بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب عبرت, استاد حسین انصاریان   مناسب چاپ   خروجی Word ( برگشت به لیست  )
 
 

بخش های کتاب

     01 - عبرت آموز
     02 - عبرت آموز
     03 - عبرت آموز
     04 - عبرت آموز
     05 - عبرت آموز
     06 - عبرت آموز
     07 - عبرت آموز
     08 - عبرت آموز
     09 - عبرت آموز
     10 - عبرت آموز
     11 - عبرت آموز
     12 - عبرت آموز
     13 - عبرت آموز
     14 - عبرت آموز
     15 - عبرت آموز
     16 - عبرت آموز
     17 - عبرت آموز
     ebra -
     FEHREST - عبرت آموز
 

 

 
 
 قبلفهرستبعد

دعاى نيمه شب زندانى

در روزگار حكومت عبداللّه بن طاهر برخى از جادّه ها كه محل رفت و آمد مردم و كاروان ها بود ناامن شد . امير عبداللّه عده معينى را به پاسدارى از جادّه ها گماشت . در يكى از جادّه ها ده دزد را گرفتند و به جانب مركز حكومت گسيل دادند ، ولى يكى از آنان نيمه شب فرار كرد . فرمانده پاسداران به نظرش آمد كه شايد عبداللّه بن طاهر بگويد از او رشوه گرفتى و وى را فرارى دادى ، پس خود بايد به جاى او جريمه شود . حلاج بى گناهى را كه براى گذران معيشت از شهرى به شهرى به مزدورى مى رفت ، از وسط جاده گرفتند و او را دست بسته در جمع دزدان قرار دادند تا عدد نفرات تكميل شود . ده نفر را نزد عبداللّه بن طاهر آوردند . فرمان داد همه را به زندان اندازيد .

شبى مأموران به زندان آمدند و دو نفر را براى اعدام به چهارسوق شهر بردند . حلاج در اين ميان گفت : فرزندانم گمان مى كنند در شهرى نزد استادى مشغول كارم ، چه خبر دارند كه ستمگرى مرا بدون گناه همراه دزدان جاده ها به زندان انداخته . در آن لحظه شب دو ركعت نماز خواند ; سپس سر به سجده گذاشت و مشغول دعا و راز و نياز با حضرت بى نياز شد .

عبداللّه بن طاهر در آن وقت شب خواب ديد چهار بار از تختش به زمين افتاد . از خواب پريد ، وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و خوابيد . خواب ديد چهار مار سياه پرقدرت حمله كردند و تختش را سرنگون ساختند ; بيدار شد . چراغ طلبيد و گماشتگان قصر را خواست و گفت : مظلومى در اين وقت شب به درگاه حق نالان است . پس از جستجوى زياد وارد زندان شدند ، حلاج را در حالى عجيب ديدند ، او را نزد امير آوردند ، پس از روشن شدن جريان فرمان داد : ده هزار دينار نزد حلاج آوردند . سپس به حلاج گفت : مرا به تو سه حاجت است : 1 ـ حلالم كن . 2 ـ اين هديه را بپذير . 3 ـ هر زمان حاجتى داشتى نزد من آى تا حاجتت را روا كنم .

حلاج گفت : من دو حاجت از سه حاجتت را مى پذيرم و آن حلال كردن تو و قبول اين هديه است ، ولى سومى را هرگز نمى پذيرم ; زيرا كمال ناجوانمردى است كه درگاهى كه به خاطر ناله و زارى من تخت تو را سرنگون كرد رها كنم و به درگاه مخلوق ضعيف هيچ كاره روم !

پروردگارا ! آرزويم اين است كه از گناهانم درگذرى و نسبت به آينده توفيق ترك گناهم دهى و زمينه بندگى و عبادت خالصانه را برايم فراهم آورى و اعضا و جوارحم را در راه خدمت به خود و خدمت به بندگانت بكار گيرى و قلبم را به سرمايه عشق و شيفتگى به خود بيارايى و بيمارى هاى فكرى و روحى مرا درمان كنى و در آخرت شفاعت اوليا و همنشينى با آنان را نصيبم نمايى . اين است آرزوى من اى محبوب من و همه اميدم ; اين است كه مرا به آرزويم برسانى و از فضل و احسانت اميدم را به نااميدى تغيير ندهى .

روايت شده رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به شخصى كه در آستانه مرگ بود فرمود : خود را چگونه مى يابى ؟ گفت : از گناهانم مى ترسم و به رحمت حق اميدوارم . حضرت فرمود : اين معنا در دل كسى جمع نمى شود مگر آن كه خداى مهربان او را از آنچه مى ترسد ايمن گرداند و آنچه را اميدوار باشد به او عنايت نمايد .

پروردگارا ! آرزويم نسبت به تو آرزوى بى جايى نيست و اميدم به حضرتت اميد بى دليلى نمى باشد . تو خود را در قرآن مجيد غفار و عفوّ و شكور و كريم و ارحم الرّاحمين و داراى فضل معرفى كرده اى . من گرچه نسبت به گناهانم خائف و ترسانم ولى با همه وجود به تو اميدوارم . اگر با توسل به دعاى كميل به پيشگاهت آمده ام ، كرم و لطف و رحمت و بزرگوارى تو سبب آمدن من شد . من يقين دارم كه سائلى از اين درگاه دست خالى برنمى گردد و اميد كسى را در اين پيشگاه نااميد نمى كنند و احدى را از اين آستانه نمى رانند . پروردگارا ! تو حرّ بن يزيد را با آن گناه سنگين و كم نظيرش ، و آسيه همسر فرعون را پس از ايمان آوردنش ، و فضيل عياض را بعد از توبه اش ، و هزاران هزار گناهكار ديگر را كه همه به تو و به كرم و لطفت چشم اميد داشتند پذيرفتى و بخشيدى و پاداش دادى ; چگونه من به خود نااميدى راه دهم در حالى كه نااميدى از رحمتت را در قرآن مجيد مساوى با كفر دانسته اى ! (146)

 

دعايى عجيب كنار خانه حق

اميرالمؤمنين (عليه السلام) در حال طواف بيت ، مردى را ديد كه پرده خانه كعبه را گرفته و از خداى مهربان چهار هزار درهم درخواست مى كند . حضرت نزد او رفت و فرمود : اين چهار هزار درهم را براى چه مى خواهى ؟ گفت : كيستى ؟ فرمود : على بن ابيطالبم . گفت : يا على ! دعايم مستجاب شد . اگر مستجاب نشده بود مرا به تو راهنمايى نمى كردند ، اكنون چهار هزار درهم را به من عطا كن ; زيرا هزار درهمش را مى خواهم به قرضى كه به مردم دارم بپردازم ، و هزار درهمش را مى خواهم مغازه اى جهت كسب و كار تهيه كنم ، و هزار درهمش را مى خواهم سرمايه داد و ستد قرار دهم ، و با هزار درهمش ازدواج كنم .

حضرت فرمود : سفرى به مدينه بيا تا آن را به تو بپردازم ; زيرا در اينجا به اندازه اى كه به تو بپردازم درهم و دينار ندارم .

آن مرد پس از مدتى به مدينه آمد . در ميان كوچه كودكانى را ديد كه با يكديگر بازى مى كردند ، به يكى از آنان گفت : خانه على كجاست ؟ آن كودك به او گفت : خانه على را براى چه مى خواهى ؟ گفت : على بر عهده گرفته كه چهار هزار درهم به من بپردازد . كودك گفت : دنبال من بيا تا تو را به خانه على برم .

در راه به كودك گفت : نامت چيست ؟ گفت : حسين . گفت : با على چه نسبتى دارى ؟ گفت : فرزند اويم . چون به خانه رسيدند حضرت حسين وارد خانه شد و به پدر گفت : مردى عرب جهت گرفتن چهار هزار درهم خدمت شما آمده . حضرت كه در آن زمان جز باغى در اختيار نداشتند ، آن را به دوازده هزار درهم فروختند ، چهار هزار درهمش را به آن مرد نيازمند دادند و باقى مانده آن را كنار مسجد به تهيدستان واگذار نمودند(147) .

دمى با تو بودن كه جان جهانى *** بود خوشتر از يك جهان زندگانى

هنگامى كه قوم يونس آگاه شدند يونس آنان را ترك كرده و به ديار ديگر شتافته و با ديدن مقدمات و آثار عذاب ، يقين به آمدن عذاب و نابودى و هلاكت خود پيدا كردند با هدايت عالمى دلسوز ، دانستند كه تنها راه علاج ، بردن عجز و انكسار و اعتذار و عذرخواهى و تضرّع و زارى و اقرار و اعتراف به گناه به پيشگاه خداى مهربان و آمرزنده گنهكاران است . با چنان حالى ، بزرگ و كوچك ، خرد و كلان ، پير و جوان ، مرد و زن با پوشيدن جامه كهنه و با پاى برهنه روى به بيابان گذاشتند .

مردان يك طرف و زنان طرفى ديگر و كودكان شيرخوار جداى از آغوش مادران در گوشه اى از بيابان ، همه با هم به ناله و زارى و توبه و انابه پرداختند ، حتى حيوانات هم بانگ ناله سر دادند ، شهادت به وحدانيت به زبان جارى ساختند ، راز و نياز دلسوزانه و عاشقانه به ميان آوردند ، توبه و پشيمانى نشان دادند ، از شرك و عصيان بازگشتند و گروهى عرضه داشتند ، پروردگارا ! يونس گفته بود كه بندگان و بردگان را آزاد كنيد تا مستحق پاداش شويد و گفته بود هرجا درمانده و بيچاره اى ديديد به فرياد او برسيد ، هم اكنون ما بندگان درمانده و بيچاره توايم ، جز تو فريادرسى نداريم ، به فرياد ما برس .

چون راز و نياز و مناجات و سوز گدازشان به پيشگاه كريم مهربان پذيرفته شد ، برات نجاتشان در رسيد و ابر عذاب و سحاب صاعقه بار از بالاى سرشان برفت و ابر رحمت و لطف پديد آمد و همه با توبه قبول شده خوش و خرم به شهر بازگشتند و به كار و كوشش طبيعى خود مشغول شدند .

در هر صورت روى آوردن به جانب حضرت حق و اعلام تقصير و ورشكستگى و عذرخواهى و ندامت و طلب گذشت و مغفرت و اقرار و اعتراف به گناه ، از عناصر حقيقى توبه و از عوامل آمرزش و مغفرت و جلب رحمت و لطف حضرت محبوب است .

دمى با تو بودن كه جان جهانى *** بود خوشتر از يك جهان زندگانى

بكن جلوه اى شاهد عالم آرا *** كه چون شمع دارم سر سرفشانى

ز طور تو هيهات اگر پا بگيرم *** نينديشم از پاسخ لن ترانى

چو پروانه پروا ندارم ز آتش *** بود نيستى هستى جاودانى

بسى دورم از شاهراه طريقت *** ز كوى حقيقت نديدم نشانى

چه باشد كه افتاده اى را به همت *** به سر حدّ اقليم عزّت رسانى

خرابم كن از باده عشق چندان *** كه آسوده گردم ز دنياى فانى

دل « مفتقر » در هواى تو خون شد *** بيا تا كه باقى بود نيمه جانى

 

دو كرامت از جابر جعفى

گروهى نزد جابر جعفى كه حضرت صادق (عليه السلام) او را از مقربين و همنشين پدر بزرگوارش حضرت باقر (عليه السلام) در دنيا و آخرت مى دانستند ، آمدند و از او براى بناى مسجدى درخواست كمك كردند . جابر گفت : من به بنايى كه مردى مؤمن در آن به زمين افتد و بميرد كمك نمى كنم ! از نزد او رفتند در حالى كه دو تهمت به او زدند ; گفتند : هم بخيل است و هم دروغگو ! روز بعد پولى روى هم گذاشتند و بنا را شروع كردند ، هنگام عصر به خاطر بى دقتى در چوب بست بنّا از داربست به زمين افتاد و از دنيا رفت ، و آنان دانستند كه آن مرد الهى نه بخيل بود و نه دروغگو(148) .

علاء بن شريك مى گويد : هشام بن عبدالملك ، جابر جعفى را نزد خود طلبيد و من در آن سفر با او همراه شدم . در طول مسير در ميان بيابانى نزديك چوپانى نشستيم ، ميشى به صدا درآمد . جابر خنديد . به او گفتم : سبب خنده ات چيست ؟ گفت : اين ميش به بچه اش مى گويد اين ناحيه را ترك كن زيرا گرگى سال گذشته كه سال اوّل وضع حملم بود ، حملم را از اينجا ربود ! من گفتم : شگفت آور است ، راست و دروغ اين مطلب را الآن معلوم مى كنم . نزد چوپان رفتم ، گفتم : اين برّه را به من بفروش . گفت : نمى فروشم . گفتم : براى چه ؟ گفت : اين ميش در ميان اين گله از همه پر زاد و ولدتر و پر شيرتر است ، سال اول وضع حملش گرگ بره اش را ربود و شير او به طور كامل خشك شد تا امسال كه زاييده و سينه اش پر شير شده . گفتم : درست است .

با هم حركت كرديم تا به پل كوفه رسيديم. در دست مردى انگشترى از ياقوت بود ، جابر به او گفت : اين ياقوت برّاق را ببينم . او هم از دستش درآورد و به او داد . جابر انگشتر را وسط آب خروشان فرات انداخت . آن مرد در حالى كه بسيار ناراحت شده بود گفت : چه كردى ؟ جابر گفت : ناراحت نباش دوست دارى به انگشترت برسى ؟ گفت : آرى . دستش را به سوى آب گرفت ، آب روى هم سوار شد تا نزديك دستش رسيد ياقوت را گرفت و به صاحبش داد !(149)

 

 

 

راستگو و تائب

ابوعمر زجاجى انسانى وارسته و نيكوكار بود ، مى گويد : مادرم از دنيا رفت ، خانه اى را از او به ارث بردم ، خانه را به پنجاه دينار فروختم و عازم حج شدم . چون به سرزمين نينوا رسيدم ، دزدى بيابانى در برابرم سبز شد ، به من گفت : چه دارى ؟ در درونم گذشت راستى و صدق امرى پسنديده و مورد دستور خداوند است ، خوب است به اين دزد حقيقت مطلب را بگويم . گفتم : مرا كيسه اى است كه بيش از پنجاه دينار در درون آن نيست . گفت : كيسه را به من بده . كيسه را به او دادم ، شمرد و سپس باز گرداند ، گفتم : چه شد ؟ گفت : آمدم پول تو را ببرم ، راستى تو مرا برد . از چهره اش نور ندامت پديدار شد ، معلوم بود در درونش از وضع گذشته خود توبه كرده ، از مركب پياده شد ، به من گفت : سوار شو ، گفتم : نياز به سوارى ندارم . اصرار كرد سوار شدم ، او هم به دنبال من پياده به حركت آمد . به ميقات رسيديم ، به حال احرام درآمد ، آنگاه به جانب حرم شتافت ، تمام اعمال حج را در كنار من به جاى آورد ، بعد از آن از دنيا رفت(150) !

 

راه كسب مقام و بى نيازى و راحتى نعمت

بيدارى فرموده : چهار چيز را در چهار چيز طلب كرديم ولى راهش را اشتباه كرديم ، ديديم در چهار چيز ديگر است : بى نيازى را در ثروت و مال طلبيديم ، در قناعت يافتيم ; مقام را در حسب طالب شديم ، در تقوا پيدا كرديم ; راحتى را در زيادى مال خواستيم ، در كمى مال ديديم ; نعمت را در لباس و خوراك و رسيدن به لذتها طلب كرديم ، ولى در سلامت بدن يافتيم(151) .

 

رحمت و لطف خدا به جوان زمان داود

شيخ صدوق روايت مى كند : داود (عليه السلام) مجلسى داشت كه جوانى در آن شركت مى كرد ، آن جوان بسيار ضعيف و لاغر بود و سكوتى زياد و طولانى داشت .

روزى ملك الموت به محضر داود آمد در حالى كه نگاه ويژه اى به آن جوان داشت ، داود گفت : به او نظر دارى ؟ گفت : آرى ، مأمورم هفت روز ديگر او را قبض روح كنم . داود دلش سوخت و به او رحمت آورد ، به وى گفت : اى جوان همسر دارى ؟ گفت : نه ، تاكنون ازدواج نكرده ام .

داود گفت : نزد فلان كس كه داراى منزلتى بزرگ است برو و به او بگو : داود گفت : دخترت را به همسرى من درآور و با مهيا كردن مقدمات كار در اين شب عروسى كن . سپس پول فراوانى در اختيار جوان گذاشت و گفت : اين هم پول ، هرچه لازم است با خود ببر و پس از هفت روز به نزد من بيا .

جوان رفت و پس از هفت روز كه از عروسى او گذشته بود به محضر داود آمد . داود به او گفت : در چه حالى ؟ گفت : حالم از تو بهتر است . ولى داود هرچه انتظار كشيد كه جوان قبض روح شود خبرى نشد ; به جوان فرمود : برو هفت روز ديگر بيا .

جوان رفت و هفت روز ديگر بازگشت ، باز از قبض روحش خبرى نشد ; فرمود : برو هفت روز ديگر بيا . رفت و هفت روز بعد برگشت . آن روز ملك الموت به محضر داود آمد ، به او گفت : تو نگفتى بايد او را قبض روح كنم ؟ گفت : چرا . فرمود : پس چرا سه هفت روز گذشت و او را قبض روح نكردى ؟! گفت : داود ! خدا به خاطر رحم تو بر او به او رحم كرد و تا سى سال به او مهلت حيات داد(152) .

خداى مهربان با كم ترين دست آويزى درياى رحمتش را به سوى بنده اش سرازير مى كند و او را از همه طرف مورد لطف و محبت قرار مى دهد .

 

روزى هفتاد بار گذشت كن

مردى به پيامبر اسلام عرضه داشت : خدمتكارى دارم كه گاهى اشتباه مى كند و زمانى كه كارى را به او واگذار مى كنم با نقص انجام مى دهد و چه بسا كارى را از او مى خواهم ولى انجام نمى دهد ، حدّ و مرز گذشت به چنين خدمتكارى چه اندازه است ؟ رسول اسلام فرمود : از طلوع آفتاب تا هنگام غروب ، حدّ و مرز گذشت از خدمتكارى كه اشتباه كرده يا سستى ورزيده ، هفتاد بار است !!

 

زكريّا و نماز

قرآن مجيد در باب نماز زكريّا مى فرمايد :

( هُنالِكَ دَعَا زَكَرِيَّا رَبَّهُ قَالَ رَبِّ هَبْ لِي مِن لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعَاءِ * فَنَادَتْهُ الْمَلاَئِكَةُ وَهُوَ قَائِمٌ يُصَلِّي فِي الَْمحْرَابِ أَنَّ اللهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيَى مُصَدِّقاً بِكَلِمَة مِنَ اللهِ وَسَيِّداً وَحَصُوراً وَنَبِيّاً مِنَ الصَّالِحِينَ )(153) .

در آن هنگام كه زكريات عنايات حق را نسبت به مريم مشاهده كرد ، عرضه داشت : پروردگارا ! مرا از لطف خويش فرزندانى پاك سرشت عطا فرما ، همانا تو اجابت كننده خواسته بندگانى .

زكريّا در حالى كه در محراب عبادت به نماز ايستاده بود فرشتگان به او بشارت دادند كه همانا خداوند تو را به ولادت يحيى مژده مى دهد ، فرزندى كه به پيامبرى عيسى گواهى خواهد داد و خود نيز در راه هدايت مردم پيشوا و پارساست و نزد ما پيامبرى از شايستگان است .

 

زن بدكاره و عنايت رسول خدا (صلى الله عليه وآله)

مولاى من ! چگونه در آتش آرام گيرم در حالى كه همه اميد من عفو و گذشت توست ، عفو و گذشتى كه به طور مكرّر در قرآن مجيد به گناهكاران پشيمان وعده داده اى ؟

پروردگارا ! چه بسيار تهى دستان و بيچارگانى كه به مردمان دل بستند و به عطا و عفو و گذشت آنان اميدوار شدند و دست خالى و محروم نماندند ، چه رسد به كسى كه دل به تو بندد و به گذشت و عفو و عطاى تو اميدوار شود .

عطار در كتاب « الهى نامه » روايت مى كند : زنى آوازه خوان و اهل فسق و فجور در مكه اقامت داشت كه در مجالس لهو و لعب شركت مى كرد و با آواز و رقص و پايكوبى مجالس لهو و لعب را گرم نگاه مى داشت .

پس از ساليانى از هجرت پيامبر ، بازارش به خاطر اين كه از جمال افتاده بود و از آوازه خوانى و مطربى وامانده بود كساد شد و به فقر و فاقه و تهى دستى افتاد ، از شدت پريشانى و اضطرار به مدينه آمد و به محضر پيامبر رحمت مشرف شد . حضرت فرمود : براى چه هدفى به مدينه آمده اى ، به هدف تجارت آخرتى يا تجارت دنيايى ؟ عرضه داشت : نه براى آن آمده ام نه براى اين ، بلكه چون وصف جود و سخاوت و عطا و كرمت را شنيده بودم با اميد به تو به اين شهر آمدم ؟ پيامبر از بيان او شاد شد و رداى مباركش را به او بخشيد و به اصحاب فرمود : هر يك به اندازه تمكن و توانايى چيزى به او ببخشند .

آرى ، زنى بدكار به اميد عطا و كرم و جود بنده ات پيامبر ، كه مظهرى از مظاهر كرم بى پايان توست ، به مدينه مى آيد و با عطايى سرشار و فراوان برمى گردد ، مگر ممكن است من اميد به عفو و گذشت و لطف و احسان تو داشته باشم و از درگاهت مأيوس و دست خالى برگردم ؟!

من تاب فراق تو ندارم *** نقش تو به سينه مى نگارم

باشد روزى رخت ببينم *** تا جان به لقاى تو سپارم

شد در رگ و ريشه تير عشقت *** از هم بگسست پود و تارم

از باده آن دو چشم مستت *** گه سرخوش و گاه در خمارم

وز بوى دو زلف عنبرينت *** آشفته و مست و بى قرارم

وز لعل لب شكر فروشت *** تلخ است مذاق انتظارم

جز وصل تو مقصدى ندارم *** جز ياد تو مونسى ندارم

ديرى است كه در سر من اين است *** كاندر قدم تو جان سپارم

لطفى لطفى كه سوخت جانم *** رحمى رحمى كه سخت زارم

باران كرم ببار بر « فيض » *** آبى آور به روى كارم(154)

 

زن نمونه

آسيه همسر فرعون بود ، فرعون روحى استكبارى ، نفسى شرير ، اعتقادى باطل و عملى فاسد داشت .

قرآن مجيد فرعون را آلوده به علوّ ، ظلم ، جنايت و خونريزى معرفى مى كند ، و از او به عنوان طاغوت ياد مى نمايد .

آسيه در كنار فرعون بسر مى برد و ملكه مملكت بود ، همه چيز براى او و در دسترس وى قرار داشت .

او نيز مانند همسرش فرمانروايى داشت و به هر شكلى كه مى خواست از خزانه كشور و مواهب مملكت بهره مى گرفت .

زندگى او در كنار چنان همسرى ، و در جنب چنان حكومتى ، و در ميان چنان دربارى ، با آن همه مكنت و ثروت و غلامان و كنيزان گوش به فرمان ، زندگى بسيار خوشى بود .

زن جوان و قدرتمند ، در چنان حال و هوايى از طريق پيامبر الهى موسى بن عمران صداى حق و نداى حقيقت را شنيد ، باطل بودن فرهنگ و عمل شوهرش براى او روشن گشت و نور حق و حقيقت بر قلبش تابيد .

با اينكه مى دانست پذيرفتن حق ممكن است به قيمت از دست دادن تمام خوشى ها ، قدرت و مقام ، منصب ملكه بودن و حتى نابودى جانش تمام شود ، ولى حق را پذيرفت ، به آيين پاك الهى ايمان آورد و تسليم خداوند مهربان شد ، و در مقام توبه و عمل صالح براى آبادى آخرتش برآمد .

توبه او توبه آسانى نبود ، به خاطر توبه مى بايست تمام شئون خود را واگذارد و تن به قبول سرزنش ها و شكنجه هاى فرعون و مأمورانش بدهد ، با اين همه در عرصه گاه توبه و ايمان و عمل صالح و هدايت درآمد .

توبه او براى فرعون و دربارش گران آمد ، زيرا در شهر شهرت پيدا كرد كه همسر فرعون ، ملكه مملكت ، دست از آيين فرعونى برداشته و به مذهب كليم اللهى درآمده . باز گرداندن او با تبليغ و تشويق و تهديد فرعون و درباريانش ميسر نشد ، او حق را با قلب روشن خود و عقل فعّالش يافته بود و پوكى و پوچى باطل را درك كرده بود و نمى توانست حق و حقيقت يافته را از دست بدهد و به باطل پوچ و پوك باز گردد .

آرى ، چگونه مى توانست خدا را با فرعون ، حق را با باطل ، نور را با ظلمت ، درستى را با نادرستى ، دنيا را با آخرت ، بهشت را با دوزخ ، سعادت را با شقاوت معامله كند ؟!

آسيه بر ايمان و توبه و انابه اش اصرار داشت ، و فرعون با باز گرداندنش به باطل پافشارى مى كرد .

فرعون در مبارزه با آسيه طَرْفى نبست ، خشمگين شد ، آتش غضبش شعلهور گشت ، در برابر ثابت قدمى او شكست خورد ، فرمان شكنجه آسيه را صادر كرد ، آن انسان والا را به چهار ميخ كشيدند ، پس از شكنجه هاى سخت محكوم به اعدام شد ، سربازان سنگدل مأموريت يافتند سنگ گران و سنگينى را با قدرت و قوّت از بالا بر بدن او بيندازند ، ولى آسيه به خاطر خدا و به دست آوردن سعادت دنيا و آخرت مقاومت كرد و زير آن همه شكنجه ، به حضرت محبوب متوسل شد .

به خاطر توبه واقعى ، ايمان و جهاد ، صبر و مقاومت ، و يقين و عزم محكمش در قرآن مجيد ، براى تمام اهل ايمان از مرد و زن تا روز قيامت به عنوان نمونه معرفى شد تا باب هر عذرى به روى هر گنهكارى در هر عصر و زمانى و در هر موقعيت و شرايطى بسته باشد و معصيت كارى نگويد : راهى به سوى توبه و انابه و ايمان و عمل صالح نداشتم .

( وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَةَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِندَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ وَنَجِّنِي مِن فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ )(155) .

و خداوند براى آنان كه اهل ايمانند ، همسر فرعون را به عنوان نمونه معرّفى كرد ، هنگامى كه گفت : پروردگارا ! براى من در جوار رحمتت خانه اى در بهشت بنا كن ، و مرا از فرعون و عمل او نجات بده ، و از طايفه ستمگران رهايى بخش .

عظمت اين زن در سايه توبه و ايمان و صبر و مقاومت به جايى رسيد كه در روايتى از رسول خدا نقل شده :

اِشْتاقَتِ الْجَنَّةُ اِلى اَرْبَع مِنَ النِّساءِ : مَرْيَمَ بِنْتِ عِمْرانَ ، وَآسِيَةَ بِنْتِ مُزاحِم زَوْجَةِ فِرْعَونَ ، وَخَدِيجَةَ بِنْتِ خُوَيْلِد زَوْجَةِ النَّبِىِّ فِى الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ ، وَفاطِمَةَ بِنْتِ مُحَمَّد(156) .

بهشت مشتاق چهار زن است : مريم دختر عمران ، آسيه دختر مزاحم همسر فرعون ، خديجه دختر خويلد همسر پيامبر در دنيا و آخرت ، و فاطمه (عليها السلام)دختر محمد (صلى الله عليه وآله) .

 

سخنى از عبدالرزاق كاشانى

حكيم بزرگ كمال الدين عبدالرزاق كاشانى در « شرح منازل السائرين » در معرفى آنان كه همه عمر دنبال آراسته شدن به ارزش ها بودند و از اين طريق به مقصد اعلى رسيدند مى فرمايد :

زحمت كشيدگان در اين راه كه خود را به وسيله ايمان و عمل در اختيار حضرت حق قرار دادند ، كسانى هستند كه خداى مهربان هنگامى كه شايستگى و لياقت در آنان ديد ، آنان را بر ترك لذت هاى حرام و خوشى هاى ناباب و شهوات حيوانى و اميال بى محاسبه و خواسته هاى نامشروع برانگيخت و به ملازمت داشتن با معرفت دينى و شريعت حق همراه با هماهنگ نمودن عمل بر اساس سنت و حقايق الهيه توفيق داد و آنان را بر تمايل داشتن به رسيدن به درجات نهايى معنوى يارى داد تا اميد و آرزويشان اين شد كه خود را به نقطه اى برسانند كه در آنجا افكارشان از تعلق به غير خدا كه ريشه تفرقه و پريشانى باطن است تصفيه شود و انديشه اى جز طلب حق در سايه توحيد فكر نداشته باشند و چيزى جز تعلق به حق در باطن آنان نماند و همه خواسته هايشان جز يك خواسته و آن هم بندگى حق نباشد و از همه امور پست و بى ارزش دور بمانند و با خسّت و دنائت و برنامه هاى پوك و پوچ شركت نورزند و چنان كه در حديث آمده :

إنّ الله يحبّ مَعالِى الأمورَ وَأشرافَها وَيُبغِضُ سَفسافَها .

خدا امور باارزش و شريف را دوست دارد و نسبت به امور پست و بى ارزش دشمن است .

كوشيدند تا به امور باارزش آراسته شوند و از امور پست پاك بمانند تا مورد محبت خدا قرار گيرند و از خشم و غضبش در امان بمانند .

اينان چون با آراسته شدن به كرامت ها و پيراسته ماندن از دنائت ها به عزيزترين و شريف ترين حقيقت كه حضرت حق است اتصال پيدا كردند و قلبشان به حضرت ربّ العزه تعلق گرفت از توجه و التفات به امور خسيسه و پست خوددارى نمودند(157) .

و مثل اعلاى بندگى و عبادت و انسانيت و آدميت شدند و براى هم نوعان خود اسوه و سرمشق حسنه گشتند .

 

سرانجام شاهد بى گناهى يوسف

در برخى از تفاسير قرآن نقل شده است : چون يوسف بر مسند حكومت مصر نشست ، به نظرش رسيد كه در امور مملكتى ، وزيرى لازم دارد كه بتواند به اصلاح معيشت و تربيت مردم برخيزد و درهاى عدل و محبت را به روى آنان بگشايد . امين وحى از سوى حق به نزد او آمد و گفت : خدا مى فرمايد : تو را وزيرى لازم است . يوسف فرمود : من نيز در اين خيالم ولى كسى كه سزاوار اين مسند باشد نمى دانم كيست ؟ جبرئيل گفت : فردا صبح كه از مقرّ حكومت حركت مى كنى ، اول كسى كه بنظرت آمد ، اين منصب را به او ارزانى دار . يوسف اول صبح نظرش به كسى افتاد كه به شدت ضعيف و لاغر و رخساره زرد بود و بسته اى از هيمه بر پشت داشت ، با خود گفت : اين شخص تحمل مسئوليت وزارت را نخواهد داشت . خواست از وى بگذرد ، امين وحى به او گفت : از او مگذر و او را براى پست وزارت انتخاب كن ، زيرا كه او را بر تو حقى است ، او همان كسى است كه در دربار عزيز مصر به پاكى و عصمت تو شهادت داد ، او را اين لياقت هست كه امروز پست وزارت را به او وا گذارى .

جايى كه حضرت حق به خاطر شهادتى صحيح ، پست وزارت به شاهد پاكى و عصمت يوسف عطا مى كند ، به كسى كه عمرى به وحدانيّت او شهادت مى دهد چه خواهد داد ؟!

آرى ، لطف و رحمت حضرت دوست چيزى نيست كه قابل درك باشد و در اين مقام پاى عقل عاقلان و خرد خردمندان و هوش هوشمندان لنگ است و كسى را قدرت فهم اين حقايق آن چنان كه هست نيست .

 

 قبلفهرستبعد
 
 

کلیه حقوق این سایت محفوظ می باشد.

طراحی و پیاده سازی: GoogleA4.com | میزبانی: DrHost.ir

انهار بانک احادیث انهار توضیح المسائل مراجع استفتائات مراجع رساله آموزشی مراجع درباره انهار زندگینامه تالیفات عربی تالیفات فارسی گالری تصاویر تماس با ما جمادی الثانی رجب شعبان رمضان شوال ذی القعده ذی الحجة محرم صفر ربیع الثانی ربیع الاول جمادی الاول نماز بعثت محرم اعتکاف مولود کعبه ماه مبارک رمضان امام سجاد علیه السلام امام حسن علیه السلام حضرت علی اکبر علیه السلام میلاد امام حسین علیه السلام میلاد حضرت مهدی علیه السلام حضرت ابالفضل العباس علیه السلام ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها پاسخ به احکام شرعی مشاوره از طریق اینترنت استخاره از طریق اینترنت تماس با ما قرآن (متن، ترجمه،فضیلت، تلاوت) مفاتیح الجنان کتابخانه الکترونیکی گنجینه صوتی پیوندها طراحی سایت هاستینگ ایران، ویندوز و لینوکس دیتاسنتر فن آوا سرور اختصاصی سرور ابری اشتراک مکانی colocation