بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب ستاره درخشان شام رقیه, حجت الاسلام شیخ على ربانى خلخالى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     SET00001 -
     SET00002 -
     SET00003 -
     SET00004 -
     SET00005 -
     SET00006 -
     SET00007 -
     SET00008 -
     SET00009 -
     SET00010 -
     SET00011 -
     SET00012 -
     SET00013 -
     SET00014 -
     SET00015 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

گفتگوى حضرت سكينه عليه السلام با دختر يزيد 
يزيد لعين همچنين دخترى به نام عاتكه داشت . وى نيز پرسيد سكينه عليه السلام دخترامام حسين عليه السلام كدام يك از شماييد؟ سكينه فرمود: منم دختر آن كسى كه او را درعوض كفّار بدر و حنين كشتيد. واى بر تو ما را استهزا مى كنيد و شماتت مى نماييد. دختريزيد لعين گفت :
من عاتكه دختر يزيدم ، صاحب عزّت و دولتم ، واهل حق و ديانتم !! سكينه عليه السلام فرمود: تو كسى هستى كه پدر ستمگرت به كشتنآل محمّد صلى الله عليه و آله فخر مى كند و مادرت نيز تمكين غلام خود را كرد، پس ‍ برتو و بر او لعنت خدا باد!
دختر يزيد لعين از اين پاسخ گويا سنگ بر دهانش خورد و نتوانست هيچ چيزىبگويد.(182)
سر بريده امام حسين عليه السلام قرآن مى خواند! 
قطب راوندى از منهال بن عمرو روايت كرده است كه گفت : به خدا قسم در دمشق ديدم كه سرمبارك امام حسين عليه السلام را بر سر نيزه كرده بودند و در پيش روى آن حضرت كسىسوره كهف مى خواند، چون به اين آيه رسيد (اءمْ حَسِبْتَ اءن اءصْحابَ الْكَهْفِوَالرَّقيمِ كانوُا مِنْ آياتِنا عَجَبا)(183) : آيا گمان كردى اى پيغمبر صلى اللهعليه و آله كه داستان (اصحاب كهف ) و (اصحاب رقيم ) ازدلايل قدرت ما چيزى است عجيب ؟ به قدرت خدا سر مقدّس سيّدالشهدا عليه السلام بهسخن آمد و به زبان فصيح و گويا گفت : امر من از قصه اصحاب كهف عجيبتر است ؛ و ايناشاره است به رجعت آن جناب براى طلب خون خود.(184)
امام سجّاد عليه السلام خود را معرفى مى كند 
مزدوران و جيزه خواران يزيد كافر، اهل حرم و اولاد سيّد پيغمبران را در مسجد جامع دمشق كهجاى اسيران بود بازداشتند.
در اين وقت پيرمردى از اهل شام به نزد اسرا آمد و گفت : الحمدلله كه خدا شما را كشت وشهرها را از مردان شما آسوده كرد و يزيد را بر شما مسلّط گردانيد.
على بن الحسين امام سجّاد زين العابدين عليه السلام به او فرمود: اى پيرمرد، آيا قرآنخوانده اى ؟
گفت : بلى .
فرمود: اين آيه را خوانده اى : (قُلْ لا اءسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اءجْرا إ لّا الْمَوَدَّة فى الْقُرْبى) (185)
يعنى بگو اى پيغمبر من به پاس (رنج ) رسالت مزدى از شما نمى خواهم بجز دوستىخويشاوندانم .
على بن الحسين عليه السلام فرمود: خويشاوندان ، ماييم كه خداوند دوستى ما را مزدرسالت رسول خدا صلى الله عليه و آله گردانيده است .
امام باز فرمود: اين آيه را خوانده اى : (وَآتِ ذَالْقُرْبى حقه )(186) عرض كرد: بلى .امام سجّاد عليه السلام فرمود: ماييم آنها كه خداوند بزرگ پيغمبر خود را امر كرده استكه حق ما را عطا كند.
باز فرمود: آيا اين آيه را خوانده اى : (وَاعْلَموُا اءَنّما غَنِمْتُمْ مِنْ شى فَاءن للهِ خُمُسَهُوَ لِلرَّسوُلِ وَلِذِى الْقُرْبى ) (187) يعنى بدانيد هرچه سود بريد پنج يك آنمخصوص خدا و رسول و خويشاوندان رسول است .
امام سجّاد عليه السلام فرمود: آرى ماييم خويشاوندانرسول خدا صلى الله عليه و آله .
فرمود: آيا اين آيه را خوانده اى : عليه السلام (اِنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرجس اءهْلَالْبَيْتِ وَ يطهركم تَطْهيرا)
(188)
پيرمرد گفت : اين آيه را خوانده ام . امام سجّاد زين العابدين عليه السلام فرمود: ماييم آنخاندانى كه خداوند آيه تطهير را مخصوص مانازل فرموده است .
راوى مى گويد: پيرمرد ساكت شد و از گفته هاى خود پشيمان گرديد، و عمامه خود را ازسر افكند و رو به آسمان كرد و گفت : خداوندا، بيزارى مى جويم به سوى تو ازدشمنان آل محمد صلى الله عليه و آله (189) سپس به حضرت امام سجّاد زين العابدينعليه السلام عرض كرد: آيا راه توبه براى من باز است ؟ امام عليه السلام فرمود: آرى، اگر توبه كنى خداوند توبة ترا مى پذيرد و تو با ما خواهى بود. عرض كرد: منتوبه كارم .
گزارش رفتار اين پيرمرد به يزيد لعين رسيد دستور داد پير مرد را كشتند.(190)
همچنين مى گويند: هفتاد كس از مشايخ دمشق به طلاق و عتاق و حج سوگند خوردند كهپيغمبر صلى الله عليه و آله را به غير از يزيد خويشى نمى دانستيم ، و همه از امام زينالعابدين عليه السلام عذر خواستند و زارى كردند، و او نيز همه را عفو فرمود.(191)
هندو شاه صاحبى نخجوانى در كتاب تجارب السلف كه درسال (472 ه‍) آن را به انجام رسانيده ، در پايان سخنان پيرمرد شامى با امام سجّادعليه السلام چنين مى گويد:
به خدا سوگند من هرگز ندانستم (محمد صلى الله عليه و آله ) را به غير از يزيد وخويشان او خويشاوندى ديگر هست .
آنگاه بگريست و از امام زين العابدين عليه السلام عذر خواست .(192)
يزيد چوب مزن ! 
از حضرت سكينه بنت الحسين عليه السلام نقل شده كه فرمودند: من سختدل تر از يزيد نديدم ، زيرا در حضور ما آن ملعون چوب بر سر بريده پدرم مى زد و مامشاهده مى كرديم . لذا عليا مكرمه سكينه بيطاقت شد و با چشم گريان جلوى تخت يزيددويد و فرمود: آخر سر بريده چه گناه دارد؟! يزيد، بيش از اين در حضور ما چوب براين سر بريده مزن ! يزيد از جرئت او تعجّب كرد و گفت : تو كيستى ؟ فرمود من سكينهدختر امام حسين عليه السلام مى باشم .

يزيد گفت چرا ديده تو گريان است
سكينه گفت كه اين حالت يتيمان است
يزيد گفت چرا بنگرم رُخت نيلى
سكينه گفت زبس شمر دون زده سيلى
يزيد گفت چرا سرفكنده اى در پيش
سكينه گفت ز داغ پدر شدم دلريش
يزيد گفت چرا مى زنى به سينه و سر
سكينه گفت ز داغ برادرم اكبر
يزيد گفت ز آستين رخت حجاب مكن
سكينه گفت دلم را ز غم كباب مكن
به جاى مقنعه ، پوشم به آستين رويم
مباد آنكه تماشا كند كسى رويم (193)
چوب خيزران 
وقتى كه اُسرا را وارد مجلس يزيد (حرام زاده ) كردند، حضرت امام زين العابدين عليهالسلام خطاب به يزيد فرمود: اى يزيد، اگر جدّ ما، ما را به اين حالت ديده و از تو مىپرسيد كه عترت مرا چرا به اين حال به مجلس ‍ حاضر كرده اى ، چه در جواب مى گفتى؟! يزيد چون اين سخن بشنيد امر كرد كه غل و قيدها را از پيكر او برداشتند و اذن داد كهزنان بنشينند، و به روايتى ، سوهانى خواست و به دست خودش با آن سوهان آهنى را كهبر گردن امام سجّاد عليه السلام بود بريد و گفت : مى خواهم كه كسى ديگر را بر تومنّتى نباشد.
سپس دستور داد تا طشت طلايى حاضر كردند، و سر امام عليه السلام را در آن گذاشتند.
پس چون زينب سلام الله عليها يزيد را ديد كه چنين كرد، فرياد يا حسيناه عليه السلاميا حبيب رسول الله صلى الله عليه و آله برآورد و گفت : يا اباعبدالله ، گران است برما كه تو را به اين حال ببينم و گران است بر تو كه ما را به اين حالت مشاهده نمايى .پس از سخنان زينب كبرى عليه السلام دست دراز كرد و روپوش سر را برداشت ، ناگاهنورى از آن سر ساطع شد و به آسمان بلند شد و همه حاضران را مدهوش ساخت . نيزبه روايتى ، آن لبها حركت كرده و شروع به خواندن قرآن نمود، و گويا اين آيةشريفه را خواند: (وَسَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَموُا اءى مُنْقَلَبٍ ينقلبون ) (194)
يزيد چون ديد رسوا مى شود و خواست امر را بر حضّار مشتبه سازد چوب خيزرانى را كهدر دست داشت بر لب و دندان امام حسين عليه السلام زد.
اينجا بود كه ابوبرزه اسلمى بلند شد و گفت : يزيد چرا مى زنى ؟!
ابوبرزه اسلمى ، به روايتى ، از صحابه رسول الله صلى الله عليه و آله بود. اومدّتها بودكه در شام منزل داشت و از خانه بيرون نمى آمد و هر قدر معاويه طالب ديدار اومى شد او اعتنا نمى كرد، هرقدر معاويه برايش زر فرستادقبول نمى كرد، ولى چون شنيد كه آل الله را به مجلس يزيد آورده اند خود را به مجلسانداخت تا دفع شرّى از آنها نمايد. چون اينعمل را از يزيد مشاهده كرد از جاى برخاست و بر عصاى خود تكيه داد و گفت : واى بر تويزيد، با چوب خود به دندانهاى امام حسين عليه السلام مى زنى ؟! وحال آنكه جدّش اين دندانها را و دندانهاى برادرش را مى بوسيد و مى مكيد و مى فرمود: (اءنتُما سيّدا شباب اءهل الجنّة ، قاتل الله قاتلكما).
يزيد از شنيدن اين سخنان ، غضبناك گرديد و امر نمود تا او را كشان كشان از مجلسبيرون بردند و در آن حال چوب بر دندانهاى امام حسين عليه السلام را زيادتر كرد كهناگاه كلاغى بر كنگره قصرش شروع كرد به صدا كردن .(195)
آن ملعون از شنيدن صداى كلاغ بر خود لرزيد و حالش پريشان گرديد. به روايتسهل ، در همان حال كه سر را در طشت طلا گذاشته ،منديل دبيقى به رويش افكنده و در پيش روى يزيد گذاشتند، كلاغى شروع به آوازكردن نمود و يزيد شعر كُفر آميزى خواند.
در اين حال كه از بانگ كلاغ پريشان حال شده بود، راءس الجالوت كه عالم يهوديانبود وارد گرديد. او، كه طبيب يزيد بود، از يزيد پرسيد اين سر از آن كيست ؟ گفت :سر خارجى است . گفت : نامش چيست ؟ گفت : حسين . پرسيد: او به خلافت از تو سزاوارتربود، آيا نمى دانى كه ميان من و داود پيغمبر چهل جد واسطه است و يهود به اين واسطهمرا تعظيم مى نمايند و به وجود من تبرّك مى جويند؛ و ديروز محمد صلى الله عليه و آلهدر ميان شما پيامبر بزرگوارى بود و امروز اولادش را كشتيد و حرمش را اسير نموديد.
سپس شمشيرش را برداشته به يزيد حمله كرد كه او را بكشد، حضّار نگذاشتند او بهيزيد برسد. پس آن يهودى به طرف سر مطهّر حركت كرد، سر را برداشت و بوسيد وگفت : خدا لعنت كند كشنده تو را، و جدّت خصم او باشد. گران است بر من كهاول كس نباشم كه در راه تو شهيد مى شود. پس ‍ از جانب من به جدّت سلام برسان و بگوكه من به رسالت تو اقرار دارم .
يزيد گفت : اگر نه اين بود كه مرا در ناخوشيها به معالجه تو حاجت است ، تو را بهبدترين كشتنها مى كشتم .
طبيب گفت : قسم به خدا كه بعد از اين ترا معالجه نخواهم كرد، مگر به چيزى كهمرضهاى تو را افزون كند.
در اينجا بود كه يزيد دستور داد طبيب را گردن زدند.(196)
به سر امام حسين عليه السلام تازيانه زدند 
هلال بن معاويه مى گويد: مردى را ديدم كه سر مقدّس حسين بن على عليه السلام را بههمراه داشت و حمل مى نمود. آن سر بريده به سخن آمد و آن مرد را مخاطب قرار داد و فرمود:بين سر و بدن من جدايى انداختى ، خدا بين گوشت تو جدايى بيندازد و تو را آيتى قراردهد براى مردم . آن مرد تازيانه خود را كشيد آن قدر به آن سر زد تا ساكت شد.(197)
مرحوم مقرّم مى نويسد: موقعى كه فرستاده پادشاه روم به يزيد پرخاش ‍ نمود وعمل جنايت بار او را محكوم ساخت و يزيد امر بهقتل او داد، سر مقدّس به صداى بلند به سخن آمد و خواند: لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَإ لّابِاللهِ.(198)
نيز مى نويسد: آن سر مقدّس را بر درخت نصب نمودند. مردم دورش جمع شدند ديدند نورىاز آن سر ظاهر است و اين آيه را مى خواند: (199) (وَ سَيَعْلَمُ الَّذين ظَلَموُا اءىمُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبوُنَ) (200) يعنى و به زودى آنان كه ظلم كردند خواهند دانست كهبه كدام مكان باز خواهند گشت ، كه آن دوزخ است سلمه بنكهيل شنيد كه سر مقدّس اين آيه را تلاوت مى كند: (فَسَيَكْفيكَهُمُ اللهُ وَ هُوَ السَّميعُالْعَليمُ) (201) يعنى پس خدا به زودى كفايت كند تو را از شرّ ايشان و اوست دانا وشنوا.
در اين زمينه قضاياى مشابه ديگرى نيز نقل شده كه به برخى از آنها، نظير داستانيحيى حرّانى قبلا اشاره كرديم .
نصب سر بريده در مسجد شام 
يزيد پس از جسارتهايى كه به سر مقدّس نمود، دستور داد سر مبارك را در مسجد جامعدمشق نصب كنند، در همان محلّى كه سر شريف يحيى بن زكريّا عليه السلام نصب شد و سرمبارك سه روز در آنجا معلّق بود.(202)
حيف است كه خون حلق تو ريزد به روى خاك
يحياى من ، اجازه كه طشتى بياورم
زنى از امام حسين عليه السلام دفاع كرد و كشته شد 
راوى گويد من در نزد يزيد بودم ، زنى را ديدم وارد شد دركمال وقار كه نيكوتر از آن زن نديده بودم . آمدمقابل يزيد و پرسيد اين سر كيست ؟ گفت : سر حسين عليه السلام . آن زن گفت : قسم بهخدا كه دشوار و گران است بر جدّ و پدر و مادرش كه اين سرها را به اينحال مشاهده نمايند. قسم به خدا كه الحال در خواب مى ديدم كه درهاى آسمان گشوده شد وپنج فرشته فرود آمدند، كه به دست آنها قلابهايى از آتش بود، و مى گفتند كه ازجانب خداوند ماءموريم كه خانه يزيد را آتش زنيم و بسوزانيم . يزيد چون اين سخنبشنيد به سوى او نگريست و به او گفت : واى برتو، تو زر خريد من مى باشى و نعمتمن مى خورى و اين سخنان مى گويى ، قسم به خدا كه به بدترين كشتنها تو را بكشم !آن زن گفت : چه كاركنم كه مرا نكشى و از تقصير من بگذرى ؟ يزيد گفت : بر فراز منبربالا رو و على عليه السلام و فرزندانش را دشنام ده ! گفت : چنين كنم . پس مردم را جمعكردند و آن زن بر بالاى منبر رفت و گفت : اى گروه مردمان ، بدانيد يزيد مرا امر كردهكه على بن ابى طالب عليه السلام و فرزندانش را دشنام دهم وحال آنكه على عليه السلام در محشر ساقى كوثر وحامل لواى پيغمبر است و فرزندانش حسن و حسين عليه السلام آقايان جواناناهل بهشتند. پس اى مردم ، گوش كنيد آنچه را كه من مى گويم . مردم گوش فرا داشتند تاببينند كه چه مى گويد.
زن گفت : آگاه باشيد كه لعنت خدا و لعنت تمام لعنت كنندگان بر يزيد باد و همچنين برهر كسى كه در قتل امام حسين عليه السلام متابعت و مشايعت او را كرده است و صلوات برعلى و فرزندان على عليه السلام باد، از آن روز كه خدا دنيا را آفريد تا به امروز، وبر همين صلوات زنده ام و مى ميرم و روز قيامت زنده مى شوم . يزيد چون اين سخن بشنيدخشمناك گرديد و گفت : كيست كه اين زن را بكشد؟ پس ملعونى برخاست و شمشيرى به آنزن زد و او را كشت .
به روايتى ، اين زن زوجه يزيد بود و چون از خواب بيدار شد بر صورت خود سيلى زدو تمام لباسهاى فاخرى كه پوشيده بود پاره كرد و گفت :
سپس با سر برهنه به نزد يزيد آمد و گفت اى يزيد، دست از ظلم اولاد فاطمه عليهالسلام بردار و آنگاه خواب خود را حكايت كرد.
و اين قصّه را ابومخنف به نوعى ديگر ذكر كرده است .(203)
حامى امام حسين عليه السلام كشته مى شود 
منصور بن الياس گفت : بيش از هزار آذين بستند. آن لعين كه سر امام حسين عليه السلام رابر سر نيزه داشت خواست كه وارد شهر شود، اسب او فرمان نبرد. چند اسب برايش آوردندفايده نكرد. سر امام حسين عليه السلام از نيزه بيفتاد. ابراهيم موصلى آنجا بود سر رانيك احتياط كرد، دانست كه سر امام حسين عليه السلام است . خلق را ملامت بسيار كرد وشاميان او را شهيد كردند.(204)
سر بريده با امام سجّاد سخن مى گويد! 
در شرح وافيه ابى فراس آمده است : موقعى كه امام سجّاد عليه السلام از يزيد ملعونخواست سر بريده پدرش را به او نشان دهد و يزيد جواب داد ابدا سر پدرت را نخواهىديد، سر مقدّس در طشت بود و دستمالى بر روى سر انداخته بودند، ناگهاندستمال از سر مقدّس بلند شد و سر مقدّس شهيد كربلا به سخن آمد و فرمود: سلام برتو اى پسرم ، سلام بر تو اى على . سپس ‍ امام سجّاد عليه السلام عرض كرد: بر توباد سلام و رحمت و بركات خدا اى پدر، مرا در اين سن كم يتيم كردى و رفتى و بين من وشما جدايى افتاد و من به مدينه و حرم جدّم مى روم و تو را نزد خداوند وديعه مى گذارم .خدا نگهدارت باشد.(205)
سر بريده ، خواهر را امر به صبر مى كند!  
از بعضى مقاتل عامّه نقل شده است : زمانى كهاهل بيت عليه السلام را وارد شام نمودند عليا مخدّره زينب به شمر ملعون فرمود: ما را ازخلوتى عبور دهيد. آن لعين اعتنا نكرد و چند تازيانه به بى بى زد. عليا مخدّره ناراحتشد و به زمين امر فرمود: فرو ببر او را ، و زمين تا كمر او را فرو برد. صداى نازنينامام حسين عليه السلام بلند شد: خواهر، براى رضاى خدا صبركن . بى بى زينب بهزمين امر فرمود: رهايش كن ، و زمين رهايش كرد.(206)
چه كسى پيروز شد؟! 
در خبر است كه ابراهيم بن طلحه بن عبدالله چون شنيد اسرا را به شهر در مى آورند، بهاستقبال على بن الحسين عليه السلام سرعت كرد و از در شناعت و شماتت گفت : اى على بنالحسين ، چه كسى غالب شد؟! و به روايتى ، اين وقت آن حضرت در محملى بود و سر درگريبان فرو مى داشت ، پس سر برآورد و فرمود: اگر مى خواهى بدانى كدام يك غالبشد، چون هنگام نماز رسيد اذان و اقامه بگوى ! كنايه از آنكه در اذان و اقامه آن كس را كهبعد از خداى تعالى جلّ جلاله نام مباركش را به آواز بلند در محضر جماعت قرائت كنند اوجد من محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله است و فرزندان او ابدالا باد قاهر و غالبند واين ابراهيم بن طلحه آن كسى است كه در جنگجمل با لشگر طلحه و زبير همراه بود.(207)
ما امامان زنده ايم ! 
حارث بن وكيده مى گويد: من از كسانى بودم كه سر امام حسين بن على راحمل مى كردند، ناگاه شنيدم آن سر مقدّس قرآن مى خواند؛ سوره كهف مى خواند. متحيّر شدمكه من صداى حسين بن على عليه السلام را مى شنوم ، فرمود: اى پسر وكيده ، آيا نمىدانى ما جماعت امامان زنده ايم و در نزد پروردگار به ما رزق مى رسد؟ با خود گفتم : مناين سر را مى ربايم . آقا فرمود: تو به اين مقصود نمى رسى ، بگذار آنها را، ريختنآنها خون مرا اعظم از گردانيدن سر من است .
سپس خواند: (فَسَوْفَ يَعْلَموُنَ اذ الاَغْلالُ فى اءَعْناقِهِمْوَالسلاسل يُسْحَبوُنَ) (208)
دركتاب مناقب ابن شهر آشوب نقل شده است : زمانى كه سر مقدّس شهيد كربلا را بر درختنصب نمودند شنيده شد اين آيه را تلاوت مى كند: (209) (وَ سَيَعْلَمُ الذين ظَلَمُوااءى مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبونَ).(210)
ابن شهر آشوب مى گويد: سر بريده امام حسين عليه السلام را در يكى از كوچه هاىكوفه بياويختند، آن سر مبارك اين آيه را تلاوت كرد (211): (نَحْنُ نَقُص عَلَيْكَنَبَاءهُمْ بِالْحَق إ نَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنوا بربهم وزدناهم هُدى ) . خداوند عالم خطاب بهرسول اكرم صلى الله عليه و آله مى كند: ما مى گوييم براى تو اى پيغمبر صلى اللهعليه و آله قصه ايشان را به حقيقت ؛ بدان كه ايشان جوانمردانى بودند كه ايمان آوردندبه پروردگار خود و زياد كرديم ما هدايت ايشان را.
گفتگوى يزيد و امام سجّاد عليه السلام  
يزيد لعين در يك مجلس به امام سجّاد عليه السلام عرض كرد: اى فرزند حسين ، پدر توقطع رحم من كرد و بر سر سلطنت من منازعه نمود و رعايت حق من نكرد؛ خدا نيز با او چنينكرد! حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود: اى پسر معاويه و هند، پيغمبرى وپادشاهى پيوسته با ما و اجداد ما بود. پيش از آنكه تو متولّد شوى در روز بدر و احد واحزاب پرچم حضرت رسول صلى الله عليه و آله در دست جد من على بن ابى طالب عليهالسلام قرار داشت و پرچم كافران در دست پدر و جد تو بود. واى بر تو اى يزيد،اگر بدانى كه در حق برادران و پدران و عموها واهل بيت من چه كرده اى و چه خطاهايى مرتكب شده اى ، هر آينه به كوهها مى گريزى و برروى خاكستر مى نشينى و فرياد واويلا برمى آورى . آيا شرم ندارى كه سر پدر من حسين، فرزند فاطمه و على عليه السلام و جگر گوشهرسول خدا صلى الله عليه و آله ، بر در دروازه شهر شما آويخته است ، در حاليكه اويادگار حضرت رسالت است . يزيد ملعون از سخنان آن حضرت به خشم آمد و به يكى ازملازمان خود حكم كرد كه او را به اين باغ ببر و گردن بزن و در آنجا دفن كن ! چون آنملعون حضرت را به باغ برد، مشغول قبركندن شد و حضرت نيز به نماز پرداخت . چوناز كندن قبر فارغ شد و اراده قتل آن حضرت كرد، دستى از هوا پيدا شد و بر آن لعينخورد. پس او نعره اى زد و بر رو در افتاد و جان به خازن جهنّم سپرد. خالد، پسر يزيد،چون آن حالت را ديد نزد پدر پليد خود رفت و آنچه واقع شده بود براى وىنقل كرد. آن لعين حكم كرد كه او را در همان قبرى كه براى حضرت كنده است دفن كنند وحضرت را به مجلس طلبيد.(212)
يزيد دستور قتل امام سجّاد عليه السلام را داد 
شيخ مفيد و سيّد بن طاووس و ديگران ، به طرق مختلف از فاطمه دختر حضرت امام حسينعليه السلام روايت كرده اند كه چون ما را به مجلس ‍ يزيد بردند ابتدا برحال ما رقت كرد. سپس مرد سرخ مويى از اهل شام برخاست و گفت : اى يزيد، اين دختر رابه من ببخش ، و اشاره به من كرد. من از ترس بر خود لرزيدم و به جامه هاى عمّه خودزينب عليه السلام چسبيدم . عمّه ام مرا تسكين داد و به آن شامى خطاب كرد كه اى ملعون ،تو و يزيد هيچيك اختيار چنين امرى را نداريد. يزيد گفت اگر بخواهم مى توانم اين كاررا بكنم . زينب عليه السلام گفت : به خدا سوگند كه نمى توانى كرد، مگر آنكه از دينما بدر روى و كفر باطن خود را اظهار كنى . آن ملعون در غضب شد و گفت : با من چنين سخنمى گويى ؟ ! پدر و برادر تو از دين بدر رفتند! زينب عليه السلام گفت : تو و پدر وجد تو اگر مسلمان شده باشيد، به دين خدا و دين پدر و برادر من هدايت يافته ايد. آنلعين گفت دروغ گفتى اى دشمن خدا. زينب عليه السلام گفت : تو اكنون پادشاهى و بهسلطنت خود مغرور گرديده اى و آنچه مى خواهى مى گويى . من ديگر جوابى به تو نمىدهم . پس بار ديگر آن فرد شامى سخن را اعاده كرد. يزيد گفت : ساكت شو، خدا ترا مرگدهد!
به روايتى ديگر، ام كلثوم عليه السلام به آن فرد شامى خطاب كرد كه ساكت شو اىبدبخت ، خدا زبانت را قطع كند و ديده هايت را كور گرداند و دستهايت را خشك گرداند وبازگشت ترا به سوى آتش جهنّم گرداند، اولاد انبيا خدمتكار اولاد زنا نمى شوند. هنوزسخن آن بزرگوار تمام نشده بود كه حق تعالى دعاى او را مستجاب گردانيد: زبانشامى لال ، ديده هاى او نابينا، و دستهاى او خشك شد! پس ام كلثوم گفت الحمدلله كه حقتعالى بهره اى از عقوبتت را در دنيا به تو رسانيد و اين است جزاى كسى كه متعرّضحرم حضرت رسالت گردد.
به روايت سيّد بن طاووس ، در مرتبه دوم فرد شامى از يزيد پرسيد كه ايشان كيستند؟يزيد گفت : آن فاطمه دختر حسين عليه السلام است و آن زن زينب دختر على بن ابى طالب. عليه السلام شامى گفت : حسين پسر فاطمه و على بن ابى طالب ؟ يزيد گفت : بلى .شامى گفت : لعنت خداى بر تو باد اى يزيد، عترت پيغمبر صلى الله عليه و آله خود رامى كشيد و ذريه او را اسير مى كنيد؟ ! به خدا سوگند كه من مى پنداشتم ايشان اسيرانفرنگند. يزيد گفت : به خدا سوگند كه ترا نيز به ايشان ملحق مى كنم ، و حكم كرد كهاو را گردن زدند. سپس امر كرد اهل بيت رسالت را به زندان بردند.(213)
معجزه اى از امام سجّاد عليه السلام در حال اسارت  
روزى صيّادى كه بچه آهويى در بغل داشت آمد از كنار خرابه عبور كند، چشمش بهاسيران و اطفال افتاد. ايستاد و به تماشاى كودكاناهل بيت پرداخت . آنان كه آهو بره را مشاهده كردند، به محضر امام زين العابدين عليهالسلام آمدند و گفتند ما آهو مى خواهيم . حضرت به صياد فرمودند آيا اين بچه آهو را مىفروشى ؟ عرض كرد بلى ، ولى چون خوش خط وخال و زيباست قصد دارم او را نزد يزيد ببرم تا انعام بسيار بگيرم . حضرت فرمودندهرچه بخواهى در مقابل اين آهو برّه به تو خواهم داد. او تعجّب نمود، و هنوز چيزى نگفتهبود كه حضرت تعدادى از ريگهاى جلوى خرابه را برداشتند و به او دادند. صيّاد مشاهدهكرد آنچه به او داده شده جواهرات پر ارزش و قيمتى است . با خرسندى آهو برّه راتقديم نمود و رفت .
وى اين معجزه را براى ديگران بازگو كرد، به طورى كه در شام منتشر شد و به گوشيزيد لعين رسيد. يزيد صيّاد را طلبيد و از او خواست كه جريان را برايشنقل كند، و چون مشاهده كرد وى شيعه و مُحب حضرت گرديده و موضوع را به صورت يككرامت بيان مى نمايد و قلوب مردم را متوجّه حضرت مى كند، دستور داد صيّاد را بكشند ودفن كنند تا اين خبر بيش از آنچه بين اهالى منتشر شده افشا نگردد. ولى فاصله اىچندان نشد كه موضوع به عرض امام سجّاد عليه السلام رسيد. حضرت به سر قبرصيّاد آمدند، و با يك اشاره فرمودند، به اذن خدا از جايت برخيز! بلافاصله قبرشكافته شد و صيّاد از قبر خارج گرديد.(214)
خطبه زينب كبرى 
حضرت زينب عقيله بنى هاشم چون جسارت و بى حيائى يزيد را تا اين حد ديد، و از طرفديگر جوّ و فضاى مجلس را بسيار مناسب ديد بپا خاست و فرمود:
الحمد لله رب العالَمينَ وَ صَلَّى اللهُ عَلى رَسُولِهِ وَ آلِهِ اَجْمَعِينَ، صَدَقَ اللهُ كَذلِكَيَقوُلُ (ثم كان عاقبةُ الّذينَ اساؤ ا السؤ ى ان كَذبوا بآياتِ اللهِ وَ كانوا بِها يَسْتَهْزِؤونَ).(215)
اضظننت يا يزيدُ حَيْثُ اَخَذتَ عَلَيْنا اَقْطارَ الارض و آفاقَ السماءِ فَاصْبَحْنا نُساقُ كَماتُساقُ الا سارى ان بِنا عَلَى اللهِ هَواناٌ وَ بِكَ عَلَيهِ كَرامَةً وَ ان ذلِكَ لِعَظمِ خَطَرِكَ عِنْدَهُفَشَمخْتَ بِاَنْفِكَ وَ نَظَرْتَ فِى عطْفِكَ جَذْلانَ مَسْرُورا حَيْثُ رَاَيْتَ الدنيا لَكَ مُسْتَوْثَقَةٌوالاُمُورُ متسقة وَ حِينَ صَفا لَكَ مُلْكُنا وَ سُلْطانُنا، فَمَهْلا مَهْلا اَنَسِيتَ قَوْلَ اللهِ عَز وجل (وَلا يَحْسَبن الذين كَفَروُا انما نُمْلِى لَهُمْ خَيْرا لانْفُسِهِمْ اِنّما نُمْلِى لَهُمْ لِيَزْدادوُا اثماو لهم عَذابٌ مُهِينٌ ).(216)
امن العدل يابن الطلقا (217) تَخْديرُكَ حَرائِرَكَ وامائك و سَوقُكَ بَناتِ
رسول اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيهِوَ آلِهِ وَ سَلم سبايا قد هتكت سُتُور هن و اَبْدَيْتَ وُجوهَهن ،تَحْدوُ بهن الاعْداءُ من بَلَدٍ الى بَلَدٍ يستشر فهن اَهْلُالمناهل وَالمَناقِلِ وَ يتصفح وجوههن القريب وَالْبَعِيدُ والدنى وَالشريف ، ليس معهن مِنْرجالهن ولى وَ لا مِنْ حماتهن حمى ، وَ كَيْفَ يُرْتَجى مُراقَبَةُ
مَنْ لَفِظَ فُوهُ اكباد (218) الازكياءِ وَ نَبَتَ لَحْمُهُ من دما الشهدا، وَ كَيْفَ لا يستبطا فىبغضنا اهل البَيْتِ مَنْ نَظَرَ الينا بِالشَنَفِ وَالشَنَآنِ والاحن والاضغان ثم تَقولُ غَيْرَمتاءثم وَ لا مستعظم :
لاَهَلّوا وَاسْتَهَلّوا فرحا
ثم قالوا يا يَزيدُ لا تُشَلْ
مُنْتَحِياٌ عَلى ثَنايا اَبِى عَبْدِاللهِ سَيْدِ شَبابِ اَهْلِ الجنة تَنْكُتُها بِمِخْصَرَتِكَ وَكَيْفَلا تَقولُ ذلِكَ وَ قَدْ نَكَاءَتِ القُرْحةُ وَاسْتَاءْصَلَتِ الشّافَةُ بِاِراقَتِكَ دِماءَ ذُرِّيَّةِ مُحَمَّدٍصَلّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَ سَلَّمَ وَ نُجوُمَ الاَرْضِ مِنْ آلِ عَبْدِالمُطَّلبِ، وَ تَهْتِفُ بِاَشْياخِكَزَعَمْتَ اَنَّكَ تُنادِيهِمْ، فَلَتَرِدَنَّ وَشِيكاٌ مَوْرِدَهُمْ وَلَتَوَدَّنَّ اَنَّكَ شَللْتَ وَ بَكَمْتَ، وَ لَمْ تَكُنْقُلْتَ وَ فَعَلْتَ ما فَعَلْتَ.
اللهُمَّ خُذْ بِحَقِّنا وَانْتَقِمْ مِنْ ظالِمِنا وَاحْلُلْ غَضَبَكَ بِمَنْ سَفَكَ دِماءنَا وَ قَتَلَ حُماتَنا،فَوَاللهِ ما فَرَيتَ إ لّا جِلْدَكَ وَ لا حَزَزْتَ إ لّا لَحْمَكَ وَ لَتَرِدَنَّ عَلى رَسولِ اللهِ بِما تَحَمَّلْتَمنْ سِفْكِ دِماءِ ذُرّيَّتِهِ وَانْتَهَكْتَ مِنْ حُرْمَتِهِ فِى عِتْرَتِهِ و لُحْمَتِهِ حَيْثُ يَجْمَعُ اللهُ شَمْلَهُمْوَيَلُمَّ شَعْثَهُمْ وَ يَاءْخُذَ بِحَقِّهمْ(وَ لا تَحْسَبَنَّ الّذينَ قُتِلوا فى سَبيلِ اللهِ اَمْواتا بَلْاَحْياءٌ عِنْدَ رَبّهِمْ يُرْزَقونَ)(219) وَ كَفى بِاللهِ حاكِماٌ وَبِمُحَمّدٍ صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وِآلهِ وَسَلّمَ خَصِيماٌ وَ بِجَبْرئيلَ ظَهيراٌ وَ سَيَعْلَمُ مَنْ سَوّى لَكَ وَ مَكَّنَكَ مِنْ رِقابِ المُسْلِمِينَ،(بِئْسَ للظالِمينَ بَدَلا وَاَيُّكُمْ شَرٌّ مَكانا وَاَضْعَفُ جُنْدا).(220)
و لَئِنْ جَرَّتْ عَلَيَّ الدَّواهِى مُخاطَبَتَكَ اِنّى لاَسْتَصْغِرُ قَدْرَكَ وَ اَسْتَعْظِمُ تَقْرِيعَكَ واَسْتَكْثِرُ تَوْبِيخَكَ، لكِنَّ العُيُونَ عَبْرى وَالصُّدُورَ حَرّى ، اَلا فَالْعَجَبُ كُلُّ العجَبِلِقتْلِ حِزْبِ اللهِ النُّجَباءِ بِحِزْبِ الشّيْطانِ الطُّلَقاءِ، فَهذِهِ الا يْدِى تَنْطِفُ مِنْ دِمائِناوَالافْواهُ تَتَحلَّبُ مِنْ لُحومِنا وَ تِلكَ الجُثَثُ الطَّواهِرُ الزَّواكِى تَنْتابُها العَواسِلُ وَتُعفِّرُها اُمَّهاتُ الفَراعِلُ.
وَ لَئِنِ اَتَّخَذْتَنا مَغْنَما لَتَجِدَ بِنا وَشِيكاٌ مَغرَماٌ حِيْنَ لا تَجِدُ الّا ما قَدَّمَتْ يَداكَ (وما رَبُّكَبِظَلّامٍ لِلْعَبِيدِ) (221) وَ إ لَى اللهِ الْمُشْتَكى وَ عَلَيْهِ الْمُعَوَّلُ فَكِدْ كَيْدَكَ وَاسْعَسَعْيَكَ وَ ناصِبْ جُهْدَكَ فَوَاللهِ لا تَمْحُو ذِكْرَنا وَ لا تُمِيتُ وَحْيَنا وَلا تُدْرِكُ اَمَدَنا وَلاتَرْحَضُ عَنْكُ عارَها، وَ هَلْ رَاءْيُكَ إ لّا فَنَدٌ وَ اَيّامُكَ إ لّا عَدَدٌ، وَ جَمْعُكَ إ لّا بَدَدٌ؟ يَوْمَ يُنادِىالمُنادى : (اَلا لَعْنَة اللهِ عَلَى الظّالِمينَ).
وَالْحَمْدُللهِ رَبِّ العالَمينَ الّذى خَتَمَ لِاوَّلنا بالسّعادة وَالْمَغْفرة وَلِاخِرِنا بِالشَّهادَوَالرَّحْمَةِ، وَ نسْاءُلُ اللهَ اَنْ يُكْمِلَ لَهُمُ الثَّوابَ وَ يوجِبَ لَهُمُ الْمَزيدَ وَ يُحْسِنَ عَلَيْناالخِلافةَ اِنَّهُ رَحِيمٌ وَدوُدٌ، حَسْبُنَااللهُ وَ نِعْمَ الوَكِيلُ.(222)

ترجمه خطبه شريفه زينب كبرى عليه السلام : 
سپاس خدايى را سزد كه پروردگار جهانيان است و درود خدا بر پيامبر و خاندان او باداخداى تعالى راست گفت كه فرمود: عاقبت آنان كه كار زشت كردند، اين بود كه آيات خدارا تكذيب نموده و آن را به سخره گرفتند. اى يزيد، اكنون كه به گمان خويش بر ماسخت گرفته اى و راه اقطار زمين و آفاق آسمان و راه چاره را به روى ما بسته اى ، و مارا همانند اسيران به گردش در آوردى ، مى پندارى كه خدا تو را عزيز و ما را خوار وذليل ساخته است ؟! و اين پيروزى به خاطر آبروى تو در نزد خداست ؟! پس از روى كبرمى خرامى و با نظر عجب و تكبّر مى نگرى ! و به خود مى بالى خرّم و شادان كه دنيابه تو روى آورده ، و كارهاى تو را آراسته و حكومت ما را به تو اختصاص داده است !
اندكى آهسته تر! آيا كلام خداى تعالى را فراموش كرده اى كه فرمود: (گمان نكنندآنان كه به راه كفر رفتند مهلتى كه به آنان دهيم بهحال آنان بهتر خواهد بود، بلكه مهلت براى امتحان مى دهيم تا بر سركشى بيفزايند وآنان را عذابى است خوار و ذليل كننده .
اى پسر آزاد شده جد بزرگ ما! آيا از عدل است كه تو زنان و كنيزان خود را در پردهبنشانى و پرد گيان رسول خدا صلى الله عليه و آله را اسير كرده و از شهرى بهشهر ديگر ببرى ؟! پرده آبروى آنها را بدرى و صورت آنان را بگشايى كه مردم چشمبدانها دوزند، و نزديك و دور و فرومايه و شريف ، چهره آنها را بنگرند، از مردان آنانكسى به همراهشان نيست ، نه ياور و نه نگهدارنده و نه مددكارى .
چگونه مى توان اميد بست به دلسوزى و غمگسارى كسى كه مادرش جگر پاكان را جويدهو گوشتش از خون شهيدان روييده ؟! و اين رفتار از آن كس كه پيوسته چشم دشمنى به مادوخته است بعيد نباشد، و اين گناه بزرگ را چيزى نشمارى ، و خود را بر اين كردارناپسند و زشت بزهكار نپندارى ، و به اجداد كافر خويش مباهات و تمنّاى حضورشان راكنى تا كشتار بى رحمانه تو را ببينند و شاد شوند و از تو تشكّر كنند! و با چوب برلب و دندان ابى عبدالله سيّد جوانان بهشت مى زنى ! و چرا چنين نكنى و نگويى كه اينجراحت را ناسور كردى و ريشه اش را ريشه كن ساختى و سوختى و خون فرزندان پيامبرصلى الله عليه و آله را كه از آل عبدالمطلب و ستارگان روى زمين بودند - ريختى واكنون گذشتگان خويش را مى خوانى .
شكيبايى بايد كرد كه ديرى نگذردكه تو هم به آنان ملحق شوى و آرزو كنى كه اىكاش دستت خشك شده بود و زبانت لال و آن سخن را بر زبان نمى آوردى و آن كار زشت راانجام نمى دادى !!
بارالها! حقّ ما را بستان و انتقام ما را از اينان بگير و بر اين ستمكاران كه خون ما ريختهاند خشم و عذاب خود را فرو فرست !
به خدا سوگند اى يزيد! كه پوست خود را شكافتى و گوشت بدن خود را پاره پارهكردى ؛ و رسول خدا را ملاقات خواهى كرد با آن بار سنگينى كه بر دوش دارى ، خوندودمان آن حضرت را ريختى و پرده حرمت او را دريدى و فرزندان او را به اسيرى بردى، در جايى كه خداوند پريشانى آنان را به جمعيّتمبدّل كرده و داد آنها را بستاند، (و مپندار آنان كه در راه خدا كشته شده اند مرده اند بلكهزنده و نزد خدا روزى مى خورند) همين بس كه خداوند حاكم و محمد صلى الله عليه و آلهخصم اوست و جبرئيل پشتيبان اوست و همان كس كه راه را براى تو هموار ساخت و تو را برمسلمين مسلّط كرد بزودى خواهد يافت كه پاداش ستمكاران چه بد پاداشى است ، و خواهددانست كه كدام يك از شما بدتر و سپاه كدام يك ناتوانتر است .
اگر مصائب روزگار با من چنين كرد كه با تو سخن گويم ، امّا من ارزش تو را ناچيز وسرزنش تو را بزرگ مى دانم و تو را بسيار نكوهش مى كنم ، چه كنم ؟! ديده ها گريانو دلها سوزان است ، بسى جاى شگفتى است كه حزب خدا به دست حزب شيطان كشتهشوند، و خون ما از پنجه هاى شما بچكد، پاره هاى گوشت بدن ما از دهان شما بيرونبيفتد و آن بدنهاى پاك و مطهّر را گرگهاى وحشى بيابان دريابند و گذرگاه دام و ددانقرار گيرند!!
آنچه امروز غنيمت مى دانى فردا براى تو غرامت است ، و آنچه را از پيش ‍ فرستاده اى ،خواهى يافت ، خدا بر بندگان ستم روا ندارد، به او شكوه مى كنم و بر او اعتماد مىجويم ، پس هر نيرنگى كه دارى بكن و هر تلاشى كه مى توانى بنما و هر كوششى كهدارى به كار گير، به خدا سوگند ياد ما را از دلها و وحى ما را محو نتوانى كرد، و بهجلال ما هرگز نخواهى رسيد و لكه ننگ اين ستم را از دامن خود نتوانى شست ، راءى و نظرتو بى اعتبار و ناپيدار و زمان دولت تو اندك و جمعيّت تو به پريشانى خواهد كشيد،در آن روز كه هاتفى فرياد زند: (اءلا لعنة الله على القوم الظالمين والحمدلله ربّالعالمين ).
سپاس خداى را كه اول ما را به سعادت و آمرزش و آخر ما را به شهادت و رحمت رقم زد واز خدا مى خواهم كه آنان را اجر جزيل عنايت كند و بر پاداش آنان بيفزاييد، خود او بر مانيكو خليفه اى است ، و او مهربان ترين مهربانان است و فقط بر اوتوكّل مى كنيم .
آنگاه يزيد رو به شاميان كرد و گفت : نظر شما درباره اين اسيران چيست ؟ ايشان را از دمشمشير بگذرانيم ؟
يكى از ملازمان او گفت : ايشان را بكش .
نعمان بن بشير (223) گفت : ببين اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله بود با آنانچه مى كرد، همان كن . (224)
امام محمّد باقر عليه السلام يزيد را رسوا كرد 
پس از آنكه اهل بيت عليه السلام را وارد شام كردند، يزيد لعين حضرت امام سجّاد عليهالسلام و تمام مخدّرات را كه همراه حضرت بودند به مجلس ‍ خود طلبيد و پس از ايذا وهتك احترامى كه به ساحت قدس آن جناب مرتكب گرديد بهاهل مجلس خود گفت : من دستور دادم مردان اينها را تماما كشتند. و اكنون اين زنان و كودكانىكه ملاحظه مى كنيد، در ريسمان اسارت من گرفتار مى باشند، شما مى گوييد من با آنانچه كنم ؟ همه گفتند دستور بده تمامى آنها را گردن بزنند تا ازنسل على عليه السلام كه دشمن ديرينه تو و پدرت معاويه بودند يك نفر باقىنماند.(225)
به محض آنكه اهل مجلس يزيد اين فتوا را دادند، امام محمّد باقر عليه السلام كه سنين عمراو دو سال و چند ماه و به روايتى پنج سال بيش ‍ نبود و جزو اُسرا ايشان را به شام آوردهبودند (226) برخاست مقابل تخت يزيد قرار گرفت و پس از حمد الهى فرمود: يزيد،اگر اجازه دهى من چند كلمه صحبت كنم .
يزيد از جرئت آن حضرت تعجّب كرد و گفت : بگو چه مى خواهى بگويى ؟ فرمود:اهل مجلس تو از همنشينان فرعون هم بدترند. زيرا فرعون زمانى كه بااهل مجلس خود راجع به حضرت موسى و هارون مشورت كرد و گفت با آنان چه كنم ؟ گفتندآنها را به حال خودشان واگذار و متعرّض آنان مشو، لكن زمانى كه تو بااهل مجلس خويش راجع به ما مشورت نمودى ، آنها گفتند تمام ما را گردن بزن ، و در اينامر سرّى نهفته است .
يزيد گفت : چه سرّى نهفته است ؟ حضرت امام محمّد باقر عليه السلام فرمود ندماىمجلس فرعون همه حلال زاده بودند ولكن همنشينان تو همه ولدالزنا مى باشند.(وَلايقتل الا نبياء و اءولادهم إ لّا اءولاد الا دعياء). يعنى نمى كشد پيغمبران و اولاد پيغمبرانرا مگر اولاد ولدالزنا.(227)
يزيد سر به زير انداخت ، پس دستور داد آنان را از مجلس بيرون برند.(228)
فاطمه و سكينه دختران امام حسين عليه السلام كه به سر پدر نگاه مى كردند ديگر تابتحمل نداشتند، فاطمه فرياد كشيد: عليه السلام (يا يزيد! بَناتُ رَسولِ اللهِسَبايا؟!)
(اى يزيد! دختران پيامبر را اسير مى كنى ؟) كه ديگر بار صداى نالهو گريه حاضران بلند شد و زمزمه هاى اعتراض از اطراف مجلس به گوش مى رسيد.
زينب آمد شام را يكباره ويران كرد و رفت
اهل عالم را از كار خويش حيران كرد و رفت
از زمين كربلا تا كوفه و شام بلا
هركجا بنهاد پا، فتح نمايان كرد و رفت
با لسان مرتضى از ماجراى نينوا
خطبه اى جانسوز اندر كوفه عنوان كرد و رفت
با كلام جانفزا اثبات دين حق نمود
عالمى را دوستدار اهل ايمان كرد و رفت
فاش مى گويم كه آن بانوى عظماى دلير
از بيان خويش دشمن را هراسان كرد و رفت
بر فراز نى چو آن قرآن ناطق را بديد
با عمل آن بى قرين تفسير قرآن كرد و رفت
در ديار شام برپا كرد از نو انقلاب
سنگر اهل ستم را سست بنيان كرد و رفت
خطبه اى غرّا بيان فرمود در كاخ يزيد
كاخ استبداد را از ريشه ويران كرد و رفت
زين خطب اتمام حجّت كرد بر كافردلان
غاصبين را مستحقّ نار و نيران كرد ورفت
از كلام حق پسندش شد حقيقت آشكار
اهل حقّ را شامل الطاف يزدان كرد و رفت
شام غرق عيش و عشرت بود در وقت ورود
وقت رفتن شام را شام غريبان كرد و رفت
دخت شه را بعد مردن در خرابه جاى داد
گنج را در گوشة ويرانه پنهان كرد و رفت
زآتش دل بر مزار دختر سلطان دين
در وداع آخرين شمعى فروزان كرد و رفت
با غم دل چونكه مى شد وارد بيت الحزن
(سروى ) دلخسته را محزون و نالان كرد و رفت
دختر شير خدا 
شام ، روشن از جمال زينب كبراستى
سر به زيرافكن كه ناموس خدا اينجاستى
كن تماشا آسمان تابناك شام را
كافتاب برج عصمت از افق پيداستى
آب كرده زهره شيران در اين صحرا، مگر
دختر شيرخدا خفته در اين صحراستى
در شجاعت چون حسين و در شكيبايى حسن
در بلاغت چون على عالى اعلاستى
نغمه مرغ حق از گلزار شام آيد به گوش
مرغ حق را نغمه شورانگيز و روح افزاستى
كرد روشن با جمالش آسمان شام را
كز فروغ چهره گويى زهره زهراستى (229)
خطبه حضرت سجاد عليه السلام  
حضرت على بن الحسين عليه السلام از يزيد درخواست نمود كه در روز جمعه به او اجازهدهد در مسجد خطبه بخواند، يزيد رخصت داد؛ چون روز جمعه فرا رسيد يزيد يكى ازخطباى مزدور خود را به منبر فرستاد و دستور داد هرچه تواند به على و حسين عليهالسلام اهانت نمايد و در ستايش شيخين و يزيد سخن براند، و آن خطيب چنين كرد.
امام سجّاد عليه السلام از يزيد خواست تا به وعده خود وفا نموده و به او رخصت دهد تاخطبه بخواند، يزيد از وعده اى كه به امام داده بود پشيمان شد وقبول نكرد. معاويه پسر يزيد لعين به پدرش گفت : خطبه اين مرد چه تاءثيرى دارد؟بگذار تا هرچه مى خواهد بگويد.
يزيد لعين گفت : شما قابليّتهاى اين خاندان را نمى دانيد، آنان علم و فصاحت را از همبه ارث مى برند، از آن مى ترسم كه خطبة او در شهر فتنه برانگيزد ووبال آن گريبانگير ما گردد.(230)
به همين جهت يزيد لعين از قبول اين پيشنهاد سر باز زد و مردم از يزيد لعين مصرانهخواستند تا امام سجّاد عليه السلام نيز به منبر رود.
يزيد لعين گفت : اگر او به منبر رود، فرود نخواهد آمد مگر اينكه من و خاندان ابوسفيانرا رسوا كرده باشد!
به يزيد لعين گفته شد: اين نوجوان چه تواند كرد؟!
يزيد لعين گفت : او از خاندانى است كه در كودكى كامشان را با علم برداشته اند.
بالا خره در اثر پافشارى شاميان ، يزيد موافقت كرد كه امام به منبر رود.
آنگاه حضرت سجاد عليه السلام به منبر رفته و پس از حمد و ثناى الهى خطبه اى ايرادكرد كه همه مردم گريستند و بى قرار شدند. فرمود:
اَيُّها النّاسُ! اُعْطِينا سِتّا وَ فُضّلِنَا بِسَبْعٍ: اُعْطِينا الْعِلْمَ وَالْحِلْمَ وَالسَماحَةَوَالفَصاحَةَ وَالشُّجاعَةَ وَالمَحَبَّةَ فِى قُلوبِ الْمُؤْمِنينَ، وَ فُضّلِنا بان مِنّا النّبيَّ المُختارَمُحَمّدا وَ مِنّا الصِدّيقُ وَ مِنَّا الطَّيّارُ وَ مِنّا اَسَدُ اللهِ وَ اَسَدُ رَسولِهِ وَ مِنّا سِبْطا هذِهِ الاُمّة .
مَنْ عَرفَنِى فَقَدْ عَرَفَنى وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْنِى انباءته بِحَسَبى وَ نَسَبى .
اَيُّها النّاسُ! اَنَا اَبْنُ مكة وَ مِنى ، اَنَا اَبْنُ زَمْزَمَ وَالصّفا، اَنَا اَبْنُ مَنْ حَمَلَ الرُّكْنَ بِاطرافِالرِّدا، اَنَا ابْنُ خَيْرِ مَنِ ائتزر وَارْتَدى ، اَنَا اَبْنُ خَيْرُ مَنِ انْتَعَلَ
وَاخْتَفى ، اَنَا ابْنُ خَيْرِ مَنْ طافَ وَ سَعى ، اَنَا ابْنُ خَيْرِ مَنْ حج وَلَبّى ، اَنَا اَبْنُ خَيْرِ مَنْحُمِلَ عَلَى البُراقِ فِى الهَواء، اَنَا ابْنُ مَنْ اُسْرِيَ بِهِ مِنَ المَسْجِدِ الحَرامِ اِلي المَسْجِدِ الاقْصى ، اَنَا ابْنُ مَنْ بَلَغَ بِهِ جَبْرئيلُ اِلى سِدْرَة الْمُنْتَهى ، اَنَا ابْنُ مَنْ دَنا فَتَدلّىفَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ اَوْادْنى ، اَنَا ابْنُ مَنْ صَلّى بِمَلائكَةِ السّماء، اَنَا ابْنُ مَنْ اَوْحى اِلَيْهِالجَلِيلُ ما اَوْحى ، اَنَا ابْنُ مُحَمّدٍ الْمُصْطفى ، اَنَا ابْنُ عَليٍ المُرْتَضي ، اَنَا ابْنُ مَنْ ضَرَبَخَراطِيمَ الخَلقِ حَتّى قالُوا: لا اله الا الله
اَنَا ابْنُ مَنْ ضَرَبَ بَيْنَ يَديْ رَسُولِ اللهِ بِسَيْفيْنِ وَ طَعَنَ بِرُمْحَيْنِ وَ هاجَرَ الهِجْرَتَيْنِوَ بَايَعَ البَيْعَتَيْنِ وَ قاتَلَ بِبَدْرٍ وَ حُنَيْنِ وَ لَمْ يَكْفُرْ بِاللهِ طَرْفَةَ عَيْنٍ، اَنَا ابْنُصالِحِ المُؤْمِنينَ وَ وارِثِ النّبييّنَ وَقامِعِ المُلْحِدِينَ وَ يَعْسوُبِ الْمُسْلِمينَ وَ نوُرِ المُجاهِدِينَ وَزَيْنِ العابِدينَ وَ تاجِ البَكّائِينَ وَ اَصْبَرِالصّابِرِينَ وَ اَفْضَلِ القائِمينَ مِنْ آلِ ياسِينَرَسولِ رَبِّ العَالِمينَ، اَنَا ابْنُ المُؤَيّدِ بِجَبْرَئيل ، الْمَنْصورِبِمِيكائِيل .
اَنَا اَبْنُ المُحامِى عنْ حَرَمِ الْمُسْلِمينَ وَ قاتِلِ المارِقِينَ وَالنّاكِثِينَ وَالقاسِطِينَ وَالمُجاهِدِاَعْداءَ هُ النّاصِبِينَ، وَ اَفْخَرُ مَنْ مَشى مِنْ قُرَيشٍ اَجْمَعِينَ، وَ اَوَّلُ مَنْ اَجابَ وَاسْتَجابَ للهِ وَلِرَسولِهِ منَ المُؤْمِنِينَ، وَ اَوّلُ السّابِقينَ، وَ قاصِمُ المُعْتَدينَ وَ مُبيدُ المَشْرِكينَ، وَ سَهْمٌ مِنْمَرامِى اللهِ عَلَى المُنافِقينَ، وَ لِسانُ حِكْمَةِ العابِدينَ وَ ناصِرُ دِينِ اللهِ وَ وَليُّ اَمْرِاللهِ وَبُسْتانُ حِكْمَةِ اللهِ وَ عَيْبَةُ عِلْمِهِ، سَمحٌ، سَخِيٌّ، بَهِيٌّ، بَهلُولٌ، زَكِيٌ، اَبْطَحِيٌّ، رَضِيٌّ،مِقْدامٌ، هُمامٌ، صابِرٌ، صَوّامٌ، مُهَذَّبٌ؛ قَوّامٌ، قاطعُ الاصْلابِ وَ مفرِّقُ الاَحْزابِ، اَرْبَطُهُمْ عِنانَاوَاثْبتَهُمْ جِنانا، وَ اَمْضاهُمْ عَزيمَةً وَ اَشدُّهُمْ شَكِيمَةً، اسَدٌ باسِلٌ، يَطْحَنُهُمْ فِى الحُروبِ اِذِاالزْدَلفتِ الا سِنّةُ وَ قَرُبَتِ الاَعِنّةُ طَحْنَ الرّحى ، وَ يَذْرَؤُهُمْ فِيها ذَرْوَ الرّيحِ الهَشِيمِ،
لَيْثُ الحِجازِ وَ كَبْشُ العِراقِ، مَكّيٌّ مَدَنيٌّ خيْفيٌّ عَقَبِيٌّ بِدْرِيٌّ اُحُدِيٌّ شَجَريٌّ مُهاجِرِيٌّ.
مِنَ العَرَبِ سَيّدُها، وَ مِنَ الوَغى لَيْثُها، وارِثُ المَشعَرَيْنِ وَ اَبوالسِّبْطَيْنِ: الحَسَنِوَالْحُسَيْنِ، ذاكَ جَدّى عَليُّ بنُ اَبى طالِبٍ.
ثمّ قالَ: اَنَا ابْنُ فاطِمَةَ الزَّهْراء، اَنَا ابْنُ سَيّدَةِ النّساءِ.
فَلَمْ يَزَلْ يَقولْ: اَنا اَنا، حَتّى ضَجَّ النّاسُ بِالبُكاءِ وَالنَّحِيبِ، وَ خَشِيَ يَزيدُ اَنْ يَكونَفِتْنَةً فَاءَمَرَ المُؤَذِّنَ فَقَطَعَ الكَلامَ، فَلَمّا قالَ المُؤَذِّنُ: اللهُ اَكْبَر اللهُ اَكْبَرُ،قال : عَلِيٌّ: لا شَى ءَ اَكْبَرُ مِنَ اللهِ، فَلَمّا قال المؤ ذن : اَشْهَدُ ان لااله الا اللهُ، قالَ عَلِىبن الحُسَيْنِ: شَهِدَ بِها شَعْرِى وَ بَشَرِى وَ لَحْمى وَ دَمى ، فَلَمَا قالَ المُؤَذِّنُ: اَشْهَدُ انَّ مُحَمَّدارَسولُ اللهِ، اِلْتَفَتَ مِنْ فَوْقِ المِنْبَرِ اِلى يَزيد فَقالَ: مُحَمّدٌ هذا جَدِّى اَمْ جَدُّكَ يا يَزيدُ؟فَإ نْ زَعَمْتَ اَنَّهُ جَدُّكَ فَقَد كَذِبْتَ وَ كَفَرْتَ وَ اِنْ زَعَمْتَ اَنّهُ جدى فَلِمَ قَتَلْتَ عِتْرَتَهُ؟

next page

fehrest page

back page