بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر المیزان جلد 17, علامه محمدحسین طباطبایی رحمه الله علیه ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ALMIZA01 -
     ALMIZA02 -
     ALMIZA03 -
     ALMIZA04 -
     ALMIZA05 -
     ALMIZA06 -
     ALMIZA07 -
     ALMIZA08 -
     ALMIZA09 -
     ALMIZA10 -
     ALMIZA11 -
     ALMIZA12 -
     ALMIZA13 -
     ALMIZA14 -
     ALMIZA15 -
     ALMIZA16 -
     ALMIZA17 -
     ALMIZA18 -
     ALMIZA19 -
     ALMIZA20 -
     ALMIZA21 -
     ALMIZA22 -
     ALMIZA23 -
     ALMIZA24 -
     ALMIZA25 -
     ALMIZA26 -
     ALMIZA27 -
     ALMIZA28 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

بحث روايتى
چند روايت در ذيل جمله (انما يخشى الله من عباده العلموءا)
در مجمع البيان در ذيل جمله (انما يخشى اللّه من عباده العلموا...) مى گويد: از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود: منظور خداى تعالى از علما، آن كسى است كهعملش مصدق قولش باشد، كسى كه عملش مصدق قولش نباشد، او عالم نيست ، و نيز درحديثى آمده كه فرمودند: از همه شما عالم تر به خدا، ترسنده تر از خدا است .
مؤ لف : و در روضه كافى به سند خود از ابى حمره ، از على بن الحسين (عليه السلام )روايتى در اين معنا آورده .
و در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه ، ترمذى ، و حاكم ، از حسن روايت كرده اند كهگفت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: علم دو قسم است ، يكى آن علمىاست كه در قلب است ، و علم نافع هم همان است ، و ديگرى علمى است كه بر زبان است ، وآن حجتى است براى خدا، عليه خلق ، كه خد ا با همان علم عليه صاحبش احتجاج مى كند.
و در مجمع البيان مى گويد: ابن مسعود از رسولخدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) روايت كرده كه در تفسير جمله : (و يزيدهم من فضله) گفته : منظور از اين فضل شفاعت است ، شفاعت براى كسى كه آتش بر او واجب شده ، ازجانب كسى كه آن شخص دوزخى در دنيا به وى احسانى كرده .
مراد از (ظالم لنفسه )، (مقصد) و (سابق بالخيرات ) در آيه : (ثماورثناالكتاب الذين اصطفينا...)
و در كافى به سند خود از ابن عمر روايت كرده كه گفت : من از حضرت ابو الحسن رضا(عليه السلام ) از اين كلام خداى عزّو جلّ پرسيدم كه مى فرمايد: (ثمّ اورثنا الكتابالّذين اصطفينا من عبادنا...) مى گويد: امام فرمود: منظور فرزندان فاطمه (عليهاالسلام) مى باشند. و منظور از (سابق به خيرات ) امام است ، و منظور از (مقتصد) عارفبه امام ، و مقصود از ظالم به نفس كسى است كه امام خود را نشناسد.
و از كتاب سعد السعود ابن طاووس روايت شده كه ابو اسحاق سبيعى ، از امام باقر(عليه السلام ) در تفسير آيه مزبور حديثىنقل كرده كه فرمود: اى ابا اسحاق اين آيه مخصوص ما است ، اما سابق به خيرات على ابنابى طالب ، و حسن و حسين ، و شهيدانى از ما هستند و اما (مقتصد) آن كسى است كه روزهاروزه بدارد و شب ها به نماز بگذارند، و اما (ظلم به نفس ) در او همان است كه درساير مردم است ، و او بالاخره آمرزيده مى شود.
مؤ لف : مراد از شهيد، به قرينه روايات ديگر امام است .
و در معانى الاخبار با ذكر سند از امام صادق (عليه السلام )نقل شده كه در تفسير آيه مذكور فرمود: (الظالم يحوم حوم نفسه و المقتصد يحوم حومقلبه و السابق بالخيرات يحوم حوم ربه ظالم همواره پيرامون خواسته هاى نفس خويشاست ، و مقتصد همواره پيرامون آن است كه قلب خود را اصلاح كند، و سابق به خيرات آنكسى است كه همواره م توجه به پروردگار خويش است ).
مؤ لف : كلمه (حوم ) كه در اين روايت آمده و همچنين كلمه (حومان ) به معناى دوراناست ، و اينكه فرمود: (ظالم به نفس ) همواره پيرامون نفسش دوران دارد، مراد اين استكه : او هميشه گرفتار خواهش هاى نفس است ، و همه كوشش او براى آن است كه نفس راراضى كند، و مقتصد پيرامون قلبش دوران دارد، يعنى همواره در اين مقام است كه قلب خودرا تزكيه كند، و آن را به وسيله زهد و عبادت پاك نگه دارد، و دوران سابق به خيراتپيرامون پروردگار خود به اين معنا است كه او همواره در صدد اين است كه خود را براىخدا خالص كند، همواره به ياد او باشد، و غير از او را از ياد ببرد، جز به او به كسىديگر اميد نداشته باشد، و جز او را قصد نكند.
و بدان كه روايات از طرق شيعه از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) در اينكه آيه شريفهخاص فرزندان فاطمه (عليهاالسلام ) است بسيار زياد است .
و در الدر المنثور است كه : فاريابى ، احمد، عبد بن حميد، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابىحاتم ، طبرانى ، حاكم ، ابن مردويه ، و بيهقى از ابى درداء روايت كرده اند كه گفت : ازرسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) شنيدم در تفسير آيه (ثمّ اورثنا الكتابالّذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذناللّه ) مى فرمود: اما طايفه سوم كه گوى سبقت را در خيرات مى ربودند، بدون حسابداخل بهشت مى شوند، و اما طايفه دوم كه ميانه رو بودند، آنها هستند كه قرآن درباره شانمى فرمايد حسابى آسان پس مى دهند. و اما طايفهاول كه ظ الم به نفس هستند، آنها در تمامى طول مدتى كه محشر برپا استمشغول پس دادن حسابند، و آنگاه همانهايند كه خدا را با رحمتش ديدار مى كنند. پس همينظالمان به نفس هستند كه مى گويند: (الحمد لله الّذى اذهب عنا الحزن ان ربنا لغفورشكور الّذى احلنا دار المقامه من فضله لا يمسنا فيها نصب و لا يمسنا فيها لغوب ).
مؤ لف : اين روايت را صاحب مجمع نيز از ابى درداء ازرسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل كرده ، و در معناى آن احاديث ديگرى نيز هست، و در مقابل ، احاديث ديگرى هست كه مخالف با اينها است ، از آن جمله در مجمع البيان ازابن مردويه از عمر از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) روايت آورده كه در تفسيرجمله (فمنهم ظالم لنفسه ) فرمود: منظور كافر است . ليكن به اين احاديث نبايد اعتناءكرد.
و در تفسير قمى در ذيل جمله (لا يمسنا فيها نصب و لا يمسنا فيها لغوب ) از امامنقل كرده كه فرمود: (نصب ) به معناى خستگى و (لغوب ) به معناى كسالت وضجر است .
چند روايت درباره مقدار عمرى كه سپرى شدن آن جاى عذرى براى آدمى نمى ماند(اولمنعمركم ما يتذكر فيه من تذكر)
و در نهج البلاغه از اميرالمؤ مين (عليه السلام )نقل كرده كه فرمود: آن عمرى كه اگر خدا به آدمى بدهد جاى عذرى برايش باقى نمىگذارد، شصت سال است .
مؤ لف : همين روايت را صاحب مجمع البيان نيز از آن جنابنقل كرده . و نيز الدرالمنثور هم آن را از ابن جرير از آن جناب روايت كرده است .
و در الدر المنثور است كه حكيم ترمذى در نوادرالاصول ، بيهقى در سنن ، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم ، طبرانى ، ابن مردويه ، وبيهقى (در شعب الايمان ) همگى از ابن عباس روايت كرده اند كه گفترسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: چون روز قيامت برسد، صدا مى زنندشصت سالهه ا كجايند؟ و اين شصت ساله همان معمرى است كه خداى تعالى در آيه (اولمنعمركم ما يتذكر فيه من تذكر) درباره اش سخن گفته .
مؤ لف : اين معنا به طرق ديگرى از سهل بن سعد و ابو هريره از آن جناب روايت شده .
و در مجمع البيان است كه : بعضى گفته اند: اين آيه توبيخ كسانى است كه به سنهجده سالگى رسيده باشند. و اين معنى از امام باقر (عليه السلام ) نيز روايت شده .
مؤ لف : اين روايت را فقيه از امام باقر (عليه السلام ) به تعبير مضمر (آن جنابفرمود) روايت كرده .
آيات 45 - 39 سوره فاطر


هو الّذى جعلكم خلائف فى الاءرض فمن كفر فعليه كفره و لا يزيد الكافرين كفرهم عندربهم الا مقتا و لا يزيد الكافرين كفرهم الا خسارا (39)قل ارءيتم شركاءكم الّذين تدعون من دون اللّه ارونى ماذا خلقوا من الاءرض ام لهم شركفى السموات ام آتيناهم كتبا فهم على بينت منهبل ان يعد الظالمون بعضهم بعضا الا غرورا (40) ان اللّه يمسك السموات و الاءرض انتزولا و لئن زالتا ان امسكهما من احد من بعده انه كان حليما غفورا (41) و اقسموا باللّهجهد ايمنهم لئن جاءهم نذير ليكونن اهدى من احدى الامم فلما جاءهم نذير ما زادهم الا نفورا(42) استكبارا فى الاءرض و مكر السيّى و لا يحيق المكر السيّى الا باهلهفهل ينظرون الا سنّة الاوّلين فلن تجد لسنة اللّه تبديلا و لن تجد لسنت اللّه تحويلا(43) اولم يسيروا فى الاءرض فينظروا كيف كان عقبه الّذين من قبلهم و كانوا اشد منهم قوةو ما كان اللّه ليعجره من شى ء فى السموات و لا فى الاءرض انه كان عليما قديرا(44) و لو يواخذ اللّه النّاس بما كسبوا ما ترك على ظهرها من دابّة و لكن يوخرهم الىاجل مسمى فاذا جاء اجلهم فان اللّه كان بعباده بصيرا (45)



ترجمه آيات
او كسى است كه شما را در زمين جانشين قرار داد (هر نسلى كافر شود كفرش عليه خوداوست و كفر كافران نزد پروردگارشان جز خشم بيشتر اثر ندارد و كفر كافران جزخسارت و زيان نمى افزايد (39).
بگو اين شركايى كه به جاى خدا مى خوانيد به من بگوييد ببينم چه چيزى از زمين راآفريده اند و يا در آسمانها شركتى دارند و يا ما به ايشان كتابىنازل كرده و در آن از وجود چنين شريكى خبر داده ايم و اين مشركين دليلى بر شرك خوددارند، نه هيچ يك از اينها نيست بلكه جز اين نبوده كه اين ستمكاران به يكديگر وعدهغرور مى دهند (40).
خدا است كه نمى گذارد زمين و آسمان فرو ريزند و اگر فرو ريزد احدى بعد از خدانيست كه از ريختن آنها جلوگيرى به عمل آورد و او حليم و آمرزنده است (41).
و به خدا سوگند خوردند و تا توانستند آن را غليظتر كردند كه اگر براى ما همپيامبرى بياى د ما نيز يكى از امت هاى صاحب كتاب خواهيم شد و از همه آنها راه يافته ترخواهيم بود ولى وقتى پيامبر به سويشان آمد اين آمدن ثمره اى جز دورى و نفرت بيشتربرايش ان نداشت (42).
دورى آنان از راه به جهت استكبار و بلند پروازى در زمين و نيزبه علت مكر بدى كهداشتند بود و مكر بد جز به اهل مكر برنمى گردد، پس آيا منتظر سنتى هستند كه در اممگذشته جارى ساختيم ، در اين صورت براى سنت خدا نه دگرگو نى خواهند يافت و نهبرگشتن از قومى به قومى ديگر (43).
آيا در زمين سير نكرده اند تا ببينند سرانجام آنهايى كهقبل از ايشان بودند چه شد با اينكه اينان نيرومندتر بودند، آرى هيچ چيزى در آسمان وزمين خدا را عاجز نمى كند كه او دانا و توانا است (44).
و اگر مردم را به كيفر اعمال زشتشان به عذاب خود مى گرفت بر روى زمين هيچ جنبده اىنمى ماند و ليكن عذاب آنان را تا مدتى معين تاخير مى اندازد همى ن كه اجلشان رسيدخداوند بر احوال بندگانش كاملا آگاهست (45).
بيان آيات
اين آيات نخست بر مساءله توحيد خدا در ربوبيت احتجاج مى كند، و آيات (هو الّذى جعلكم خلائف فى الاءرض ...) و (ان اللّه يمسك السموات و الاءرض ان تزولا...) متضمن آناحتجاج است ، و سپس بر نبودن شريكى براى خدا در ربوبيت احتجاج مى كند، كه آيه(قل ارايتم شركاءكم الّذين تدعون من دون اللّه ...) متضمن آن است .
و آنگاه مشركين را بر نقض عهد و سوگند، و كارهاى زشتى كه مرتكب مى شدند سرزنشمى كند، و در آخر اين معنا را مسجل مى سازد كه هيچ كس و هيچ چيز نمى تواند خدا را عاجزكند، و اگر خدا به افرادى از اين ستمكاران مهلت مى دهد، براى مدتى معين است ، همين كهمدتشان سرآمد به آنچه مستحقند جزا مى دهد. و با اين بيان سوره خاتمه مى يابد.
مجتبى بر يگانگى خدا در ربوبيت و نفى ربوبيت از آلهه مشركين


هو الّذى جعلكم خلائف فى الاءرض ...



كلمه خلائف جمع خليفه است . و خليفه بودن مردم در زمين به اين معنا است كه هر لاحقى ازايشان جانشين سابق شود و سلطه و توانايى بردخل و تصرف و انتفاع از زمين داشته باشد، همان طور كه سابقين بر اين كار توانايى وتسلط داشتند.
و اگر انسانها به اين خلاف رسيدند، از جهت نوع خلقتشان است ، كه خلقتى است از طريقتوالد و تناسل ؛ چون اين نو ع از خلقت است كه مخلوق را به دو گروه سابق و لاحقتقسيم مى كند.
و خليفه قرار د ادن در زمين ، خود يك نوع تدبيرى است آميخته با خلقت كه از آن انفكاكنمى پذير د، و به همين جهت از اين طريق استدلال مى كند بر يگانگى خداى تعالى درربوبيت ، چون چنين خلقت و تدبيرى مختص او است ، كسى نمى تواند آن را براى غير اوادعا كند.
پس اينكه مى فرمايد: (هو الّذى جعلكم خلائف فى الاءرض ) حجتى است بر يگانگىخدا در ربوبيت ، و نفى ربوبيت از آلهه مشركين .
توضيح اينكه : آن كسى كه خلافت زمينى را در عالم انسانى درست كرده ، او رب انسانهاو مدبر امر آنان است ، و چون خليفه قرار دادن ، از نوع خلقت انفكاك ندارد، ناگزير خالقانسان همان رب انسان است ، و چون به عقيده مشركين هم ، خالق تنها خدا است پس ‍ ربانسان هم به تنهايى او است .
(فمن كفر فعليه كفره ) - يعنى پس خداى سبحان رب آدمى است نه غير او. پس هركسبه اين حقيقت كافر شود، و آن را بپوشاند و ربوبيت را به غير خدا نسبت دهد، عليه خودكفر ورزيده است .
(و لا يزيد الكافرين كفرهم عند ربهم الا مقتا و لا يزيد الكافرين كفرهم الا خسارا) -اين قسمت از آيه بيان مى كند كه كفر كفار بر ضرر خود ايشان است ، چون كفرشان باعثخشم و عذاب خدا مى شود. و كلمه مقت به معناى شدت خشم است ؛ چون كفر باعث مى شودانسان از عبوديت خدا سر برتابد و ساحت مقدس او را خوار بشمارد، و نيز اينعمل باعث مى شود كه كافران در نفس خود خسارت بينند، چون نفس خود را كه قابليت داشتاز سعادت انسانيت برخوردار گردد، مبتلا به شقاوت و بلا كردند، كه به زودى در مسيرانتقال خود به سوى دار جزا با آن روبرو مى شوند.
و اگر از اثر كفر تعبير به زيادت كفر كرد، بدان جهت است كه فطرت انسان بسيط وساده است ، و در معرض استكمال و كسب زيادت قرار دارد، - تا اينكه ببينى فطرت درچه مسيرى قرار گيرد - اگر در مسير اسلام و ايمان به خدا قرار گيرد، روز به روزهمين ايمان و اسلامش كامل و زياد مى شود و به خدا نزديك تر مى گردد، و اگر در مسيركفر قرار گيرد، باز فطرت او در اين مسير استكمال مى كند، يعنى روز به روز كفرشزيادتر شده و در نتيجه خشم خدا از او بيشتر و خسران او زياده تر مى گردد.
و اگر (مقت ) را مقيد به (عند ربّهم ) كرد، ولى (خسار) را مقيد به آن نكرد،براى اين بود كه (خسار) از تبعات و آثارتبديل ايمان به كفر و تبديل سعادت به شقاوت است ، و اين امرى است در نزد خود انسانها، ولى (مقت ) كه شدت خشم خدا است امرى است در نزد خداى سبحان .
و اما حب و بغضى كه به خداى تعالى نسبت داده مى شود، دو تا از صفاتافعال است ، و معانى اى است خارج از ذات خدا و غير قائم به او. و معناى حب خداى تعالىنسبت به يكى از بندگان ، اين است كه : رحمتش را بر او گسترده كند، و به سوى اوبكشاند و بغض ‍ خداى تعالى نسبت به كسى اين است كه رحمتش را از او باز دارد و دوركند.


قل ارايتم شركاءكم الّذين تدعون من دون اللّه ...



اضافه (شركاء) به مشركين ، به اين عنايت است كه مشركين ادعاى شركت در خدايىبراى آنها كردند، پس در نتيجه اضافه شركاء به ضمير (كم ) اضافه اى استلامى و مجازى ، (چون بت ها شركاى مشركين نبودند، تا اين نسبت حقيقى باشد).
استدلال و احتجاج عليه مشركين و در ردّ ارباب و آلهه موهوم آنان
و در اين آيه شريفه به رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) تلقين مى كند كهچگونه عليه ربوبيت آلهه مشركين ، و معبودهاى آنان احتجاج كند.
بيان حجت چنين است كه : اگر بت ها ارباب و آلهه باشند بجز خدا، بايدحداقل سهمى از تدبير عالم به دست آنها باشد، و اگر چنين تدبيرى مى داشتند، بايدخالق همان مقدارى كه تدبيرش را در دست دارند بوده باشند، براى اينكه تدبير بدونخلقت تصور ندارد همان طور كه خلقت بدون تدبير تصور ندارد (براى اينكه تدبيرعبارت از اين است كه : خلقتى را بعد از خلقتى قرار دهد، و چيزى را بعد از چيزىبيافريند).
و اگر بتها خالق بودند، قطعا دليلى بر خالقيت آنها دلالت مى كرد، و ايندليل يا از ناحيه عالم بود و يا از ناحيه خداى سبحان ، اما از ناحيه عالم ، كه مى بينيمهيچ موجودى در عالم دلالت بر خالقيت بت ها و مخلوقيت خودش براى آنها ندارد، حتى بهطور شركت ، كه جمله (ارونى ماذا خلقوا من الاءرض ام لهم شرك فى السموات ) اينشق مساءله را بيان مى كند، و اما از ناحيه خداى سبحان ، اگر دليلى مى بود، قطعا دركتابى از كتب آسمانى كه از ناحيه او نازل شده ديده مى شد، و آيه اى از آيات آن كتب مىگفت كه خدا به ربوبيت بت ها اعتراف دارد و جايز مى داند كه مردم آنها را بپرستند ومعبود و خداى خود بگيرند، و ما مى بينيم كه چنين پيامى از ناحيه خدانازل نشده و خود مشركين هم به اين اعتراف دارند و جمله (ام آتيناهم كتابا فهم على بينهمنه ) اين شق ديگر را بيان مى كند.
و اگر در مقام خالق نبودن بت ها در زمين تعبير كرد به اينكه : (به من نشان دهيد ببينمچه موجودى را در زمين خلق كرده اند) و نفرمود: (به من خبر دهيد ببينم ، آيا بت ها درخلقت زمين شركت دارند) و نيز در خصوص آسمان ها تعبير كرد به اينكه : (و يا درخلقت آسمان ها شركت دارند)، و نفرمود: (به من خبر دهيد و يا نشان دهيد، ببينيم چه چيزدر آسمان ها خلق كرده اند)، براى اين بود كه مراد از كلمه (ارض ) - به طورى كهسياق احتجاج ، بر آن دلالت دارد - عالم ارضى است ، يعنى زمين و هر چه در آن و برروى آن هست ، و مراد از آسمان ها نيز عالم سماوى است ، كهمشتمل است بر آسمانها، و آنچه كه در آسمان ها و بر آسمان است .
پس بنابراين ، اينكه فرمود: (ماذا خلقوا من الاءرض ) در معناى اين است كه فرمودهباشد: آيا در زمين شركت دارند؟ اگر داشته باشند لابد پاره اى از آن را خلق كرده اند. وهمچنين جمله (ام لهم شرك فى السموات ) در معناى اين است كه : فرموده باشد: (و ياچه چيزى از آسمان ها خلق كرده اند)؟. كه در جانب زمين اكتفاء كرد، به ذكر خلق ، تااشاره كرده باشد به اينكه به طور كلى ربوبيت جز با خلقت تصور ندارد.
(ام آتيناهم كتابا فهم على بينة منة ) - يعنى بلكه (و يا) كتابى در جواز شرك واعتراف به ربوبيت آلهه آنان نازل كرده ايم ، و مشركين به استناد آن ، شرك ورزيدند، وخلاصه حجتى ظاهر از كتاب دارند بر اينكه آلهه آنان با ما شريكند؟
در اين جمله فرمود: (ام اتيناهم كتابا) و نفرمود: (ام لهم كتاب ) و يا عبارتى نظيرآن ، تا نفى و انكار را بهتر برساند، چون عبارت دومى انكار وجود كتاب است ، ولىعبارت اولى انكار وجود آن از ناحيه كسى است كه اگر كتابىنازل شود از ناحيه او نازل مى شود.
پس از آنچه گذشت روشن گرديد كه ضمير جمع در (اتيناهم ) و نيز در (فهم علىبينه ) به مشركين برمى گردد و ديگر نبايد به گفته آن مفسرى كه ضمير را به(شركاء) بر گردانده اعتناء نمود.
(بل ان يعد الظّالمون بعضهم بعضا الا غرورا) - اين جمله اعراض از احتجاج گذشتهاست ، به اين بيان كه : داعى مشركين بر شرك ورزيدن ، حجتى نبوده كه آنان را بر اينكار وادار كرده باشد، و خواسته باشند بر آن حجت اعتماد كنند، بلكه انگيره آنها صرففريبى است كه بعضى نسبت به بعض ديگر روا مى دارند، به اين معنا كه نياكان واسلاف ، آيندگان را مغرور مى كردند به اينكه : بت ها نزد خدا شفاعت مى كنند، و نيز رؤساى هر قوم مرئوسين خود را فريب مى دادند به اينكه اين شركاء نزد خداى سبحانشفاعت خواهند كرد، در حالى كه اين وعده ها همه پوچ بود و حقيقت نداشت .
احتجاجى كه در آيه شده ، عليه تمامى طوايف مشركين است ، و نسبت به همه عموميت دارد، چهآنها كه ملائكه و جن و قديسين از بشر را مى پرستيدند، و براى آنها صنمى (بتى )درست مى كردند تا رو به آن بت ها بايستند، و چه آنهايى كه روحانيين كواكب را مىپرستيدند، و رو به ستاره ، عبادت مى كردند، و براى هر ستاره ، صنمى (بتى ) مىتراشيدند. و چه آنهايى كه ملائكه و عناصر را مى پرستيدند و ديگر براى آنها صنمىاتخاذ نمى كردند مانند: مشركين فرس قديم - بطورى كهنقل شده -. و چه آنهايى كه بعضى از افراد بشر را مى پرستيدند، مانند: نصارى كهمسيح (عليه السلام ) را عبادت مى كنند؛ حجت آيه شريفه عليه همه اين طوايف است .
استدلال بر توحيد با استناد به ابقاء موجودات و اينكه ابقاء عبارتست از ايجادوتدبير متوالى


ان اللّه يمسك السموات و الاءرض ان تزولا و لئن زالتا ان امسكهما من احد من بعده ...



بعضى از مفسرين گفته اند: (اين آيه شريفه استينافى است كه نتيجه قبح شرك ودلهره ناشى از آن را بيان مى كند، و ربطى به ماقبل ندارد، مى خواهد بفرمايد: خداى تعالى آسمانها و زمين را حفظ مى كند، چون نمى خواهدفرو بريزند، و يا حفظ مى كند تا فرو نريزند ومضمحل نشوند؛ چون ممكن الوجود همان طور كه درحال پديد آمدنش محتاج پديد آورنده است ، در بقايش نيز محتاج اوست ).
اما آنچه از آيه ظاهرمى شود، اين است كه : خداى تعالى مى خواهد بعد ازاستدلال بر يگانگى خود در ربوبيت ، به اينكه من خلافت را در نوع انسانى قرار دادم وبعد از نفى شرك به حجت مزبور، حجت و استدلال خود را عموميت دهد تاشامل تمامى مخلوقات ، يعنى آسمانها و زمين بشود، لذا در آيه مورد بحثاستدلال مى كند بر يگانگى خود به اينكه خلق را بعد از ايجاد، ابقاء هم كرده ونگذاشته مضمحل شوند، چون اين معنا خيلى روشن است ، و جاى هيچ شكى نيست كه پيدايشموجود و اصل هستى يك مساءله است ، و بقاى آن موجود و داشتن هستى هاى پى در پى بعد ازهستى اولش مساءله ديگرى است ، آرى هر موجودى كه مى بينيم هنوز هست ، در حقيقت هستى آن، هستى هايى متصل به هم است ، كه چون استمرار دارد، ما آن را يك هستى مى پنداريم .
و اين نيز روشن است كه ابقاى موجود بعد از پديد آوردن ، همانطور كه ايجادى بعد ازايجادى ديگر است ، همچنين تدبيرى بعد از تدبير ديگر است ، چون اگر خوب در اينقضيه تامل كنى و دقت نظر به خرج دهى ، خواهى ديد كه نظام جارى در عالم به وسيلهاحداث و ابقاء جارى است ، و چون پديد آورنده و خالق ، حتى به عقيده مشركين تنها خداىسبحان است ، پس قهرا خداى تعالى خالق و مدبر آسمانها و زمين است ، و كسى ديگرشريك او نيست .
پس معلوم شد آيه شريفه (ان اللّه يمسك السموات و الاءرض ان تزولا...)متصل به ما قبل است .
كلمه امساك در اين آيه به همان معناى معروف است . و جمله (ان تزولا) در تقدير(كراهة ان تزولا) و يا (لئلا تزولا) مى باشد. و جمله (تزولا) متعلق به امساكاست ، يعنى نگه مى دارد از اينكه فرو ريزند.
ولى بعضى از مفسرين گفته اند: (كلمه (امساك ) به معناى معروفش نيست ، بلكه بهمعناى جلوگيرى و يا حفظ است ). و به هر حال امساك كنايه است از باقى نگهداشتن ، وابقاء همان ايجاد بعد از ايجاد است ، البته ايجادهاى مستمر ومتصل ، بر خلاف زوال كه به معناى مضمحل شدن وباطل گشتن است .
و از بعضى از مفسرين نقل شده كه گفته اند:(زوال به معناى انتقال از مكانى به مكان ديگر است ، و معناى آيه اين است كه : خدا نمىگذارد زمين و آسمان ها از جايى كه هر يك دارند تكان بخورند و به جايى ديگرمنتقل شوند، مثلا يكى از آنجا كه دارد بالا رود، و يكى ديگر پايين آيد). ولى در تصوراينكه آنان چه مى خواهند بگويند، البته در تصور صحيح آنتامل است .
(و لئن زالتا ان امسكهما من احد من بعده ) - سياق اقتضا مى كند كه مراد اززوال در اينجا مشرف شدن بر زوال است ، چون خود(زوال ) كه با امساك جمع نمى شود. و خلاصه ، معناى آيه اين است كه : سوگند مىخورم كه اگر آسمان ها و زمين مشرف بر فرو ريختن شوند، احدى بعد از خدا وجود نداردكه از فرو ريختن آنها جلوگيرى به عمل آورد، براى اينكه غير از او كسى نيست كهافاضه وجود كند.
ممكن هم هست مراد از (زوال ) معناى حقيقى اش باشد، ولى مراد از (امساك ) قدرت برامساك باشد. و معلوم شد كه كلمه (من ) اولى زايده است و تنها خاصيت تاءكيد را دارد،و (من ) دومى ابتدايى است ، و ضمير در من بعده به خداى تعالى برمى گردد. بعضىهم گفته اند: (به كلمه زوال برمى گردد، كه از معناى (تزولا) استفاده مى شود).
(انّه كان حليما غفورا) - پس خداى تعالى به خاطر اينكه حليم است ، در هيچ كارىعجله نمى كند، و به خاطر اينكه آمرزنده است ، جهات عدمى هر چيزى را پنهان مى دارد، ومقتضاى اين دو اسم اين است كه آسمان ها و زمين را از اينكه مشرف بهزوال شوند، تا مدتى معين جلوگير شود.
صاحب كتاب (ارشاد العقل السليم ) گفته : خدا حليم و غفور است ، يعنى در عقوبتىكه جنايات بشر مستوجب آن است عجله نمى كند، و لذا مى بينيد كه آسمانها و زمين را همچناننگه داشته ، با اينكه جا داشت به خاطر آن جنايات فرو ريزند، همچنان كه خود خداىتعالى در اين باره فرموده : (تكاد السموات يتفطرن منه و تنشق الاءرض ).


و اقسموا باللّه جهد ايمانهم لئن جاءهم نذير ليكونن اهدى من احدى الامم فلمّا جاءهمنذير ما زادهم الا نفورا



راغب مى گويد: (كلمه (جهد) به فتحه جيم - و (جهد) - به ضمه جيم - بهمعناى طاقت و مشقت است . تا آنجا كه مى گويد: و خداى تعالى فرموده : (و اقسموا باللّهجهد ايمانهم ) يعنى سوگند خوردند به خدا و سعى كردند كه سوگند خود را تا آنجاكه در وسع و طاقتشان هست پايدار و مؤ كّد كنند).
و درباره كلمه (نفور) گفته : (اين كلمه از ماده (نفر) است كه هم به معناى تنفر ازچيزى است ، و هم به معناى رو كردن به چيزى ، مانند كلمه (فزع ) كه آن نيز به دومعناست ، هم مى گوييم : (فزع الى فلان به فلان كس پناه برد، و نزد او آرامشگرفت ) و هم مى گوييم : (فزع عن الشى ء از فلان چيز رو بگردانيد) در نفر هموقتى مى گوييم : (نفر عن الشى ء نفورا) معنايش اين است كه : از آن چيز تنفر واعراض كرد، در قرآن فرموده : (و ما زادهم الا نفورا).
معناى اين كلام قريش كه پيش از بعثت پيامبر (صلى الله عليه و آله ) قسم مىخوردندكه اگر نذيرى به سويشان بيايد (اهدى من احدى الام ) خواهندشد
بعضى از مفسرين گفته اند: (قبل از بعثت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) خبربه قريش رسيد كه اهل كتاب پيغمبران خود را تكذيب كردند. قريش گفتند: خدا يهود ونصارى را لعنت كند كه پيامبرانى به سوى شان آمدند و آنان تكذيبشان كردند. به خداسوگند اگر پيامبرى به سوى ما آيد، قطعا و به طور حتم راه يافته ترين امت ها خواهيمبود). و سياق آيه شريفه مصدق اين نقل است و آن را تاءييد مى كند.
پس در جمله (و اقسموا باللّه جهد ايمانهم ) ضمير جمع به قريش برمى گردد كه اينسوگند را قبل از بعثت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) خورده بودند بهدليل اينكه دنبالش مى فرمايد: (فلما جاءهم نذير) و سوگندشان هم همين بود كه :(لئن جاءهم نذير... اگر نذيرى به سوى ما بيايد ما چنين و چنان مى كنيم ).
و معناى جمله (لئن جاءهم نذير ليكونن اهدى من احدى الامم ) اين است كه : اگر نذيرىبه سوى ما بيايد ما راه يافته تر از يكى از امت ها خواهيم بود، يعنى يكى از امت هايىكه نذير برايشان آمد از قبيل يهود و نصارى . در اينجا ممكن بود بگويند: (راه يافتهتر از ايشان خواهيم بود)، و ليكن اين طور نفرمود، براى اينكه معناى آنچه ر ا گفتنداين است كه ما امتى هستيم كه فعلا نذيرى نداريم ، و اگر براى ما هم نذيرى بيايد و مانيز امتى صاحب نذير شويم ، مانند يكى از اين امتهاى صاحب نذير، آن وقت با تصديقنذير خود راه يافته تر از امت مثل خود مى شويم . اين آن معنايى است كه از تعبير (اهدىمن احدى الامم ) استفاده مى شود، (دقت بفرماييد كه نكته اى لطيف است ).
بعضى از مفسرين گفته اند: (مقتضاى مقام اين است كه بگويند از همه امتها راه يافته ترخواهيم بود، و اين عموميت را عبارت (احدى الامم ) مى رساند، هر چند كه كلمه (احدى )نكره در سياق اثبات است ، و الف و لام در (امم ) هم براى عهد است اما در عينحال معنايش اين است كه : به طور حتم ما راه يافته تر از يك يك امتها كهرسول خدا را تكذيب كردند مانند يهود و نصارى و غير از ايشان ، خواهيم بود.
بعضى ديگر گفته اند: (معناى آيه اين است كه : ما راه يافته تر از امتى مى شويم كهاز شدت خوبى و برترى نسبت به امتهاى ديگر درباره اش گفته مى شود: (احدى الامميگانه امتها) است ، همچنان كه درباره مردى كه فوق العادگى دارد، مى گويند اين(يگانه قوم و عصر خويش ) است . ولى قول اخير خالى از تكلف و بعد نيست .
(فلما جاءهم نذير ما زادهم الا نفورا) - وقتى مراد از سوگند خورندگان ، قريش شد،قهرا مراد از نذير هم رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) خواهد بود. و نفور بهمعناى تنفر و دور شدن و فرار كردن است .


استكبارا فى الاءرض و مكر السى ء و لا يحيق المكر السى ء الا باهله



راغب مى گويد: (كلمه (مكر) به معناى آن است كه با حيله شخصى را از هدفى كهدارد منصرف كنى ، و اين دو جور مى شود، يكى به نحوه پسنديدهمثل اينكه بخواهى با حيله او را به كارى نيك وا بدارى ، و چنين مكرى به خدا هم نسبت دادهمى شود، همچنان كه خودش فرمود: (و اللّه خير الماكرين ). دوم به نحو نكوهيده و آناينكه بخواهى با حيله او را به كارى زشت وا بدارى ، كه در آيه (و لا يحيق المكرالسى ء الا باهله ) همين مكر منظور است .
و نيز در معناى كلمه (يحيق ) گفته : (يعنىنازل نمى شود و نمى رسد بعضى (فازالهم ا) نيز خوانده اند، و بر همين قياس است(ذم ) و (ذام ).
(استكبارا فى الاءرض ) - كلمه (استكبارا)مفعول له براى كلمه (نفورا) است ، و معناى آن اين است كه : وقتى نذير به سويشانآمد، از او اعراض و دورى كردند، براى خاطر اينكه در زمين استكبار كنند، و جمله (مكرالسى ء) عطف است بر استكبار، و مثل او مفعول له است .
بعضى هم گفته اند: (عطف است بر كلمه (نفورا) و اضافه در آن ، اضافه موصوفبه صفت است ، به دليل اينكه بار دوم فرموده : (و لا يحيق المكر السى ء...)
اشاره به معناى اينكه فرمود مكر سّيى ء جزبهاهل آن نمى رسد
(و لا يحيق المكر السى ء الا باهله ) - يعنى مكر بدنازل نمى شود و نمى رسد مگر به صاحبش ، و در غير از خود او مستقر نمى شود، براىاينكه هر چند مكر بد، بسا مى شود كه به شخص مكر شده صدمه اى وارد مى آورد، و ليكنچيزى نمى گذرد كه از او زايل مى شود و دوام نمى آورد، ولى اثر زشت آن بدان جهت كهمكر سيى ء است در نفس مكر كننده باقى مى ماند، و چيزى نمى گذرد كه آن اثر ظاهرگشته ، گريبانش را مى گيرد و به خاطر آن مجازات مى شود،حال يا در دنيا و يا در آخرت . و به همين جهت در مجمع البيان آيه شريفه را تفسير كردهبه اينكه : كيفر مكر سيى ء جز به مرتكبش نمى رسد.
و اين آيه شرى فه كلامى است از باب مثل ، نظير اين جمله كه قرآن كريم فرموده :(انما بغيكم على انفسكم )، و نيز فرموده : (و من نكث فانما ينكث على نفسه ).
)فهلينظرون الا سنه الاولين ) - (نظر) و (انتظار) هر دو به معناى توقع است ، و(فاء) براى تفريع و نتيجه است كه جمله را از ماقبل نتيجه گيرى مى كند. و استفهام در آن انكارى است ، و معنايش اين است كه : و چون مكرسيى ء مى كنند، و مكر سيى ء جز به صاحبش برنمى گردد، پس مكاران ، جز سنت جارىدر امم گذشته كه همان عذاب الهى نازل بر مكاران است ، كه اثر مكر و تكذيبشان بهآيات خدا بود، انتظار ديگرى را نمى كشند.
(فلن تجد لسنّة اللّه تبديلا و لن تجد لسنة اللّه تحويلا) -(تبديل سنت خدا) به اين است كه : عذاب خدا را بردارند، و به جايش عافيت و نعمتبگذارند، و (تحويل سنت ) عبارت از اين است كه : عذاب فلان قوم را كه مستحق آن مىباشند، به سوى قومى ديگر برگردانند، و سنت خدا نهتبديل مى پذيرد و نه تحويل ، براى اينكه خداى تعالى بر صراط مستقيم ا ست ، حكم اونه تبعيض دارد و نه استثناء. همچنان كه خداى تعالى مشركين مورد نظر آيه را در جنگ بدربه عذاب خود گرفت ، و همگى را كشت . و خطاب در آيه بهرسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم )، و يا به عموم شنوندگان است .


افلم يسيروا فى الاءرض فينظروا كيف كان عاقبة الّذين من قبلهم و كانوا اشد منهمقوة



اين آيه شريفه براى سنت جارى در امت هاى گذشته ، شاهد مى آورد و مى فرمايد كه : امتهاى گذشته با اينكه از مشركين مكه قوى تر بودند، با اينحال خداوند آنها را به كيفر مكر و تكذيبشان بگرفت .


و ما كان اللّه ليعجره من شى ء فى السموات و لا فى الاءرض انه كان عليماقديرا



اين آيه تتمه بيان است ، تا مشركين مكه را بيشتر انذار و تخويف كرده باشد، وحاصل معنايش اين است كه : پس اينان بايد از خدا بترسند، و بايد به او ايمان بياورند،و با او نيرنگ نكنند، و آياتش را تكذيب ننمايند، كه سنت خدا در اين باره همان عذاب است ،همچنان كه ماجراى امت هاى گذشته كه چگونه خدا هلاكشان كرد و عذابشان نمود، بر اينسنت شهادت مى دهد، زيرا با اينكه آن امت ها از اين مشركين قوى تر بودند، نتوانستند خدارا عاجز كنند، چون در همه آسمانها و زمين چيزى و كسى نيست كه با نيرو و يا نيرنگ خودخدا را عاجز كند، زيرا او عليم على الاطلاق است ، غفلت وجهل در او راه ندارد تا دشمن ، او را در حال غفلت وجهل فريب دهد، و نيز او قادر على الاطلاق است و چيزى تاب مقاومت با او را ندارد.
وجه اينكه فرمود اگر خدا مردم را براى گناهانشان مواءخذه كند جنبنده اى بر زميننمىماند


و لو يواخذ اللّه النّاس بما كسبوا ما ترك على ظهرها من دابة ...



مراد از مؤ اخذه در اين آيه ، مؤ اخذه دنيوى است ، بهدليل اينكه دنبالش فرموده : (و لكن يوخرهم الىاجل مسمى ليكن عذابشان را براى مدتى معين تاءخير مى اندازد....) و مراد از كلمه (ناس) تمامى مردم است ، چون قبل از آيه شريفه ، از مؤ اخذه بعضى از مردم كه هماننيرنگبازان و تكذيب كنندگان به آيات خدا باشند، گفتگو كرده بود.
و مراد از جمله (ما كسبوا) گناهانى است كه كسب كرده اند، به قرينه مؤ اخذه ، كه همانعذاب باشد، و به شهادت اينكه در جاى ديگر همين معنا را آورده ، و فرموده : (و لويواخذ اللّه النّاس بظلمهم ما ترك عليها من دابة ).
و مراد از (ظهرها) روى زمين است ، چون مردم روى زمين زندگى مى كنند، علاوه بر اين درآيه قبلى ذكرى از زمين به ميان آمده بود.
و مراد از (دابة جنبنده ) هر موجودى است كه روى زمين جنب و جوش و حركتى داشته باشد،چه حيوان و چه انسان . و اگر به كيفر كفر و تكذيب انسانها، همه جنبندگان را هلاك مىكند، براى اين است كه همه جنبندگان براى انسان خلق شده اند، همچنان كه خالق تعالىخودش فرمود: (خلق لكم ما فى الاءرض جميعا)
و اينكه بعضى از مفسرين گفته اند: (اين هلاكت همه جنبندگان به خاطر شومى گناهاناست ، همچنان كه از آيه (و اتقوا فتنة لا تصيبن الّذين ظلموا منكم خاصة ) برمى آيد كهپاره اى از گناهان و ظلم ها فتنه اى مى آورد عالم گير، كه غير از مرتكب ظلم را نيزشامل مى شود. درست نيست ، براى اينكه شومى گناه نبايد از گناهكار تجاوز كند ودامنگير غير او شود، همچنان كه خداى تعالى فرموده : (و لا تزروا زرة وزر اخرى ) واما آيه اى كه شاهد آورد، يعنى آيه (و اتّقوا فتنة لا تصيبنّ الّذين ظلموا منكم خاصة )مدلولش - به بيانى كه در تفسير سوره انفال گذشت - اين است كه : فتنه ناشى ازظلم تنها به كسانى از ايشان مى رسد كه مرتكب ظلم شدند، نه به عموم مردم اعم ازستمكاران و غير آنها - براى مزيد اطلاع به همانجا مراجعه شود.
(و لكن يوخرهم الى اجل مسمى ) - منظور از(اجل مسمى ) مرگ و يا قيامت است ، (فاذا جاء اجلهم فان اللّه كان بعبادة بصيرا)،يعنى وقتى اجلشان رسيد، خدا به كار بندگان بصير است ، هر يك را به آنچه كه كردهجزا مى دهد، و به اعمالشان داناست ، چون بندگان او هستند، و چگونه ممكن است خالق ازخلق خود و رب از عمل بنده خود غافل و جاهل باشد؟
از آنچه گذشت روشن شد كه : جمله (فان اللّه كان بعباده بصيرا) از باب به كاربردن سبب در جاى مسبب است ، كه همان جزا باشد.
و آيه شريفه يعنى جمله (ولو يواخذ اللّه النّاس ...) در حقيقت در جاى جواب از سوالىتقديرى قرار گرفته ، سؤ ال ى كه ناشى از آيه قبلى مى شد، چون در آيه قبلى خداىتعالى اهل نيرنگ و تكذيب را - كه همان مشركين مكه باشند - تهديد مى كرد به مؤ اخذه، و براى آنان از امت هاى سابق شاهد آورد، كه آنها نتوانستند خدا را به ستوه آورند.
چون سخن بدينجا انجاميد، گويا كسى پرسيده : وقتى هيچ چيز نه در آسمان و نه در زمينخدا را به ستوه نمى آورد، پس چطور ساير مردم را بهحال خود واگذاشته ، هر گناهى مى خواهند مرتكب مى شوند و چرا آنها را به جرمگناهانشان عذاب نمى كند؟ در پاسخ فرموده : (اگر خدا مى خواست همه مردم را به جرمگناهانشان مؤ اخذه كند، آن طور كه نيرنگ بازان از مشركين و مكذبين را مؤ اخذه كرد، ديگرهيچ جنبده اى بر روى زمين باقى نمى ماند). وحال آنكه خدا چنين حكم كرده كه : مردم ، در روى زمين بمانند و زمين را آباد كنند، همچنان كهفرموده : (و لكم فى الاءرض مستقر و متاع الى حين ) پس بدين جهت گناهكاران را مؤاخذه نمى كند، و آنها را تا روزى معين مهلت مى دهد. و آن روز يا روز مرگ است و يا روزقيامت . پس وقتى آن روز رسيد هر عاملى از ايشان را به آنچهعمل كرده ، جزا مى دهد، كه او به كار بندگانش بصير است .
بحث روايتى
(روايتى در ذيل آيه : (ولو يؤ اخذ الله الناس بماكسبوا...))
در الدر المنثور است كه : ابن ابى حاتم ، از طريق سفيان ، از ابو زكرياى كوفى ، ازمردى روايت كرده كه آن مرد برايش حديث كرد كه روزىرسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: زنهار از (مكر سيّى ء) بپرهيزيدكه (مكر سيّى ء) جز به صاحبش ‍ برنمى گردد، و مكاران از ناحيه خدا مورد تعقيبند.
و در تفسير قمى مى گويد: پدرم از نوفلى ، از سكونى ، از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) از پدرش (عليه السلام ) برايم حديث كرد كه فرمودرسول خدا (صلى اللّه ع ليه وآله وسلم ) فرموده : از علم خدا گذشته و مركب قلم خدا بهاين قضايى كه رانده و اين قدرى كه مقدر كرده خشك شده ، كه كتاب خدا جاى خود را دربشر باز كند، و ر سولان خدا تصديق شوند، و آنها كه ايمان مى آورند و تقوى دارندبه سعادت برسند، وآنها كه تكذيب مى كنند و كفر مى ورزند به شقاوت برسند، و مؤمنين به ولايتى از خداى عزّو جلّ و مشركين به براءتى از اونايل شوند.
آنگاه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: خداى عزّوجلّ مى فرمايد: اىفرزند آدم ! تو به مشيت من براى خودت مى خواهى آن چه را مى خواهى ، و به اراده منبراى خودت اراده مى كنى آن چه را اراده مى كنى ، و بهفضل نعمت من بر تو، چنان نيرومند شده اى كه مى توانى سر از فرمانم برتابى ، وبه قوت و عصمت من و عافيتم موفق شده اى كه واجبات مرا ادا كنى .
پس اگر واقعا حسناتى دارى ، خود من به آن حسنات از تو سزاوارترم ، و تو بهگناهانت از من سزاوارترى ، هميشه خير من به سوى تونازل است ، و من با آن خير به تو انعام مى كنم ، و شر تو به خودت برمى گردد، بهعنوان كيفر جناياتى كه كرده اى و به كثرت تسلطى كه من به تو دارم به سوى طاعتمرو نهادى و به سوء ظنى كه به من دارى از رحمتم ماءيوس شدى .
پس با اين بيان حمد براى من است و حجت عليه تو تمام است ، و تو با اين عصيان راه مؤاخذه مرا به روى خود گشودى ، و با احسانت ، مستحق پاداش نيكى كه نزد من است گشتى .من هيچگاه از تحذير تو كوتاهى نكردم ، و تو را در حين سرگرمى و غرورت به عذابنگرفتم . آنگاه فرمود: اين همان كلام خدا است كه مى فرمايد: (و لو يواخذ اللّه النّاسبما كسبوا ما ترك على ظهرها من دابّة ) و نيز مى فرمايد: من تو را به بيش از طاقتتتكليف نكردم ، و از امانت جز همان مقدارى را كه خودت عليه نفست اقرار دارى تحميلتننمودم ، من از تو براى خود به آن مقدار راضيم كه تو از من براى خودت راضى باشى .آنگاه خداى عزّو جلّ فرمود: (و لكن يوخرهم الىاجل مسمى فاذا جاء اجلهم فان اللّه كان بعباده بصيرا).
سوره يس مكى است و هشتاد و سه آيه دارد (83)
سوره يس آيات 12 - 1


بسم اللّه الرّحمن الرّحيم يس (1) و القرآن الحكيم (2) انك لمن المرسلين (3) علىصراط مستقيم (4) تنزيل العزيز الرّحيم (5) لتنذر قوما ما انذر آباؤ هم فهم غافلون (6)لقد حقّ القول على اكثرهم فهم لا يؤ منون (7) انّا جعلنا فى اعنقهم اغللا فهى الى الاذقانفهم مقمحون (8) و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشى نهم فهم لا يبصرون(9) و سواء عليهم انذرتهم ام لم تنذرهم لا يومنون (10) انما تنذر من اتبع الذكر و خشىالرّحمن بالغيب فبشره بمغفرة و اجر كريم (11) انّا نحن نحى الموتى و نكتب ما قدموا واثرهم و كل شى ء احصيناه فى امام مبين (12)



ترجمه آيات
به نام خداى بخشنده مهربان ، يس (1).
به قرآن سراسر حكمت سوگند (2).
كه تو به درستى و به يقين از مرسلين هستى (3).
و بر صراط مستقيم قرار دارى (4).
كه خداى عزيز و رحيم آن را نازل كرده (5).
تا تو با آن مردمى را انذار كنى كه پدرانشا ن انذار نشده بودند و در غفلت قرار داشتند(6).
سوگند مى خورم كه فرمان عذاب بر بيشتر آنان صادر شده در نتيجه ديگر ايماننخواهند آورد (7)
ما به گردنشان غل هايى افكنده ايم كه تا چانه شان را گرفته به طورى كه ديگرنمى توان ند سر پايين آورده خود را ببينند (8).
ما از پيش رو و عقب سر سدى دورشان كشيده و ايشان را با آن پوشانده ايم ديگر جايى رانمى بينند (9).
و (بنابراين ) ديگر انذار كردن و نكردنت بهحال ايشان يكسان است چه انذار بكنى و چه نكنى ايمان نمى آورند (10).
تو تنها كسى را انذار مى كنى و انذارت در حق كسى مؤ ثر واقع مى شود كه قرآن راتصديق كرده و ناديده از رحمان خشيت داشته باشد، پس تو او را به آمرزش و اجرىكريم بشارت بده (11).
ماييم كه مردگان را زنده مى كنيم و آنچه كرده اند و آنچه از آثارشان بعد از مردن بروزمى كند همه را مى نويسيم و ما هر چيزى را در امامى مبين برشمرده ايم (12).
بيان آيات
غرض و محتواى سوره مباركه يس و شاءن و فضيلت آن
غرض اين سوره بيان اصول سه گانه دين است ، چيزى كه هست نخست از مساءله نبوتشروع كرده ، حال مردم را در قبول و رد دعوت انبيا بيان مى كند، و مى فرمايد كه : نتيجهدعوت حق انبياء، احياى مردم است ، و اينكه آنان در راه سعادت واقع شوند و حجت را برمخالفين تمام كند، و به عبارت ديگر تكميل هر دو دسته مردم است ، عدّه اى را در طريقسعادت ، و جمعى را در طريق شقاوت .
آنگاه اين سوره بعد از بيان مساءله نبوت ، منتقل مى شود به مساءله توحيد، و آياتى چنداز نشانه هاى وحدانيت خدا را برمى شمارد، و سپس به مساءله معادمنتقل شده ، زنده شدن مردم را در قيامت براى گرفتن جزا، و جداسازى مجرمين از متقين رابيان نموده سپس ‍ سرانجام حال هر يك از اين دو طايفه را توصيف مى كند.
و در آخر دوباره به همان مطلبى كه آغاز كرده بود برگشته ، خلاصه اى ازاصول سه گانه را بيان ، و بر آنها استدلال مى كند و سوره را ختم مى نمايد.
و از آيات برجسته و بسيار علمى اين سوره آيه (انما امره اذا اراد شيئا انيقول له كن فيكون فسب حان الّذى بيده ملكوتكل شى ء و اليه ترجعون ) است ، پس اين سوره شاءنى عظيم دارد، چون هم متعرضاصول سه گانه است و هم شاخه هايى كه از آناصول منشعب مى شود. روايات هم از طريق شيعه و سنى آمده كه فرمودند: براى هر چيزىقلبى است ، و قلب قرآن سوره يس است .
اما از طريق شيعه ، صدوق در كتاب ثواب الاعمال آن را از امام صادق (عليه السلام )روايت كرده ، و از طريق اهل سنت ، الدر المنثور آن را از انس و ابو هريره ومعقل بن يسار از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم )نقل كرده است .
توضيح و تفسير آيات : (يس والقرآن الحكيم ... فهم غافلون )


يس و القرآن الحكيم ... فهم غافلون



خداى تعالى در اين آيه به قرآن حكيم سوگند مى خورد بر اينكهرسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) از مرسلين است . و اگر قرآن را به وصف حكيمتوصيف كرد، براى اين است كه حكمت در آن جاى گرفته ، و حكمت عبارت است از معارفحقيقى و فروعات آن ، از شرايع و عبرتها و مواعظ.
جمله (انك لمن المرسلين ) مطلبى است كه به خاطر آن سوگند خورد - كه بيانشگذشت - (على صراط مستقيم ) - اين جمله خبر بعد از خبر است براى حرف (انّ)در (انك ). و اگر (صراط) را نكره و بدون الف و لام آورد، - به طورى كه مىگويند - براى اين بود كه بر عظمت آن راه دلالت كند.
و توصيف (صراط) به استقامت ، به منظور توضيح بوده ، و گرنه در معناى خودكلمه صراط استقامت خوابيده ، چون صراط به معناى راه روشن و مستقيم است ، و مراد از(صراط مستقيم ) آن طريقى است كه : عابر خود را به سوى خدا مى رساند، يعنى بهسعادت انسانى اش كه مساوى است با قرب به خدا وكمال عبوديت . و در تفسير سوره فاتحه مطالبى كه براى اينجا مفيد است گذ شت .
جمله(تنزيل العزيز الرّحيم ) وصف قرآن است ، كه چون از وصفيت قطع شده ، بايد آن رابه فتحه خواند. و مصدر (تنزيل ) به معناىمفعول است ، و حاصل معنا اين مى شود كه : منظورم از قرآن هميننازل شده اى است كه خداى عزيز رحيم كه عزت و رحمت در او مستقر است ، نازلش كرده .
و اينكه در آخر خدا را به دو صفت عزت و رحمت ستوده براى اشاره به اين معنا است كه اوقاهرى است كه مقهور كسى واقع نمى شود، غالبى است كه از كسى شكست نمى خورد، پساعراض اعراض كنندگان از عبوديتش او را عاجز، و انكار منكرين خدايى اش ، و تكذيبتكذيب كنندگان آياتش ، او را ذليل نمى سازد،
و او براى هركس كه تابع ذكر (قرآن ) شود، و به غيب از او خشيت داشته باشد، داراىرحمتى واسع است ، اما نه براى اينكه از پيروى آنان و ايمانشان به غيب استفاده كند،بلكه براى اينكه آنان را به سوى آنچه مايهكمال و سعادتشان است هدايت فرمايد. پس او تنها به خاطر عزت و رحمتشرسول را فرستاده و قرآن بر او نازل كرده ، قرآن حكيم ، تا مردم را انذار كند، و درنتيجه كلمه عذاب بر بعضى ، و كلمه رحمت بر بعضى ديگر مسلم شود.
(لتنذر قوما ما انذر آباوهم فهم غافلون ) - اين جمله ،ارسال رسول و تنزيل قرآن را تعليل مى كند. و حرف (ما) در آن نافيه است ، و جملهبعد از ما صفت براى قوم است . و معنايش اين است كه : ما تو را تنها به اين غرضفرستاديم و قرآن بر تو نازل كرديم كه مردمى را كه پدرانشان انذار نشده بودند وغافل بودند، انذار كنى و بترسانى .
و در اينكه مراد از (قوم ) چه كسانى است ، دواحتمال هست :
احتمال اول اينكه : مراد قريش و آنان كه ملحق به قريشند بوده باشد، در اين صورت مراداز (آباى قريش ) پدران نزديك ايشان است كه انذار نشده بودند، چون پدران دورترايشان امت اسماعيل ذبيح اللّه (عليه السلام )، و همچنين پيغمبرانى ديگر بودند كه مبعوثبر عرب شدند، مانند: هود و صالح و شعيب (عليهماالسلام ).
احتمال دوم اينكه : منظور از (قوم ) همه مردم معاصررسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) بوده باشند، چونرسول ا سلام (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) تنها به قريش مبعوث نبود، بلكهرسالتش جهانى و عمومى بود. در اين صورت باز منظور از پدران بشر آن روز كه انذارنشده بودند، همان پدران نزديكشان است ، چون آخرين رسولى كه معروف استقبل از پيامبر اسلام مبعوث شده عيسى (عليه السلام ) است ، كه او نيز مبعوث بر عامهبشر بود، ناگزير منظور از پدران انذار نشده مردم ، چند پشت پدرانى است كه درفاصله زمانى بين عصر پيامبر اسلام و زمان عيسى (عليه السلام ) در اين چند صدسالهفترت قرار داشته اند.

next page

fehrest page

back page