بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب عبرت, استاد حسین انصاریان   مناسب چاپ   خروجی Word ( برگشت به لیست  )
 
 

بخش های کتاب

     01 - عبرت آموز
     02 - عبرت آموز
     03 - عبرت آموز
     04 - عبرت آموز
     05 - عبرت آموز
     06 - عبرت آموز
     07 - عبرت آموز
     08 - عبرت آموز
     09 - عبرت آموز
     10 - عبرت آموز
     11 - عبرت آموز
     12 - عبرت آموز
     13 - عبرت آموز
     14 - عبرت آموز
     15 - عبرت آموز
     16 - عبرت آموز
     17 - عبرت آموز
     ebra -
     FEHREST - عبرت آموز
 

 

 
 
 قبلفهرستبعد

چگونه بايد رحمت حق را جذب كرد ؟

از آيات شريفه استفاده مى شود اگر گنهكار بخواهد به عرصه گاه نورانى مغفرت و رحمت حق برسد ، و توبه او قبول درگاه خداوند شود ، و پرونده سياه و ظلمانى اش به سپيدى معنوى و نور تبديل گردد ، و از عذاب دردناك قيامت برهد بايد اين امور ملكوتى را كه در نسخه شفابخش حق ، يعنى قرآن مجيد آمده رعايت كند :

1 ـ اقتدا به روش و منش پيامبر (صلى الله عليه وآله)

2 ـ رعايت تقوا و خود نگهدارى از گناه

3 ـ گفتن به حق و صواب ، به وقت سخن گفتن

4 ـ اطاعت از خداوند

5 ـ اطاعت از رسول (صلى الله عليه وآله)

6 ـ ايمان به خدا

7 ـ ايمان به رسول (صلى الله عليه وآله)

8 ـ جهاد و كوشش در راه خدا با مال و ثروت

9 ـ كوشيدن در طريق حق با جان

10 ـ پرداخت قرض الحسنه به نيازمندان

11 ـ قطع رابطه با گناه و بازگشت به خداوند

12 ـ دست برداشتن از اعتقادات غلط و باطل

13 ـ برپا داشتن نماز

14 ـ پرداخت زكات

15 ـ اعتراف و اقرار به گناه در پيشگاه حضرت محبوب .

 

 

چگونه ترا عذاب كنم ؟

در تفسير « منهج الصادقين » روايت شده است : چون روز قيامت شود ، بنده را به محضر حق حاضر كنند ، فرمان رسد : قبّه اى بزنيد و بنده ام را در آن قرار دهيد . بعد از آن خداى تعالى به وى خطاب كند : اى بنده من ، نعمتم را سرمايه معصيت نمودى و چندان كه نعمت بر تو افزودم تو بر گناه و عصيان بيشتر افزودى . بنده سر خجالت به پيش اندازد . خطاب رسد : بنده من سر بردار كه همان ساعت كه معصيت كردى من تو را آمرزيدم و قلم عفو بر گناهانت كشيدم . پس بنده ديگرى را حاضر كنند و به او هم عتاب و سرزنش كنند ، و او از شرمسارى خود به گريه آيد ، حق تعالى مى فرمايد : اى بنده من آن روز كه گناه مى كردى و مى خنديدى تو را شرمسار نساختم ، امروز كه گناه نمى كنى و گريه و زارى دارى چگونه تو را عذاب كنم و رسوايت سازم ؟ تو را آمرزيدم و اجازه رفتن به بهشت دادم !!

 

چگونه گناه نكنم ؟

روايت شده مردى به محضر حضرت حسين (عليه السلام) شرفياب شد و عرض كرد : مردى گنهكارم و در برابر گناه صبر و طاقت ندارم ، مرا موعظه كن . حضرت به او فرمودند : پنج چيز را انجام بده ، بعد از آن هر گناهى را خواستى مرتكب شو . اول : رزق خدا را نخور ، هر گناهى را انجام ده . دوم : از ولايت خدا خارج شو ، سپس هر گناهى را خواستى بياور . سوم : جايى را بطلب كه خداوند تو را نبيند ، آنگاه گناه كن . چهارم : وقتى ملك موت براى گرفتن جانت آمد او را از خود دفع كن ، سپس گناه انجام بده . پنجم : زمانى كه مالك دوزخ تو را وارد دوزخ كرد تو وارد آتش مشو ، سپس هر معصيتى را خواستى انجام ده(114) !!

 

چهره اى برجسته از گروه حسينيان

از جمله كسانى كه با عشق و علاقه و با بصيرت و معرفت ، همراه و همراز كاروان نور در زمان خود شد و آثارى برجسته و معنوى از خود به يادگار گذاشت ، مرحوم آخوند ملا محمد كاشى (رحمه الله) است .

شخصيت هايى بزرگ ، و مردانى سترك ، هم چون آيت اللّه شهيد مدرس ، حاج شيخ مرتضى طالقانى ، حاج آقا رحيم ارباب ، آيت اللّه سيد جمال الدين گلپايگانى ، آيت اللّه العظمى حاج آقا حسين بروجردى(رحمهم الله) ، از دست پروردهاى مرحوم آخوند كاشى بودند .

سيّدى كريم النفس و عالمى فرزانه براى اين بنده در شهر اصفهان از قول استادش حاج آقا رحيم ارباب قطعاتى ناب از حيات آخوند كاشى را نقل كرد كه مرحوم ارباب به خاطر رفت و آمد زيادش با آخوند ، شاهد قسمتى از آن قطعات بود .

آخوند كه بيش از هفتاد سال غوطهور در علم و معرفت ، تدريس و تعليم ، حال و مناجات و زهد و تقوا بود تمام مدّت زندگى را در حجره اى متوسط در مدرسه صدر اصفهان گذراند .

او داراى روحى آزاد و سرشار از مناعت طبع و قناعت نفس بود . در تنگدستى و گاهى تهيدستى بسر مى برد . معاش روز مره اش به سختى تأمين مى شد ، ولى از نظر معنى و معنويت دريايى پرجوش و خروش بود . نَفَس و دمى عيسوى داشت كه توانست آن چنان بزرگانى را تحويل جامعه دهد .

پول و ثروت نداشت و دستش از مال و مكنت خالى بود ، ولى شعاع فيوضات و بركات وجودش عجيب و غريب مى نمود .

او در طول عمر نورانيش تحت تأثير هوا و هوس و شكم و شهوت قرار نگرفت . امكان ازدواج برايش فراهم نيامد ، ولى هجوم طوفان آمال و آرزو و تندباد شهوات ، در برابر اراده الهى و اخلاق انسانى او شكست خورد .

غذايش هفته اى يك بار آبگوشت ، و ديگر روزها نان خالى ، نان و پنير ، نان و آب و يا نان و سبزى بود .

در كارهاى شخصى از كسى كمك نمى گرفت ، و اجازه كمك هم به كسى نمى داد .

در برابر حوادث خم به ابرو نياورد ، و از علم و عمل و زهد و تقوا تا لحظه آخر حيات دست برنداشت .

از نعمت هاى الهى تا جايى كه سر سفره اش قرار مى گرفت به طور مطلوب و شايسته استفاده مى كرد ، تا جايى كه در پاك كردن سبزى خوردن وسواس به خرج مى داد ، كه مبادا پَر سبز قابل استفاده اى از نظر دور بماند . مى گفت : اين پَر سبز ، هزاران فرسخ راه پر پيچ طبيعت را طى كرده تا به انسان برسد . و از انسان به وسيله عبادت ، به حقّ نائل گردد ! !

طلبه تازه واردى به وقت سحر براى نماز شب برخاست ، گويى از تمام در و ديوار مدرسه صداى :

 

سبوح قدوس رب الملائكة و الروح .

به گوشش خورد . از هوش رفت . صبح به محضر آخوند داستان آن ساعت خوش را عرضه داشت ، در حالى كه نمى دانست آن ذكر نورانى كه از در و ديوار به گوش مى رسيد ، هماهنگى عناصر با ذكر و ورد سحر آخوند بود . آخوند كاشى به او فرمود : تسبيح موجودات جاى تعجّب ندارد ، عجب از گوش تو است كه اين صداى ملكوتى را از در و ديوار شنيدى !

 

چه كسى به پيامبر (صلى الله عليه وآله) علاقه دارد ؟

اميرالمؤمنين (عليه السلام) از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) روايت مى كند كه آن حضرت فرمودند :

يا على ! دروغ گفت كسى كه گمان مى كند مرا دوست دارد و دشمن توست . يا على ! زمانى كه قيامت برپا شود ندا كننده اى از باطن عرش ندا مى دهد ، عاشقان و شيعيان على (عليه السلام) كجايند ؟ محبان و دوستداران على (عليه السلام) و كسى كه على او را دوست دارد كجايند ؟ آنان كه در راه خدا دوستى كردند و به هم محبت ورزيدند ، آنان كه براى خدا به يكديگر بذل و بخشش كردند ، آنان كه ديگران را در صورتى كه خود نيازمند بودند بر خود مقدم كردند ، آنان كه زبانشان در روز گرم به خاطر روزه از شدت عطش خشك شد ، آنان كه در دل شب به نماز برخاستند در حالى كه مردم خواب بودند ، آنان كه از خوف خدا گريه كردند كجايند ؟ امروز بر شما خوف و حزنى نيست ، شما رفقاى محمد (صلى الله عليه وآله) هستيد ، چشمتان روشن باد ، شما و همسرانتان خرم و خوش وارد بهشت شويد(115) .

 

چه كسى به پيامبر نزديك تر است ؟

نزديك ترين شما به من از نظر جايگاه در قيامت نيكوترينتان از جهت اخلاق و بهترينتان نسبت به خانواده اش مى باشد(116) .

 

حضرت يحيى و حق گويى

اكثر مورّخان مسلمان و نيز منابع معروف مسيحى جريان جگر خراش شهادت حضرت يحيى را به خاطر بيان حق و اظهار حقيقت بر ضد طاغوت زمان خود دانسته اند و چنين بازگو كرده اند : يحيى قربانى روابط نامشروع طاغوت زمان خود با يكى از محارم خويش شد . به اين ترتيب كه هيردويس پادشاه هوسباز فلسطين عاشق هيروديا دختر برادر خود شد و زيبايى وى دل او را در گرو عشق آتشين قرار داد ، لذا تصميم به ازدواج با او گرفت !

اين خبر به پيامبر بزرگ خدا يحيى رسيد . او صريحاً اعلام كرد كه اين ازدواج نامشروع است و مخالف دستورات « تورات » مى باشد و من به مبارزه با چنين كارى قيام خواهم كرد .

سر و صداى اين مطلب در همه شهر پيچيد و به گوش آن دختر رسيد . او همت گماشت كه از يحيى بزرگ ترين مانع راه خويش در فرصتى مناسب انتقام گيرد و اين مانع را از سر راه هوس هاى خود بردارد .

ارتباط خود را با عمويش بيشتر كرد و زيبايى خويش را دامى براى او قرار داد و چنان در وى نفوذ كرد كه روزى هيردويس به او گفت : هر آرزويى دارى از من بخواه كه بى ترديد تو را به آرزويت خواهم رسانيد .

هيروديا گفت : من چيزى جز سر يحيى را نمى خواهم ! زيرا او نام من و تو را بر سر زبان ها انداخته و همه مردم را به عيب جويى ما واداشته است ، اگر مى خواهى دلم آرام شود و خاطرم شاد گردد بايد اين كار را انجام دهى !!

هيروديس كه ديوانهوار به آن زن عشق مىورزيد ، بى توجه به عاقبت اين كار ، تسليم شد و چيزى نگذشت كه سر يحيى را نزد آن زن بدكار حاضر ساختند ، ولى عواقب دردناك اين عمل سرانجام دامان او را گرفت(117) .

 

حق مهمان بر مهماندار

ارباب تاريخ نوشته اند : سيصد اسير از محلى نزد معن بن زائده كه از سرداران بزرگ بود آوردند . معن به كشتن همه آنان فرمان داد . جوانى در ميان اسيران كه هنوز به سنّ بلوغ نرسيده بود گفت : اى امير ! تو را به خدا سوگند مى دهم ما را مكش تا هريك آبى بياشاميم . معن گفت : همه را آب دهيد . چون اسيران آب خوردند ، جوان گفت : اى امير ! اكنون همه ما مهمان تو شديم و اكرام مهمان جزء وظايف بزرگان است . معن گفت : راست گفتى و فرمان داد همه را آزاد كردند .

راستى همانگونه كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) خبر داده ، بسيار بسيار بعيد است كه خداى مهربان مهمان خود را كه از سفره مادى و معنوى او استفاده كرده به عذاب بسوزاند .

اگر بديم و گر نيك خاكسار توايم *** فتاده بر ره تو خاك رهگذار توايم

بلندى سر ما خاكسارى در توست *** به نزد خلق عزيزيم ز آن كه خوار توايم

تويى قرار دل ما اگر قرارى هست *** وگر قرار نداريم بى قرار توايم

به سوى توست به هر سو كه مى كنيم سفر *** به هر ديار كه باشيم در ديار توايم

اگر اطاعت تو مى كنيم مخلص تو *** وگر كنيم گناهى گناهكار توايم

به هرچه در دل ما بگذرد تو آگاهى *** اگر ز خلق نهانيم آشكار توايم

ز كرده هاى بد خويشتن بس خجليم *** بپوش پرده عفوى كه شرمسار توايم

اگرچه نامه سياهيم از اطاعت تو *** چو « فيض » دشمن ديويم و دوستدار توايم

بگوش هوش شنيدم كه هاتفى مى گفت *** غمين مباش كه ما يار غمگسار توايم

 

حق نمك

روايت شده : يزيد بن مهلب مبلغى درهم و دينار از وكيع كه از اشراف خراسان بود طلب داشت . شخصى را مأموريت داد كه آن مبلغ را از نماينده وكيع وصول كند ، آن شخص نماينده وكيع را در سختى و مشقّت قرار داد و او را آزار و اذيت كرد .

روزى نماينده يزيد بن مهلب ، نماينده وكيع را به مجلس يزيد بن مهلب برد تا نماينده وكيع از يزيد براى پرداخت درهم و دينار مهلت بخواهد ; در آن هنگام سفره غذا چيدند ، نماينده يزيد به نماينده وكيع گفت : برخيز از مجلس بيرون شويم . نماينده وكيع گفت : اگر بند از بندم جدا كنيد تا از اين غذا نخورم بيرون نمى روم . و سپس شروع به خوردن غذا كرد ، پس از صرف غذا از يزيد بن مهلب مهلت خواست ، يزيد به نماينده خود گفت : از اين پس از نماينده وكيع مطالبه درهم و دينار نكن ، زيرا از سفره ما غذا خورد و از نمك ما چشيد ، مروّت اقتضا نمى كند كه او را آزار دهيم .

يقيناً عبدى كه از نمك مادى و معنوى مولاى كريمى چون حضرت حق خورده ، آقايى و رحمت و لطف حضرت او اقتضا نمى كند كه او را به عذاب بسوزاند .

 

حقيقتى شگفت

در كتاب باعظمت « علم اليقين » محدث بزرگ فيلسوف و حكيم و عارف كم نظير حضرت فيض كاشانى آمده است :

بنده اى در قيامت بدى هايش بر خوبى هايش بچربد ، او را به سوى دوزخ برند ، از جانب حق به فرشته وحى جبرئيل خطاب رسد : بنده ام را درياب ، از او بپرس در دنيا با علما نشسته تا به شفاعت ايشان او را بيامرزم ؟ گنهكار گويد : نه . خطاب رسد : آيا سر يك سفره با عالمى نشسته ؟ گويد : نه . آيا در جايى كه عالمى نشسته بود نشسته ؟ گويد : نه . آيا با عالمى همنام است ؟ گويد : نه . خطاب مى رسد : آيا دوست كسى بوده كه عالم دوست بوده ؟ گويد : آرى . خطاب مى رسد : اى جبرئيل ! او را به لطف عميم بخشيديم ، مورد نوازشش قرار ده و به بهشت درآر .

 

 

حقيقتى عالى از زبان جابر بن عبداللّه انصارى

شيخ بزرگوار « عماد الدين ابوالقاسم طبرى آملى » كه از شاگردان شيخ ابوعلى فرزند گرانقدر شيخ طوسى است ، در كتاب با قيمت « بشارة المصطفى » كه از كتب نفيسه است با ذكر سند از « اعمش » كه از بزرگان محدّثين است و او از « عطيّة بن سعد بن جناده عوفى جدلى » كه او نيز از روات بنى اميّه است و اهل سنت در رجال خود تصريح كرده اند كه او انسانى صادق مى باشد ، روايت كرده كه گفت :

با جابر براى زيارت حضرت سيد الشهداء (عليه السلام)به كربلا آمديم . جابر غسل كرد و بر خود عطر زد . دستش را گرفته به روى قبر مطهّر حضرت سيد الشهداء (عليه السلام)گذاشتم . بيهوش شد . بر صورت او آب زدم . به حال آمد . با سوز دل سخنانى جگر سوز به محضر حضرت حسين (عليه السلام) عرضه داشت ، سپس به شهداى گرانقدر كربلا سلام كرد و در پايان كلامش گفت كه : ما نيز شريك بوديم در آن كارى كه شما داخل شديد ، يعنى مجادله و مقاتله و نصرت و يارى ذرّيه خاتم پيامبران و شهادت در محضر او .

عطيّه مى گويد :

به او گفتم : ما رنجى نبرديم ، و شمشيرى نزديم ، سرهاى اين گروه از بدن جدا ، و همسرانشان بيوه ، و فرزندانشان يتيم شدند ، چگونه در اجر با ايشان شريك باشيم ؟

جابر در پاسخ گفت :

عطيّه ! من با دو گوش خود از رسول خدا (صلى الله عليه وآله)شنيدم كه : هر كس عمل قومى را دوست دارد ، در ثواب آن عمل با آنان شريك است . سپس گفت : اى عطيّه ! رسول حقّ فرمود : نيّت من و اصحابم بر همان نيّت حسين و اصحاب اوست(118) .

 

حكايت نمك خوردن و حرمت صاحب نمك

يعقوب ليث ، چهره پرآوازه سيستان و پايه گذار انقلابى رهايى بخش بر ضدّ حكومت خونخوار و ظالم و ستمكار عباسى ، در ابتداى جوانى روى گرزاده اى بيش نبود .

مدتى به كار روى گرى مشغول بود و پاداش كارش را سخاوتمندانه با جوانان هم سن و سالش مى خورد .

سخاوت و شجاعت و آزادمنشى او ، عامل گرد آمدن جوانانى متهور و سخت كوش به گرد او شد .

با دست برداشتن از روى گرى ، همراه جوانان مجذوبش به شغلى ديگر روى آورد . از آن شغل هم روى گردان شد و بنا گذاشت همراه يارانش دستبردى به خزانه اموال امير سيستان بزند . از آنجا كه خزانه در حفاظت نيرويى كارآمد قرار داشت و دستبرد به آن به آسانى ممكن نبود ، بنا گذاشتند از بيرون شهر با كندن كانالى تا زير كف خزانه به اموال امير دست يابند و با شتاب و سرعت همه را تصرف كنند .

كندن كانال شش ماه به طول انجاميد . عاقبت نيمه شبى با سوراخ كردن كف خزانه وارد خزانه شدند و همه طلا و نقره و جواهرات قيمتى و درهم و دينار را به صورتى كه مأموران بيرون خزانه نفهمند در كيسه هاى متعددى جمع كردند و آماده بردن اموال از راه كانال به بيرون شهر بودند كه يعقوب در تاريكى نيمه شب چشمش به چيزى گوهر مانند افتاد كه درخشندگى خاصّى داشت . از آنجا كه تاريكى شديد مانع شناخت آن بود ، با زبانش عنصر بدست آمده را امتحان كرد و يافت كه قطعه اى نمك بلورين است ، به تمام همراهانش دستور داد اموال را بگذاريد و از راه كانال به طرف بيرون شهر حركت كنيد .

جوانان مطيع او با دست خالى به بيرون شهر آمدند و علّت اين كار را از يعقوب جويا شدند . يعقوب گفت : با اين كه پس از شش ماه زحمت مداوم ، خود را به خزانه رسانديم و اقتضا داشت همه اموال گرد آمده در خزانه را تصرف كنيم ، ولى من با چشيدن نمك امير سيستان ، از مردانگى و انصاف دور ديدم كه اموال او را به غارت بريم !!

مأموران حفاظت ، پس از باز كردن درِ خزانه ، از ديدن وضع خزانه و كانالى كه با مهارت هر چه تمامتر زده شده بود ، و به ويژه از بجا ماندن اموال و طلا و نقره و درهم و دينار شگفت زده شدند و جريان امر را به امير سيستان گزارش دادند . امير دستور داد جارچيان در شهر آواز بردارند كه دزد خزانه هر كه هست ، خود را به امير بشناساند تا از لطف و احسان امير بهره مند شود .

يعقوب بدون دغدغه خاطر خود را به امير سيستان معرفى كرد و از اين كه نمك خورده و نمكدان شكستن را دور از مردانگى و انصاف ديده ، داد سخن داد .

امير سيستان از بودن چنين جوان شجاع ، پركار ، باانصاف و داراى صفت مردانگى بسيار خوشحال شد و او را به منصب باارزش امارت لشكر سيستان برگزيد و يعقوب از همانجا راه ترقى و كمال را تا درگير شدن با حكومت عباسيان آلوده براى نجات مظلومان پيمود .

 

حكايتى به نقل از ميرزا طاهر تنكابنى

ميرزا طاهر تنكابنى كه از حكما و فلاسفه بزرگ زمان اخير بود مى فرمود : از مدرسه سپهسار واقع در تهران ميدان بهارستان براى انجام كارى درآمدم ، آن سوى خيابان سيدى را ديدم ، در چهره اش دقت كردم يافتم كه از هم درسى هاى گذشته من است ، نزد او شتافتم و پس از سلام پرسيدم چه مى كنى ؟ گفت : ولگردم . گفتم : امشب بيا در مدرسه مهمان من باش . آمد و به خاطر سرماى سخت زير كرسى نشست ، برايش چايى ريختم ، پس از خوردن به من گفت : ميل دارى همراه من به شهر قم بيايى ؟ گفتم : هوا بسيار سرد است ، علاوه در اين وقت شب وسيله براى رفتن به قم ميسّر نيست ، ولى براى رفتن به قم اصرار كرد . گفتم : مى آيم . ناگهان گفت : اين قم !! خود را در صحن مطهّر حضرت معصومه (عليها السلام)ديدم ، براى اين كه به اين واقعيت يقين كنم ، مُهر نمازى از جامهرى برداشتم و در جيب خود نهادم ، پس از زيارت به ناگاه گفت : تهران ، ديدم زير كرسى حجره مدرسه هستم و آن مهر نزد من است .

 

حكايتى ديگر از صاحبدلى

حكايت كنند از بزرگان دين *** حقيقت شناسان عين اليقين

كه صاحبدلى بر پلنگى نشست *** همى راند رهوار و مارى به دست

يكى گفتش : اى مرد راه خداى *** به دين ره كه رفتى مرا ره نماى

چه كردى كه درّنده رام تو شد *** نگين سعادت به نام تو شد

بگفت ارپلنگم زبون است و مار *** و گر پيل و كركس شگفتى مدار

تو هم گردن از حكم داور مپيچ *** كه گردن نه پيچد ز حكم تو هيچ

چو حاكم به فرمان داور بود *** خدايش نگهبان و ياور بود

محال است چون دوست دارد تو را *** كه در دست دشمن گذارد تو را

ره اين است ، روى از طريقت متاب *** بنه گام و كامى كه دارى بياب

نصيحت كسى سودمند آيدش *** كه گفتار « سعدى » پسند آيدش(119)

حكايتى شگفت از حضرت سجاد (عليه السلام)

ابوبصير از حضرت باقر (عليه السلام) روايت مى كند كه آن حضرت فرمود : پدرم غلامى داشت كه او را دنبال كارى فرستاد و او نسبت به انجام آن كار تأخير كرد ، حضرت با تازيانه يك ضربه به او زد ، غلام گريست و گفت : خدا را اى على بن الحسين (عليه السلام) ، مرا دنبال كارى مى فرستى و سپس تازيانه ام مى زنى ؟ ! امام باقر (عليه السلام)فرمود : پدرم گريست و به من گفت : به حرم رسول خدا برو و دو ركعت نماز بخوان ، آن گاه بگو : خدايا على بن الحسين را از خطايش در قيامت بيامرز ، سپس به غلام فرمود : برو تو در راه خدا آزادى . ابوبصير مى گويد به حضرت باقر (عليه السلام)گفتم : فدايت شوم ، آزادى كفاره يك ضربت تازيانه است ; ولى امام سكوت كرد(120).

 

حكايتى عجيب

عطار نيشابورى روايت مى كند كه : روزى حسن بصرى به جايى مى رفت ، در حال رفتن به رود دجله رسيد و به انتظار ايستاد ، ناگهان حبيب اعجمى كه از زمره زاهدان و عابدان بود ، در رسيد ، گفت : اى پيشوا چرا ايستاده اى ؟ گفت : به انتظار كشتى ايستاده ام . گفت : اى استاد من از تو دانش آموخته ام و در حال دانش آموختن از تو فرا گرفته ام كه : حسد مردمان را از دل بيرون كن و آرزوهاى دور و دراز را از خود برطرف نما تا جايى كه آتش عشق به دنيا بر دل تو سرد شود ، آنگاه با اين مقام پاى بر آب بگذار و از آب بگذر ! ناگهان حبيب پاى بر آب گذاشت و برفت ; حسن بيهوش شد ، چون به هوش آمد گفتند : تو را چه شده ؟ گفت : او دانش از من آموخته و اين ساعت مرا سرزنش كرد و پاى بر آب نهاد و برفت ، اگر فرداى قيامت ندا رسد كه بر صراط بگذر و اين چنين فرو مانم چه توان ساخت . پس حبيب را گفت : اين مقام را با كدام سبب به دست آوردى ؟ گفت : اى حسن ! من دل ، سفيد مى كنم و تو كاغذ ، سياه مى كنى ! حسن گفت :

عِلْمِى يَنْفَعُ غَيْرِى وَلَمْ يَنْفَعْنِى .

« دانش من به ديگرى سود رساند و به خودم نفعى ندارد !! »

 

حكايتى عجيب در صدقه و انفاق

امام هفتم (عليه السلام) مى فرمايند : امام صادق (عليه السلام) همراه با جمعى كه داراى اموالى بودند در راه بود ، خبر دادند در اين مسير دزدانى هستند كه راه را بر مردم گرفته و اموال آنان را به غارت مى برند .

بدن كاروانيان از وحشت به لرزه آمد ، حضرت فرمودند : شما را چه شده ؟ گفتند : اموالى با ماست كه از غارت شدن آن به توسط دزدان راه مى ترسيم .

آيا آن اموال را به عنوان اينكه از شماست از ما قبول مى كنى ؟ باشد كه دزدان راه اگر آنها را در اختيار تو ببينند گذشت كرده و واگذارند .

فرمودند : چه مى دانيد ؟ شايد دزدان جز مرا قصد نداشته باشند ، شايد آنها را براى تلف شدن در اختيار من بگذاريد .

گفتند : مى گويى چه كنيم ؟ آيا اموالمان را زير خاك پنهان كنيم ؟ فرمودند : نه ، چرا كه دفن آنها سبب ضايع شدن آنهاست ، شايد بيگانه اى يا غريبى به آن دستبرد بزند يا ممكن است بعد از اين به آن دست نيابيد و محل آن را گم كنيد . گفتند : چه كنيم ؟ فرمودند : آن را نزد كسى به امانت بگذاريد كه حفظش كند و از آن جانبدارى نموده و به آن بيفزايد ، و يك درهم از آن را از دنيا و آنچه كه در آن است بزرگتر نمايد ، سپس آن را به شما باز گرداند و بر شما بيش از آنچه كه نيازمنديد كامل و تمام نمايد .

گفتند : چنين امانتدارى كيست ؟ فرمودند : پروردگار عالميان ، عرضه داشتند : چگونه نزد او امانت بگذاريم ؟ فرمودند : به ناتوانان از مسلمانان صدقه دهيد ، عرضه داشتند : در اين بيابان چنين افرادى وجود ندارند تا ما به آنان صدقه بدهيم ، فرمودند : ثلث مال خود را تصميم بگيريد در راه حق صدقه دهيد تا خداوند باقى آن را از بلايى كه از جانب دزدان مى ترسيد به سر شما آيد حفظ كند . عرضه داشتند : تصميم گرفتيم ، فرمودند : پس همه شما در امان خدا هستيد ، راه را ادامه دهيد .

حركت خود را ادامه دادند ، سر و كله دزدان پيدا شد ، حضرت فرمودند : چرا مى ترسيد ؟ شما در امان خدا هستيد . دزدان جلو آمدند ، پياده شده دست امام صادق (عليه السلام) را بوسيدند و گفتند : ديشب در عالم خواب رسول خدا (صلى الله عليه وآله) را ديديم ، به ما امر فرمودند خود را به حضرت شما عرضه كنيم ، اكنون در اختيار شما و اين كاروانيم تا دشمنان و دزدان راه را از آنان دفع كنيم ، فرمودند : نيازى به شما نيست ، كسى كه شما را از ما دفع كرد ، دشمنان و دزدان راه را از ما دفع مى كند !

 

كاروان سالم بيابان را پشت سر گذاشت ، ثلث مال خود را به ناتوانان صدقه دادند ، تجارتشان بركت گرفت ، به هر درهمى ده درهم به دست آوردند ، گفتند : بركت وجود حضرت صادق (عليه السلام) چه اندازه عظيم و بزرگ بود ! حضرت فرمودند : بركت معامله با خدا را شناختيد ، بر آن مداومت كنيد(121) .

 

حيات پاك

امام صادق (عليه السلام) از پيامبر (صلى الله عليه وآله) روايت مى كند :

كسى كه خدا را بشناسد و او را بزرگ بشمارد زبانش را از سخن بيهوده باز مى دارد ، و شكمش را از طعام حرام و اضافى منع مى كند ، و باطنش را با روزه و عبادت شبانه تصفيه مى نمايد . گفتند : پدر و مادرمان به فدايت اى پيامبر خدا ! اينان اولياى الهى هستند ؟ فرمود : به راستى اولياى الهى ساكتند و سكوتشان ذكر است ، و با دقت و تأمّل مى نگرند و نگريستنشان عبرت است ، و سخن مى گويند و گفتارشان حكمت است ، و راه مى روند و راه رفتنشان ميان مردم بركت است ، اگر اجلهايى كه به آنان مقرّر شده نبود ، روحشان در جسدشان به خاطر ترس از عذاب و شوق به ثواب برقرار و پابرجا نمى ماند(122) .

 

خدا تو را از نمازگزاران قرار دهد

نام مباركش عمرو بن عبد اللّه صائدى و از دلاوران و شجاعان قبيله هَمْدان ، و از پيروان و شيعيان خاص امير مؤمنان (عليه السلام) بود ; و در همه امور و مشاهد و مجاهدت ها با ولى اللّه الاعظم ، صاحب ولايت كليّه و جانشين بلافصل رسول اسلام (صلى الله عليه وآله)همراهى داشت ; و ملازم ركاب سرور عارفان و امام عاشقان و چراغ روح پاكان بود .

پس از شهادت امير مؤمنان با همه وجود و خالصانه و عاشقانه در محضر حضرت مجتبى (عليه السلام)قرار گرفت و جانانه از آن حضرت در امور دين و دنيا متابعت كرد .

پس از هلاكت معاويه و قرار گرفتن آن نابكار در چاه هاويه شيعيان از جمله ابوثمامه در خانه سليمان بن صرد خزاعى گرد آمدند و به وسيله نامه از حضرت حسين (عليه السلام) براى آمدن به كوفه براى مبارزه با امويان و تشكيل حكومت اسلامى دعوت كردند تا به دل گرمى نامه هاى آنان ، نماينده ويژه آن حضرت ، جناب مسلم بن عقيل در كوفه مستقر شد .

به روايت فقيه بزرگ و محدث سترگ و دانشمند كم نظير ، شيخ مفيد در كتاب « ارشاد » ، ابوثمامه براى مسلم بن عقيل اسلحه مى خريد و ابزار جنگ فراهم مى ساخت و در اين كار كوششى چشم گير و سعى كامل و تلاش جامع داشت ، و اموالى كه براى مسلم مى آوردند به دستور جنابش به وسيله ابوثمامه ، هزينه تهيه اسلحه و ساز و برگ جنگى مى شد .

ابن اثير در كتاب خود معروف به « كامل » مى گويد : چون ابن زياد وارد كوفه شد و ياران مسلم به سرپرستى او آماده مبارزه با آن جرثومه پليدى و فساد شدند ، مسلم بن عقيل ابوثمامه را به سرپرستى يك بخش از چهار بخش لشگر خود به سوى آن غدّار نابكار گسيل داشت و پرچمى به نام ابوثمامه برافراشت و او را سردار قبيله هَمْدان و تميم نمود .

ابوثمامه دلاور ، آن رزمنده جنگ آور عبيداللّه بن زياد را در قصر دارالاماره محاصره كرد ، و چندان كه توانست در اين محاصره پافشارى ورزيد . و نيت و اراده اش اين بود كه آن دشمن خدا را با همه عوامل و دست يارانش از پاى در آورد ، ولى حيله گرى ابن زياد و ترس مردم كوفه ، مسلم را غريب و تنها گذاشت ، و او را به ناچار در تاريكى شب به خانه طوعه كشانيد ، و ابوثمامه هم پس از بىوفايى مردم و عقب نشينى آنان ، از مبارزه با دشمنان خدا در قبيله خود پنهان شد .

ابن زياد به جستجوى ابوثمامه برخاست ، و در اين زمينه اصرار و پافشارى داشت ; و اگر به او دست مى يافت بى درنگ آن انسان والا را به سخت ترين مرحله دچار شكنجه و سپس او را قطعه قطعه مى كرد . ولى آن عارف عاشق ، و صادق پاك دل و وضو گرفته از چشمه عشق ، در كمال شجاعت و بدون واهمه به صورتى پنهان از راه و بيراه از كوفه بيرون آمد و خود را ميان راه به معشوق ابدى و امام حقيقى و مطلوب واقعى اش حضرت حسين (عليه السلام)رسانيد و دل از غم دنيا و آخرت رهانيد ، و به همه جهانيان ثابت كرد كه در هر شرايطى ، و در هر موقعيتى مى توان صراط مستقيم را طى كرد ، و به دامان معشوق آويخت ، و گوى سعادت و خوشبختى دنيا و آخرت با كوششى اندك و زحمتى خالصانه و بى درنگ به دست آورد .

طبرى و ديگران روايت كرده اند : چون عمر سعد با ارتش نحس خود به كربلا رسيد ، مى خواست فرستاده اى را نزد حضرت حسين (عليه السلام) گسيل دارد ، تا راز آمدن آن حضرت را به آن سرزمين بفهمد ، ولى افراد لشگر از رفتن نزد آن جناب امتناع مى كردند و عذر و بهانه مى آوردند كه ما با نامه نوشتن از او دعوت به كوفه كرديم و حيا مى كنيم به عنوان سفارت نزد او رويم !

كثير بن عبداللّه شعبى به پا خاست و گفت : مرا انتخاب كن تا نزد حسين بروم و پيغامت را به او برسانم و اگر بخواهى سر بريده اش را نزدت بياورم !

عمر سعد گفت : نمى خواهم سربريده اش را بياورى فقط نزد او برو و بگو براى چه به اين سرزمين آمده اى ؟

او به جانب حضرت حسين (عليه السلام) روانه شد . ابو ثمامه وقتى چشمش به كثير بن عبداللّه افتاد روى به حضرت حسين (عليه السلام) كرد و گفت :

يا اباعبداللّه ! همانا شريرترين و بى باك ترين مردم به سوى شما مى آيد ، سپس به سرعت به سوى كثير بازگشت و سر راه بر او گرفت و به او فرمان داد : شمشيرت را بگذار آنگاه نزديك بيا .

كثير گفت : نه به خدا سوگند تو را نمى رسد كه اين سخن با من گويى ، من هرگز اسلحه خود را از خود جدا نمى كنم ، من پيام آورى از سوى ابن سعد هستم ، اگر مى خواهى با همين صورت پيامم را برسانم وگرنه بازگردم .

ابوثمامه گفت : من اجازه نمى دهم با اسلحه به محضر مولايم برسى ، پيامت را به من بگو تا من به مولايم برسانم ، تو مرد فاسق و فاجر و خونريزى هستى و لياقت رسيدن به محضر حسين را ندارى .

كثير برآشفت و دشنام داد و مراجعت كرد .

در بيشتر كتاب هاى مقتل آمده : در گرماگرم روز عاشورا ، در حالى كه دو بخش از ياران حضرت حسين (عليه السلام) به شرف شهادت رسيده بودند و جز اندكى باقى نبودند ابوثمامه وسط ميدان جنگ و كنار شهيدان به خون خفته به محضر حضرت حسين (عليه السلام) آمد و گفت :

يا ابا عبداللّه ! نَفسى لك الفِداء . إنى أرى هؤلاء قَد اقْتَرَبُوا مِنْكَ وَلا وَاللّه لاتُقتَل حتّى اقتل دونَك إنشاءَ اللّه ، وَاُحبُّ أن ألقى رَبّي وَقدْ صَلّيتُ هَذِه الصَّلاةِ قَدْ دَنى وَقْتُها .

اى ابا عبداللّه ! جانم فدايت ، اگر چه پرچم مقاتلت افراخته اند ، و تنور جنگ افروخته اند ، به خدا سوگند تو كشته نشوى تا من به خون خود نغلطم ، دوست دارم خدايم را ديدار كنم در حالى كه اين نمازى كه وقتش رسيده با جماعت با تو بگذارم ! !

قالَ : فَرَفَعَ الحُسينُ رَأسَهُ ثم قَالَ : ذَكرتَ الصَّلاةَ جَعَلَكَ اللّهُ مِنَ المُصَلّينَ الذّاكِرينَ ، نَعَمْ هذا أوّلُ وَقتها . ثُمَّ قالَ سَلُوهُمْ أنْ يَكُفُّوا عَنّا حَتّى نُصَلّي .

امام (عليه السلام) سر به جانب آسمان برداشت و فرمود : ابوثمامه آرى ، هنگام ظهر است خدا تو را از نمازگزاران به حساب آورد كه وقت نماز را متذكر شدى ، اكنون از اين مردم بخواهيد كه مهلت دهند تا ما به نماز قيام كنيم ، سپس جنگ را ادامه دهيم .

حبيب بن مظاهر در برابر لشگر يزيد آمد و فرياد برداشت : آيا شرايع اسلام را از ياد برده اى ؟ آيا از جنگ و قتال باز نمى ايستى تا ما اقامه نماز كنيم ؟ و پس از نماز جنگ را ادامه دهيم(123) ؟

حصين بن نمير فرياد برداشت : يا حسين ! هر چه مى خواهى نماز به جاى آر كه نماز تو مورد پذيرش خدا نيست ! !

حبيب فرياد برداشت : اى فرزند زن شراب خوار ! آيا نماز تو پذيرفته مى شود و نماز فرزند رسول خدا به درگاه خدا قبول نمى شود ؟ !

ديگر اصحاب نيز پاسخى دندان شكن به دشمن دادند ، از پى اين گفتگو جنگ سختى درگرفت كه حبيب بر اثر آن به شرف شهادت نايل آمد .

ابو ثمامه پس از اداى نماز خوف آماده جان فشانى شد ، به محضر حضرت حسين (عليه السلام)عرض كرد :

إنّي قَدْ هَمَمتُ أنْ الْحِق بِأصحابي وَكَرِهْتُ أنْ أتَخَلَّفَ وَأراكَ وَحيداً مِنْ أهْلِكَ قَتيلاً ، فَقالَ الحُسَينُ (عليه السلام) : تَقَدَّم يَا أباثُمامة فَإنّا لاحِقُونَ بِكَ عَنْ سَاعَة :

همانا من آماده شده ام كه خود را به يارانم برسانم و به آنان ملحق شوم ، و دوست ندارم كه از راهى كه آن بزرگواران رفتند باز بمانم و مرا طاقت نيست كه تو را اين گونه غريب و بى مدد كار يا مقتول ببينم ، حضرت فرمود : اى ابوثمامه ! قدم پيش بگذار كه ما هم به همين نزديكى به شما ملحق خواهيم شد .

در اين هنگام ابوثمامه چون سيل سراشيب و شير مهيب خود را به سپاه دشمن زد و از چپ و راست بر آن روبهان بى ريشه و اساس حمله برد و گروهى را به خاك هلاك انداخت ، تا بر اثر جراحت زياد به لقاء اللّه پيوست .

در زيارت ناحيه مقدسه آمده :

السَّلامُ عَلى أبي ثُمَامة عَمْرو بْنِ عَبدُاللّهِ الصَّائِدي .

آرى ، او ثابت كرد كه مى توان نماز واجب را در ميدان هر حادثه سنگين و خطرناكى گرچه پاى از دست دادن جان باشد حتى با جماعت به جاى آورد . و ثابت كرد كه در دل همه سختى ها مى توان شيعه واقعى و پيرو امام زمان خود بود . و ثابت كرد كه مى توان در سخت ترين موقعيت ها از حق دفاع كرد ، و در برابر دشمن غدّار ايستاد ، و با او تا فروش جان به حضرت جانان و رسيدن به لقاى حضرتش ، و قرار گرفتن در جنّت ذات مقابله كرد .

 

خدا را به عزتش قسم بده

در روايتى آمده است كه : اميرالمؤمنين (عليه السلام) با تنى چند از يارانش از راهى عبور مى كرد ، جوانى را ديد كه سر به ديوار گذارده و خدا را براى برآورده شدن حاجتش به عزّتش سوگند مى دهد ، حضرت فرمود : دعاى اين جوان با اينگونه سوگند يقيناً مستجاب است .

 

خواجه نظام الملك و مرد باتقوا

در كتاب هاى تاريخى در شرح زندگى خواجه روايت شده : روزى با يكى از آراستگان به تقوا ملاقات كرد ، به او گفت : از من چيزى بخواه تا به تو عطا كنم ; زيرا تو نيازمندى و من غنى و صاحب مال . مرد باتقوا گفت : من از خدا چيزى جز خود او را نخواهم چه آن كه از خدا غير خدا خواستن از پست همتى است .

خلاف طريقت بود كاوليا *** تمنا كنند از خدا جز خدا

در حالى كه من از خدا چيزى غير خود او را طلب نمى كنم چگونه از تو طلب كنم ؟! خواجه گفت : هرگاه تو از من چيزى نمى طلبى پس اجازه ده من حاجتى از تو بخواهم . مرد باتقوا گفت : حاجتت چيست ؟ خواجه گفت : در آن ساعت كه از خدا ياد مى كنى يادى از من كن . مرد باتقوا گفت : در آن ساعت كه من توفيق يابم خدا را ياد كنم خود را فراموش مى كنم ، چگونه تو را ياد كنم ؟! (124)

اى كه داراى مجد و شرف و بزرگى و عظمت و بزرگوارى و كرامتى ، و لازمه اين همه صفات ، محبت و مهربانى به غير است و لازمه آن محبت ، بخشش و عطاست ، پس با بزرگواريت به من نظر كن كه اگر با بزرگواريت به من نظر كنى محبت و مهربانى ات را از من دريغ نخواهى كرد و نهايتاً اين گداى تهى دست را از بخشش و عطايت بى نياز خواهى نمود : « وَاعْطِفْ عَلَىَّ بِمَجْدِكَ » .

 

 قبلفهرستبعد
 
 

کلیه حقوق این سایت محفوظ می باشد.

طراحی و پیاده سازی: GoogleA4.com | میزبانی: DrHost.ir

انهار بانک احادیث انهار توضیح المسائل مراجع استفتائات مراجع رساله آموزشی مراجع درباره انهار زندگینامه تالیفات عربی تالیفات فارسی گالری تصاویر تماس با ما جمادی الثانی رجب شعبان رمضان شوال ذی القعده ذی الحجة محرم صفر ربیع الثانی ربیع الاول جمادی الاول نماز بعثت محرم اعتکاف مولود کعبه ماه مبارک رمضان امام سجاد علیه السلام امام حسن علیه السلام حضرت علی اکبر علیه السلام میلاد امام حسین علیه السلام میلاد حضرت مهدی علیه السلام حضرت ابالفضل العباس علیه السلام ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها پاسخ به احکام شرعی مشاوره از طریق اینترنت استخاره از طریق اینترنت تماس با ما قرآن (متن، ترجمه،فضیلت، تلاوت) مفاتیح الجنان کتابخانه الکترونیکی گنجینه صوتی پیوندها طراحی سایت هاستینگ ایران، ویندوز و لینوکس دیتاسنتر فن آوا سرور اختصاصی سرور ابری اشتراک مکانی colocation