بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب عبرت, استاد حسین انصاریان   مناسب چاپ   خروجی Word ( برگشت به لیست  )
 
 

بخش های کتاب

     01 - عبرت آموز
     02 - عبرت آموز
     03 - عبرت آموز
     04 - عبرت آموز
     05 - عبرت آموز
     06 - عبرت آموز
     07 - عبرت آموز
     08 - عبرت آموز
     09 - عبرت آموز
     10 - عبرت آموز
     11 - عبرت آموز
     12 - عبرت آموز
     13 - عبرت آموز
     14 - عبرت آموز
     15 - عبرت آموز
     16 - عبرت آموز
     17 - عبرت آموز
     ebra -
     FEHREST - عبرت آموز
 

 

 
 
 قبلفهرستبعد

شيطان شريك انسان مى شود

امام صادق (عليه السلام) فرمود : از نشانه هاى شركت شيطان در كار انسان اين است كه : انسان فحّاش باشد ، باك نكند كه چه مى گويد و درباره او چه مى گويند(179) .

 

صدق و راستى موجب توبه مى شود

گروهى راهزن در بيابان دنبال مسافر مى گشتند تا او را غارت كنند ، ناگهان مسافرى ديدند ، به جانب او تاختند و گفتند : هرچه دارى به ما بده ، گفت : تمام دارايى من هشتاد دينار است كه چهل دينار آن را بدهكارم ، با بقيه آن هم بايد تأمين معيشت كنم تا به وطن برسم .

رييس راهزنان گفت : رهايش كنيد ، پيداست آدم بدبختى است و پول جز آنچه كه مى گويد ندارد .

راهزنان در كمين مردم نشستند ، مسافر به محل مورد نظر رفت و بدهى خود را پرداخت و برگشت ، دوباره در ميان راه دچار راهزنان شد ، گفتند : هرچه دارى بده وگرنه تو را مى كشيم ، گفت : مرا هشتاد دينار بود ، چهل دينار بابت بدهى پرداختم ، بقيه اش براى مخارج زندگى مانده ، به دستور رييس راهزنان او را گشتند ، در جستجوى لباس و بار او جز چهل دينار نديدند !

رييس راهزنان گفت : حقيقتش را براى من بگو ، چگونه در برخورد با اين همه خطر جز سخن به حقيقت نگفتى و از راستگويى امتناع ننمودى ؟

گفت : در كودكى به مادرم وعده دادم در تمام عمرم سخن جز به راستى نگويم و دامن به دروغ آلوده نسازم !

راهزنان قاه قاه خنديدند ولى رييس دزدان آه سردى كشيد و گفت : عجبا ! تو به مادرت قول دادى دروغ نگويى و اينگونه پاى بند قولت هستى ، ولى من پاى بند قول خدا نباشم كه از ما قول گرفته گناه نكنيم ، آنگاه فرياد زد : خدايا ! از اين به بعد به قولم عمل مى كنم ; توبه ، توبه !

 

طى اللسان عارف وارسته شيخ نخودكى

نخودك نام قريه اى است نزديك مشهد مقدس . عالم بزرگ و عارف وارسته حاج شيخ حسن على نخودكى در اين قريه اقامت داشت ، وى هر شب به حرم مطهر حضرت امام رضا (عليه السلام) مشرف مى شده و دوباره به روستاى نخودك برمى گشته است . او در اين رفت و برگشت كه نزديك به هشت فرسنگ مى شده ، يك ختم قرآن مى خوانده است ! يعنى پانزده جزء آن را هنگام رفتن و پانزده جزء ديگر را هنگام بازگشت قرائت مى كرده است . اما چگونه و به چه كيفيت ؟ مگر ممكن است انسان در چنين مسيرى با پاى پياده آن هم هر شب يك ختم قرآن بخواند ؟ آرى ، او اين قدرت را داشته است چون به مقام طى اللسانى رسيده بود واين همان مقامى است كه براى حبيب بن مظاهر هم حاصل شده بود ، آن انسان كم نظير و عارف مخلص كه حضرت حسين (عليه السلام) كنار بدن قطعه قطعه اش خطاب به دشمن گفت : كسى را به شهادت رسانديد كه هر شب يك ختم قرآن مى نمود !

 

عاقبت گنهكار تائب

عبدالواحد بن زيد كه از زمره فسّاق و فجّار و بدكاران بود ، روزى به مجلس موعظه يوسف بن حسين كه از جمله عبّاد و زهّاد بود گذر كرد ، در حالى كه يوسف بن حسين اين كلام را براى مستمعان مى گفت :

دَعَاهُم بِلُطْفِهِ كَأنَّهُ مُحتاجٌ إلِيْهِم .

« خداى مهربان گنهكاران را با لطفش به سوى خود دعوت كرده است كه گويا به آنان نيازمند است » .

عبدالواحد چون اين كلام را شنيد ، جبّه از تن بينداخت و نعره زنان به گورستان رفت . شب اول يوسف بن حسين در عالم رؤيا شنيد منادى از سوى خدا ندا داد :

 

أدرِكِ الشَّابَّ التَّائِبِ .

« جوان گنهكار را درياب » .

يعنى : او را به آمرزش و مغفرت ما بشارت ده . يوسف در مقام تجسّس و تفحص برآمد تا بعد از سه روز او را در قبرستان پيدا كرد ، ديد صورت بر خاك نهاده و در حال مناجات و گريه و زارى است . چون يوسف را نزديك خود ديد گفت : سه شبانه روز است تو را فرستاده اند ، امروز مى آيى ؟! اين بگفت و جان به حق تسليم كرد !

 

عبادت روى زمين

در قطعه اى پرقيمت آمده ، جبرييل گفت : اى محمد ! اگر عبادت ما در روى زمين بود ، سه برنامه انجام مى داديم :

 

عبرت ها در اشعار حافظ

مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم *** جرس فرياد مى دارد كه بربنديد محملها

* * *

برو از خانه گردون بِدَر و نان مطلب *** كان سيه كاسه در آخر بكشد مهمان را هركه را خوابگه آخر به دو مشتى خاك است *** گو چه حاجت كه به افلاك كشى ايوان را

* * *

سنگ و گل را كند از يُمن نظر لعل و عقيق *** هر كه قدر نفس باد يمانى دانست احوال

* * *

گنج قارون كايّام داد بر باد *** در گوش دل فرو خوان تا زر نهان ندارد

بر لب جوى نشين و گذر عمر ببين *** كاين اشارت ز جهان گذران ما را بس

* * *

مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو *** يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو

 

عبرت ها در رباعيات بابا طاهر

به گورستان گذر كردم كم و بيش *** بديدم حال دولتمند و درويش

نه درويشى به گورى بى كفن ماند *** نه دولتمند برد از يك كفن بيش

* * *

به قبرستان گذر كردم صباحى *** شنيدم ناله و  افغان آهى

شنيدم كله اى با خاك مى گفت *** كه اين دنيا نمى ارزد به كاهى

* * *

اگر شيرى اگر ببرى اگر گور *** سرانجامت بود جا در ته گور

تنت در خاك باشد سفره  گستر *** به گردش موش ومار وعقرب ومور

* * *

اگر زرّين كلاهى عاقبت هيچ *** اگر خود پادشاهى عاقبت هيچ

اگر ملك سليمانت ببخشند *** در آخر خاك راهى عاقبت هيچ

* * *

مو از « قالو بلى » تشويش ديرم *** گنه از برگ و باران بيش ديرم

اگر لا تقنطوا دستم نگيرد *** مو از يا ويلنا انديش ديرم

مو از جور بتان دل ريش ديرم *** ز لاله داغ بر دل بيش ديرم

چو فردا نامه خوانان نامه خوانند *** من شرمنده سر در پيش ديرم

* * *

صداى چاوشان مردن آيو *** به گوش آوازه جان كندن آيو

رفيقان مى روند نوبت به نوبت *** واى آن ساعت كه نوبت وا من آيو

* * *

درخت غم به جانم كرده ريشه *** به درگاه خدا نالم هميشه

رفيقان قدر يكديگر بدانيد *** اجل سنگ است و آدم مثل شيشه

* * *

دلا غافل ز سبحانى چه حاصل *** مطيع نفس و شيطانى چه حاصل

بود قدر تو افزون از ملايك *** تو قدر خود نمى دانى چه حاصل

* * *

دلا اصلا نترسى از ره دور *** دلا اصلا نترسى از ته گور

دلا اصلا نمى ترسى كه روزى *** شوى بنگاه مار و لانه مور

 

عبرتهايى در سعى صفا و مروه

در مسأله سعى صفا و مروه كه از شعائر الهى است و از اركان حج و بسى عبرت آموز ، لازم است به مسائلى مهم اشاره شود :

1 ـ امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد : از آنجا كه حضرت آدم كه از جانب حق به مقام « اصطفا » رسيد ، به اين قطعه از كوه هبوط كرد . نام اين كوه به مناسبت مقام آدم ، « صفا » ناميده شد و چون حوا كه مقام زينت و « مرآة » بودن داشت ، به آن كوه ديگر هبوط كرد ، نام آن كوه « مروه » گذاشته شد(180) .

چون ابراهيم هاجر و اسماعيل را در آن وادى لم يزرع در حول و حوش حرم و جايگاه خانه قرار داد و خود به شام بازگشت ، كودك شيرخواره به تشنگى سختى مبتلا شد ، هاجر كه در ميان زنان زمان نمونه ايمان و اخلاص و فداكارى و تسليم به حق بود ، براى نجات طفل ، نه تنها به خاطر مهر مادرى بلكه براى خدا ، بر كوه صفا ايستاد و فرياد زد : آيا در اينجا انيس و مونس هست ؟ چون جوابى نشنيد به كوه مروه رفت و به همان صورت داد خواهى نمود و بى جواب ماند . اين برنامه را هفت بار تكرار كرد ، در اين وقت امين وحى در برابر او ظاهر شد و گفت :

كيستى ؟

جواب داد : مادرِ فرزند ابراهيم .

امين الهى به او گفت :

شما را به كه سپرده اند ؟

گفت : اين مطلب تو را به وقت مراجعت ابراهيم از ابراهيم پرسيدم آن پيامبر بزرگوار فرمود : من شما را به خدا سپردم .

جبرئيل گفت : به حق شما را به كسى سپرده كه در تمام امور كفايتتان مى كند .

در آن وقت كودك با پاشته پا از شدت تشنگى زمين را كاوش مى كرد كه ناگهان چشمه پر آبى از زير پاى او جارى شد .

اين هفت بار رفت و آمد هاجر كه منشأ و ريشه اى جز ايمان و اخلاص و حفظ كودك براى خدا و جلب رضايت حق نداشت ، از جانب خدا به عنوان ركنى از اركان حج و شعارى از شعائر خدا قرار داده شد(181) تا زائران خانه محبوب ، خالص و مخلص آن وادى پر نور را هفت بار رفت و آمد كنند و روح خود را همانند روح هاجر از زنگ كدورتها بشويند .

آرى سعى صفا و مروه از طرفى ارج نهادن به مقام ايمان و اخلاص آن زن با كرامت است . از جهت ديگر اطاعت از فرمان حضرت حق است در تعظيم شعائر او و از باب ديگر ، سعى در تصفيه نفس و تحقق توبه ، و توسل به مقام حضرت رب و يادآور محشر كبرى و قيامت عظمى و تردد مردم در آن صحنه هول انگيز براى به دست آوردن راه نجات ، و جلب شفاعت شفيعان روز جزاست .

 

عذاب آزار دهنده مؤمن

امام صادق (عليه السلام) فرمود :

هنگامى كه قيامت شود ، يك منادى ندا كند : روگردانان از دوستان من كجايند ؟ پس گروهى كه صورتشان گوشت ندارد برخيزند . در آن وقت گفته شود : اينان كسانى هستند كه اهل ايمان را آزردند و با آنان به دشمنى برخاستند و نسبت به آنها عناد ورزيدند و آنان را با درشتى و سرسختى در دينشان سرزنش كردند . سپس فرمان رسد كه آنها را به دوزخ برند .

 

عزّت نفس زنى تهيدست

دوستى داشتم كه در صبر و متانت ، جود و كرم و انجام كار خير و به خصوص رسيدگى به تهيدستان ، انسان كم نمونه اى بود .

او نسبت به فقرا و نيازمندان و سائلان و مشكل داران محبت فوق العاده اى داشت و جانب احترام و ادب را درباره آنان رعايت مى كرد .

مى گفت : به واسطه يكى از دوستانم در يكى از محلات فقير نشين قم به چند خانواده آبرومند در حدّ برطرف شدن نيازشان كمك مى كردم و هر شب جمعه كه به قم مشرف مى شدم احوال آنان را به توسّط دوستم خبر مى گرفتم .

عصر پنج شنبه اى در گوشه مسجد معروف به مسجد طباطبايى كه وصل به حرم مطهر است و مخارج كاشى كارى آن را قبول كرده بودم به تماشاى كار اساتيد هنرمند كاشى كار ايستاده بودم ، زنى باوقار و متين سراغ مرا از يكى از خادمان حرم گرفت ، خود را به او معرفى كردم ، پولى بسيار اندك كه شايد قيمت دو گرده نان بود به من داد ، گفتم : چيست ؟ گفت : از شخصى كه هر هفته به من كمك مى كرد به زحمت نام شما را پرسيدم ، من تا اين هفته مستحق بودم ، ولى تنها فرزند يتيمم اين هفته از خدمت سربازى آمد و مردى محترم او را براى كار به حجره اش برد و حقوقى كه برايش قرار داده كفاف هزينه ما را مى كند و از شبى كه فرزندم حقوقش را به خانه آورد من از استحقاق درآمدم و اين پول اندك كه از كمك شما نزد من مانده بود هزينه كردنش براى من شرعى نبود ، به اين خاطر به شما برگرداندم !!

آرى ، در ميان تهيدستان و فقرا كه خداى مهربان به همگان سفارش فرموده است به آنان محبت ورزند و پيامبر بزرگ به ابوذر وصيت مى كند كه به آنان عشق بورز و نزديكشان رو ، چنين انسانهاى باعزت و كرامتى هم يافت مى شود .

 

عطا و بخشش به كسى كه تو را محروم نموده

اين برنامه بسيار زيباى اخلاقى از حقايق باارزشى است كه خداى مهربان به پيامبر بزرگوارش سفارش كرده است و ريشه در لطف و رحمت و كرامت حضرت حق دارد . چه بسا انسان به حوادثى تلخ مبتلا مى شود و روزگار از او روى بر مى تابد و بسيارى از درها به روى او بسته مى شود و مشكلات وى را در تنگنا قرار مى دهد و به نظر مى آورد كه اگر به فلان شخص كه از اقوام يا دوستان است مراجعه كند و آبرو مايه بگذارد و از او درخواست كمك نمايد او با روى باز از انسان استقبال مى كند و با چهره اى گشاده انسان را مى پذيرد و با بزرگوارى و كرم ، مالى را در جهت حل مشكل در اختيار قرار مى دهد . ولى وقتى به او مراجعه مى شود در حالى كه قدرت بر حلّ مشكل انسان دارد بر طبل مأيوس كردن انسان مى كوبد و آدمى را از خود مى راند و به عرصه محروميت از عطايش مى نشاند .

با چشيدن چنين زهر تلخى از دست او ، خداى مهربان فرمان مى دهد كه اگر چنين شخصى چون تو دچار مشكل شود و در تنگنا قرار گيرد و در حالى كه تو در گشايش و وسعت مالى قرار گرفته اى براى حلّ مشكلش به تو مراجعه كند ، تو آن روزى را كه در سختى و تنگدستى به او مراجعه كردى و او تو را از عطايش محروم ساخت مانع عطاى خود به او قرار مده ، بلكه با بى توجهى كامل در رابطه با حالت بخيلانه او ، دست عطايت را به سويش بگشا واو را به عرصه محروميت از لطف و احسانت منشان و با گشاده رويى و خوش خلقى از عطايت بهره مندش ساز .

چنين كارى كه بايد گفت تلافى كردن بدى به خوبى است از زيباترين حالات اخلاقى و از نقاط قوّت روحى و از بهترين كارهاى انسان است .

بياييد ياران به هم دوست باشيم *** همه مغز ايمان بى پوست باشيم

نداريم پنهان ز هم عيب هم را *** كه تا صاف و بى غش به هم دوست باشيم

بود غيب ما و شهادت برابر *** قفا هم به طورى كه در روست باشيم

بود دوستى مغز و اظهار آن پوست *** چه حيف است ما حامل پوست باشيم

چو ما را به حق دوستى مى رساند *** بياييد با دوستى دوست باشيم

مكافات بد را نكويى بياريم *** اگر بد كنيم آن چنان كوست باشيم

بكوشيم تا دوستى خوى گردد *** به هر كو كند دشمنى دوست باشيم

نداريم كارى به پنهانى هم *** همين ناظر آنچه در روست باشيم

ز  اخلاق مذمومه دل پاك سازيم *** بر اطوار يارى كه خوشخوست باشيم

بود سينه ها صاف و دل ها منور *** چو آيينه كان مظهر روست باشيم(182)

 

على و بازار پيراهن فروشان

اميرالمؤمنين(عليه السلام) به بازار پيراهن فروشان آمد و دو پيراهن يكى را به ارزش سه درهم و ديگرى را به ارزش دو درهم خريد و فرمود : قنبر اين پيراهن سه درهمى را بگير و بپوش . او گفت : شما كه منبر مى رويد و براى مردم سخنرانى مى كنيد به اين پيراهن باارزش تر سزاوارتريد . فرمود : تو جوانى و داراى هيجان جوانى هستى ، من از پروردگارم حيا مى كنم به تو برترى جويم ، از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود : خدمتكاران را از آنچه خود مى پوشيد بپوشانيد و از آنچه خود مى خوريد بخورانيد(183) .

 

عيسى و گناهكار

در روايات آمده : روزى عيسى با جمعى از حواريون به راهى مى گذشت ، ناگاه گنهكارى تباه روزگار كه در آن زمان به فسق و فجور معروف و مشهور بود آنان را بديد ، آتش حسرت در سينه اش افروخته شد ، آب ندامت از ديده اش روان گشت ، تيرگى روزگار و تاريكى حال خود را معاينه ديد ، آه جگر سوز از دل پرخون بركشيد و با زبان حال گفت :

يا رب كه منم دست تهى چشم پرآب *** جان خسته و دل سوخته و سينه كباب

نامه سيه و عمر تبه ، كار خراب *** از روى كرم به فضل خويشم درياب

پس با خود انديشيد كه هر چند در همه عمر قدمى به خير برنداشته ام و با اين آلودگى و ناپاكى قابليت همراهى با پاكان را ندارم ، اما چون اين گروه دوستان خدايند ، اگر به مرافقت و موافقت ايشان دو سه گامى بروم ضايع نخواهد بود ; پس خود را سگ اصحاب ساخت و بدنبال آن جوانمردان فريادكنان مى رفت .

يكى از حواريون باز نگريست و آن شخص را كه به نابكارى و بدكارى شهره شهر و مشهور دهر بود ديد كه به دنبال ايشان مى آيد ، گفت : يا روح اللّه ! اى جان پاك ! اين مرده دل بى باك را كجا لياقت همراهى با ماست و بودن اين پليد ناپاك از پى ما در كدام مذهب رواست ؟ او را از ما بران تا ما را دنبال نكند و از همراهى ما جدا شود كه مبادا شومى گناهانش دامن زندگى ما را بگيرد !!

عيسى (عليه السلام) در انديشه شد تا به آن شخص چه گويد و چگونه عذر او را بخواهد ، كه ناگاه وحى الهى در رسيد : يا روح اللّه ! دوست خودپسند و دچار پندار خود را بگوى تا كار از سر گيرد ، كه هر عمل خيرى تا امروز از او صادر شده به خاطر نظر حقارتى كه به آن مفلس انداخت از ديوان و دفتر عمل او محو كرديم و آن فاسق گناهكار را بشارت ده كه به آن حسرت و ندامت كه به پيشگاه ما پيش آورد ، مسير توفيق به روى او گشوديم و دليل عنايت را در راه هدايت به حمايت او فرستاديم(184) .

 

عيسى و نماز

داستان عيسى و مادرش مريم كه داراى مقام عصمت و طهارت بود ، از عجايب مسائل روزگار است .

خداوند مهربان براى نشان دادن قدرت خود ، و براى عبرت ديگران و در جهت هدايت امّتها ، به طور مكرّر به واقعه عظيمه اين پسر و مادرش در قرآن مجيد اشاره فرموده است .

از عجايب حيات عيسى سخن گفتن او در گهواره پس از ساعتى چند از ولادت است كه در آن گفتار ، حقايق الهيّه را براى مردم بازگو كرد و به خصوص به اين معنا اشاره فرمود كه من مأمور به نمازم :

( قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللهَ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيّاً * وَجَعَلَنِي مُبَارَكاً أَيْنَ مَا كُنتُ وَأَوْصَانِي بِالصَّلاَةِ وَالزَّكَاةِ مَادُمْتُ حَيّاً وَبَرّاً بِوَالِدَتِي وَلَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّاراً شَقِيّاً * وَالسَّلاَمُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدتُّ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَ أُبْعَثُ حَيّاً )(185) .

عيسى در گهواره گفت : همانا من بنده خدايم ، به من كتاب آسمانى عنايت شده و به شرف نبوّت آراسته ام و هر كجا باشم براى جهانيان مايه بركت و رحمتم . من تا زنده ام دستور دارم نماز را به پاى دارم و زكات مال بپردازم . من مأمورم به مادر نيكى كنم و از شقاوت دورم . سلام حق بر من روزى كه به دنيا آمدم و روزى كه مى ميرم و روزى كه در قيامت مبعوث مى شوم .

 

غلام اهل توحيد

امام صادق (عليه السلام) فرمان داد غلامى را به خاطر خلافى كه كرده بود تازيانه بزنند . غلام گفت : اى پسر رسول خدا ! كسى را مى زنى كه شفيعى غير از تو ندارد ، پس كرم و احسانت كجاست ؟ حضرت فرمود : او را رها كنيد . غلام گفت : تو مرا رها نكردى ، كسى رها كرد كه اين سخن را در دهان من گذاشت . حضرت فرمود : سوگند به پروردگار كعبه اين غلام اهل توحيد است با خدا غير خدا را نديد !

آرى ، معامله او با اهل توحيد جز با فضل و احسان نيست و نبوده و نخواهد بود . كسى كه به يگانگى اش شهادت دهد و تا اندازه اى به خواسته هاى حضرتش جامه عمل بپوشاند مورد لطف بى كران و رحمت بى نهايت قرار خواهد گرفت .

 

غلام عبداللّه مبارك

عطار نيشابورى مى گويد : عبداللّه مبارك غلامى داشت كه با او قرارداد بسته بود اگر قيمت خود را با كار كردن به من بپردازى من تو را آزاد خواهم كرد . روزى شخصى به عبداللّه گفت : غلام تو شبانه نبش قبر مى كند و كفن اموات را از بدن اموات بيرون مى آورد و به فروش مى رساند و از فروش كفن درهم و دينار به تو مى پردازد ! عبداللّه از اين خبر بسيار غمگين شد . شبى بدون خبر غلام ، دنبال غلام رفت تا به گورستان رسيد ، ديد غلام وارد قبرى شد و با پوشيدن جامه اى بسيار كهنه و انداختن زنجيرى به گردن صورت بر خاك گذاشت و با نيازمندى هرچه تمام تر به درگاه بى نياز به مناجات و دعا و گريه و زارى مشغول شد .

عبداللّه ، با ديدن آن حال به گوشه اى خزيد و آرام آرام مشغول گريه شد . غلام تا نزديك سحر مناجات و دعايش را ادامه داد ، سپس از قبر بيرون آمد و رو به جانب شهر گذاشت و با رسيدن به شهر به اولين مسجدى كه رسيد وارد مسجد شد و به نماز صبح ايستاد و پس از نماز گفت : اى مولاى حقيقى من ! شب به روز رسيد ، هم اكنون مولاى مجازى من از من درهم و دينار مى خواهد . خدايا ! چاره ساز بيچارگان تويى و سرمايه بخش به مفلسان و گدايان تويى . در آن حال نورى پديد شد و از ميان نور دينارى زر در دست غلام قرار گرفت .

عبداللّه ، با مشاهده اين حال بى طاقت شد ، به سوى غلام رفت و سر غلام را به سينه گرفت و گفت : هزار جان چون منى فداى چنين غلامى باد ، اى كاش تو خواجه بودى و من غلام !!

غلام ، چون اين وضع را ديد ، گفت : خدايا ! تا الآن كسى جز تو از راز من خبر نداشت ، اكنون كه رازم فاش شد اين زندگى را نمى خواهم ، مرا به نزد خود بر ; در زمزمه و مناجات بود كه در آغوش عبداللّه جان به جان آفرين تسليم كرد !

عبداللّه ، او را با همان جامه بسيار كهنه دفن كرد . همان شب رسول خدا (صلى الله عليه وآله)را در خواب ديد كه با حضرت ابراهيم بر براقى سوارند و به سوى او مى آيند ، چون به عبداللّه رسيدند فرمودند : چرا آن دوست و محبوب ما را با جامه كهنه به خاك سپردى ؟!

آرى ، وجود مقدس حضرت حق در جميع احوال و در جميع امور به صورت هاى گوناگون به بندگانش رأفت و عطوفت دارد و آنان را به ويژه در وقت مناجات و دعا و توبه و راز و نياز مورد مهربانى و رحمت خود قرار مى دهد .

پادشاها ! جرم ما را درگذار *** ما گنه كاريم تو آمرزگار

تو نكوكارى و ما بد كرده ايم *** جرم بى پايان و بى حد كرده ايم

دائماً در فسق و عصيان مانده ايم *** هم قرين نفس و شيطان مانده ايم

بى گنه نگذشته بر ما ساعتى *** با حضور دل نكرده طاعتى

روز و شب اندر معاصى بوده ايم *** غافل از يؤخذ نواصى بوده ايم

بر در آمد بنده بگريخته *** آبروى خود به عصيان ريخته

مغفرت دارد اميد از لطف تو *** زان كه خود فرموده اى لا تقنطو

نفس و شيطان زد كريما راه من *** رحمتت بادا شفاعت خواه من

چشم دارم كز گنه پاكم كنى *** پيش از آن كاندر لحد خاكم كنى

اندر آن دم كز بدن جانم برى *** از جهان با نور ايمانم برى

 

فرار مادر از فرزند

كتاب هاى شيعه و اهل سنت از پيامبر روايت كرده اند كه :

مادرى با فرزندش كه هر دو بار گناه سنگين دارند وارد عرصه قيامت مى شوند . مادرى كه كانون مهر و محبت و عشق ورزى به فرزند است ;

مادرى كه براى پرورش فرزندش حاضر است از شيره جانش به فرزند شير دهد ;

مادرى كه براى نجات فرزندش از آسيب و بلا حاضر است خود را به هر آب و آتشى بزند ;

مادرى كه ضرب المثل مهر و محبت است ;

اين مادر در قيامت به فرزندش مى گويد : به ياد دارى نه ماه تو را در شكم خود حمل كردم و دو سال در آغوشم به تو شير دادم و چگونه در هر موقعيتى از تو نگه دارى و حفاظت كردم و براى به ثمر رسيدنت چه رنج هايى را تحمل نمودم ، اكنون بيا مقدارى از بار گناه من را به پرونده خود منتقل كن تا مرا به دوزخ نبرند .

ولى فرزند با شنيدن اين پيشنهاد از مادر مى گريزد و فرار را بر قرار ترجيح مى دهد تا ديگر بار اين پيشنهاد را نشنود  !!

آرى ، قيامت براى بدكاران روزى است كه :

( يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ * وَأُمِّهِ وَأَبِيهِ * وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِيهِ )(186) .

روزى كه ] در قيامت [ انسان از برادر و پدر و مادر و همسر و فرزندش مى گريزد .

 

فرشتگان و گناهان تائب

در تفسير آيات توبه آمده : فرشتگان ، گناهان گنهكار را براى عرضه به لوح محفوظ مى برند ، آنجا به جاى گناهان حسنات براى عبد مى بينند ، به سجده مى افتند و به پيشگاه حق عرضه مى دارند : آنچه انجام داده بود نوشتيم ، ولى غير آن را مى بينيم ! پاسخ مى شنوند : راست مى گوييد ، ولى بنده گنهكار من پشيمان شد و با گريه و زارى و اشك و آه به در خانه من آمد ، من از گناهانش گذشتم و او را بخشيدم و كرمم را به او هديه كردم ، من اكرم الاكرمينم(187) .

 

فلسفه نماز

محمد بن سنان از علل و فلسفه مسائل الهى از حضرت رضا (عليه السلام)در ضمن يك نامه سؤال مى كند ، امام هشتم در پاسخ به مسأله نماز مى نويسد :

 

نماز اقرار به ربوبيت حضرت حق عزّوجلّ ، و نفى شريك از وجود مقدس او ، و ايستادن در پيشگاه عظمت بن جناب با ذلت و مسكنت و خضوع و اعتراف ، و طلب آمرزش نسبت به گناهان گذشته ، و صورت به خاك نهادن در هر روز براى تعظيم در برابر عظمت آن وجود مبارك و اينكه عبد به يادحق و جداى از تجاوز به حقوق الهى و خاضع و خاكسار و راغب به رحمت واسعه و خواهان زياد شدن ايمان و وسعت رزق و مداومت بر ذكر خدا در شب و روز است ، و نيز عبد سيد و مولا و مدبر و خالقش را فراموش نكند تا دچار شر و طغيان نگردد ، و نيز به وسيله نماز از انواع معاصى حفظ گردد و از افتادن در درياى فساد مصون بماند(188) .

 

قرآن ده گفتار را مى پسندد

از نعمت هاى بزرگى كه حضرت حق به انسان عطا كرده زبان است ; آن هم زبانى كه مى تواند به وسيله آن سخن بگويد و آنچه را در ضمير دارد آشكار كند و اهداف و مقاصدش را به ديگران اعلام نمايد .

زبان ، به همان صورت كه نيكى ها و حسناتش عظيم است زشتى ها و بدى هايش بزرگ و سنگين است ، تا جايى كه حكما درباره اين عضو گفته اند : اللِسانُ جِرمُه صَغير وَجُرمُه عَظيم . « زبان وزنش اندك و گناهش بزرگ است » .

زبان ، چنان كه محدث بزرگ ، فيلسوف خبير ، عارف عاشق ، ملا محسن فيض كاشانى در « محجة البيضاء » فرموده : قدرت ارتكاب نزديك به بيست گناه بزرگ را چون غيبت ، تهمت ، سخن چينى ، استهزاء به ديگران ، شايعه پراكنى ، دروغ ، فحش ، تحقير مردم و . . . دارد(189) .

قرآن جز ده نوع گفتار را به زبان اجازه نداده است . انسان اگر زبانش گوياى به آن ده نوع گفتار باشد ، خدا را با آن بندگى كرده ، و اگر گفتارى جز آن ده گفتار را داشته باشد آن را به گناه آلوده و در حقيقت شيطان را بندگى كرده است .

1 ـ قول حسن . 2 ـ قول احسن . 3 ـ قول عدل . 4 ـ قول صدق . 5 ـ قول كـريم . 6 ـ قـول لـيّن . 7 ـ قـول ايـمان . 8 ـ قـول سديد . 9 ـ قول معروف . 10 ـ قـول بليغ .

قول حسن ، خوش زبانى با مردم است(190) .

قول احسن ، دعوت مردم به سوى خداست(191) .

قول عدل ، شهادت و گواهى در دادگاه است(192) .

قول صدق ، سخن راست و ذكر خير گذشتگان مؤمن در جامعه موجود است(193) .

قول كريم ، سخن گفتن با پدر و مادر است(194) .

قول لين ، سخن به وقت امر بمعروف و نهى از منكر است(195) .

قول ايمان ، اقرار به يگانگى خدا و رسالت پيامبر است(196) .

قول سديد ، سخن به صواب گفتن در هر جوّ و شرايطى است(197) .

قول معروف ، سخن گفتن با ايتام و خانواده است(198) .

قول بليغ ، سخن رسا و مؤثر و آميخته به موعظه و حكمت و برهان است(199) .

انسان مى تواند با اين ده نوع گفتار به تجارتى وارد شود كه سودش را جز خدا كسى نمى داند .

 

قسمتى از مشكل با ارايه توبه برطرف شد

جابر جُعفى كه از معتبرترين راويان مكتب اهل بيت است ، از رسول باكرامت اسلام روايت مى كند :

سه مسافر به كوهى رسيدند كه غارى در آن كوه قرار داشت ، به داخل غار رفتند و به عبادت حق نشستند ، سنگى بزرگ از بالاى كوه سرازير شد و در دهانه غار قرار گرفت به صورتى كه راه بيرون آمدن آنان را بست !

گفتند : والله راه نجات به روى ما بسته شد و ما را از ماندن در اين غار چاره اى نيست جز ارايه راستى و صدق به پيشگاه حق يا عرضه عمل خالص يا به سلامت ماندن از گناه در گذشته عمر .

يكى از آنها گفت : خداوندا ! تو مى دانى دنبال زنى صاحب جمال رفتم ، مال زيادى در اختيار او گذاشتم تا خود را در اختيار من گذاشت ، وقتى براى شهوترانى كنار او نشستم ياد عذاب جهنم كردم و بلافاصله از او جدا شدم . به خاطر بازگشت آن روزم به پيشگاه تو اين بلا را دور كن . يك قسمت از سنگ كنار رفت . ديگرى گفت : خداوندا ! تعدادى كارگر براى زراعت آوردم هر كدام به نصف درهم ، غروب يكى از آنان گفت : من به اندازه دو نفر كار كردم يك درهم بده ، ندادم ، او هم قهر كرد و رفت . من به اندازه نصف درهم او در گوشه اى بذر پاشيدم ، محصول فراوانى به بار آورد . روزى آن كارگر به نزد من آمد و طلب خود را از من خواست ، من هجده هزار درهم از بابت قيمت آن محصول به او دادم . آن عمل را محض تو انجام دادم به خاطر آن ، مشكل ما را برطرف كن . قسمتى ديگر از سنگ از دهانه غار كنار رفت . سومى گفت : الهى ! براى پدر و مادرم ظرف شيرى بردم ، خواب بودند ، ترسيدم ظرف را زمين بگذارم از خواب بيدار شوند ، از طرفى دلم نيامد آنان را بيدار كنم ، ظرف را در دستم نگاه داشتم تا بيدار شدند . تو اين عمل را از من خبر دارى ، در آن حال تمام سنگ از دهانه غار به طرفى افتاد و هر سه نجات پيدا كردند(200) .

 

 قبلفهرستبعد
 
 

کلیه حقوق این سایت محفوظ می باشد.

طراحی و پیاده سازی: GoogleA4.com | میزبانی: DrHost.ir

انهار بانک احادیث انهار توضیح المسائل مراجع استفتائات مراجع رساله آموزشی مراجع درباره انهار زندگینامه تالیفات عربی تالیفات فارسی گالری تصاویر تماس با ما جمادی الثانی رجب شعبان رمضان شوال ذی القعده ذی الحجة محرم صفر ربیع الثانی ربیع الاول جمادی الاول نماز بعثت محرم اعتکاف مولود کعبه ماه مبارک رمضان امام سجاد علیه السلام امام حسن علیه السلام حضرت علی اکبر علیه السلام میلاد امام حسین علیه السلام میلاد حضرت مهدی علیه السلام حضرت ابالفضل العباس علیه السلام ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها پاسخ به احکام شرعی مشاوره از طریق اینترنت استخاره از طریق اینترنت تماس با ما قرآن (متن، ترجمه،فضیلت، تلاوت) مفاتیح الجنان کتابخانه الکترونیکی گنجینه صوتی پیوندها طراحی سایت هاستینگ ایران، ویندوز و لینوکس دیتاسنتر فن آوا سرور اختصاصی سرور ابری اشتراک مکانی colocation