بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب زندگانی سفیر حسین (ع ) مسلم بن عقیل (ع), محمدعلى حامدین ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     MOSLEM01 -
     MOSLEM02 -
     MOSLEM03 -
     MOSLEM04 -
     MOSLEM05 -
     MOSLEM06 -
     MOSLEM07 -
     MOSLEM08 -
     MOSLEM09 -
     MOSLEM10 -
     MOSLEM11 -
     MOSLEM12 -
 

 

 
 

next page

fehrest page

back page

فصل سوم : نبرد خيابانى 
سوگند خورده ام جز آزادانه تن به كشتن ندهم اگر چه مرگ را ناخوشايند ببينم.
آغاز درگيرى 
بامدادان فرزند آن زن صالحه راه افتاد تا اين خبر مهم راقبل از هر كس به حكومت برساند! البته عجيب نيست كه كسانى چون اين ناجوانمرد پيمانشكنى كنند و با مادران خود غدر ورزند.
آن خبيث شتابان نزد عبدالرحمن بن محمد بن اشعث رفت و ماجرا را با وى در ميان گذاشت .اين يكى نيز بسرعت نزد پدرش كه از صبح كنار ابن زياد نشسته بود رفت و سر درگوش او گذاشته خبر را بيان كرد. حاكم از سخنان درگوشى سؤال كرد و ابن اشعث قضيه را فاش كرد و:
او نيز عصاى خود را در پهلوى ابن اشعث فرو كرد و گفت : برخيز و فورا او را نزدمبياور(297)... و هر چه از جوايز و مقامات شايسته بخواهى در اختيارت خواهربود(298).
و پس از آن عمرو بن حريث ، رئيس مزدوران و كارمندان را خواسته به وى دستور داد تا عدهاى از افراد را انتخاب كرده و ابن اشعث روانه سازد. ابن زياد گفته بود اين افراد ازقبيله قيس برگزيده شوند ؛ زيرا ديگر مردان از رويارويى با مردى چون مسلم خوددارىمى كردند.
وى به اين دليل از فرستادن قوم خود كراهت داشت كه مى دانست همه قوم از اينكه با مسلمدرگير شوند بيزار هستند لذا عمروبن عبيدالله سلمى را با شصت يا هفتاد تن از قبيله قيسبا وى گسيل داشت .
عده اى از مورخين تعداد نفرات را در اولين برخورد يكصد تن مسلحنقل مى كنند(299).
اولين دليل انتخاب اين چنين تعداد زيادى از نفرات ، شجاعت بى نظير مسلم بنعقيل و وجود بارزترين خصوصيات دليرى و گردى ايشان بود. ديگر آنكه دشمن مىپنداشت حضرت يارانى در اطراف خود داشته باشد يا آنكه هنگام برخورد، كسانى بهوى بپيوندند... دسته رجاله ها با تمامى مكر و نيرنگ خود به سوى جايگاه مسلم راهافتادند و با نزديك شدن آنان ، صداى سم اسبان و بانگ مردان به گوش حضرت رسيد.
قهرمان طالبى از روى سجاده خود برخاست و با عزم و عزت عابدان عارف ،مشغول پوشيدن زره و ملزومان جنگى خود گشت و شمشير را بسرعت از نيامى كه به كمربسته بود بركشيد.
پير زن از اينكه مى ديد ميهمان بزرگوار خود دچار خطرى عظيم گشته و بايستى بهتنهايى با انبوهى از دشمن در دقايق آتى روبرو شود، اندوهگين شد و قلبش فشردهگشت و حيرت زده و درمانده همچنان ايستاده بود. ليكن ، حضرت اندوه و هراس او را چنين برطرف ساخت :
آنچه از نيكى و خوبى در توان بجا آوردن و بعهده خود را از شفاعترسول خدا صلى الله عليه و آله به دست آوردى سپس رؤ ياى خود را بر آن زن بيانكرد(300).
دسته اوباش بدون مراعات ارزشهاى عربى يا اخلاق اسلامى درباره حفظ حرمت خانه ها ياخبر دادن به طرف مقابل براى آماده شدن به جنگ ، به خانه هجوم آوردند.
آنان با توجه به گفته هاى بلال مى دانستند كه حضرت تنهاست ، ليكن نمى خواستندهمين يك تن متوجه آمدن آنها گردد و دست به قبضه شمشير ببرد و بدينسان از آناناستقبال كند. فرمانده آنان ، ابن اشعث ترجيح دى داد از غفلت ايشان استفاده كرده و بهداخل خانه هجوم ببرد و فرصت آمادگى به حضرت نرهد. وى نيازى نديد كه بر در خانهبايستد و از مسلم بخواهد بيرون آمده تسليم گردد ؛ زيرا يقين داشت كسى چون مسلم هرزتسليم نخواهد شد و از آنان خواستار مهربانى يا نكشتن خود نخواهد گشت . بلكه باقدرت و شجاعتى كه از آن خبر داشتند بر آنان خواهد تاخت .
به استوارى كوه ، دلى چون دريا، توانى دشمن كوب و آرامشى چون نسيم بهارى با رهتوشه هاى قهرمانى و ميراث دليرى از پدر و عمويش ، آماده خروج بر دشمنان و جنگ باايشان ، هنگامى كه بر او هجوم آوردند، گشت .
در خانه بر حضرت هجوم آوردند، ليكن با ضربات شمشير پس رانده شدند و ازخانه خارج گشتند سپس دوباره هجوم آوردند ولى باز عقب رانده شدند(301).
مسعودى آغاز نبرد را چنين توصيف مى كند:
دشمنان با شمشيرهاى آخته بر خانه هجوم آوردهداخل شدند. حضرت شمشير به دست ايشان را چنان پس راند كه از خانه ناگزير خارجكشتند و براى دومين بار حمله كردند، ليكن اين بار نيز نتيجه هى نگرفتند و شمشيرحضرت بود كه آنان را مجددا به عقل نشينى و خروج از خانه وادار كرد. دشمنان چونناتوانى و عجز خود را ديدند بر پشت بامهاى خانه هاى مجاور رفتند و شروع كردند بهپرتاب سنگپاره و نى هاى به آتش كشيده شده ؛ حضرت كه چنين ديد گفت : آيا همه آنچهرا كه از اوباش و بى صفتان مى بينم براى كشتن مسلم بنعقيل است ؟!.
اى نفس ! به سوى مرگى رو كه از آن گريزى نيست ! پس با شمشير بركشيده از خانهخارج شد و در راه به كارزار با آنان پرداخت
(302).
و ابن اعثم كوفى خارج شدن مسلم را چنين به قلم مى كشد:
مسلم چون شيرى شرزه ، ميان دشمنان افتاد و با شمشير خود به نبرد با ايشان پرداخت، تا آنكه جماعتى از ايشان را هلاك كرد...(303).
حضرت با نيروى شگفت انگيز خود بر تمامى دشمن مى تاخت و آنان خوب مى دانستند كهاو يكى از شمشيرهاى بران مدرسه هاى جنگى محمدى است . خود حضرت ، نزديك شدناجل را دريافته بود، لذا ديديم كه فرمود:
اى نفس ! به سوى مرگى رو كه از آن گريزى نيست .
وى بدون هراس و گريد به استقبال مرگ مى رود و در اين كار، كمترين تزلزلى از خودنشان نمى دهد.
وى در دو خانه ، نفس والاگهر خود را مخاطب مى سازد و از مرگى زودرس و گريزناپذير سخن مى گويد تا روان خود را آماده پذيرش و الفت آن چيزى كند كه از آن كراهتدارد.
جان ، در دست انقلابى شير صفت كه دنيا را سبك مى شمارد چون مومى استشكل پذير سرنوشت مقدر را بايد با تسليم پذيرفت و به قضاى الهى تن داد، هيچكسرا ياراى عقب انداختن اجل نيست و حادثه اى را ناتوان جلو انداخت .
همچنان خود ايشان در خانه اولى فرمودند: در شهادت خود و نوشيدن جام شوكرانترديدى ندارند. ليكن اين مرحله را بايد با صبر پايدارى بزرگ و و آگاهى حكيمان ازنحوه وقوع حوادث و تسلسل قوانين الهى و ضرورت آن طى كرد.
قوانين و سنن الهى در تمامى خلق روان است و بايستى صبرى طولانى پيشه كردئ تاخداوند آن امر شدند را به انجام رساند. لذا مى بينيم مسلم عليه السلام با زبانى گوياو لحنى سرشار از اطمينان و صداقت ، حمله خود را با سرودى زيبا همراه مى سازد:

هو الموت فاصنع و بك ما انت صانع
فانت لكاءس الموت لاشك جارع
فصبرا لامر الله جل جلاله
فحكم قضاء الله فى الخلق ذائع
اين مرگ است . و اى بر تو هر چه مى خواهى بكن كه ناگزير جام مرگ را خواهىنوشيد.
پس در برابر امر خداى متعال ، صبر پيشه كن ؛ زيرا قضاى خداوندى در تمامى خلقروان است .
مهاجمين گروه گروه فرار مى كردند و از ضربات شمشير، پراكنده مى شدند و در پسخود دسته هاى كشته و زخمى را رها مى كردند. فرمانده آنان بانگ بر مى داشت و از آنانمى خواست پايدارى نشان دهند ليكن آنان پس از كمى ايستادگى ، باز راه گريز پيش مىگرفتند. دامنه نبرد به چندين كوى و برزن كشيده شده بود. حضرت به تك تك وگروههاى آنان حمله مى كرد و درسهاى فراموش نشدند در ضمير و خاطرشان مى نگاشت .
مسلم اگر بر كسى دست مى يافت وى را بلند كرده نقش زمين مى ساخت و بر خاك مى كوفتيا آنكه به دور دست پرتاب مى نمود.
حتى عده اى از مورخين و راويان تصريح كرده اند به اينكه : ايشان گروها را به بالاىخانه ها مى انداختند؛ مثلا ابن هروى در سندى كه منتهى به سفيان بن عيينه و عمروبن دينار مى شود، مى گويد:
حضرت مانند شير بود و آنچنان نيرومند بود كه شخصى را مى گرفت و او را بهپشت بامها پرتاب مى كرد(304).
عزت و آزادى خواهى  
فرمانده مهاجمان امويه ، ابن اشعث در انديشه خواستن كمك براى نجات يافتن از موضعسست خورشان بر آمد. ديگر مزدوران ياراى ايستادگى در برابر اين رزمنده تنها رانداشتند ؛ زيرا وى بيش از يك تن بود ؛ او چونان لشكر و امتى ميان مردم به شمار مىرفت . و اين صفت عمومى خاندان پاك پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و شاخص دلاوراندست پرورده مكتب رسالت و رسول الله صلى الله عليه و آله مى باشد.
نخستين نشانه درجا زدن و شكست خوردن ، خبردار ساختن ابن زياد به شكست عملياتدستگيرى مسلم بن عقيل بود. و اينكه حضرت ، همچنان درحال نبرد با مهاجمان است موازنه قوا به نفع وى درحال تغيير مى باشد.
محمد بن اشعث يا نماينده وى نزد ابن زياد رفت تا كشته شدن گروهى از نيروهاى خود وزخمى شدن گروهى ديگر را تاءكيد كند و از عجز ديگران و نياز به كمك : سخن گويد.
ابن زياد گويا ابن اشعث را مخاطب ساخته باشد فرياد كشيد:
سبحان الله ! تو را فرستاديم تا تنها يك نفر را بر ايمان بياورى ولى نتيجه آناين شكست بزرگ و زبونى ياران تو بوده است (305).
ابن اشعث احساس كرد شخصيت و فرماندهى وى زير سؤال رفته است و دارد تحقير مى شود، لذا خواست به اميرى كه در جايگاه نرم و راحت خودبر اريكه قدرت تكيه زده است و خود شاهد نبوده است كه ابنعقيل چگونه در ميدان و خيابان دشمنان را بر خاك مى اندازد، موقعيت دشوار را گوشزد كند.وى ناچار شد با اعتراف به شجاعت سفير حسينى اين اهانت رسمى را پاسخ گويد:
آيا پنداشته اى كه مرا سراغ بقالى از بقالان كوفه يا كفاشى از كفاشان حيرهفرستاده اى ؟! آيا نمى دانى مرا به سوى شيرى نيرومند و صف شكن ، و شمشيرى براندر كف دلاورى والا از بهترين خاندان خلق ، گسيل داشته اى ؟!(306).
با وجود رسيدن نيروى كمكى ، شير شرزه ، و صف شكن همچنان با شمشير خود دستها وسرها را چون گندم رسيده درو مى كرد ؛ و آنان از برابرى مانند گله هاى بز كوهى كه ازديدن شيرى مى رمند، مى گريختند. حضرت آنان را از كويى پس مى راند و آنان از ترسصولت و ضربات وى هر يك پناهگاهى مى جستند.
دومين نشانه درماندگى آن بود كه : بر او امان عرضه كردند و از او خواستندبراى سلامتى جان خود تسليم گردد!.
ابن اشعث فرياد زد: اى جوانمرد! در امام هستى ، خودت را به كشتن مده !.
ليكن اين پيشنهاد دروغين عزم قهرمان ما را سست نكرد و پاسخ را طى يك سرود آزادى طنينانداز كرد:
اقسمت لا اقتل الاحرا
و ان رايت الموت شيئا نكرا
كل امرى يوما ملاق شرا
و يخلط اليارد سخنا مرا
رد شعاع الشمس فاستقرا
اخاف ان اكذب او اغرا
سوگند خورده ام كه جز به آزادى كشته نشوم ، اگر چه مرگ را ناخوشايند يافته ام. هر كس در زندگى خود روزى يا امرى ناگوار روبرو خواهد شد و عيش اوناگوار خواهد گشت .
اشعه تابناك خورشيد نيز، روزى فدو خواهد نشست ، از آن مى ترسم كه مرا فريبدهند يا به من دروغ گويند.
با تبر خود بر بتان ضربه زد
(307)- و آنان به يكديگر پناه مى بردند،حضرت موضع خود را مبنى بر جنگ نا آخرين لحظات و عدم تسليم بيان داشته بود.
يكى از ادب شناسان (308) در باره ابيات فوق و مضامين آزادى خواهانه و حق جويانهآنها مى گويد:
اين رجز از نظر فنى و اسلوب بيانى ، در بالاترين درجه بلاغت و گيرايى قراردارد و با زيباترين شيوه هيجانهاى روحى را بيان مى كند... گويندهقبل از هر چيز بر آن است تا آزادى خود را حفظ كند اگر چه در اين راه كشته شود. وى باصراحت و صداقت مى گويد: مرگ ناگوار و دوست نداشتنى است و وى مانند ديگران كهخود را فريب مى دهند و مى گويند: مرگ محبوب و مطلوب ماست ، دست به خود فريبى نمىزند و مغالطه نمى كند بلكه آنچه خواستار حفظ آزادى و آزادگى خود است ، از آن فرارنمى كند. و بهاى آزادى را جان خود مى داند و بدين بها و قيمت راضى است .
وى با خود حديث نفس مى كند: دنيا بر يك منوال نيست و هر كه در زندگى خود روزى باامرى ناخوشايند روبرو مى گردد و از آن رنجيده مى شود.؛اين بيان بهشكل فنى و اسلوب شاعرانه ادا مى شود.
خنكاى زندگى و شيرينى آن نيز روزى بدل به گرماى سوزنده و تلخى گزنده خواهدشد. و ايام عيش در پس خود، سرماى استخوان سوز و گرماى تفت دهنده خواهد داشت . و حتىشعاع درخشنده خورشيد و تلاءلؤ آن نيز روزى به تيرگى و پايان خود نزديك خواهرشد
.
همين اديب باز مى گويد:
به همين دليل است كه اين ابيات كوتاه رجز، اثر عميقى در ما بجا مى گذارى . و ما راوادار مى كند تا از كشاكش درونى حضرت بخوبى مطلع شويم ؛ كشاكش و نبردى كه تنهانبرد خارجى وى با دشمنانش ، با آن معادل و همطراز است (309).
ابن اشعث از ترس آنكه افراد وى از بين بروند و شمشير ظلم ستيزى وى آنان را از پا درآورد، مجددا امان را راه حل مناسبى ديد و آن را مطرح كرد. ليكن مجاهد آزاده ازپذيرش آن امتناع ورزيد و سوگند خوردن كه آزادانه مرگ را انتخاب خواهد كرد.
اشعار وى گوشها را پر مى كرد و عزم راسخ وى را به همگان نشان مى داد.
ابن اشعث اين بار گفت : تو را فريب نخواهند داد و به تو دروغ نمى گويند ونيرنگى در كار نيست . آنان پسر عموهاى تو هستند و تو را نخواهند كشت و به تو آسيبىنخواهند رساند(310).
مسلم همچنان كه از چپ و راست شمشير مى زد پاسخ داد: مرا به امان فريبكارانه نيازىنيست (311).
در حقيقت ابن اشعث به خاندانى تعلق داشت كه مردان آن به پيمان شكنى و خيانت ، شهرهآفاق بودند.
پيشنهاد امان دادن خود ابن زياد بود كه ديد نيروهاى كمكى به تنهايى كارى از پيشنخواهند برد، لذا به ابن اشعث چنين پيشنهاد كرد:
به او امان بده كه جز با امان دادن بر او دست نخواهى يافت !(312).
با آنكه حضرت زخمهاى بسيارى برداشته بود و خون از سراسر برن مباركت روان بودو همچنان عاليترين شكل نبرد را پيش مى برد و دشمن را گاه پس ‍ مى راند و گاه بر اوحلقه مى زدند. تا آنكه ابن اشعث به خشم آمده فرياد كشيد:
او را رها كنيد تا با او سخن بگويم
و با احتياط و خويشتندارى نزديك رفته گفت :
اى فرزند عقيل ! خود را به كشتن مده تو در امان هستى و خونت به گردن من مىباشد.
مسلم پاسخ داد! اى ابن اشعث ! مى پندارى تا هنگامى كه توان نبرد دارم خودم راتسليم مى كنم ، نه به خدا هرگز چنين نخواهد بود(313).
و سپس بر او حمله كرد و او ترسان و پريشانحال از برابر حضرت گريخت .
و اما سومين نشانه درماندگى دشمن آن بود كه پشت بامهاىمنازل نزديك نبرد را كه احتمال داشت دامنه درگيرى بدانجا كشيده شوداشغال كردند و پس از تحكيم مواضع خود، با سنگ و آتش ، حضرت را مورد حمله قراردادند، و بدين ترتيب بدان ايشان مملو از زخمهاى خونين و سوختگى شديد شد.
حضرت كه ديد ايشان از اخلاق و عرف اسلامى گذشته ، كوچكترين پايبندى به رسوم وآداب عربى درباره جنگ و اخلاقيات نظامى ندارند خشمگين شد و روش آنان را محكوم كردهگفت :
واى بر شما! چرا مرا با سنگ مى زنيد، كه گويى به كفار سنگ پرتاب مى كنيد؟!در حالى كه من از اهل بيت پيامبران نيكوكار و بلند مقام هستم ! واى بر شما! آيا حقرسول خدا صلى الله عليه و آله و خاندانش را رعايت نمى كنيد؟!.
اين بيانات براى تحريك عواطف دشمن نبود؛زيرا بهدنبال آن به شدت بر ايشان تاخت . سپس با وجود ضعف جسمى شديد بر ايشان حمله كردو آنان را در راهها و كوى و برزن پراكنده ساخت (314).
نظر به اينكه حضرت بر سنگ پرانان مستقر در پشت بامها، آنچنان كه بر افراد زمينىمسلط بود، سلطه نداشت ، اين ضربان باعث خونريزى فراوان شد و حضرت پس ازآخرين حمله شديد خود، به نحو قابل ملاحظه احساس خستگى كرد و به ديوار تكيه نمود.درون او آتش گرفته بود و تشنگى ، كامش را خشك كرده بود:
خداوندا! تشنگى مرا از پاى در آورد.
دشمنان آنچنان ترسيده بودند كه نمى توانستند براى اسير ساختن وى يا آب دادن بهحضرت نزديك گردند:
هيچكس جراءت نمى كرد نزديك شود يا به او آب بنوشاند(315).
ابن اشعث از همان دور بدون اينكه خودش داخل معركه شود بر آنان بانگ زد:
واى بر شما! خيلى زشت و ننگ آور است از يك مرد چنين بترسيد.
سپس فرياد كشيد: همگى با هم بر او حمله بريد.
ليكن دلاور زخمى و بزرگوار، همچنان يك تنه حريف همه آنها بود؛پس بر او حمله كردندو او بر ايشان حمله برد(316).
اسير بزرگوار 
پس از خونريزى بسيار و خستگى شديد، حضرت چگونه اسير شد؟ آيا براى وى در زمين، گودالى كندند و آن را پوشانيده آنگاه حضرت را بدان سمت كشانده و با فرا ازمقابل حضرت ايشان را در گودال انداختند، و پس ‍ از آن همگى هجوم آوردند و ايشان را اسيركردند؟!.
يا آنكه : از پشت ، يا نيزه به ايشان ضربت زدند و پس از آنكه ايشان به زمينافتادند، اسير گشتند؟(317).
در اين زمينه روايات متعدد و متبايتى وجود دارند و حتى روايتى ادعا مى كند: ايشان در آخرامان را پذيرفتند اگر چه بدان اطمينانى نداشتند. ليكن قرائن متعددى مانع پذيرش اينادعا مى شود؛ زيرا امان را به اين دليل قبول نكرده بودند كه مى دانستند فريبكارانهاست . اما به هر حال اسارت ايشان به هر صورت وقوع يافته باشد يك چيز مسلم وقطعى است .
مكر، نيرنگ و فريب ، پايه و بنياد نيروهاى مزدور حكومتى بود و آنان براى به اسارتدر آوردن حضرت از شيوه هاى ناجوانمردانه سود جسته بودند.
مزدوران ، زخمى هاى خود را رها كردند تا ناله كنند و همگى اطراف شير اسير به زنجيردر آمده حلقه زدند. خون ، سطح بدن مباركشان را پوشانده بود حتى از لبان حضرت كهپاره شده بود نيز خون مى چكيد؛زيرا مسلم و بگير بن حمرى دو ضربه با يكديگر رد وبدل كرده بودند؛حمران ضربه اى سخت به سر ايشان زد و حضرت نيز چنين بر بندهاىشانه وى كوفت كه نزديك بود به دل و روده آن ناجوانمرد برسد(318).
مورخين گفته اند: ابن حمران بر اثر همين ضربه بعدها هلاك شد.
زخمهاى سنگين و تن رنجور، مسلم را در انديشه فرو نبر؛ليكن ياد آمدن سبط پيامبر صلىالله عليه و آله و قافله حسينى قلبش را فشرده ساخت و طاقت از وى ربود اينكه اينناجوانمردان با سلاله رسول ، چه خواهند كرد، اشك او را سرازير كرد.
گروهى اين حالت را ديدند و پنداشتند ايشان برحال خويش مى گريند، مخصوصا كه شمشير از كف داده اند. و يكى از اين دسته اوباش ،نابخردانه گفت :
آن كس كه چون تو خواسته اى طلب مى كند و در راه آن به چنين عاقبتى دچار شود، نمىگريد!.
مسلم قهرمان اراده و خويشتن دارى پاسخ داد:
به خدا سوگند! من بر خود نمى گريم و بر جان خويش از كشته شدن سوگوارىنمى كنم ؛اگر چه خواهان كمترين كاستى براى آن نمى باشم ، ليكن بر خاندانم كهبه سويم خواهند آمد مى گريم ؛بر حسين و آل حسين مى گريم (319).
صريح ولى نه شادمان ، از آمادگى خود براى مرگ پرده بر مى دارد. عزت نفس خود راخواهان است و كمترين گزندى را به جان خود بر نمى تابد؛ و دوست ندارد خود را درمعرض آزار و رنج قرار دهد، ليكن در هنگامه كارزار و در اوج نبرد خونين از ياد حسين عليهالسلام و آل حسين غافل نيست .
سپس متوجه ابن اشعث گشت و از او خواست كسى را به نيابت او خود يعنى مسلم نزد امامبفرستد و مانع از آمدن حضرت به كوفه شود: آنچه از جزع و اندوه من مى بينىبدين خاطر است .
ليكن ابن اشعث بعدا خواسته مسلم را انجام نداد.
اسير را از همه سو احاطه كردند و قاطرى آورده حضرت را بر آن نشاندند و به سوىقصر راه افتادند، تا آنكه به در قصر رسيده اجازه ورود خواستند.
قهرمان دلاور، سرافراز از زخمهاى خود در حلقه شرطه ، نگهبانان ، اوباش و گروهى ازمردم قرار داشت ، كه با چشمانى دريده از حيرت و وحشت به اين مجاهد و آن پاره پاره اشمى نگريستند؛و با چشمانى كنجكاو به دنبال زخمها: خونهاى خشكنده بر آن كه جا به جاىتن فرمانده بزرگ را پوشانده بود، از قسمتى به قسمتى ديگر متمركز مى شدند.
در آستانه در قصر، كسانى امثال عماره بن عقبه بن ابى معيط، كثير بن شهات و عمرو بنحريث منتظر اجازه ورود بودند. در آن همگام چشم مسلم به كوزه اى ابى افتاد كه در هماننزديكى قرار داشت و تقاضاى آب كرد، ليكن مسلم بن عمرو باهلى ، با با دناثت و خستخاص خور از نوشاندن آب به حضرت ابا ورزيد و گفت :
مى بينى چقدر خنك است ؟! به خدا قسم از آن حتى يك قطره نخواهى نوشيد با آنكه دردوزخ ، حميم را بچشى !.
حاضرين از اين منطق ناجوانمردانه و پاسخ رذيلانه به دلاورى بزرگ و شيرى غرقهبه خون و بشدت تشنه ، خشمگين شدند يكى از آنان براى آوردن آب به خانه اى در هماننزديكى رفت .
مسلم رو به گوينده اين پاسخ نارس و نابجا كرده فرمود: واى بر تو كيستى؟!(320).
با تفاخر و غرور و خود بزرگ بينى ، خاستگاه خود را چنين معرفى كرد:
من فرزند كسى هستم كه حق را شناخت و پذيرفت ، آن هنگامى كه تو آن را انكار كردن ،و ناصحانه با امام خود رفتار كرد، آن زمان كه تو فريبش دادى و شنيد و اطاعت كردروزى كه تو عسيان ورزيدى و مخالفت كردى . من مسلم بن عمرو باهلى هستم !.
و پاسخ زخمى سرافراز اين بود: مادرت به عزايت بنشيند! چقدر جفا كار،بددل ، كينه توز و سنگدل هستى ؟! اى فرزند باهله ! تو به حميم و جاودانگى در دوزخاز من سزاوارتر هستى ؛زيرا اطاعت از بنى سفيان را بر متابعت پيامبر، حضرت محمد صلىالله عليه و آله ترجيح دادى (321).
سپس نشسته به ديوار تكيه زد و كوزه اى آب خنك كه دستمالى بر آن قرار داشت ، همراهقدحى در اختيار ايشان قرار گرفت تا بنوشد. حضرت قدح را به لبان خود نزديكساخت كه ناگهان پر از خون زخمهاى دو لت و دندانهاى پيشين ايشان گشت . آن آب را دورريختند و قدح را مجددا پر از آب كردند و به حضرات دادند و اين بار نيز ظرف از خون ،رنگ سرخى به خود گرفت ، سومين دفعه كه ظرف پر آب را به دهان نزديك ساخت دودندان حضرت در آب افتادند و خون را آماده كردند تا با كامى تشنه تن به شهادتبدهند. و منطق عزت و رضايت را اين گونه بر صفحات تاريخ نگاشتند:
سپاس خدا را، اگر اين آب روزى من بود آن را نوشيده بودم (322).
بخش ششم : تصفيه هاى فيزيكى و آرامش قربانيان 
تصفيه هاى فيزيكى و آرامش قربانيان 
مفاهيم اعتقادى و نمونه هاى اخلاقى ، كمترين جايگاهى در بنياد حكومت امويان نداشت ؛ زيراحكومتهاى متوالى اميران و حكام بنى اميه بدانان آموخته بود كه پايبندى به ارزشها واخلاق ، پايه هاى حكومت را براى هميشه استوار نگه نمى دارد. و التزام به حدود دين واحكام شريعت بايستى به صورت ظاهرى و صورى باشد تا آنان بتوانند بيشتر براريكه قدرت تكيه زنند.
اين نظريه اى بود كه امويان آغاز گر تطبيق ، تعميم و گسترش آن در زمينه هاىسياسى و ادارى و اجتماعى بودند: تنها به ظواهر دين بايستى پايبند بود!.
در متقابلديدگاه فوق ؛پيشوايان عقيده و رادمردان رسالت ، تاءكيد مى كردند كه اعتقادات ،بالاتر از حكومت است و شريعت مسلط بر سياست و قدرت مى باشد و اسلام بالاتر از همهچيز است . و اساسا زندگى بدون چهارچوبهاى اخلاقى و ارزشهاى اعتقادى ، مفهومىندارد. و تنها در كادر ديانت و تقيد به اصول آن مى توان پيش رفت . نبايد رسالت ،فداى قدرت گردد، بلكه بر عكس ، اين قدرت است كه بايستى در راه رسالت به كارگرفته شود. و رسالت منزه از هر نوع استفاده نادرست باشد، اگر چه نتوان به قدرتدست يافت . رسالت در هر حال بايد حفظ گردد: ديانت همه چيز است .
ليكن اين تفكر و ديدگاه ، خطر در معرض تصفيه هاى خونين قرار گرفتن را در پى دارد.آرى ، چنين هم بوده است . امت اسلامى شاهد حوادث خونبارى بوده است كه در آن خاندان پاكو مطهر پيامبر صلى الله عليه و آله براى حفظ اسلام از تحريف و دفاع از ارزشهاى ايندين بزرگ خون خود را تقديم كرده اند. و قربانيان فراوانى در اين راه از خود بجا نهادهاند.
تفاوت بنيادى اين دو ديدگاه در طول تاريخ و طى جنگهاى سخت ، براى همگان بهخوبى آشكار شده است . و هنوز از اين خاندان عظيم ، شهيدانى گرانقدر به خون خودصحت ديدگاه خويش را امضا مى كنند.
در آخرين بخش كتاب ، مسلم و گروهى از دلاوران و قهرمانان پرهيزكار را مى بينيم كهبه قربانگاه وارد مى شوند، ليكن آرامش آنان دشمن را متحير مى كند و از فهم عظمت اينسكينه و طماءنينه ، درمانده مى شود.
هانى مذحجى و ميثم تمار دو تن از اين گروه هستند كه زيباترين جلوه انسانى را بهنمايش گذاشته اند، و به انسانيت بهترين الگوهاى فرازين را تقديم كرده اند.
حكومت با دهشت و تا باورى ، خونسردى و صلابت مسلم را هنگام شهادت مى بيند، ليكن درمقابل تمام اين زيباييهاى انسانى ، دشمنى قرار دارد كه همه اخلاقيات را زير پا مىگذارد و رفتارش آن چنان ناجوانمردانه است كه طبع سالم عربى ، آن را ابدا نمىپذيرد.
دشمن عجيب ترين شيوه ها را براى كشتن قربانيان به كار مى برد و پس از آن از اجسادشهدا نيز نمى گذرد و انواع قساوت ها را اعمال مى كند؛و عمان اخلاق عربى را كه خودمدعى آن هستند ناديده مى گيرد. اين روشى است طبيعى براى بى ريشه هايى كه با دينمى ستيزند و از حدود شريعت تجاوز مى كنند.
فصل اول : نخستين شهيد
... بدون رضايت مردم بر آنان حكومت كرديد و آنان را به خلاف اوامر الهى ، بهكجراهه كشاندند. دستورات الهى را بكار نبستيد. در ميان مردم چونان كسرا و قيصرعمل كرديد. و ما در ميان آنان در آمديم تا امر به معروف كنيم و راه راست را بدانان بنماييمو....
(سفير حسينى )
جنگ اعتقادى و كلامى  
نگهبانان و شرطه ، هر يك در جايگاه ويژه درداخل و خارج قصر مستقر شدند و حكومت ؛ خود را آماده بر خورد با مسلم مى كرد. ابن زياد درداخل كاخ مى رفت تا با ابهت و مباهات با شخص سفير حسينى و يكى از اعضاى خاندانمحمدى بر خورد كند و از او انتقام بگيرد، وى گمان مى كرد با اسيرى زخمى كه دربرابر سلطانى مى ايستد و متواضعانه سخن مى گويد؛طرف خواهد شد و همين بر نخوتو بزرگ بينى وى مى افزايد!.
اگر در آستانه كاخ هر يك از نگهبانان و شرطه وانمود مى كرد او كسى است كه قهرمانرا اسير ساخته است و بدينسان در برابر مردم كه از مسلم دعوت كردن بودند، مبارزهطلبى مى كرد و اگر ابن باهله - همانطور كه در صفحات پيشين خوانديم - اين چنين ازخوشحالى در پوست نمى گنجد و از باده غرور و طغيان سرمست است ، در آن صورت بايدديد كه ابن زياد تا چه اندازه از پيروزى خود غرق در شادى است و چگونه صفات غرور،تكبر، شادى و ديگر ويژگيهاى خود را نشان مى دهد؟!.
به هر حال دستور داد تا اسير انقلابى را وارد كنند. مسلم را وارد كردند و او باسربلندى و بالاتر از قوه درك جماعت موجود در كاخ و توهينهاى آنان ، و بدون اينكه بهابن زياد سلام كند - آن چنان كه رسم طغيانگران كاخ نشين بوده است و جزء رسوماتدربار به حساب مى آمده است - به درون ، گاه نهاد و همچنان پيش آمد. يكى از افرادشرطه گفت :
چرا بر امير سلام نكردى ؟!.
و حضرت با غير شرعى دانستن جايگاه وى ، او را اعتبار انداخت و گوينده را در جاى خودنشاند(323): اى بى مادر ساكت شو! تو را چه به سخن گفتن ، به خدا سوگند اوامير من نيست تا بر وى سلام كنم !.
سراپاى ابن زياد را آتش خشم فرا گرفت و رنگ چهره اش تيره گشت ؛زيرا حضرتمشروعيت فرمانروايى و حكومت وى را نفى كرده بود، پس سعى كرد از موقعيت استبدادىسخن بگويد:
مهم نيست ؛ چه سلام بكنى و چه از سلام كردن خوددارى كنى ، تو را خواهم كشت .
ليكن هيبت از دست رفته وى باز نيامد؛زيرا مجاهد اسير، با ذكر حقيقتى ، شهادت خود رابه دست اين پليد آسان خواند:
اگر مرا بكشى (طبيعى است )؛ زيرا از تو بدترى ، بهتر از من را به شهادت رساندهاست .
دشمن ، سرگشته شد؛زيرا اسير، نه مى ترسيد و نه ذلت نشان مى داد، بلكه بر عكس ،با قدرت وى را محكوم كرده به خونخواران و كشندگان صالحين بزرگ - مانند معاويهقاتل امام حسن سبط گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله ملحق مى كرد. پس ناگزير شدتا شيوه عوامفريبانه و گمراه ساختن را كه مرسوم مستبدين بود پيشه كند:
اى تفرقه انداز! و اى وحدت شكن ! بر امام زمانت شوريدى و بر خلاف وحدت مسلمانانرفتار كردى و فتنه و آشوب را باور ساختى !.
ليكن مسلم ، تنها قهرمان آوارگان خارق العاده اى دارد. و با بياندلايل دندان شكن ، عدم صلاحيت آنان را براى حكومت بر مسلمانان به اسم اسلام ، بر ملامى سازد، لذا با اختصار گفت :
اى ابن زياد! دروغ گفتى ، به خدا سوگند معاويه به وسيله اجماع امت به خلافتنرسيد، بلكه با نيرنگ و نا حق بر على ؛ وصى پيامبر صلى الله عليه و آله غلبه كردو خلافت را غصب نمود؛ فرزندش يزيد نيز چنين است . و اما فتنه را تو و پدرت زياد بنعلاج ، بارور ساختى - سپس ادامه داد و من اميدوارم كه خدا شهادت را به دست بدترين خلقنصيب من سازد. به خدا قسم ، نه مخالفت كردم و نه كفر ورزيدم و نه در دين خدا تبديلىايجاد كردم ، بلكه من در اطاعت اميرالمؤمنين حسين بن على عليه السلام فرزند فاطمه دختپيامبر صلى الله عليه و آله هستم ، و ما به خلافت از معاويه و فرزندش وآل زياد سزاوارتر مى باشيم (324).
ابن زياد از اين صراحت بيان درمانده شد و حيران گشت ، لذا دست به تحميق هميشگى ومرسوم خود زد:
اى فاسق ! آيا تو در خالى كه در مدينه بودى شراب نمى نوشيدى ؟!.
البته اين دروغ را حتى حاضرين و هم پله هاى وى نيز باور نداشتند و نمى توانستند آنرا از امير شرابخواره ، كه حتى از ته پيمانه نيز نمى گذشتقبول كنند.
به خدا قسم آنكه به راحتى آدم مى كشد و از اينكه به ناحق اينكار را مى كند، هراسىندارد و مى پندارد اتفاقى نيفتاده است ، به نوشيدن شراب سزاوارتر از من است(325).
دشمن احساس كرد بر چسب شراب نوشى به چنين مرد بزرگوار و پايبندى اعتقاداتاسلامى نمى چسبد و هر چه در اين راه بكوشد به جايى نخواهد رسيد، پس روشى ديگربرگزيد و در صدد بر آمد عدم صلاحيت الهى وى را براى حكومت ثابت كند:
اى ابن مرجانه ! پس اهل آن كيست ؟ يا آنكه گفت : اگر ما اهلش نباشيم پس ‍ اهلش كيست.
ابن زياد پاسخ داد: يزيد و معاويه اهل آن هستند!.
اينجا بود كه با وثوق به معتقدات و اطمينان به يقين خود درباره خدايش ، مسلم آخرينسخن را براى ختم گفتگو درباره برگزيدگان خدايى به زبان آورد:
الحمدلله ، بهترين داور ميان ما و شما خداست و ساكت شد گويا ديگر سخننخواهد گفت .
دشمن گفت : گمان مى كنى تو را از حكومت نصيبى باشد؟.
مسلم با منطق اهل يقين و استوارى و اصلاح ، پاسخ داد: نه به خدا، گمان نمى كنم ،بلكه يقين دارم .
ابن زياد به بن بست رسيده بود، تاكنون هيچيك از نيرهاى وى به هدف نخورده بود ودلايل وى پوچ از آب در آمده بود، تاءسف مى خورد كه چرا بايد كلمه گمان رابه كار برد تا مسلم با استوارى آن را با يقين پاسخ دهد و فرياد بزند:نه به خدا، بلكه يقين دارم .
ديگر چاره اى نبود و آخرين حربه تهديد بود كه نشانه عجز وى از ادامه گفتگو بهشمار مى رفت :
اكنون كه ابن زياد در عرصه مناظره و بحث رسوا شده است و عاجز، چرا قدرت و توانايىخود را در عرصه ديگرى به نمايش نگذارد تا اين ضعف را بپوشاند؟!.
مسلم پيشاپيش ، تاءكيد كرده بود كه از كشته شدن هراسى ندارد اگر چه به بدترينشكل و شيوه ناجوانمردانه اى صورت بگيرد؛زيرا ابن زياد قبلا ثابت كرده بود جراءتخروج از دين مبين اسلام و تجاوز از حدود آن را دارد:
تو شايسته ترين كسى هستى كه در اسلام بدعت هايى كه نبوده اند ايجاد كنى ، تواز كشتن هاى ناگوار مثله كردن هاى زشت ، بدطينتى و به هر وسيله كسب قدرت كردنپرهيز ندارى . و در اين امور هيچ كس به پاى تو نمى رسد(326).
... سپس متوجه حاضرين گشت تا كسى را پيدا كرده به او وصيت كند.
بازگشت به جنگ كلامى  
مسلم شكى نداشت كه تمامى حاضران ، همگان و همدست حكومت بوده خواهان رضايت امير مىباشند؛ و از اسلام و ابتدايى ترين اخلاقيات لازم الاتباع ، به دور هستند. ليكن ، ايشانمصمم بود تا قبل از شهادت خود، وصيت كند، شايد پاره اى از وصايا تحقق پيدا كند.وانگهى ، همين وصيت ماهيت پليد بعضى از عناصر، مانند عمر بن سعد را كه حضرت براىوصى قرار دادن انتخاب كرد. ليكن آن نانجيب براى خود شيرينى نزد ابن زياد، ازقبول آن امتناع كرد و پس از اجازه دادن امير برخاست و با حضرت در جايى كه ابن زياد اورا مى ديد نشست -آزمايش خوبى است .
الف - در كوفه بدهى دارم ، از هنگام آمدن به كوفه ، هفتصد درهم قرض ‍ كرده ام كه آنرا با فروش شمشير و زره - از طرف من بپرداز.
ب - جسدم را از ابن زياد بگير و آن را دفن كن .
ج - و پيكى نزد حسين عليه السلام بفرست تا مانع از آمدن ايشان به كوفه گردد؛چونكه من به ايشان نامه نوشته ام و در آن خبر داده ام كه مردم با وى هستند و مطمئنم كهخواهد آمد(327).
على رغم درخواست مسلم از وى در آغاز وصيت كه : بر تو واجب است وصاياى مرا انجامدهى و آنها را راز بدانى و در حفظ آنها كوشا باشى همين كه سخنان حضرت بهپايان رسيد، ابن سعد با بى شرمى و بدون اينكه امير از وى خواسته باشد رو به اوكرد تا مضمون وصيت را فاش سازد.
آرى ، ابتدايى ترين اصول اخلاقى را زير پا نهاده ، شتابزده با حماقت آشكارى بهابن زياد گفت : آيا مى دانى به من چه گفت ؟ او چنين و چنان گفت
ابن زياد بر اين خيانت سريع و خائن شتابكار، پوزخندى زد، يعنى كه اين خيانت صفتاصلى وى است و گفت : شخص امين به تو خيانت نمى كند، ليكن گاهى خائن را بهامانتدارى بر مى گزينند!.
همپالكى وى عليه او شهادت داد و با رسوا ساختن يكديگر و آشكار كرد معايب خود، بهگناهان خود اعتراف كردند.
نبايد تصور كرد كه مسلم به اين گونه افراد اطمينان زيدى داشت ، بلكه همگى آنان درتجاوز از حدود شريعت و زير پا نهادن ارزشها و عرف و انسانى يكسان بودند. جز آنكهحضرت مى خواست وصيت خود را در عمق وجدانى اسلامى و انسانى پايدار سازد و تاءكيدكند در هيچ لحظه اى وظايف و تكاليف دينى و وجدانى خود را فراموش نمى كند.
سپس حضرت به كينه كشى دشمنان از پيكر پاك خود اشاره كرد؛زيرا وى به گونه اىمرسوم و متعارف كشته نخواهد شد و نتيجه همان بود كه انتظار داشت ... لذا ابن زياد درادامه گفتار خود به دوست خائن خود گفت :
اما دارايى وى در اختيار تو خواهد بود و مانع تو نخواهيم شد. هر چه دوست دارى با آنانجام بده و اما حسين اگر ما را نخواهد و قصد نكند ما نيز كارى به او نخواهيم داشت و اگربه سوى ما آيد از او روى گردان نخواهيم بود. ليكن شفاعت تو را در مورد پيكر مسلمنخواهيم پذيرفت ؛ زيرا از نظر ما اهليت آن را ندارد؛او با پيكار كرده است و مخالفتورزيده و بر هلاكت ما كوشيده است (328).
يا آنكه مستقيما مسلم عليه السلام را مخاطب ساخته كفت :
و اما پيكرت هنگامى كه تو را كشتيم اختيار با ماست و براى ما مهم نيست كه خدا باجسدت چه خواهر كرد. ليكن اى فرزند عقيل ! مى خواهم به من بگويى چه چيز براى اينشهر به ارمغان آورده اى ؟؛مردم را پراكنده ساختى و وحدت كلمه آنان را از ميان بردى وعده اى را در مقابل عده ديگرى قرار دادى (329).
با اين سخنان تقليدى و نخ نما شده ، در صدد آن بود تا موقعيت و مقام خود را جامعهمشروعيت و حقانيت بپوشاند و وانمود سازد كه خود و همدستانش بر امت اسلامى ولايت دارندو از پيامبر - به گمان خود نيابت شرعى و مجوز دينى به دست آورده اند تا حكومتشانپايدار بماند!.
اما اسير زخمى ، با صراحت و استوارى معهود خود پاسخ داد:
به اين دليل به كوفه نيامدم ، ليكن شما معروف و نيكى را دفن كرده شد و منكر راآشكار ساختيد، و بدون رضايت مردم بر گرده آنان سوار شديد و آنان را وادار بهاعمالى كرديد كه خدا بدان دستور نداده است و در ميان آنها همچون كسرا وقيصر رفتار نموديد، پس ما آمديم تا امر به معروف و نهى از منكر كنيم و مردم رابه حكم خدا و سنت رسول بخوانيم و اهليت اين كار را هم داشتيم و داريم ؛ زيرا خلافتهمچنان حق ماست و آن را به ناحق از خاندان ما خارج ساختيد. اولين كسانى كه بر امام حق وهدايت خروج كردند و ميان مسلمانان تفرقه به وجود آوردند و حكومت را عصب كردند و باظلم و دشمنى با اهل به ستيز برخاستند، شما بوديد. تنها مثلى كه مى توانيم شاهدحال خود و شما قرار دهم اين سخن خداوند متعال است كه :
و سيعلم الدين ظلموا اى منقلب ينقلبون .
بزودى ستمگران در خواهند يافت كه به چه سرنوشتى و پايانى ، دچار خواهند گشت.

با اين بيانات كوتاه ، نقاب از چهره پليد آنان و فساد دينى - كه حكام اموى بدان مىنازيدند - كنار رفت و حضرت ، صلاحيت سخنگويى به نام اسلام را از آنان سلب نمود؛ وخلاصه ديدگاه خود را با تلاوت آيه اى كه سرنوشت دو طرف نبرد را- فساق و متقين -در پايان كار بيان مى كند، ختم كرد:
والعاقبه للمتقين ؛ پايان روشن ، از آن متقين است .
ابن زياد ديگر نمى توانست پاسخى دهد يا پيرامون اين حقايق مسلم ، مناقشه كند؛ زيرابيم داشت ادامه ادامه اين مغالطات منجر به كشف حقايق بيشترى به وسيله اسير زخمى خواهدگشت .
پس عاجزانه به آخرين پناهگاه خود خزيد؛ فحاشى و اهانت ؛شروع كرد به على ، حسن وحسين عليه السلام فحاشى كند؛كسانى كه فحاشى به آنها اهانت به پيامبر صلى اللهعليه و آله و اهانت به پيامبر، سب و شتم به خداوند است ، همانطور كه خود پيامبرتصريح مى كند(330).
مسلم با بزرگ منشى سكوت كرد: جواب ابلهان باشد خموشى .
و به تعبير طبرى و روايت مفيد و ابن اثير: ديگر مسلم سخنى نگفت .
ليكن در روايت ديگرى آمده است كه : بعد از آنكه ابن زياد به فحاشى و هتاكى نسبت بهخاندان پيامبر ادامه داد، حضرت با منطقى نيرومند و استوار همچنان كه قبلا از ايشان ديديمفرمود: تو و پدرت سزاوارتر از خاندان محمد صلى الله عليه و آله به فحاشى واهانتهايت هستيد. هر چه مى خواهى بكن ، چرا كه ما از خاندانى هستيم كه رنج و بلا هميشههمراه ما بوده است (331). اى دشمن خدا هر چه مى خواهى انجام ده (332).
در اينجا بود كه ابن زياد فرمان داد براى انتقام گرفتن ، حضرت را به شهادتبرسانند. اما چگونه دستور داد اين سفير مكتبى را بهقتل برسانند؟!.

next page

fehrest page

back page