بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب داستان عارفان, کاظم مقدم ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     AREF0001 -
     AREF0002 -
     AREF0003 -
     AREF0004 -
     AREF0005 -
     AREF0006 -
     AREF0007 -
     AREF0008 -
     AREF0009 -
     AREF0010 -
     AREF0011 -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

لشگر آسمانى  

آورده اند كه متوكل خليفه بود، در سر من راءى (214) نود هزار مرد داشت .بفرمود تا با سلاح تمام همه بيرون آمدند. خود بر بالايى رفت و على النقى عليهالسلام را آنجا برد و لشگر را بر وى عرضه كرد و غرضش ‍ آن بود كه وى را شكستهگرداند از آنكه مى ترسيد كه بر وى خروج كند. امام على النقى عليه السلام گفت : مىخواهى كه لشگر مرا ببينى ؟ گفت : كجاست ؟ گفت : به هوا بنگر، به هوا نگريست ، ازشرق تا مغرب سوار ديد با سلاح تمام در هوا ايستاده .متوكل مدهوش و متحير شد. امام گفت : ايمن باش كه ما دست از دنيا بداشته ايم و ترك اوكرده روى به حضرت مولا آورده ايم . كه هر كه حلاوت طاعت و عبادت و ذكر حق يافت ، كىبه دنيا ميل كند؟


طلوع خورشيد هدايت  

روزى امام على النقى عليه السلام در نماز بود. حسن عسكرى عليه السلام كودك بود. درچاه آب افتاد. زنان فرياد بر آوردند. چون امام على النقى عليه السلام نماز بگزارد،گفت : جزع (215) مى كنيد كه وى را باكى نيست ، كه وى حجت خداى است بعد از من .بياييد و او را ببينيد. بر سر چاه آمدند و او را ديدند كه آب به سر چاه آورده و بر سرآب نشسته و با آب بازى مى كند. شعر:

طلق المحيا مثل شمس الضحى
ابلج مثل القمر الزاه (216)
بعد از وى كيست ؟ آن كه اشارت به روز دولت اوست به نصرسول صلى الله عليه و آله و سلم كه : لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحدلطول الله ذلك اليوم حتى يخرج رجل من اهل بيتى اسمه اسمى و كنيته كنيتى ، يملاالارض قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما.(217)
متى تطلع الشمس المنيره للهدى
فتترك عرنين الضلاله اجدع
يروح به الدين الحنيفى غالبا
و يصبح خد الظلم بالعدل اضرع (218)


بهشتى در زندان ! 

صالح بن سعيد گفت : نزديك ابوالحسن على النقى عليه السلام شدم و او را درخانه صعاليك (219) باز داشته بودند. گفتم : يا بنرسول الله ! در همه كارها خواستند كه تو را فرو نشانند و از بى حرمتى و كم داشتىهيچ باقى نگذاشتند تا در خانه صعاليكت فرود آوردند.
وى به دست اشارت كرد و گفت : بنگر، بنگريستم : مرغزارى ديدم كه غايت خوشى وزنانى در آنجا كه هيچ كس مثل ايشان نديده باشد. غلامان همچون لؤ لؤ مكنون (220) ودر او جويهاى آب روان ، بصرم (221) متحير شد و چشمم خيره گشت . گفت : اين از براىما ساخته اند، هر كجا كه باشيم با ما باشد. ما در خانه صعاليك نيستيم .


تحقق پيشگويى  

سعيد جعفر گفت : متوكل مرا فرمود كه ناگاه به سراى على نقى عليه السلامرو و بنگر كه چه مى كند؟ وى را بگير. گفت : در شدم . على نقى عليه السلام در نمازبود. چون نماز تمام كرد، گفت : يا سعيد جعفر!متوكل ترك من نمى كند تا كه پاره پاره اش كنند. به دست اشارت كرد و گفت : دور شو.ترسى عظيم از وى در دل من آمد. برون شدم . آواز فرياد شنيدم كه از سراىمتوكل برآمد كه وى را كشتند.


خورشيد آسمان ظهور 

ابو حمزه گويد: حسن عسكرى عليه السلام با تركان و روميان و هنديان بهزبان ايشان سخن مى گفت . من تعجب كردم و با خود گفتم كه اين زبانها وى از كجا آموختهاست ؟ وى به من نگريست و گفت : اگر حجت خداى اين نداند، ميان وى و ديگران چه فرقباشد؟ بيت :

گفتا به صورت ار چه ز اولاد آدمم
از وى به مرتبه به همه حال برترم
خورشيد آسمان ظهورم عجب مدار
ذرات كاينات اگر گشت مظهرم

همتاى پدر 

آورده اند كه هرگاه كه خواجه عالم از سفرى باز آمدى (به رسم و عادت خود)اول پيش فاطمه عليها السلام شدى و فحص (222)احوال او كردى . روزى از سفر باز آمد. به رسم عادت خود به خانه فاطمه عليها السلامشد و سلام گفت : فاطمه عليها السلام جواب باز داد و بر نخاست . چون خواجه صلىالله عليه و آله و سلم نزديك رسيد و سخن گفت ، فاطمه عليها السلام از جاى بجست وگريان شد و گفت : از پدر بزرگوار (مهربان ) من ! اى صدر و بدر هر دو عالم ! معذورمدار كه از گرسنگى چشم من خيره شده ، ترا نشناختم ، پنداشتم كسى ديگر است . اگر درتعظيم و تفير(223) تو تقصيرى رفت ، از آن بود. خواجه صلى الله عليه و آله وسلم گريان شد و گفت : اى جان پدر! به شكم گرسنه پدر خود نگاه كن و پيراهن ازشكم خود برداشت . فاطمه عليها السلام نگاه كرد. شكم پدر را ديد با پشت افتاده ،بگريست . خواجه صلى الله عليه و آله و سلم گفت : اى فاطمه ! صبر كن بر درويشىدنيا و همچو من باش . گرسنه زى ايم و گرسنه مى ريم و روز قيامت ميان در بنديم . منمردان گناهكار را شفاعت كنم و تو زنان گناهكار را تا حق تعالى همه را به ما بخشد.


در احوال و زندگانى برخى از پيامبران  
ابراهيم خليل  

خليل الله روزى در اسماعيل نگاه كرد كه از شكار باز آمده بود با قدى چون سرو خرامانو روى چون ماه تابان و رخسارى چون مرجان رنگين و (گفتارى چون جان شيرين ) ابراهيمرا مهر پدرى بجنبيد. محبت پديد آمد. محنت گفت : اينكه من نيز در عقب مى رسم .بيت :

فلما اضاء الصبح فرق بيننا
و اى نعيم لا يكدره الدهر
هر دم فلك از طرب زوالى دهدم
هر لحظه نه بر مراد حالى دهدم
با هر كه بيايدم فراقى فكند
با هر كه نبايدم وصالى دهدم
آن شب ابراهيم در خواب ديد كه اسماعيل را قربان كن . چون روز آمد انديشه مى كرد كهتا امرى است از رحمان يا وسوسه اى است از شيطان . آن روز را روز ترويه نامنهادند. چون ديگر شب در خواب ديد، بدانست كه آن حق است . آن شب را شب عرفه و روز راروز عرفه خوانند. ابراهيم خليل به فرمان جبارجليل با مادر اسماعيل گفت : اى هاجر! اين فرزند دلبند مرا جامه (اى ) نيكو در پوش وسرش شانه كن تارك (224) مباركش برآر كه وى را به نزديك دوستى مى برم . هاجرجامه اش ‍ در پوشيد و سرش را شانه زد و وى را در برگرفت و بوسه داد و گفت : چهكنم كه از دلم بر نمى آيد كه تو را از خود جدا كنم . بيت :
اى بر دل من غمت به خروار مرو
رحم آر بدين دلشده زار مرو
گر مرگ من از رفتن خود مى طلبى
من پيش تو مى ميرم زنهار مرو
خليل الله گفت : اى هاجر! كاردى و رسنى (225) به من ده . هاجر گفت : ياخليل الله ! به زيارت دوست مى روى ، كارد و رسن چه مى كنى ؟ گفت : شايد گوسفندىبيابم . ابليس پرتلبيس (226) خبر يافت ، گفت : وقت آن است كه مكرى سازم وخاندان خلت (227) براندازم . پيش هاجر آمد و گفت : مى دانى كه ابراهيم ،اسماعيل را به كجا مى برد؟ گفت : به زيارت دوست . گفت : مى برد تا بكشد. هاجر گفت: كدام پدر، پسر را كشته است ؟ ابليس ‍ گفت : مى گويد كه مرا خداى فرموده . هاجر گفت: هزار جان شيرين هاجر و فرزندش اسماعيل فداى نام حق و رهروان راه او باد.بيت :
چون كه است او را به جان من فرمانى
اندر ره وصل او چه باشد جانى
ابليس لعين چون از هاجر نوميد شد، گفت : ابراهيم را بگويم ، شايد كه پشيمان شود،پيش ابراهيم آمد و گفت : يا خليل الله ! فرزند خود مكش ‍ كه آن خواب تو را شيطان نمودهاست . ابراهيم بانگ بر وى زد كه اى ملعون ! دور شو كه شيطان تويى . خواب انبيارحمانى (228) بود نه شيطانى . گفت : آخر دلت مى دهد كه جگر گوشه خود را بهدست خود بكشى . گفت : بدان خداى كه جان خليل به فرمان اوست كه اگر مرا از شرقعالم تا به غرب عالم فرزندان بود و دوست فرمايد كه همه را قربانى كن ، كنم و هيچانديشه نكنم . بيت :
شوريده نباشد آنكه از سر ترسد
عاشق نبود آنكه ز خنجر ترسد
تا چند ز سر بريدنم ترسانى
آن را كه سر تو باشد از سر ترسد؟
ابليس لعين چون از خليل نوميد شد رو به اسماعيل نهاد و گفت : پدر تو را مى برد تابكشد. اسماعيل گفت : سبب كشتن من چيست ؟ گفت : پدرت مى گويد كه خدا امر فرموده است .گفت : حكم حق را گردن بايد نهاد، هر چه فرمايد (ما را) فتوح بود. بيت :
دلدار مرا گفت كه خونت ريزم
گفتم كه فتوح است از آن نگريزم
يك دل چه بود هزار جان مى بايد
تا چون بكشى بار دگر برخيزم
اسماعيل بدانست كه شيطان است . سنگ برگرفت و به وى انداخت و آن سگ را به سنگ دوركرد. در آن موضع كه وى سنگ انداخت حق تعالى واجب كرد كه حاجيا سنگ اندازند.اسماعيل پدر را آواز كرد اى پدر! توقف كن تا من در پيش روم كه شيطان در پس من است ومرا وسوسه مى كند اگر چه من نمى ترسم و از كشتن باك ندارم .بيت :
بر سر بازار عشق آزاد نتوان آمدن
بنده بايد بودن و در بيع جانان آمدن
نيم شب پنهان به كوى دوست گمنامان روند
شهره نامان را مسلم نيست پنهان آمدن
عاشقان را سر بريدن بهر جانان سنت است
بر سر نطع (229) ملامت پاى كوبان آمدن
چون به منى رسيدند ابراهيم ، اسماعيل را خبر داد و گفت : يا بنى انى ارى فىالمنام انى اذبحك (230) گفت : اى پسر! در خواب ديده ام كه ترا قربان كنم. گفت : يا ابت افعل ما تؤ مر ؛(231) اى پدر بكن آنچه را فرمودهاند. ابراهيم گفت : تو چگونه صبر كنى ؟ گفت : ستجدنى انشاء الله منالصابرين (232) اكنون اى پدر سه وصيت دارم به وصيتهاى من قيام نماى .
اول ، آنكه دست و پايم ببندى كه گل آنگاه خوبتر است كه دسته بندند. ابراهيم گفت : اىپسر! جزع مى كنى كه به حضرت دوست مى روى ؟ گفت : نه ، اما از آن مى ترسم كهچون تيزى كارد به حلق من رسد، حركتى كنم كه جامه تو پر خون شود و من عاصى شومبه درگاه تو. بيت :
گفتى بكشم ترا از آن نگريزم
آلوده شود دستت از آن پرهيزم
تعجيل مكن بريز خونم تا من
از ديده به آهستگى خون مى ريزم
تعجيل مكن بريز خونم تا من
من زنده شوم ز مردگى برخيزم
دويم ، آن است كه چون به خانه روى سلام و خدمت بى شمار به مادردل افگار(233) من رسانى و در صباح و رواح كه هنگام گريستن او باشد، با او مداراكنى .
سيم ، آنكه رفيقان و دوستان و ياران مراگويى كه در وقتگل و لاله چون به گلزار و لاله زار رويد، ازگل رخسار من ياد كنيد و مرا فراموش مكنيد. ابراهيم گفت : اى جان پدر! ياران تو بهگلزار و لاله زار نروند. بيت :
اين منم بى تو كه پرواى تماشا دارم
كافرم گر سر باغ و دل صحرا دارم
بر گلستان گذرم بى تو و شرمم نايد
بر رياحين نگرم بى تو و يارا دارم
آنگه اسماعيل گفت : اى پدر زود باش و امر حق بجاى آر تا عاصى نشويم . ابراهيم بهدل قوى دست و پاى اسماعيل را بربست . خروش از ملايكه برخاست كه زهى بزرگواربنده اى كه از براى خدا وى را در آتش ‍ انداختند و در چنان وقتى پناه باجبرئيل نداد و اين ساعت از براى رضاى تو فرزند خود را به دست خود قربانى مى كند.پادشاه عالم فرمود كه ساكن باشيد كه او خليل من است ، پسنديده و برگزيده من است .پس ‍ ابراهيم چندان كه كارد بر حلق اسماعيل مى ماليد و قوت مى كرد، نمى بريداسماعيل گفت : زود باش اى پدر و فرمان خداى بجاى آر. گفت : هر چند قوت مى كنم كاردبر مى گردد و نمى برد. گفت : اى پدر، در روى من نگاه مى كنى و شفقت پدريت نمىگذارد كه قوت كنى ، روى من بر خاك نهاد و كارد بر قفاى سرم نه و به قوت كش ،آنگه روى اسماعيل را بر خاك نهاد و كارد بر قفاى سر وى ماليد و هر چند قوت مى كردكارد بر مى گرديد. تيزى به بالا مى شد و كندى به سوىاسماعيل . ابراهيم گفت : اى فرزند! هر چند قوت مى كنم كارد نمى برد و بر مى گردد.اسماعيل گفت : اى پدر: طعنه كن (234) و سر كارد به حلق من فرو كن . چون ابراهيمخواست كه سر كارد به حلق اسماعيل فرو برد آواز آمد كه : يا ابراهيم قد صدقتالرويا ؛(235) خواب خود راست كردى ، دست ازاسماعيل بدار و اين گوسفند را به جاى وى قربان كن . چون ابراهيم نگاه كرد،جبرئيل آمد و گوسفندى آورد. چون گوسفند بر زمين نهاد، ابراهيم خواست كه گوسفند رابگيرد، گوسفند بجست . ابراهيم در عقب وى رفت و وى را بگرفت . چون باز آمد.اسماعيل را گشاده ديد.
گفت : اى فرزند كه ترا بگشاد؟ گفت : آن كه از كشتن خلاص كرد، از بستن نجات داد.جبرئيل گفت : اى ابراهيم ! اسماعيل را بگوى تا دعا كند كه هر دعا كه اين ساعت كند البته(236) مستجاب شود. اسماعيل گفت : خداوندا! از امروز تا به قيامت هر كه تو را يكىداند و يكى خواند و بر رسولان تو ايمان آورد، بر وى رحمت كن و وى را بيامرز. پادشاهعالم گفت : رحمت كردم و آمرزيدم .

نصرت الهى  

جمعى سرگشتگان سوداى ضلالت و گم گشتگان بيداى جهالت ، ابراهيم پيغمبر عليهالسلام را گفتند: اى عجب كه تو از خدايان ما نمى ترسى و از معبودان ما نمى انديشى .ابراهيم گفت : و كيف اخاف ما اشركتم و لاتخافون انكم اشركتم بالله و لمينزل به عليكم سلطانا .(237) گفت : چگونه ترسم از آنچه شما آن راشريك و انباز(238) حق كرده ايد. آن چيزى است كه از او نه نفع باشد و نه ضرر شمارا. اولى آنكه از حق بترسيد. از بهر آن كه آنچه بدو شريك مى آريد و انباز او مىگردانيد، در پرستيدن آن بر شما هيچ سلطانى و بينتى (239) فرو نفرستاده است : فاى الفريقين احق بالامن ان كنتم تعلمون .(240) پس ‍ بنگريد كه از ايندو فريق كه ما و شماييم ، كداميك سزاوارتر است كه ايمن باشد، اگر شما راعقل و دانشى هست . ايشان فرو ماندند و جواب نداشتند و در آن بتخانه ايشان رفت و بتانرا در هم شكست و تبر بر گردن بت مهين (241) نهاد، چون ايشان به عيدگاه دور شدهبودند، باز آمدند و آن حال را مشاهده كردند، گمان بردند كه ابراهيم كرده است ، وى رابخواندند و گفتند: اانت فعلت هذا بالهتنا يا ابراهيم .(242) توكردى اين فعل با خدايان ما كه ايشان را بشكستى و تبر بر گردن مهين نهادى ؟ او برسبيل استهزاء گفت : از بت مهين بپرسيد كه اينعمل بت مهين كرده است ، اگر سخن تواند گفت ، بپرسيد از ايشان ! كافران از خجالت سردر پيش افكندند و گفتند: قد علمت ما هولاء ينطقون .(243) تو مىدانى كه ايشان سخن نمى توانند گفت و از ايشان نفع و ضرر نباشد. ابراهيم گفت : اف(244) باد شما را و ننگ و عار باد در پرستيدن اين بتان . كافران چون از جواب عاجزآمدند، گفتند: حرقوه و انصروا الهتكم .(245) بسوزانيد ابراهيم را ونصرت كنيد خدايان خود را. پس نمرود بفرمود تا حظيره اى (246) بساختند. مدت يك ماههيزم در او افكندند تا از بالاى حظيره مانند كوهى بر آمد. پس ‍ آتش در وى زدند و ابراهيمرا در منجنيق نهادند. فرشتگان به حضرت حق بناليدند كه خداوندا! تو را در زمين يكبنده موحد است ، مى گذارى تا وى را بسوزانند؟ خداوندا! ما را دستورى ده تا نصرت وىكنيم . حق تعالى گفت : برويد و از وى بپرسيد، اگر از شما يارى خواهد، يارى وى كنيدو اگر توكل بر من كند، وى را به من گذاريد، پس ابراهيم را بينداختند. در ميان هوا كه ازآتش فرو خواست آمد، جبرئيل به وى رسيد، گفت : هل لك حاجة ؟ هيچ حاجتى دارى ؟ گفت : اما اليك فلا . حاجت دارماما بر تو ندارم . گفت : به كسى دارى بخواه . گفت : حسبى سؤالى علمهبحالى كسى كه حاجت را مى داند، عرض سؤال بدو حاجت نيست . چون حق تعالى (حاجت ) مرا مى داند چه حاجت خود عرضه كنم ؟ بيت :

او كريم است و بنده حاجتمند
خود چه حاجت كه حال عرضه كنم
از كسى همچو خود چرا ترسد
آنكه او را خداى كس باشد
گر جهان جمله پر ز فتنه شود
رحمت ايزديش بس باشد
پادشاه عالم در آن حال كه ابراهيم پناه با جبرئيلنداد، او را خليل خود خواند و به آتش خطاب كرد كه : يا نار كونى بردا وسلاما (247) يعنى : اى آتش ! بر ابراهيم سرد و سالم باش . عبدالله عباسگفت : اگر نگفتى كه : و سلاما، آتش چنان سرد شدى كه ابراهيم از سردى آتش هلاكشدى . پس فرشتگان را فرمود تا بازوى ابراهيم گرفتند و آهسته آهسته به ميان آتشفرو آوردند و حق تعالى چشمه هاى آب در ميان آش پديد كرد و انواع رياحين ازگل و نسرين برويانيد تا بدانيد كه پناه با خدا بايد داد و عزت از او بايد طلبيد. بيت:
التجاگر كسى برد عقل
جز به جبار غيب دان نكند
انس جان ساز، ذكر او كه دوات
او كند هيچ انس و جان نكند
نمرود از بالاى كوشك (248) نگاه كرد، گلستان و آب روان ديد در ميان آتش .
تعجب كرد و آواز داد كه : اى ابراهيم ! اين مرغزار(249) و آب روان در ميان آتش از كجاپديد آمد؟ گفت : خداى من از براى من پديد آورد. نمرود گفت : شخصى را با تو مى بينم .آن كيست ؟ گفت : فرشته ظل (250) است ، خداى فرستاده است تا مرا با وى انس باشد.گفت : برگرد تو حصار آتشين است . بيرون نتوانى آمد. گفت : توانم . گفت : بيرون آىتا بنگرم . ابراهيم بيرون آمد. نمرود گفت : بزرگ خداى است خداى تو، يا ابراهيم . مىخواهى كه از براى (خداى ) تو قربانى كنم ؟ گفت : چه قربانى كنى ؟ گفت :چهل هزار گاو. ابراهيم گفت : خداى من اين قربانى از تو نپذيرد، مادام كه بر آن دينباشى كه هستى . نمرود گفت : هرگز دين و ملك خود رها نكنم . ابراهيم گفت : اى نمرود!دين باطل و ملك ناپايدار به تو نماند و تو جاويد در عذاب بمانى . بدبخت نشنيد.عاقبتش بشنو كه چون شد؟
پادشاه عالم گفت : يا ابراهيم ! نمرود را بگو كه اگر ايمان آرى ، ملك و پادشاهى بهتو گذارم و اگر ايمان نيارى ، هلاكت كنم . ابراهيم پيغام برسانيد. نمرود گفت : من بهجز خويشتن كس ديگرى را خدا نمى دانم . اگر خداى تو را لشگرى هست گو بفرست تاحرب (251) كنيم ، هر كه غالب آيد، ملك او را باشد كه عادت ملوك اين است . ابراهيمگفت : خداوندا! نمرود را بگو تا لشگر خود جمع كند، نمرود لشگرى عظيم جمع كرد وبه صحرا بيرون شد. پادشاه عالم لشگر پشه فرمان داد كه از جمله مخلوقات ، ضعيفتر است و بر ايشان فرستاد، چنانكه چشمه آفتاب را بپوشانيدند. به يك لحظه گوشتو خون ايشان بخوردند، چنانكه از لشگر و چهارپايان ايشان بجز استخوان نماند. نمرودبديشان مى نگريست . ايشان تعرض (252) به او نمى رسانيدند. ابراهيم گفت : هاناى نمرود! ايمان مى آورى . نمرود گفت : نه . پادشاه عالم يك پشه را فرمان داد تالبهاى نمرود را بگزيد و به بينى وى در رفت و در دماغ وى جاى گرفت و مغز وى مىخورد. (تا به بزرگى موشى شد و) از آن دردى عظيم (و درد مقيم (253)) به وى مىرسيد. هرگاه هر چيزى به سرش زدندى ، درد ساكت شدى . پس نمرود يكى را بفرمود تابالاى سر وى بايستاد و چيزى بر سرش مى زد. چهارسال در اين رنج و عذاب بماند. عاقبت هلاك شد و به عذاب ابد گرفتار شد. تا بدانىكه كسى با خداى برنيايد و بى او كار برنيايد. پناه با حضرت او بايد كرد، دوستىبا وى بايد كرد و در دوستى او از سر جان و جاه بايد برخاست ، چنانكه ابراهيم ، تا دردوستى صادق آيند. پادشاه عالم ابراهيم را چهار چيز داده بود:دل و تن و مال و فرزند. هر چهار در رضاى حق فدا كرد.مال به مهمان داد، فرزند به قربان داد، تن به آتش سوزان داد ودل به خداوند جهان داد.
حق تعالى ابراهيم را مال بسيار داده بود. آورده اند كه چندان گوسفند داشت كه چهار صدسگ با قلاده زرين در پى گوسفندان وى مى شدند. فرشتگان گفتند: ابراهيم از براىآن چنين مطيع حضرت است كه وى را چندين مال و نعمت است . (پادشاه عالم خواست كه بهايشان نمايد كه طاعت و عبادت وى نه از براى ما و نعمت است )جبرئيل را گفت : برو و مرا ياد كن (به آواز خوش چنانكه ابراهيم بشنود).جبرئيل برفت و با آواز بلند خوش چنانكه ابراهيم بشنيد، خداى را ياد كرد. (بدين موجب : سبوح قدوس ، ربنا و رب الملائكه و الروح .(254) چون ابراهيم نامدوست خود بشنيد، هفت اعضاى وى از شنيدن نام دوست در حركت آمد. فرياد بر آورد كه اينكيست كه نام دوست من بدين خوشى ياد مى كند تا جان ومال فداى او كنم . بيت :
اين مطرب از كجاست كه بر گفت نام دوست
تا جان و جامه بذل كنم بر پيام دوست
دل زنده مى شود به اميد وفاى يار
جان رقص مى كند ز سماع كلام دوست
تا نفخ صور باز نيايد به خويشتن
هر كو فتاد مست محبت ز جام دوست
ابراهيم چپ و راست نگاه كرد. شخصى را ديد بر بالايى ايستاده ، پيش ‍ دويد، گفت : توبودى كه نام دوست من بدين خوشى ياد كردى ؟ گفت : آرى .
ابراهيم گفت : يك بار ديگر ياد كن تا سه يك از اينمال و گوسفندان به تو دهم . جبرئيل ياد كرد.جبرئيل را گفت : اى بنده خداى ! يك بار ديگر ياد كن كه سه يك گوسفندان ديگر توراست . جبرئيل ياد كرد. ابراهيم گفت : اى بنده خداى ! يك بار ديگر نام دوست من ياد كنكه جمله گوسفندان تو راست . جبرئيل ياد كرد. هر لحظه ذوق و شوق ابراهيم بيشتر بود.ابراهيم واله و بى قرار شد. بيت :
چون ياد دوست بر دل عاشق گذر كند
او را هواى دوست ز خود بى خبر كند
عاشق تو آن شناس كه ياد ذوالجلال
با عشق او ز عشق مجازى حذر كند
ابراهيم گفت : جمله گوسفندان تو راست ، يك بار ديگر نام دوست من ياد كن و حلقهبندگى در گوش من كن . جبرئيل ياد كرد. ابراهيم گفت : گوسفندان از آن توست و من هيچندارم ، بر سبيل صدقه يك بار ديگر نام دوست من ياد كن .جبرئيل گفت : اى ابراهيم ! مرا به گوسفندان تو حاجت نيست . من جبرئيلم . حق تعالى بهاستحقاق ، تو را دوست خود گرفته است و جاى آن دارد كه تو را دوست گيرند. زيرا كهدر دوستى صادقى و در اطاعت مخلص ، در عهد وفادار، درتوكل نيكوكار.
حق تعالى ابراهيم عليه السلام را خليل خود خواند و مصطفى صلى الله عليه و آله و سلمرا حبيب خود و هر معجزه اى كه جمله انبياء را داده بود، او را داده بود.

توكل بر كرم حق تعالى  

ابراهيم پيغمبر به حكم و فرمان (خدا) اسماعيل و هاجر را به مكه برد. هاجر، عورتضعيفه ، و اسماعيل ، طفل شير خواره ، (را) آنجا كه امروز زمزم است ، بنهاد و هنوز خانه(255) نبود و در آن وادى غير ذى زرع (256)، نه انيسى بود و نه جليسى ،(257)خواست كه باز گردد. هاجر گفت : يا نبى الله ! ما را به كه مى گذارى و به فرمان كهاينجا آوردى ؟ گفت : به فرمان الله تعالى گفت : باز گرد كه او ما را ضايع نگذارد،(اگر تو بگذاشته اى ) بيت :

دارنده بندگان چه پنداشته اى
ضايع نگذارد تو بگذاشته اى
گمان مبر كه اگر ضايعم رها كردى
كه ضايعم نگذارد مسبب الاسباب
اگر به من در احسان وجود در بستى
در دگر بگشايد مفتح الابواب
ابراهيم بازگشت . هاجر خرمايى چند داشت و قدرى آب در بن مشك (258) آن را به كاربردند. چون وقت به زوال رسيد، تشنگى بر ايشان غالب شد، كودك از تشنگى بر خودمى پيچيد و دل مادرش از غم سوخت ، به كوه صفا بر دويد تا هيچ آب ببيند، نديد فرودويد و به مروه شد تا هيچ انيسى يابد. نيافت . از جانب صفا آوازى شنيد. باز به صفاآمد. هيچ كس را نديد. آوازى از مروه شنيد، فرو دويد و به مروه شد. همچنين هفت بار.
حق تعالى آن هفت دويدن آن ضعيفه را ركنى از اركان حج گردانيد. به بار هفتم كه از خلقنوميد شد. روى به حضرت حق تعالى آورد و گفت : اى چاره بيچارگان ! و اى فرياد رسدرماندگان ! هنوز در اين مناجات بود كه آواز جناح نجاحجبرئيل (259) به گوش هوشش رسيد و بال را در زير قدماسماعيل بر زمين نهاد تا آب بر جوشيد.
و گفته اند: قدم اسماعيل را بر زمين بماليد. هاجر چونتوكل بر كرم حق كرد، حق تعالى كار او را كفايت كرد: و منيتوكل على الله فهو حسبه .(260)

يوسف صديق  

اصحاب تفسير و ارباب تقرير(261) چنين گفته اند كه شبى يوسف در كنار پدر خفتهبود، در خواب ديد كه آفتاب و ماه و يازده ستاره از اوج عز خويش فرود آمدند و وى راسجده كردند. يوسف از خواب برجست و پدر را خبر داد كه : انى رايت عشر كوكبا والشمس و القمر راءيتهم لى ساجدين (262) يعقوب گفت : اى پسر! گوشدار تا برادرانت نشنوند، مبادا كه شيطان ايشان را بر آن دارد كه با تو مكرى و كيدى(263) كنند. يكى از آن برادران بيدار بود. بشنيد. برادران ديگر را خبر داد. گفتند: ماسعى كنيم تا اضافت اى يا ابت از ميان برداريم . پس برادران مجمعى ساختند و سخنهاپرداختند و هر يك حيله و مكرى انديشيدند و راءى چنان ديدند كه آن ديباچه (264) لطفالله و آن سراى حشمت و جاه را در قعر چاه اندازند. پيش پدر آمدند كه : اى پدر! وقت بهاراست و جهان خرم و خوش شده است ، هر كجا نظرى كنى نور بينى ، هر كجا گذر كنىسروى بينى ، بر هر مرزى طرزى (265) و بر هر غصنى (266) جشنى و بر هرسنگى رنگى است . مرغان در شغب ،(267) عاشقان در طرب (268)، عارفان در طلب ،در اين بهار، يوسف چون نگار را با ما به صحرا بفرست : ارسله معنا غدا يرتعو يلعب ،(269) يعقوب گفت : اى جانان پدر شما يازده برادريد، برويد ويوسف را به پدر خود رها كنيد، كه بهار و تماشاگه پدر شما (نيز) ديدار يوسف است .
گفتند: اى پدر! يوسف را به بازى بريم و باز آريم و نيازاريم . گفت : اى جانان پدر!مرا فرط شفقت و كمال مودت شما در حق يوسف معلوم است اما مى ترسم به بازىمشغول شويد و گرگ ستمكار قصد يوسف چون نگار.
انى ليحزننى ان تذهبوا به و اخاف ان ياءكله الذنب .(270) گفتند:اى پدر اين چه حكايت است ؟ ما مردان كارزار و شجاعان روزگاريم . گرگ را چه زهره وياراى آن باشد كه گرد دامن يوسف گردد. يعقوب درماند. يوسف را دستورى داد و چهگونه طعام در سله اى (271) نهاد و پاره اى راه با ايشان برفت و گفت : يوسف مراگرسنه و تشنه رها مكنيد و بر وى شقفت و مهربانى به جاى آريد.قبول كردند. يكى از آن برادران وى را بر گردن نشاند، تا كه از چشم پدر ناپديدشدند، وى را بينداختند، آنگه وى را مى زدند و دشنام مى دادند. هرگاه كه برادرى وى رابزدى ، در بر برادرگر گريختى . آن برادر نيز وى را بزدى . پس وى را مى زدند ومى دوانيدند. تشنگى بر وى غلبه كرد. آب خواست . گفتند: ما خونت خواهيم ريخت ، آبتكى دهيم ؟ يوسف زار زار مى گريست و مى گفت : (اى پدر! خبر ندارى كه با يوسف توچه مى رود.) بيت :

اى باد! حديث من ز سر گير و ببر
وز سوز دلم مشعله درگير و ببر
ور زآنكه ز حال من تمام آگه نيست
اينكه من و حال نسخه درگير و ببر
القصه يوسف را به سر چاهى بردند و پيراهن از سرش بركشيدند و دستهايش ببستند.يوسف گفت : اى برادران ! اگر مرا در چاه خواهيد انداخت پيراهن به من بگذاريد تا عورتپوش من باشد در حال حيات من و كفن من بود درحال ممات من و دستم بگشاييد تا اگر جانورى قصد من كند از خود دفع كنم . گفتند: آنآفتاب و ماه و يازده ستاره را بگوى - كه تو را سجده كردند - تا دستهايت بگشايند وپيرهن در تو پوشانند. پس رسنى در ميان (272) او بستند و به چاه فرو گذاشتند.چون به نيمه چاه رسيد، رسن ببريدند. جبرئيل را خطاب حق رسيد كه يوسف را درياب .جبرئيل به يك پريدن به يوسف رسيد و سنگى از ميان آب بر آمد.جبرئيل يوسف را بر آن سنگ نهاد و پيرهنى از حرير بهشت در او پوشانيد و احوالى كهبر سر وى خواست رفت ، وى را خبر داد.
القصه چون برادران ، يوسف را در چاه انداختند، بزغاله اى را بكشتند و پيراهن يوسف راخود آلود كردند و شبانگاه فريادكنان روى سوى پدر نهادند. يعقوب چون فرياد واويلاهبشنيد، گفت : آه ، حادثه اى افتاده است . پيش ايشان باز رفت . چون يوسف را در ميانايشان نديد. گفت : آه ، يوسف مرا چه كرديد؟ ايشان دست در جامه ها نهادند و بدريدند وخروش و فرياد بر آوردند كه : يا ابانا ذهبنا نستبق و تركنا يوسف عند متاعنافاكله الذئب (273)، گفتند: اى پدر! ما برفتيم تا با يكديگر مسابقت وپيشى گيريم و يوسف را نزديك متاع خود بگذاشته بوديم ، گرگ وى را بخورد. وپيراهن خون آلود را به پدر دادند. يعقوب پيراهن را بر سر و چشم نهاد و ببوييد و نعرهاى بزد و بيهوش ‍ بيفتاد. چون باهوش آمد، گفت : آه ، از آنچه مى ترسيدم به من رسيد.گفت :
مى ترسيدم من از فراقت شب و روز
آمد بر من آنچه از آن مى ترسيدم
يعقوب در پيراهن نگاه كرد، هيچ درده نديد، گفت عجب گرگى بوده كه يوسف را بدريد وپيراهن را ندريد. ايشان فرو ماندند. يعقوب گفت : بل سولت لكم انفسكم امرا فصبر جميل (274) نه كه نفس ‍ شما اين كار رابياراست در چشم شما. پس از امروز كار من صبر است كه صبر كنم و صبر نكو كنم ويارى از حق خواهم .
يوسف سه روز در آن چاه بود، روز چهارم ، كاروانى از آنجا مى گذشت كه از مدين بهمصر مى شدند به نزديك آن چاه فرود آمدند. مردى را بهدنبال آب فرستادند نام او مالك بن الدع . مالك ، دلو(275) را فرو گذاشت .يوسف دست در رسن زد و از چاه بر آمد. مالك چون يوسف را بديد در غايت حسن وجمال ، گفت : يا بشرى هذا غلام .(276) اى بشارت (277) و خوشدلى من كهاين كودك بضاعتى (278) است . گوييم كهاهل اين آب او را به ما دادند تا از براى ايشان بفروشيم (پس ) وى را پنهان داشتند.
و عادت يهوا(279) آن بود (كه ) هر روز به سر چاه آمدى و يوسف را آواز دادى ، در اينروز بيامد و آواز داد. هيچ جوابى نشنيد. كاروانيان را ديد فرود آمده در ميان ايشان مى گشتو يوسف را مى جست تا كه او را بيافت ، برفت و برادران را خبر كرد. بيامدند و يوسف رابه هجده درم به مالك بفروختند و در آن ساعت كه وى را به مالك مى فروختند، يهوداوصيت (280) كرد كه اين غلام را نيكودار، كه به ناز پرورده شده است و دست عاطفت برسر وى مى دار. پنداشتند كه بنده خواهد ماند. (ندانستند كه همه بنده او خواهند بود) وديگر برادران گفتند: وى را نگاه دار كه گريزنده است و دروغزن است . مالك وى را براشترى نشاند و روى به مصر نهاد و برگذر ايشان گور مادر يوسف بود. يوسف چونبه نزديك تربت مادر رسيد، عرق شفقتش (281) بجنبيد، عرق از جبين (282) مباركش ‍روان شد. خويشتن را از بالاى مطيه (283) در انداخت ، بر سر تربت مادر نشست ،تربيت عهد صبايش (284) باد ياد آمد. قطرات عبرات (285) چون باران نيسانى(286) بر رخ گلبرگ ريحانى ريختن گرفت ، آواز بر آورد كه : يا اماه !ارفعى راسك و انظرى فى حال ابنك ،(287) از آن گور آواز آمد: واصبر و ماصبرك الا بالله ،(288) به رؤ وس (289) انگشت بر صحيفيهخاك (290) نقش كرد كه هر كه جز وى را دوست بدارد از دوست جدا ماند. آورده اند كهشصت سال بر اين گذشت و آن نقش محو نگشت . نقش انگشت يوسف را باد و آب محو نمىكند، ايمان كه بر دل مؤمن به قلم قدرت حق نوشته شده است كه : اولئك كتب فىقلوبهم الايمان (291)، اگر هرگز به باد وسواس شيطان و سيلاب ذنب(292) و عصيان (293) محو نگردد، هيچ عجب نباشد.
القصه چون آوازه رسيدن قافله به مصر رسيد، عزيز مصر با وزير به نظاره بيرونآمد. مالك ، يوسف را پيش آورد و گفت : بنگريد تا قيمت اينگل بستان عصمت و در درياى كرامت كه آفتاب تابان ، نصاب (294) از رخسار او مىطلبد (و) آب حيات لذت و راحت از لب نوشين و دهان و شيرين او مى جويد و مرواريد ومرجان قدر و قيمت از لب و دندان او مى يابد، چند است ؟ عزير گفت : اگر راست خواهىقيمت عدل اين غلام هزار جان مقدس است . پس در قيمت وى گفتگوى در ميان آمد تا بر آن قرارگرفت كه عزيز وى را برابر زر و سيم ، و مشك و حرير و عنبر بخريد و با خانه بردو زن را گفت : وى را گرامى دار و جايش نيكو كن : اكرمى مثواه عسى انينقعنا ،(295) شايد كه ما را نفعى كند و از وى نيكويى بينيم . زليخا را چونچشم بر وى افتاد آتش عشق يوسف در دل سوخته اش افتاد، موج درياى عشق ، كشتىصبرش را بند از بند جدا كرد، يوسف را با خود دعوت كرد كه : و راودته التىهو فى بيتها .(296) ابن عباس گفت : از جمله مراودت او آن بود كهبا يوسف مى نشست و مى گفت : چه نيكوست اين موى تو! گفت :اول چيزى كه در خاك ريزه شود، موى باشد. گفت : چه نيكوست روى تو! گفت : در خاكپوسيده خواهد شد. گفت : اى يوسف عشق تو آتش دردل من زد، آن را بنشان . گفت : اگر آتش را بنشانم به آتش دوزخ سوخته شوم .
القصه زنان مصر را خبر شد. ناوك (297) ملامت (298) از كمان گمان بر نشانهدل زليخا انداختن گرفتند كه زليخا غلام خود را كنيزكى شده است . به هر ماتمى كه درآمدى از نوحه گر سخن عشق خود شنيدى ، به هر سورى (299) كه در رفتى از مطربانحديث محبت خود به گوشش رسيدى . پس ‍ زليخا دعوتى ساخت و كس به نزديك آن ملامتكنندگان فرستاد كه بياييد با يكديگر انگشتى بر نمك زنيم ، به حرمت نان و نمكباشد كه ديگر نمك ملامت بر جراحت ما نپاشيد. بيامدند، زليخا بفرمود تا خوان (300)بياوردند و هر يكى (را) كاردى و ترنجى داد و گفت : من اين غلام را كه در اين خانه استخواهم گفت تا بيرون آيد. هر يكى پاره ترنجى ببريد و به وى دهيد. يوسف را گفت : اخرج عليهن .(301) يوسف چون شقه (302) پرده برداشت ، آنزنان فرياد برآوردند، (و) به جاى ترنج دستها مى بريدند، جامه ها مى دريدند،فرياد مى كردند كه اين چه جمال با كمال است كه آتش بر جان ما زد؟ اين چهحال است ؟ (اين صنع ذوالجلال است :) بيت :
هنگامه خورشيد ز رخسار تو بشكست
بازارچه سرو ز رفتار تو بشكست
هر تعبيه لطف كه در تار گلى بود
قدرش ز رواج گل بازار تو بشكست
هر رونق ناموس كه لعل و گهرى داشت
با قاعده لعل شكربار تو بشكست
جمله بيهوش شدند. چون باهوش آمدند. دستها بريده ديدند و جامه ها دريده . زليخا گفت :مرا طعنه مى زديد، اكنون به كف بريده خود فرو نگريد. اين ، آن معشوق است كه مرا درعشق او معذور نمى داشتيد: قالت فذلكن الذى لمتنى فيه (303). آنزنان را بر وى رحمت آمد. يوسف را گفتند: چرا فرمان وى نمى برى . گفت : فرمان خدارها نكنم (كه فرمان وى كنم .) زليخا گفت : اگر فرمان نبرد، بفرمايم تا در زندانشكنند. يوسف روى از ايشان بگردانيد و روى سوى حضرت حق آورد و گفت : ربالسجن احب الى (304)، خداوندا! زندان را دوست تر دارم از آنچه ايشان مرابه آن مى خوانند. در حال زليخا پيش شوهر رفت و گفت : اين غلام كنعانى را روزى چند درزندان كن تا حديث مى نكند كه وى مرا با خود دعوت مى كرد كه من به سبب وى رسوا شوم. عزيز پيش ملك شد و گفت : مرا غلامى است ، از وى گناهى در وجود آمده است بفرماى تاوى را زندان برند. ملك بفرمود تا يوسف را بى جرم و گناهى در زندان كردند.
آرى محنت و بلا از بهر دوستان است كه : البلاءموكل بالانبياء ثم بالاولياء ثم بالاوصياء ثمبالامثل فالامثل .(305)
قصه زندانى يوسف عليه السلام و سبب خلاصش بسيار است .
مجملش آن است كه پادشاه بى نياز و كريم بنده نواز كار آنگل بستان عصمت و در درياى كرامت را بعد از حبس و زندان به جايى رسانيد كهاهل مصر كمر مطاوعت و متابعتش بر ميان جان بستند، حلقه خدمتش ‍ در گوش كردند، عرصهگيتى در تحت تصرف وى آمد، زمانه ماءمور حكمحل و عقد، و قبض و بسط وى شد.
قضا و قدر برادران او را از كنعان بياورد و به حاجت در صف نيازمندانش ‍ در پيش تحت وىبداشت تا قصه نياز عرضه داشتند كه : مسنا و اهلنا الضر (306)،اى مطلع (307)، كواكب ،(308) دلربايى ! و اى مركز افلاك زيبايى ! فرزندانيعقوبيم ، نبيرگان (309) خليليم ، به واسطه حاجت به خدمت آمده ايم . سپاه قحط برولايت نهاد ما مستولى (310) شده است . يوسف چون نام پدر شنيد، گريان شد، با خودگفت : كى باشد كه اين شدايد(311) فراق به آسايشوصال مبدل شود. بيت :
بينم در هجر بسته يك بار دگر
هنگامه غم شكسته يك بار دگر؟
هرگز به مراد خويش بينم خود را
در خدمت او نشسته يك بار دگر؟
از حال يعقوب تفحص (312) كردن گرفت . برادران گفتند: فرزندى داشت يوسف نام ،گرگ وى را بخورد، در فراقش آرام و قرار از وى رفته است و در بيت الاحزان اندوهانساكن شده است و چشم از گريستن در فراق جمال دوست سفيد كرده است .
القصه چون يوسف بفرمود تا برادران را طعام دهند و بضاعت ايشان در بارشان نهند،نفس فرياد برآورد كه : اى يوسف ! مگر حديث از پدر جدا كردن و در خاك كردن و در چاهانداختن و به هجده درهم فروختن و طوق (313) بندگى درگردن كردن فراموش كرده اى؟ گفت : فراموش نكرده ام اما اين ساعت مرا به نام عزيز مى خوانند و خود را خوار وذليل مى دانند. از نسبت يعقوبى كى سزد كه من بر تخت عزت نشسته ملوك وار و ايشانبر خاك مذلت افتاده بيچاره وار استاده ؟ من امروز آن كنم كه عزيزان كنند، آن كنم كهكريمان كنند.
القصه چون حال بدينجا رسيد كه برادران وى را بشناختند و شرمسار گشتند. يوسف گفت: لا تثريب عليكم اليوم (314)، بر شما امروز سرزنش و ملامتىنيست . يغفر الله لكم (315)، كرم يوسف را مشاهده كنيد كه گناهبرادران كردند و عذر او مى خواهد.
آورده اند كه حق تعالى با مقربان ملاء اعلى گفت : انظروا الى كرمه ،در كرم يوسف نظر كنيد، حق خود را مى بخشد و حق من بخشيده مى خواهد و مىگويد: و هو ارحم الراحمين (316)، هرگاه كه كرم يوسف چنين استبنگر كه كرم اكرم الاكرمين (317) چگونه باشد! اگر گناهان ما را ببخشد و عفو كند،هيچ غريب و عجيب نباشد. بيت :
نه يوسف كه چندان بلا ديد و بند
چو كارش قوى گشت و قدرش بلند
گنه عفو كرد آل يعقوب را
كه معنى بود صورت خوب را
به كردار بدشان مقيد نكرد
بضاعات مزجاتشان (318) رد نكرد
ز لطف همين چشم داريم نيز
برين كم بضاعت ببخش اى عزيز
پس چون كار برادران بساخت به كار پدر پرداخت . گفت : اذهبوا بقميصىهذا (319) اين پيراهن مرا ببريد و بر روى پدر نهيد تا بينايى به وى بارآيد. پس چون پيراهن از مصر بيرون آوردند، بوى يوسف به مشام يعقوب رسيد. گفت : انى لاجد ريح يوسف لو لا ان تفندون (320)، اى فرزندان بوىيوسف مى يابم . فراق زايل (321) خواهد شد، بوىگل وصال مى آيد. زهى بيا پيرهنى كه پيرهن يوسف بود. بيت :
هر زيبايى كه در جهان مشتمل است
از پيرهن چست ظريفت خجل است
هان دامن و جيب و آستينت بفشان
كان دامن و جيب و آستين پر ز دل است
محققان گفته اند كه يوسف را به طريق وحى معلوم شده بود كه چون پيرهن به يعقوبرسد بينايى به وى باز آيد. آنگه گفت : و اتونى باهلكم اجمعين (322)، لطافت اين كلمات بشنو. ذكر پدر نمى كند، مى گويد: جملهاهل بيت خود را بياريد. يعنى : اگر گويم كه پدر را بياريد، بى حرمتى باشد و اگرگويم : وى را بگذاريد بى شفقتى باشد. قاعده شرع اينست كه پسر به خدمت پدر رودو رسم عشق آن است كه محب به نزديك محبوب شود.
القصه يعقوب با هفتاد كس از فرزندان و نبيرگان روى به مصر نهاد. چون به نزديكرسيد، يوسف را فرمان آمد كه به استقبال پدر بيرون رو و تنها (مرو، يعنى : لشگر و)حشم (323) جمع كن ، آراسته پيش پدر رو تا ببيند كه ما در حق بنده زاده خود چه لطف وكرم كرده ايم . يوسف سيصد هزار سوار برنشاند. فوج فوج سواران را روان كرد هرفوجى كه رسيدى ، يعقوب پرسيدى كه : اىجبرئيل ! اين يوسف من است ؟ گفتى : نه ، گفت : پس ‍ يوسف من كدام است ؟ گفت : آن كهزير چتر عصمت و علم عزت مى آيد. پس ناگاهجمال با كمال يوسف آفتاب وار از فلك سعادت طالع شد. يعقوب را چون نظر برجمال با كمال يوسف افتاد، خود را از بالاى مطيه (324) در انداخت . يوسف نيز خود را ازاسب در افكند. يكديگر را در بر گرفتند و از شادى بيهوش شدند. ملايكه ملكوت وساكنان حضرت جبروت گفتند: خداوندا! هيچ كس را اين دوستى بود كه يعقوب را با يوسف؟ فرمان آمد كه از اين دوستى عجب مداريد. بهجلال عز ما كه حضرت ما را با هر يك از امتان پيغمبر آخر الزمان ، هفتاد بار چندين دوستىاست كه اين يعقوب را با اين يوسف .

next page

fehrest page

back page