بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب ولایت فقیه در حکومت اسلام ( 3 ), حاج شیخ محسن سعیدیان ( )
 
 

بخش های کتاب

     dars25 -
     dars26 -
     dars27 -
     dars28 -
     dars29 -
     dars30 -
     dars31 -
     dars32 -
     dars33 -
     dars34 -
     dars35 -
     dars36 -
     fehrest -
     index -
     page1 -
 

 

 
 

درس سى و ششم : جهاد در هر زمان واجب كفائى است ، و بايد زير نظر ولايت فقيه انجام پذيرد

أعُوذُ بِاللَهِ مِنَ الشّيْطَانِ الرّجِيمِ

بِسْمِ اللَهِ الرّحْمَنِ الرّحِيمِ

وَ صَلّى اللَهُ عَلَى سَيّدِنَا مُحَمّدٍ وَ ءَالِهِ الطّيّبِينَ الطّاهِرِينَ

وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَى أعْدَآئِهِمْ أجْمَعِينَ مِنَ الْأنَ إلَى قِيَامِ يَوْمِ الدّينِ

وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوّةَ إلّا بِاللَهِ الْعَلِىّ الْعَظِيمِ

عرض شد : يكى از وظائف حكومت إسلام و ولايت فقيه ، إنشاء و إيجاد اُمورى است كه در شرع مقدّس إسلام روى آن تكيه شده ، و دين و مذهب بر أساس آنها استوار است ؛ زيرا حكومت و دولت إسلام و ولايت فقيه ، غير از سائر ولايات و حكومات مى‏باشد .

منظور أصلى آن حكومتها ، إيجاد تأمين داخلى و حفظ سرحدّات از دستبرد دشمنان آن قوم ، و إيجاد وسائل رفاهى براى عموم ، و تعليم و تربيت آنها بر سنّتهاى بومى و روشهائى است كه با آن خو گرفته و اُنس دارند . اينها غايت آمال و أهداف دُوَلى است كه در عالم تشكيل مى‏شوند .

ولى حكومت إسلام يك خصوصيّتى دارد و آن اينستكه : بايد حاكميّت إسلام در آن به إجرا درآيد ؛ بايد مردم را بر أساس دستوراتى كه در قرآن مجيد و سنّت رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم وارد شده است تمشّى بدهد ؛ و بر طبق همان آياتى كه ذكر شد و تفسيرش هم گذشت : الّذِينَ إِن مّكّنّهُمْ فِى الْأَرْضِ أَقَامُوا الصّلَوةَ وَ ءَاتَوُا الزّكَوةَ (1) ... بايد در زمين نماز را بر پاى بدارد و مردم را نماز خوان كند ؛ إقامه نماز و إيتاء زكوة كرده ، أمر به معروف و نهى از منكر بنمايد .

يكى ديگر از وظائف ولايت فقيه ، مسائل اجتماعى است كه در تحت ولايت او مى‏باشد ؛ و آن مسائل اجتماعى بر أساس مكتب است . يعنى در حكومت إسلام ، حتماً بايد وزارتى براى أمر به معروف و نهى از منكر ، رسيدگى به كارهاى معروف و منكر و قبائح و فسادهائى كه در حكومت صورت مى‏گيرد ، و نيز براى تشويق مردم بر أصل عمل به معروف و تفحّص از أحوال آنها ، عَلَى أنحآئِه و أقسامِه وجود داشته باشد .

و اين مسأله را حقير در نامه‏اى كه بر پيش نويس قانون أساسى خدمت رهبر كبير انقلاب نوشتم ، متذكّر شدم كه : بايد وزارتى به نام «أمر به معروف و نهى از منكر» تشكيل بشود تا اينكه به وظائف خود عمل نمايد (2) . و اكنون اين وزراتخانه به نام وزارت فرهنگ و إرشاد إسلامى تشكيل شده است ، وليكن نه به آن صورتى كه متكفّل تمام أطراف و جوانب مسأله باشد ؛ و مُنكَر را من جميع الجهات شناخته و از آن نهى كند ، و معروف را من جميع الجهات در زير پوشش خود قرار داده و بدان أمر نمايد .

وانگهى لفظ فرهنگ و إرشاد إسلامى ، مانند لفظ أمر به معروف و نهى از منكر نيست . در إسلام ، اصطلاح «أمر به معروف و نهى از منكر» آمده است و ما هم بايد بر همان أساس وزارتى تشكيل بدهيم كه نظر إسلام تأمين شود . فرهنگ و إرشاد ، دو عبارت مطلق و عامّ است و در هر مكتب و مذهبى استعمال مى‏شود ، حتّى در ميان يهوديها و زرتشتيها و كمونيستها ؛ أمّا أمر به معروف و نهى از منكر از مصطلحات إسلام است و نبايد از آن تجاوز كرد .

لفظ را هم نبايد تغيير داد ؛ زيرا گرچه اسم ، وزارتخانه إرشاد إسلامى است و شامل إرشاد غير إسلامى نمى‏شود ، أمّا لفظ إرشاد يك معنى عامّى است . إرشاد يعنى راهنمائى و هدايت بسوى رشد و إرتقاء ؛ و اين كلمه‏اى است كه آن را ، هم مسلمان استعمال مى‏كند و مى‏پسندد و هم غير مسلمان . يهود و نصارى و بودائيها و سيكها و سوسياليست‏ها و غيرهم نيز مردم خود را به نحو خوبى إرشاد مى‏كنند ؛ أمّا أمر به معروف و نهى از منكر با اين لفظ در ميان ايشان نيست ؛ چرا كه معروف إسلام و منكر إسلام در ميان آنان وجود ندارد . اين لغت و اصطلاح ، و بالنّتيجه اين عنوان اختصاص به إسلام دارد .

پس همان طورى كه ما در واقع دنبال حقيقت مى‏گرديم ، ظواهر و عبارات را هم نبايد تغيير داده و مصطلحات إسلامى را نبايد عوض كنيم .

مثلاً در نامه‏ها طبق سنّت رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم و سيره أئمّه أطهار بايد بِسْمِ اللَهِ الرّحْمَنِ الرّحيم بنويسيم . بسم الله الرّحمن الرّحيم از اختصاصات إسلام است و اين لفظ را يهود و نصارى استعمال نمى‏كنند . أمّا بِسْمِهِ تَعالَى اينچنين نيست ؛ و آن يك لفظ عامّ و مشتركى است بين مسلمان و غير مسلمان ، و همه بسمه تعالى مى‏گويند . بنابراين ، وقتى مسلمان بسمه تعالى مى‏گويد ، گر چه همان خداى وحدهُ لا شريك له را در نظر گرفته است ، ولى يك لفظى را آورده است كه سائر فِرَق هم در آن لفظ با او مشترك هستند . أمّا اين لفظ كجا و يكدنيا عظمت و جلال بسم الله الرّحمن الرّحيم كجا ؟! بنابراين ، در اينجا حتماً بايستى بسم الله الرّحمن الرّحيم استعمال كرد و آن عظمت و اُبّهت صدر آيات قرآنى ، و عمق و أصالت رحمانيّت و رحيميّت خداوند را آشكارا نمود .

بر همين أساس است كه قرآن مجيد هر سوره‏اى را كه مى‏خواهد ابتداء كند، با بسم الله الرّحمن الرّحيم آغاز مى‏كند . همچنين در ابتداء هر كارى بايد إنسان بسم الله الرّحمن الرّحيم بگويد . در ابتداى نامه‏ها و سائر اُمور روزمرّه بايد إنسان اينطور رفتار كند . زيرا كه اگر اصطلاح را از دست بدهد ، به دنبال رفتن اصطلاح ، مصطلَح نيز از بين مى‏رود . با از بين رفتن اسم ، مسمّى از بين خواهد رفت .

ما بايد بگوئيم مسلمانها نماز مى‏خوانند نه اينكه نيايش مى‏كنند . نيايش يعنى دعا و توجّه به سوى خدا ؛ و هر عبادتى را كه أعمّ از نماز است نيايش مى‏نامند . يهود و نصارى و حتّى بعضى از فِرَق باطله هم براى خودشان نيايش دارند . ولى لفظ «صلوة» از اختصاصات إسلام است . «زكوة» از اختصاصات إسلام است . ما بايد در لفظ هم تابع إسلام باشيم .

مسأله استعمال اصطلاحات يك مسأله بسيار مهمّى است . بسيارى از همان ألفاظ أصيل كه در قرآن و سنّت آمده و در ميان ما رائج بوده است ، كم كم از بين رفته و ألفاظ و مصطلحات ديگرى جايگزين آنها گرديده است و بدنبال آن ، مسمّيات و مصطلحات هم از بين رفته‏اند . و اين هم مسأله بسيار ذى أهمّيّتى است كه بايد ولىّ فقيه آنرا مدّ نظر داشته باشد .

از جمله وظائف ولىّ فقيه ، إيجاد وزارت حجّ است . چون حجّ يكى از أركان إسلام مى‏باشد . و اين مطلب بديهى است كه ، نمى‏شود مردم يك مملكتى مسلمان باشند و وزارت حجّ نداشته باشند . وزارت حجّ بايد مستقلّ باشد ، نه در تحت وزارت كشور و يا وزارت أوقاف .

يكى ديگر از وظائف ولىّ فقيه ، تشكيل وزارت جهاد است ؛ جهاد فى سبيل الله . يعنى وظيفه حاكم اينست كه پيوسته مردمى را مجاهد فى سبيل الله تربيت كرده و آنها را به جهاد بفرستد . نه اينكه تنها تعليم و تربيت براى جهاد باشد ؛ بلكه بايد جهاد عملى و خارجى صورت بگيرد . زيرا جهاد از أركان إسلام است .

آياتى كه در قرآن مجيد درباره جهاد آمده است إطلاق داشته و اختصاص به زمان پيغمبر ندارد ؛ بلكه زمان پيغمبر و همه معصومين عليهم السّلام را شامل مى‏شود .

و به إطلاق آيات ، جهاد در زمان فقيه عادل جامع الشّرائط كه حكومت بر او مستقرّ شده است واجب است ؛ و ترك جهاد موجب از بين رفتن و شكست إسلام مى‏باشد . و مقصود ما از جهاد كه اكنون درباره آن بحث مى‏كنيم دفاع نيست ؛ زيرا دفاع احتياجى به دليل شرعى ندارد. آياتى كه در قرآن مجيد يا در روايات أئمّه عليهم السّلام درباره دفاع آمده است ، إمضاء حكم عقلى و فطرى است ؛ كه هر كس بايد از حدود و شؤون خود دفاع نموده ، و دشمنى كه قصد تجاوز به حريم او دارد را از خود براند .

جهاد يعنى حركت ابتدائى به سمت دشمن . يعنى بدون اينكه دشمن به آنها حمله‏ور شده باشد ، جماعتى تحت سرپرستى يك فرمانده به سوى دشمن حركت نمايند و آنان را به إسلام دعوت كنند ؛ و در صورت استنكاف ، با آنان بجنگند . آن جهادى كه در إسلام خيلى أهمّيّت دارد و بر روى آن تكيه شده ، و در مورد آن گفته شده است كه هر قطره خون مجاهد فى سبيل الله داراى مزايا و ارزشهاى كذائى است ، همين جهاد است ؛ كه مسلمين بوسيله آن ، كفّار را كه از توحيد و عقائد حقّه و نبوّت رسول الله و ولايت بهره‏اى ندارند ، و به شرك و بت‏پرستى و آداب جاهلىّ و سنن ملّى خود گرفتارند ، به إسلام باز مى‏گردانند و هم رنگ خود مى‏كنند ؛ و به آنها مى‏گويند : وجدان ما قبول نمى‏كند كه شما از اين سفره زيبا و غذاهاى لذيذ كه ما به استفاده از آنها مشغوليم (از توحيد و معارف و قرآن و عظمت إنسان و حقارت غير خدا و أربابان دنيا و مناجات و حجّ و سائر لذائذى كه از آنها متمتّع مى‏شويم) بى‏بهره باشيد ! بلكه شما هم بايد بر سر همين سفره بيائيد . لهذا مسلمان خون خود را مى‏ريزد ، براى هدايت غير .

مقصود از جهاد ، جنگ كردن با كفّار است براى دعوت آنها به إسلام ؛ و اين جهاد هميشه بايد باشد و از مسائل مهمّ إسلام است . وقتى كه جهاد در ميان مسلمانها از بين برود ، توقّف و ركود صورت مى‏گيرد ؛ و ديگر إسلام از آن عظمت و عزّت و اقتدار خود مى‏افتد و سقوط مى‏كند .

لذا بر عهده مجتهد است در زمانى كه حكومت براى او متحقّق شد ، و شأنيّت حكومت به مرحله فعليّت رسيد ، و مسلمين با او براى حكومت بيعت كردند و مقام ولايت إلهيّه بر وى مسلّم شد ، وزارتى را به منظور جهاد إيجاد كند .

آيات قرآن دلالت دارد بر إطلاق جهاد ، و جهاد در هر زمانى و نسبت به هر مؤمنى واجب است (البتّه به نحو وجوب كفائى ، همان طورى كه خواهد آمد) . و اين حكم در هر زمانى جارى است و اختصاص به زمانى دون زمانى ندارد ؛ مثل سائر أحكام . همانطورى كه نماز و روزه و زكوة ، براى همه مسلمانها و در هر زمانى واجب است و اختصاص به زمان معيّنى ندارد ، مسأله جهاد نيز همينطور است .

قَتِلُوا الّذِينَ لَايُؤْمِنُونَ بِاللَهِ وَ لَا بِالْيَوْمِ الْأخِرِ وَ لَايُحَرِّمُونَ مَا حَرّمَ اللَهُ وَ رَسُولُهُ وَ لَا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقّ مِنَ الّذِينَ أُوتُوا الْكِتَبَ حَتّى‏ يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَ هُمْ صَغِرُونَ . (3)

«به جنگ و كارزار بر خيزيد با آن كسانى كه به ايشان كتاب داده شده است (أهل كتاب) أمّا به خدا و به روز قيامت إيمان ندارند ؛ و آنچه را كه خدا و رسول خدا حرام شمرده‏اند ، حرام نمى‏شمارند ؛ و به دين حقّ متديّن و متعهّد نيستند . جهاد و كارزار كنيد تا اينكه با دستهاى خود از روى ذلّت و مسكنت جزيه بپردازند.»

«صاغر» يعنى كوچك و پست . يعنى يا حاضر به پرداخت جزيه شده ، زير پرچم إسلام و در تحت حكومت إسلام بر دين خود باقى باشند ؛ و يا اينكه إسلام بياورند . پس اين آيه إطلاق دارد .

وَ قَتِلُوهُمْ حَتّى‏ لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدّينُ لِلّهِ فَإِنِ انتَهَوْا فَلاَ عُدْوَ نَ إِلّا عَلَى الظّلِمِينَ (4) .

وَ قَتِلُوهُمْ حَتّى‏ لَاتَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدّينُ كُلّهُ لِلّهِ فَإِنِ انتَهَوْا فَإِنّ اللَه بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ . (5)

«با أفراد مشرك و كافر كارزار كنيد تا وقتى كه ريشه و أساس فتنه در عالم منقطع گردد. يعنى تا هنگامى كه فتنه از ميان برخيزد و دين إسلام به تمام معنى الكلمه (أمر و نهى و فرمان و تعهّد و ميثاق و سنّت و دأب و عادت) همه‏اش براى خدا باشد ، و دين حقّ و دين پروردگار در عالم استقرار پيدا كند.»

فَلْيُقَتِلْ فِى سَبِيلِ اللَهِ الّذِينَ يَشْرُونَ الْحَيَوةَ الدّنْيَا بِالْأخِرَةِ وَ مَن يُقَتِلْ فِى سَبِيلِ اللَهِ فَيُقْتَلْ أَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا . (6)

«حتماً در راه خدا بايد جنگ كنند آن كسانى كه دنيا را به آخرت مى‏فروشند (يَشْرونَ أىْ يَبيعونَ . شِراء به معنى بيع است ؛ يعنى فروختن . وَ شَرَوْهُ بِثَمَنِ بَخْسٍ دَرَ هِمَ مَعْدُودَةٍ (7) ؛ يعنى برادران يوسف ، يوسف را فروختند ؛ به خلاف اشْتَرَى كه به معنى خريدن است) . بر آن كسانى كه دنيا را به آخرت مى‏فروشند (آخرت را در برابر دنيا بدست آورده‏اند) واجب است كه در راه خدا كارزار كنند .

كسانى كه دنيا را به آخرت مى‏فروشند و دست از دنيا برداشته ، به دنبال آخرت مى‏روند ؛ و آن كسانى كه إيمان دارند و به پيغمبر گرويده‏اند ؛ أشخاصى هستند كه قلبشان متحقّق به حقّ است . اينها هستند كه آخرت را خريده و دنيا را فروخته‏اند ؛ و اينان هستند كه بايد در راه خدا كارزار نمايند . و هر كسى كه در راه خدا مقاتله كند ، خواه كشته شود و يا آنكه بر دشمن پيروز گردد ، در هر صورت ، ما در آينده أجر عظيمى به او عنايت خواهيم كرد.»

أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنّةَ وَ لَمّا يَعْلَمِ اللَهُ الّذِينَ جَهَدُوا مِنكُمْ وَ يَعْلَمَ الصّبِرِينَ . (8)

«آيا چنين گمان مى‏كنيد كه داخل بهشت مى‏شويد ، در حاليكه هنوز خداوند مقام آنهائى را از شما كه در راه خدا جهاد كرده‏اند ، و آنهائى را كه صبر نموده‏اند ، معلوم نگردانيده باشد؟!»

أَمْ حَسِبْتُمْ استفهام إنكارى است . يعنى أبداً گمان نكنيد كسى كه مجاهده نكرده و صبر ندارد داخل بهشت شود . و بعد از ذكر سه آيه ديگر مى‏فرمايد :

وَ كَأَيّن مّن نّبِىّ قَتَلَ مَعَهُ رِبّيّونَ كَثِيرٌ فَمَا وَهَنُوا لِمَآ أَصَابَهُمْ فِى سَبِيلِ اللَهِ وَ مَا ضَعُفُوا وَ مَااسْتَكَانُوا وَاللَهُ يُحِبّ الصّبِرِينَ . (9)

«و چه بسيار از پيغمبران بودند كه أفراد مهذّب و تربيت يافته مكتب توحيد در ركاب آنان كارزار مى‏كردند و در مقابل آنچه كه در راه خدا به آنها إصابت مى‏كرد ، هيچ سستى نكرده و إظهار ضعف ننمودند (هيچگاه إظهار شكست و تذلّل و انفعال نكرده ، بلكه پا برجا و ثابت قدم ، در معيّت با آن پيغمبران قتال كردند.) و خداوند صابرين را دوست دارد.»

اين آيه هم إطلاق دارد ؛ چون مى‏فرمايد : چه بسيار از پيغمبرانى كه چنين بودند . و از اينجا معلوم مى‏شود كلام بعضى كه گفته‏اند : جهاد فقط در إسلام است و در شرايع گذشته جهاد نبوده است و سائر أنبياء جهاد نكرده‏اند ، گفتار اُستوارى نيست . زيرا اين آيه مى‏فرمايد : وَ كَأَيّن مّن نّبِىّ ؛ چه بسيار از پيغمبرانى كه با رِبّيّون ، و تربيت يافتگان دست خود از إلهيّون و خداپرستان در راه خدا كارزارها كردند .

فعليهذا در واقع اگر إنسان به ممشاى پيغمبران و أئمّه عليهم السّلام و منشأ آن مراجعه كند ، مى‏يابد كه : جهاد ، گذشته از آنكه يك أمر شرعى بوده ، يك أمر عقلى و فطرى است ؛ چرا كه إنسان نميتواند ببيند دشمنان دين در ضلالت و گمراهى بسر ببرند و خودش از نعمت هدايت برخوردار باشد . پس جهاد يعنى همرنگى در إيمان و توحيد ؛ و اين يك سنّت حسنه‏اى براى پيغمبران بوده است ؛ و خداوند جهاد را بر پيغمبران واجب فرموده است .

شيخ الطّآئفة الحقّة : شيخ طوسى رحمة الله عليه در «مبسوط» در أوّل كتاب جهاد مى‏فرمايد :

وَ عَلَى الْإمامِ أنْ يَغْزُوَ بِنَفْسِهِ أوْ بِسَراياهُ ، فى كُلّ سَنَةٍ دَفْعَةً حَتّى لايَتَعَطّلَ الْجِهادُ . (10)

«بر إمام واجب است كه يا خود بشخصه به جنگ با كفّار و مشركين برود ، يا اينكه جماعات و سريّه‏هائى را بفرستد تا با آنان قتال نمايند . و بر عهده إمام است كه اين عمل را در هر سالى لاأقلّ يك بار انجام دهد تا اينكه جهاد تعطيل نشود.»

تعطيل جهاد مانند تعطيل حجّ است . همانگونه كه هيچگاه نمى‏شود خانه خدا از حاجّ خالى باشد ، همانطور نمى‏شود حكومت إسلام از جهاد تعطيل باشد .

همچنين در صفحات بعد بدنباله مطلب ، پس از بيان بعضى از شرائط جهاد مى‏فرمايد :

وَ إذَا اجْتَمَعَتِ الشّروطُ الّتى ذَكَرْناها فيمَنْ يَجِبُ عَلَيْهِ الْجِهادُ ، فَلا يَجِبُ عَلَيْهِ أنْ يُجاهِدَ إلّا بِأَنْ يَكونَ هُناكَ إمامٌ عادِلٌ أوْ مَنْ نَصَبَهُ الْإمامُ لِلْجِهادِ ؛ ثُمّ يَدْعوهُمْ إلَى الْجِهادِ فَيَجِبُ حينَئِذٍ عَلَى مَنْ ذَكَرْناهُ الْجِهادُ . وَ مَتَى لَمْ يَكُنِ الْإمامُ وَ لامَنْ نَصَبَهُ الْإمامُ سَقَطَ الْوُجوبُ بَلْ لايَحْسُنُ فِعْلُهُ أصْلاً . اللَهُمّ إلّا أنْ يَدْهَمَ الْمُسْلِمينَ أمْرٌ يُخافُ مَعَهُ عَلَى بَيْضَةِ الْإسْلامِ وَ يُخْشَى بَوارُهُ أوْ يُخافُ عَلَى قَوْمٍ مِنْهُمْ .

مى‏فرمايد : «بعد از آنكه محقّق شد تمامى آن شروطى كه ما براى مجاهدين ذكر كرديم (كه بايد بالغ و مذكّر و عاقل بوده ، و نيز سائر شرائط را واجد باشند) جهاد بر آنان واجب نيست مگر اينكه در آنجا إمامى عادل باشد ، يا كسى كه إمام او را براى جهاد نصب كرده باشد و وى إنسان را به جهاد بخواند ؛ در اينصورت ، بر آن أفراد واجد شرائط واجب است جهاد كنند . و أمّا زمانى كه «إمام» يا «مَنْ نَصَبَهُ الْإمام» نباشد ، در آنجا وجوب جهاد ساقط است ؛ بلكه أصلاً جهاد أمر پسنديده و ممدوحى نيست . مگر اينكه دشمنانى به مسلمين حمله كنند و آنها را محاصره نمايند ، به نحوى كه بيضه و حكومت مركزى إسلام در خطر بوده ، خوف از بين رفتن و احتمال شكست إسلام يا گروه خاصّى از مسلمين داده شود ، و از بَوار و نابودى و هلاكت آنان إنسان در بيم و هراس افتد ؛ كه در اين فرض أمر جهاد ، دفاع است و بر همه مسلمين واجب است كه از إسلام دفاع نموده و دشمن را دفع نمايند.»

يعنى در مسأله دفاع ، موقعى كه خطرى متوجّه إسلام يا جماعت خاصّى از مسلمين است ، ديگر وجود إمام و ولىّ فقيه و حاكم و أمثال اينها لازم نيست ؛ بلكه بر خود مردم واجب است حركت كنند و از إسلام و مسلمين دفاع نمايند .

أمّا در جائيكه حمله‏اى به إسلام نشده است و عنوان دفاعى هم در بين نيست ، بلكه جهاد ابتدائى است ، مردم نمى‏توانند خودسرانه برخيزند و بروند و جهاد كنند ؛ زيرا جهاد احتياج به فرمانده دارد و فرمانده بايستى إمام عادل باشد كه همه أفراد در تحت أمر و فرمان و ولايت او كار كنند .

كشتن أفراد ولو اينكه كافر باشند بدست هر كس صحيح و جائز نيست . يعنى يكنفر مسلمان نمى‏تواند بطور خودسرانه برود و كافر يا مشركى را بكشد ؛ يا حتّى او را با سلاح جنگ به إسلام دعوت كند . اين حقّ ، حقّى است ولائى و حتماً بايد زير نظر ولىّ فقيهى انجام بگيرد كه وى بر تمام خصوصيّات فقه (أحكام و مسائل و كيفيّت جهاد و كيفيّت أمان و كيفيّت إسارت و كيفيّت غنيمت) مطّلع باشد .

اين فقيه ، فردى است كه بايد إنسان كامل بوده و علاوه بر آن بايد حاكم و فرمانده هم باشد ؛ يعنى أهل خبره از مسلمين با وى بحكومت إسلام بيعت كرده باشند و در تحت ولايت و اتّصال معنوى و باطنى حضرت إمام عصر عجّل الله تعالَى فرجَه الشّريف در زمان غيبت بوده ، و جهادش به إذن و إجازه و إمضاء و إرشاد آنحضرت باشد . وى بايد بر مسائل نظامى و جنگ و صلح ، تسلّط داشته باشد كه كدام وقت جهاد كند و كدام وقت نكند ، يا با كدام يك از أفراد دشمن در كدام ناحيه از ثغور كشور إسلامى جهاد كند .

بطور خلاصه ، جهاد يك أمر شخصى مثل نماز يا روزه نيست ، بلكه أمرى است اجتماعى و عمومى كه بايد در تحت ولايت ولىّ فقيه انجام پذيرد .

شيخ قدّس اللهُ نفْسه مطلب را إدامه مى‏دهد تا اينكه مى‏فرمايد :

وَ الْجِهادُ مَعَ أئِمّةِ الْجَوْرِ أوْ مِنْ غَيْرِ إمامٍ أصْلاً ، خَطآءٌ قَبيحٌ يَسْتَحِقّ فاعِلُهُ بِهِ الذّمَ وَ الْعِقابَ إنْ اُصيبَ لَمْ يُؤْجَرْ وَ إنْ أصابَ كانَ مَأْثومًا .

«جهاد در معيّت أئمّه جور (يعنى با حاكمان ظالم و كسانى كه خود را در مصدر ولايت نشانده‏اند و حال آنكه لايق مقام ولايت نيستند) در ركاب آنها جهاد نمودن ، و يا بدون إذن إمام به نحو خودسرانه برخاستن و با سلاح براى إسلام آوردن غير مسلمانان قيام كردن ، كار خطا و قبيحى است . كسانى كه اين كار را بكنند مستحقّ مذمّت و عقاب هستند . اگر مصيبتى به آنها برسد (زخمى بخورند يا كشته شوند) أجرى ندارند ؛ و اگر هم كسى را بكشند و زخمى به ديگرى بزنند ، تازه خودشان گناهكارند.» خداوند آنها را مؤاخذه خواهد نمود كه چرا خودسرانه رفتى و او را كشتى در حالى كه دستورى نداشتى و در تحت ولايت إمام بحقّ يا ولىّ منصوب از ناحيه او نبودى؟!

وَ مَتَى جاهَدوا مَعَ عَدَمِ الْإمَامِ وَ عَدَمِ مَنْ نَصَبَهُ فَظَفِروا وَ غَنِموا ، كانَتِ الْغَنيمَةُ كُلّها لِلْإمامِ خآصّةً وَ لا يَسْتَحِقّونَ هُمْ مِنْها شَيْئًا أصْلاً .

«و هر گاه جماعتى از مسلمانها بدون إمام يا بدون إذن كسى كه إمام او را براى جهاد نصب كرده باشد جهاد كنند ، اگر ظفر هم پيدا كنند و غنيمت هم بگيرند ، تمام غنائم از آنِ إمام خواهد بود و به آنها تعلّق نخواهد داشت.»

بنابراين ، حكم إسلام اينست كه : كسى كه بدون إذن إمام جهاد كند ، هر غنيمتى را كه بدست آورد براى إمام خواهد بود ، و خود از آن غنيمت هيچ بهره‏اى ندارد .

وَ الْمُرابَطَةُ فيها فَضْلٌ كَثيرٌ وَ ثَوابٌ جَزيلٌ إذا كانَ هُناكَ إمامٌ عادِلٌ ؛ وَحَدّها ثَلاثَةُ أيّامٍ إلَى أرْبَعينَ يَوْمًا ؛ فَإنْ زادَ عَلَى ذَلِكَ كانَ جِهادًا .

«مرابطه هم مانند جهاد ، فضل بسيار و ثواب جزيلى دارد در صورتى كه به إذن إمام عادل باشد . مقدار مرابطه سه روز تا چهل روز است (يعنى اگر كسى به سرحدّات برود و مرزدارى كند ، آن هم از سه روز تا چهل روز ، او را مرابط گويند.) أمّا اگر ماندن مرابط در سرحدّ و مرز از چهل روز گذشت و در ميان دشمن استقرار يافت ، حكمش حكم جهاد است.»

يكى از دستورات إسلامى مرابَطه است . ولىّ فقيه بايد پيوسته مرابط داشته باشد . مُرابِط عبارتست از اينكه يك عدّه از لشكريان إسلام ، در خاك كفر نفوذ نموده و در آنجا استقرار پيدا كنند . بدينطريق ، هم سرحدّات را خوب نگهدارى نمايند كه دشمن از أطراف مملكت حمله نكند ، و هم اينكه كم كم در بلاد كفر نفوذ كنند . اين را مى‏گويند مرابطه .

شيخ محمّد حسن صاحب «جواهر» رضوان الله عليه در كتاب جهاد (11) فرموده است : هُوَ ذِرْوَةُ سَنامِ الْإسْلامِ وَ رابِعُ أرْكانِ الْإيمانِ وَ بابٌ مِنْ أبْوابِ الْجَنّةِ وَ أفْضَلُ الْأشْيآء بَعْدَ الْفَرآئِض .

اين عباراتى را كه شيخ محمّد حسن در «جواهر» نقل مى‏كند ، عين مفاد روايات است ؛ منتهى ايشان به عنوان روايت ذكر نكرده‏اند ، وليكن آن متن را در مقام تعريف جهاد از روايات گرفته‏اند .

ذِرْوَة يا ذُرْوَة ، أعلى نقطه در جاهاى بلند را گويند . ذِرْوَةُ الْجَبَل يعنى قلّه كوه .

هُوَ ذِرْوَةُ سَنامِ الْإسْلام . «اين (جهاد) بلندترين نقطه برآمدگى و نشيمنگاه إسلام است.»

سَنامُ الجَمَل يعنى آن چيزى كه بر روى شتر مى‏گذارند و بر آن سوار مى‏شوند . ذِرْوَةُ سَنامِ الْإسْلاَم يعنى بالاترين نقطه بلندى إسلام .

وَ رابِعُ أرْكانِ الْإيمان . «و چهارمين ستون از أركان إيمان مى‏باشد.» يعنى بدون آن سقف إيمان واژگون ميگردد .

وَ بابٌ مِنْ أبْوابِ الْجَنّةِ . «و يكى از درهاى بهشت است.»

وَ أفْضَلُ الْأشْيآء بَعْدَ الْفَرآئِضِ . «و با فضيلت‏ترين أشياء بعد از فرائض واجبه (صلوة و صوم و حجّ و زكوة و خمس) ، جهاد فى سبيل الله است.»

وَ سِياحَةُ اُمّةِ مُحَمّدٍ صَلّى اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ الّتى قَدْ جَعَلَ اللَهُ عِزّها بِسَنابِكِ خَيْلِها وَ مَراكِزِ رِماحِها .

سياحت يعنى جهانگردى براى ديدن آثار صنع و آيات خداوند ؛ سياحت و گردش كردن اُمّت محمّد صلّى الله عليه و آله و سلّم در جهاد است .

در اُمّت‏هاى گذشته مردم سياحت داشتند . در قرآن مجيد آمده است : التّئِبُونَ الْعَبِدُونَ الْحَمِدُونَ السّئِحُونَ (12) . يكى از عبادات مردم اين است كه در بيابانها و در كوهها تنها گردش كنند و در آثار پروردگار سير نموده و نظر نمايند و فكر كنند ، تا قلبشان باز شود . سياحت اُمّت پيغمبر را خداوند در جهاد قرار داده است . كدام جهاد ؟ كدام سياحت ؟ آن سياحتى كه خداوند ، عِزّ آن را به سُم اسبها (يعنى همين سم‏هائى كه به زمين مى‏خورد) بسته است .

سَنابِك جمع سُنْبُك است ؛ يعنى سم سُتور . بِسَنابِكِ خَيْلِها يعنى : خداوند عزّ وشرف اُمّت محمّد صلّى الله عليه و آله را در سم اسبها قرار داده است كه به زمين مى‏خورند ؛ آن اسبهائى كه به جهاد مى‏روند . وَ مَراكِزِ رِماحِها ؛ و مركزهاى نيزه‏ها (رِماح جمع رُمْح است يعنى نيزه) آنجائى كه نيزه را به زمين مى‏كوبند و در أطرافش مشغول جنگ مى‏شوند ؛ يا آنجائى كه رمح را به سينه دشمن فرو مى‏برند و با آن رَكْزِ رمح در سينه دشمن ، دشمن به زمين مى‏افتد .

اين عزّ إسلام است و عزّ اُمّت پيغمبر است كه خداوند در جهاد فى سبيله و فى سبيل رسوله قرار داده است . اين مسائل بسيار دقيق است .

وَ فَوْقَ كُلّ بِرّ بِرّ فَإذا قُتِلَ فى سَبيلِ اللَهِ فَلَيْسَ فَوْقَهُ بِرّ .

«بالاتر از هر كار پسنديده و نيكو و مُستحسنى ، باز هم يك عمل بهتر و عاليتر و مستحسن‏ترى وجود دارد كه إنسان آن را انجام بدهد ؛ و أمّا زمانى كه مؤمن در راه خدا كشته شد ، ديگر بالاتر از شهادت در راه پروردگار كار نيك و مستحسنى وجود ندارد.»

وَ الْخَيْرُ كُلّهُ فى السّيْفِ وَ تَحْتَ ظِلّ السّيْفِ . «خير ، كُلّ الْخَير ، تمام خير و رشاد و صلاح و سعادت ، همه‏اش در شمشير است و در زير سايه شمشير.»

وَ لا يُقيمُ النّاسَ إلّا السّيْفُ . «مردم را بر پا نمى‏دارد ، راست قامت نمى‏كند مگر شمشير.»

وَ السّيوفُ مَقاليدُ الْجَنّةِ وَ النّارِ . «شمشيرها كليدهاى بهشت و جهنّم هستند.»

وَلِلْجَنّةِ بابٌ يُقالُ لَهُ بابُ الْمُجاهِدينَ ، يَمْضونَ إلَيْهِ فَإذًا هُوَ مَفْتوحٌ وَ هُمْ مُتَقَلّدونَ سُيوفَهُمْ . «از براى بهشت درى است كه به آن باب مجاهدين گويند . مجاهدين بسوى آن در رهسپار مى‏شوند و بدانجا مى‏رسند و مى‏بينند آن درب باز است . همه مجاهدين در حاليكه شمشيرهاى خود را حمايل كرده‏اند از آن در وارد بهشت مى‏شوند.»

وَ مَنْ غَزا غَزْوَةً فى سَبيلِ اللَهِ فَما أصابَهُ قَطْرَةٌ مِنَ السّمآء أوْ صُداعٌ إلّا كانَتْ لَهُ شَهادَةٌ يَوْمَ الْقِيَمَةِ . «كسى كه در راه خدا جنگ كند ، اگر يك قطره باران بر او ببارد ، يا يك سر درد مختصرى عارض او شود ، براى او در روز قيامت شهادت محسوب خواهد شد.»

وَ أنّ الْمَلَئِكَةَ تُصَلّى عَلَى الْمُتَقَلّدِ بِسَيْفِهِ فى سَبيلِ اللَهِ حَتّى يَضَعَهُ ؛ وَ مَنْ صَدَعَ رَأْسُهُ فى سَبيلِ اللَهِ غَفَرَ اللَهُ لَهُ ما كانَ قَبْلَ ذَلِكَ مِنْ ذَنْبٍ . «ملئكه پيوسته درود مى‏فرستند بر كسى كه در راه خدا شمشير خود را حمايل كرده است ؛ پيوسته مشغول صلوات و درود هستند تا زمانى كه از جهاد برگردد و شمشيرش را به كنارى بگذارد (يعنى در تمام دوران آن مدّت ، ملئكه مشغول درود فرستادن مى‏باشند) . كسى كه سرش در راه خدا درد مختصرى بگيرد ، خداوند بر او مى‏آمرزد تمام گناهانى را كه تا آن وقت انجام داده است.»

مضافاً إلى قولِه تعالى : إِنّ اللَه اشْتَرَى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوَ لَهُم بِأَنّ لَهُمُ الْجَنّةَ يُقَتِلُونَ فِى سَبِيلِ اللَهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقّا فِى التّوْرَبةِ وَ الْإِنجِيلِ وَ الْقُرْءَانِ وَ مَنْ أَوْفَى‏ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الّذِى بَايَعْتُم بِهِ وَ ذَ لِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ . (13)

و قوله تعالى : لَايَسْتَوِى الْقَعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِى الضّرَرِ وَ الْمُجَهِدُونَ فِى سَبِيلِ اللَهِ بِأَمْوَ لِهِمْ وَ أَنفُسِهِمْ فَضّلَ اللَهُ الْمُجَهِدِينَ بِأَمْوَ لِهِمْ وَ أَنفُسِهِمْ عَلَى الْقَعِدِينَ دَرَجَةً وَ كُلّا وَعَدَ اللَهُ الْحُسْنَى‏ وَ فَضّلَ اللَهُ الْمُجَهِدِينَ عَلَى الْقَعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا ش دَرَجَتٍ مّنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً وَ كَانَ اللَهُ غَفُورًا رّحِيمًا . (14)

آن كسانى كه اُولى الضّرر هستند و بواسطه آسيب و گزندى كه به ايشان رسيده است نمى‏توانند در راه خدا جهاد كنند ، تكليف از آنها ساقط است . و أمّا آن كسانى كه مؤمنند و ضررى به آنها نرسيده و متمكّن از جهاد هستند (چون جهاد واجب كفائى بوده و واجب عينى بر يكايك أفراد نيست) ايشان اگر به اختيار خود جهاد نكنند و قاعد باشند (يعنى به أعمال ديگر مانند نماز و روزه و حجّ و سائر كارهاى خير مشغول شوند) درجه اين أفراد با مجاهدين فى سبيل الله بأموالهم و أنفسهم يكسان نخواهد بود . خداوند مجاهدين فى سبيل الله بأموالهم و أنفسهم را بر نشستگان فضيلت بخشيده و يك درجه آنها را بالاتر قرار داده است . و خداوند به همه وعده نيك داده است (چه قاعدين ، چه مجاهدين) أمّا : فَضّلَ اللَهُ الْمُجَهِدِينَ عَلَى الْقَعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا ؛ مجاهدين را بر قاعدين به أجر بزرگى كه عبارتست از علوّ درجه و رحمت و مغفرتى از جانب پروردگار تفضيل و برترى داده است .

از اين آيه أوّلاً استفاده مى‏شود : أفرادى كه قاعدند ، كسانى هستند كه جهاد بر آنها واجب نيست . چرا كه اگر جهاد بر يك يك از آنها واجب باشد ، آنها بواسطه قعود گناهكار خواهند بود و ديگر معنى ندارد بگوئيم : خداوند مجاهدين را بر آنان به درجه يا درجاتى فضيلت داده ، يا أجر عظيمى عنايت فرموده است .

فضيلت معنى ندارد مگر آنجائى كه هم در مفضول فضيلتى باشد و هم در فاضل ، آن وقت فاضل نسبت به مفضول داراى فضيلتى است ؛ أمّا وقتى عمل ديگرى به كلّى از درجه اعتبار ساقط باشد ، فضيلت بى‏مورد است .

از اينجا استفاده مى‏شود : وجوب جهاد وجوب كفائى است مگر در آن زمانى كه يَدْهَمُ الْمُسلِمينَ أمْرٌ ؛ كه در آن صورت به عنوان دفاع است ؛ و دفاع جه بسا وجوبش وجوب عينى مى‏شود . و اگر راهى براى خارج كردن كفّار با آن أفراد واجد شرائط نباشد ، حتّى بر پيرمرد و أعمى و زمينگير و مريض و طفل و زن هم واجب خواهد بود كه براى دفاع حركت كرده و دشمن را از سرزمين إسلامى بيرون كنند .

و أمّا جهاد كه دعوت كفّار است ابتداءً به سوى إسلام ، واجب كفائى است و بر همه أفراد واجب نيست . ولى در عين حال كسانى كه مجاهدند ، بر آن أشخاصى كه جهاد نمى‏كنند ـ گرچه به كارهاى خير هم مشغول باشند ـ فضيلت داده شده‏اند .

در اين آيه ، سه فضيلت براى آنها به سه عبارت بيان شده است :

أوّل : فَضّلَ اللَهُ الْمُجَهِدِينَ بِأَمْوَ لِهِمْ وَ أَنفُسِهِمْ عَلَى الْقَعِدِينَ دَرَجَةً .

دوّم : وَ كُلاّ وَعَدَ اللَهُ الْحُسْنَى‏ . هر دو را خداوند بواسطه عمل نيكى كه انجام داده و مى‏دهند وعده نيك فرموده است .

سوّم : وَ فَضّلَ اللَهُ الْمُجَهِدِينَ عَلَى الْقَعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا . وليكن به آن كسانيكه مجاهدند بر قاعدين أجر عظيمى عنايت فرموده ، كه عبارت است از : دَرَجَتٍ مّنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً وَ كَانَ اللَهُ غَفُورًا رّحِيمًا . درجات و مغفرت و رحمتى كه شامل آنان مى‏گردد .

صاحب «جواهر» رضوان الله عليه پس از ذكر اين آيات و إدامه مطلب مى‏فرمايد : (15)

نَعَمْ ، فَرْضُهُ عَلَى الْكِفايَةِ بِلا خِلافٍ أجِدُهُ فيهِ بَيْنَنا بَلْ وَ لابَيْنَ غَيْرِنا ... إلّا ما يُحْكَى عَنْ سَعيدِ بْنِ الْمُسَيّبِ فَأوْجَبَهُ عَلَى الْأعْيَانِ لِظاهِرِ قَوْلِهِ تَعالَى : انفِرُوا خِفَافًا وَ ثِقَالًا وَ جَهِدُوا بِأَمْوَ لِكُمْ وَ أَنفُسِكُمْ فِى سَبِيلِ اللَهِ (16) . ثُمّ قالَ : إِلّا تَنفِرُوا يُعَذّبْكُمْ عَذَابًا أَلِيمًا . (17)

وَ النّبَوىّ : مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَغْزُ وَ لَمْ يُحَدّثْ نَفْسَهُ بِالْغَزْوِ مَاتَ عَلَى شُعْبَةٍ مِنَ النّفَاقِ .

سپس بدينگونه إشكال مى‏كند كه : من هر چه تفحّص كردم ، خلافى نديدم در اينكه جهاد وجوبش وجوب كفائى است ، و وجوب عينى براى فرد فرد أشخاص نيست . فقط سعيد بن مُسَيّب آن را واجب عينى دانسته و سه دليل آورده است .

أوّل : آيه شريفه : انفِرُوا خِفَافًا وَثِقَالًا ؛ همه بايد حركت كنيد چه بارتان سبك باشد ، چه سنگين ! حركت براى شما آسان باشد يا مشكل ! و جهاد كنيد در راه خدا با أموال و جانهاى خود .

دوّم : آيه شريفه : إِلّا تَنفِرُوا يُعَذّبْكُمْ عَذَابًا أَلِيمًا ؛ و اگر نَفْر و كوچ به سوى جهاد نكنيد ، خداوند عذاب دردناكى بر شما مى‏فرستد !

سوّم : روايتى است از پيغمبر أكرم صلّى الله عليه و آله از طريق عامّه كه : مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَغْزُ... كسى كه بميرد و جنگ نكند و خيال جنگ را هم در نظرش نياورد (حديث نفسِ جنگ هم نكند) اين شخص بر شعبه‏اى از نفاق مرده است .

اين روايت را أبو داود در «سُنَن» خود نقل مى‏كند ، و بسيارى از صِحاح أهل تسنّن هم اين روايت را نقل مى‏كنند .

إشكال مرحوم صاحب «جواهر» اينست كه آيه : انْفِرُوا خِفَافًا وَ ثِقَالًا ، مربوط به غزوه تبوك است . در غزوه تبوك كه بدون شكّ بسيج عمومى بوده است ، پيغمبر إعلام كردند : أفرادى كه در مدينه هستند ، همه ـ غير از زنها و أفراد زمينگير و بعضى ديگر ـ بايد حركت كنند . و بديهى است كه آيه اختصاص به آن صورت خاصّ دارد و وجوبش براى همه و در همه حال نيست .

و همچنين آيه‏اى كه مى‏فرمايد : إِلّا تَنفِرُوا يُعَذّبْكُمْ عَذَابًا أَلِيمًا ، مربوط به همين جنگ است ؛ فلهذا آن سه نفر : كعب‏بن مالك و دو رفيقش كه نفْر نكردند ، مورد سخط خدا و پيغمبر واقع شدند . پيغمبر أكرم از آنها إعراض كرد و مؤمنين و مسلمين بعد از جنگ از آنها إعراض كردند و به آنها راه ندادند ـ داستان خيلى مفصّل است ـ تا اينكه آنها رفتند و گريه‏ها كردند و چهل روز گذشت تا توبه آنها مورد قبول واقع شد . و آيه : وَ عَلَى الثّلَثَةِ الّذِينَ خُلّفُوا... (18) راجع به آنهاست .

إشكال مرحوم صاحب «جواهر» اينست كه : وقتى در قضيّه شخصيّه‏اى دليل بر وجوب عينى داشته باشيم ، اين موجب نمى‏شود كه در همه جا وجوب عينى باشد .

و أمّا حديث نبوىّ : مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَغْزُ ... أوّلًا ، راويش أبوهريره است و روايات أبوهريره قابل قبول نيست ؛ ثانياً ، شايد معنيش اين باشد كه : كسى كه بميرد و أصلاً عنوان جهاد را از إسلام إنكار كند و اين أصل از اُصول إسلام را قبول نداشته باشد ، در اين صورت با نفاق از دنيا رفته است ؛ نه اينكه خودش فى حدّ نفسه جنگ نكند .

مطلب را إدامه ميدهد تا اينكه مى‏گويد :

بِشَرْطِ وُجودِ الْإمامِ عَلَيْهِ السّلامِ وَ بَسْطِ يَدِهِ أوْ مَنْ نَصَبَهُ لِلْجِهادِ وَ لَوْ بِتَعْميمِ وِلايَتِهِ لَهُ وَلِغَيْرِهِ فى قُطْرٍ مِنَ الْأقْطارِ ؛ بَلْ أصْلُ مَشْروعيّتِهِ مَشْرُوطٌ بِذَلِكَ فَضْلاً عَنْ وُجوبِهِ .

مى‏فرمايد : تمام اين تعاريفى كه از آيات و روايات براى جهاد نقل شده است و فضائلى كه براى مجاهدين بيان شده است ، در صورتى است كه إمام مبسوط اليد ، يا آن كسى كه إمام او را براى جهاد نصب كند وجود داشته باشد و وى إنسان را أمر به جهاد كند ، ولو اينكه نصب براى جهاد بواسطه تعميم ولايت باشد .

يعنى إمام معصوم عليه السّلام چنين شخصى را براى جهاد بخصوصه نصب نكرده باشد ، بلكه بواسطه أدلّه كلّيّه ولايت فقيه به شخصى در خصوص مسأله جهاد يا در سائر مسائل و از جمله جهاد ، ولايت داده باشد . و اگر ما به أدلّه ولايت فقيه إثبات كرديم كه تمام شؤون و مناصب إمام براى فقيه هم هست ، در اين صورت يكى از شؤون هم جهاد است .

پس با تعميم أدلّه ولايت فقيه ، همان حكم جهادى كه در زمان خود إمام براى إمام عليه السّلام هست نسبت به فقيه نيز ثابت است ؛ خواه إمام در زمان حيات و زمان حضور باشد و فقيه در يك نقطه نزديك و يا دور دست دنيا بوده و آنجا براى خود از طرف إمام نيابت داشته باشد ، يا در زمان غيبت باشد ؛ و أدلّه ولايت فقيه به عموميّت خود شامل أمر او به جهاد مى‏شود .

بنابر تعميم أدلّه ولايت فقيه ، مى‏توانيم إثبات وجوب جهاد و إطلاق آن را بكنيم . بلكه أصل مشروعيّت جهاد مشروط است به ولايت ، فضلًا عَن وُجوبِه . زيرا جهاد يك أمر شخصى و فردى نيست ، بلكه أمرى است كه احتياج به ولايت دارد و إنسان نمى‏تواند خودسرانه انجام بدهد . آن وليّى كه بر إنسان ولايت شرعيّه دارد ، در تحت ولايت او ، همه اين اُمور صورت مى‏پذيرد .

صاحب «جواهر» براى اين معنى چند خبر را شاهد مى‏آورد . (19)

أوّل : خبر بشير دَهّان از حضرت صادق عليه السّلام است كه مى‏گويد : قُلْتُ لَهُ : إنّى رَأَيْتُ فِى الْمَنَامِ أَنّى قُلْتُ لَكَ : إنّ الْقِتَالَ مَعَ غَيْرِ الْإمَامِ الْمَفْرُوضِ طَاعَتُهُ حَرَامٌ مِثْلُ الْمَيْتَةِ وَ الدّمِ وَ لَحْمِ الْخِنْزِيرِ ؟ فَقُلْتَ لِى : هُوَ كَذَلِكَ ! فَقَالَ أَبُو عَبْدِاللَهِ عَلَيْهِ السّلاَمُ : هُوَ كَذَلِكَ ! هُوَ كَذَلِكَ !

بشير به حضرت إمام جعفر صادق عليه السّلام عرض مى‏كند : من در خواب شما را ديدم و به شما گفتم : آيا قِتال با غير إمامى كه طاعتش را خداوند بر ما فرض و واجب كرده است حرام است ، مثل خوردن گوشت ميته و خون و گوشت خنزير ؟! شما به من گفتيد : بله همينطور است ! و در عالم خواب تصديق كرديد .

اين خواب را كه بشير براى حضرت نقل كرد ، حضرت فرمودند : بلى همينطور است ! همينطور است !

دوّم : خبر عبدالله بن مُغيره است كه مى‏گويد : شنيدم محمّد بن عبدالله به حضرت رضا عليه السّلام گفت : حَدّثَنِى أَبِى عَنْ أَهْلِ بَيْتِهِ عَنْ ءَابَآئِهِ عَلَيْهِمُ السّلاَمُ أَنّهُ قَالَ لَهُ بَعْضُهُمْ : إنّ فِى بِلاَدِنَا مَوْضِعَ رِبَاطٍ يُقَالُ لَهُ قَزْوِينُ وَ عَدُوّا يُقَالُ لَهُ الدّيْلَمُ ؛ فَهَلْ مِنْ جِهَادٍ أَوْ هَلْ مِنْ رِبَاطٍ ؟ فَقَالَ : عَلَيْكُمْ بِهَذَا الْبَيْتِ فَحُجّوهُ !

محمّد بن عبدالله (ظاهراً عبدالله پسر حضرت إمام جعفر صادق عليه السّلام است ؛ محمّد بن عبدالله بن جعفر) به حضرت رضا عليه السّلام مى‏گويد : روايت كرد مرا پدرم از أهل بيت خود ، كه آنها از پدرانشان عليهم السّلام نقل مى‏كردند كه : به بعضى از أجداد ما چنين گفته‏اند كه در بلاد و شهرهاى ما موضع رباط و لشكرگاه است و قزوين ناميده مى‏شود و لشكر إسلام با دشمنان جنگ ميكنند ؛ و دشمنانى آنجا هستند به نام ديلم . آيا من مى‏توانم بروم جهاد ، يا رباط و سرحدّدارى كنم ؟! حضرت فرمود : بر شما باد به خانه خدا ، برويد و حجّ بجاى آوريد !

فَأَعَادَ عَلَيْهِ الْحَدِيثَ . فَقَالَ : عَلَيْكُمْ بِهَذَا الْبَيْتِ فَحُجّوهُ ! أَمَا يَرْضَى أَحَدُكُمْ أَنْ يَكُونَ فِى بَيْتِهِ يُنْقِقُ عَلَى عِيَالِهِ مِنْ طَوْلِهِ يَنْتَظِرُ أَمْرَنَا ؛ فَإنْ أَدْرَكَهُ كَانَ كَمَنْ شَهِدَ مَعَ رَسُولِ اللَهِ صَلّى اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلّمَ بَدْرًا ؛ وَ إنْ مَاتَ مُنْتَظِرًا لِأَمْرِنَا كَانَ كَمَنْ كَانَ مَعَ قَآئِمِنَا صَلَوَاتُ اللَهِ عَلَيْهِ هَكَذَا فِى فُسْطَاطِهِ ـ وَ جَمَعَ بَيْنَ السّبّابَتَيْنِ ـ وَ لَا أَقُولُ هَكَذَا ـ وَ جَمَعَ بَيْنَ السّبّابَةِ وَ الْوُسْطَى ـ فَإنّ هَذِهِ أَطْوَلُ مِنْ هَذِهِ ؟! فَقَالَ أَبُوالْحَسَنِ عَلَيْهِ السّلاَمُ : صَدَقَ .

محمّدبن عبدالله مى‏گويد : بعد از اينكه سائل از حضرت شنيد : عَلَيْكُمْ بِهَذَا الْبَيْتِ فَحُجّوهُ ! (يعنى جهاد نكنيد ، بلكه حجّ انجام دهيد ؛ الآن وظيفه شما حجّ است نه جهاد) دو مرتبه اين حديث را از آباء خود براى حضرت إمام رضا عليه السّلام كه پدران مشترك آن دو بودند إعاده كرد ؛ باز حضرت فرمودند : عَلَيْكُمْ بِهَذَا الْبَيْتِ فَحُجّوهُ ! بر شماست كه حجّ خانه خدا را بجاى آوريد !

آيا يكى از شما راضى مى‏شود كه در خانه خود باشد و بر عيال خودش از سعه و مال خود إنفاق كند و انتظار أمر ما را داشته باشد ؛ و در صورت إدراك أمر ما مانند كسى باشد كه با پيامبر خدا در جنگ بدر شركت كرده باشد ؛ و اگر از دنيا با حال انتظار برود ، مانند كسى باشد كه با قائم ما ، در چادر آن حضرت حضور داشته باشد ؟!

در اين هنگام آن بعض أجداد ، بين دوانگشت سبّابه خود را جمع نمودند (كه اينچنين هر دو مساوى هم مى‏باشند) و فرمودند : نمى‏گويم اينچنين ! (و جمع كرد بين انگشت سبّابه و وُسطى را) كه در اين صورت يكى از ديگرى بلندتر است .

آنگاه إمام رضا عليه السّلام فرمودند : راست گفت .

اللَهُمّ صَلّ عَلَى مُحَمّدٍ وَ ءَالِ مُحَمّد

پى‏نوشتها:

1) صدر آيه 41 ، از سوره 22 : الحجّ

2) اين نامه ، بعنوان ضميمه كتاب «وظيفه فرد مسلمان در إحياى حكومت إسلام» بطبع رسيده است .

3) آيه 29 ، از سوره 9 : التّوبة

4) آيه 193 ، از سوره 2 : البقرة

5) آيه 39 ، از سوره 8 : الأنفال

6) آيه 74 ، از سوره 4 : النّسآء

7) آيه 20 ، از سوره 12 : يوسف

8) آيه 142 ، از سوره 3 : ءَال عمران

9) آيه 146 ، از سوره 3 : ءَال عمران

10) المبسوط» ج 2 ، طبع مرتضوى ، ص 2

11) جواهر الكلام» طبع ششم (آخوندى) ج 21 ، ص 3

12) صدر آيه 112 ، از سوره 9 : التّوبة

13) آيه 111 ، از سوره 9 : التّوبة

14) آيه 95 و 96 ، از سوره 4 : النّسآء

15) جواهر الكلام» طبع ششم (آخوندى) ج 21 ، ص 9

16) صدر آيه 41 ، از سوره 9 : التّوبة

17) صدر آيه 39 ، از سوره 9 : التّوبة

18) صدر آيه 118 ، از سوره 9 : التّوبة

19) جواهر الكلام» طبع ششم (آخوندى) ج 21 ، ص 11