بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب اخلاق در خانواده و تربیت فرزند, سید محمد نجفى یزدى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     AKHLAG01 -
     AKHLAG02 -
     AKHLAG03 -
     AKHLAG04 -
     AKHLAG05 -
     AKHLAG06 -
     AKHLAG07 -
     AKHLAG08 -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
 

 

 
 

fehrest page

back page

2 - رمز موفقيت مرجع عاليقدر 
حضرت آيت الله نجفى مرعشى قدس سره نسبت به پدر و مادر خويش ‍ هميشه به صورتمتواضعانه اداى احترام ميكرد، حتى در همان دوران نوجوانى اگر مادرش به او مى گفت :برو پدرت را از خواب بيدار كن ، براى وىمشكل بود كه با صدا زدن ، پدر را از خواب بيدار كند.
از ايشان نقل شده است كه فرمود: در نجف بوديم ، روزى مادرم فرمودند: پدرت را صدابزن براى صرف نهار تشريف بياورد، حقير به طبقه بالا رفتم ، ديدم پدرم درحال مطالعه خوابش برده است ماندم كه چه كنم ، خدايا امر مادر را اطاعت كنم يا با بيداركردن ايشان از خواب باعث رنجش خاطر مباركشان شوم ؟ خم شدم ، لبهايم را كف پاىپدرم گذاشتم و چند بوسه از پاى پدرم برداشتم تا اينكه بر اثر قلقلك پا، از خواببيدار شد،
ايشان وقتى اين علاقه و ادب و احترام را از من ديد فرمود: شهاب الدين تو هستى ؟ عرضكردم : بلى آقا ايشان دو دوستش را به سوى آسمان بلند كرد و فرمود: پسرم : خداوندعزت تو را بالا برد و تو را از خادمين اهل بيت عليه السلام قرار دهد(354)
حضرت آيت الله نجفى مرعشى قدس سره فرمودند: هر چه دارم از بركت دعاى پدر است وبارها مى فرمود: من به اين مقام و موقعيت نرسيدم مگر به بركت دعاى پدرم (355)
دعا براى مادر و قدر دانى او 
زنى بود از اهل عبادت بنام باهيه ، هنگام مرگ عرض كرد: (خدايا) اى ذخيره (و اميد) من اىتكيه گاه من در زندگى و مرگ ، مرا هنگام مرگ وامگذار (كمكم كن ) و در خانه قبر دچاروحشت مگردان .
پس از فوت او پسرش هر شب و روز جمعه بر سر قبر مادر مى آمد، مقدارى قرآن مى خواندو براى مادر و اهل قبرستان دعا ميكرد. روزى اين جوان مادرش را در خواب ديد سلام كرد، وعرض كرد: حال شما چطور است ؟ و بر شما چه مى گذرد؟
باهيه گفت : پسرم ، مرگ داراى سختيها و نگرانيهاست ولى من بحمدالله در جائى هستم كهاز سبزه فرش شده و به حرير آراسته گرديده است .
جوان گفت : مادر آيا حاجتى دارى ؟ مادر گفت : از تو مى خواهم كه از ديدن و زيارت و دعاخواندن و قرائت قرآن براى ما دست برندارى ، من به آمدن تو در شب و روز جمعه مسرورو خوشحال مى شوم ، پسرم وقتى تو مى آيى ، اموات به من مى گويند: باهيه پسرت(دارد) مى آيد و من به اين مژده خوشحال مى شوم ، امواتى هم كه در اطراف من هستند بهآمدن تو مسرور مى شوند.
آن جوان گويد: من در هر شب و روز جمعه به زيارت قبر مادرم رفته مقدارى قرآن مىخوانم و اينگونه دعا مى كنيم :
خداوند وحشت شما (اموات ) را انس و همدم باشد و بر غربت شما ترحم كند و از گناهانتانبگذرد و نيكيهاى شما را قبول نمايد.
گويد: يك شب در خواب مشاهده كردم جمعيت زيادى به طرف من آمدند! پرسيدم ، شما كيستندو چه حاجتى داريد؟ گفتند: ما اهل قبرستان هستيم ، آمده ايم از تو تشكر كنيم و بخواهيم كهقرائت قرآن و دعا كردن را از ما قطع نكنى (356)
3 - همنشين موسى عليه السلام در بهشت  
گويند: روزى حضرت موسى عليه السلام در مناجات ، از خداوندمتعال خواست كه همنشين خود را در بهشت به او نشان دهد،
جيرئيل عليه السلام نزد موسى عليه السلام آمد و گفت : اى موسى همنشين شما در بهشتفلان مرد قصاب است و نشانى او را داد.
حضرت موسى عليه السلام به درب مغازه مرد قصاب آمد، ديد جوانى است شبيه شبگردانو مشغول فروختن گوشت است ، از دور نظاره گراعمال او شد و كارهاى مرد قصاب را كنترل مى كرد تابيند چهعمل فوق العاده انجام داده كه چنين استحقاقى پيدا كرده است ؟
همينكه شب شد مرد جوان مقدارى گوشت برداشت و به طرفمنزل روانه شد، حضرت موسى عليه السلام نيز بهدنبال او رفت و بدون آنكه خود را معرفى كند از او خواست تايك شب ميهمان او باشد! مردجوان با آغوش ‍ باز پذيرفت و با كمال ادب مهمان را به درونمنزل برد.
حضرت موسى عليه السلام مشاهده كرد كه جوان غذائى تهيه نموده به سراغ پير زنىفرتوت و كهنسال رفت كه او را درون زنبيلى جاى داده بود، او را بيرون آورد و شستشوداد، لباسهاى او را عوض كرد و با دست خود غذا در دهان او گذارد، حضرت موسى عليهالسلام مشاهده كرد كه اين پيرزن در ميان اين كارها، كلماتى مى گويد كه براى حضرتموسى عليه السلام نامفهوم بود، بعد از آنكه آن جوان از ميهمان نيز پذيرائى كردهمشغول خوردن غذا شدند، حضرت موسى عليه السلام پرسيد: اين پيرزن كيست ؟ جوانعرض كرد: مادر من است و چون توان ندارم كه براى او كنيزى (خدمتكار) تهيه كنم بهناچار خودم كارهايش را انجام مى دهم و به او خدمت مى كنم .
حضرت پرسيد: كلماتى كه مادرت مى گفت چه بود؟ جوان گفت : هر وقت او را شستشوىمى دهم و غذا به او مى خورانم مى گويد: خداوند ترا ببخشد و همنشين موسى در درجه اودر بهشت قرار دهد،
حضرت موسى عليه السلام در اين هنگام ، خود را معرفى كرد و فرمود: اى جوان ، بر تومژده باد كه خداوند متعال دعاى مادرت را مستجاب گردانيد، از خداوند خواسته ام كه همنشينخودم را در بهشت به من نشان دهد و خداوند متعال هم تو را معرفى كرد، من تماماعمال تو را كنترل كردم و هيچ عملى نيافتم (كه ترا مستحق اين مقام كند) مگر اينكه ديدم ازمادرت تجليل و احترام كردى و نسبت به او احسان نمودى (357)
4 - بوسه اى بر درب بهشت و صورت حور العين 
روايت است كه مردى خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: من نذركرده ام كه درب بهشت و صورت حور العين (زنان بهشتى ) را ببوسم !
حضرت فرمود: برو پاى مادر (به منزله صورت حور العين ) و پيشانى پدرت را(بمنزله در بهشت ) ببوس .
عرض كرد: پدر و مادرم از دنيا رفته اند، فرمود: قبر آنها را ببوس ، عرض كرد: مكانقبر آنها را نمى دانم (شايد در حادثه اى از بين رفته اند كه در شهر دفن نشده اند و يادر اثر مرور زمان مكان آن مخفى شده است )،
حضرت فرمود: دو خط روى زمين به صورت دو قبر بكش به نيت قبر پدر و مادر، و سپسآنجا را ببوس (358)
5 - لبخند رضايت سيد الشهداء عليه السلام 
شهيد بزرگوار آيت الله دستغيب قدس سره مى فرمايد:
يكى از افراد مورد اعتماد از اهل علم در نجف اشرف از عالم زاهد شيخ حسن مشكورنقل نمود:
در خواب ديدم كه در حرم مطهر حضرت سيد الشهداء عليه السلام هستم ، جوان عربى واردحرم شد، با لبخند به حضرت سلام كرد، حضرت نيز با لبخند پاسخ داد!
از خواب بيدار شدم ، فردا شب كه شب جمعه بود به حرم مطهر مشرف شدم گوشه اىايستاده بودم كه ناگاه همان جوان عرب را كه در خواب ديده بودم مشاهده كردم ! وارد حرمشد و چون مقابل ضريح رسيد با لبخند به آن حضرت سلام كرد، ولى من حضرت سيدالشهداء عليه السلام را نديدم ، آن جوان را زير نظر داشتم تا وقتى از حرم بيرون آمددنبالش رفتم و خواب خود را نقل كردم و پرسيدم چه كرده اى كه امام عليه السلام بالبخند به تو جواب مى دهد؟
گفت : من پدر و مادر پيرى دارم و در چند فرسخى كربلا ساكن هستيم ، شبهاى جمعه كهبراى زيارت مى آئيم ، يك هفته پدرام را سوار بر الاغ كرده مى آورم و هفته ديگر مادرمرا، در يك شب جمعه كه نوبت پدرم بود وقتى او را سوار كردم ، مادرم گريه كرد و گفت: بايد مرا هم ببرى ، شايد تا هفته ديگر من زنده نباشم .
گفتم : هوا سرد است ، باران مى بارد، مشكل است ، اما مادرمقبول نكرد به ناچار پدرم را سوار كردم و مادر را به دوش كشيدم و با زحمت بسيار بهحرم مطهر آمديم ، وقتى با آن حال همراه پدر و مادر وارد حرم شدم ، حضرت سيد الشهداءعليه السلام را ديدم و سلام كردم ، آن بزرگوار به رويم لبخند زد و جواب مرا داد، ازآن زمان تا به حال هر شب جمعه كه مشرف مى شوم : حضرت را مى بينم و با تبسم به منجواب مى دهد(359)
6 - بوسيدن جاى پاى پدر 
گويند ابراهيم خليل عليه السلام براى ديدار پسرشاسماعيل ، از شام به مكه آمد، اما پسرش در خانه نبود (در سفر بود) لذا ابراهيم عليهالسلام (بدون ديدن پسر) به سوى شام بازگشت ، وقتى كه حضرتاسماعيل از سفر برگشت ، همسرش آمدن پدرش حضرت ابراهيمخليل عليه السلام را به او اطلاع داد (طبيعى است كهاسماعيل از اين جريان بسيار ناراحت گرديده باشد) لذااسماعيل (كه موفق به زيارت پدر نشده بود براى اداى احترام به پدر خويش ) جاى پاىپدرش ابراهيم عليه السلام را پيدا كرد و به عنوان احترام پدر، جاى پاى پدر رابوسيد(360)
فرزندان ناموفق 
1 - گلستان سوخته 
شهيد بزرگوار آيت الله دستغيب قدس سره از مؤ من متقى ملا على كازرونى كه از نيكان وصاحب خوابهاى صحيح و مكاشفات درست بود و در سفر حج ملاقات او نصيب ايشان شدهبود نقل مى نمايد كه گفت : شبى در عالمى خواب ، باغ وسيعى كه چشم آخر آنرا نميديدمشاهده كردم و در وسط آن قصر باشكوه و عظيمى ديدم و در حيرت بودم كه صاحب اينقصر كيست ؟
از يكى از دربانان سوال كردم و گفت : اين قصر متعلق به (شخصى بنام ) حبيب نجارشيرازى است ، من او را مى شناختم و با او رفاقت داشتم ، و در آنحال غطبه او را مى خوردم كه ناگاه صاعقه اى از آسمان فرود آمد و يكباره تمام قصر وباغ آتش گرفت و از بين رفت ،
از وحشت و شدت ترس آن منظره هولناك از خواب بيدار شدم و دانستم كه گناهى از اوسرزده كه موجب نابودى مقام او شده است .
فردا به ملاقاتش رفتم و گفتم : شب گذشته چه كار كرده اى ؟
گفت : هيچ كارى نكرده ام او را قسم دادم ، و گفتم رازى است كه بايد كشف شود؟ گفت : شبگذشته در فلان ساعت با مادرم گفتگويم شد و بالاخره (در اثر عصبانيت ) بر روى مادرمدست بلند كردم !!
ايشان گفت : من خواب خود را براى او نقل كردم و گفتم : به مادرت اذيت كردى و چنين مقامىرا از دست دادى (361)
2 - نگفتم شاه نمى شوى گفتم آدم نمى شوى ! 
گويند پدرى از شرارت و اذيت پسرش نسبت به همسايگان و يا اهالى محله و ديگركارهاى زشت ، كلافه شده بود.
يك روز كه پسرش به خانه آمد، حسابى او را دعوا كرد و در حاليكه او را از خانه بيرونمى كرد به او گفت :
تو آدم نمى شوى ! جوان كه اوضاع را چنين ديد با عصبانيت گفت : من آدم نمى شوم ! بهتو ثابت مى كنم .
بعد از خود را گرفت و رفت ، از قضا در همان ايام جنگ بزرگى ميان كشورش ‍ و كشورديگر برپا بود، جوان به جنگ شتافت و در اثر لياقت و فعاليت بسيار، به تدريجبه درجات بالاترى رسيد، به طوريكه سالهاى بعد به سمت فرمانده اى لشگرانتخاب شد و سرانجام در يك فرصت مناسب باكودتا شاه را بركنار كرد و بر تختپادشاهى نشست .
يك روز در كاخ به فكر دوران گذشته اش افتاد و حرفى را كه پدر او به او زده بوبياد آورد، از روى خشم لشگرى فراهم كرد و به سوى شهر خود و خانه پدر روان شد،
درب خانه را بالگد باز كرد و با كمال تكبر با اسب وارد اتاق شد، پدرش با حيرتبه سوار نگاه كرد، ولى پسر قهقه اى زد و گفت : مرا مى شناسى ؟ من پسر تو هستم ،يادت هست كه به من گفتى تو آدم نمى شوى ؟!
پدر كه تازه متوجه جريان شده بود گفت : آرى يادم هست ، پسر گفت : ولى حالا مى بينىكه من پادشاه شده ام !
پيرمرد كه فهميد پسرش هنوز گستاخ و خام است با خونسردى گفت : من نگفتم شاه نمىشوى گفتم تو آدم نمى شوى !!
به اميد آنكه خداوند همه جوانان ما را در خدمت به پدر و مادر و خدمت به فرزندان خويشدر راه اطاعت خود و پيشرفت مادى معنوى جامعه اسلامى ، هر چه بيشتر موفق به گرداند.
الحمدالله رب العالمين

fehrest page

back page