بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر نمونه جلد 9, جمعی از فضلا ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     10270001 -
     10270002 -
     10270003 -
     10270004 -
     10270005 -
     10270006 -
     10270007 -
     10270008 -
     10270009 -
     10270010 -
     10270011 -
     10270012 -
     10270013 -
     10270014 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

نـخـسـت مـى گـويد: كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند و در برابر خداوندخـاضـع و تسليم و به وعده هاى او مطمئن بودند اصحاب و ياران بهشتند و جاودانه در آنخـواهـنـد مـاند ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات و اخبتوا الى ربهم اولئك اصحاب الجنة همفيها خالدون ).
در اينجا به دو نكته بايد توجه داشت :
1 - بـيـان ايـن سه وصف يعنى ايمان و عمل صالح و تسليم و خضوع در برابر دعوت حقدر حـقـيـقـت بـيـان سـه واقـعـيـت مـرتـبـط بـا يـكـديـگـر اسـت ، چـرا كـهعمل صالح ميوه
درخت ايمان است ، ايمانى كه چنين ثمرى نداشته باشد، ايمان سست و بى ارزشى است كهنـمـى تـوان آن را بـه حـسـاب آورد، هـمـچنين مساله تسليم و خضوع و اطمينان به وعده هاىپـروردگـار از آثـار ايـمـان و عـمـل صـالح مـى بـاشـد، چـرا كـه اعـتـقـاد صـحـيـح وعمل پاك سرچشمه پيدايش اين صفات و ملكات عالى در درون جان انسان است .
2 - اخبتوا از ماده اخبات از ريشه خبت (بر وزن ثبت ) گرفته شده كه به معنى زمين صافو وسـيع است كه انسان به راحتى و با اطمينان مى تواند در آن گام بردارد، به همين جهتاين ماده در معنى اطمينان به كار رفته است ، و به معنى خضوع و تسليم نيز آمده ، چرا كهچـنـيـن زمـيـنى هم براى گام برداشتن اطمينان بخش است ، و هم در برابر رهروان خاضع وتسليم .
بـنـابـرايـن جـمـله اخبتوا الى ربهم ، ممكن است به يكى از سه معنى زير باشد كه در عينحال جمع هر سه نيز با هم منافاتى ندارد:
1 - مؤ منان راستين در برابر خداوند خاضعند.
2 - آنها در برابر فرمان پروردگارشان تسليمند.
3 - آنها به وعده هاى خداوند اطمينان دارند.
و در هـر صـورت اشـاره بـه يـكـى از عاليترين صفات انسانى مؤ منان است كه اثرش درتمام زندگى آنان منعكس است .
جـالب ايـنـكـه در حـديثى از امام صادق (عليه السلام ) چنين مى خوانيم كه يكى از يارانشعـرض كرد در ميان ما مردى است كه نام او كليب است ، هيچ حديثى از ناحيه شما صادر نمىشـود مـگـر ايـنـكـه او فـورا مـى گـويـد من در برابر آن تسليم ، و لذا ما اسم او را كليبتسليم گذارده ايم .
امـام فـرمـود: رحـمـت خـدا بـر او باد، سپس اضافه كرد: آيا ميدانى تسليم چيست ؟ ما ساكتشديم ، فرمود: به خدا سوگند اين همان اخبات است كه در كلام خداوند
عزوجل الذين آمنوا و عملوا الصالحات و اخبتوا الى ربهم آمده است .
در آيـه بـعـد خـداونـد حـال ايـن دو گـروه را در ضـمـن يـكمـثـال روشـن و زنـده بـيـان مـى كـنـد و مـى گـويـد: حـال ايـن دو گـروه ،حـال نابينا و كر و بينا و شنوا است (مثل الفريقين كالاعمى و الاصم و البصير و السميع).
آيا اين دو گروه همانند يكديگرند (هل يستويان مثلا).
آيا شما متذكر نمى شويد و نمى انديشيد (افلا تذكرون )
همانگونه كه در علم معانى بيان آمده است همواره براى مجسم ساختن حقايق عقلى و توضيحو تـبـيـين آنها در سطح عموم ، معقولات را به محسوسات تشبيه مى كنند، قرآن اين روش رازيـاد بـه كار برده ، و در بيان بسيارى از مسائل حساس و پر اهميت ، با استفاده از مثلهاىروشن و زيبا، حقايق را به عاليترين صورتى تبيين مى كند.
بـيـان فـوق نيز از همين قبيل است ، چرا كه مؤ ثرترين وسيله براى شناخت حقايق حسى درجهان طبيعت چشم و گوش است ، به همين دليل نمى توان باور كرد، كه افرادى كه از چشمو گـوش بـه طـور كـلى مـثلا بصورت مادرزاد بى بهره باشند، چيز درستى از اين جهانطـبـيـعـت درك كـنـنـد، آنـهـا مـسـلمـا در يـك عـالم بـى خـبـرىكامل به سر خواهند برد.
هـمـيـن گـونـه آنـهـا كـه بـر اثـر لجـاجـت و دشـمـنـى بـا حـق و گـرفـتـار بـودن درچـنـگـال تـعـصـب و خـودخـواهـى و خـودپرستى ، چشم و گوش ‍ حقيقت بين را از دست داده اندهرگز نمى توانند، حقايق مربوط به عالم غيب و اثرات ايمان و لذت عبادت پروردگار وشـكـوه تـسـليم در برابر فرمان او را درك كنند، اينگونه افراد به كوران و كرانى مىمـانـنـد كـه در تاريكى مطلق و سكوت مرگبار زندگى دارند، در حالى كه مؤ منان راستينبا چشم باز و گوش شنوا هر حركتى را مى بينند و هر صدائى را مى شنوند و با توجهبه آن راه خود را به سوى سرنوشتى سعادت آفرين مى گشايند.
آيه و ترجمه


و لقد أ رسلنا نوحا إ لى قومه إ نى لكم نذير مبين (25)
أ ن لا تعبدوا إ لا الله إ نى أ خاف عليكم عذاب يوم أ ليم (26)
فـقـال المـلا الذيـن كـفـروا مـن قـومـه مـانرئك إ لا بشرا مثلنا و مانرئك اتبعك إ لا الذين هم أراذلنا بادى الرأ ى و ما نرى لكم علينا من فضلبل نظنكم كذبين (27)
قال يقوم اءرءيتم إ ن كنت على بينة من ربى و ءاتئنى رحمة من عنده فعميت عليكم اءنلزمكموهاو أ نتم لها كرهون (28)


ترجمه :

25 - ما نوح را به سوى قومش فرستاديم (نخستين بار به آنها گفت :) من براى شما بيمدهنده اى آشكارم .
26 - (دعـوت مـن ايـن اسـت كـه ) جز الله (خداى واحد يكتا) را نپرستيد كه بر شما از عذابروز دردناكى مى ترسم !.
27 - اشراف كافر قومش (در پاسخ ) گفتند ما تو را جز بشرى همچون خودمان نمى بينيم، و كـسـانـى را كـه از تـو پـيـروى كـرده انـد جـز گـروهـىاراذل ساده لوح نمى يابيم ، و فضيلتى براى شما نسبت به خود مشاهده نمى كنيم بلكهشما را دروغگو تصور مى كنيم .
28 - (نـوح ) گـفـت : اگـر مـن دليـل روشـنـى از پـروردگـارم داشته باشم و از نزد خودرحمتى بمن داده باشد كه بر شما مخفى مانده (آيا باز هم رسالت مرا انكار مى كنيد؟). آيامن مى توانم شما را به پذيرش اين بينه مجبور سازم با اينكه شما آمادگى نداريد؟
تفسير :
سرگذشت تكان دهنده نوح و قومش
همانگونه كه در آغاز سوره بيان كرديم در اين سوره براى بيدار ساختن افكار
و تـوجـه دادن واقعيات زندگى و سرنوشت شوم تبهكاران و بالاخره بيان راه پيروزى وموفقيت ، قسمتهاى قابل ملاحظه اى از تاريخ انبياء پيشين بيان شده است :
نخست از داستان نوح (عليه السلام ) پيامبر اولواالعزمى شروع مى كند كه ضمن 26 آيهنقاط اساسى تاريخ او را به صورت تكان دهنده اى شرح مى دهد.
بـدون شـك داسـتـان قـيـام نـوح (عـليـه السـلام ) و مـبارزه سر سختانه و پى گيرش بامـستكبرين عصر خويش ، و سرانجام شوم آنها، يكى از عبرت انگيزترين فرازهاى تاريخبشر است كه در هر گامى از آن ، درس عبرت مهمى نهفته است .
آيات فوق نخستين مرحله اين دعوت بزرگ را بيان كرده و مى گويد: ما نوح را به سوىقومش فرستاديم ، او به آنها اعلام كرد كه من بيم دهنده آشكارى هستم (و لقد ارسلنا نوحاالى قومه انى لكم نذير مبين ).
تكيه روى مساله انذار و بيم دادن با اينكه پيامبران هم بيم دهنده بودند و هم بشارت دهنده، به خاطر آن است كه ضربه هاى نخستين انقلاب بايد از اعلام خطر و انذار شروع شود،چرا كه تاثير اين كار در بيدار ساختن خفتگان و غافلان از بشارت بيشتر است .
اصـولا انـسـان تـا احـسـاس خـطـر مـهـمـى نـكـنـد از جـا حـركـت نـخـواهـد كـرد و بـه هـمـيـندليـل انـذارهـا و اعلام خطرهاى انبيا به صورت تازيانه هائى بر ارواح بيدرد گمراهانچنان فرود مى آمد كه هر كس قابليت حركتى داشت به حركت در آيد!
و نـيـز بـه همين دليل در آيات زيادى از قرآن (مانند 49 حج - 115 شعراء - 50 عنكبوت -42 فـاطـر - 70 ص - 9 احـقـاف - 50 ذاريات و آيات ديگر) همه روى همين كلمه نذير بههنگام بيان دعوت انبياء تكيه شده است .
در آيه بعد پس از ضربه نخستين ، محتواى رسالت خود را در يك جمله
خـلاصـه مـى كند و مى گويد رسالت من اين است كه غير از الله ديگرى را پرستش نكنيد(الا تعبدوا الا الله ).
و بـلا فـاصله پشت سر آن همان مساله انذار و اعلام خطر را تكرار مى كند و مى گويد: منبر شما از عذاب روز دردناكى بيمناكم (انى اخاف عليكم عذاب يوم اليم )
در حقيقت توحيد و پرستش الله (خداى يگانه يكتا) ريشه و اساس و زير بناى تمام دعوتپيامبران است ، و به همين دليل در مورد ساير پيامبران همانگونه كه در آيه دوم اين سورهو آيـه 40 سـوره يـوسـف و 23 سـوره اسـراء نـيـز آمده همين تعبير مشاهده مى شود كه آنهادعوتشان را در توحيد خلاصه مى كردند.
اگـر بـراسـتـى هـمـه افـراد جـامـعـه جـز الله را پـرسـتـش نـكـنـنـد و درمـقـابـل انـواع بـتـهاى ساختگى اعم از بتهاى برونى و درونى ، خودخواهيها، هوا و هوسها،شـهـوتـهـا پـول و مـقـام و جاه و جلال و زن و فرزند سر تعظيم فرود نياورند، هيچگونهنابسامانى در جوامع انسانى وجود نخواهد آمد.
اگـر انـسـان خـودكـامـه نـاتـوانـى را بـه صـورت يـك بـت در نـيـاورنـد، و درمـقـابل او سجده نكنند و فرمانش را به كار نبندند، نه استبداد و استعمارى به وجود خواهدآمـد و نـه آثـار شـوم آن نه ذلت و اسارت پيش مى آيد و نه وابستگى و طفيلى گرائى وتـمـام ايـن بـدبـخـتـيـهـا كـه دامـان افـراد و جوامع را مى گيرد، به خاطر همان انحراف ازپرستش الله ، و روى آوردن به پرستش بتها و طاغوتها است .
اكـنـون بـبـيـنـيم نخستين عكس العمل طاغوتها و خود كامگان و صاحبان زر و زور آن عصر دربرابر اين دعوت بزرگ و اعلام خطر آشكار چه بود؟
مـسـلمـا چـيـزى جـز يـك مـشـت عـذرهاى واهى ، بهانه هاى دروغين و استدلالهاى بى اساس كهبرنامه همه جباران را در هر عصر و زمان تشكيل مى دهد نبود.
آنها سه پاسخ در برابر دعوت نوح دادند:
نـخـسـت اشـراف و ثروتمندانى كه از قوم نوح كافر بودند، گفتند ما تو را جز انسانىهمانند خود نمى بينيم (فقال الملاء الذين كفروا من قومه ما نريك الا بشرا مثلنا).
در حالى كه رسالت الهى را بايد فرشتگان بدوش كشند، نه انسانهائى همچون ما، بهگـمان اينكه مقام انسان از فرشته پائينتر است و يا درد انسان را فرشته بهتر از انسانمى داند!
بـاز در ايـنـجـا بـه كلمه ملاء بر خورد مى كنيم كه اشاره به صاحبان زر و زور و افرادچـشـم پـركـن تـوخـالى اسـت كـه در هـر جـامـعـه اى سـرچـشـمـه اصـلى فـسـاد و تباهى راتشكيل مى دهند و پرچم مخالفت را در برابر پيامبران همينها بر افراشته مى دارند.
دليـل ديـگـر آنـهـا ايـن بـود كـه گـفتند اى نوح ما در اطراف تو، و در ميان آنها كه از توپـيـروى كـرده انـد كـسـى جـز يـك مـشـت اراذل و جـوانـان كـم سـن وسـال نـاآگـاه و بـى خـبـر كـه هـرگز مسائل را بررسى نكرده اند نمى بينيم (و ما نريكاتبعك الا الذين هم اراذلنا بادى الراى )
اراذل جـمـع ارذل (بـر وزن اهـرم ) اسـت و آن خـود نـيـز جـمـعرذل مى باشد كه به معنى موجود پست و حقير است خواه انسان باشد يا چيز ديگر.
البـتـه شـك نـيـسـت كـه گـرونـدگـان و ايـمـان آورنـدگـان بـه نـوح ، نـه ازاراذل بـودنـد و نـه حـقـيـر و پـسـت ، بـلكـه بـه حـكـم ايـنـكـه پـيـامـبـرانقـبل از هر چيز به حمايت مستضعفان و مبارزه با مستكبران مى پرداختند، نخستين گروهى كهدعوت پيامبران را لبيك
مـى گـفـتـنـد هـمـان گـروه مـحروم و فقير و كم درآمد بودند كه در نظر مستكبران كه مقياسشخصيت را تنها زر و زور مى دانستند، افرادى پست و حقير به شمار مى آمدند.
و ايـنـكـه آنـهـا را به عنوان بادى الراى (ظاهر بين و بى مطالعه و كسى كه با يك نظرعـاشـق و خـواهـان چـيزى مى شود) ناميدند در حقيقت به خاطر آن بود كه لجاجت و تعصبهاىنـاروائى را كـه ديـگران داشتند، آنها نداشتند، بلكه بيشتر، جوانان پاكدلى بودند كهدر نـخستين تابش حقيقت را در قلب خود به سرعت احساس مى كردند، و با هوشيارى ناشىاز حـقـيـقـت جـوئى نـشـانـه هـاى صـدق را در گـفـتـه هـا واعمال پيامبران به زودى درك مى كردند.
بـالاخـره سـومـيـن ايراد آنها اين بود كه مى گفتند قطع نظر از اينكه تو انسان هستى نهفـرشـتـه ، و عـلاوه بـر ايـنـكـه ايـمان آورندگان به تو نشان مى دهد كه دعوتت محتواىصـحـيـحـى نـدارد اصـولا مـا هـيچگونه برترى براى شما بر خودمان نمى بينيم تا بهخـاطـر آن از شـمـا پـيـروى كـنـيـم (و مـا نـرى لكـم عـليـنـا مـنفضل )
و بـه هـمـيـن دليـل مـا گـمـان مـى كـنـيـم كـه شـمـا دروغ گـو هـسـتـيـد(بل نظنكم كاذبين ).
در آيات بعد پاسخهاى منطقى نوح را در برابر اين ماجرا جويان بيان مى كند، نخست مىگـويـد: اى قوم ! اگر من داراى دليل و معجزه آشكارى از سوى پروردگارم باشم ، و مرادر انجام اين رسالت مشمول رحمت خود ساخته باشد، و اين موضوع بر اثر عدم توجه برشـمـا مـخفى مانده باشد آيا باز هم مى توانيد رسالت مرا انكار كنيد، و از پيروى من دستبرداريد؟! (قال يا قوم ارايتم ان كنت على بينة من ربى و آتانى رحمة من عنده فعميت عليكم).
در ايـنـكـه ايـن پـاسـخ مـربـوط بـه كداميك از ايرادهاى سهگانه مستكبران قوم نوح است ،مفسران گفتگوهاى فراوانى دارند، ولى با دقت روشن مى شود كه
اين پاسخ جامع مى تواند جوابگوى هر سه ايراد گردد، زيرا نخستين ايرادشان اين بودكه چرا تو انسان هستى ؟!
او در پـاسـخ مـى گـويـد: درسـت اسـت كـه مـن انـسـانـى هـسـتـم هـمـچـون شـمـا، ولىمشمول رحمت الهى واقع شده ام و دليل و بينه آشكارى به من داده است ، بنابراين انسانيتمنمى تواند مانع اين رسالت بزرگ باشد و لزومى ندارد كه فرشته باشم .
دومـيـن ايراد آنها اين بود كه پيروان تو افراد بى فكر و ظاهر بين هستند، او مى گويد:شما بى فكر هستيد كه اين حقيقت روشن را انكار مى كنيد زيرا دلائلى با من است كه براىهـر فـرد حـقـيـقـت جـوئى كافى و قانع كننده است ، مگر افرادى چون شما كه زير پوششغرور و خودخواهى و تكبر و جاه طلبى ، چشم حقيقت بينشان از كار افتاده باشد.
سـومـين ايراد آنها اين بود كه مى گفتند ما هيچ برترى براى شما بر خود نمى يابيم واو در پـاسـخ مـى گـويـد: چـه بـرتـرى از ايـن بـالاتـر كـه خـداونـد مـرامشمول رحمتش ساخته و مدارك روشن در اختيارم گذاشته است .
بـنـابـرايـن هـيـچ دليـلى نـدارد كـه شـمـا مـرا دروغـگـوخيال كنيد، زيرا كه نشانه هاى صدق گفتار من آشكار است .
و در پـايـان آيـه مـى گـويد: آيا من مى توانم شما را بر پذيرش اين بينه روشن مجبورسـازم در حالى كه خود شما آمادگى نداريد و از پذيرش و حتى تفكر و انديشه پيرامونآن كراهت داريد (انلز مكموها و انتم لها كارهون ).
آيه و ترجمه


و يـقوم لا أ سلكم عليه مالا إ ن أ جرى إ لا على الله و ما أ نا بطارد الذين ءامنوا إ نهم ملقواربهم ولكنى أ رئكم قوما تجهلون (29)
و يقوم من ينصرنى من الله إ ن طردتهم اءفلا تذكرون (30)
و لا أ قـول لكـم عـنـدى خـزائن الله و لا أ عـلم الغـيـب و لا أقول إ نى ملك و لا أ قول للذين تزدرى أ عينكم لن يؤ تيهم الله خيرا الله أ علم بما فى أنفسهم إ نى إ ذا لمن الظلمين (31)


ترجمه :

29 - اى قوم : من در برابر اين دعوت اجر و پاداشى از شما نمى طلبم ، اجر من تنها برالله اسـت ، و من آنها را كه ايمان آورده اند (بخاطر شما) از خود طرد نمى كنم چرا كه آنهاپروردگارشان را ملاقات خواهند كرد (و در دادگاه قيامت خصم من خواهند بود) ولى شما راقوم جاهلى مى بينم .
30 - اى قـوم ! چـه كـسى مرا در برابر (مجازات خدا) يارى مى دهد اگر آنها را طرد كنم !آيا انديشه نمى كنيد؟
31 - مـن هـرگـز به شما نمى گويم خزائن الهى نزد من است و نمى گويم غيب مى دانم ونـمـى گـويم من فرشته ام و (نيز) نمى گويم آنها كه در نظر شما خوار مى آيند خداوندخـيـرى بـه آنـهـا نـخـواهـد داد، خـدا از دل آنـهـا آگـاهـتـر اسـت (مـن اگـر بـااينحال آنها را برانم ) در اين صورت از ستمكاران خواهم بود.
تفسير :
من هيچ فرد باايمانى را طرد نمى كنم .
در آيات گذشته ديديم كه قوم خود خواه و بهانه جو ايرادهاى مختلفى به
نوح داشتند كه او بابيانى رسا و روشن به آنها پاسخ گفت .
آيات مورد بحث نيز دنباله پاسخگوئى به بهانه جوئيهاى آنها است .
نـخـسـتـيـن آيـه يـكـى از دلائل نـبـوت را كـه نـوح بـراى روشـن سـاخـتـن قـومتـاريـكـدل بـيـان كـرده بـازگـو مـى كـنـد: اى قـوم ! مـن در بـرابـر ايـن دعـوت از شـمـامال و ثروت و اجر و پاداشى مطالبه نمى كنم (و يا قوم لا اسئلكم عليه ما لا).
اجر و پاداش من تنها بر خدا است خدائى كه مرا مبعوث به نبوت ساخته و مامور به دعوتخلق كرده است (ان اجرى الا على الله ).
ايـن بـه خـوبى نشان مى دهد كه من هدف مادى از اين برنامه ندارم و جز به پاداش معنوىالهـى نـمـى انـديشم ، و هرگز يك مدعى دروغين نمى تواند چنين باشد و اينهمه دردسر وناراحتى را بخاطر هيچ براى خود بخرد.
و ايـن مـيـزان و الگوئى است براى شناخت رهبران راستين ، از فرصت طلبان دروغين ، كههر گامى را بر مى دارند به طور مستقيم يا غير مستقيم هدف مادى از آنان دارند.
سـپـس در پـاسـخ آنـهـا كـه اصـرار داشـتـنـد نـوح ايـمـان آورنـدگان فقير و يا كم سن وسـال را از خـود بـرانـد بـا قاطعيت مى گويد من هرگز كسانى را كه ايمان آورده اند طردنمى كنم (و ما انا بطارد الذين آمنوا).
چرا كه آنها با پروردگار خويش ملاقات خواهند كرد و در سراى ديگر خصم من در برابراو خواهند بود (انهم ملاقوا ربهم ).
در پـايـان آيـه بـه آنـهـا اعـلام مـى كـنـد كـه مـن شـمـا را مـردمـىجاهل مى دانم (و لكنى اراكم قوما تجهلون ).
چـه جـهـل و نـادانـى از ايـن بـالاتـر كـه مـقياس سنجش فضيلت را گم كرده ايد و آن را درثروت و تمكن مالى و مقامهاى ظاهرى و سن و سال جستجو مى كنيد، و به گمان شما افرادپاكدل و با ايمان كه دستشان تهى و پايشان برهنه است از درگاه خدا دورند، اين اشتباهبزرگ شما است و نشانه جهل و بيخبريتان !.
به علاوه شما بر اثر جهل و نادانى چنين مى پنداريد كه پيامبر بايد فرشته باشد، درحالى كه رهبر انسانها بايد از جنس آنها باشد تا نيازها و مشكلات و دردهاى آنان را بداندو لمس كند.
در آيـه بـعـد بـراى تـوضـيـح بيشتر به آنها مى گويد: اى قوم ! اگر من اين گروه باايمان را طرد كنم چه كسى در برابر خدا (در آن دادگاه بزرگ عدالت و حتى در اين جهان )مرا يارى خواهد كرد؟! (و يا قوم من ينصرنى من الله ان طردتهم ).
طـرد افـراد صـالح و مـؤ مـن كـار سـاده اى نـيـست ، آنها فرداى قيامت دشمن من خواهند بود وهيچكس نمى تواند در آنجا از من دفاع كند، و نيز ممكن است مجازات الهى در اين جهان دامن مرابگيرد. آيا انديشه نمى كنيد تا بدانيد آنچه مى گويم عين حقيقت است (افلا تذكرون ).
مـيـان تفكر و تذكر اين تفاوت وجود دارد كه تفكر در حقيقت براى شناخت چيزى است هر چندهـيـچگونه اطلاعى از آن قبلا نداشته باشيم ، ولى تذكر (ياد آورى ) در موردى گفته مىشود كه انسان قبلا با آن موضوع آشنائى داشته است ، هر چند از طريق آگاهيهاى فطرىبـاشـد، و اتـفـاقـا مـسـائل مـورد بـحـث نـوح بـا قـومـش نـيـز هـمـه از ايـنقبيل است ، مطالبى است كه انسان با مراجعه به فطرت و نهاد خويش آنها را درك مى كندولى غرور و تعصب و خود -
خواهى و غفلتشان بر روى آنها پرده افكنده است .
آخـريـن سـخنى كه نوح در پاسخ ايرادهاى واهى قوم به آنها مى گويد اين است كه اگرشـمـا خـيـال مـى كـنـيـد و انـتظار داريد من امتيازى جز از طريق وحى و اعجاز بر شما داشتهباشم اشتباه است ، با صراحت بايد بگويم كه من نه به شما مى گويم خزائن الهى دراخـتـيـار مـن اسـت و نـه هـر كـارى بـخـواهـم مـى تـوانـم انـجـام دهـم (و لااقول لكم عندى خزائن الله ).
و نه مى گويم از غيب آگاهى دارم (و لا اعلم الغيب ).
و نه مى گويم من فرشته ام (و لا اقول انى ملك ).
ايـنـگونه ادعاهاى بزرگ و دروغين مخصوص مدعيان كاذب است ، و هيچگاه يك پيامبر راستينچنين ادعاهائى نخواهد كرد، چرا كه خزائن الهى و علم غيب تنها در اختيار ذات پاك خدا است ،و فرشته بودن با اين احساسات بشرى نيز سازگار نيست .
بـنـابـرايـن هـر كـس يـكـى از ايـن سـه ادعـا يـا هـمـه آنـهـا را داشـتـه بـاشـددليل بر دروغگوئى او است .
نـظـيـر ايـن تـعـبـيـر درباره پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نيز در آيه 50سـوره انـعـام ديـده مـى شـود، آنـجـا كـه مـى گـويـد:قـل لا اقـول لكـم عـنـدى خـزائن الله و لا اعـلم الغـيـب و لااقـول لكم انى ملك ان اتبع الا ما يوحى الى : بگو من نمى گويم خزائن الهى نزد من استو نـمـى گـويم از غيب آگاهم ، و نه مى گويم فرشته ام ، من تنها پيروى از آنچه بر منوحـى مـى شـود دارم مـنـحصر ساختن امتياز پيامبر در اين آيه به مسئله وحى و نفى امور سهگـانـه بالا دليل بر اين است كه در آيات مربوط به نوح نيز چنين امتيازى در مفهوم كلامافتاده هر چند صريحا بيان نشده است .
در پايان آيه بار ديگر به موضوع ايمان آورندگان مستضعف پرداخته و
تـاكـيـد مـى كـنـد كـه مـن هـرگـز نـمـى توانم درباره اين افرادى كه در چشم شما حقيرندبـگـويـم خـداونـد هـيـچ خـيـر و پـاداش نـيـكـى بـه آنـهـا نـخـواهـد داد (و لااقول للذين تزدرى اعينكم لن يؤ تيهم الله خيرا).
بـلكـه بـه عـكـس خـيـر ايـن جـهـان و آن جـهـان مـال آنـهـا اسـت ، هـر چـنـد دسـتـشـان ازمـال و ثـروت تـهـى اسـت ، ايـن شـمـا هـسـتـيـد كـه بـر اثـر خـيـالات خـام ، خـيـر را درمال و مقام يا سن و سال منحصر ساخته ايد و از حقيقت و معنى به كلى بيخبريد.
و بـه فـرض كـه گـفـتـه شـمـا راسـت بـاشـد و آنـهـااراذل و اوبـاش بـاشـنـد خـدا از درون جـان آنـهـا و نـيـاتشان آگاه است (الله اعلم بما فىانفسهم )
مـن كـه جـز ايـمـان و صـداقـت از آنـهـا چـيـزى نـمـى بـيـنـم ، و بـه هـمـيـندليل وظيفه دارم آنان را بپذيرم ، من مامور به ظاهرم و بنده شناس ‍ خداست !
و اگر غير از اين كارى كنم مسلما از ستمكاران خواهم بود (انى اذا لمن الظالمين ).
ايـن احـتـمـال نـيـز در تفسير جمله آخر داده شده است كه به تمام محتواى آيه مربوط باشديعنى اگر من ادعاى علم غيب يا فرشته بودن ، يا مالك خزائن الهى بودن كنم ، و يا ايمانآورندگان را طرد نمايم در پيشگاه خدا و وجدان در صف ستمگران خواهم بود.
نكته ها :
در اينجا بايد به چند نكته توجه كرد:
1 - همانگونه كه بارها اشاره كرده ايم آگاهى از غيب به طور مطلق و بدون هيچگونه قيدو شـرط از آن خدا است ، ولى او هر مقدار از اين آگاهى را مصلحت ببيند در اختيار پيامبران واولياى خود مى گذارد همانطور كه در آيه 26 و 27 سوره جن مى خوانيم : عالم الغيب فلايـظـهـر عـلى غـيـبـه احـدا الا من ارتضى من رسول (خداوند از تمام امور پنهانى آگاه است وهيچكس را از علم غيب خود
آگاه نمى كند مگر رسولانى كه مورد رضايت او هستند).
بـنـابـرايـن هـيـچـگونه تضادى ميان آيات مورد بحث كه نفى علم غيب از پيامبران مى كند وآيـات يـا روايـاتى كه آگاهى بعضى از غيوب را به پيامبران يا امامان (عليهم السلام )نسبت مى دهد وجود ندارد.
آگـاهـى از اسـرار غـيـب بـالذات مـخـصوص خدا است و ديگران هر چه دارند بالعرض و ازطريق تعليم الهى مى باشد و به همين دليل محدود به حدودى است كه او اراده مى كند.
2 - مقياس سنجش فضيلت
بار ديگر در اين آيات به واقعيت بر خورد مى كنيم كه صاحبان زر و زور و دنياپرستانمـادى كـه هـمـه چـيـز را از دريـچـه افـكـار خـود بـه همان رنگ مادى مى بينند تمام احترام وشخصيت را در داشتن ثروت و مقام و موقعيتهائى هموزن اين دو مى پندارند بنابراين تعجبنـيـست كه مؤ منان راستينى كه دستشان از مال و ثروت تهى بود در قاموس آنها به عنواناراذل معرفى گردند و با چشم حقارت و پستى به آنها بنگرند.
ايـن مـنـحـصـر بـه قـوم نـوح نـبـود كـه مـؤ منان مستضعف مخصوصا جوانان انقلابى را كهاطـرافـش را گـرفته بودند تهى مغز و كوتاه فكر و بى سر و پا مى دانستند، تاريخنشان مى دهد كه اين منطق در برابر پيامبران ديگر مخصوصا در مورد پيامبر اسلام (صلىاللّه عليه و آله و سلّم ) و مؤ منان نخستين وجود داشته است .
هـم اكـنـون نـظير اين منطق را در عصر و زمان خود مى بينيم كه مستكبران فرعون صفت ، بااتكاى به قدرت شيطانى خود مؤ منان راستين را متهم به تمام
اين موضوعات مى كنند و به صورت تكرار تاريخ همان عناوين را به مخالفان خود نسبتمى دهند
ولى هـنـگـامـى كـه يك محيط فاسد با يك انقلاب الهى پاكسازى شد اين گونه مقياسهاىسـنـجـش شـخـصـيت نيز همراه ساير عناوين موهوم به زباله دان تاريخ ريخته مى شود، ومقياسهاى اصيل و انسانى جاى آنها را مى گيرد، مقياسهائى كه در متن زندگى انسان قرارگـرفـتـه و واقعيتهاى عينى روى آن استوار است و يك جامعه پاك و آباد و آزاد از آنها مايهمـى گـيـرد، هـمـچون ايمان ، علم و آگاهى فداكارى و گذشت ، تقوا و پاكدامنى ، شهامت وشجاعت ، تجربه و هوشيارى مديريت و نظم و مانند اينها.
3 - بـعـضـى از مـفـسران مانند نويسنده المنار هنگامى كه به اين آيه مى رسد در ضمن يكجـمـله كـوتـاه بـه آنـهـا كـه عـلم غـيـب را بـراى غـيـر خـدا قـائلنـد و يـاحل مشكلاتى را از آنها مى خواهند اشاره كرده ، مى گويد: اين دو امر (علم غيب و خزائن الهى) هـمـان چـيـزهـائى اسـت كـه قـرآن از پـيـامـبـران نـفـى كـرده امـا بـدعـتـگـزاران مـسـلمـيـن واهل كتاب آنها را براى اولياء و قديسين اثبات مى كنند!
اگـر مـنـظـور او ايـن باشد كه هر گونه آگاهى از غيب ولو به تعليم الهى از آنها نفىشـود ايـن بـر خـلاف نـصـوص صـريـح قـرآن مـجـيـد اسـت ، و اگـر مـنـظـور او نـفـىتوسل به پيامبران و اولياى الهى باشد - به اين صورت كه از آنها تقاضا كنيم كه ازخـداوند حل مشكلات ما را بخواهند - اين سخن نيز مخالف آيات قرآن و احاديث مسلمى است كهاز طـرق شـيـعـه و اهـل سنت نقل شده است (براى توضيح بيشتر در اين باره به جلد چهارمتفسير نمونه صفحه 363 - 369 مراجعه فرمائيد:)
آيه و ترجمه


قالوا ينوح قد جدلتنا فأ كثرت جدلنا فأ تنا بما تعدنا إ ن كنت من الصدقين (32)
قال إ نما يأ تيكم به الله إ ن شاء و ما أ نتم بمعجزين (33)
و لا يـنـفعكم نصحى إ ن أ ردت أ ن أ نصح لكم إ ن كان الله يريد أ ن يغويكم هو ربكم و إليه ترجعون (34)
أ م يقولون افترئه قل إ ن افتريته فعلى إ جرامى و أ نا برى ء مما تجرمون (35)


ترجمه :

32 - گـفـتند اى نوح : با ما جر و بحث كردى ، و زياد سخن گفتى (بس است ) اكنون اگرراست مى گوئى آنچه را بما وعده مى دهى (از عذاب الهى ) بياور!
33 - (نوح ) گفت اگر خدا اراده كند خواهد آورد و شما قدرت فرار نخواهيد داشت !
34 - (امـا چه سود كه ) هر گاه خدا بخواهد شما را (بخاطر گناهانتان ) گمراه سازد و منبـخـواهـم شـمـا را انـدرز دهـم انـدرز مـن فايده اى بحالتان نخواهد داشت ، او پروردگارشماست و به سوى او بازگشت خواهيد نمود.
35 - (مـشـركـان ) مـى گـويند او (محمد) اين سخنان را بدروغ بخدا نسبت داده بگو اگر منايـنـهـا را از پـيـش خـود سـاخـته باشم و به او نسبت دهم گناهش بر عهده من است ولى من ازگناهان شما بيزارم .
تفسير :
حرف بس است ، مجازات كو؟
در اين آيات به دنباله گفتگوى نوح و قومش اشاره شده است آيه نخست از زبان قوم نوحچنين نقل مى كند آنها گفتند: اى نوح اين همه بحث و مجادله كردى بس است ، تو بسيار با ماسخن گفتى ، ديگر جائى براى بحث باقى نمانده
است (قالوا يا نوح قد جادلتنا فاكثرت جدالنا).
اگر راست مى گوئى همان وعده هاى دردناكى را كه به ما مى دهى در مورد عذابهاى الهىتحقق بخش (فاتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين ).
اين درست به آن مى ماند كه شخص يا اشخاصى درباره مساله اى با ما سخن بگويند و درضـمـن تـهديدهائى هم كنند و ما مى گوئيم پر حرفى بس است برويد و هر كارى از شماسـاخـتـه اسـت انـجـام دهـيـد و هـيـچ مـعـطـل نـشـويـد، اشـاره بـه ايـنـكـه : نـه بـهدلائل شما وقعى مى نهيم و نه از تهديدتان مى ترسيم و نه حاضريم بيش از اين گوشبه سخنان شما فرا دهيم !
انـتـخاب اين روش در برابر آنهمه محبت و لطف پيامبران الهى و گفتارهائى كه همچون آبزلال و گوارا بر دل مى نشيند حكايت از نهايت لجاجت و تعصب و بى خبرى مى كند.
ضـمـنـا از ايـن گـفـتـار نـوح بـه خـوبـى بـر مى آيد كه مدتى طولانى براى هدايت آنهاكـوشـيـده اسـت ، و از هـر فـرصـتى براى رسيدن به اين هدف ، يعنى ارشاد آنان استفادهكرده است ، آنقدر كه آن قوم گمراه اظهار خستگى از سخنان و ارشادهايش كردند.
ايـن واقـعـيت از ساير آياتى كه در قرآن درباره نوح آمده نيز به خوبى روشن مى شود،در سـوره نـوح آيـات 5 تـا 13 بـه طـور مـبـسـوط ايـن مـعـنـى را بـيـان كـرده اسـتقـال رب انـى دعـوت قـومـى ليـلا و نهارا فلم يزدهم دعائى الا فرارا و انى كلما دعوتهملتـغـفر لهم جعلوا اصابعهم فى آذانهم و استغشوا ثيابهم و اصروا و استكبروا استكبارا،ثم انى دعوتهم جهارا، ثم انى اعلنت لهم و اسررت لهم اسرارا: پروردگارا! من قوم خودرا شب و روز به سوى تو خواندم ولى اين دعوت من چيزى جز فرار بر آنها نيفزود!، و منهـر زمـان آنـهـا را دعـوت كـردم تا تو آنانرا بيامرزى انگشتان خويش را در گوشها قراردادند، و لباسها را
بر خود پيچيدند، و در مخالفت اصرار ورزيدند و استكبار و خود سرى نشان دادند، من بازدست از دعوت آنها بر نداشتم ، آشكارا و سپس پنهانى آنانرا به سوى تو دعوت كردم وپى در پى اصرار ورزيدم ولى آنها به هيچ وجه به سخنان من گوش فرا ندادند!
در آيـه مـورد بـحـث جـمـله جـادلتـنـا آمـده اسـت كـه از مـاده مـجـادله گـرفـتـه شـده و آن دراصـل از جـدل بـه مـعـنـى تـابـيـدن و پـيـچـيـدن شـديـد طـنـاب اسـت ، و بـه هـمـيـندليـل بـه بـاز شـكـارى اجـدل گـفـته مى شود چرا كه از همه پرندگان پرخاشگرتر وپيچندهتر است ، سپس در مورد پيچانيدن طرف در بحث و گفتگو به كار رفته است .
بـا ايـنـكه جدال و مراء و حجاج (بر وزن لجاج ) در معنى شبيه يكديگرند ولى به طورىكه بعضى از محققين گفته اند در مراء يك نوع مذمت و نكوهش افتاده است ، چرا كه در مواردىبـه كـار مـى رود كـه انـسـان روى يـك مـسـاله بـاطـل پـافـشـارى واسـتـدلال مـى كـنـد، ولى در مـعـنـى جـدال و مـجـادله ايـن مـفهوم الزاما وجود ندارد، اما تفاوتجـدال و حـجاج در اين است كه جدال براى باز گرداندن طرف از عقيده خود به كار مى روداما حجاج براى دعوت او به يك عقيده و استدلال بر آن .
نوح در برابر اين بى اعتنائى ، لجاجت و خيره سرى ، با جمله كوتاهى چنين پاسخ گفت: تـنـهـا اگـر خـدا اراده كـنـد بـه ايـن تـهـديـدهـا و وعـده هـاى عـذاب تـحـقـق مـى بـخـشـد(قال انما ياتيكم به الله ان شاء)
ولى به هر حال اين از دست من خارج است و در اختيار من نيست ، من فرستاده اويم ، و سر برفرمانش دارم بنابراين مجازات و عذابرا از من مخواهيد.
امـا بـدانـيـد هـنـگـامـى كـه فـرمـان عـذاب فـرا رسـد شـمـا نـمـى تـوانـيـد ازچنگال
قدرت او بگريزيد، و به مامن و پناهگاهى فرار كنيد: (و ما انتم بمعجزين ). (معجزه )از مـاده (اعـجـاز) بـه مـعنى ناتوان ساختن ديگرى است ، اين كلمه گاهى در مواردى بهكار مى رود كه انسان مانع كار ديگرى شود و جلو او را بگيرد و او را به عجز در آورد، وگاهى در موردى كه از چنگال كسى فرار كند و از دسترس وى بيرون رود و او را ناتوانسازد، و گاهى به اين صورت كه با پيشدستى كردن طرفرا به زانو در آورد و يا خودرا در مصونيت قرار دهد.
تـمـام ايـنـهـا چـهره هاى مختلفى از معنى (اعجاز) و ناتوان ساختن طرف است ، و در آيهفوق همه اين معانى محتمل است چرا كه هيچگونه منافاتى ميان آنها نيست يعنى شما به هيچصورت نمى توانيد از عذاب او در امان بمانيد.
سـپـس اضافه مى كند (اگر خداوند به خاطر گناهان و آلودگيهاى جسمى و فكرى تانبـخـواهـد شـمـا را گمراه سازد، هرگز نصيحت من براى شما سودى نخواهد بخشيد هر چندبـخـواهـم شـمـا را نـصيحت كنم ) (و لا ينفعكم نصحى ان اردت ان انصح لكم ان كان اللهيريد ان يغويكم ).
چـرا كـه (او پروردگار شمااست و به سوى او باز مى گرديد) و تمام هستى شما درقبضه قدرت او است (هو ربكم و اليه ترجعون ).
سؤ ال :
بـا مـطـالعـه ايـن آيـه فورااين سؤ ال به نظر مى رسد - و بسيارى از مفسران هم به آناشـاره كـرده انـد - كـه مـگـر مـمـكـن اسـت خـداونـد اراده گمراه ساختن كسى را بكند؟ آيا ايندليـل بـر جـبـر نـخـواهـد بـود؟ و آيـا بـا قـبـول اصـل آزادى اراده و اخـتـيـار چـنـيـن چـيـزىقابل قبول است ؟
پاسخ :
هـمـانـگـونـه كـه از لابـلاى بـحثهاى فوق روشن شد - و بارها هم به آن اشاره كرده ايمگـاهـى يـك سلسله اعمال از انسان سر مى زند كه نتيجه آن گمراهى و انحراف هميشگى وعـدم بـازگـشـت بـه سوى حق است لجاجت مستمر و اصرار بر گناهان و دشمنى مداوم با حقطلبان و رهبران راستين ، آنچنان پرده ضخيمى بر فكر انسان مى افكند كه توانائى ديدكمترين شعاع آفتاب حق و حقيقت را پيدا نمى كند!.
و چـون ايـن حـالت ، از آثـار اعـمـالى اسـت كـه خـود انـسـان انـجـام داده بـهـيـچـوجـهدليـل بـر جـبـر نـمـى شود، بلكه عين اختيار است ، آنچه بخدا مربوط است اين است كه درچنان اعمالى چنين اثرى قرار داده است :
در قـرآن مـجـيـد آيـات مـتـعـددى بـه ايـن واقـعـيـت اشـاره مـى كـنـد كـه مـا درذيل آيه 7 سوره بقره و... به آن اشاره كرده ايم .
در آخـريـن آيه مورد بحث سخنى به عنوان يك جمله معترضه براى تاكيد بحثهائى كه درداستان نوح در آيات گذشته و آينده عنوان شده است مى گويد: (دشمنان مى گويند اينمـطـلب را او (محمد - (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از پيش خود ساخته و به خدا نسبت دادهاست ) (ام يقولون افتراه ).
در پـاسخ آنها بگو (اگر من اينها را از پيش خود ساخته ام و به دروغ به خدا نسبت دادهام گناهش بر عهده من است ) (قل ان افتريته فعلى اجرامى ).
(ولى من از گناهان شما بيزارم ) (و انا برى ء مما تجرمون )
نكته ها :
در اينجا بايد به چند نكته توجه داشت :
1 - (اجرام ) از ماده (جرم ) (بر وزن جهل ) همانگونه كه سابقا هم اشاره
كرده ايم به معنى چيدن ميوه نارس و سپس هر كار ناخوش آيندى گفته شده است ، و همچنينبـه وادار كـردن كـسى به گناه نيز اطلاق مى شود، و از آنجا كه انسان در ذات و فطرتخود پيوندى با معنويت و پاكى داردانجام گناهان او را از اين پيوند الهى جدا مى سازد.
2 - بعضى احتمال داده اند كه آيه اخير درباره پيامبر اسلام نيست ، بلكه مربوط به خودنوح است چرا كه اين آيات همه مربوط به او بوده و آيات آينده نيز از او سخن مى گويد،بـنـابـراين مناسبتر اين است كه اين آيه هم مربوط به نوح باشد، و جمله معترضه خلافظاهر است .
ولى بـا تـوجه به اينكه اولا شبيه اين تعبير تقريبا با همين عبارت در سوره احقاف آيه8 در مـورد پـيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده ، ثانيا آنچه درباره نوح درايـن آيـات آمـده اسـت هـمه بصورت صيغه غايب است ، در حالى كه آيه مورد بحث بصورتمـخـاطـب مـى بـاشـد (و مـسـاءله (التـفـات ) يـعـنـىانـتـقـال از غـيـبـت به خطاب نيز بر خلاف ظاهر مى باشد) و اگر بخواهيم آيه را دربارهنـوح بـدانـيـم جـمـله يـقـولون كـه بـصـورت فـعـل مـضـارع اسـت و هـمـچـنـيـنقـل كـه بـصـورت فـعـل امـر اسـت همه احتياج به تقدير دارد، ثالثا در حديثى كه از امامبـاقـر (عـليـه السـلام ) و امـام صـادق (عـليـه السـلام ) در تـفـسـيـر بـرهـانذيـل هـمـيـن آيـه نـقـل شـد آمـده اسـت كـه آيـه فـوق در بـرابـر كـفـار مـكـهنـازل گـرديـده ، از مـجـمـوع ايـن دلائل چـنين به نظر مى رسد كه آيه مربوط به پيامبراسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و تهمتهاى نارواى كفار و پاسخ پيامبر (صلى اللّهعليه و آله و سلّم ) به آنهاست .
ذكـر ايـن نـكته نيز لازم است كه معنى (جمله معترضه ) اين نيست كه سخنى بى ارتباطبا اصل گفتار ذكر شود بلكه جمله هاى معترضه غالبا محتوى مطالبى است كه مفاد كلامرا تـاءكـيـد و تـاءيـيـد مى كند و از آنجا كه پيوند سخن را موقتا قطع مى كند مخاطب را ازيـكـنـواخـتـى رهـائى مى بخشد و لطافت و روح و تازگى به گفتار مى دهد، و مطمئنا جملهمعترضه هيچگاه نمى تواند بتمام معنى بيگانه از سخن باشد
و الا بر خلاف اصول فصاحت و بلاغت است ، در حالى كه هميشه در كلمات فصيح و بليغجمله هاى معترضه ديده مى شود.
3 - بـه هـنـگام مطالعه آيه اخير ممكن است اين ايراد به نظر برسد كه اين چگونه منطقىاست كه پيامبر يا نوح در مقابل كفار بگويند اگر اين سخن افتراء است گناهش به گردنمـا، آيـا قـبـول مـسئوليت گناه افتراء سبب مى شود كه سخن آنها حق و مطابق واقع باشد ومردم موظف باشند از آن اطاعت و پيروى كنند ؟!
ولى بـا دقـت در آيـات گـذشـتـه بـه پـاسـخ ايـن ايـراد پى مى بريم : آنها در حقيقت مىخـواسـتـنـد بـگـويـنـد با اين سخنان ما كه مشتمل بر انواع استدلالهاى عقلى است ، بفرضمـحـال كـه از طـرف خـدا هـم نباشيم گناهش بگردن ما است ولى استدلالات عقلى جاى خودشثـابـت اسـت و شـمـا بـا مـخـالفـت آن هـمـواره در گناه خواهيد بود، گناهى مستمر و پايدار(تـوجـه داشـتـه بـاشيد كه تجرمرن صيغه مضارع است كه معمولا دلالت بر استمرار مىكند).
آيه و ترجمه


و أ وحى إ لى نوح أ نه لن يؤ من من قومك إ لا من قد ءامن فلا تبتئس بما كانوا يفعلون (36)
و اصنع الفلك بأ عيننا و وحينا و لا تخطبنى فى الذين ظلموا إ نهم مغرقون (37)
و يـصـنـع الفـلك و كـلمـا مـر عـليـه مـلا مـن قـومـه سـخـروا مـنـهقال إ ن تسخروا منا فإ نا نسخر منكم كما تسخرون (38)
فسوف تعلمون من يأ تيه عذاب يخزيه و يحل عليه عذاب مقيم (39)


ترجمه :

36 - به نوح وحى شد كه جز آنها كه (تاكنون ) ايمان آورده اند ديگر هيچكس از قوم توايمان نخواهد آورد بنابراين از كارهائى كه مى كنند غمگين مباش ،
37 - و (اكـنـون ) در حـضـور مـا و طـبـق وحـى مـا كشتى بساز و درباره آنها كه ستم كردندشفاعت مكن كه آنها غرق شدنى هستند.
38 - او مشغول ساختن كشتى بود و هر زمان گروهى از اشراف قومش بر او مى گذشتند اورا مـسـخـره مـى كردند، (ولى نوح ) گفت اگر ما را مسخره مى كنيد ما نيز شما را همينگونهمسخره خواهيم كرد:
39 - بزودى خواهيد دانست چه كسى عذاب خوار كننده به سراغش خواهد آمد و مجازات جاودانبر او وارد خواهد شد!.
تفسير :
تصفيه شروع مى شود.
سر گذشت نوح كه در آيات اين سوره آمده است در حقيقت در چند فراز كه هر فراز مربوطبه يك دوره از مبارزات نوح در مقابل مستكبران است بيان شده :
آنـچـه در آيات قبل گذشت مرحله دعوت و تبليغ پى گير و مستمر نوح (عليهالسلام ) بانـهـايـت جـديـت ، و بـا اسـتـفـاده از تـمـام وسـائل بـود، در ايـن مـرحـله كـه سـاليـان درازطـول كشيد گروه اندكى - اندك از نظر عدد و بسيار از نظر كيفيت و استقامت - به او ايمانآوردند.
آيـات مـورد بـحـث اشاره به مرحله دوم اين مبارزه است ، مرحله پايان يافتن دوران تبليغ وآماده شدن براى تصفيه الهى !
در آيـه نـخـست مى خوانيم : (به نوح وحى شد كه جز افرادى كه از قومت به تو ايمانآورده انـد ديـگر هيچكس ايمان نخواهد آورد.) (و اوحى الى نوح انه لن يؤ من من قومك الا منقد آمن ).
اشـاره بـه ايـنـكـه صـفـوف به كلى از هم جدا شده ، و ديگر دعوت براى ايمان و اصلاحسودى ندارد، و بايد آماده تصفيه و انقلاب نهائى شود.
و در پـايـان آيـه بـه نـوح دلدارى داده مـى گويد: (اكنون كه چنين است از كارهائى كهايـنـها انجام مى دهند به هيچوجه اندوهناك و محزون مباش ) (فلا تبتئس بما كانوا يفعلون).
ضـمنا از اين آيه استفاده مى شود كه خداوند قسمتهائى از علم اسرار غيب را در هر مورد كهلازم بـاشـد در اختيار پيامبرش ‍ ميگذارد همانگونه كه در اينجا به نوح خبر مى دهد كه درآينده هيچكس از آنها ايمان نخواهد آورد.
بـه هـر حـال ايـن گـروه عـصـيانگر و لجوج بايد مجازات شوند، مجازاتى كه جهان را ازلوث وجـود آنـهـا پـاك كـنـد و مؤ منان را براى هميشه از چنگالشان رها سازد، فرمان غرقشـدن آنـهـا صـادر شـده اسـت ، ولى هـر چـيز وسائلى مى خواهد، نوح بايد كشتى مناسبىبـراى نجات مؤ منان راستين بسازد تا هم مؤ منان در مدت ساختن كشتى در مسير خود ورزيدهتر شوند و هم بر غير مؤ منان به اندازه كافى اتمام حجت گردد.
(به نوح فرمان داديم كه كشتى بسازد، در حضور ما و طبق فرمان ما) (و اصنع الفلكباعيننا و وحينا)
مـنـظـور از كـلمه (اعيننا) (در برابر ديدگان ما) اشاره به اين است كه تمام تلاشها وكوششهاى تو در اين زمينه در حضور ما است ، بنابراين با فكر راحت به كار خويش ادامهده ، طـبـيـعـى اسـت ايـن احـسـاس كه خداوند حاضر و ناظر است و محافظ و مراقب ميباشد بهانسان هم توان و نيرو مى بخشد، و هم احساس مسئوليت بيشتر!
و از كـلمـه (وحينا) چنين بر مى آيد كه نوح چگونگى ساختن كشتى را نيز از فرمان خدامـى آمـوخت ، و بايد هم چنين باشد زيرا نوح پيش خود نمى دانست ابعاد عظمت طوفان آيندهچـه انـدازه اسـت تـا كـشـتـى خود را متناسب با آن بسازد، و اين وحى الهى بود كه او را درانتخاب بهترين كيفيتها يارى مى كرد.
در پـايـان آيـه بـه نـوح هـشـدار مـى دهد كه از اين به بعد (در باره ستمگران شفاعت وتـقـاضـاى عـفو مكن چرا كه آنها محكوم به عذابند و مسلما غرق خواهند شد) (و لا تخاطبنىفى الذين ظلموا انهم مغرقون )
ايـن جـمـله به خوبى مى فهماند كه شفاعت درباره همه كس ممكن نيست بلكه شرائطى داردكـه اگـر در كـسـى مـوجـود نباشد پيامبر خدا هم حق شفاعت و تقاضاى عفو در مورد او ندارد(به جلد اول تفسير نمونه مراجعه شود)
امـا چـنـد جـمـله هم درباره قوم نوح بشنويم آنها به جاى اينكه يك لحظه با مساءله دعوتنـوح بـه طـور جـدى بـر خـورد كـنـند و حداقل احتمال دهند كه ممكن است اينهمه اصرار نوح(عـليـه السـلام ) و دعـوتـهـاى مكررش از وحى الهى سرچشمه گرفته ، و مسئله طوفان وعـذاب حـتـمـى باشد، باز همانطور كه عادت همه افراد مستكبر و مغرور است به استهزاء ومـسخره ادامه دادند: و هر زمان كه گروهى از قومش از كنار او مى گذشتند و او و يارانش راسـر گـرم تـلاش بـراى آمـاده سـاخـتـن چـوبـهـا و مـيـخـهـا ووسائل كشتى سازى
مـى ديـدنـد مسخره مى كردند و مى خنديدند و مى گذشتند (و يصنع الفلك و كلما مر عليهملاء من قومه سخروا منه ).
(مـلاء) آن اشـراف از خـود راضـى هـمـه جا مستضعفان را به مسخره مى گيرند و آنها رامـوجـوداتـى پست و در خور تحقير مى پندارند، چرا كه زر و زور ندارند، نه تنها آنها رامسخره مى كنند، بلكه افكارشان هر قدر بلند باشد و مكتبشان هر اندازه ريشه دار باشدو اعـمـالشـان هـر چند كاملا حساب شده باشد به پندار آنها در خور تحقير است و به هميندليـل پـنـد و انـدرز و هـشـدار و اعـلام خطر در آنها اثر نمى كند، تنها تازيانه هاى عذابدردناك الهى بايد بر پشت آنها نواخته شود.
مى گويند اين گروههاى اشراف قوم نوح هر دسته نوعى استهزاء كه مايه خنده و تفريحبود براى خود انتخاب مى كردند.
يكى مى گفت : اى نوح مثل اينكه دعوى پيامبرى نگرفت آخر سر، نجار شدى !...
ديـگـرى مـى گـفـت : كـشـتـى مـى سـازى بـسـيـار خـوب ، دريـايـش را هـم بـسـاز! هـيـچ آدمعاقل ديدهاى در وسط خشكى كشتى بسازد؟!...
بـعـضـى ديـگـر شـايـد مـى گـفـتـنـد: اوه كشتى به اين بزرگى براى چه مى خواهى ، لااقل كوچكتر بساز، كه اگر بخواهى به سوى دريا بكشى براى تو ممكن باشد!
مـى گـفـتند و قاه قاه مى خنديدند و مى گذشتند و اين موضوع در خانه ها و مركز كارشانبه اصطلاح سوژه بحثها بود، و با يكديگر درباره نوح و كم فكرى پيروانش سخن مىگـفـتـنـد!: پـيـر مـرد را تماشا كن آخر عمرى به چه روزى افتاده است ؟ حالا مى فهميم كهاگـر بـه سـخـنـان او ايـمـان نـيـاورديـم حـق بـا مـا بـود. اصـلاعقل درستى ندارد:!
و امـا نـوح بـا اسـتـقـامت فوق العادهاى كه زائيده ايمان است با جديت فراوان به كار خودادامه مى داد، و بى اعتنا به گفته هاى بى اساس اين كوردلان از خود
راضـى بـه سـرعـت پيشروى مى كرد، و روز به روز اسكلت كشتى آماده تر و مهياتر مىشـد، فـقـط گـاهـى سـر بـلنـد مى كرد و اين جمله كوتاه و پر معنى را به آنها مى گفت :(اگـر امـروز شـمـا مـا را مـسـخـره مى كنيد ما هم همينگونه در آينده نزديكى شما را مسخرهخواهيم كرد:) (قال ان تسخروا منا فانا نسخر منكم كما تسخرون ):
آن روز كـه شـمـا در ميان طوفان سرگردان خواهيد شد و سراسيمه به هر سو مى دويد وهـيـچ پـنـاهـگـاهى نخواهيد داشت و از ميان امواج فرياد مى كشيد و التماس مى كنيد كه ما رانـجـات ده آرى آن روز مـؤ مـنـان بـر افـكـار شـمـا و غـفـلت وجهل و بى خبريتان مى خندند
(در آن روز خواهيد دانست چه كسى عذاب خوار كننده به سراغ او خواهد آمد و مجازات جاوداندامـنـش را خـواهـد گـرفـت ) (فـسـوف تـعـلمـون مـن يـاتـيـه عـذاب يـخـزيـه ويحل عليه عذاب مقيم )
اشـاره بـه ايـنـكـه اگـر چـه مـزاحـمتهاى شما نسبت بما عذاب دردناكى است ولى اولا ما درتـحـمـل ايـن شـدائد سربلنديم و پرافتخار، و ثانيا اينها هر چه باشد زود گذر است امامـجـازات الهـى هـم خـوار كـنـنـده اسـت هـم پـايـان نـاپـذيـر و ايـن دو بـا هـمقابل مقايسه نيست .
نكته ها :
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1 - تصفيه نه انتقام
از آيـات فـوق بـخـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود كه عذابهاى الهى جنبه انتقامى ندارد، بلكهبـخـاطـر تـصـفـيـه نوع بشر و از ميان رفتن آنها كه شايسته حيات نيستند و باقى ماندنصالحان صورت مى گيرد.
بـه ايـن مـعـنـى كه يك قوم مستكبر و فاسد و مفسد كه هيچ اميد به ايمان آنها نيست از نظرنـظـام آفرينش حق حيات ندارد و بايد از ميان برود، و قوم نوح چنين بودند، چرا كه آياتفـوق مـى گـويـد، اكـنـون كـه ديـگر اميدى به ايمان بقيه نيست آماده ساختن كشتى شو، ودرباره ظالمان هيچگونه شفاعت و تقاضاى عفو منما.
همين موضوع در نفرين اين پيامبر بزرگ كه در سوره نوح آمده است به چشم مى خورد: ربلا تـذر عـلى الارض مـن الكـافـريـن ديـارا انـك ان تذرهم يضلوا عبادك و لا يلدوا الا فاجراكفارا: (پروردگارا احدى از اين كافران را بر روى زمين مگذار چرا كه اگر آنها بمانندبندگانت را گمراه مى سازند، و از نسل آنها نيز جز گروهى فاجر و بى ايمان به وجودنخواهد آمد)!
اصـولا در سازمان آفرينش هر موجودى براى هدفى آفريده شده است ، هنگامى كه از هدفخـود بـه كـلى مـنـحـرف شـود و تـمـام راهـهـاى اصـلاح را بـروى خود ببندد باقيماندن اوبيدليل است و خواه و ناخواه بايد از ميان برود.
و به گفته شاعر
نه طراوتى نه برگى نه گلى نه ميوه دارم ـــــ متحيرم كه دهقان به چكار هشت ما را!
2 - نشانه هاى مستكبرين .
مـسـتـكبران خود خواه هميشه مسائل جدى را كه در مسير خواسته ها و هوسها و منافع آنها نيستبـه بـازى و شـوخى مى گيرند. و بهمين دليل مسخره كردن حقايق مخصوص آنچه مربوطبـه زنـدگـى مـسـتـضـعـفـان اسـت جـزئى از زنـدگـى آنـهـا راتشكيل مى دهد، بسيار ديده ايم كه آنها براى رنگ و آب دادن به جلسات
پـر گـناه خود دنبال فرد با ايمان تهى دستى مى گردند كه او را به اصطلاح ملعبه ومضحكه سازند.
و اگر در مجالس خود دسترسى به چنين افراد پيدا نكنند فرد يا افرادى از آنها را غياباسوژه سخن قرار داده و مى گويند و مسخره مى كنند و مى خندند.
آنـهـا خـود را عـقـلكـل مـى پـنـدارنـد و بـه گـمـان ايـنكه ثروت انبوه و حرام آنها نشانه لياقت و شخصيت وارزش آنـهـا اسـت ديـگران را نالايق و بى ارزش و فاقد شخصيت مى دانند: ولى قرآن مجيدسـخـتترين حملات خود را متوجه اين گونه افراد مغرور و متكبر كرده و مخصوصا سخريههاى آنها را شديدا محكوم مى كند.
فـى المـثـل در تـاريـخ اسـلامـى مـى خـوانـيـم هـنـگـامـى كـه (ابـوعـقـيـل انصارى ) آن كارگر باايمان و فقير شب را بيدار ماند و به آب آوردن از چاه هاىمـديـنـه بـراى خـانـه ها ادامه داد، و مختصر خرمائى را كه از اين راه به عنوان مزد دريافتداشـتـه بـود بـه عـنوان كمك به ارتش مسلمانان براى جنگ تبوك خدمت پيامبر (صلى اللّهعـليـه و آله و سـلّم ) آورد گـروهـى از مـنـافـقـان مـسـتـكـبـر بـر او خـنـديـدنـد آيـات قـرآننـازل شـد و هـمـچـون صاعقه بر آنها فرو ريخت (الذين يلمزون المطوعين من المؤ منين فىالصدقات و الذين لا يجدون الا جهدهم فيسخرون منهم سخر الله منهم و لهم عذاب اليم ):
آنـها كه مؤ منان اطاعت كننده را در كمكهاى مالى در راه خدا به باد مسخره مى گيرند و آنانرا كـه جز به مقدار توانائى اندك دسترسى به چيز ديگر ندارند مسخره مى كنند خداوندآنان را مسخره خواهد كرد و براى آنها عذاب دردناكى است :
3 - كشتى نوح
بـدون شـك كـشـتـى نـوح يـك كـشـتـى سـاده اى نـبـود و بـاوسائل آن روز به آسانى و
سـهـولت پـايـان نـيـافـت ، كشتى بزرگى بود كه بعلاوه بر مؤ منان راستين يك جفت ازنسل هر حيوانى را در خود جاى مى داد و آذوقه فراوانى كه براى مدتها زندگى انسانها وحيوانهائى كه در آن جاى داشتند حمل مى كرد چنين كشتى با چنين ظرفيت حتما در آن روز بىسـابـقـه بـوده اسـت بـه خـصـوص كه اين كشتى بايد از دريائى به وسعت اين جهان باامواجى كوه پيكر سالم بگذرد و نابود نشود، لذا در بعضى از روايات مفسرين مى خوانيمكه اين كشتى هزار دويست ذراع طول و ششصد ذراع عرض داشت : (هر ذراع حدود نيم متر است).
در بـعـضـى از روايـات اسـلامـى آمـده اسـت كـه مـدتچهل سال قبل از ظهور طوفان يكنوع بيمارى به زنان قوم نوح دست داد كه ديگر از آنانبچه اى متولد نشد و اين در واقع مقدمه اى براى مجازات و عذاب آنان بود.

next page

fehrest page

back page