بسيارى از انسانها، بى توجه به مقام و منزلتى كه در نزد پروردگار دارند و نيزغافل ار شر نفس و وسوسه شيطان ، همواره تمامافعال و اعمال خود را به جا و درست مى انگارند و از كارهاى اندك خود نه تنها خردسند وخشنود هستند كه آن را زياد و قابل ارايه و مطلوب نيز مى دانند.
غرور و خودستايى اين عده موجب گمراهى آنان شده و هرگز خود را مورد عتاب و خطاب وسرزنش قرار نمى دهند و بدين خاطر نمى تواند نواقص و معايب خويش را ترميم و جبرانكنند. چرا كه خود را مبرا از خطا و گناه مى دانند و اگر اعتراف اندكى هم به اشتباه خودكنند، آن را كوچك شمرده و خود را بى نياز از محاسبه نفس و مبارزه با اين آفت بزرگاخلاقى مى دانند و غافلند از اينكه :
جايى كه برق عصيان بر آدم صف زد |
ما را چگونه زيبد دعوى بى گناهى |
اما مومنين و پرهيزكاران ، آن گونه كه در كلام مولى الموحدين على (عليه السلام ) آمدهاست اهل محاسبه و مراقبت هستند و شان و منزلت حتىاعمال نيك خود را كوچك مى يابند و كارهاى زشت خود را بزرگ :
لاَ يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ وَ لاَ يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِيرَ
فَهُمْ لاَِنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ إِذَا زُكيَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُفَيَقُولُ أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي وَ رَبي أَعْلَمُ بِي مِني بِنَفْسِي (49)
(از كارهاى اندك خويش خرسند نيستند و كارهاى بسيار را نيز زياد نمى بينند... هنگامىكه يكى از پارسايان را تحسين و تمجيد ديگرى آگاه ترم و پروردگار من از من ، به منآگاه تر است .)
ناگفته پيداست كه نفس آدمى تمايل دارد مورد تمجيد قرار گيرد و ستايش شود و اين يكىاز تجليات حب و نفس و قدرت طلبى و از ويژگى هاى قدرت طلبان و مستكبران است كههموراه براى ارضاء هواها و نفسانيات خود، سلامت جوامع را به خطر مى اندازند. اما حاكمانو فرمانداران و متوليان امور مسلمين كه تقوا پيشه ساخته اند، از اين دام شيطان رهايى مىيابند و نه تنها خودستايى را امرى عادى و ممدوح جلوه نمى دهند كه با ستايشگران وتملق گويان نيز به مبارزه بر مى خيزند.
چنانكه مولا على (ع ) فرمود:
وَ اِنَّ مِنْ اَسْخَفِ حَالاَتِ اُلْوُلاَةِ عَنْدَ صَالِحِ النَّاسِ،
اَنْ يُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ، وَ يُوضَعَ اَمْرُهُمْ عَلَى اكِْبرِ
وَ قَدْ كَرِهْتُ اَنْ يَكُونَ جَالَ فِى ظَنِّكُمْ اءَنَّى اُحِبُ الاْطْرَاءَ،
وَ اسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ؛ وَ لَسْتُ - بِحَمْدِ اللّهِ - كَذلِكَ*،
وَ لَوْ كُنْتُ اُحِبُ اَنْ يُقَالَ ذلِكَ لَتَرَكْتُهُ انْحِطَاطا لِلِه سُبْحانَهُ
عَنْ تَنَاوُلِ مَاهُوَ اَحَقُ بِهِ مِنَ الْعَظَمَةِ وَ الْكِبْريَاء
وَ رُبِّما اسْتَحْلَى النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ اَلْبَلاَءِ
فَلاَ تُثْنُوا عَلَىَّ بِجَمِيلِ ثَنَاءِ، لاِخْرَاجِى نَفْسِى اِلَى اللّهِ سُبْحانَهُ وَ اِلَيْكُمْ مِنَالتَّقِيَّةِ البقيّة فِى حُقُوقً لَمْ اَفْرَغْ مِْن اَدَائِهَا، وَ فَرائِضَ لاَبُدَّ مِنْ اِمْضَائِهَا(50)
(مردم ! از پست ترين حالت زمامداران در نزد صالحان اين است كه گمان برند آنهادوستدار ستايش اند و كشوردارى آنان بر كبر و خود پسندى استوار باشد. خوش ندارم درخاطر شما بگذرد كه من ستايش را دوست دارم و خواهان شنيدن آن مى باشم . سپاس خدا راكه چنين نبودم و اگر ستايش را دوست مى داشتم ، آن را رها مى كردم به خاطر فروتنى درپيشگاه خداى سبحان و بزرگى و بزرگوارى كه تنها خدا سزاوار آن است . گاهى مردم ،ستودن افرادى را براى كار و تلاش روا مى دانند. اما من از شما مى خواهم كه مرا باسخنان زيباى خود نستاييد تا از عهده وظايفى كه نسبت به خدا و شما دارم برآيم وحقوقى كه مانده است بپردازم و واجباتى كه بر عهده من است و بايد انجام گيرد، اداء كنم.)
آن گونه كه از روايات و سخنان بزرگان دين بر مى آيد، سر آغاز راه مقابله باخودستايى كه آفتى بزرگ در راه سير و سلوك وتكامل انسان است ، انتقاد از خود (معاتبه ) و آگاهى يافتن بر عيوب و نواقص اخلاقىخويش است .
اين نكته در سخنى از امام على (عليه السلام ) مورد توجه قرار گرفته است :
مَنْ حاسَبَ نَفْسَهُ وَقَفَ عَلى عُيُوبِهِ وَ اَحاطَ بِذُنُوبِهِ، وَ اسْتَقالَ الذُّنُوبِ وَ اَصْلَحَالْعُيُوبَ.(51)
(هر كس خود را از زير ذره بين حساب قرار دهد، بر عيب هاى خويش ، آگاه و از گناهانخود مطلع مى شود. چنين فردى سرانجام در زدودن گناه و اصلاح عيوب خود موفق خواهدشد.)
و يا آنجا كه مى فرمايد:
...طُوبى لِمَنْ شَغَلَهُ عَيْبَهُ عَنْ عُيُوبِ النّاسِ...(52)
(...خوشا به حال آن كه اشتغال به عيب هايش او را از عيب جويى نسبت به ديگران بازدارد.)
انسانى متقى و پرهيزكارى كه خداوند را آگاه تر از خويش به خويش مى داند، فريبنفس خود را نمى خورد و خود را ستايش نمى كند، زيرا نيك مى داند كه ستودن خود و در چاهستايشگران افتادن ، سرآغاز گرفتار آمدن در دامذايل اخلاقى است :
كن ذليل النفس هونا لا تسد |
تا توانى بنده شو سلطان مباش |
زخم كش چون گوى شو چوگان مباش |
ورنه چون لطفت نماند و اين جمال |
از تو آيد آن حريفان را ملال |
آن جماعت كه تو را دادند ريو |
چون ببينندت بگويدت كه ديو |
جلمه گويندت چو بينندت به در |
مرده اى از گور خود بر كرد سر(53) |
جلوه نهم : انتقاد پذيرى
گرچه بسيارى به حق ، انتقاد ناپذيرى را نوعى بيمارى قلمداد مى كنند، اما بايد اذعانداشت كه پذيرش انتقاد چندان هم ساده نيست اينكه آدمى بنشيند و ديگرى عيب هاى او را برشمارد و او را نقادى كند، تحمل و صبر و سعه صدر فراوان و روح ارزنده مى خواهد آنكهمى داند در پى انتقاد، اصلاح و جبران و تغيير روش و ترك عادتهاست . راه ساده بر ابرمى گزيند و به جاى انتخاب راه طولانى پذيرش انتقاد و اصلاح خويش ، يكباره آن راانكار مى كند و خود را از هر عيبى مبرا مى داند. اسلام ، روش انسانهاى مدعى كه خودپرستانه در راهى قدم نهاده اند كه هيچ نقد و نظر و سخنى را بر نمى تابند، محكوم مىكند و انسان را محتاج نصيحت و اندرز مى داند چنان كه امام صادق عليه السلام آن را بههديه تعبير مى كند و مى فرمايد:
اَحَبُّ اِخوانى اِلَىَّ، مَنْ اَهدى اِلىَّ عُيُوبى (54)
محبوبترين برادرانم نزد من كسى است كه عيب هاى مرا به من هديه كند).
و يا امام على عليه السلام مى فرمايد:
خَيرُ الاِخوْانِ اَقلُّهُم مُصانِعةً فِى النَّصيحَة
(بهترين برادران من كسانى هستند كه هنگام خير خواهى كمتر ظاهر سازى و چاپلوسىكنند.)
توجه به نقد و نظر و پذيرش انتقاد، گرچهسهل و ساده نيست ، اما امكان پذير است انسانى كه در مسير رشد و بلوغ گام بر مى داردو به تكامل مى انديشد، چاره اى ندارد جز اينكه آفات وجودى و نواقص و عيوب خود رابشناسد و در صدد اصالح خويش برآيد؛ به ويژه مسؤول و مديرى كه ممكن است حساسيت جايگاه و مقام ، او را با غرور و تكبر و خودپسندىدرآميزد، شخصيتش را اسير ركود كند و منزلت رفيع انسانى - كه گاهى البته تو همشخص است - او را در معرض تهاجم نفسانيات قرار دهد.
مولاى متقيان در سخنانى مى فرمايد:
فَلاَ تُكَلمُونِى بِمَا تُكَلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَةُ
وَ لاَ تَتَحَفَّظُوا مِنى بِمَا يُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبَادِرَةِ
وَ لاَ تُخَالِطُونِى بِالْمُصَانَعَةِ وَ لاَ تَظُنُّوا بِى اسْتِثْقَالاً فِى حَقِّ قِيلَ لِى
وَ لاَ الْتِمَاسَ إِعْظَامٍ لِنَفْسِى فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ يُقَالَ لَهُ
أَوِ الْعَدْلَ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ كَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَيْهِ فَلاَ تَكُفُّوا
عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقِّ أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ فَإِنى لَسْتُ فِى نَفْسِى بِفَوْقِ
أَنْ أُخْطِئَ وَ لاَ آمَنُ ذَلِكَ مِنْ فِعْلِى إِلا أَنْ يَكْفِيَ اللَّهُ مِنْ نَفْسِي (55)
(پس با من چنان كه با پادشاهان سركش سخن مى گويند، حرف نزنيد و چنان كه از آدمهاى خشمگين كناره مى گيرند، دورى نجوييد و با ظاهر سازى با من رفتار نكنيد و گمانمبريد اگر حقى به من پيشنهاد دهيد بر من گران آيد يا در پى بزرگ نشان دادن خويشم ؛زيرا كسى كه شنيدن حق يا عرضه شدن عدالت بر اومشكل باشد، عمل كردن به آن ، براى او دشوارتر خواهد بود پس از گفتن حق ، يا مشورتدر عدالت خود دارى نكنيد، زيرا خود را برتر از آن كه اشتباه كنم و از آن ايمن باشم نمىدانم ، مگر آن كه خداوند مرا حفظ فرمايد.(56))
امام عليه السلام هم ، تملق و چاپلوسى را استكبارى و ويران كننده مى داند و هم انتقادناپذيرى را مذموم و زشت مى شمارد و سفارش مى كند كه بايد با جان ودل انتقاد را پذيرا بود:
إِنَّ الشَّيْطَانَ يُسَنى لَكُمْ طُرُقَهُ وَ يُرِيدُ أَنْ يَحُلَّ دِينَكُمْ عُقْدَةً عُقْدَةً
وَ يُعْطِيَكُمْ بِالْجَمَاعَةِ الْفُرْقَةَ وَ بِالْفُرْقَةِ الْفِتْنَةَ فَاصْدِفُوا عَنْ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِهِوَ اقْبَلُوا النَّصِيحَةَ مِمَّنْ أَهْدَاهَا إِلَيْكُمْ وَ اعْقِلُوهَا عَلَى أَنْفُسِكُمْ(57)
(همانان شيطان ، راه هاى خود را به شما آسان جلوه مى دهد تا گره هاى محكم دين شما رايكى پس از ديگرى بگشايد و به جاى وحدت و هماهنگى ، بر پراكندگى شما بيفزايداز وسوسه و زمزمه و فريبكارى شيطان روى گردانيد و نصيحت آن كسى را كه خيرخواهشماست گوش كنيد و به جان و دل بپذيريد.)
پرواضح است كه رواج انتقاد پذيرى و رجوع به مردم و رعيت براى يافتن عيبهاى خود،بى پروايى و ايجاد نقص در پايه هاى حكومت و مسؤ وليت نيست ؛ بلكه انديشه اى ژرفو الهى است كه اصلاح امور را درپى دارد و آرامش و امنيت را براى مردم و زير دستان بهارمغان مى آورد.
جلوه دهم :در دسترس مردم و رعيت بودن
نقل است كه مرحوم آيت ا...العظمى آقاى (سيد ابوالحسن اصفهانى ) قدس سره - مقاممرجعيت عامه عصر خود - در يكى از تشرف هاى خويش به محضر نورانى امام عصر (عج )از ان روح شريف شنيد كه :
وَ اجْعَلْ مَجْلَسِكَ فِى الدَّهْليزْ وَ اقْضِ حَوائِجَ النّاسِ نَحْنُ نَنْصُرُكْ .
(محل نشستن خود را در ابتداى راهرو قرار ده و نيازهاى مردم را بر آورده ساز تا تو رايارى كنيم ).
اگر در جامعه اسلامى ما مديران و مسؤ ولين به مضمون و محتواى تعاليم الهى و سيرهعملى پيشوايان دينى توجه كنند و به ارزش و منزلت مسؤ وليتى كه درمقابل طبقات مختلف مردم دارند آشنا شوند، خدمت به جامعه اسلامى را غنيمت دانسته و هيچگاه با ايجاد حصار به دور خويش فاصله خود را با مردم زياد نمى كنند.
گرچه برخى به اين ركن اساسى توجه دارند و همواره خويش را در دسترس مردم قرارمى دهند اما متاسفانه برخى افراد كه در بند تمايلات خود خواهانه و هواهاى نفسانىاسيرند، به سهولت مردم را از خويش مى رانند و ايجاد رابطه و دوستى رابا اقشارمختلف جامعه نمى پسندند چنان كه گويى اسلام براى آنها پيامى نداشته و قرآن واحاديث و روايات در دسترس آنها نبوده است .
على عليه السلام كه با عمل خويش نفوس را منقلب مى كرد و عشق و علاقه و دلباختگى اشبه مردم و رعايا طراوت و رونقى خاص داشت ، هيچ گاه بين خود و مردم جدايى نيفكند،رابطه با مردم را جزى از برنامه حكومت دارى مى دانست و همواره از ماءمورينش مى خواستكه حلقه هاى رابطه و اتصال را بر قرار كنند:
اجْعَلْ لِذَوِى الْحَاجَات ر مِنْكَ قِسْما تُفَرَّغُ لَهُمْ فِيهِ شَخْصَكَ، وَ تَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساعَامّا فَتَتَوَاضَعُ فِيهِ لِلّهِ الّذِى خَلَقَكَ، وَ تُقْعِدَ عَنْهُمْ جُنْدِكَ
وَ اَعْوَانَكَ مِنْ اَحْرَاسِكَ وَ شُرَطِكَ، حَتّى يُكَلَّمَكَ مُتَكَلَّمَهُمُ غَيْرً مُتَتَعْتِع ،
فَلاَ تُطَوِّلَنَّ احْتَجَابَكَ عَنْ رَعِيَّتِكَ، فَانَّ احْتِجَابَ الْوُلاَةِ عَنِ الرَّعِيَّةِ شُعْبَةُ مِنَالضَّيقِ، وَ قِلَّةُ عِلْمً بِالاْمُورِ؛ وَاْلاِحْتِجَابُ مِنْهُمْ يَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُوَنُه
فَيَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْكَبِيُر، وَ يَعْظُمُ الصَّغِيُر، وَ يَقْبُحُ الْحَسَنَ، وَ يَحْسُنُ الْقَبِيحُ، وَيُشَابُ الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ.
وَ اِنَّمَا الَوالِى بَشَرًُ لاَ يَعْرِفُ مَا تَوَارَى عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ اْلاُمورِ، وَ لَيْسَتْ عَلَى الْحَقَّسِمَات تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ الْكَذِبِ(58)
(پس بخشى از وقت خود را به كسانى اختصاص ده كه به تو نياز دارند تا شخصا بهامور آنان رسيدگى كنى در مجلس عمومى با آنان بنشين و در برابر خدايى كه تو راآفريده فروتن باش سربازان و ياران و نگهبانان خود را از سر راهشان دور كن تاسخنگوى آنان بدون اضطراف با تو گفتگو كند.
هيچ گاه خود را فراوان از مردم پنهان مدار كه پنهان بودن رهبران ، نمونه اى از تنگنظرى ، ايجاد تضييق و كم اطلاعى در امور جامعه مى باشد نهان شدن از رعيت ، زمامدارانرا از دانستن آنچه بر آنان پوشيده است ، باز مى دارد پس كار بزرگ ، اندك و كار اندك، بزرگ جلوه مى كند زيبا، زشت و زشت ، زيبا مى نمايد وباطل به لباس حق در مى آيد همانا زمامدار، آنچه را كه مردم از او پوشيده دارند، نمىداند و حق را نيز نشانه اى نباشد تا با آن راست از دورغ شناخته شود.)
آن گونه كه در تاريخ ثبت است ، امام ، خود به شيوه هاى گوناگون ، پيونددشان رابا مردم حفظ مى كرد و رابطه آن آموزگار دين با رعايا، جزيى از برنامه حكومتى بود.
(سعيد بن قيس همدانى ) مى گويد: يكى از روزها كه هوا هم به شدت گرم بود، ازكوچه هاى عبور مى كردم كه اميرمومنان را كنار ديوارى ديدم علت را جويا شدم امام فرمود:
ما خَرَجْتُ اَلا لاُِ عينَ مظلوما اَوْ اَغيثَ مَلْهُوفا (59)
(از محل استراحت بيرون نيامدم مگر براى اينكه مظلومى را ياور و گرفتارى راپناهگاهباشم ).
نامه امام (ع ) به والى حجاز (قثم بن عباس ) نيز نمونه اى ديگر از نگاه مهربانانهآن سرو استوار به رعاياست .
وَ اجْلِسْ لَهُمُ الْعَصْرَيْنِ فَأَفْتِ الْمُسْتَفْتِيَ وَ عَلمِ الْجَاهِلَ وَ ذَاكِرِ الْعَالِمَ وَ لاَ يَكُنْلَكَ إِلَى النَّاسِ سَفِيرٌ إِلا لِسَانُكَ وَ لاَ حَاجِبٌ إِلا وَجْهُكَ
وَ لاَ تَحْجُبَنَّ ذَا حَاجَةٍ عَنْ لِقَائِكَ بِهَا فَإِنَّهَا إِنْ ذِيدَتْ عَنْ أَبْوَابِكَ فِى أَوَّلِ وِرْدِهَا لَمْتُحْمَدْ فِيمَا بَعْدُ عَلَى قَضَائِهَا (60)
(در بامداد و شامگاه در يكى مجلس عمومى با مردم بنشين آنان كه پرسش هاى دينى دارندبا فتواها آشنايشان بگردان ناآگاه را آموزش ده و با دانشمندان به گفتگو بپرداز جززبانت چيز ديگرى پيام رسانت با مردم و جز چهره ات دربانى وجود نداشته باشد هيچنيازمندى را از ديدار خود محروم مگردان زيرا اگر در آغاز از درگاه تو رانده شود، گرچهدر پايان حاجت او بر آورده شود، ديگر تو را نستايد.).
جلوه يازدهم : پذيرش مسؤ وليت براساس تكليف
از ديگر برجستگى هاى شخصيت ممتاز امام العارفين ، بى رغبتى و بى اعتنايى به منصب وپذيرش آن بر اساس تكليف است او مسؤ وليت را نمى خواهد مگر آنكه ميدانى باشد براىجلب رضايت خداوند، رفع نيازهاى مردم و انجام تكليفى كه بر عهده او نهاده شده استويژگى مهمى كه اغلب زمامداران در طول تاريخ بشرى از درك و فهم و پذيرش ان عاجزبوده اند و بلكه از عناوين خويش براى اسارت انسانها و نمايش خود خواهى هاى خود بهرهبرده اند داشتن قدرت آن گونه كه تاريخ بشرى نشان مى دهد، با آفات ويرانگى همراهاست زمامداران فراوانى بوده اند كه با نگاه خود خواهانه به منصب و مقام ، پايه هاىحكومت خود را استوار ساخته اند، اما در حقيقت از مسير كمالات و ارزشهاى انسانى خارج شدهاند و باورهاى مردم را با اميال شيطانى خويش لگدكوب كرده اند.
مسؤ وليت رهبرى مسلمين در نظر على عليه السلام كه آيت حق و مظهر صفات ربوبى است ،وسيله اى براى احقاق حقوق مظلومان و مستمندان و نجات جامعه اسلامى از گرداب سهمگيندنيا پرستى است .
او كه بيست و پنج سال مظلومانه سكوت اختيار كرده بود، كمترين تلاشى براى كسبمنصب خلافت نكرد و هنگامى كه مجبور شد آن را بپذيرد فرمود:
اءَما وَ الَّذِى فَلَقَ الحَبَّهَ. وَ بَرَاءَ النَّسَمَهَ لَوْ لا حُضُورُ الْحاضِرِ وَ قِيامُ الْحُجَّهِ بِوُجُودِالنّاصِرِ. وَ ما اءَخَذَ اللّهُ عَلَى الْعُلَماءِ اءَنْ لا يُقارُّوا عَلى كِظَّهَ ظالِم
وَ لا سَغَبِ مَظلُومٍ لاْلَقْيْتُ حَبْلَها عَلى غارِبها وَ لَسَقَيْتُ آخِرَها بِكَاءْسِ اءوَّلِها. وَلالْفَيْتُمْ دُنْياكُمْ هذِهِاءَزْهَدَ عِنْدى مِنْ عَفْطَهِ عَنْزٍ. (61)
(سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اگر حضور فراوان بيعتكنندگان نبود و ياران ، حجت را بر من تمام نمى كردند و اگر خدا از علما عهد و پيماننگرفته بود كه برابر شكم پارگى ستمگران و گرسنگى مظلومان ، سكوت نكنند،مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته ، رهايش مى ساختم و آخر خلافت را به كاسهاول آن سيراب مى كردم آنگاه مى ديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى بزغاله اى بىارزش تر است .)
در مقدمه خطبه 33 امده است كه "ابن عباس " مى گويد در سرزمين (ذى قار) خدمت امامرسيدم در حالى كه كفش خود را پينه مى زد تا مرا ديد، فرمود: قيمت اين كفش چقدر است ؟گفتم بهايى ندارد، فرمود:
وَ اللّهِ لَهِىَ اَحَبُّ اِلَىَّ مِنْ اِمْرَتِكُمْ، اِِّلا اَنْ اُقِيمَ حَقا، اءوْ اءدْفَع بَاطِلا
(به خدا سوگند، همين كفش بى ارزش از حكومت بر شما محبوتر است ؛ مگر اينكه حقى رابا آن به پا دارم ، يا باطلى را دفع نمايم )
در نياى كه انبوه تملق گويان و چاپلوسان ، مديران و مسؤ ولين را به خود فريبىسوق مى دهند و به آنها شخصيتى فرعونى مى دهند، پى بردن به ارزش معنوى وپاسداشت مقام و منصب آسان نيست .
مسؤ ولى كه از كاستى ها غافل شود، حسابگر و مراقب نباشد، از باين زيبا اما پليدمداحان و چاپلوسان خرسند شود و مشتاق و مفتون تحسين ها باشد، صداى عاشقان غيب رانمى شنود، از در گاه حق و انجام تكليف الهى فاصله مى گيرد، ارزش و منزلت خويش رابه ظواهر مقام و مسؤ وليت مى سپارد و منصب را زينت خود مى سازد:
سْتَحْلَى الَّناسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ اَلْبَلاَءِ فََلا تُثْنُوا عَلَّى بِجَمِيلِ ثَنَاءً لاِخْرَاجِى نَفْسِىاِلَى اللّهِ سُبْحَانَهُ وَ اِلَيْكُمْ مِنَ التَّقِيَّةِ البقيّة فِى حُقُوقً لَمْ اَفْرِغْ مِنْ اَدَئِهَا وَ فَرَائِضَلاَبُدَّ مِنْ اِمْضَائِها(62)
(گاهى مردم ، ستودن افرادى را براى كار و تلاش روا مى دارند، اما من از شما مى خواهمكه مرا با سخنان زيباى خود نستاييد، تا از عهده وظايفى كه نسبت به خدا و شما دارمبرايم و حقوقى كه مانده است بپردازم و واجباتى كه بر عهده من است و بايد انجام گيرداداء كنم )
پيروان راستين على عليه السلام به نيكى مى دانند كه آن پيشواى مومنين ، خلافت را زينتو آبرو داد و منصب رهبرى مسلمين را هويت و شخصيت بخشيد زيرا انجام تكليف الهى از نظراو بر هر چيزى مقدم بود و در هر شرايطى او را مورد معامله قرار نمى داد (صعصة بنسوهان ) از ياران باوفا و از خواص اصحاب مولاى متقيان در اولين روز خلافت ، به امامچنين مى گويد:
زَيَّنْتَ الْخِلافَةَ وَ مَا زانَتَك وَ رَفَعْتَها وَ مَا رَفَعَتْكَ وَ هِىَ اِلَيْكَ اَحْواجُ مِنْكَ اِلَيْها(63)
(يا اميرالمؤ منين تو به خلافت زينت و افتخار دادى ، اما خلافت براى تو زينت وافتخارى نيست مقام خلافت با خليفه شدن تو بالا رفت ، اما خلافت مقام تو را بالا نبرد،خلافت به تو محتاج تر است از تو به خلافت )
بنابر اين توجه و اعتقاد به تكليف الهى و فرع دانستن ساير امور در پذيرش مسؤ وليتها، مدير و فرمانده را از آفات ويرانگر مناصب و جايگاههاى فريبنده نجات مى دهد و او رامصونيت مى بخشد.
چنان كه مولاى متقيان در فرازى از نامه خويش به اشعث بن قيس فرماندار "آذربايجان "مى نويسد:
وَ إِنَّ عَمَلَكَ لَيْسَ لَكَ بِطُعْمَةٍ وَ لَكِنَّهُ فِى عُنُقِكَ أَمَانَةٌ وَ أَنْتَ مُسْتَرْعًى لِمَنْ فَوْقَكَلَيْسَ لَكَ أَنْ تَفْتَاتَ فِى رَعِيَّةٍ وَ لاَ تُخَاطِرَ إِلا بِوَثِيقَةٍ
وَ فِى يَدَيْكَ مَالٌ مِنْ مَالِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَنْتَ مِنْ خُزَّانِهِ (64)
(همانا پست فرماندارى براى تو وسيله آب و نان نبوده بلكه امانتى در گردن تو استدر دست تو اموالى از ثروت هاى خدايى بزرگ و عزيز است و تو خزانه دار آنى ).
جلوه دوازدهم : بى رغبتى و عدم دلبستگى به دنيا
فَمِنَ النَّاسِ مِنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنيا وَ مالَهُ فِى الاْخِرَةِ مِنْ خَلاقً وَ مِنْهُمْ مَّنْيَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِى الدُنْيا حَسَنَةً وَ فِى الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنا عَذابَ النّارِ
اُولئِكَ لَهُمْ نَصيب مِمّا كَسَبُوا وَ اللّهِ سَريعُ الْحِسابِ(65)
(بعضى مردم كوتاه نظر از خدا تنها تمناى متاع دنيوى كنند؛ آن را از نعمت آخرت نصيبىنيست . بعضى ديگر گويند بار خدايا ما را از نعمتهاى دنيا و آخرت هر دو بهره مندگردان و از شكنجه آتش دوزخ نگاه دار هر يك از اين دو فرقه (يعنى طالبان دنيا وطالبان عقبى ) از نتيجه اعمال خود بهره مند خواهند گشت و خدا به حساب همه زودرسيدگى كند).
در شريعت اسلام ، دنيا مزرعه آخرت و پلى است برا يعبور انسان قرارگاهى است كهقرآن براى آن ارزش و اهميت قايل شده و به انسان سفارش كرده از آن براىتكامل خويش بهره برد و شكر و سپاس الهى را به جاى اورد از نظر اسلام حركتهاىصوفيانه كه مبتنى بر ترك دنيا، انزوا طلبى و مذموم دانستن مطلق لذتهاى دنياست ،مورد تاييد نيست اسلام ، اعتقاد كسانى را كه گوشه عزلت انتخاب مى كنند و در مقام احقاقحق بر نمى خيزند و عليه هيچ ستمى نمى شورند، محكوم مى كند و معتقد است كه بين دنياو آخرت خصومتى وجود ندارد، بلكه دنيا زمينه ساز آخرت است و به فرموده امام على عليهالسلام : دنيا، مسجد دوستان خدا، پرستشگاه و مهبط وحى الهى و تجارتخانه اولياءخداست (66)
اما دنيا با همه اعتبار و مقامى كه دارد، قرارگاه موقت است ، پلى است كهمحل بناى خانه ابدى نيست جايگاهى كه نبايد كرامت و مقام و منزلت و شاءن انسان وارزشهاى متعالى انسانى اسير و برده آن شود قرارگاهى است كه هر كس بيشتر از ارزشو اعتبارش به آن بها دهد ماهيت دنيا را نشناخته است .
وَ لَنِعْمَ دَارُ مَنْ لَمْ يَرْضَ بِهَا دَاراً وَ مَحَلُّ مَنْ لَمْ يُوَطنْهَا مَحَلًّا (67)
(دنيا چه خانه خوبى است براى كسى كه آن را جاودانه نپندارد ومحل خوبى است براى كسى كه آن را وطن قرار ندهد ).
إِنَّمَا الدُّنْيَا دَارُ مَجَازٍ وَ الاْخِرَةُ دَارُ قَرَارٍ فَخُذُوا مِنْ مَمَركُمْ (68)
(دنيا سراى گذر و اخرت ، خانه جاويدان است پس از گذرگاه خويش براىمنزل جاودانه توشه برگيريد.)
ضرورت مبارزه همه جانبه با دنياطلبى و دنياگرايى و دلدادگى به دنيا امرى استبديهى و مهم كه در تعاليم اسلامى و به ويژه در كلمات و سخنان مولا على (ع ) بسياربر آن تاكيد شده است چرا كه مولا آن را به معناى ركود و توقف و اسارت مى داند و مانعتكامل روحى انسان .
آن "اخلاص مجسم " نه تنها فريب دلبستگى هاى دنيا را نمى خورد و مفتون زيبايى هاىدنيا و اسير جلوه هاى فرينده آن نمى شود كه آن را از خود مى راند، به ديده حقارت در آنمى نگرد، كوچكش مى شمارد و هرگز شايسته دلبستگى و دلدادگى اش نمى داند.
هموست كه صريح و روشن در آخرين بخش نامه خود به (عثمان بن حنيف ) دنيا را مخاطبقرار مى دهد و مى فرمايد:
فَحَبْلُكِ عَلَى غَارِبِكِ قَدِ انْسَلَلْتُ مِنْ مَخَالِبِكِ وَ أَفْلَتُّ مِنْ حَبَائِلِكِ وَ اجْتَنَبْتُالذَّهَابَ فِى مَدَاحِضِكِ أَيْنَ الْقُرُونُ الَّذِينَ غَرَرْتِهِمْ بِمَدَاعِبِكِ أَيْنَ الاُْمَمُ الَّذِينَ فَتَنْتِهِمْبِزَخَارِفِكِ
اعْزُبِى عَنى فَوَاللَّهِ لاَ أَذِلُّ لَكِ فَتَسْتَذِلينِى وَ لاَ أَسْلَسُ لَكِ فَتَقُودِينِى (69)
(... از من دور شود مهارت را بر پشت تو نهاده و ازچنگال هاى تورهايى يافتم از دام هاى تو نجات يافته و از لغزشگاه هايت دورى گزيدهام كجايند بزرگانى كه به بازيچه هاى خود فريبشان دادى .
از برابر ديدگانم دور شو سوگند به خدا، رام تو نگردم كه خوارم سازى و مهارم رابه دست تو ندهم كه كجا خواهى مرا بكشانى )
نقل است كه "ضرارة بن ضمره ضبايى " كه از ياران حضرت بود، به شام رفت و چونمعاويه او را ديد، از حالات امام پرسيد ضراره گفت : على عليه السلام را در حالى ديدمكه شب ، پرده هاى خود را افكنده بود او در محراب ايستاده ، محاسن را به دست گرفته ،چون مار گزيده به خود مى پيچيد، و محزون مى گريست و مى گفت :
يَا دُنْيَا يَا دُنْيَا إِلَيْكِ عَنى أَ بِى تَعَرَّضْتِ أَمْ إِلَيَّ تَشَوَّقْتِ لاَ حَانَ حِينُكِ هَيْهَاتَ غُريغَيْرِي لاَ حَاجَةَ لِي فِيكِ قَدْ طَلَّقْتُكِ ثَلاَثاً لاَ رَجْعَةَ فِيهَا فَعَيْشُكِ قَصِيرٌ وَ خَطَرُكِيَسِيرٌ
وَ أَمَلُكِ حَقِيرٌ آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّرِيقِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ عَظِيمِ الْمَوْرِدِ (70)
(اى دنيا! اى دنياى حرام ! از من دور شو، آيا براى من خودنمايى مى كنى ؟ يا شيفته منشده اى تا روزى در دل من جاى گيرى ؟ هرگز مباد! غير مرا بفريب ، كه مرا در تو هيچنيازى نيست ، تو را سه طلاقه كرده ام تا بازگشتى نباشد. دوران زندگانى تو كوتاه، ارزش تو اندك و آرزوى تو پست است . آه از توشه اندك و درازى راه و دورىمنزل و عظمت روز قيامت !)
و نيز سخن كوتاهى دارد كه مى فرمايد:
وَ اللَّهِ لَدُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَهْوَنُ فِى عَيْنِى مِنْ عِرَاقِ خِنْزِيرٍ فِى يَدِ مَجْذُومٍ (71)
(به خدا سوگند! اين دنياى شما كه به انواع حرام آلوده است ، در ديده من از استخوانخوكى كه در دست بيمارى جذا مى باشد، پست تر است !)
و باز در خطبه 226 مى فرمايد:
وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّكُمْ وَ مَا أَنْتُمْ فِيهِ مِنْ هَذِهِ الدُّنْيَا عَلَى سَبِيلِ مَنْ قَدْ مَضَىقَبْلَكُمْ مِمَّنْ كَانَ أَطْوَلَ مِنْكُمْ أَعْمَاراً وَ أَعْمَرَ دِيَاراً وَ أَبْعَدَ آثَاراً أَصْبَحَتْ أَصْوَاتُهُمْ هَامِدَةً
وَ رِيَاحُهُمْ رَاكِدَةً وَ أَجْسَادُهُمْ بَالِيَةً وَ دِيَارُهُمْ خَالِيَةً وَ آثَارُهُمْ عَافِيَةً فَاسْتَبْدَلُوابِالْقُصُورِ الْمَشَيَّدَةِ وَ النَّمَارِقِ الْمُمَهَّدَةِ الصُّخُورَ وَ الاَْحْجَارَ الْمُسَنَّدَةَ
وَ الْقُبُورَ اللا طِئَةَ الْمُلْحَدَةَ الَّتِى قَدْ بُنِيَ عَلَى الْخَرَابِ فِنَاؤُهَا وَ شُيدَ بِالتُّرَابِبِنَاؤُهَا فَمَحَلُّهَا مُقْتَرِبٌ وَ سَاكِنُهَا مُغْتَرِبٌ بَيْنَ أَهْلِ مَحَلَّةٍ مُوحِشِينَ
وَ أَهْلِ فَرَاغٍ مُتَشَاغِلِينَ لاَ يَسْتَأْنِسُونَ بِالاَْوْطَانِ وَ لاَ يَتَوَاصَلُونَ تَوَاصُلَ الْجِيرَانِعَلَى مَا بَيْنَهُمْ مِنْ قُرْبِ الْجِوَارِ
(اى بندگان خدا! بدانيد شما و آنان كه در اين دنيا زندگى مى كنيد، بر همان راهى مىرويد كه گذشتگان پيمودند! آنان زندگانى شان از شما طولانى تر، خانه هاى شان ،و آثارشان از شما بيشتر بود كه ناگهان صدايشان خاموش ، وزش بادها در سرزمينشان ساكت ، اجسادشان پوسيده ، سرزمين شان خالى و آثارشان ناپديد شد!
قصرهاى بلند و محكم و بساط عيش و بالش هاى نرم را به سنگ ها را آجرها و قبرهاى بههم چسبيده تبديل كردند: گورهايى كه بناى آن بر خرابى و با خاك ساخته شده است .گورها به هم نزديك اما ساكنان آنها را از هم دور غريبند. در وادى وحشتناك به ظاهر آراماما گرفتارند. نه در جايى كه وطن گرفتارند انس مى گيرند و نه با همسايگانارتباط دارند. در صورتى كه با يكديگر نزديك و در كنار هم جاى دارند.)
نبابراين بايد گفت دنيايى كه در اسلام مورد نكوهش است ، آن دنيايى است كه بهصورت فريبنده اى دين و معنويات و ارزش ها را از دست انسان مى گيرد و انسان را بهپرستش خود وا مى دارد، موجب و غرور و تكبر و فخر انسان مى شود و حق را در پاىشهوات قربانى مى كند.
مولوى تمثيلى زيبا دارد او دنيا را مانند حمامى مى داند كه دو چهره دارد. چهره اىداخل حمام كه محل شستشوى بدن است و چهره اى خارج حمام كه كثافات و چركها در زبالهدان ها است . دنيا پرستان زنبيل هاى كثافات را مى كشند و به ديگرى فخر مى فروشند.اما عده اى فارغ از اين غوغا به تطهير خويش مشغولند.
و اما سخنى ديگر از مولاى متقيان كه خطاب به فرزند دلبند خويش امام حسن مجتبى (عليهالسلام ) نگاشته اند:
فَإِنَّمَا أَهْلُهَا كِلاَبٌ عَاوِيَةٌ وَ سِبَاعٌ ضَارِيَةٌ يَهِرُّ بَعْضُهَا عَلَى بَعْضِ وَ يَأْكُلُ عَزِيزُهَاذَلِيلَهَا وَ يَقْهَرُ كَبِيرُهَا صَغِيرَهَا نَعَمٌ مُعَقَّلَةٌ وَ أُخْرَى مُهْمَلَةٌ قَدْ أَضَلَّتْ عُقُولَهَا
وَ رَكِبَتْ مَجْهُولَهَا سُرُوحُ عَاهَةٍ بِوَادٍ وَعْثٍ لَيْسَ لَهَا رَاعٍ يُقِيمُهَا وَ لاَ مُسِيمٌيُسِيمُهَا(72)
(همانا دنيا پرستان چونان سگ هاى درنده ، عوعوكنان ، براى ديدن صيد در شتابند.برخى به برخى ديگر هجوم مى آورند. نيرومندشان ، ناتوان را مى خورد و بزرگ ترهاكوچك ترها را. يا چونان شترانى هستند كه برخى از آنها پاى بسته و برخى ديگر دربيابان رها شده كه را گم كرده و در جاده هاى نامعلومى در حركتند و در وادى پر از آفت هاو شنزارى كه حركت با كندى صورت مى گيرد، گرفتارند: نه چوپانى دارند كه بهكارشان برسد و نه چراننده اى كه به چرا گاهاشان ببرد.)