، مطابق آنچه درتفسير رزق گذشت ، بايد احتمال اول را اختيار كرد، نهاحتمال دوم را.
اما با توجه به تعبير فى الارض جمله ظهور در عموم دارد نه در اختصاص ؛ زيرا پيامآيه اين است : شما شكر گذار اين نعمت و وسعت باشيد و شكر آن اين است كه هيچ گاهفساد نكنيد. به ويژه اگر ظاهر فى الارض اين باشد كه فساد را از زمين نشر ندهيد واسوه و الگوى ديگران در فساد نباشيد و سنت سيئه به وجود نياوريد ؛ چنان كه برخىاز مفسران مجموع جمله لا تعثوا فى الارض مفسدين را به معناى لا تشعروا فسادكم فىالارض
گرفته اند(1430) كه ظاهرا در مقام بيام معناى لازم جمله مزبوربودند، نه به معناى لغوى و مطابقى آن .
لطايف و اشارات  
1 استقساى بنى اسرائيل و موسى عليه السلام 
استقسا درخواست سقى و سيراب كردن است . اين پيشنهاد متقاضيانه اولا، از طرف بنىاسرائيل به حضرت موساى كليم عليه السلام ارائه شد و ثانيا، از طرف موساى كليمبه حضور خداى سبحان معروض شد. آنچه در سوره اعراف آمده ، ناظر به درخواست يهوداز حضرت موسى است ؛ و اءوحينا الى موسى اذا استقساه قومه ان اضرب بعصاكالحجر...(1431) و آنچه در آيه مورد بحث مطرح است ، درخواست حضرت موسى ازذات اقدس الهى است ، هر چند از خداوند صريحا نام برده نشده : و اذا استقسى موسىلقومه .
استقسا به سه عنصر محورى وابسته است : يكىسائل مستقسى و ديگرى مسوول و سومى مسوول عنه . آنچه در آيه مورد بحث ياد شدهخصوص سائل ، يعنى حضرت موسى است كه صريحا نام او ياد شده و موردسووال ، يعنى آب است كه ضمن عنوان استقسا مطرح شده ؛ زيرا معناى استقسا خصوصيتمورد سووال ، يعنى آب رامى فهماند. اما مسوول ، يعنى خداى سبحان صريحا معين نشده ،ئلى ضمنا معلوم است ، زيرا حضرت موساى كليم از غير خداى سبحان چنين تقاضايىندارد.
استقساى يهود از حضرت كليم اللّه صبغه نيايش نداشته ، ليكن استقساى حضرت موسىاز ذات اقدس ‍ خداوند جنبه عبادى داشت ؛ چنان كه در اسلام براى چنين درخواستى نمازمخصوص تشريع شده و بزرگان اهل حكمت به حمايت از ايناصل كعه پيوند بين نظام تشريعى و نظام تكوينى را بر عهده دارد، مطالبى ايرادفرموده اند.(1432)
آنچه از آيه سوره اعراف برمى آيد اين است كه قوم موسى استقسا كردند، نه خود آنحضرت و آنچه از آيه مورد بحث مى توان استظهار كرد اين است كه استقساى حضرتموسى از خداوند براى قوم خود بود، نه براى خود و سر عدم استقساى آن حضرت براىخود شايد از باب يطعمنى يسقين (1433)، يا از باب قدرتتحمل و صبر كامل آن صبار شكو بوده است .
تذكر: از اين كه خداوند فرمود: حضرت موسى براى قوم خود استقسا كرد، شايد بتواناستنباط كرد كه در ماجراى درخواست ارائه ، مطلوب نگاه خودش بود، نه نگاه قوم او،زيرا خداوند در قصه درخواست ارائه نفرمود: موسى براى قوم خود درخواست ارائه كردتا آنان نظر كنند. البته همان طور كه برخى از مطالب رويت قبلا بازگو شد و بعضىاز معارف آن بعدا در ذيل آيه ربّ اءرنى انظر اليك (1434) خواهد آمد، مقصود حضرتموسى از نظر، نظر فرا طبيعى شهودى بود، نه نظر طبيعى و حصولى و حسى .
استقساى قوم همراه با كرامت نبود و از اين رو خداوند آن را در سوره اعراف به همه همراهانحضرت موسى اسناد كرد و فرمود: قوم موسى از آن حضرت استقسا كردند، اما استقساىحضرت موسى از خداوند سبحان همراه با كرامت بود.
بر اين اساس ، خداوند آن را فقط به حضرت موساى كليم اللّه شركت نداشت ، بلكهتنها حضرت موسى درخواست كرد و دعاى آن حضرت بانزول وحى الهى مستجاب شد.
2 اظهار فقر در پيشگاه خدا 
گر چه اظهار شجاعت ، شهامت ، غنا و توانگرى در برابر بيگانه محمود و ممدوح است ،ليكن آنچه در ساحت قدس خداوند مقبول و در نزد صحابه خرد محمود و ممدوح است ، اظهارنياز، عجز، ضعف و فقر است . از اين رو عارفان هماره از دعا كه در آن حاجت داعى بهپيشگاه بارى مطرح است ، به نيكى ياد مى كنند، هر چند مورد حاجت مختلف و مراتب نيازبه مدارج معرفت و معارج محبت و معالى خلوص وابسته است :

و يحسن اظهار التجلّد للعدى
و يقبح غير العجز عند الاحبّة (1435)
بنابراين آنچه از حضرت موساى كليم نسبت به ساحت قدس خداوندى طرح شد، جز عبادتچيز ديگرى نبود ؛ چنان كه برخى از مومنان صدر اسلام به محضررسول گرامى معروض مى داشتند: زرع و ضرع ، يعنى كشاورزى و دامدارى ما بر اثركمبود آب آسيب ديده است . شما از ذات اقدس الهى آب طلب كنيد. آن حضرت نيز از خداىسبحان در خواست باران مى كرد.(1436)
3 احكام جزمى در آيات ناظر به تكوين 
گر چه احكام ناظر به نظام با ترجّى و تمنّى همراه است و آيات راجع به آن با كلمهليت و لعلّ آميخته است ، ليكن احكام ناظر به نظام تكوين منزه از هر گونه مفهوماحتمال و ابهام و شك است . به عنوان نمونه مى توان آيه ... كتبت عليكم الصيام كما كتبعلى الذين من قبلكم لعلكم تتقّون .(1437) و آيه مورد بحث را ارائه كرد، زيرا درآيه صيام كه ناظر به تشريع است ، عنوان ترجى طرح شده و در آيه مورد بحث ، احكامياد شده به طور جزم بر موضوعات قبلى خود مترتب است و هيچ گونه مججالى براىترجى در آن نيست . البته براى تصحيح ترجّى در احكام تشريعى مطلبى است كه درمجال خود طرح شده است .(1438)
عمده آن است كه نه در تلقى حضرت موسى كمترين ترديدى راه داشت و نه در دستورالهى به لزوم ضرب عصا و نه در امتثال تكوينى حجر راجع به انبجاس و انفجار، شكّىرخنه كرده و نه در انشعاب آن به دوازده چشمه به عدد دوازده سبط، كم ترين ابهامى راهيافته است . همان طور كه در مقام ثبوت درنگ نبود، در مقام اثبات به صورت حملييهبتيّه بيان شد، نه شرطيه و نه مشروطه . پس آنچه از كشاف استشمام مى شود كه زمينهشرط در آن جريان مطرح است (1439) و ناصواب خواهد بود.
4- پرهيز از احساس فراغت  
قدرت نامحدود خداوند توان هر گونه كار خارق عادت را دارد و محتاج به شركت كسىنيست ، مانند نزول منّ و سلوى كه نمودار مهر الهى و نظير خسف قارون كه نشان قهر خداست، ليكن گاهى براى حضور انسان در صحنه كوشش و پرهيز وى از احساس فراغت و عدممسؤ وليت ، دستور الهى به اشتراك انسان صادر مى شود ؛ نظير آنچه در ماجراى ضربعصا به دريا كه انفاق آن را به همراه داشت و ضرب عصا به حجر كه انفجار آن را درپى داشت ، مطرح شد، زيرا هم انفاق دريا و هم انفجار سنگ بدون زدن عصا مقدور خداوندبود، ليكن براى حضور موساى كليم در صحنهعمل ، دستور ضرب عصا داده شد تا حضور آن حضرت الگوى همه معتقدان به مقام منيعكليم خدا باشد و هيچ كس خود را فارغ از انجام وظيفه هر چند ساده و كم زحمت نبيند.
شايد دستور به حضرت مريم به اهتزاز شاخه درخت خرما : و هزّى اليك بجذع النّخلةتساقط عليك رطبا جنيّا(1440) نيز از سنخ لزوم حضور در صحنه كار باشد. هرچند معجزه يا كرامت قبل از آن پديد آمد و درخت خشك كه به صورت جذع بالى درآمده بودسر سبز و با ثمر شد و نيازى به اهتزاز حضرت مريم براى ريزش ميوه نبود، ولىفرمان خدا ناظر به لزوم كار هر چند ساده است .
5 زمينه پذيرش معجزه 
آنچه به صورت معجزه و كرامت نقل مى شود، اگر انسان معصوم مانندرسول گرامى صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليه السلام يا در كتاب معصوم نظيرقرآن كريم باشد و برهان عقلى نيز بر خلاف آن نباشد، باور و پذيرش آن لازم است ،و از اين موارد است استسقاى حضرت موسى و شكافته شدن سنگ و جوشش آب از آن ؛ زيراهم ناقل اين قصه قرآن معصوم و صادق است و هم تحقيق آن محذور عقلى ندارد؛ زيرا در جهانطبيعت هر يك از عناصر مى تواند به عنصر ديگرىتبديل شود؛ چنان كه صدرالمتاءلّهين رحمة الله عليه در اين باره چنين فرمود:
فلانّ مادّة العناصر قابلة لان يتكون منها الصّور الغير المتناهية على التعاقب ، فيجوزان يستحيل بعض اءجزاء الحجر ماءً؛(1441) هر يك از عناصر طبيعت مى تواند بهعنصر ديگر تبديل شود و مصحح اين تبديل نيز جهت مشترك بين همه آنهاست كه از آن بهماده اولى تعبير مى شود.
تبديل مزبور هم چنان كه در دراز مدت و به صورت طبيعى ممكن است تحقق يابد، دركوتاه مدت و به صورت اعجاز نيز امرى ميسّر است ؛ همانندتبديل عصا به حيوان كه هم به صورت طبيعى ممكن است ؛ چنان كه عصا پس از مدتى بهصورت خاك درآمده ، در كنار بوته گياهى قرار گيرد و موجب رشد آن گياه شود و گياهرشد يافته را، مارى بخورد و بخشى از آن غذا به صورت نطفه درآيد و در نهايت بهمارى مبدل گردد و هم مى شود همه اين مراحل در كوتاه مدت و بر خلاف عادت و طبيعت ،تحقق يابد و عنوان معجزه و خارق عادت بر آن اطلاق شود. البتهتبديل سنگ به آب در صورتى مطرح است كه مراد سنگ مخصوصى باشد كه مطابقروايات گذشته از بهشت آمده بود و حضرت موسى عليه السلام آن را با خودحمل مى كرد.
در اين صورت هم تبديل سنگ به آب ، معجزه به حساب مى آيد(1442) و هم تحقق اينتبديل با زدن عصا. اما اگر صخره اى در دامنه كوهى بوده ، آنچه معجزه محسوب مى شودصرف شكافتن صخره با عصاست ؛ يعنى با ضرب عصا صخره شكافته شد و آبى كهدر دل كوه بود و خداوند آن را به صورت ينبوع و چشمه در نهاد زمين ذخيره كردهبود:فسلكه ينابيع فى الارض (1443) بيرون جهيد، نه اين كه سنگتبديل به آب شد. حاصل اين كه در صورت دوم معجزه يكى و در صورتاول ، دوتاست .
شايان ذكر است كه كسى مى تواند چنين پديده اى را باور كند كه مبداء جهان و قدرتبى انتهايى او و اين كه همه امور امكانى در برابر قدرت او خاضع است و با قدرت اوذوب مى شود و هر سببى ، سببيت خويش را از او گرفته است : ذلّت لقدرتك الصّعاب وتسبّبب بلطفك الاسباب ، (1444) ايمان داشته باشد و بداند كه شكافتن دريا وتوقف آب روان به صورت كوهى بزرگ ، فرود آمدن منّ و سلوى از آسمان ، برد و سلامشدن آتش براى ابراهيم ، ولايت عيسى بدون پدر و زنده كردن مردگان و آفرينش پرندهاز گل به دست آن حضرت ، همه با اراده خداوند و به محض گفتن كُن تحققمى يابد و يكون مى شود وگرنه از كسى كه منكراصول مزبور است ، نمى توان توقع ايمان به فروع آنها را داشت .(1445)
6 راه هاى دست يابى به آب و حس گرايى بنى اسرائيل 
نزول باران از بالا يا دست يابى به آب از زمين از چند طريق ممكن است كه در همه آنها،نازل كننده يا توليد كننده اصلى خداست . اكنون به راه هاى معروف آن اشاره مى شود:
الف : راه طبيعى و علمى ، مانند كندو كاو در زمين ، در صورت آماده بودن موقعيت ويژهجغرافيايى و جوّى . در اين حال اگر چه به ظاهر، بر اساسعلل و عوامل طبيعى ، انسان به آب مى رسد، اما بى ترديد دهنده حقيقى آب خداست ؛ اوستكه راه هاى زيرزمينى را مقرر كرده و آب ها را پس از توليد به آن راه ها رهنمون شده است:فسلكه ينابيع فى الارض .(1446) از اين رو زمزمه انسان موحدهو يطعمنى ويسقين (1447) است ، گرچه غير موحد، تنهاعلل طبيعى و اسباب عادى آن را مى بيند و از مبداء اصلىغافل است .
ب : راه فرا طبيعى و معنوى عام ، مانند استقامت در راه خدا و پيشه كردن تقواى الهى ؛ اگرملتى مستقيم گردد و مواظب احكام تكليفى و وضعى خدا ازقبيل حليّت و حرمت و صحت و فساد باشد، آب فراوان و به موقع بر او فرود مى آيد:وان لو استقاموا على الطريقة لاسقيناهم ماءً غدقا(1448) و درهاى بركات آسمان و زميناعم از آب و غير آن بر روى او گشوده مى شود:ولو اناءهل القرى امنوا و اتّقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض .(1449)
در توجيه چنين تاثيرى مى توان گفت : شكّى نيست كه انسان ، جداى از جهان طبيعى نيست ؛چنان كه جهان ، گسيخته از انسان نيست ؛ همان طور كه حوادث جهان در انسان موثر است ،انسان و اعمال او نيز در رخدادهاى جهان اثر دارد. انسان مهره اى از مهره هاى عالم طبيعى استكه با نيكى و تقوا پيشگى او عالم نيز خوب مى شود و با بدى و عصيان او عالم طبيعىنيز دگرگون مى گردد:ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت اءيدى الناس.(1450)
ج : راه معنوى خاص ، مانند خواندن نماز استسقا با خضوع و خشوع تضرع و درخواستنزول باران .
د: راه معنوى اخصّ، مانند معجزه ؛ نظير زدن عصا به سنگ و شكافتن سنگ و جوشش آب از آن.
انتخاب اين راه در قصه بنى اسرائيل (با آن كه حضرت موسى مى توانست نماز استسقابخواند يا از آنان بخواهد تا نماز استسقا بخوانند) شايد به خاطر حسّ گرايى آنان ازيك سو و بستن همه راه هاى بهانه و تمام كردن حجت بر آنان از سوى ديگر بود؛ چنانكه ممكن است شرايط نماز باران فراهم نبوده و تاثير عصا زدن نيز همان طور كه اشارهشد بيش از علل و عوامل ديگر است .
تذكر: جامع مشترك راه هاى سه گانه اخير، مدد گرفتن از عنايت فرا طبيعى است ، هر چنددرجات آنها يكسان نيست .
7 بركات اعجاز موساى كليم 
اعجاز يا كرامتى كه براى انبيا يا اولياى الهىحاصل مى شود، گاهى فقط عامل تغذيه علمى است و زمانى افزون برصبغه حجّت و استدلال ، عامل تغذيه تغذيه مادى نيز هست ؛ چنان كهاژدها شدن عصاى موساى كليم عليه السلام فقط جهت برهان و اعجاز داشت ، ولى تاثيرهمان عصا بعد از زدن به سنگ ، گذشته از كرامت خاص معنوى ،عامل تغذيه مادى يهوديان نيز بوده است . همچنين نظيرنزول منّ و سلوى با دعاى موساى كليم كه داراى دو جهت مادى و معنوى بوده است .
آنچه مى تواند همراه با اعجاز، بهره پيروان صاحب مقام كرامت شود، گذشته از انتفاعمعنوى و استدلال علمى ، اختصاصى به تغذيه و ترويه ندارد، بلكه گاهى منافعديگرى غير از خوراكى و نوشيدنى ، مانند نجات از خطر غرق و رهايى از سلطه دشمنهمراه با معجزه حاصل مى شود، داستان عبور بنىاسرائيل از دريا به بركت اعجاز موساى كليم عليه السلام از اينقبيل است . انتفاع و تنعّم گاهى به اين است كه بحر مايع به صورت بستر يا بسدرآيد: فاضرب لهم طريقا فى البحر يبسا(1451) و زمانى به اين است كهحجر جامد و يابس مصدر چشمه هاى مايع شود. چشمه سنگ همانند چشمسر منشاء ريزش آب است و شايد نام گذارى چشمه در فارسى وعين در تازى بدين نام ها محصول شباهت آن با چشم باشد. به هر تقدير،گاهى مقبوض مبسوط مى شود و زمانى مبسوط مقبوض ‍ مى گردد و رمز آن اين است كهتكوّن هر چيزى مرهون اراده خداوندى است كه بر اساس حكمت باكن ،يكون را متحقق مى فرمايد.
تذكر: اعجاز و كرامت خواه با بركت ديگر همراه باشد يا نباشد، گاهى باتحليل دقيق عقلى به چند معجزه منحل مى شود و از اين رو از چنين معجزهقابل تحليلى مى توان به صورت جمع و تعبيربيّنات ياد كرد؛ مانندمعجزه جوشش دوازده چشمه از سنگ ؛ زيرا ظهور آب از سنگ ، خروج آب عظيم از جسم كوچك ،خروج آب به قدر نياز، خروج آب با ضرب عصا و انقطاع آب در حالت بى نيازى از آن ،بيّنات و معجزاتى است كه همه از تحليل معجزه جوشش چشمه ها از سنگ حاصل مى شود.
8 اختلاف بعد از علم و قبل از علم 
جمله ولا تعثوا فى الارض مفسدين ، بر اساس آنچه در بحث تفسيرى گذشت ،هرگونه فساد در روى زمين را شامل مى شود كه بارزترين مصداق آن اختلاف و نزاع ودرگيرى ها و كشمكش هاى فردى يا قومى و قبيله اى است . چنين اختلافى ازقبيل اختلاف بعد از علم است كه قرآن در آيات فراوانى آن را مذمّت مى كند و دربارهخصوص بنى اسرائيل چنين مى فرمايد: ما بنىاسرائيل را در جايگاه صدق (بيت المقدس ) سكنا داديم و روزى آنان را از طيّبات قرارداديم ، اما آنان به اختلاف و نزاع پرداختند و با يكديگر اختلاف نكردند مگر بعد از آنكه علم و آگاهى بهره آنها شد...؛ولقد بوّانا بنىاسرائيل مبوّاء صدق ورزقناهم من الطيّبات فما اختلفوا حتى جاءهم العلم ....(1452)
قرآن كريم دو گونه اختلاف را تبيين مى كند: يكى اختلافقبل از علم به حق و واقع ، براى نيل به آن و ديگرى اختلاف بعد از علم به آن .
اختلاف قبل از علم به حق كه براى نيل خالصانه به آن رخ مى دهد، اختلاف ممدوحى است ؛زيرا روشن شدن حق و رشد و شكوفايى انديشه ، از طريق تضارب وتبادل افكار است . البته مقصود، اختلاف صاحب نظران است ، نه اختلاف گروهى كهاهل نظر نيستند و دخالت آنان در مسائل فكرى نه تنها زمينهنيل به حق نيست ، بلكه وسيله مشاغبه ، مشاجره و مثالبهباطل خواهد شد. اين قسم از اختلاف در آياتى نظير آيه 213 سوره بقره مطرح شده است :كان النّاس اءمة واحدة فبعث اللّه النّبيّين مبشّرين و منذرين وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم ين النّاس فيما اختلفوا فيه ؛ يعنى ما انبيا رافرستاديم تا با روشنگرى ها و تبيين حق ، به اختلافات مردم در زمينه پيدا كردن حقخاتمه دهيم و اختلاف آنان را به وفاق محمودتبديل كنيم .
اما اختلاف بعد از علم ، اختلافى است مذموم كه طاغيان و ستمگران پس از روشن شدن حق ،به آن دامن مى زنند و همان است كه در ادامه آيه مزبور، به آن اشاره شده است : و مااختلف فيه الا الذين اءوتوه من بعد ما جاءتهم البينات بغيا بينهم ؛ يعنى پس ازانزال كتاب آسمانى ، كسانى در آن اختلاف كردند كه كتاب و حق را دريافت كرده بودند ونشانه هاى روشن به آنان رسيده بود. منشاء چنين اختلاف مذمومى ، انحراف از حق و ستمپيشگى بود. اختلاف مزبور كيفر اخروى در پى دارد و سبب محروميت از هدايت ويژه در دنيامى شود؛ چنان كه ، آنها كه داورى حق و كتاب آسمانى را پذيرفتند، يعنى به هدايتتشريعى و عمومى الهى تن دادند، از فيض هدايت خاص نيز بهره مند مى شوند، كه درادامه همين آيه به آن اشاره شده است :فهدى اللّه الذين امنوا لما اختلفوا من الحق باذنه واللّه يهدى من يشاء الى صراط مستقيم .
بنى اسرائيل همواره در طول تاريخ به اختلافات پس از علم دامن مى زند و پس ازنزول آيات و بيّنات الهى و روشن شدن حقّ، طغيان و فساد مى كردند. خداوند، هم در آيهمورد بحث آنان را از چنين فساد و اختلافى منع مى كند:ولا تعثوا فى الارض مفسدين وهم در سوره يونس به اختلاف بعد از علم آنان اشاره مى كند:فما اختلفواحتى جاءهم العلم ... (1453) و هم در سوره طه آنها را از چنين طغيانىنهى مى كند: كلوا من طيّبات ما رزقناكم ولاتطغوا فيه (1454)، بلكه در ادامه آنبه عاقبت چنين طغيانى نيز اشاره مى كند و به صورتشكل اول قياس منطقى مى فرمايد: كسى كه طاغى شد، غضب الهى بر اوحلال مى شود و هر كه غضب من بر او حلال شد، سقوط مى كند. پس طاغى سقوط مى كند ونتيجه طغيان سقوط و نابودى است ؛...ولا تطغوا فيه فيحلّ عليكم غضبى و منيحلل عليه غضبى فقد هوى .
نيز در سوره جاثيه درباره داورى خداوند در قيامت در زمينه اختلاف آنان مىفرمايد:ولقد اتينا بنى اسرائيل الكتاب و الحكم و النبوّة ورزقناهم من الطيّبات و وفضّلنا هم على العالمين # و اتيناهم بيّنات من الامر فما اختلفوا الا من بعد ما جاءهم العلمبغيا بينهم ان ربّك يقضى بينهم يوم القيامة فيما كانوا فيه يختلفون .(1455)
اين گونه آيات هشدارى است براى همه جوامع علمى و به ويژه به طالبان علوم دينى كهمراقب باشند به اختلاف بعد از علم مبتلا نشوند و بدانند اگر كسى در دورانتحصيل ، مراقب خويش نباشد و در مباحثات و مذاكرات علمى روزانه ، پس از فهميدن حقنسبت به آن تمكين نكند و از اعتراف به حقانيت گفته رقيب ، سرباز زند پس از فراغت ازتحصيل و خارج شدن از مراكز تعليم و گرفتن مسؤ وليت هاى اجتماعى ، به صورتبزرگ ترين مصيبت براى اسلام و مسلمانان در مى آيد؛ زيرا كسى كه خود را نساخته وبه تسليم و خضوع در برابر حق ، عادت نكرده ، مى تواند منشاء اختلاف مذموم و تنازعوهن آور در جامعه شود.
9 نفى سرمايه دارى و اشتراكيّت  
خداى سبحان در پايان آيه مورد بحث پس از امركُلُوا و اشربوا من رزق اللّه ، ازفساد و اختلاف و تنازع نهى مى كند. همچنين از آيات ديگر بر مى آيد كه بنىاسرائيل پس از اعطاى نعمت ها و بيّنات فراوان ، باز هم فساد و اختلاف پيشه كردند.بنابراين ، آنچه جامعه را اداره مى كند و آن را آرام مى سازد تنها بر طرف شدن نيازهاىاقتصادى نيست ، بلكه خضوع افراد در برابر خدا و برخوردار شدن آنان از تعبّد و روحبندگى سبب آرامش مى شود. كسى كه بنده خدا نيست به جاى احترام به قسط ديگران ،به سهم آنان تعدّى مى كند؛ به ويژه به سهم كسى كه به مشاهده ستم عادت كرده وتدريجا به موجودى ستم پذير تبديل شده باشد.
غرض آن كه ، فرد يا جامعه خود سر و طاغى كه فاقد روح انقياد در برابر حق است ،هرگاه قدرت يافت ظالم مى شود و ستم مى كند تا جايى كه انبيا را نيز بهقتل مى رساند:يقتلون النّبيّين بغير حق .(1456)
به بيان ديگر، منشاء اصلى فساد و اختلاف مذموم در ميان مردم ، تنها اين نيست كه بهطور عادلانه از ابزار تحصيل ثروت و امكانات برخوردار نيستند يا ثروت هاى ملّى وعمومى به دست آمده ، عادلانه بين آنان توزيع نمى شود، بلكه ممكن است ملّتى ، چونبنى اسرائيل ، به طور مساوى از امكانات مادى برخوردار باشند و طعم تلخ تبعيض را درحكومت دينى نچشيده باشند و در عين حال با هم درگير باشند؛ چنان كه بر همه بنىاسرائيل منّ و سلوى نازل مى شد، همه در برابر حرارت آفتاب سايبان داشتند، همه اسباطو قبايل به طور مساوى از آب چشمه بهره مند مى شدند و همه آنها به قدر كافى ، خوراكو پوشاك داشتند(1457)، نه مشكل تبعيض در ابزار توليد داشتند و نهمشكل تبعيض در توزيع ، در عين حال همواره درحال جنگ و درگيرى و نزاع و كشمكش هاى فردى يا قبيله اى بودند و با مشاهده قسط وعدل در لواى حكومت دينى همچنان بر خوى خود خواهى اصرار داشتند.
براين اساس ، منشاء اختلاف را بايد در جاى ديگر جستجو كرد كه همان غرايز متضادّ وگرايش هاى پيچيده و پست مادى و حيوانى و خصلت افزون طلبى و برترى خواهى درنهاد آدمى است . شكى نيست آنچه اين غرايز سركش را رام مى كند و آتش زياده خواهى وخروش هَلْ منْ مزيدْ را فرو مى نشاند ايمان به مبداء و معاد و متعبّد شدن بهدينى است كه پيوسته انسان را به كفاف و عفاف و قناعت و متانت دعوت مى كند و درمقابل گذشت ها و انفاق ها، بشارت حور و قصور بهشتى و رضوان الهى و بهجت و سرورابدى مى دهد.
به بيان ديگر، از قصه يهود بنى اسرائيل ، استفاده مى شود كه نه صرف سرمايهدارى و برخوردارى از امكانات مختلف مادى ، براى بشر آرامش مى آورد(اگر چه فقر ونبود امكانات لازم ، زمينه ساز ارتكاب فسق و گناه و آلوده شدن بهرذايل اخلاقى است ، تا حدى كه به بيان امام صادق عليه السلام :كاد الفقر انيكون كفرا(1458) و نه اشتراكيت و توزيع يكسان ثروت ، بلكه تنها ايمانبه خدا و اعتقاد به كرامت هاى انسانى مهم ترينعامل امن و اطمينان است .
10 تربيت نسلى نو براى زندگى و حكومتى نو 
گرچه سرگردانى چهل ساله بنى اسرائيل در بيابان سينا، كيفر سركشى و تمرّد آناندر برابر فرمان ادخلوا الارض المقدّسة التى كتب اللّه لكم (1459) بود كهگفته بودند:و انا لن ندخلها حتى يخرجوا منها...)(1460)، ليكن مجازات هاىخداوند در عين حال كه عنوان تعقيب و تنبيه دارد، از مصالح و ملاحظات تربيتى نيزبرخوردار است . از اين رو سرگردانى چهل ساله بنىاسرائيل ممكن است داراى چنين حكمتى نيز باشد كهنسل قبلى منقرض شود؛ نسلى كه عقايد و ثنيّت و خوى بت پرستى دردل هايشان اشراب شده بود: اءشربوا فى قلوبهم العجل (1461) تا حدى كهپس از نجات از چنگال فرعون و شكافته شدن دريا و رهايى از امواج آن ، از حضرتموسى درخواست قرار دادن خدايى چون خدايان بت پرستان كردند: يا موسىاجعل لنا الها كما لهم الهة ،(1462) نسلى كه استكبار و استضعاف فرعونى بهگونه اى غيرت و مردانگى را از آنان ربوده بود كه در برابر پيشنهاد حضرت موسى ،يعنى ورود شجاعانه به قريه آن هم پس از آن كه دو تن از ياران با وفا و با ايمان آنحضرت (يوشع و كاليب ) راه غلبه و پيروزى را به آنان نشان دادند، باكمال جسارت و بى ادبى گفتند:يا موسى انا لن ندخلها اءبدا ماداموا فيها فاذهب انت وربّك فقاتلا انا هيهنا قاعدون (1463)، يعنى هم با آوردن دو كلمه لنواءبدا مخالفت صريح و جسورانه خود را با درخواست آن حضرت عليهالسلام ابراز داشتند و هم با اين جمله كه تو و پروردگارت برويد و بجنگيد، مادر اين جا نشسته ايم در واقع حضرت موسى و وعده هاى الهى او را به تمسخرگرفتند.
اين نسل كه از لحاظ اعتقادى ، اليف شعار مشؤ وم بت پرستى گرديد و از جهت اجتماعى وحيثيّت ملى انيس ‍ خوارى و ذلّت گشت و گروهى از آنان به كشتن انبياى خدا آلوده شدند، وبالاخره نسلى كه نه مغز و قلب سالمى داشت و نه علاج آن ممكن بود، بايد از بين برودو نسل جديدى با عقايد صحيح و مكارم بلند چون شهامت و مردانگى پرورش يابد تالياقت سرزمين مقدس و مباركى چون فلسطين را پيدا كند.(1464)
بر همين اساس ، بنى اسرائيلچهل سال آواره بيابان شدند تا نسل هدايت ناپذير پيشين منقرض شد و نسلى جديد وانقلابى از فرزندان آنان به تدريج تربيت شدند، به طورى كه توانستند روى پاىخويش بايستند و اساس حكومت الهى را براى پيامبران بعدى پى ريزى كنند.
بحث روايى 
1 برترى معجزه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله 
عن الحسين بن على عليه السلام قال :ان يهوديا من يهود الشام و اءحبارهمقال الاميرالمؤ منين عليه السلام فى اءثناء كلامطويل : فان موسى عليه السلام قد اءعطى الحجر فانبجست منه اثنتا عشرة عينا؟قال له على عليه السلام : لقد كان كذلك و محمدصلى الله عليه و آله لمانزل الحديبية و حاصره اءهل مكة قد اءعطى ما هواءفضل من ذلك و ذلك ان اءصحابه شكوا اليه الظماء و اءصابهم ذلك حتى التقتخواصر الخيل فذكروا له عليه السلام ذلك فدعا بركوة يمانية ، ثمّ نصب يده المباركةفيها فتفجرت من بين اءصابه عيون الماء فصدرنا و صدرتالخيل رواءا و ملاء ناكل مزادة و سقاء و لقد كنا معه بالحديبية و اذا ثمّ قليب جافة ،فاءخرج صلى الله عليه و آله سهما من كنانته ، فناوله البراء بن عازبفقال له : اذهب بهذا السهم الى تلك القليب الجافة ، فاءغرسه فيها،ففعل ذلك فتفجرت منه اثنتا عشرة عينا من تحت السهم ، ولقد كان يوم الميضاة عبرة و علامةللمنكرين لنبوته كحجر موسى حيث دعا بالميضاءة فنصب يده فيها ففاضت بالماءوارتفع حتى توضاء منه ثمانية آلاف رجل وشربوا حاجتهم ، وسقوا دوابهم و حملوا مااءرادوا.(1465)
اشاره : با صرف نظر از سند، پديد آمدن آب از هر موجود طبيعى كه ارتباط نزديك يادور با عناصر طبيعى دارد عقلا ممكن است ، هر چند عادةً بعيد است و با معجزه چيزى كه امتناععقلى ندارد گرچه منع عادى دارد پديد مى آيد؛ زيرا ظهور آب و جريان آب توسطانگشتان مبارك رسول گرامى يا چوب تير و مانند آن هيچ محذور عقلى ندارد.
2 چگونگى سنگى كه شكافته شد 
عن الباقر 7: نزلت ثلثة اءحجار من الجنة : مقام ابراهيم و حجر بنىاسرائيل ، و الحجر الاسود.(1466)
و عنه 7: اذا خرج القائم من مكة ينادى منادية : اءلا لا يحملن اءحد طعاما ولا شرابا، وحمل معه حجر موسى بن عمران 7 و هو وقر بعير، فلاينزل منزلا الا انفجرت منه عيون ، فمن كان جائعا شبع ، و من كان ضمآنا روى و رويتدوابّهم حتى ينزلوا النجف من ظهر الكوفة (1467).... فاذا نزلوا ظاهرهانبعث منه الماء واللبن دائما، فمن كان جائع شبع ، و من كان عطشانا روى.(1468)
و روى انه كان حجرا مربعا.(1469)

اشاره : با اغماض از سند و اعتراض به صعوبت اثبات اين گونه از معارف علمى و غيرتعبدى و عملى با خبر واحد كه واجد همه شرايط اعتبار و حجيّت نيست ، پذيرش محتواى آنمحذور عقلى ندارد. آنچه مسلم است اصل وجود سنگ و زدن عصا به آن و جوشش دوازده چشمهآب از آن است .
3 تطبيق آيه بر ولايت اهل بيت عليه السلام 
عن العسكرى 7......ثم قال اللّه عزّوجلّ و اذ استسقى موسى لقومه قال : واذكروا يا بنى اسرائيل اذ استسقى موسى لقومه طلب لهم السقيا لما لحقهممن العطش فى التيه و ضجّوا بالبكاء و قالوا اءهلكنا العطش يا موسى .فقال موسى : الهى بحق محمد سيد الانبياء و بحق على سيد الاوصياء و بحق فاطمة سيدةالنساء و بحق الحسن سيد الاولياء و بحق الحسيناءفضل الشهداء و بحق عترتهم و خلفائهم سادة الازكياء لما سقيت عبادك هولاء. فاءوحىاللّه تعالى اليه : يا موسى اضرب بعصاك الحجر فضربه بها فانفجرت منهاثنتا عشرة عينا قد علم كلّ اناس مشربهم ، كل قبيلة من اءولاد يعقوب مشربهم فلا يزاحمهمالاخرون فى مشربهم .
قال اللّه عزّوجلّ: كلوا و اشربوا من رزق اللّه الذى آتاكموه ولا تعثوا فى الارضمفسدين لا تسعوا فيها و انتم مفسدون عاصون .
قال رسول اللّه 7: من اءقام على ولايتنا اءهل البيت سقاه اللّه من محبته كاءسا لا يبغون بهبدلا ولا يريدون سواه كافيا ولا كاليا ولا ناصرا و من وطّن نفسه علىاحتمال المكاره فى موالاتنا جعله اللّه يوم القيامة فى عرصاتها بحيث يقيمكل من تضمنته تلك العرصات اءبصارهم ممّا يشاهدون من درجاتهم و انكل واحد منهم ليحيط بماله من درجاته كاحاطته فى الدنيا بما يتلقاه بين يديه ثمّيقال له : وطنت نفسك على احتمال المكاره فى موالاة محمد و آله الطيبين فقدجعل اللّه اليك و مكنك من تخليص كل من تحب تخليصه مناءهل الشدائد فى هذه العرصات ، فيمد بصره فيحيط بهم ثمّ ينتقد من اءحسن اليه اءوبرّه فى الدنيا بقول اءو فعل اءو ردّ غيبة اءو حسن محضر اءو ارفاق فينقده من بينهم كماينتقد الدرهم الصحيح من المكسور. ثم قال له :اجعل هؤ لاء فى الجنة حيث شئت ، فينزلهم جنات ربنا. ثمقال له : وقد جعلناه لك و مكنّاك من القاء من تريد فى نار جهنم ، فيراهم فيحيط بهم وينتقد من بينهم كما ينتقد الدينار من القراضة . ثمقال له : صيرهم من النيران الى حيث تشاء، فيصيرهم حيث يشاء من مضايق النار.فيقول اللّه تعالى لبنى اسرائيل الموجودين فى عصر محمد9 فاذا كان اءسلافكم انمادعوا الى موالاة محمد و آله فانتم الان لما شاهدتموها فقد وصلتم الى الغرض و المطلبالافضل الى موالاة محمد و آله فتقربوا الى اللّه عزّوجلّ بالتقريب الينا ولا تتقربوا منسخطه و تتباعدوا من رحمته بالازورار (بالازراء(خ بحار)) عنّا
.(1470)
عن الباقر7 فى قوله : فقلنا اضرب بعصاك الحجر فانفجرت منه اثنتا عشرة عيناقد علم كل اناس مشربهم : ان قوم موسى لمّا شكوا اليه الجدب و العطش استسقواموسى فاستسقى لهم ، فسمعت ما قال اللّه له ، ومثل ذلك جاء المؤ منون الى جدّى رسول اللّه 9 قالوا: يارسول اللّه تعرّفنا من الائمة بعدك . فقال : و ساق الحديث الى قوله : فانك اذا زوّجتعليا من فاطمة خلقت منها اءحد عشر اماما من صلب على ، يكونون مع على اثنى عشر اماما، كلهمهداة لامتك ، يهتدون بها كل اءمّة بامام منها، و يعلمون كما علم قوم موسى مشربهم.(1471)

اشاره الف : همان طور كه در مبحث تلقى حضرت آدم نسبت به كلمات پروردگار و نيزبرخى از مياحث گذشته بازگو شد، انسانهاىكامل مظاهر اسماى حسناى الهى هستند و به عنوان بهترين مجارى فيض خداوند منشاءبركتند. از اين رو توسل و استشفاع به آنان براى همگان سودمند است .
ب : تولى ولايت اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام كه مهم ترين مزد رسالترسول گرامى است ، زمينه استحقاق چشيدن بلكه نوشيدن جام محبت از كوثر الهى رافراهم مى كند.
ج : كسى كه در دنيا وسيله هدايت ديگران را تاءمين كند در آخرت وسيله رهايى آنان از دوزخو نيل به بهشت را در اختيار دارد؛ از اين رو سالكان كوى حقّ را از راهيان كژ راهه جدا مىكنند و به مقصد مطلوب مى رسانند.
و اذْ قُلْتُم يموسى لَن نَّصبرَ عَلَى طَعامٍ واحد فادعُ لَنا ربِّكَ يُخرجْ لَنا مِمّاتُنْبِتُالارضُ من بقلِها و قِثّآئها و فومها و عَدَسِها و بَصَلِها قالَ اءتسْتَبدِلونَالّذى هُوَ اءدنىبالَّذى هُوَ خَيرٌ اهْبِطوا مصرا فان لَكُم مّا سَاءلتُم و ضُرِبَت عَلَيهمالذّلّة و الْمَسْكَنَةُ وبآءُ و بغضبٍ مّنَ اللّه ذلك بانهم كانوا يَكْفرونَ بايتِ اللّه ويقتِلونَ النّبينَ بغيرِ الحَقِّذلكَ بِما عَصَوا وَّ كانوا يَعتَدونَ(61)
گزيده تفسير 
يك نواخت بودن طعام (منّ و سلوى ) بهانه جديد قوم يهود بود تا از سر لجاجت و همراه باتحقير و استهزا، نه خواهش و مساءلت ، برخىمحصول هاى روييدنى از زمين ، يعنى سبزى ، خيار، سير، عدس و پياز را پيشنهاد دهند.
تنوع طلبى و تلون خواهى مذموم قوم يهود كه شاكله آنانتبديل حسن به قبيح و مغفرت به غذاب و تقدير الهى به تدبير بشرى و تغذيهملكوتى به تغذيه ملكى است در استبدال اعلا، يعنى منّ و سلوى ، به ادنى ، يعنى سير وپياز سرايت كرد، آن سان كه با لجاجت و جسارت و دركمال مقاومت اعلان بى صبرى كرده ، به صورت نفى صريح و اكيد به موساى كليمعليه السلام اعلام داشتند: بر آنچه خداوند از آسماننازل كرده صبر نمى كنيم ، پس از خدايت بخواه تا همان گونه كه تا كنون بدون رنج وزحمت ما از آسمان منّ و سلوى نازل مى كرد، اكنون از زمين نعمت هاى پيشنهادى ما را بدونكار ما بيرون آورد. مقصود آنان از اين طرح ،تبديل تام نعمت آسمانى به نعمت زمينى بود، نهتكميل و تتميم آن .
اين بهانه جويى و لجاجت از آن رو كه نعمت آزادى واستقلال به دست آمده را فداى تنوع طلبى و شهوت شكم مى كند، با قهر و غضب با آنمقابله شد و حضرت موسى عليه السلام با زبان تعجيز يا توبيخ به آن پاسخ داد واز آنان همان چيزى را خواست كه به آن حساس بودند؛ يعنى وارد شدن به شهرى كه لازمآن درگيرى و جنگ با عمالقه يا ديگر جباران و ظالمان بود. البته تقدير الهى وتدبير موساى كليم اين بود كه بنى اسرائيل به سرزمين مقدس كه مدينه فاضله وداراى امكانات فراوان كشاورزى و مانند آن بود وارد شوند و بين زندگى شهرى واصول اجتماعى ، حقوقى ، سياسى همراه با اخلاق وفضايل ارزشى جمع كنند.
دستور توبيخى يا تعجيزى به هبوط، اشاره است به سقوط ونزول . اين هبوط از بهشت امنيت و آزلادى و استقلال و عزّت به سرزمين عداوت ها، نزاع ها وشهوات مادى ، تمثّل و تجسمى از هبوط حضرت آدم عليه السلام است .
فرجام قومى كه با ناديده گرفتن رفعت و عظمت آزادى واستقلال و طرح تقاضاهاى پست و ذلّت بار، بهانه جويى ، لجبازى و شكم بارگى مىكنند، اين شد كه بر آنها عذاب دنيايى ذلّت و خوارى ثبت شده ، خيمه ذلّت و مسكنت و تيرهروزى بر سرشان نصب گشته ، بر آنها احاطه يابد و سكه ذلّت و مسكنت به نام آنانضرب و اين مهر بر پيشانى آنها زده شود و براى هميشه ملازم و دامن گير آنان گردد ودر نهايت بر اثر ناسپاسى هاى فراوان به عذاب اخروى و غضب متراكم و قهر فعلىالهى كه مايه سقوط به دركات است ، گرفتار آيند.
علت اين سوء عاقبت آن است كه كفر ورزى و كشتن انبياى الهى عليه السلام و عصيان دربرابر احكام الهى و تجاوز از حدود الهى به صورت ملكه و سنت سيئه اى عادت مستمربنى اسرائيل شد.
قتل انبياء به وسيله بنى اسرائيل تنها از طريق اعتدا و معصيت افشاى اسرار پيامبران نزدحكام و جباران زمان نبود، بلكه آنان انبيا را با شمشيرهاى خود و بدون واسطه مى كشتند.همچنين كشتن پيامبران كه كفر عملى است ، از روى اشتباه و خطاى در تطبيق و اعتقاد بهحقانيت اين اقدام نبود، بلكه آنان به قبح اينعمل آگاه بودند و آنچه آنها را آگاهانه و از روى عمد به اين كار وادار مى كرد، روحيهعصيان گرى و اعتدا و حبّ دنيا و پيروى از هوا بوده است .
انبيا حق مدار و عدل محورند و پيامبر كشى حتما ناحق است . براى بنىاسرائيل حق بودن پيامبران عليه السلام ثبوتا و اثباتا مسلم بود و آنان درقتل پيامبران نه مجوز الهى داشتند و نه مصحح مردمى .

next page

fehrest page

back page