بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب داستانهای شگفت, آیة اللّه سید عبد الحسین دستغیب ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     DASTAN01 -
     DASTAN02 -
     DASTAN03 -
     DASTAN04 -
     DASTAN05 -
     DASTAN06 -
     DASTAN07 -
     DASTAN08 -
     DASTAN09 -
     DASTAN10 -
     DASTAN11 -
     DASTAN12 -
     FOOTNT01 -
 

 

 
 

next page

fehrest page

back page

47 - نجات از قبر پس از دفن
فاضل محترم آقا ميرزا محمود شيرازى - كه داستانهايى از ايشاننقل گرديد - فرمودند كه مرحوم آقا سيد زين العابدين كاشى - اعلى اللّه مقامه - را دركربلا خادمى بود تبريزى (بنده نامش را فراموش كرده ام ) واهل تقوا و صلاح و سداد بود، نقل كرد كه قبل از مجاورت كربلادر خارج شهر تبريزنزديك قبرستان قهوه خانه داشتم و شبها را همانجا مى خوابيدم شبى هوا سخت سرد بودومن درب قهوه خانه را محكم بستم و خوابيدم ، ناگاه كسى در را به سختى كوبيد،برخاستم در را باز كردم آن شخص فرار كرد، مرتبه دوم در را سخت تر كوبيد، آمدم دررا گشودم باز فرار كرد.
گفتم البته اين شخص امشب مزاحم من شده پس چوبى به دست گرفتم پشت در نشستم وآماده شدم تلافى كنم تا مرتبه سوم در را كوبيد در را گشودم و او را تعقيب كردم تاوارد قبرستان شد ودر نقطه اى محو گرديد. پس در همانمحل توقف كردم و متوجه اطراف شدم و از او تفحص مى كردم ، بعدخيال كردم شايد پنهان شده همانجا خوابيدم به قصد اينكه اگر پنهان شده ظاهر شود.
چون خوابيدم و گوشم را به زمين گذاشتم ناگاه صداى ضعيفى شنيدم كه شخصى اززير خاك ناله مى كند، متوجه شدم كه قبر تازه اى است كه طرف عصر كسى را آنجا دفنكرده اند و دانستم كه سكته كرده بوده و در قبر بهوش آمده ، پس برايش رقت كردم و بهقصد خلاصى او خاكها را برداشتم و لحد را برچيدم . شنيدم كه مى گفت كجا هستم ؟!پدرم كجاست ؟ ! مادرم كجاست ؟!
پس لباس خود را بر او پوشانيدم و او را بيرون آورده در قهوه خانه جاى دادم ولى او رانشناختم تا بستگانش را خبر كنم ، آهسته آهسته ازاو پرسش مى كردم تا محله و خانه او رادانستم و از قهوه خانه بيرون آمده همان شب پدر و مادرش را پيدا كردم و آنها را خبر دادم ،پس آمدند و او را به سلامتى به خانه بردند، آنگاه دانستم كه آن شخص كوبنده در،ماءمور غيبى بوده براى نجات آن جوان .
48 - اندرزى عجيب
مخلص در ولايت اهل بيت : جناب آقاميرزا ابوالقاسم عطار تهرانى - سلمه اللّه -نقل نمود از عالم بزرگوار مرحوم حاج شيخ عبدالنبى نورى كه از جمله تلاميذ حكيم الهىمرحوم حاج ملاهادى سبزوارى بوده است در سال آخر عمر مرحوم حاجى ، روزى شخصى درمجلس درس ايشان آمد و خبر داد كه در قبرستان ، شخصى پيدا شده و نصف بدنش در قبراست و نصف ديگر بيرون و دائما نظرش به آسمان است و هرچه بچه ها مزاحمش مى شوندبه آنها اعتنايى نمى كند.
مرحوم حاجى گفتند خودم بايد او را ملاقات كنم ، چون مرحوم حاجى او را ديد بسيار تعجبكرد نزديكش رفت ديد به ايشان هم اعتنايى نمى كند.
اندرزى عجيب
مرحوم حاجى گفتند تو كيستى و چكاره اى من تو را ديوانه نمى بينم از آن طرف رفتارتهم عاقلانه نيست . در جواب ايشان گفت من شخص نادان بى خبرى هستم ، تنها دو چيز رايقين كرده و باور دارم :
يكى آنكه : دانسته ام كه مرا و اين عالم را خالقى است عظيم الشاءن كه بايد در شناختن وبندگى او كوتاهى نكنم .
دوم آنكه : دانسته ام در اين عالم نمى مانم و به عالم ديگر خواهم رفت و نمى دانم وضع مندر آن عالم چگونه خواهد بود. جناب حاجى ! من از اين دو علم بيچاره وپريشانحال شده ام به طورى كه مردم مرا ديوانه مى پندارند شما كه خود را عالممسلمانان مى دانيد و اين همه علم داريد چرا ذره اى درد نداريد و بى باكيد و در فكرنيستيد؟!
اين اندرز مانند تيرى بود كه بر دل مرحوم حاجى نشست ، برگشت در حالى كهدگرگون شده بود و كمى از عمرش كه مانده بود دائما در فكر سفر آخرت وتحصيل توشه اين راه پرخطر بود تا از دنيا رفت .
هركس در هر مقامى كه باشد محتاج شنيدن موعظه و نصيحت است ؛ زيرا اگر نسبت به آنچهمى شنود دانا باشد، آن موعظه برايش تذكر يعنى يادآورى است چون انسان فراموشكاراست و هميشه محتاج به يادآوريست و اگر جاهل باشد اندرز برايش دانش و كسب معرفت است.
از اينجاست كه در قرآن مجيد وظيفه هر مسلمانى را خيرخواهى و اندرز به ديگران قرار دادهو فرموده :(وَتَوا صَوْا بِالْحَقِّ وَتَوا صَوْا بِالصْبرِ) (22)چنانچه اندرز به ديگرىلازم و مورد امر خداوند است ، استماع اندرز و پذيرفتن آن هم لازم است ؛ زيرا امر بهموعظه كردن براى شنيدن و پذيرفتن و بدانعمل كردن است و لذا مكرر در قرآن مجيد مى فرمايد:((فَهَلْ مِنْ مَدَّكِر؛ آيا كسى هست اندرزهاىالهى را بشنود و بپذيرد)).
ضمنا بايد دانست كه موعظه بى اثر نخواهد بود و در شنونده اثرى مى گذارد هرچنداثر آنى و جزئى باشد و بايد از حضور در مجالس وعظ و استماع موعظه از هركس كهباشد مضايقه نكرد.
از مسلمه منقولست كه گفت بامدادى به خانه عمر بن عبدالعزيز رفتم در اندرونى كه پساز نماز صبح آنجا تنها بود كنيزكى آمد و قدرى خرما آورد پس قدرى از آن برداشت و گفتاى مسلمه ! اگر مردى اين را بخورد وآبى بر سر آن بياشامد او را بس ‍ باشد؟ گفتمنمى دانم . پس پاره بيشترى از آن برداشت و گفت اين چه ؟ گفتم بلى اين كافى است وكمتر از اين نيز چنانچه اگر اين را بخورد تا شب باكى ندارد كه هيچ طعام ديگر نچشد.گفت پس براى چه آدمى به دوزخ رود يعنى انسانى كه كفى خرما و آبى او را در روزكافى است براى چه در طلب مال دنيا حرص زند و از محرمات الهى پرهيز نكند تا بهجهنم برود.
مسلمه گويد: هيچ وعظى در من چنين كارگر نشد.
غرض آنكه آدمى نمى داند كه كدام سخن در او خواهد گرفت ، مسلمه بسيار موعظه شنيدهبود اما هيچيك در او چنان نگرفته بود كه اين .
و نيز مشهور است و در بعض تفاسير هم نوشته شده كه((فضيل عياض )) مدتى از عمرش در طغيان و عصيان بود تا شبى به قصد دستبرد بهقافله حركت مى كرده و قافله را تعقيب مى نموده ، ناگاه صداى خواننده قرآن به گوششمى خورد كه اين آيه را مى خواند:(اَلَمْ يَاءْنِ لِلَّذينَ آمَنُوا اَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِاللَّهِ)
(23) يعنى : ((آيا نرسيده وقت آنكه كسانى كه ايمان آورده اند دلشان براى ياد خداخاشع شود)).
فورا آيه شريفه دلش را بيدار كرد و گفت بلى وقتش رسيده از همان راه برگشت وتوبه كامله نمود و اداى حقوق كرد و هركس بر او حقى داشت او را از خود راضى ساخت وبالاخره از خوبان روزگار شد.
و نيز منقول است كه شخصى از ثروتمندان بر واعظى گذشت كه مى گفت :((عجبت منضعيف يعصى قويا؛ يعنى در شگفتم از بنده ناتوانى كه مخالفت مى كند امر خداى توانارا)) .
اين سخن در او اثر كرد و تمام گناهان را ترك نمود و رو به خير آورد تا يكى از خوبانروزگار شد. شايد او بسيار كلمات موعظه و حكمت شنيده بود اما نجات كلى و بيدارى اورا خداوند در اين كلمه قرار داده بود.
به عبداللّه بن مبارك گفتند تا كى تو در طلب حديث و علم هستى ؟ گفت نمى دانم ، شايدآن سخن كه رستگارى من در آن است هنوز نشنيده باشم .
و لذا عالم ربانى مرحوم شيخ جعفر شوشترى در منبر دعا مى كرد و عرض مى نمودپروردگارا! مجلس ما را مجلس موعظه قرار ده . و مى فرموده هنگامى مجلس موعظه است كهشنونده اگر اهل معصيت است پشيمان شود و گناه را ترك كند و اگراهل طاعت است ، شوقش در زيادتى طاعت و سعى او در اخلاص بيشتر شود.
و بالجمله عالم و غير عالم همه بايد در مجلس وعظ به قصد اندرز گرفتن و متنبه شدن وعمل به آن حاضر شوند، نادان براى دانستن و دانا براى يادآورى . و اخبار وارده درفضيلت مجلس موعظه بسيار است و براى شناختن اهميت آن كافى است دانسته شود موعظهغذاى روح و حياتبخش دل است چنانچه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام به فرزندشمجتبى عليه السلام مى فرمايد:((اَحْىِ قَلْبَكَ بِالْمَوْعِظَةِ)) و رسوا كننده نفس و شيطان ونجات دهنده از شرّ آنهاست و موجب برطرف شدن وساوس و اضطرابات و پيدايش امنيت وآرامش خاطر است :(اَلا بِذِكْرِاللَّهِ تَطْمئِنُّ الْقُلُوبُ)(24)
چه اشخاصى كه بواسطه فشار وساوس و خيالات شيطانى آماده انتحار (خودكشى )شدند و به وسيله برخورد بموعظه آرامش خاطرى نصيبشان شده و قرار گرفتند.
ناگفته نماند كسيكه بمجلس موعظه و برخورد بكسى كه او را موعظه كند دسترسىنداشته باشد بايد از مراجعه بمواعظ مدونه بهره مند شود كه در راءس آنها قرآن مجيداست با دقت و تدبر در تفسير آيات آن و بعد ترجمه و شرح نهج البلاغه و خطبه هاىبليغه حضرت اميرالمؤ منين كه شرح دهنده و بيان كننده آيات قرآن مجيد است و بعدترجمه جلد 17 بحارالانوار كه مواعظ رسول خدا(ص ) و ائمه هدى : را جمع نموده و بعدكتب اخلاقى مانند معراج السعاده نراقى و عين الحيواة مجلسى و ساير كتابهائيكه در آنهامواعظ بزرگان دين نقل شده است .
49 - توفيق توبه
و نيز جناب آقا ميرزا ابوالقاسم مزبور از مرحوم اعتمادالواعظين تهرانى - عليه الرحمه -نقل نمود كه فرمود در سالى كه نان در تهران به سختى دست مى آمد، روزى ميرغضبباشى ناصرالدين شاه به طاق آب انبارى مى رسد و صداى ناله سگهايى را مى شنود،پس ازتحقيق مى بيند سگى زاييده و بچه هايش به او چسبيده و چون در اثر بى خوراكىپستانهايش شير ندارد، بچه هايش ناله و فرياد مى كنند.
ميرغضب باشى سخت متاءثر مى شود، از دكان خبازى كه در نزديكى آنمحل بود، مقدارى نان مى خرد و جلوش مى اندازد و همانجا مى ايستد تا سگ مى خورد وبالاخره پستانهايش شير مى آورد و بچه هايش آرام مى گيرند و سرگرم خوردن شير ازپستانهاى مادر مى شوند.
ميرغضب باشى مقدار خوراك يك ماه آن سگ را از آن نانوايى مى خرد و نقدا پولش ‍ را مىپردازد و مى گويد هر روز بايد شاگردت اين مقدار نان به اين سگ برساند و اگر يكروز مسامحه شود از تو انتقام مى كشم .
در آن اوقات با جمعى ازرفقايش ميهمانى دوره اى داشتند به اينتفصيل كه هر روز عصر، گردش مى رفتند و تفرج مى كردند و براى شام درمنزل يكى با هم صرف شام مى نمودند تا شبى كه نوبت ميرغضب باشى شد، زنى داشتكه تقريبا در وسط شهر تهران خانه اش بود ووسايل پذيرايى در خانه اش موجود بود و زنى هم تازه گرفته بود و نزديك دروازهشهر منزلش بود.
توفيق توبه
به زن قديمى خود پول مى هد و مى گويد امشب فلان عدد ميهمان دارم و براى صرف شاممى آييم و بايد كاملا تدارك نمايى ، زن قبول مى كند و طرف عصر با رفقايش بيرونشهر رفته تفرج مى كردند.
تصادفا تفريح آن روز طول مى كشد و مقدار زيادى از شب مى گذرد، هنگام مراجعت ،رفقايش مى گويند دير شده و سخت خسته شديم ، همين در دروازه كهمنزل ديگر تو است مى آييم .
ميرغضب باشى مى گويد اينجا چيزى نيست و در خانه وسط شهرى كاملا تدارك شده بايدآنجا برويم . بالاخره رفقا راضى نمى شوند و مى گويند ما امشب در اينجا مى مانيم وبه مختصرى غذا قناعت مى كنيم و آنچه در آن خانه تدارك كرده اى براى فردا. ميرغضبباشى ناچار قبول مى كند و مقدارى نان و كباب مى خرد و آنها مى خورند و همانجا مىخوابند.
هنگام سحر، از صداى ناله و گريه بى اختيارى ميرغضب باشى همه بيدار مى شوند و ازاو سبب انقلاب و گريه اش را مى پرسند، مى گويد در خواب ، امام چهارم حضرت سجادعليه السلام را ديدم به من فرمود احسانى كه به آن سگ كردى موردقبول خداوند عالم شد و خداوند در مقابل آن احسان ، امشب جان تو و رفقايت را از مرگ حفظفرمود؛ زيرا زن قديمى تو از غيظى كه به تو داشت ، سمى تدارك كرده و در فلانمحل از آشپزخانه گذاشته بود تا داخل خوراك شما كند، فردا مى روى آن سم را برمىدارى و مبادا زن را اذيت كنى و اگر بخواهد او را به خوشى رها كن .
ديگر آنكه : خداوند تو را توفيق توبه خواهد داد وچهل روز ديگر به كربلا سر قبر پدرم حسين عليه السلام مشرف مى شوى . پس صبحبا رفقا مى گويد براى تحقيق صدق خوابم بياييد به خانه وسط شهرى برويم ، باهم مى آيند چون وارد مى شود زن تعرض مى كند كه چرا ديشب نيامدى ؟ به او اعتنايى نمىكند و با رفقايش به آشپزخانه مى روند و به همان نشانه اى كه امام عليه السلامفرموده بود، سم را بر مى دارد و به زن مى گويد ديشب چه خيالى در باره ما داشتى ؟اگر امر امام عليه السلام نبود از تو تلافى مى كردم لكن به امر مولايم با تو احسانخواهم كرد، اگر مايلى در همين خانه باش و من با تومثل اينكه چنين كارى نكرده بودى رفتار خواهم كرد و اگرميل فراق دارى تو را طلاق مى دهم و هرچه بخواهى به تو مى دهم ، زن مى بيند رسواشده و ديگر نمى تواند با او زندگى كند، طلب طلاق مى كند او هم باكمال خوشى طلاقش مى دهد و خوشنودش كرده رهايش مى كند.
از شغل خودش هم استعفا مى دهد و استعفايش موردقبول واقع مى شود آنگاه مشغول توبه و اداى حقوق و مظالم گرديده و پس ازچهل روز به كربلا مشرف مى شود و همانجا مى ماند تا به رحمت حقواصل مى گردد.
آثار احسان به مخلوقات خداوند عالم هرچند حيوانى مانند سگ باشد در روايات بسيار استو گاه مى شود كه آن احسان سبب عاقبت به خيرى و مغفرت الهى مى گردد.
شواهد اين مطلب بسيار است از آن جمله در جلد 14 بحار از كتاب ((حيوة الحيوان )) دميرىنقل كرده از رسول خدا6 كه فرمود زنى در بيابانى مى رفت و سخت تشنه شده بود تابه چاهى رسيد كه در آن آب بود، خود را به قعر آن رسانيد و آب آشاميد و سيراب شد،بيرون آمد ديد سگى از شدت تشنگى خاكهايى كه نمدار شده مى خورد.
به خود گفت اين سگ بيچاره مانند من تشنه است ، بر او رقت كرد و به زحمت خود را بهآب رسانيد و موزه پايش را پر از آب كرد و به دندان گرفت و بالا آمد و سگ را سيرابنمود.
خداوند اين كارش را پذيرفت و تلافى فرمود و او را آمرزيد.
گفتند يا رسول اللّه 6 آيا براى ما در احسان به حيوانات پاداشى است ؟ فرمود:((نِعَمْفى كُلِّ كَبَدٍ حَرِي اَجْرٌ؛ يعنى : بلى در هر جگرى كه عطش دارد به واسطه خنك كردن وآب به او رساندن اجرى خواهد بود)).
رؤ ياى صادقانه و نيز در همان كتاب است كهرسول خدا6 فرمود:((شب معراج داخل بهشت شدم و كسى را در آنجا ديدم كه سگ تشنه اى راسيراب كرده بود)).(25)
جايى كه احسان به حيوان هنگام ضرورت موجب مغفرت و آمرزش و عاقبت به خيرى مى شود،پس چگونه است اثر احسان و دادرسى از انسان خصوصا مؤ من ؟!
و در اين باره روايات و داستانهايى در كتاب ((كلمه طيبه )) مرحوم نورىنقل شده است به آنجا مراجعه شود.
50 - رؤ ياى صادقانه
يكى از اهل تقوا و يقين كه زمان عالم ربانى مرحوم حاج شيخ محمد جواد بيدآبادى (كه دراين كتاب چند داستان از ايشان نقل گرديد) را درك كردهنقل كرد كه وقتى آن بزرگوار به قصد زيارت حضرت رضا عليه السلام و توقفچهل روز در مشهد مقدس ‍ به اتفاق خواهرش از اصفهان حركت نمود و به مشهد مشرف شدند،چون هيجده روز از مدت توقفش در آن مكان شريف گذشت ، شب حضرت رضا عليه السلامدر عالم واقعه به ايشان امر فرمودند كه فردا بايد به اصفهان برگردى ، عرض مىكند يا مولاى من ! قصد توقف چهل روز در جوار حضرتت كرده ام و هيجده روز بيشترنگذشته
امام عليه السلام فرمود: چون خواهرت از دورى مادرش دلتنگ است و از ما مراجعتش را بهاصفهان خواسته براى خاطر او بايد برگردى ، آيا نمى دانى كه من زوارم را دوست مىدارم .
چون مرحوم حاجى به خود مى آيد از خواهرش مى پرسد كه از حضرت رضا عليه السلامروز گذشته چه خواستى ؟ مى گويد:((چون از مفارقت مادرم سخت ناراحت بودم به آنحضرت شكايت كرده و درخواست مراجعت نمودم )).
محبت و راءفت حضرت رضا عليه السلام در باره عموم شيعيان خصوصا زوار قبرش ‍ ازمسلميات است چنانچه در زيارتش دارد:((السلام عليك ايها الامام الرؤ ف )) وداستانهايى دراين باره در كتب معتبره موجود است و نقل آنها منافى وضع اين جزوه است . و خلاصه هيچكسرو به قبر شريف آن حضرت نياورد مگر اينكه مورد محبت و عنايت آن بزرگوار قرارگرفت .
51 - رؤ ياى صادقانه
سيد جليل جناب آقاى ذوالنور (معمار) كه نزداهل ايمان ، به تقوا و سداد معروف است نقل نمود شبى در عالم رؤ يا بستانى بس وسيع وقصرى با شكوه ديدم از دربان اذن گرفتم و وارد شدم دستگاه سلطنتى ديدم همينطور كهتفرج مى كردم و از بزرگى دستگاه در شگفت بودم به قسمت بنگاه آن رسيدم كه آبها ازاطرافش در جريان و درختهاى ياس سر درهم پيچيده بوى مست كننده آنها را استشمام مىكردم ، زير سايه آنها تخت سلطنتى گذاشته به انواع زينتها مزين و مفرش بود وبالاىآن جناب آقاى شيخ محمد قاسم طلاقت (واعظ) را ديدم كه با نهايت عزت وجلال نشسته است . از دربان پرسيدم كه اين دستگاه متعلق به كيست ؟ گفتند به آقاىطلاقت كه بر كرسى سلطنتى نشسته ، اذن حضور گرفته بر او وارد شدم و پس از انجامتشريفات زيادى گفتم آقاى طلاقت من با شما رفاقت داشتم و از حالات شما با خبر بودمچه شده كه خداوند به شما چنين مقامى عنايت فرموده است ؟
در جواب گفت : چنين است كه مى گويى ، من عملى نداشتم كه مرا به چنين مقامى رساند لكندر اثر اينكه جوانى داشتم هيجده ساله به فاصله 24 ساعت مرضى در گلويش پيدا شدو از دنيا رفت ، خداوند كريم در برابر اين مصيبت ، چنين مقامى به من داد.
آقاى ذوالنور گفت من از مرگ فرزند آقاى طلاقت بى خبر بودم خواستم ايشان را ملاقاتنمايم و خواب خود را برايش بگويم گفتم شايد فرزندش نمرده باشد و خواب را تعبيرديگرى باشد، از ايشان نپرسيدم بلكه از يك نفراهل علم كه با ايشان رفاقت داشت از حال فرزندش پرسش كردم گفت بلى چندىقبل پسر هيجده ساله ايشان به فاصله 24 ساعت ازكَفَش رفت .
در باب اجرها و پاداشهاى الهى در مورد مرگ اولاد خصوصا پسر، روايات و داستانهايىاست كه در اوايل كتاب ((لئالى الاخبار)) مرحوم تويسركانىنقل كرده است و براى مزيد اطلاع به كتاب ((مسكن الفؤ اد فى موت الاحبة والاولاد))تاءليف شهيد ثانى مراجعه شود و در اينجا بهنقل يك روايت اكتفا مى شود:
حضرت صادق عليه السلام مى فرمايد:((اجر مؤ من از مردن فرزندش بهشت است صبر كنديا نكند)).(26)
با اينكه اجر در هر مصيبت و بلايى موقوف بر صبر آن است مگر در موت اولاد هرچندنتواند صبر كند اجرش ثابت است .
52 - رؤ ياى صادقانه
صاحب مقام يقين و مخلص در ولايت اهل بيت طاهرين : مرحوم حاج شيخ محمد شفيع جمى كهداستان 41 از ايشان نقل گرديد فرمود: سالى عيد غدير نجف اشرف مشرف بودم و پس اززيارت به سمت بلد خود (جم ) مراجعت كردم و ايام عاشورا در حسينيه اقامه مجلس تعزيهدارى حضرت سيدالشهداء عليه السلام نمودم و روز عاشورا سخت مشتاق زيارت آنبزرگوار شدم و از آن حضرت در رسيدن به اين آرزو استمداد نمودم و از حيث اسباب ،عادتا محال به نظر مى آمد.
همان شب در عالم رؤ يا جمال مبارك حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام و حضرتسيدالشهداء را زيارت كردم حضرت امير عليه السلام به فرزند خود فرمود چرا حوالهمحمد شفيع را نمى دهى ؟ فرمود همراه آورده ام پس ورقه اى به من مرحمت فرمود كه در آندو سطر از نور نوشته بود و از هر دو طرف هم مساوى بود. چون نظر كردم ديدم دو شعراست كه نوشته شده و با اينكه اهل شعر نبودم به يك نظر از حفظم شد:
شعر :

از مخلصان درگه آن شاه لوكشف
اسمش محمد است و شفيع از ره شرف
توفيق شد رفيق رود سوى كربلا
با آنكه اندكى است كه برگشته از نجف
فرمود چون بيدار شدم با كمال بهجت و يقين به روا شدن حاجت بودم و بحمداللّه در همانروز وسايل حركت ميسر شد و به سمت كربلا حركت كرده و به آن آستان قدس مشرف شدم.
مرحوم حاج شيخ محمد شفيع ، قريب سى سال با بنده رفاقت داشت و چند مرتبه حج وزيارت عتبات با مصاحبت ايشان نصيب شد عالمىعامل و مروجى مخلص ‍ و مردى خليق و محبى صادق بود. در هر شهرى كه مى رسيد با اخيارآن شهر آميزش ‍ داشت و در هر مجلسى كه بوداهل آن مجلس را به ياد خدا و آل محمد6 مى انداخت و از ذكر مناقب آن بزرگواران و مسالباعداى آنها خوددارى نداشت و در ملكات فاضله خصوصا تواضع و حيا و ادب و محبت بهبندگان خدا و سخاوت و خيرخواهى خلق به راستى كم نظير بود، اَعْلَى اللَّهُ مَقامَهُوَحَشَرَهُ اللَّهُ مَعَ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرينَ صَلَواتُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ اَجْمَعينَ.
53 - عنايت فاطميه
جناب حاجى على اكبر سرورى تهرانى گفت خاله علويه اى دارم كه عابده و بركتى براىفاميل ماست و در شدايد به او پناهنده مى شويم و از دعاى او گرفتاريهايمان برطرفمى شود.
عنايت فاطميه
وقتى آن مخدره به درد دل مبتلا مى گردد و به چند دكتر و بيمارستان مراجعه مى كندفايده نمى كند، مجلس زنانه توسل به حضرت زهرا(س ) فراهم مى كند واهل مجلس را هم طعام مى دهد.
همان شب در خواب حضرت صديقه (س ) را مى بيند كه به خانه اش تشريف آورده اند بهحضرتش عرضه مى دارد كلبه ما محقر است و اينكه روز گذشته از شما دعوت نكردم چونقابل نبودم . فرمود ما خود آمديم و حاضر بوديموالحال مى خواهيم درد و دوايت را نشان دهيم ، پس كف دست مبارك را محاذى صورتش ‍ مىگيرند و مى فرمايند به كف دستم نگاه كن ، پس تمام اندرون خود را در آن كف مبارك مىبيند از آن جمله رحم خود را مى بيند كه چرك زيادى در آن است فرمود درد تو از رحم استوبه فلان دكتر مراجعه كن خوب مى شوى .
فردا به همان دكترى كه فرموده بود مراجعه مى كند و دردش را مى گويد و به فاصلهكمى درد برطرف مى گردد.
ضمنا بايد متوجه بود كه ممكن بود بدون مراجعه به دكتر واستعمال دارو همان لحظه او را شفا بخشد، لكن چون خداوند به حكمت بالغه اش براى هردردى دوايى خلق فرموده كه بايد خاصيتى كه خداوند در آن دوا قرار داده ظاهر شود، پسبايد مريض هنگام ضرورت از مراجعه به طبيب واستعمال دوا خوددارى نكند و بداند كه شفا از خدا است لكن به وسيله طبيب و دوا مگر دربعض مواردى كه مصلحت الهى اقتضا كند.
بالجمله شايد در مورد علويه مذكور چنين مصلحتى نبوده ولذا او را به سنت جارى الهى كهرجوع به طبيب و دواست حواله فرمودند.
حضرت صادق (ع ) مى فرمايد:((پيغمبرى از پيغمبران گذشته مريض شد، پس گفت دوااستعمال نمى كنم تا خدايى كه مرا مريض كرد، شفايم دهد، پس خداوند به او وحى فرمودتو را شفا نمى دهم تا دوا استعمال نكنى ؛ زيرا شفا از من است (هرچند به وسيله دواباشد)).(27)
54 - رؤ ياى صادقانه
مؤ من متقى ((ملا على كازرونى )) ساكن كويت كه يكى از نيكان بود و خوابهاى صحيح ومكاشفات درستى داشت و در سفر حج ملاقات و مصاحبت او نصيب بنده شده بود،نقل كرد كه شبى در عالم رؤ يا بستان وسيعى كه چشم ، آخرش را نمى ديد مشاهده كردم ودر وسط آن قصر باشكوه و عظمتى ديدم و در حيرت بودم كه از آن كيست ، از يكى ازدربانان پرسيدم گفت اين قصر متعلق به ((حبيب نجار شيرازى )) است .
من او را مى شناختم و با او رفاقت داشتم و در آنحال ، غبطه مقام او را مى خوردم پس ناگاه صاعقه اى از آسمان بر آن افتاد و يك مرتبهتمام آن قصر و بستان آتش ‍ گرفت و از بين رفتمثل اينكه نبود. از وحشت و شدت هول آن منظره ، بيدار شدم دانستم كه گناهى از او سر زدهكه موجب محو مقام او شده است .
فردا به ملاقاتش رفتم و گفتم شب گذشته چه عملى از تو سر زده گفت هيچ ، او را قسمدادم و گفتم رازى است كه بايد كشف شود، گفت شب گذشته در فلان ساعت با مادرمگفتگويم شد و بالاخره كار به زدنش كشيد، پس خواب خود را برايشنقل كردم و گفتم به مادرت اذيت كردى و چنين مقامى را از دست دادى .
مستفاد از روايات و آيات آن است كه بعضى از گناهان كبيره حبط كننده و از بين برندهاعمال صالحه و كردارهاى نيك است چنانچه در ((عدة الداعى )) است كهرسول خدا6 فرمود:((هركس يك مرتبه بگويد: لااِلهَ اِلا اللَّهُ درختى در بهشت برايش ‍ غرسمى شود
شخصى گفت يا رسول اللّه ! پس ما در بهشت درخت بسيارى داريم .
حضرت فرمود:((بترس از اينكه آتشى بفرستى و آنها را آتش بزنى )).
از اين قسم گناه كبيره است حقوق والدين يعنى اذيت كردن و آزار رسانيدن به پدر يا مادرو در رساله گناهان كبيره اين مطلب مفصلا يادآورى شده به آنجا مراجعه شود.
55 - عنايت علوى (ع )
جناب حاج شيخ محمد باقر شيخ ‌الاسلام - اعلى اللّه مقامه - كه داستان 37 و 38 از ايشاننقل گرديد فرمودند هنگامى كه مرحوم حاج قوام الملك شيرازىمشغول ساختمان حسينيه بود، سنگهاى آن را به يك نفر سيد حجار كه در آن زمان استادحجارهاى شيراز بود، كنترات داده بود و آن سيد در اين معامله دچار زيان سختى شد بهطورى كه مبلغ سيصد تومان مديون گرديد و البته اين مبلغ در آن زمان زياد بود،خلاصه پريشان حال و بيچاره شد.
شب جمعه نماز جعفر طيار را مى خواند و حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام را براىگشايش كارش به درگاه الهى وسيله قرار مى دهد و همچنين شب جمعه دوم تا شب جمعهسوم حضرت امير عليه السلام به او مى فرمايند فردا برو نزد حاج قوام كه به اوحواله كرديم . چون بيدار مى شود متحير مى شود چگونه به حاج قوام حرف بزنم درحالى كه نشانه اى ندارم شايد مرا تكذيب كند.
بالاخره در حسينيه مى آيد و گوشه اى با هم و غم مى نشيند و ناگاه مى بيند حاج قوام بافراشها و ملازمانش آمدند در حالى كه آمدنش در چنان موقعى غير منتظره بود. همينطورنزديك مى آيد تا برابر سيد حجار مى رسد، مى گويد مرا به تو كارى است بيامنزل . وقتى كه حاج قوام به منزلش برمى گردد سيد مى آيد و ملازمان باكمال احترام او را نزد حاج قوام حاضر مى كنند.
چون وارد مى شود و سلام مى كند حاج قوام بدون پرسش از حالش بلافاصله سه كيسهكه در هر يك يكصد اشرفى يك تومانى بود تقديمش مى كند و مى گويد بدهى خودت رابپرداز و ديگر حرفى نمى زند.
از اين داستان دانسته مى شود كه متمكنين سابق در كارهاى خير تا چه حد داراى صدق واخلاص بودند تا اندازه اى كه مورد عنايت و التفات بزرگان دين قرار مى گرفتند وهمراه خود مى بردند و در اين دوره اولاد ثروتمندان غالبا در فكر زياد كردن ثروت خودهستند وتوفيق صرف كردن درامور خيريه نصيب آنها نيست . و ثانيا هرگاه مختصرى ازدارائى خود را صرف خيرى كنند نوعا از صدق و اخلاص ‍ محرومند و بهخيال مدح خلق و ستايش ديگران ، كار خيرى انجام مى دهند و چون براى خدا خالص نيستنتيجه باقى هم براى آنها نخواهد داشت و بحث در اطراف ريا كردن دراعمال خير كه سبب بطلان عمل مى شوددر رساله گناهان كبيره مفصلا ذكر شده خداوندثروتمندان ما را موفق بدارد كه از اندوخته خود نتيجه بگيرند واز آنچه جمع آورى كردهاند بهره هاى باقى ببرند:
شعر :
مال را كز بهر حق باشى حمول
نعم مال صالح گفتش رسول
56 - رؤ ياى صادقانه
جناب حاج سيد محمد على ناجى فرزند مرحوم حاج سيد محمد حسن كه وصى پدر خود هستندو از جمله موارد وصيت آن مرحوم مقدار زيادى استيجار نماز و روزه بود، وصى مزبوربراى چهار سال نماز و چهارماه روزه مرحوم حاج سيد ضياءالدين (امام جماعت مسجد آتشيها)را اجير مى كند و وجه آن را نقدا به ايشان تقديم مى نمايد.
وصى مزبور نقل كرد كه پس از مدتى پدرم را در خواب ديدم كه سخت ناراحت است به اوگفتم از من راضى هستيد كه به وصيت شماعمل كردم وچهارسال نماز و روزه از آقاى سيدضياءالدين برايتان استيجار نمودم ، پدرم باكمال تاءثر گفت كى به فكر ديگرى است ؟ آقاى سيد ضياء براى من شش روز نمازبيشتر نخوانده است .
چون بيدار شدم خدمت آقاى سيد ضياءالدين رفتم و پرسيدم چه مقدار براى پدرم نمازخوانده ايد؟ در جوابم گفتند هرچه خوانده ام ثبت كرده ام . گفتم مى دانم كارهاى شما مرتباست ولى مطلبى است كه مى خواهم بدانم خوابم درست است يا نه ! خلاصه پس ازاصرار زياد، دفتر خود را آوردند معلوم شد كه شش روز بيشتر نخوانده اند و مرحوم آقاسيد ضياء تعجب فرموده و گفتند من فراموش كردم وخيال مى كردم بيشتر آن را خوانده ام ، الحال كه آن مرحوم چنين گفته از امروز مرتبامشغول نماز آن مرحوم مى شوم و خلاصه معلوم شد كه آقا سيد ضياء فراموش كرده بود واخبار مرحوم حاجى ناجى هم صحيح بوده است .
در كتاب ((غررالحكم )) آمده است از جمله كلمات قصار حضرت اميرالمؤ منين است كه :((وصىنفس خودت باش و در مالت آنچه دوست دارى كه برايت انجام دهند خودت بكن )).(28)
مراد اين است كه آنچه را وصيت مى كنى كه ديگرى درمال تو از خيرات بعد از تو بكند آنها را خودت در زندگيت انجام ده ؛ زيرا وصى ديندارخداترس و مهربان بر تو كم است . ديگر آنكه ممكن است وصى ،عمل به وصيت تو بكند اما آن كسى را كه براى تو جهت نماز و روزه و حج و غيره اجيركرده ممكن است صحيحا بجا نياورد يا در اثر اهميت ندادن فراموش كند و بر فرض كهدرست بجا آورد، يقينا عملى كه خود شخص بجا آورد با عملى كه ديگرى به نيابت اوانجام دهد، تفاوت بسيارى دارد چنانچه مرويست كه يكى از اصحابرسول خدا6 وصيت كرد كه آن حضرت انبار خرماى او را انفاق بفرمايد چون به وصيتشعمل فرمود دانه اى از آن خرماها به زمين افتاده بود آن را برداشت و فرمود: اين شخصاگر در حال حيات خود اين دانه خرما را بدست خود انفاق كرده بود بهتر بود از اين انبارخرما كه من از طرف او دادم ، چه خوب سروده سعدى شيرازى :
شعر :
برگ عيشى به گور خويش فرست
كس نيارد زپس تو پيش فرست
خور و پوش و بخشاى و روزى رسان
نگه مى چه دارى ز بهر كسان
زر و نعمت اكنون بده كان تست
كه بعد از توبيرون ز فرمان تست
تو با خود ببر توشه خويشتن
كه شفقت نيايد ز فرزند و زن
غم خويش در زندگى خور كه خويش
به مرده نپردازد از حرص خويش
به غم خوارگى جز سر انگشت تو
نخارد كسى در جهان پشت تو
57 - رؤ ياى صادقانه
مرحوم حاج محمد حسن خان بهبهانى فرزند مرحوم حاج غلامعلى بهبهانى (بانى شبستانمسجد سردزك ) نقل كرد كه پدرم پيش از تمام شدن شبستان مسجد سردزك ، مريض شد بهمرض موت و وصيت كرد كه مبلغ دوازده هزار روپيه حواله بمبئى را به مصرف اتمام مسجدبرسانيم ، چون فوت كرد چند روز ساختمان مسجدتعطيل شد، شب در خواب پدرم را ديدم به من گفت چراتعطيل كردى ؟ گفتم براى احترام شما و اشتغال به مجالس ترحيم شما، در جوابم گفتاگر براى من مى خواستى كارى كنى مى بايست ساختمان مسجد راتعطيل نكنى .
چون بيدار شدم عازم شدم كه به اتمام ساختمان مسجد اقدام نمايم وگفتم حواله روپيه هارا كه پدرم معين كرد بايد وصول شود تا از آن مصرف گردد. هرچه جستجو كردم حوالهپيدا نشد و هرجا كه احتمال مى دادم ، تحقيق نمودم يافت نگرديد.
پس از چندى پدرم را در خواب ديدم به من تعرض كرد گفت چرا بنائى مسجد رامشغول نمى شوى ، گفتم حواله روپيه ها را كه معين كرديد گم شده ، پدرم گفت در حجرهپشت آرمالى افتاده است .
چون بيدار شدم چراغ را روشن كردم همان جائى كه گفته بود ورقه اى افتاده بود،برداشتم ديدم همان حواله است پس آن وجه را دريافت كرده و ساختمان مسجد را تمام نمودم.
58 - رؤ ياى صادقانه
مرحوم حاج معتمد نقل كرد روزى براى مجلس روضه در تكيه شاه داعى اللّه دعوت داشتم وچون در اثر برف و باران جاده ها گل بود از وسط قبرستان دارالسلام شيراز عبور كردموپس از تمام شدن مجلس از همان راه برگشتم ، شب در خواب مرحوم آقا سيد ميرزا مشهوربه سلطان فرزند مرحوم آقاى حاج سيد على اكبرفال اسيرى را ديدم ، به من گفت معتمد امروز از پهلوى خانه ما عبور كردى و ديدى خرابشده آن را درست نكردى ؟!
چون بيدار شدم اصلا خبر نداشتم كه قبر آن مرحوم در كدام قبرستان است ، همان روز نزدشيخ حسن كه امر قبرستان با او بود آمدم وسراغ قبر آقا سيد ميرزا را گرفتم كه آيا دراين قبرستان است ؟ گفت بلى و همراه من آمد و نشانم داد. ديدم در مسير ديروز من بود و بهواسطه برف و باران فرورفته و خراب شده است . پس مقدارىپول به شيخ حسن دادم كه قبر را مرمت نمايد.
از اين چند داستان وهزاران مانند آن به خوبى دانسته مى شود كه انسان پس از مرگ نيستنمى شود هرچند بدنش در خاك پوسيده و خاك شده باشد لكن روحش در عالم برزخباقيست و از گزارشات اين عالم باخبر است و به اين مطلب در قرآن مجيد و رواياتتصريح شده است .(29)
در جلد3 بحارالانوار (صفحه 141) مرويست كهرسول خدا6 به كشته هاى مشركين در جنگ بدر خطاب فرمود كه :((بد همسايگانى براىرسول خدا6 بوديد، از خانه اش ‍ بيرونش كرديد پس از آن با هم جمع شديد و با اوجنگيديد، هرآينه آنچه را كه خدا بحق مرا وعده داده بود يافتيد؛ يعنى هلاكت در دنيا و معذببودن پس از مرگ )).
عمر بن الخطاب به آن حضرت گفت : چگونه با مردگان و هلاك شدگان سخن مى گويى(يعنى آنها كه نمى شنوند) حضرت فرمود:((ساكت باش اى پسر خطاب ! به خدا قسمكه تو از ايشان شنواتر نيستى و نيست فاصله بين آنها و معذب شدنشان به دست ملائكهعذاب جز اينكه من از آنها رو برگردانم )).
و نيز روايت كرده كه در جنگ جمل پس از تمام شدن جنگ و فتح حضرت اميرالمؤ منين عليهالسلام آن حضرت در بين كشته ها عبور مى فرمود تا به كشته كعب بن سور رسيد و او ازطرف عمر و عثمان قاضى بصره بود و با فرزندان و بستگانش ‍ به جنگ اميرالمؤ منينآمدند و تماما كشته شدند، پس حضرت فرمود او را نشاندند و فرمود:((اى كعب ! من بهآنچه خداوند بحق مرا وعده كرده بود رسيدم (يعنى فتح و ظفر بر اعدا) آيا تو هم بهآنچه خداوند به حق تو را وعده داده بود رسيدى ؟ يعنى هلاكت دنيا و عذاب آخرت )).
و فرمود او را خوابانيدند، قدرى رفت تا به كشته ((طلحه )) رسيد، فرمود او رانشاندند و همان جمله را به او فرمود يكى از اصحاب گفت صحبت كردن شما با دو كشتهاى كه ديگر چيزى نمى شنوند چيست ؟
فرمود:((به خدا سوگند كلام مرا شنيدند چنانچه كشته هاى مشركين بدر كلامرسول خدا6 را شنيدند)).
59 - عاقبت به خيرى
عبد صالح حاج يحيى مصطفوى اقليدى كه در سفر حج و زيارت عتبات مصاحبت ايشاننصيب شده بود نقل كرد كه يكى از اخيار اصفهان به نام سيد محمد صحاف ارادت و علاقهزيادى به مرحوم سيد زين العابدين اصفهانى داشت و چون يكسال از فوت مرحوم سيد زين العابدين گذشت شب جمعه اى آن مرحوم را در خواب ديد كهدر بستانى وسيع و قصرى رفيع است و در آن انواع فرشهاى حرير و استبرق و رياحينو گلهاى رنگارنگ و انواع خوردنيها و آشاميدنيها و جويهاى آب و خلاصه انواع لذايذ وبهجتهاى موجود به طورى كه مبهوت مى شود و مى فهمد كه عالم برزخ است و آرزو مىكند كه در آن مقام باشد.
پس به جناب سيد مى گويد شما در چنين مقامى دركمال بهجت و آسايش هستيد و ما در دنيا گرفتار هزاران ناملايم و ناراحتى مى باشيم ،خوب است مرا نزد خود در اين مقام جاى دهيد.
جناب سيد مى فرمايد اگر مايل هستى با ما باشى هفته ديگر شب جمعه منتظر شما هستم ازخواب بيدار مى شود و يقين مى كند كه يك هفته از عمرش بيشتر نمانده است پس سرگرماصلاح كارهايش مى شود بدهى هايش را مى پردازد و وصيتهاى لازمه اش را به اهلش مىنمايد.
بستگانش مى گويند اين چه حالتى است كه عارضت شده ؟ مى گويدخيال سفر طولانى دارم .
بالجمله روز پنجشنبه آنها را با خبر مى كند و مى گويد روز آخر عمر من است و امشب بهمنزل خود مى روم ، مى گويند تو در كمال صحت و سلامتى هستى مى گويد وعده حتمى استشب را نمى خوابد و تا صبح به دعا و استغفارمشغول مى شود و اهلش را وامى دارد استراحت كنند.
پس از طلوع فجر كه به بالينش مى آيند مى بينند رو به قبله خوابيده و از دنيا رفتهاست ، رحمة اللّه عليه .
60 - تهديد از ترك حج
مرحوم حاج عبدالعلى مشكسار نقل نمود كه يك روز صبح در مسجد آقا احمد مرحوم عالمربانى آقاى حاج سيد عبدالباقى اعلى اللّه مقامه پس از نماز جماعت به منبر رفت و منحاضر بودم فرمود امروز مى خواهم چيزى را كه خودم ديده ام براى موعظه شمانقل كنم
رفيقى داشتم از مؤ منين ومريض شد به عيادتش رفتم چون او را درحال سكرات مرگ ديدم نزدش نشستم و سوره يس والصافات را تلاوت كردم،اهل او از حجره بيرون رفتند و من تنها نزدش بودم پس او را كلمه توحيد و ولايت تلقين مىكردم آنچه اصرار كردم نگفت با اينكه مى توانست حرف بزند و با شعور بود پسناگاه با كمال غيظ متوجه من شده و سه مرتبه گفت يهودى ! يهودى ! يهودى !
من بر سر خودم زدم و طاقت توقف ديگر نداشتم ، از حجره بيرون آمدم و اهلش ‍ نزدشرفتند درب خانه كه رسيدم صداى شيون و ناله بلند شد معلوم شد مرده است و پس ازتحقيق از حالش معلوم شد كه اين بدبخت چندسال بود كه واجب الحج بود و به اين واجب مهم الهى اعتنايى ننموده تا اينكه يهودى ازدنيا رفت .
61 - توسل به سيدالشهداء (ع )
مرحوم حاج ميرزا على ايزدى فرزند مرحوم حاج محمد رحيم مشهور به آبگوشتى (سببشهرتش به اين لقب اين بود كه ايشان اخلاص و ارادت زيادى به حضرت سيدالشهداءعليه السلام داشت و مواظب خواندن زيارت عاشورا بود و هر شب در مسجد گنج كه بهخانه اش متصل بود پس از نماز جماعت يك يا دو نفر روضه مى خواندند پس از روضهخوانى ، سفره پهن مى كردند و مقدار زيادى نان و آبگوشت در آن مى گذاردند. هركسمايل بود همانجا مى خورد و هركه مى خواست همراه خود به خانه اش مى برد)
نقل نمود كه پدرم سخت مريض شد و به ما امر نمود كه او را به مسجد ببريم ، گفتمبراى شما هتك است چون تجار و اشراف به عيادت شما مى آيند و در مسجد مناسب نيست بهما گفت مى خواهم در خانه خدا بميرم و علاقه شديدى به مسجد داشت ، ناچار او را به مسجدبرديم تا شبى كه مرضش شديد شد و در حال اغما بود كه او را بهمنزل برديم و آن شب در حال سكرات مرگ بود و ما به مردنش يقين كرديم ، پس درگوشه اى از حجره نشسته و گريان بوديم و سرگرم مذاكره تجهيز ومحل دفن و مجلس ترحيمش بوديم تا هنگام سحر شد ناگاه صداى من و برادرم زد، نزدشرفتيم ديديم عرق بسيار كرده است به ما گفت آسوده باشيد و برويد بخوابيد و بدانيدكه من نمى ميرم و از اين مرض خوب مى شوم . ما حيران شديم و صبح كرد در حالى كه هيچاثر مرض در اونبود و بسترش را جمع كرده او را به حمام برديم و اين قضيه در شباول ماه محرم سنه 1330 قمرى اتفاق افتاد و حيا مانع شد از اينكه از او بپرسيم سببخوب شدن و نمردنش چه بود.
موسم حج نزديك شد پس در تصفيه حساب و اصلاح كارهايش سعى كرد و مقدمات و لوازمسفر حج را تدارك ديد تا اينكه با نخستين قافله حركت كرد به بدرقه اش در باغ جنتيك فرسخى شيراز رفتيم و شب را با او بوديم .
ابتدا به ما گفت از من نپرسيديد كه چرا نمردم و خوب شدم اينك به شما خبر مى دهم كهآن شب مرگ من رسيده بود و من در حالت سكرات مرگ بودم پس در آنحال خود را در محله يهوديها ديدم و از بوى گند وهول منظره آنها سخت ناراحت شدم و دانستم كه تا مرُدم جزء آنها خواهم بود.
پس در آن حال به پروردگار خود ناليدم ندايى شنيدم كه اينجامحل ترك كنندگان حج است ، گفتم پس چه شد توسلات و خدمات من نسبت به حضرتسيدالشهداء عليه السلام ناگاه آن منظره هول انگيز به منظره فرحبخشمبدل شد و به من گفتند تمام خدمات تو پذيرفته است و به شفاعت آن حضرت دهسال بر عمر تو افزوده شد و مرگ تو تاءخير افتاد تا حج واجب را بجا آورى و چوناينك عازم حج شده ام گزارشات خود را به شما خبر دادم .
مرحوم ايزدى نقل نمود كه پيش از محرم 1340 مرض مختصرى عارض پدرم شد و گفت شباول ماه موعد مرگ من است و همانطور كه خبر داده بود شباول محرم هنگام سحر از دار دنيا رحلت فرمود رحمة اللّه عليه .
اين داستان به ما دو چيز مى فهماند يكى اهميت حج و بزرگى گناه ترك و مسامحه در اداىآن چنانچه محقق در شرايع فرموده :((وَفى تَاءْخيرِهِ كَبَيرةٌ مُوبِقَةٌ)) يعنى حج با اجتماعشرايط آن ، واجب فورى است و مسامحه كردن و تاءخير انداختن اداى آن ، گناه كبيره و هلاككننده است .
چه هلاكتى بدتر از محشور شدن با يهود است چنانچه در جلد 1 سفينة البحار از حضرتصادق عليه السلام است :((كسى كه حج واجب را به جا نياورد و بميرد در حالى كهگرفتارى سختى كه حج رفتن سبب مشقت او شود نداشته باشد و به مرضى كه نتواندبه واسطه آن حج كند، مبتلا نبوده و حكومت وقت هم مانع رفتنش نگرديده پس بايد بميرددر حالى كه اگر بخواهد يهودى و اگر بخواهد نصرانى باشد))(30).
خلاصه كسى كه بدون عذر شرعى حج را ترك كند پس از مردنش با يهود و نصارىخواهد بود.
و نيز در معناى آيه شريفه :((هركس در دنيا كور شد در آخرت هم كور است )) فرمود: اينآيه در باره كسى است كه حج را از سالى بهسال ديگر تاءخير مى اندازد؛ يعنى هر ساله مى گويدسال ديگر بجا مى آورم تا اينكه حج نكرده مى ميرد پس از واجبى از واجبات الهى كورشده و خداوند او را در قيامت از ديدن راه بهشت كور مى فرمايد))(31).
مطلب ديگر كه از اين داستان فهميده مى شود آن است كه حضرت سيدالشهداء عليهالسلام كشتى نجات و رحمت واسعه الهى است وتوسل به آن حضرت شخص را موفق به توبه از هر گناهى مى كند و عاقبت به خير وپاك از دنيا خواهد رفت و همچنين توسل به او موجب امن از هر خطر و آفتى است و يقينا اگركسى از روى اخلاص و صدق متمسك به ايشان گردداهل نجات و سعادت است (32).

next page

fehrest page

back page