بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب پیشگوئیهای امیر المؤمنین علیه السلام, سید محمد نجفى یزدى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     AMIR0001 -
     AMIR0002 -
     AMIR0003 -
     AMIR0004 -
     AMIR0005 -
     AMIR0006 -
     AMIR0007 -
     AMIR0008 -
     AMIR0009 -
     AMIR0010 -
     AMIR0011 -
     AMIR0012 -
     AMIR0013 -
     AMIR0014 -
     AMIR0015 -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

آنقدر براى هدايت شما رنج ديدم كه از زندگى سير شدم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ادامه : سوگند به خدا اگر مى توانستم چاره كلام و مراسله شما را بنمايم (به خلافتشما) حاضر نمى شدم ، آن قدر درباره هدايت شما رنج ديدم كه از زندگى خود سير شدمو بالاخره تمام گفتار مرا به استهزاء گرفتيد و به اين وسيله از حق فرار كرديد و بهباطلى گرويديد كه خدا دينداران خود را به آن عزيز نفرموده و من مى دانم كه در نتيجهبى توجهى به گفتار من به غير زيان چيز ديگرى برايم نتيجه ندارد، هر وقت شما رابه پيكار با دشمن خودتان دعوت كردم زمين گير شديد و از من درخواست تاءخير نموديدمانند كسى كه وام طولانى از كسى گرفته (و اكنون كه هنگام پرداخت رسيده باز هم مهلتديگرى مى خواهد)
هر گاه در زمستان مى گفتم براى جنگ آماده شويد مى گفتيد: اكنون هوا بسيار سرد است واگر در تابستان مى گفتم آماده كارزار شويد مى گفتيد: اكنون هوا به شدت گرم استبه ما مهلت بده تا گرما برطرف شود! و اين همه براى فرار از بهشت مى باشد،هرگاه شما از گرمى و سردى هوا عاجز باشيد، سوگند به خدا از گرمى شمشيرعاجزتر و درمانده تريد، انالله و انا اليه راجعون اى كوفيان به من خبر رسيده كه(يكى از فرماندهان معاويه ) اخوغامد با چهار هزار نفر شبانه به شهر انبار (يكى ازشهرهاى عراق است ) يورش برده و اموال آن را به تاراج برده و با آنهامثل كفار برخورد كرده و فرماندار من - حسان - را با عده اى از مردان شايسته و بافضل كه اهل عبادت و شرافت بوده اند كشته است . و سپس شهر را غارت كرده است .
خدا همه آنها را در بهشت هاى پرنعمت خود جاى دهد و اطلاع يافته ام عده اى از شامى ها برزن مسلمان و يا غير مسلمان كه با مسلمانان تعهد دارند وارد شده حجاب او را دريده و مقنعهاز سرش گرفته و گوشواره از گوشش ربوده و دست بندخلخال از دست و پا و بازوانش در آورده و او چاره اى نداشته جز اينكه كلمه استرجاعبگويد و مسلمانان را به يارى خود بخواند ولى كسى او را يارى ننمايد و از اوفريادرسى نكند. پس اگر مؤمنى بر اين حادثه از غصه جان دهد نزد من مورد ملامت نيستبلكه او نزد من نيكوكار و خوش كردار است . شگفت ، تمام شگفت اينجاست كه چگونه اينمردم در پيشبرد باطل خود كوشا و شما از تقويت حق خودتان سستى مى ورزيد، شما راهدف گرفته اند ولى شما آنها را هدف قرار نمى دهيد! با شما مى جنگند ولى شما باآنها پيكار نمى كنيد خداوند نافرمانى مى شود و شما راضى هستيد!
الهى هيچ گاه از خير و خوشى بهره مند نگرديد شما همچون اشتران پراكنده اى هستيد كهساربانشان را از دست داده هرگاه آنها را از گوشه اى گرد آورند از جاى ديگر متفرق مىشوند.(297)

خبرهائى كه حضرت على عليه السّلام از حوادث گذشته و آنچه در قلبهاخطور كرده بيان كرده است .
آگاهى اميرالمؤمنين از دوست و دشمن خود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنين عليه السّلام در ميان اصحاب خود نشسته بود كه مردى از شيعيان حضرتوارد شد و گفت : يا اميرالمؤمنين خدا آگاه است كه من شما را دوست دارم در نهان همانگونهكه آشكارا دوست دارم .
حضرت فرمود: راست گفتى ، براى فقر پوششى بردار كه فقر به طرف شيعيان ماسريعتر مى آيد از فرود آمدن سيل به دامنه كوه .
آن مرد با شنيدن اين كلمات ، از شوق گريه كرد و رفت .
يكى از خوارج كه در مجلس حضور داشت به رفيق خود گفت : به خدا قسم تا كنون ماننداين نديده ام ، مردى نزد او آمد و اظهار محبت كرد و او هم تصديق كرد - از قلب او آگاه بود- رفيقش گفت : مساءله اى نيست به هركه بگويند تو را دوست دارم او مى گويد راست مىگوئى .
سپس افزود: عقيده ات در مورد من چيست ، آيا گمان مى كنى من از دوستان او باشم ؟ رفيقشگفت : نه او گفت : الان نزد على مى روم و مانند آنچه آنمرد گفت مى گويم و خواهى ديدكه جواب مرا هم مثل آن مرد مى دهد، اينرا گفت و برخاست ومقابل حضرت آمد و همان كلام را گفت : (من تو را در نهان دوست دارم همچنانكه در آشكارا)حضرت امير عليه السّلام با شنيدن اين سخن نگاه عميقى به او نمود و فرمود: به خداقسم دروغ گفتى ، نه تو مرا دوست دارى و نه من تو را دوست دارم .
آن مرد منافق براى فريفتن حضرت امير عليه السّلام گريست و گفت : يا اميرالمؤمنين آيااز من اين چنين استقبال مى كنيد در حاليكه خداوند خلاف اينرا مى داند، دستت را بگشا (تابه نشان محبت ) با تو بيعت كنم ! حضرت فرمود: به چه شرط؟ گفت : به آنچه زريق وحبتر (اولى و دومى ) انجام دادند حضرت فرمود: دست بردار لعنت خدا بر آن دو، به خداكه تو را مى بينم كه در مسير گمراهى كشته شده اى و چهار پايان عراق صورت ترا لهكنند به گونه اى كه قوم تو را ترا نشناسند.
چند زمانى نگذشت كه اين مرد همراه خوارج نهروان شورش كرد و كشته شد(298)

آگاهى حضرت امير از درون جابر و معجزه حضرت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جابر گويد: فرزندى داشتم كه به سختى بيمار بود، از پيامبر اكرم صلى الله عليهو آله خواستم براى او دعا نمايد، حضرت فرمود: برو از على بخواه (دعا كند) زيرا من ازاويم و او از من است ، با شنيدن اين سخن ترديدى در دلم افتاد، بهدنبال حضرت على عليه السّلام رفتم ، گفتند: او در جيانة است ، وقتى نزد او رفتمحضرت مشغول نماز بود، بعد از تمام شدن نماز سلام كردند و سخن حضرترسول صلى الله عليه و آله وسلم را بيان كردند حضرت فرمود: باشد و از جا برخاستو به طرف درخت خرمايى كه آنجا بود رفته ، خطاب به درخت كرده فرمود: اى درخت منكيستم ؟
ناگاه شنيدند از آن درخت صدائى را كه مى گفت : شما اميرالمؤمنين و وصىرسول رب العالمين هستيد، شمائيد نشان بزرگ (خدا) و شمائيد حجت بزرگ (خدا) و ساكتشد! آنگاه حضرت به من توجه نموده فرمود:
اى جابر الان شك تو (در مورد مقام من ) از بين رفت و قلب تو صفا گرفت ، آنچه را ديدىپنهان دار مگر از اهلش .(299)

آگاهى حضرت از تصميم خلاف مردى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى اميرالمؤمنين عليه السّلام فرمود: اگر مردى مورد اعتمادى را مى يافتم ، توسط اومالى را به شيعيان مدائن مى فرستادم .
يكى از حاضرين با خود گفت : من داوطلب مى شوم وقتى حضرت بر من اعتماد كرد راهكرخه را پيش مى گيرم و به مدائن نمى روم ، سپس نزد حضرت آمد و گفت : يا اميرالمؤمنين من اين اموال را به مدائن مى برم ، حضرت با شنيدن اين سخن متوجه من شده فرمود:دور شو مى خواهى راه كرخه را در پيش گيرى ؟(300)

امروز او را پشتيبانى كن تا فردا خلافت را به تو دهد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بعد از رحلت نبى اكرم صلى الله عليه و آله و بيعت مردم با ابوبكر، بنى هاشم نيزبه اكراه بيعت كردند و نماند مگر اميرالمؤمنين عليه السّلام طرفداران ابوبكر نزدحضرت در مسجد آمدند و گفتند:
يا على با ابوبكر بيعت كن ، حضرت فرمود:
من از او به خلافت سزاوارترم ، و شما سزاوارتريد به بيعت با من تا با او و سپس ادلهخود را ذكر كرد و سخن آنها را باطل نمود.
عمر گفت : يا على آيا تو پيرو خاندان خود نيستى ؟ (نديدى همه آنها بيعت كردند تو همبيعت كن ) حضرت فرمود: از ايشان بپرسيد، مردم از بنى هاشم كه حاضر بودندپرسيدند آنها گفتند: بيعت ما دليلى بر عليه حضرت على نيست ، به خدا پناه مى بريماز اينكه خود را با او در هجرت و جهاد و منزلت او نزد پيامبر صلى الله عليه و آلهيكسان بدانيم . عمر گفت : تو بايد بيعت كنى چه با زور يا با اختيار، بخواهى يانخواهى رها نمى شوى ! حضرت به او فرمود: بدوش شيرى را كه براى توست نصف آن، محكم نما براى ابوبكر امروز (خلاف را) تا فردا به تو برگرداند...(301)
و در خطبه معروف شقشقيه در مورد خلافت ابوبكر فرمود: آن دو نفر (ابوبكر و عمر) چهمحكم تقسيم كردند (شير) دو پستان شتر (خلافت )(302) را يعنى قسمتى را ابوبكربراى خود برداشت و عمر نيز ياريش نمود تا بعدا خودش سهمى ببرد.

آگاهى حضرت به سخن عمر هنگام مرگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنين عليه السّلام پس از اينكه چرا عمر مرا در شورى قرار داد؟ اگر براى كارىغير از خلافت بود پس عثمان خليفه نيست و اگر براى خلافت بود، پس مرا لايق خلافت مىدانست ، با اين حال چگونه روايت كردند كه پيامبر صلى الله عليه و آلهاهل بيت خود را از خلافت خارج نموده و آنها را از آن بى بهره كرده است ؟
آنگاه به عبداللّه پسر عمر فرمود: تو را به خدا قسم مى دهم بگو پدرت زمانى كه مىخواست از دنيا برود چه گفت : عبداللّه گفت : چون مرا قسم دادى مى گويم ، پدرم گفت :اگر مردم از اصلع قريش (اصلع كسى است كه جلو سر او مو ندارد و از صفات حميدهمردان و منظور اميرالمؤمنين است ) پيروى كنند، آنها را به راه روشن هدايت مى كند و كتابخدا و سنت پيامبر را پياده خواهد كرد.
حضرت فرمود:اى پسر عمر تو چه گفتى ؟ او گويد من به پدرم گفتم :اى پدر چهمانعى دارد كه او را جانشين خود كنى ؟ و سپس عبدالله ساكت شد و ادامه نداد.
حضرت فرمود: عمر چه جوابى داد؟ عبدالله گفت : جوابى داد كه من پنهان مى كنم !
حضرت على عليه السّلام فرمود: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله يك بار در حيات خودمرا از اين جريان آگاه كرد و يك بار ديگر نيز در خواب همان شبى كه پدرت از دنيا رفتبه من خبر داد، و هر كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را در خواب بيند او را ديده است(زيرا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: هر كه مرا ببيند مرا ديده است و شيطانبه شكل من در نمى آيد). عبدالله گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله به شما چه خبرىداده است ؟
حضرت فرمود: تو را به خدا قسم مى دهم اى پسر عمر اگر به تو بگويم تصديق مىكنى ؟ در اين هنگام پسر عمر ساكت شد، حضرت فرمود عمر زمانى كه از او پرسيدى چهچيزى مانع توست از خلافت على ؟ او گفت : مانع من آن نوشته اى است كه در كعبه نوشتيمو بر آن تعهد كرديم !!
سپس حضرت امير عليه السّلام به پسر عمر كه ساكت شده بود فرمود: تو را به حقپيامبرت چرا جواب نمى دهى ؟ سليم بن قيس گويد: ديدم گريه راه گلوى عبدالله راگرفته و اشك از چشمانش سرازير بود(303) و منظور از صحيفه همان عهدنامه اى بودكه عده اى از منافقين در خانه خدا با هم بستند و تعهد كردند كه حتما به مضمون آنعمل كنند و مضمون آن اين بود كه اگر محمد كشته شود يا بميرد، خلافت را غصب كنند وهمديگر را كمك دهند تا مبادا به على عليه السّلام برسد.

آگاهى حضرت امير از سرگذشت خؤ له حنفية

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى ابوبكر بر مسند خلافت تكيه زد، خالد بن وليد و ماءمور جمع آورى زكاة قبيله بنىحنفية كرد، وقتى خالد براى گرفتن زكاة رفت آنها گفتند:
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هر سال مردى را براى جمع آورى زكات نزد ما مىفرستاد، او زكاة را از اعتياد مى گرفت و ميان فقراى ما تقسيم مى كرد تو نيز چنين كن .
خالد (كه دنبالبهانه مى گشت ) به مدينه برگشت و به ابوبكر گفت : اينها زكات نمى دهند! ابوبكرلشكرى را همراه خالد روانه كرد (وقتى به آنها رسيد، آنها تكبير گفتند و بهاستقبال آمدند، خالد با حيله و به تهمت به آنها حمله كرد و به طمع رسيدن به همسرزيباى رئيس قبيله شوهر او را كشت و همسر او را گرفته و بلافاصله مورد تجاوز قرارداد زنانشان را اسير و به مدينه برگشت .
مالك رئيس مقتول آن قبيله در جاهليت رفيق عمر بود، عمر به ابوبكر گفت : خالد رااول حد زنا بزن به خاطر تجاوز او با همسر مالك و سپس او را براى تقاص مالك بكش .
ابوبكر گفت : خالد ياور ماست و غفلت كرده (304)!! (و دو صد افسوس كه احكام الهىو خون و نواميس مردم اينگونه مورد بازيچه قرار گيرد)

اسيران مسلمان در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

آنگاه اسيران را وارد مسجد كردند يكى از آنان بانوئى بود به نام خؤ لة ، خود را بهقبر پيامبر رساند و به آن پناه برد و گريست و گفت :
اى رسول خدا از اعمال اين قوم به تو شكايت مى كنم ، ما را بدون گناه اسير كردند باآنكه ما مسلمانيم !
آنگاه متوجه مردم شد و گفت : اى مردم چرا ما را اسير كرديد؟ با آنكه ما شهادت مى دهيم بهلا اله الا اللّه و پيامبرى رسول اللّه صلى الله عليه و آله .
ابوبكر گفت : شما زكاة نداديد
خوله گفت : مساءله آنگونه نيست كه گمان كرده اى و سپس حقيقت را بيان داشت ، آنگاهافزود، بر فرض اينكه مردان ما زكاة ندادند، چرا زنهاى مسلمان اسير شدند؟ (و ما درفصل اول در جريان جنگ جمل ديديم كه حضرت امير عليه السّلام زنهاى مسلمان را به خاطرشورش همسرانشان اسير نكرد زيرا فرمود در منطقه اسلام اينها مسلمانند و ياللاءسف كهدر اين واقعه زنهاى مسلمان را چون كنيزان در معرض فروش گذاردند و ساقهاى زنان آزادرا عقب زدند تا آنها را معامله كنند، با اينكه عمر اقرار كرد كه آنها مسلمان بودند و خالدقاتل و زناكار است و ابوبكر نيز اعتراف كرد منتهى براى خالد عذر آورد و حتى حاضرنشد خالد را از فرماندهى عزل كند!)
بارى زنان مسلمان ميان مردم تقسيم شدند، طلحة و خالد بن عنان هر كدام لباسى بر خولهبه نشان انتخاب او افكندند.
خوله گفت : نه هرگز، اين امكان نپذيرد، هيچكس مرا در اختيار نگيرد مگر اينكه مرا بهسخنى كه هنگام تولد گفته ام خبر دهد.
ابوبكر گفت : او ترسيده و چنين حادثه اى را قبلا نديده ، ابوبكر سخنانى گفت كه بىحاصل بود.
خوله گفت : به خدا قسم من راست مى گويم (در هنگام تولد سخنى گفته ام )

حضرت امير عليه السّلام خوله را نجات داد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در اين ميان ناگاه حضرت على عليه السّلام وارد شد، ايستاد و به مردم و آن زن نگاهىنمود و فرمود: صبر كنيد تا من از حال اين زن بپرسم آنگاه فرمود:
اى خؤ لة گوش كن : وقتى مادرت به تو باردار شد و هنگام زايمان كار بر او سخت شدصدا زد: خدايا مرا از اين مولود به سلامت دار، آن دعا مستجاب شد و او نجات يافت و چونتو را زائيد تو صدا زدى : لا اله الا اللّه محمدرسول اللّه صلى الله عليه و آله به زودى مرا شخصيت بزرگى در اختيار خواهد گرفتكه براى او از من فرزندى خواهد بود! مادرت اين سخن را در پاره اى از مس نوشته و درهمانجا كه به دنيا آمدى پنهان كرد، هنگام مرگ به تو در آن مورد وصيت كرد و (جايگاهآنرا نشان داد) و تو هنگام اسيرى همتى نداشتى جز آنكه آن لوح را برگيرى ، آنراگرفتى و به بازوى راستت بستى ، بده آن لوح را كه منم صاحب آن لوح ، منم امير مؤمنان ! و منم پدر آن جوان خوش يمن ، كه نامش محمد است .
خوله با شنيدن سخنان حضرت رو به قبله كرد و گفت : خدايا توئى عطا كننده منان ، بهمن توفيق شكر اين نعمت را بده كه به من دادى و به هيچكس ندادى مگر آنكهكامل گرداندى .
خدايا تو را به صاحب اين خاك و آنكه به حوادث خبر مى دهد سوگند مى دهم كهفضل خود را بر من كامل گردانى آنگاه آن نوشته را بيرون آورد، ابوبكر لوح را گرفتو عثمان كه بهتر مى خواند آنرا خواند، معلوم شد از آنچه حضرت على عليه السّلام گفتهبود كلمه اى كم يا زياد نبود (در روايتى آمده است همگى گفتند: خدا ورسول او راست گفتند آنگاه كه پيامبر فرمود: منم شهر علم و على درب آن شهر است ).
ابوبكر گفت : اى اباالحسن او را بردار، حضرت او را به خانه اسماء فرستاد و چونبرادرش آمد (با حضور برادر خوله ) او را عقد نمود (نه به عنوان كنيز) و او به محمدحنفية بادار شد و محمد را به دنيا آورد.(305)

گفتگوى حضرت امير با جاثليق يهودى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سلمان فارسى گويد: مردى به نام جاثليق بزرگ نصارى با عده اى از مسيحيان نزدابوبكر آمدند و از او سئوالاتى كردند كه از جواب دادن عاجز ماند.
عمر گفت : اى مسيحى از اين كار دست بردار وگرنه خون تو راحلال مى كنيم !! جاثليق گفت : آيا اين عدالت است درمقابل كسى كه براى هدايت آمده ؟ كسى را معرفى كنيد تا من سئوالات خود را از او بپرسم.
در اين ميان حضرت على عليه السّلام وارد شد، مرد نصرانى گفت : آنچه از اين پيرمردپرسيدم (و او از جواب عاجز ماند) از تو مى پرسم ، آنگاه سئوالات خود را مطرح كرد وگفت : بگو بدانم آيا تو نزد خداوند نيز مؤمنى يا فقط نزد خودت مؤمن هستى ؟ حضرتفرمود: من نزد خداوند مؤمن هستم همچنانكه در عقيده خويش نيز چنين هستم .
جاثليق گفت : از جايگاه خودت در بهشت به من خبر بده ، فرمود: جايگاه من با پيامبر امىدر فردوس اعلى است ، در اين شك ندارم و نه در وعده خدايم به آن .
جاثليق گفت : وعده اى كه گفتى از كجا شناختى ؟ فرمود: از كتابنازل شده و راستگوئى پيامبر مرسل ، پرسيد: صدق پيامبرت را از كجا فهميدى ؟فرمود: از نشانه هاى واضح و معجزه هاى روشنگر، پرسيد: به من بگو خداوند در كجاست؟ فرمود: خداوند متعال برتر از جا و مكان است ، او درازل بود و مكانى نبود، اكنون نيز چنين است و خداوند تغيير نكرده است ، جاثليق سئوالاتخود را ادامه داد و در پايان گفت :
اى دانشمند، علت برترى تو بر ديگر مردمى كه از تو ناقصند چيست ؟ حضرت فرمود:به جهت آنچه از دانش خودم به تو خبر دهم از آنچه بوده و خواهد بود! جاثليق گفت :مقدارى از آن بازگو تا ادعاى خودت را برايم ثابت كنى ، حضرت فرمود:
اى مرد مسيحى تو از منزل خود خارج شدى و تظاهر كردى كهدنبال حق و هدايت هستى اما در باطن سفر تو براى هدايت نبود، در خواب مقام مرا به تونشان دادند و سخن مرا به تو گفتند و تو را از مخالفت با من برحذر داشتند و دستور دادهشدى به پيروى من ! جاثليق گفت : به خدا سوگند راست گفتى ، من شهادت مى دهم كهلااله الااللّه و اينكه محمدا رسول اللّه صلى الله عليه و آله و اينكه تو (يا على ) وصىپيامبر و سزاوارترين مردم به جايگاه او هستى ، آنگاه همراهان او نيز مسلمان شدند.
عمر (كه احساس كرده بود مجلس به ضرر او تمام شد) گفت : اى مرد خداى را شكر كهتو را هدايت كرد ولى بايد بدانى كه علم نبوت در خاندان نبوت است ، اما خلافت براىهمان است كه اول بر او سخن گفتى زيرا امت به آن راضى شدند.
عالم مسيحى تازه مسلمان شده گفت : سخنت را فهميدم (منظورت را متوجه شدم ) من بر اعتقادخود يقين دارم .(306)

آگاهى حضرت امير عليه السّلام به سارق و سرقت او

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى در زمان حضرت امير عليه السّلام هزار دينار از بيتالمال سرقت كرد، هيچكس نيز از آن مطلع نبود، حضرت امير عليه السّلام سلمان را فرستادتا نزد آن مرد رود و بگويد: مال را برگردان خداوند مى فرمايد: هر كه خيانت كند باآنچه خيانت كرده محشور شود. سلمان نزد دزد آمد و پيغام حضرت را داد.
دزد بى شرم كه سّرش فاش شده بود گفت : جادوى فرزندان عبدالمطلب چه بسيار است؟! كسى از اين مسئله آگاه نبود سپس افزود:
عجيب تر از آن اينكه روزى على را ديدم كه كمان پيامبر صلى الله عليه و آله را در دستداشت ، من او را مسخره كردم ، ناگاه كمانرا به طرف من انداخت و فرمود: بگير دشمن خدارا، ناگاه آن كمان به صورت اژدهائى شد و به من حمله ور گرديد، او را قسم دادم تااينكه آنرا گرفت و به شكل اول برگردانيد.(307)
مؤ لف گويد: ما در اول كتاب احاديثى را ذكر نموديم كه دلالت بر قدرتاهل البيت عليه السّلام بر كارهائى بس عظيم تر از اينها مى كرد و آنچه خداوند بهديگر انبياء داده است از جمله حضرت موسى كه عصا در دست او اژدها مى شد به ايشان عطافرموده است .

آگاهى حضرت امير عليه السّلام به بيت المال و نفرات

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عمار و ابن عباس گويند: حضرت امير عليه السّلام روى منبر فرمود:
ميان صفها بگرديد و ندا كنيد كه آيا كسى هست كه از قسمت من ناراضى باشد؟
مردم از هر طرف صدا برآوردند: خدايا ما راضى هستيم و تسليم شديم و از پيامبر و پسرعموى او اطاعت مى كنيم .
حضرت فرمود:اى عمار برخيز و به بيت المال برو و به هر نفر سه دينار عطا كن ،براى من نيز سه دينار بياور.
عمار با گروهى به طرف بيت المال رفتند، وقتىاموال بيت المال را شمردند سيصد هزار دينار بود و تعداد مردم يكصد هزار نفر! عمار گفت: به خدا قسم كه حق از جانب پروردگارتان آمد، به خدا قسم او (قبلا) نه از مقدارپول اطلاع داشت و نه از تعداد مردم ، و به اين علامت بر شما واجب شد اطاعت او و در همينجريان بود كه طلحة و زبير و عقيل از گرفتن سهم خود (به عنوان اعتراض ) امتناعكردند.(308)

آگاهى حضرت امير عليه السّلام به مالك اسب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جويرة بن عبدى با مردى بر سر ماديانى منازعه داشتند و هر يك خود را مالك آن مىپنداشت (وقتى داورى را نزد حضرت على عليه السّلام آورند) حضرت فرمود: هيچكدام ازشما شاهد داريد؟ گفتند: خير، حضرت به جويرة فرمود: اسب را به آنمرد بده ،عرضكرد: بدون هيچ شاهدى اسب را بدهم ؟ حضرت فرمود: به خدا قسم كه من از تو نسبتبه خودت آگاهترم آيا فراموش كردى عمل خودت را در جاهليت و او را به ماجرايش خبرداد.(309)

آگاهى حضرت امير عليه السّلام از مكان اسب ثابت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ثابت بن افلج گويد: در دل شبى اسب خود را گم كردم (وقتى نااميد شدم ) خدمت اميرالمؤمنين عليه السّلام آمدم ، چون به در خانه حضرت رسيدم ، قنبر غلام حضرت بيرون آمد وبه من گفت :
اى پسر افلج برو اسب خود را از عوف بن طلحه سعدىتحويل بگير!(310)

خبر دادن حضرت به شغل مخفى مغيرة

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى مغيرة بن شعبة (كه از منافقين و دشمنان حضرت على عليه السّلام است ) نزد حضرتآمد، حضرت مشغول نماز بود، او سلام كرد ولى حضرت به او جوابى نداد! با تكبر گفت: يا اميرالمؤمنين سلام كردم ولى جواب مرا نداديد گويا مرا نشناختيد!
حضرت فرمود: به خدا قسم كه تو را مى شناسم ، گويا بوى پشم را از تو استشماممى كنم !
مغيره با شنيدن اين سخن به شدت خشمگين شد و در حاليكه عبايش را روى زمين مى كشيدرفت ، برخى از حاضرين گفتند: يا على اين چه سخنى بود؟ حضرت فرمود: من درباره اوجز حق نگفتم ، به خدا قسم گويا او و پدرش را مى بينم كه در يمن پشم ريسى مى كنند،مردم از اين كلام تعجب كردند، زيرا تا به حال هيچكس اين گونه نگفته بود(311)يعنى كسى از شغل پائين او و خانواده اش در گذشته آگاهى نداشت .

خبر داشتن حضرت از مكان اختفاى مروان و ابن زبير

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى حضرت امير عليه السّلام سپاه بصره را شكست داد، زبير و طلحة كشته و عايشهاسير و سپاهيان متوارى شدند، (حضرت در شهر بصره مى گذشت كه ) زنى به نامصفية دختر حارث به حضرت گفت : اى كشنده دوستان و عزيزان و اى جدا كننده بستگان(منظورش خالى كردن عقده خود نسبت به حضرت على عليه السّلام به خاطر كشته شدنبستگان خبيثش بود) حضرت فرمود: من تو را سرزنش نمى كنم بر دشمنى خودت (نسبتبه من ) زيرا كه من جد تو را در بدر كشته ام و عموى تو را در جنگ احد و شوهر تو راامروز، و اگر من قاتل دوستان بودم معرفى مى كردم كسانى را كه در اين خانه هستند.
وقتى خانه را بازرسى كردند ديدند (دو نفر از سران جنگجمل ) مروان و عبداللّه بن زبير در آنجا پنهان شده اند.(312)

معرفى جاسوس معاويه و نابينائى جاسوس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى جاسوس به نام عيزار از طرف معاويه در لشكر حضرت امير عليه السّلام بود كهاخبار را به معاويه مى رساند، حضرت او را متهم به جاسوسى كرد، عيزار منكر شد وگفت : من جاسوس نيستم .
حضرت فرمود: آيا سوگند ياد مى كنى كه جاسوسى نكرده اى ؟ گفت : آرى و قسم دروغنيز خورد.
حضرت فرمود: اگر دروغ گفتى خداوند چشم تو را كور گرداند.
رواى گويد: جمعه نشده بود كه ديدم عيزار (نابينا شده ) و از خانه بيرون مى آمد درحاليكه كسى دست او را گرفته بود.(313)

آگاهى حضرت امير عليه السّلام به فرستاده معاويه و هدف او

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در رحبه كوفه مردى نزد حضرت امير عليه السّلام آمد و خود را ازاهل شهر و بلاد حضرت معرفى كرد، حضرت فرمود: تو نه از بلاد من هستى و نه از رعيتمن ، ولى ابن اصفر مسائلى را از معاويه پرسيده و او از جواب عاجز مانده و تو رافرستاده تا آنرا از من بپرسى !
آن مرد كلام حضرت را تصديق كرد و گفت : راست مى گوئى يا اميرالمؤمنين ، معاويه مرادر پنهانى فرستاده و شما بر آن آگاه شديد با آنكه جز خداوند كسى از آن آگاهنبود.(314)

آگاهى امير عليه السلام به حال شيعيان خود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يكى از شيعيان كه نامش رميله بود بيمار شد، به گونه اى كه نتوانست به مسجد آيد،چند روز بعد كه حالش بهتر شد به نماز آمد، حضرت امير عليه السّلام به او فرمود:
اى رميله بيمار شدى ، سپس اندكى در خود سبكى احساس كردى و به نماز آمدى ؟ رميله گفت: آرى اى سرور من ، شما چطور آگاه شديد؟ حضرت فرمود:
اى رميله هيچ مرد و زن مؤمنى نيست كه مريض شود مگر اينكه ما نيز ناراحت و غمگين مىشويم ، او دعا نمى كند مگر اينكه ما براى او آمين مى گوئيم ، او خاموش نمى شود مگراينكه ما براى او دعا مى كنيم ، هيچ مرد و زن مؤمنى در شرق و غرب عالم نيست مگر اينكهما با او هستيم
آگاهى حضرت امير عليه السّلام به اولين بيعت كننده با ابوبكر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

(315)
وقتى بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مردم با ابوبكر بيعت كردند، سلمانگويد: نزد حضرت على عليه السّلام رفتم ، اومشغول غسل دادن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بود، عرض كردم :
هم اكنون ابوبكر بالاى منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله جاى گرفته و به خداسوگند كه راضى نيست مردم با يكدست با او بيعت كنند بلكه با هر دو دست با او بيعتمى كنند.
على عليه السّلام فرمود:اى سلمان آيا فهميدى اولين كسى كه بالاى منبر با ابوبكربيعت كرد كه بود؟
عرض كردم : نمى دانم ، همينقدر ديدم كه در سقيفه بنى ساعده وقتى انصار در انتخابخليفه منازعة مى كردند نخستين كسى كه با او بيعت كرد مغيرة سپس بشير بن سعد و ابوعبيده جراح و بعد از آن دو عمر و سپس سالم مولى ابوحذيفه و معاذبنجبل .
حضرت فرمود: اينها را از تو نپرسيدم آيا مى دانى وقتى ابوبكر بالاى منبر رفتنخستين كسى كه با او بيعت كرد كه بود؟ عرض كردم : نه ولى پير مردى سالخورده راديدم كه بر عصاى خود تكيه زده بود و ميان دو چشمش اثر سجده زيادى بود و او نخستينكسى بود كه از پله منبر بالا رفت و در حالى كه گريه مى كرد گفت : شكر خداى را كهمرا از دنيا بيرون نبرد تا تو را در اين جايگاه ديدم ، دست بگشا، ابوبكر دستش را بازكرد، پيرمرد بيعت كرد و سپس از منبر پائين آمده و از مسجد خارج شد.
على عليه السّلام فرمود: دانستى او كه بود؟ گفتم : نه ، ولى از سخنان او ناراحت شدمزيرا مثل آن بود كه از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله خوشحالى مى كرد.
حضرت فرمود: او ابليس لعنه اللّه بود، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به من خبر دادكه شيطان و سران اصحاب او در غدير خم كه پيامبر صلى الله عليه و آله مرا براىمردم (به امامت ) نصب كرد، حضور داشتند، آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:من از شما به خودتان سزاوارترم و به آنها دستور داد تا حاضرين به غائبين برسانند.
در آن هنگام پيروان و ايادى شيطان به ابليس گفتند: اين امت مورد رحمت و محفوظ است ، نهتو و نه ما بر آنها راه نفوذ نداريم ، اينها امام و رهبر خود را پس از پيامبرشان شناختند.
در اين موقع شيطان افسرده و ناراحت دور شد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به من خبر داد كه چون حضرتش رحلت كند مردم درسقيفه بنى ساعدة با آنكه تو نسبت به حق خودت مخاصمه كرده واستدلال مى كنى با ابوبكر بيعت مى كنند، سپس به مسجد مى آيند و اولين كسى كه برروى منبر من به شكل پيرمردى با حالت شاد با او بيعت مى كند ابليس است و چنين و چنانمى گويد، آنگاه در حاليكه به شدت خوشحالى مى كند و با بينى خود سوت مى كشد وجست و خيز مى كند و به ديگر شياطين گويد:
شما خيال كرديد كه مرا بر ايشان راهى نيست ، اكنون ديديد من با آنها چه كردم تاسرانجام دستور خداوند و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را رها كردند.(316)

آگاهى حضرت امير عليه السّلام در مورد خواسته يهود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عبداللّه بن خالد گويد: روزى با اميرالمؤمنين عليه السّلام بودم كه حضرت از كوفهخارج شده به زمين رسيديم كه آنرا نخله (يا بجله ) مى گفتند در دو فرسخى كوفه .
در اين موقع پنجاه نفر مرد يهودى نزد حضرت آمدند و گفتند: توئى على بن ابيطالبپيشواى امت مسلمان ؟ حضرت فرمود: آرى منم آن مرد.
گفتند: در كتابهاى ما نوشته شده است كه (در اين حوالى ) سنگى است كه نام شش نفر ازانبياء بر آن نقش بسته ، ما هر چه مى گرديم آنرا نمى يابيم اگر شما امام هستيد آن سنگرا براى ما آشكار سازيد.
اميرالمؤمنين عليه السّلام فرمود: دنبال من بيائيد گروه يهوددنبال حضرت حركت كردند، در ميان صحرا تپه اى بزرگ نمايان شد، حضرت به بادفرمود: اين رملها را به حق اسم اعظم خداوند از روى اين سنگ دور كن ! اندك زمانى نگذشت(كه با فشار باد متراكم ) رملها كنار رفت و سنگى ظاهر شد.
حضرت امير عليه السلام فرمود: اين است آن سنگى كه منظور شماست ، آنها نگاه كردندولى نامهائى كه مى خواستند نديدند گفتند: سنگى كه ما مى خواهيم نام شش نفر از انبياءبر آن نقش است ، ما بر اين سنگ چيزى نمى بينيم .
حضرت فرمود: آنچه شما به دنبال آن هستيد در آن طرف سنگ است كه روى زمين است ، سنگرا برگردانيد و نوشته ها را بخوانيد.
آن گروه هر چه تلاش كردند نتوانستند سنگ را برگردانند، اميرالمؤمنين عليه السّلاموقتى ديد اينها با اين جمعيت و تلاش زياد نمى توانند سنگ را حركت دهند خودش اقدام نمودو با دست تواناى خويش آن سنگ را برگرداند.
يهود نگاه كردند و ديدند نام شش پيامبر بزرگ الهى بر آن نقش است به اين ترتيب :آدم ، ابراهيم ، نوح ، موسى ، عيسى و محمد صلى الله عليه و آله .
يهود با ديدن اين ادله آشكار و تسلط حضرت بر باد و دانش فراوان حضرت ، يكجا صدابرآوردند به لااله الااللّه و محمد رسول اللّه صلى الله عليه و آله و اينكه شما امير مؤمنان و سرور اوصياء و حجت خداوند در زمين هستيد، هر كه شما را شناخت رستگار شده ونجات يافته و هر كه با شما مخالفت كرد گمراه شد، مناقب شما بيشتر است از اينكه بهاندازه و شماره درآيد.(317)

اطلاع حضرت امير عليه السّلام از مقتولو قاتل او

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ميثم تمار گويد: روزى خدمت اميرالمؤمنين عليه السّلام در مسجد جامع كوفه بودم ،اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و ياران حضرت اطراف او حلقه زده بودند، صورتحضرت مانند ماه شب چهارده در ميان ستارگان مى درخشيد.
در اين ميان مردى بلند قامت كه لباس بلندى از خز در بر و عمامه زردى بر سر داشت ودو شمشير بسته بود، وارد مسجد شد و بدون آنكه سلام كند نشست و سخنى نگفت ! همهنگاهها به سوى او خيره شد و توجه مردم را به خود جلب كرد در اين هنگام با زبانى كهدر نهايت فصاحت بود چون شمشير برّان فرياد زد:
((ايّكم المجتبى فى الشجاعة و المعمّم بالبراعة ، ايّكم المولود فى الحرم والعالى الشيم ، ايّكم الاصلع الراءس و البطل الدعاس و المضيق للاءنفاس والاخذبالقصاص ، ايّكم غصن اءبى طالب الرطيب و بطله المهيب و المسهم المصيب و القسمالنجيب ايكم خليفة محمد صلى الله عليه و آله الذى نصره فى زمانه و اعتزبه فىسلطانه و عظم به شاءنه ؟)).
خلاصه آنكه پس از مدح بسيار و بيان فضائل حضرت ، پرسيد كداميك از شما جانشينمحمد است همو كه او را در زمان حيات كمك كرد و حكومت او را عزت بخشيد و كار او به اوبالا گرفت ، در اين هنگام اميرالمؤمنين به او فرمود:
چه مى خواهى اى ابا سعد پسر فضل ، پسر ربيع ، پسر مدركة ، پسر نجيبه ، پسرصلت ، پسر حارث ، پسر و عران ، پسر اشعث ، پسر ابى السمع الروى ؟ (حضرت تانه نسل از اجداد او را نام برد) بپرس از هر چه كه مى خواهى ، منم گنجينه علم پيامبرى .آن مرد گفت : به ما خبر رسيده كه شما وصىرسول خدا صلى الله عليه و آله و جانشين او در قوم او و آسان كننده مشكلات هستيد.
من نماينده شصت هزار نفر به نام طايفه عقيمه هستم ، همراه من كشته اى است كه طايفه من درعلت مرگ او اختلاف دارند.
آن كشته هم اكنون درب مسجد است ، اگر شما او را زنده كردى ما يقين مى كنيم شما حجت خدادر زمين و جانشين محمد صلى الله عليه و آله هستيد و اگر نتوانستيد برمى گردانيم آنرا ومى فهميم كه ادعاى شما نابجا و مدعى چيزى هستى كه از عهده آن بر نيائى !

حضرت امير عليه السّلام مردم را دعوت كرد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در اين هنگام اميرالمؤمنين فرمود:اى ميثم بر شتر خود سوار شو و در محله هاى كوفه وخيابانها اعلان كن هر كه مى خواهد فضيلتى را كه خداوند به على برادر پيامبر صلىالله عليه و آله و شوهر دختر او از علوم ربانى داده است بنگرد به طرف نجف بيايد.
مردم به طرف حضرت حركت كردند حضرت فرمود: اى ميثم آن مرد اعرابى و آن مرده رابياور، ميثم گويد: آن مرد را با ميت به نجف آوردم حضرت به مردمى كه اجتماع كردهبودند فرمود:
هر چه از ما مى شنويد از ما روايت كنيد و هر چهنقل مى كنيد درست نقل كنيد، هر چه مى بينيد بازگو كنيد (يعنى به دقائق امور متوجهباشد مبادا امور مشتبه گردد و براى كسى شبهه ايجاد شود).
سپس فرمود:اى اعرابى شتر را بخوابان و جنازه را فرود آريد، ميثم گويد: جنازه راخارج كردم ، سرپوشى از حرير سبز بر آن بود، در ميان آن نوجوانى بود كه خطعارض او تازه روئيده ، گيسوانى داشت زيبامثل زنان ، و گوش تا گوش او بريده شده بود! حضرت فرمود: چند وقت است كه او مردهاست ، آن مرد گفت : چهل و يك روز، فرمود: علت مرگش ‍ چيست ؟ آن مرد گفت : اى جوانمرد،جنازه او را براى همين امر نزد شما فرستاده اند تا تو آنها را آگاه كنى ، اين جوان شبسالم خوابيد، صبح او را كشته يافتند (شايد حضرت با اين سؤال مى خواست توجه مردم را به اين نكته جلب كند تا بدانند اين جنازه را براى چهموضوعى آورده اند و اينكه آورنده آن علت قتل را نمى داند).
آن اعرابى افزود: اكنون براى خونخواهى او پنجاه نفر شمشير كشيده با يكديگر نزاعمى كنند، پس اى بردار محمد صلى الله عليه و آله حقيقت امر را روشن نما.

معرفى قاتل و زنده شدن مقتول

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت امير عليه السّلام فرمود: قاتل اين جوان عموى اوست ، زيرا اين جوان حاضر نشددختر او را به همسرى بپذيرد و با ديگرى ازدواج كرد و او از روى كينه اين جوان را كشتهاست .
مرد اعرابى گفت : اين سخن براى ما قانع كننده نيست ، مى خواهيم اين جوان (زنده شود) وخودش نزد خانواده خود شهادت دهد كه قاتلش ‍ كيست ؟ تا آشوب از ميان برود.
اميرالمؤمنين عليه السّلام بعد از سخن اعرابى برخاست ، خداوند را ثنا گفت و بر پيامبراكرم صلى الله عليه و آله صلوات فرستاده و سپس ‍ فرمود:
اى اهل كوفه خداوند گاو بنى اسرائيل را بعد از هفت روز با زدن عضوى از آن به عضوديگر زنده گردانيد و من با اجازه خداوند اين مرده را زنده مى كنم !
سپس حضرت نزديك آن جسد رفت و با پاى خود به او زده فرمود: به اجازه خداوندبرخيز اى مدرك پسر حنظله پسر غسان ، پسر بحير، پسر فحر پسر سلامت ، پسر طيبپسر اشعث ، بشنو كه خداوند تو را به دست على بن ابيطالب زنده گردانيد.
ميثم گويد: ناگاه آن جوان مرده از جا برجست ، صورتش در زيبائى از خورشيد درخشندهتر و از ماه زيباتر بود و گفت : لبيك لبيك اى حجت خدا بر مردم !
حضرت فرمود: اى جوان چه كسى تو را كشته است ؟ گفت : عمويم حارث بن غسان مراكشته است ، حضرت فرمود: برو به سوى قوم خود و آنها را آگاه كن ، جوان گفت : اىمولاى من ، من احتياجى به رفتن به نزد ايشان ندارم ، مى ترسم دوباره مرا بكشند و كسىنباشد مرا زنده كند! حضرت به آن اعرابى فرمود:
شما به نزد قوم خودت برو و آنها را از حقيقت آگاه كن ، او نيز عرض كرد: اى مولاى منبه خدا قسم از شما جدا نمى شوم . من نزد شما خواهم بود تا اجلم برسد، لعنت بر كسىكه حق برايش روشن شود و نپذيرد و نزد حضرت ماند تا آنكه در جنگ صفين شهيد شد.مردم كوفه به شهر خود برگشتند و در مورد حضرت اختلاف كردند(318) (يعنى بااينكه حضرت به آنها تذكر داده بود كه جريانات را به دقت پى گيرى كنند بازبرخى در مورد حضرت زياده روى كردند).

آگاهى حضرت از حالات يك زن و حلمشكل او

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنين عليه السّلام روزى به وشاء (يكى از ياران خود) فرمود: نزديك بيا، وشّاءگويد: نزديك شدم ، فرمود: برو به محله خودتان بر در مسجد مردى را مى بينى كه بازنى نزاع مى كند، آنها را نزد من بياور، و شاء گويد: به آنجا رفتم همانطور كهحضرت فرموده بود زنى با مردى نزاع مى كرد به آنها گفتم : اميرالمؤمنين عليهالسّلام شما را مى خواند، با هم نزد حضرت آمديم .
حضرت فرمود:اى جوان چرا با اين زن نزاع مى كنى ؟ گفت : يا اميرالمؤمنين من اين زن راتزويج كرده ام ، مهريه او را داده ام و زفاف نموده ام ، هرگاه كه به او نزديك مى شوماو خون مى بيند و من از اين مساءله متحير گشته ام .
حضرت فرمود: اين زن بر تو حرام است و تو شوهر او نيستى ! مردم با شنيدن اين سخنمضطرب شدند و اختلاف كردند (كه چرا زنى كه عقد كرده همسر او نيست ) حضرت به آنفرمود: هيچ مرا مى شناسى ؟ گفت : چيزهايى شنيده ام ولى تا بهحال شما را نديده ام (حضرت اين سئوال را نمود تا معلوم شود با يكديگر تبانى نكردهاند)
حضرت فرمود: توئى فلانة دختر فلان مرد ازآل فلان ، عرض كرد: آرى به خدا قسم ، حضرت فرمود: آيا با مردى پسر فلانىمخفيانه پنهان از خانواده ات عقد موقت نبستى ؟ آيا از آن مرد باردار نشدى به نوزاد پسرسالمى و چون از قوم خود ترسيدى آن طفل را شبانه برداشته در مكان خلوتى بر زمينگذاردى و آنطرف مقابل او ايستادى در اين وقت (مهر مادرى تو نگذاشت ) غمگين شدى وبرگشتى و طفل را برداشتى و (دوباره زمين گذاردى ) در اين موقع بچه گريه كرد وتو از رسوائى ترسيدى ، سگهائى نيز آمدند و بر تو پارس كردند، تو از ترسگريختى ، يكى از سگها نزديك فرزند تو شد و او را بو مى كرد خواست تا او را بهخاطر بوى ناپسندش مجروح كند. تو براى اينكه به آنطفل آسيبى نرسد، سنگى برداشته به طرف سگ انداختى اما آن سنگ به فرزند تو خوردو زخمى شد، آن طفل از صدمه سنگ ناله اى زد و تو براى اينكه رسوا نشوى به او پشتكرده رفتى ، اما دلت پرشور بود، دستهاى خود را بلند كردى به طرف آسمان و گفتى:
خدايا اى حفظ كننده امانتها او را حفظ كن .
زن كه تعجب كرده بود گفت : بله به خدا قسم تمام اين سخنان صحيح است و من در سخنشما متحيرم (چگونه به اسرار من آگاهى و يا اينكه منظور شما از اين سخنان چيست ؟)
آنگاه حضرت فرمود: آن مرد كجاست ؟ مرد حاضر شد، فرمود: پيشانى (جلوى سر) خود رانمايان كن ، آنمرد چنين كرد، حضرت به آن زن فرمود: توجه كن ، اين همان زخم است كهدر سر فرزند تو بود و اين مرد پسر توست و خداوندمتعال مانع شد از نزديك شدن تو با او به واسطه آن نشانه اى (خونى ) كه ديدى ، وخداوند فرزند تو را محافظت كرد همانگونه كه درخواست كردى ، شكر خدا را بر ايننعمت به جاى آور.(319)

آگاهى حضرت از تروريستهاى معاويه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته از ياران باوفاى حضرت على عليه السّلام است او گويد:
نماز صبح را با على عليه السّلام به جا آورديم ، ناگاه مردى با لباس سفر پيدا شد،خدمت حضرت رسيد، حضرت فرمود: از كجا مى آئى ؟ از شام ، فرمود: براى چه ؟ گفت :كارى دارم ، حضرت فرمود: تو به من خبر مى دهى يا من جريان تو را بگويم ؟!
عرض كرد شما بگوئيد، حضرت فرمود:
در فلان روز از فلان ماه و سال ، معاويه اعلان كرد هر كه على را بكشد ده هزار دينار بهاو (جايزه ) مى دهم ، فلان مرد برخاست و قبول كرد، اما وقتى به خانه رفت و آماده حركتشد با خود گفت : پسر عموى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و پدر دو فرزند او رابكشم ؟ پشيمان شد و منصرف گرديد.
روز دوم دوبار منادى ندا كرد هر كه على را بكشد بيست هزار دينار براى او خواهد بود اينبار نيز شخصى برخاست و گفت : من مى روم ، ليكن پس ‍ از آنكه فكر كرد پشيمان شد واستعفا داد.
روز سوم منادى از طرف معاويه اعلان كرد هر كه على را بكشد سى هزار دينار به او دادهمى شود! و تو قبول كردى و براى كشتن من آمدى و تو مردى از (طايفه ) حمير هستى ، آنمرد گفت : راست گفتى ، حضرت فرمود: اكنون نظرت چيست ؟ آيا به ماءموريت خودعمل مى كنى يا نه ؟ عرضكرد: نه من منصرف شده ام و برمى گردم . حضرت به قنبرفرمود: توشه راه و آذوقه سفر را براى او فراهم كن .(320)

next page

fehrest page

back page