بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر المیزان جلد 20, علامه محمدحسین طباطبایی رحمه الله علیه ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ALMIZA01 -
     ALMIZA02 -
     ALMIZA03 -
     ALMIZA04 -
     ALMIZA05 -
     ALMIZA06 -
     ALMIZA07 -
     ALMIZA08 -
     ALMIZA09 -
     ALMIZA10 -
     ALMIZA11 -
     ALMIZA12 -
     ALMIZA13 -
     ALMIZA14 -
     ALMIZA15 -
     ALMIZA16 -
     ALMIZA17 -
     ALMIZA18 -
     ALMIZA19 -
     ALMIZA20 -
     ALMIZA21 -
     ALMIZA22 -
     ALMIZA23 -
     ALMIZA24 -
     ALMIZA25 -
     ALMIZA26 -
     ALMIZA27 -
     ALMIZA28 -
     ALMIZA29 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

در كافى به سند خود از جابر روايت كرده كه گفت از امام باقر (عليه السلام ) معناىآيه (و قيل من راق و ظن انه الفراق ) را پرسيدم ، فرمود آخر وقتى مرگ آدمى فرا مىرسد مى گويد: آيا طبيبى نيست كه مرا نجات دهد؟ لذا خداى تعالى مى فرمايد: (وقيل من راق ) و وقتى مى فهمد پاى مردن در بين است (ظن انه الفراق ) يقين مى كندكه بايد از احباب خود مفارقت كند (و التفت الساق باساق ) در آن لحظه آخرين لحظاتدنيا و اولين لحظات آخرت درهم مى شود. و در معناى جمله (الى ربك يومئذ المساق )فرمود: يعنى مسير در امروز به سوى رب العالمين است .
و در تفسير قمى در ذيل آيه (و التفت الساق بالساق ) آمده كه امام فرمود: يعنى دنيابا آخرت درهم مى شود. و در معناى جمله (الى ربك يومئذ المساق ) فرمود: يعنى بهسوى خدا رانده مى شوند.
و در عيون به سند خود از عبد العظيم حسنى روايت كرده كه گفت : از امام جواد محمد بن علىالرضا (عليه السلام ) از معناى آيه (اولى لك فاولى ثم اولى لك فاولى ) پرسشنمودم ، فرمود: نفرين خداى تعالى است ، مى فرمايد از خير دنيا دور باشى ، و از خيرآخرت دور باشى .
مؤ لف : ممكن است اين روايت را به همان معنايى كه ما براى دو آيه كرديم ارجاع داد،همچنان كه ممكن است به بعضى از وجوهى كه ديگران گفته اند ارجاع داد.
و در مجمع البيان است كه در روايت آمده : روزىرسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) دست ابوجهل را گرفت و به او فرمود: (اولى لك فاولى ثم اولى لك فاولى ) ابوجهل پرسيد: به چه چيز تهديدم مى كنى ؟ نه تو مى توانى به من كارى كنى و نهپروردگارت ، من عزيزترين فرد اين سرزمينم . بهدنبال گفتار او خداى تعالى همان كلام رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) رانازل كرد.
مؤ لف : در اين معنا صاحب الدر المنثور از عده اى از راويان از قتاده روايتى آورده ، و در آنآمده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) خودش اين جريان را براى مانقل كرد. و در تفسير قمى در ذيل آيه (ايحسب الانسان ان يترك سدى ) آمده كه امامفرمود: يعنى آيا انسان گمان مى كند به حسابش نمى رسند و عذاب نمى شود و از اوبازخواست نمى كنند؟.
و در علل به سند خود از مسعده بن زياد روايت آورده كه گفت : مردى به امام صادق عرضكرد: يا ابا عبد اللّه (من معتقدم ) كه خلقت عالم تعجب انگيز است . فرمود: اين چه حرفىاست كه مى گويى ؟ عرضه داشت : آخر خلقتى كه آخرش فنا است شگفت انگيز نيست ؟فرمود: اى برادر زاده ، ما براى فنا خلق نشده ايم ، بلكه باقى هستيم ، و چگونه فانىمى شود بهشتى كه فساد نمى پذيردو دوزخى كه خاموشى ندارد؟ پس مرگ را فنا مخوان، بلكه بگو از خانه اى به خانه اى ديگر متحول مى شويم .
و در مجمع البيان مى گويد: در حديث منقول از براء بن عازب آمده كه گفت : وقتى آيه(اليس ذلك بقادر على ان يحيى الموتى )نازل شد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) عرضه داشت : سبحانك اللهم ، بلهتو قادرى كه مردگان را زنده كنى . و اين مضمون از امام باقر و امام صادق (عليهالسلام ) نيز نقل شده .
مؤ لف : در الدر المنثور از ابو هريره و غير او روايت شده كهرسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) وقتى اين آيه را مى خواند عرضه مى داشت :منرهى تو اى خدا، بلى قادر هستى . و همچنين در عيون از حضرت رضا (عليه السلام )روايت شده كه وقتى اين سوره را مى خواند و فارغ مى شد عرضه مى داشت : سبحانكاللهم ، بلى تو قادر هستى .
سوره دهر مدنى است و سى و يك آيه دارد
سوره دهر آيات 22-1 


بسم اللّه الرحمن الرحيم هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيا مذكورا (1) انا خلقناالانسان من نطفه امشاج نبتليه فجعلنه سميعا بصيرا (2) انا هديناهالسبيل اما شاكرا و اما كفورا (3) انا اعتدنا للكفرينسلاسل و اغلالا و سعيرا (4) ان الابرار يشربون من كاس كان مزاجها كافورا (5) عينا يشرببها عباد اللّه يفجرونها تفجيرا (6) يوفون بالنذر و يخافون يوما كان شره مستطيرا (7) ويطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا (8) انما نطعمكم لوجه اللّه لا نريد منكم جزاءو لا شكورا (9) انا نخاف من ربنا يوما عبوسا قمطريرا (10) فوقئهم اللّه شر ذلك اليوم ولقئهم نضره و سرورا (11) و جزيهم بما صبروا جنه و حريرا (12) متكين فيها على الارائك لايرون فيها شمسا و لا زمهريرا (13) و دانيه عليهم ظلالها و ذللت قطوفها تذليلا (14) ويطاف عليهم بانيه من فضه و اكواب كانت قواريرا (15) قواريرا من فضه قدروهاتقديرا (16) و يسقون فيها كاسا كان مزاجها زنجبيلا (17) عينا فيها تسمى سلسبيلا (18) ويطوف عليهم ولدن مخلدون اذا رايتهم حسبتهم لولوا منثورا (19) و اذا رايت ثم رايت نعيما وملكاكبيرا (20) عاليهم ثياب سندس خضر و استبرق و حلوا اساور من فضه و سقيهم ربهمشرابا طهورا (21) ان هذا كان لكم جزاء و كان سعيكم مشكورا (22)



ترجمه آيات
به نام خداى رحمان و رحيم . آيا بر انسان روزگارانى بگذشت كه چيزىقابل ذكر نبود؟ (1).
ما او را از آب نطفه مختلط (بى حس و شعور) خلق كرديم و داراى قواى چشم و گوش (ومشاعر و عقل و هوش ) گردانيديم (2).
ما به حقيقت راه (حق و باطل ) را به انسان نموديم (و با تمام حجت بر اورسول فرستاديم ) حالا خواهد هدايت پذيرد و شكر اين نعمت گويد و خواهد آن نعمت راكفران كند (3).
ما براى كيفر كافران غل و زنجيرها و آتش سوزان مهيا ساخته ايم (4).
و نيكوكاران عالم (كه حضرت على و فاطمه و حسن و حسين (عليهماالسلام ) و شيعيانشانبه اجماع خاصه و اخبار عامه مقصودند) در بهشت از شرابى نوشند كه طبعش (در لطف ورنگ و بوى ) كافور است (5).
از سرچشمه گوارايى آن بندگان خاص خدا مى نوشند كه به اختيارشان هر كجا خواهندجارى مى شود (6).
كه آن بندگان ، نيكو به عهد و نذر خود وفا مى كنند و از قهر خدا در روزى كه شر وسختيش همه اهل محشر را فرا گيرد مى ترسند (7).
و بر دوستى خدا به فقير و اسير و طفل يتيم طعام مى دهند (8).
و (گويند) ما فقط براى رضاى خدا به شما طعام مى دهيم و از شما هيچ پاداش و سپاسىهم نمى طلبيم (9).
ما از قهر پروردگار خود به روزى كه از رنج و سختى آن رخسار خلق درهم و غمگين استمى ترسيم (10).
خدا هم از شرو فتنه آن روز آنان را محفوظ داشت و به آنها روى خندان ودل شادمان عطا نمود (11).
و خداوند پاداش آن صبر كامل (بر ايثار) شان را باغ بهشت و لباس حرير بهشتى لطففرمود (12).
كه در آن بهشت بر تختهاى (عزت ) تكيه زنند و آنجا نه آفتابى (سوزان ) بينند و نهسرماى زمهرير (13).
و سايه درختان بهشتى بر سر آنها و ميوه هايش در دسترس و به اختيار آنهاست (14).
و (ساقيان زيباى حور و غلمان ) با جامهاى سيمين و كوزه هاى بلورين بر آنها دور زنند(15).
كه آن كوزه هاى بلورين نقره اى به اندازه و تناسب (اهلش ) اندازه گيرى شده اند (16).
و آنجا شرابى كه طبعش مانند زنجبيلگرم و عطرآگين است به آنها بنوشانند (17).
در آنجا چشمه اى است كه سلسبيلش نامند (و شرابش از خوبى از حد وصف بيرون است )(18).
و دور آن بهشتيان ، پسرانى زيبا كه تا ابد نوجوانند و خوش سيما به خدمت مى گروندكه وقتى در آنها بنگرى (از فرط صفا) گمان برى كه لولو پراكنده اند (19).
و چون آن جايگاه نيكو را مشاهده كنى عالمى پر نعمت و كشورى بى نهايت بزرگ خواهىديد (20).
بر اندام بهشتيان لباسهايى است از حرير نازك سبز رنگ و از ديباى ضخيم ، و بادستبندهايى از نقره تزيين شده اند، و پروردگارشان شراب طهور به آنها مى نوشاند(21).
اين بهشت بدين نعمت و عظمت به حقيقت پاداش اعمال شماست و سعيتان (در راه طاعت حق )مشكور و مقبول است (22).
بيان آيات
اشاره به مضامين سوره مباره دهر 
اين سوره در آغاز، خلقت انسان را بعد از آنكه نامى از او در ميان نبود خاطرنشان مى سازد،و سپس مى فرمايد كه خداى تعالى او را به راهى كه تنها راه اوست هدايت كرد،حال يا اين انسان شكر هدايتش را مى گزارد، و يا كفران مى كند. آنگاه مى فرمايد براىكافران انواعى از عذاب و براى ابرار الوانى از نعمت آماده كرده ، و اوصاف آن نعمت ها رادر طى هجده آيه شرح مى دهد، و همين دليل است بر اينكه مقصود اصلى هم بيان همين جهتبوده .
و پس از بيان اوصاف آن نعمت ، روى سخن را بهرسول گرامى خود نموده مى فرمايد: قرآن نازل شده از ناحيه اوست ، و مايه تذكر بشراست ، پس بايد كه در برابر حكم پروردگار خود صابر باشد، و هوا و هوس هاى كفاررا پيروى نكند، و بايد كه پروردگار خود را صبح و شام به ياد بياورد و براى اوشبها به سجده بيفتد، و شبى طولانى تسبيح گويد. و اين سوره به شهادت سياقى كهدارد يا همه اش ‍ و يا حداقل اوائل آن كه دوازده آيه است ، در مدينه و نه آيه ذيلش در مكهنازل شده است . روايات ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) همه متفقند بر اينكه اين سوره درمدينه نازل شده ، روايات اهل سنت هم در اين باره بسيار زياد است .
با اين حال بعضى گفته اند: اين سوره تماميش در مكهنازل شده ، و به زودى بحث مفصل در اين باره در بحث روايتى آينده ان شاء اللّه خواهد آمد.


هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا



استفهام در اين آيه براى تثبيت مطلب است ، و در نتيجه معنا را به طور سربسته اثبات مىكند، و معناى آن اين است كه به طور مسلم روزگارى بوده كه نام و نشانى از انسان نبوده، و چه بسا مقصود آن مفسرى هم كه گفته كلمه(هل ) در اين آيه به معناى كلمه (قد) است همين باشد، نه اينكه خواسته باشدبگويد: يكى از معانى كلمه (هل ) (بتحقيق ) است ، كه بعضىخيال كرده اند.
و مراد از (انسان ) در اين آيه جنس بشر است ، و اما اينكه بعضى گفته اند: مراد از آنآدم ابو البشر است ، با آيه بعدى سازگار نيست ، چون آدم ابو البشر از نطفه خلقنشده ، و آيه بعدى در باره همين انسان مى فرمايد (انا خلقنا الانسان من نطفه ).
و كلمه (حين ) به معناى يك قطعه محدود از زمان است ،حال چه كوتاه باشد و چه طولانى ، و كلمه دهر به معناى زمانى ممتد و طولانى و بدونحد است ، يعنى زمانى كه نه اولش مشخص است ، و نه آخرش .
مراد از اينكه انسان شى ء مذكورى نبوده ، و احتجاجى كه اين بيان متضمّن است  
و منظور از جمله (شيئا مذكورا) اين است كه انسان چيزى نبود كه با ذكر نامش جزومذكورات باشد مثلا چيزى در مقابل زمين يا آسمان و خشكى و ترى و غيره بوده باشد، وبدين جهت نامى از او در ميان نبود. هنوز خلق نشده بود تا موجود بشود ومثل ساير موجودات نامش برده شود، و گفته شود: آسمان ، زمين ، انسان ، درخت و غيره ، پسمذكور بودن انسان كنايه است از موجود بودنبالفعل او، و نفى آن يعنى نفى مذكور بودنش تنها به مذكور بودنش خورده ، نه بهاصل شى ء بودن انسان ، نمى خواهد بفرمايد انسان شى ء نبود، چون مى دانيم ، شى ءبوده ، ولى شيئى كه مذكور شود نبوده ، شاهدش اين است كه مى فرمايد: (انا خلقناالانسان من نطفه ...) براى اينكه مى فهماند كه ماده انسان موجود بوده ، و ليكن هنوزبالفعل به صورت انسان در نيامده بود. و زمينه آيه شريفه و آيات بعدش زمينهاحتجاج است مى خواهد بفهماند انسان موجودى است حادث ، كه در پديد آمدنش نيازمند بهصانعى است تا او را بسازد و خالقى كه او را خلق كند، و همينطور هم بوده است ،پروردگارش او را آفريده و به تدبير ربوبيش به ادوات شعور يعنى سمع و بصرمجهزش كرده ، تا با آن ادوات شعور به راه حق هدايت شود، راهى كه درطول حياتش واجب است طى كند، حال اگر كفران كند به سوى عذابى اليم مى رود، و اگرشكر كند به سوى نعيمى مقيم سير مى كند.
و معناى آيه اين است كه : (هل اتى - قد اتى ): به تحقيق آمد بر آدمى قطعه اى محدوداز زمانى ممتد و غير محدود در حالى كه انسانبالفعل در شمار مذكورات نبود.


انا خلقنا الانسان من نطفه امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا



كلمه (نطفه ) در اصل به معناى آبى اندك بوده ، و سپس استعمالش در آب ذكوريتحيوانات كه منشا توليد مثل است بر معناى اصلى غلبه يافته ، و كلمه (امشاج ) جمعكلمه (مشيج ) و يا (مشج ) - به دو فتحه - و يا مشج - به فتحهاول و كسره دوم - است ، و اين سه كلمه به معناى مخلوط و ممتزج است ، و اگر نطفه رابه اين صفت معرفى كرده ، به اعتبار اجزاى مختلف آن و يا به اعتبار مخلوط شدن آب نربا آب ماده است .
مقصود از ابتلاء انسان (نبتليه ) و آنچه از تفريع (فجعلناه سميعا بصيرا) بر آناستفاده مى شود
و كلمه (ابتلاء) كه جمله (نبتليه ) از آن مشتق است ، به معناىنقل چيزى از حالى به حالى و طورى به طور ديگر است ، مثلا طلا را در بوته ابتلا مىكنند، تا ذوب شود و به شكلى كه مى خواهند در آيد، و خداى تعالى انسان را ابتلا مىكند، يعنى از نطفه خلقش مى كند، و سپس آن نطفه را علقه و علقه را مضغه مى كند، تاآخر اطوارى كه يكى پس از ديگرى به او مى دهد، تا در آخر خلقتى ديگرش مى كند.
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از ابتلاى انسان ، امتحان او از راه تكليف است ، ليكن اينسخن با تفريع (فجعلناه سميعا بصيرا) نمى سازد، چون سميع و بصير شدن انساننمى تواند متفرع بر امتحان انسان باشد، و اگر مراد از آن تكليف بود جا داشت تكليف رامتفرع بر سميع و بصير بودن انسان كند، نه به عكس ، و اگر از ايناشكال جواب بدهند، و بگويند كلام پس و پيش شده ، و تقدير: (خلقناه من نطفه امشاجفجعلناه سميعا بصيرا لنبتليه ) است ، قابل اعتنا نيست .
(فجعلناه سميعا بصيرا) - سياق آيات و مخصوصا آيه (انا هديناهالسبيل ...) مى فهماند كه ذكر سميع و بصير كردن بشر، براى اين بوده كه بهوسيله آن تدبير ربوبى را به باد آورده ، بفهماند تدبير ربوبى اقتضا كرد تابراى رساندن انسان به غايت هستيش ، او را سميع و بصير كند، تا آيات داله بر مبداء ومعاد را ببيند، و كلمه حق را كه از جانب پروردگارش و از راهارسال رسل و انزال كتب مى رسد بشنود، و اين ديدن و شنيدن او را به سلوك راه حق ، وسير در مسير حيات ايمان و عمل صالح وادار سازد، اگر وادار شد خداى تعالى او را بهنعيم ابدى مى رساند و گر نه به عذاب مخلد دچارشان مى سازد.
در آيه مورد بحث با اينكه كلمه (انسان ) قبلا ذكر شده بود، و جا داشت به ضمير آناكتفا كند، و بفرمايد (انا خلقناه ...) اگر دوباره خود كلمه را ذكر كرد، به حكم اينكههمواره وضع اسم ظاهر در موضع ضمير براى افاده نكته اى است ، براى اين بوده كهمسجل كند خداى تعالى خالق و مدبر امر او است .
و معناى آيه اين است كه : ما انسان را از نطفه اى خلق كرديم كه اجزايى است مختلط وممتزج ، در حالى كه ما او را از حالى به حالى ، و از طورى به طورىنقل مى دهيم ، و به همين منظور او را سميع و بصير كرديم ، تا دعوت الهى را كه به وىمى رسد بشنود، و آيات الهى و داله بر وحدانيت او و بر نبوت و معاد را ببيند.


انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا



كلمه (هدايت ) به معناى ارائه طريق است ، نه رساندن به مطلوب ، و مراد ازسبيل ، سبيل به حقيقت معناى كلمه است ، و آن مسيرى است كه آدمى را به غايت مطلوببرساند، و غايت مطلوب همان حق است .
معناى شكر و كفر و دو نكته اى كه از آيه : (انّا هديناهالسبيل امّا شاكرا و كفورا) استفاده مى شود
و كلمه (شكر) به معناى آن است كه نعمت را طورى آشكار به كار ببرى كه به همهبفهمانى اين نعمت را فلان منعم به من داده ،و ما تفسير اين كلمه را درذيل آيه و سيجزى (اللّه الشاكرين ) ايراد نموده ، گفتيم حقيقت شاكر بودن بندهبراى خدا اين است كه خالص ‍ براى پروردگارش باشد، و درمقابل ، كفران به معناى استعمال آن به نحوى است كه از خلق بپوشانى كه اين نعمت ازمنعم است .
و دو جمله (اما شاكرا) و (و اما كفورا) دوحال هستند از ضمير در (هديناه )، نه از كلمه(سبيل ) - كه بعضى پنداشته اند - و كلمه (اما- يا) تقسيم و تنويع را مىرساند، و آيه را چنين معنا مى دهد: مردم در قبال هدايتى كه ما كرديم دو قسم و دو نوعند، ياشاكرند و يا كفور، خلاصه چه شاكر باشند و چه كفور، به هرحال هدايت شده اند.
و تعبير به (اما شاكرا و اما كفورا) بر دو نكته دلالت دارد:
نكته اول اينكه : مراد از سبيل ، سنت و طريقه اى است كه بر هر انسانى واجب است كه درزندگى دنيائيش آن را بپيمايد، و با پيمودن آن به سعادت دنيا و آخرت برسد، كه اينسبيل او را به كرامت زلفى ، و قرب
پروردگارش سوق مى دهد، كرامتى كه حاصلش دين حق است كه نزد خداى تعالى هماناسلام است .
اين را گفتيم تا روشن گردد اينكه بعضى از مفسرينسبيل را به راه بيرون شدن انسان از رحم تفسير كرده اند تفسير صحيحى نيست .
نكته دوم - كه اين تعبير بر آن دلالت دارد - اين است كه : آن سبيلى كه خدا بدان هدايتكرده سبيلى است اختيارى ، و شكر و كفرى كه مترتب بر اين هدايت است ، در جو اختيارانسان قرار گرفته ، هر فردى به هر يك از آن دو كه بخواهد مى تواند متصف شود، واكراه و اجبارى در كارش نيست ، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (ثمالسبيل يسره )، و اينكه در آخر سوره فرموده : (فمن شاء اتخذ الى ربه سبيلا و ماتشاون الا ان يشاء الله ) مى فهماند آنچه از بنده وابسته به اراده خداى تعالى استمشيت بنده است ، نه عمل بنده ، كه مورد مشيت خود بنده است ، پس اين آيه هم نمى خواهدتاءثير مشيت بنده در عمل او را نفى كند، كه مكرر در اين كتاب به اين نكته اشاره كرده ايم.
فرق بين هدايت تكوينى و هدايت تشريعى  
و هدايتى كه خود نوعى اعلام از ناحيه خداى تعالى و علامت گذارى بر سر راه بشريتاست ، دو قسم است :
قسم اول هدايت فطرى است : و آن عبارت از اين است كه بشر را به نوعى خلقت آفريده ، وهستيش را به الهامى مجهز كرده كه با آن الهام اعتقاد حق وعمل صالح را تشخيص مى دهد، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: و (نفس و ما سويهافالهمها فجورها و تقويها) و از اين آيه شريفه وسيعتر و عمومى تر آيه زير است كهمى فرمايد: (فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت اللّه التى فطر الناس عليها لاتبديل لخلق اللّه ذلك الدين القيم ) و فطرت خداى را حاكم بر تمامى خلائق مى داند،نه تنها بر انسان .
قسم دوم هدايت كلامى و زبانى است : كه از طريق دعوت انجام مى شود، يعنى خداى تعالىانبيايى را مبعوث ، و رسلى را ارسال ، و كتبى راانزال ، و شرايعى را تشريع مى كند،
و به اين وسيله پيش پاى بشر را در زندگيش روشن ، و سعادت و شقاوتش را بيان مىكند، و اين دعوت به طور مدام در بين بشر جريان داشته ، و به وسيله دعوت فطرتتاءييد مى شده ، همچنان كه فرمود: (انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين منبعده ... رسلا مبشرين و منذرين لئلا يكون للناس على اللّه حجه بعدالرسل ).
و بين اين دو هدايت فرق هايى است ، يكى اين است كه هدايت فطرى عمومى است و به همهمى رسد، احدى از انسانها نيست كه از اين عموميت مستثنى باشد، براى اينكه هدايت فطرىلازمه خلقت بشر است ، و در همه افراد در آغازخل قتشان بالسويه موجود است ، چيزى كه هست بسا مى شود به خاطر عواملى ، ضعيف ودر بعضى در نهايت بى اثر مى گردد، و آنعوامل امورى است كه نمى گذارد انسان متوجه شود به اينكهعقل و فطرتش او را به چه مى خواند، و يا اگر چنينشواغل و موانعى در كار نيست ، و دعوت عقل و فطرتش را خوب مى فهمد، ليكن ملكاتزشتى كه (در اثر تكرار گناه ) در دلش رسوخ يافته نمى گذارد دعوت فطرت رااجابت كند، از قبيل ملكه عناد، لجاجت و نظائر آن ، كه خداى تعالى در آيه زير جامع همهآنها را هواى نفس معرفى نموده ، فرموده : (افرايت من اتخذ الهه هويه و اضله اللّه علىعلم و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوه فمن يهديه من بعد الله ) و هدايتىكه در اين آيه از هواپرستان نفى شده هدايت به معناىايصال به مطلوب است ، نه هدايت به معناى ارائه طريق .
خلاصه مى خواهد بفرمايد: ما او را به مطلوبش نمى رسانيم ، نه اينكه هدايت نمى كنيم ،چون دنباله آيه آمده : (و اضله اللّه على علم ).
و اما هدايت زبانى كه دعوت دينى متضمن آن است ، چيزى نيست كه خداى تعالى از كسىدريغ بدارد، اين هدايت بايد به جامعه برسد و در معرض و دسترسعقل ها قرار گيرد، تا هر كس كه حق را بر باطل مقدم مى دارد دسترسى به آن هدايت داشتهباشد، و اما اين كه اين هدايت به تك تك افراد جامعه برسد، چه بسا فراهم نشود، چونبسا مى شود علل و اسبابى كه وسيله ابلاغ اين هدايت به تك تك افراد است ، در پاره اىجوامع و يا پاره اى زمانها و يا پاره اى اشخاص مساعدت نكند، چون معمولا هيچ انسانىچيزى را بى واسطه يا با واسطه از تمامى افراد بشر نمى خواهد، و اگر بخواهد نمىتواند خواسته خود را به تمام افراد بشر برساند.
بيان اينكه فطرت و خلقت آدمى شاهد بر حقّ و واجب الاتّباع بودن دعوت تشريعىالهى است
آيه شريفه (و ان من امه الا خلا فيها نذير)، به معناىاول و آيه (لتنذر قوما ما انذر اباوهم فهم غافلون ) به معناى دوم اشاره دارد. پس همينكه دعوت انبيا به آدمى برسد، و به طورى برسد كه حق برايش روشن گردد، حجت خدابر او تمام مى شود، و كسى كه اين دعوت به وى نرسد، و يا اگر رسيد آنطور واضحكه حق برايش منكشف شده باشد نرسيده ، چنين كسى را خداى تعالى موردفضل خود قرار داده ، او را مستضعف خوانده در باره آنان فرموده : (الا المستضعفين منالرجال و النساء و الولدان لا يستطيعون حيله و لا يهتدون سبيلا).
و يكى از ادله اى كه دلالت مى كند بر اينكه دعوت الهى كه همان هدايت بهسبيل است حق و واجب الاتباع بر انسان است ، اين است كه فطرت انسان بدان حكم مى كند، وخلقتش مجهز به جهازى است كه آن جهاز نيز آدمى را به سوى آنسبيل كه همان اعتقاد حق و عمل صالح است دعوت مى كند، و علاوه بر اين در خارج هم ايندعوت از طريق نبوت و رسالت صورت گرفته ، و معلوم است كه سعادت هر موجودى وكمال وجودش در آثار و اعمالى است كه مناسب با ذات او و سازگار با ادوات و قوايىباشد كه مجهز به آن است ، انسان هم از اين كليت مستثنى نيست ، سعادت وكمال او نيز در پيروى دين الهى است ، كه سنت حيات فطرى او است ، سنتى كه هم عقلشبدان حكم مى كند و هم انبيا و رسولان (عليهم السلام ) به سوى آن دعوتش كرده اند.


انا اعتدنا للكافرين سلاسل و اغلالا و سعيرا



كلمه (اعتاد) به معناى تهيه كردن است ، و كلمه(سلاسل ) جمع سلسله است ، كه به معناى قيدى است كه دست و پاى مجرم را با آن مىبندند، و كلمه (اغلال ) جمع (غل ) به ضمه غين - است ، كه به گفته بعضى بهمعناى قيدى است كه دست و پاى مجرم را به گردنش مى بندند.
راغب مى گويد: بنابر اين غل در خصوص چيزىاستعمال مى شود كه اعضاى مجرم در وسط آن جمع مى شود و كلمه (سعير) به معناىآتش افروخته است ، و معناى آيه روشن است .
و اين آيه شريفه به عاقبت وخيم انسان كفورى كه قبلا در جمله (اما شاكرا و اما كفورا)نامش به ميان آمده بود اشاره مى كند، و اگر جزاى انسان كفور را بر جزاى انسان شاكرمقدم داشت ، براى اين بود كه در مورد كفور كلام را مختصر نموده ، سپس به طورمفصل به جزاى افراد شاكر بپردازد.


ان الابرار يشربون من كاس كان مزاجها كافورا



كلمه (كاس ) به معناى ظرف مخصوص نوشيدنى ها است ، البته در صورتى كهنوشيدنى در آن باشد، و كلمه (مزاج ) به معناى هر چيزى است كه به وسيله آن امتزاجصورت مى گيرد، نظير كلمه (حزام ) كه به معناى چيزى است كه به وسيله آنعمل حزم انجام مى شود، و معناى كلمه (كافور) معروف است ، و هر چيز خنك و خوشبويىرا به آن مثل مى زنند. ولى بعضى گفته اند: در اينجا نام چشمه اى است در بهشت .
مراد از (ابرار)، و صفات ايشان  
و كلمه (ابرار) جمع كلمه (بر) - به فتحه باء - است ، و كلمه (بر) صفتمشبهه از مصدر (بر) - به كسره باء - است ، كه به معناى احسان است ، و اين معنادر مورد كسى صادق است كه عمل خود را نيكو بسازد، و از نيكو ساختن آن هيچ نفعى كهعايد خودش بگردد در نظر نگرفته باشد، نه جزايى كه درمقابل عملش به او بدهند، و نه حتى تشكرى را. و خلاصه كلمه (بر) - به فتحهباء - به معناى كسى است كه خير را بدان جهت كه خير است مى خواهد، نه بدان جهت كهاگر انجام دهد نفعى عايدش ‍ مى شود، بلكه حتى در صورتى هم كه خودش آن را دوستنمى دارد صرفا به خاطر اينكه خير است انجام مى دهد، و بر تلخى آن كه مخالف باخواهش نفسش است صبر مى كند، و عمل خير را بدان جهت كه فى نفسه خير است انجام مى دهد،هر چند به زحمت و ضرر خود تمام شود، نظير وفاى به نذر. و يا بدان جهت كه براىديگران نافع است انجام مى دهد مانند اطعام طعام به بندگان مستحق خدا.
و با در نظر گرفتن اينكه هيچ خير و صلاحى در هيچ عملى نيست مگر با ايمان به خدا ورسولش ، و ايمان به روز جزا همچنان كه در آيه (اولئك لم يومنوا فاحبط اللّه عمالهم) و آياتى ديگر از اين معنا خبر داده ، لذا (ابرار) كسانى هستند كهعمل خير را به خاطر ايمان به خدا و رسول او و روز جزا انجام مى دهند، چون ايمانشانايمان رشد و بصيرت است ، يعنى خود را بنده و مملوك پروردگار خود مى دانند، و معتقدندكه خلق و امرشان به دست او است ، و خودشان مالك نفع و ضررى براى خود نيستند، قهرامعتقدند كه نبايد اراده كنند مگر چيزى را كه پروردگارشان اراده كرده ، و انجام ندهند مگرعملى را كه او بپسندد، در نتيجه اراده او را بر اراده خودشان مقدم مى دارند، و براىخشنودى او عمل مى كنند، هر چند كه به ضرر خودشان تمام شود، بر آن ضرر وناسازگارى با ميل درونى خود صبر مى كنند، و زحمت اطاعت او راتحمل نموده ، آنچه مى كنند به خاطر خشنودى او مى كنند، و در نتيجه در مرحلهعمل عبوديت را خالص براى خدا مى سازند.
اين صفات همان صفاتى است كه خداى سبحان ابرار را با آن توصيف كرده ، اينك آيات آناز نظر خواننده مى گذرد: (انما نطعمكم لوجه اللّه لا نريد منكم جزاء و لا شكورا)، (وجزيهم بما صبروا)، (ليس البر ان تولوا وجوهكمقبل المشرق و المغرب و لكن البر من امن بالله )، و ما در تفسير همين آيه در سوره بقرهسخنى پيرامون معناى (بر) داشتيم ، در آيه 15 سوره مطففين نيز بحثى خواهيم داشت انشاء الله .
و از آيه مورد بحث كه مى فرمايد: (ان الابرار يشربون ...) از آنجا كه درمقابل آيه (انا اعتدنا للكافرين ...) كه بيانگرحال كفار در آخرت است قرار گرفته اين معنا به ذهن مى آيد كه مى خواهدحال ابرار در آخرت را بيان كند، و بفهماند كه ايشان در بهشت از شرابى ممزوج بهكافور مى نوشند، شرابى خنك و معطر.


عينا يشرب بها عباد اللّه يفجرونها تفجيرا



كلمه (عينا) اگر منصوب شده به خاطر حذف حرف جر بوده ، و تقدير آن (من عين )بوده است ، ممكن هم هست به خاطر اختصاص منصوب شده ، و تقدير كلام (اخص عينا)بوده باشد يعنى نوشيدن از كاس را كه گفتيم از هر كاسى نيست ، بلكه آن كاس ‍ رااختصاص مى دهم به چشمه اى كه چنين و چنان است . و كلمه (شرب ) - به طورى كهگفته شده - هم به خودى خود متعدى مى شود، و مى گويى : (شربت الماء- آب رانوشيدم )، و هم با حرف باء متعدى مى شود، و مى گويى : (شربت بالكاس - باكاسه نوشيدم ) پس هر دو يك معنا را مى رساند. و اگر از نوشندگان آن كاس تعبيربه عباد اللّه كرد، براى اين بود كه اشاره كند به اينكه اگر از آن كاس مى نوشند بهخاطر اين است كه به زيور عبوديت آراسته شدند، و به لوازم آنعمل كردند، اين معنا از سياق فهميده مى شود.
و (تفجير عين ) عبارت است از شكافتن زمين براى جارى ساختن آبهاى زير زمينى ، و ماناگزيريم در اينجا تفجير عين را حمل كنيم بر صرف خواستن آن ، چون اين معنا مسلم استكه جارى ساختن چشمه هاى بهشتى نيازمند بيل و كلنگ نيست ، آرى نعمت هاى بهشتى به جزخواست و اراده اهل بهشت هيچ هزينه ديگرى لازم ندارد، همچنان كه فرمود: (لهم ما يشاونفيها).
توضيحى در مورد تنعّم ابرار و نوشيدنشان از چشمه اى كه (يشرب بها عباداللّه...)
و اين دو آيه همانطور كه قبلا اشاره كرديم تنعم ابرار را بيان مى كند، كه چگونه ازشراب بهشت و آخرت متنعم مى شوند، ديگران هم دو آيه مورد بحث را به همين معنا تفسيركرده اند، و بعيد نيست كه اين دو آيه در مقام بيان حقيقتعمل صالح آنان بر اساس تجسم اعمال باشد، و بفهماند وفاى به نذر و اطعام طعامبراى رضاى خدا ظاهرش وفا و اطعام طعام است اما باطنش نوشيدن از كاسى است كه مزاجشكافورى است ، آن هم از چشمه اى كه به طور مستمر خودشان بااعمال صالح خود مى شكافند، و به زودى حقيقت عملشان در جنه اخخلد برايشان ظاهر مىشود، هر چند كه در دنيا به صورت وفا و اطعام طعام است . در نتيجه دو آيه مورد بحث درمجراى امثال آيه (انا جعلنا فى اعناقهم اغلالا فهى الى الاذقان فهم مقمحون ) است .
مويد اين معنا ظاهر جمله (يشربون ) و جمله (يشرب بها) است ، كه مى فهماند همينحالا مشغول نوشيدنند، نه اينكه در قيامت مى نوشند، وگرنه مى فرمود (سيشربون )،و (سيشربوا بها) علاوه بر اين ، نوشيدن ، وفا كردن ، اطعام نمودن و ترسيدن ، همهرا در يك سياق آورده و فرموده (يشربون ، يوفون ، يخافون ، يطعمون ) و نيز ذكرتفجير در جمله (يفجرونها تفجيرا) مويد ديگرى است ، براى اينكه ظهور دارد در اينكهشكافتن چشمه و جارى ساختن آب آن را با اسباب اين كار انجام مى دهند، كه همان وفا واطعام و خوف است ، پس حقيقت اين اعمال همان تفجير عين است .
مفسرين در تفسير مفردات اين دو آيه و اعراب آنها سخنانى بسيار و مختلف دارند كه درتفاسير مفصل آمده ، هر كس بخواهد از آنها مطلع شود بايد به تفاسيرمطول مراجعه كند.


يوفون بالنذر و يخافون يوما كان شره مستطيرا



كلمه (مستطير) اسم فاعل از فعل (استطار) است ، كه به معناى فاش كردن و منتشركردن در اقطار است به منتها درجه انتشار، و بطورى كه گفته اند: اين كلمه بليغ ‌تر ازكلمه (طار) است ، وقتى مى گويند: (استطار الحريق ) معنايش اين است كه دامنه آتش‍ سوزى گسترده شد، و يا وقتى مى گويند: (استطار الفجر)، معنايش اين است كهروشنى صبح گسترده گشت . و منظور از استطار شر آن روز شر روز قيامت است ، كه روزبه نهايت رسيدن شدائد و اهوال و عذابها است .
و مراد از (ايفاى به نذر) همان معناى معروف آن است . و اينكه بعضى گفته اند: مراد ازآن تصميم قلبى بر عمل به واجبات ، و يا پيروى شارع در همه احكام اوست ، خلاف ظاهرلفظ است ، و هيچ دليلى در كلام بر اين سخن دلالت نمى كند.
مفاد، سبب و محلّ نزول آيه : (و يطعمون الطعام على حبّه ...) 


و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا



ضمير در جمله (على حبه ) - به طورى كه از ظاهر عبارت بر مى آيد - به كلمه(طعام ) بر مى گردد، و منظور از (حب طعام ) اشتياق و اشتهاى زياد به طعام است ،به خاطر شدت احتياج به آن ، مويد اين معنا آيه شريفه (لن تنالوا البر حتى تنفقوامما تحبون ) است .
ولى بعضى از مفسرين گفته اند: ضمير به خداى سبحان بر مى گردد، و معناى آيه ايناست كه طعام را به خاطر محبتى كه به خدا دارند به ديگران مى خورانند، نه به خاطرثوابى كه خدا به ايشان بدهد. ليكن جمله (انما نطعمكم لوجه الله ) كه حكايت كلامايشان است اين نظريه را دفع مى كند، زيرا با بودن اين جمله ديگر احتياج نبود كهبفرمايد: طعام را به خاطر محبت به خدا انفاق مى كنند، لذا به خاطر اينكه تكرار بدونجهتى در آيات نشده باشد، ناگزير بايد بگوييم منظور از (حبه ) حب طعام است .
از اين نظريه ضعيفتر نظريه آن مفسر ديگر است كه گفته : ضمير در (حبه ) بهاطعام كه از جمله (يطعمون ) فهميده مى شود بر مى گردد. براى اينكه اگر منظور ازحب اطعام حقيقت معناى آن است ، عمل اطعام فى نفسه فضيلتى نيست كه خداى تعالى آن رابستايد، و اگر منظور اين است كه اطعام طعام را با طيب خاطر و بدون تكلف انجام مى دهند،خلاف ظاهر آيه است ، بلكه ظاهر آيه همين است كه ضمير به كلمه (طعام ) برگردد.
و مراد از (مسكين ) و (يتيم ) معلوم است ، و مراد از (اسير) هم همان معنايى است كهاز اين اسم به ذهن مى رسد، يعنى كسى كه ازاهل دار الحرب گرفتار مسلمين شده باشد. و اما اينكه بعضى منظور از اسير را مسلماناسير شده در دست كفار و يا محبوس و يا برده و يا زنان اسير در دست مردان دانسته اند،ادعاهايى است بدون هيچ دليل ، و به خاطر اثبات آن خود را به زحمت انداخته اند.
آنچه تنبه بدان لازم است اين است كه سياق اين آيات سياق داستان سرائى است ، داستانمردمى از مؤ منين كه قرآن نامشان را ابرار خوانده ، و از پاره اى كارهايشان يعنى وفاىبه نذر و اطعام مسكين و يتيم و اسيرشان خبر داده ، ايشان را مى ستايد، و وعده جميلشان مىدهد.
معلوم مى شود سبب نزول اين آيات هم همين داستان بوده ، و اين داستان در خارج واقع شدهنه اينكه بخواهد يك قصه فرضى را جعل كند، آنگاه آثار خوب آن را بر شمرده ، وكسانى را كه آنچنان عمل كنند وعده جميل بدهد.
نكته ديگرى كه بايد بدان توجه داشت اين است كه در اين آيات يكى از سه طايفه اىكه به وسيله ابرار اطعام شده اند اسير دانسته ، و اين خود شاهد بر آن است كه آيات درمدينه نازل شده ، و داستان بعد از هجرت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) وقوت يافتن اسلام ، و غلبه مسلمين بر كفار و مشركين اتفاق افتاده ، نهقبل از آن .
معناى اينكه عملى به خاطر وجه اللّه انجام شود 


انما نطعمكم لوجه اللّه لا نريد منكم جزاء و لا شكورا



كلمه (وجه ) به معناى آن روى هر چيز است كه رو به روى تو و يا هر كس ديگرباشد، و وجه خداى تعالى عبارت است از صفات فعلى خداى تعالى ، صفات كريمه اىكه افاضه خير بر خلق و خلقت و تدبير و رزق آنها، و يا به عبارت جامع تر رحمت عامهاو كه قوام تمامى موجودات بدان است ،
از آن صفات نشات مى گيرد، و بنابر اين معناى اينكه عملى به خاطر وجه اللّه انجامشود اين است كه در انجام عمل اين نتيجه منظور گردد كه رحمت خداى تعالى و خشنوديشجلب شود، منظور تنها و تنها اين باشد و ذره اى از پاداشهايى كه در دست غير خداىتعالى است منظور نباشد، و به همين جهت خانواده اطعامگردنبال اين سخن خود كه (انما نطعمكم لوجه الله ) اضافه كردند: (لا نريد منكم جزاءو لا شكورا) - ما از شما نه پاداشى مى خواهيم ، و نه حتى تشكرى ).
گفتيم وجه خداى تعالى عبارت است از صفات فعلى او، كه صفات ذاتى خداى تعالىماوراى آن صفات قرار دارد، و مبداء آن و در آخر مبداء تمامى خيرات عالم است . و بنا براين برگشت اينكه عمل براى وجه اللّه باشد، به اين مى شود كهعمل انسان به اين انگيزه از انسان سر بزند كه باعث رضاى اوست ، و او محبوب ما ورضايتش منظور ما است ، براى اينكه او جميل على الاطلاق است ، و به تعبير ديگر:برگشت چنين عملى به اين است كه انسان خداى را تنها به اين جهت عبادت كند كه او اهليتعبادت و است حقاق آن را دارد.
هدف واقع شدن وجه الله ، و آن را غايت و انگيزهاعمال قرار دادن ، در چند جا از كلام مجيدش آمده ، مانند آيات زير: (و اصبر نفسك مع الذينيدعون ربهم بالغدوه و العشى يريدون وجهه )، و در اين معنا است آيه شريفه (و ماامروا الا ليعبدوا اللّه مخلصين له الدين )، و آيه شريفه (و ما تنفقون الا ابتغاء وجهالله )، و آيه شريفه (فادعوه مخلصين له الدين )، و آيه (الا لله الدين الخالص).
(لا نريد منكم جزاء و لا شكورا) - (جزاء) به معناى آن است كهعمل كسى را به چيزى كه معادل و برا بر آن باشد عوض ‍ دهى ،حال چه عمل خير باشد، كه معادلش جزاى خير قرار مى گيرد، و چه شر كه معادلش جزاىشر واقع مى شود، جزا، هم از اين جهت عموميت دارد و هم از جهت اينكهشامل جزاى عملى و زبانى هر دو مى شود، چيزى كه هست در خصوص آيه مورد بحث بهقرينه اينكه در مقابل شكور قرار گرفته (نه جزايى مى خواهيم و نه تشكرى ) تنهاجزاى عملى منظور است ، نه جزا و تلافى زبانى .
و كلمه (شكر) و (شكور) هر دو به معناى ذكر نعمت ، و يادآورى آن در زبان و قلبو عمل است ، و منظور از آن در آيه شريفه به قرينه اينكه درمقابل جزا قرار گرفته تنها ثناى جميل زبانى است ، و آيه شريفه يعنى آيه (انمانطعمكم لوجه الله ...) خطابى است از اين طايفه به كسانى كه اطعامشان كردند،حال يا به زبان قال ، كه در اين صورت اين آيه يا حكايت سخن ايشان است ، و كلمه(قالوا) در تقدير آن است ، و تقديرش : (قالوا انما نطعمكم ...) است ، و خواستهاند به مسكين و يتيم و اسير اطمينان بدهند كه به احدى نخواهيم گفت ما افطار سه روزخود را به فلان و فلان داديم ، و آبروى شما را نمى ريزيم ، و بر شما منت نمىگذاريم ، و يا اينكه اطعامگران اصلا چنين سخنى به زبان نياورده اند، و جمله مذكورزبان حال ايشان است ، و خداى تعالى مى خواهد ايشان را به آن اخلاصى كه از باطن آنانخبر دارد بستايد، و بفهماند كه اين طايفه چنين مردمى بودند، و اطعامشان صرفا به خاطرخدا بود.


انا نخاف من ربنا يوما عبوسا قمطريرا



اينكه روز قيامت را عبوس شمرده از باب استعاره است ، و مراد از (عبوس بودن ) آنظهور كمال شدت آن براى مجرمين است ، و كلمه (قمطرير)- به طورى كه گفته اند- به معناى دشوار و سخت است .
اين آيه در مقام بيان علت سخنى است كه از ايشان حكايت كرد، مى خواهد بفهماند چراگفتند: (انما نطعمكم لوجه الله ...) و اينكه اگرعمل مذكور خود را تنها و تنها به خاطر خدا انجام دادند، و عبوديت خود را براى خدا خالصكردند، براى اين بود كه از آن روز سخت و دشوار مى ترسيدند، و براى بيان علتمذكور اكتفا نكردند به اينكه ما از آن روز مى ترسيم ، بلكه آن روز را به پروردگارخود نسبت داده ، گفتند: (ما از پروردگار خود از روزى مى ترسيم كه چنين و چنان است)، تا فهمانده باشند وقتى از اين اطعامشان چيزى غير از پروردگارشان را در نظرندارند، پس ترسشان هم از غير او نيست ، همچنان كه اميدى هم به غير او ندارند، پسترس و اميدشان همه از خدا است ، اگر از روز قيامت هم مى ترسند بدان جهت است كه روزپروردگارشان است ، روزى است كه خدا به حساب بندگانش مى رسد، و جزاىاعمال ايشان را مى دهد.
و اگر در آيه (و يخافون يوما كان شره مستطيرا) نسبت ترس آنان را به خود قيامتداد، براى اين بود كه گوينده اين سخن خود آنان نبودند، بلكه خداى تعالى است كهقبل از اين آيه شدايد آن روز را به خودش نسبت داده ، و فرموده بود: (انا اعتدناللكافرين سلاسل ...)
و كوتاه سخن اينكه : مساءله خوفى كه اين طايفه در گفتار خود آوردند، خوف در مقامعمل است ، چون حساب عمل بنده با خدا است ، و بندگى لازمه لاينفك انسان است ، انسان بههر درجه از كمال برسد، و حتى به مقام عصمت و بى گناهى هم اگر برسد، باز هم بندهاست ، و بنده ممكن نيست از خوف پروردگارش تهى باشد، همچنان كه فرمود: (ان اليناايابهم ثم ان علينا حسابهم ).


فوقيهم اللّه شر ذلك اليوم و لقيهم نضره و سرورا



(وقايه ) به معناى حفظ كردن و از اذيت جلوگيرى نمودن است ، و وقتى گفته مى شود:(فلان لقى فلان بكذا)، معنايش اين است كه با او به چنين وضعى رو به رو شد، وكلمه (نضره ) به معناى بهجت و خوش رويى ، و كلمه سرور درمقابل اندوه است .
و معناى آيه اين است كه خداى تعالى ايشان را حفظ و شر آن روز را از ايشان منع كرد، وبا بهجت و سرور با ايشان روبرو شد، پس ‍ اين طايفه در آن روزخوشحال و مسرورند، همچنان كه در جاى ديگر فرمود (وجوه يومئذ ناضره ).
وصف نعمت هاى بهشتى ابرار كه در مقابل صبرشان در راه خدا داده شده اند 


و جزيهم بما صبروا جنه و حريرا



منظور از (صبر) صبرشان در برابر مصيبت ، و در برابر اطاعت ، و از معصيت است ،چون اين طايفه در زندگى دنيا به جز وجه پروردگارشان طلبى نداشتند، اراده او رابر خواست خود مقدم مى داشتند، در نتيجه در برابر آنچه او براى آنان مقدر كرده بود، وهر محنت و مصيبتى كه براى آنان خواسته بود صبر مى كردند، و نيز برامتثال هر فرمانى كه به ايشان داده بود، و بر ترك هر عملى كه ايشان را از آن نهىكرده بود صبر مى كردند، هر چند كه با خواست خودشان مخالف بود، و لذا خداى تعالىمشقت و زحمتى را كه در راه بندگى او تحمل كرده بودند به نعمت و راحتمبدل كرد.


متكئين فيها على الارائك لا يرون فيها شمسا و لا زمهريرا



كلمه (ارائك ) جمع كلمه (اريكه ) است ، كه به معناى هر چيزى است كه به آن تكيهدهند، و كلمه (زمهرير) به معناى سرماى شديد است .
و معناى آيه اين است كه : خداى تعالى مشقت هايى را كهتحمل كردند به بهشت و نعمت مبدل كرد، در حالى كه اينان در آن بهشت بر تكيه گاههاتكيه داشتند، و در بهشت نه آفتابى مى بينند تا از گرماى آن متاذى شوند، و نهزمهريرى تا از سرماى آن ناراحت گردند.


و دانيه عليهم ظلالها و ذللت قطوفها تذليلا



كلمه (ظلال ) جمع ظل (سايه ) است ، و منظور از نزديكى سايه بر سر آنان اين استكه سايه بر سر آنان گسترده است ، پس كلمه (دانيه ) در خصوص اين مورد هم معناىخود را دارد و هم معناى گس تردگى را مى دهد. و كلمه (قطوف ) جمع قطف - به كسرهقاف و سكون طاء - است ، و (قطف ) به معناى ميوه چيده شده است . و(تذليل قطوف براى آنان ) به اين معناست كه خداى تعالى ميوه هاى بهشتى را براىايشان مسخر كرده ، و تحت فرمان و اراده آنان قرارداده ، به هر نحو كه بخواهند بدونهيچ مانع و زحمتى بچينند.


و يطاف عليهم بانيه من فضه و اكواب كانت قواريرا



كلمه (آنيه ) جمع كلمه (اناء) به معناى ظرف است ، همانطور كه كلمه (اكسيه )جمع كساء است ، و (اكواب ) جمع كوب ، به معناى ظرف آب است ، البته ظرفى كهمانند ليوان نه دسته داشته باشد و نه لوله ، و مراد از اينكه فرمود با چنين ظرفهاىنقره فام دور آنان طواف مى كنند، طواف كردن خدام بهشتى است كه براىاهل بهشت طعام و آب مى آورند، و توضيح بيشترش درذيل آيه (و يطوف عليهم ولدان ...) مى آيد.


قوارير من فضه قدروها تقديرا



كلمه (قوارير) در اين آيه بدل است از قوارير در آيه قبلى .
و بعضى گفته اند: منظور از نقره اى بودن قوارير تشبيه ظرفهاى بهشتى است ، كه ازنظر صفا و زيبايى مانند ظرف نقره است نه اينكه حقيقتا از جنس نقره باشد.
بعضى هم احتمال داده اند كه كلمه اى در آيه حذف شده باشد، و تقدير آن (قوارير منصفاء الفضه ) باشد.
و ضمير فاعلى در فعل (قدروها) به همان طايفه ابرار بر مى گردد، مى خواهدبفهماند ظرفهاى غذا و شراب را خود ابرار بر طبقميل خود اندازه گيرى مى كنند، از غذا و شراب هر مقدارى كه بخواهند استفاده كنند ظرف آنغذا و شراب را هم به اندازه همان مقدار طعام و شراب اندازه گيرى مى كنند، و خلاصهچيزى از غذا و شرابشان در ظرف زياد و كم نمى آيد، آيه شريفه (لهم ما يشاونفيها)، و آيه (يفجرونها تفجيرا) نيز اشاره اى به اين معنا دارد.
احتمال هم دارد ضمير به خدمتگزاران طوافگر برگردد، كه در باره آنان فرموده :(يطاف عليهم ) و مراد اين باشد كه خدمتگزاران ظرفهاى غذا و شراب را به آن مقدارغذا و شرابى كه ابرار احتياج دارند اندازه گيرى مى كنند، در نتيجه چيزى از غذا وشرابشان در ظرفها نمى ماند، و كم هم نمى آيد.


و يسقون فيها كاسا كان مزاجها زنجبيلا



بعضى از مفسرين گفته اند: در عرب مرسوم بوده كه اززنجبيل استفاده عطرو بوى خوش مى كرده اند، و آن را در جام نوشيدنيها مى ريختند، در اينآيه هم به ابرار وعده داده كه زنجبيل بهشتى را كه پاكيزه تر و خوشبوتر است در جامشرابشان مى ريزند.


عينا فيها تسمى سلسبيلا



يعنى (من عين ) و يا (اعنى عينا) و يا (اخص عينا) خلاصه منصوب بودن عين يابه خاطر افتادن حرف جر (من ) است ، و يا فعلى در تقدير است كه كلمه (عين ) رابه عنوان مفعول نصب داده ، راغب گفته : كلمه(سلسبيل ) به معناى آبى سبك و لذيذ و برنده است .


و يطوف عليهم ولدان مخلدون اذا رايتهم حسبتهم لولوا منثورا



يعنى فرزندانى بهشتى پيرامون ابرار طواف مى كنند، كه هميشه طراوت و خرمى جوانىو زيبايى منظر را دارند.
ولى بعضى گفته اند: (ولدان مخلدون ) به معناى جوانانى است كه گوشواره معروفبه (خلده ) را به گوش دارند. و منظور از اينكه فرمود: تو گمان مى كنى كه لولومنثورند، اين است كه آن خدمتگزاران آنقدر صفاى لون دارند، و آنقدر چهره هايشان نورانىاست كه نور رويشان به روى يكديگر مى تابد، تو گويى در مجالسى كه ايشان خدمتمى كنند لولو نثار كرده اند.


و اذا رايت ثم رايت نعيما و ملكا كبيرا



كلمه (ثم ) - با فتحه اول - ظرف مكان است ، و جز در ظرف مكاناستعمال نمى شود، و لذا بعضى گفته اند: معناى (رايت ) ىاول ، اين است كه اگر چشم خود را بدانجا يعنى به بهشت بيفكنى ، در آنجا نعيمى مىبينى كه با زبان قابل وصف نيست ، و ملك كبيرى مى بينى كه با هيچ مقياسى نمى توانتقديرش كرد.
بعضى ديگر گفته اند: كلمه (ثم ) صله اى است كه موصولش حذف شده ،و تقديركلام و (اذا رايت ما ثم من النعيم و الملك ) است ، يعنى و اگر ببينى آنچه در آنجا ازنعيم و ملك كه هست نعيم و ملكى كبير خواهى ديد، در نتيجه آيه مورد بحث نظير آيه (لقدتقطع بينكم ) است ، از ميان علماى نحو كوفيان جائز دانسته اند كهموصول حذف بشود، وصله اش بماند، هر چند بصريها آن را جائز ندانسته اند.


عاليهم ثياب سندس خضر و استبرق ...



ظاهرا كلمه (عاليهم ) حال است از ابرار، و ضمير (هم ) و ساير ضماير جمع همبه ايشان بر مى گردد، و كلمه (ثياب )فاعل آن حال است ، و كلمه (سندس ) - همانطورى كه گفته اند - به معناى پارچهنازكى است كه از حرير بافته شده باشد، و كلمه (خضر) صفت كلمه (ثياب )است ، و كلمه (استبرق ) به معناى پارچه اى است درشت باف كه از ابريشم بافتهشده باشد، اين كلمه مانند كلمه (سندس ) دراصل عربى نبوده ، بلكه از غير عرب گرفته شده ، و تغييرى بدان داده شده است .
(و حلوا اساور من فضه ) - مصدر (تحليه ) كهفعل (حلوا) از آن مشتق است به معناى زينت دادن و آراستن است ، و كلمه (اساور) جمعسوار (النگو) است و راغب گفته اين كلمه معرب (دستواره ) است .
مقصود از (شراب طهور) كه در بهشت به ابرار نوشانده مى شود  
(و سقيهم ربهم شرابا طهورا) - خدايشان شرابى به ايشان نوشانيد كه طهوربود، يعنى در پاكى به حد نهايت بود، شرابى بود كه هيچ قذارت و پليدى را باقىنمى گذاشت ،
و يكى از قذارتهاى درونى آدمى غفلت از خداى سبحان ، و بى توجهى به اوست ، پسابرار كه اين شراب طهور را نوشيدند محجوب از پروردگارشان نيستند، و لذا آنان مىتوانستند خدا را حمد بگويند، همچنان كه قرآن فرموده : (و اخر دعويهم ان الحمد لله ربالعالمين )، و ما در تفسير سوره حمد گفتيم : حمد وصفى است كه جز بندگان خالص خداصلاحيت آن را ندارند، چون خود خداى تعالى فرموده : (سبحان اللّه عما يصفون الا عباداللّه لمخلصين ).
خداى تعالى در جمله (و سقيهم ربهم ) همه واسطه ها را حذف كرده ، و نوشاندن بهايشان را مستقيما به خودش نسبت داده ، و اين از همه نعمتهايى كه در بهشت به ايشان دادهافضل است ، و چه بسا يكى از نعمت هايى باشد كه به حكم آيه (لهم ما يشاون فيها ولدينا مزيد) خواست خود بشر بدان نمى رسد.

next page

fehrest page

back page