بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر نمونه جلد 19, جمعی از فضلا ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     TAFSIR01 -
     TAFSIR02 -
     TAFSIR03 -
     TAFSIR04 -
     TAFSIR05 -
     TAFSIR06 -
     TAFSIR07 -
     TAFSIR08 -
     TAFSIR09 -
     TAFSIR10 -
     TAFSIR11 -
     TAFSIR12 -
     TAFSIR13 -
     TAFSIR14 -
     TAFSIR15 -
     TAFSIR16 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

ايـن سـوره بنام سوره (زمر) معروف است و اين نام از آيه 71 و 73 اين سوره گرفتهشده و گاه سوره (غرف ) به مناسبت آيه 20 ناميده مى شود اما اين نام مشهور نيست .
(فضيلت سوره زمر):
در احاديث اسلامى اهميت فوق العاده اى به تلاوت اين سوره داده شده ، از جمله در حديثى ازپـيـامـبـر اسـلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قرء سورة الزمر لم يقطعالله رجـاه ، و اعـطـاه ثـواب الخـائفـيـن الذيـن خـافوا الله تعالى : كسى كه سوره زمر راقـرائت كند خداوند اميدش را (از رحمت خود) قطع نخواهد كرد، و پاداش كسانى را كه از خدامى ترسند به او عطا مى كند.
در حديث ديگرى از امام صادق چنين نقل شده : من قرء سورة الزمر اعطاه الله شرف الدنيا والاخـرة ، و اعـزه بـلا مـال و لا عشيرة ، حتى يهابه من يراه و حرم جسده على النار: كسى كهسـوره زمـر را تـلاوت كـنـد خـداونـد شـرف دنـيـا و آخـرت بـه او مـى دهـد، و بـدون داشتنمـال و قـبـيـله قـدرت و عزت به او مى بخشد، آنچنان كه هر كس او را ببيند از او حساب مىبرد، و بدن او را بر آتش دوزخ حرام مى كند.
مـقـايـسـه فـضيلتهاى فوق با محتواى اين سوره در زمينه خوف از پروردگار، و اميد بهرحـمـت او، و اخـلاص در عـبوديت ، و تسليم مطلق در برابر ذات پاك حق ، به خوبى نشانمـى دهد كه اين پاداشها از آن كسانى است كه (تلاوت ) را مقدمه اى براى (انديشه وانديشه ) را وسيله اى براى (ايمان و عمل ) قرار مى دهند، و به تعبير ديگر: محتواىايـن سـوره در درون جـان آنـهـا پياده مى شود، و تجلى آن در تمام زندگى آنها نمايان مىگردد آرى چنين افرادى ، درخور چنان پاداش عظيم و رحمت وسيع پروردگارند.
آيه و ترجمه


بسم الله الرحمن الرحيم


تنزيل الكتاب من الله العزيز الحكيم(1)
إ نا أ نزلنا إ ليك الكتاب بالحق فاعبد الله مخلصا له الدين(2)
أ لا لله الدين الخالص و الذين اتخذوا من دونه أ ولياء ما نعبدهم إ لا ليقربونا إ لى اللهزلفى إ ن الله يحكم بينهم فى ما هم فيه يختلفون إ ن الله لا يهدى من هو كاذب كفار(3)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 - ايـن كـتـابـى اسـت كـه از سـوى خـداونـد عـزيـز و حـكـيـمنازل شده است .
2 - مـا ايـن كتاب را به حق بر تو نازل كرديم ، خدا را پرستش كن و دين خود را براى اوخالص گردان .
3 - آگـاه بـاشـيـد ديـن خـالص از آن خـدا اسـت ، و آنها كه غير از خدا را اولياى خود قراردادند، و دليلشان اين بود كه اينها را نمى پرستيم مگر به خاطر اينكه ما را به خداوند
نـزديـك كـنـنـد، خداوند روز قيامت ميان آنها در آنچه اختلاف داشتند داورى مى كند، خداوند آنكس را كه دروغگو و كفران كننده است هرگز هدايت نمى كند.
تفسير:
دين خود را از هر گونه شرك پاك و خالص كن !
ايـن سـوره بـا دو آيـه دربـاره نـزول قـرآن مـجـيـد آغـاز شـده كـه در يـك آيـه مـبـدءنزول قرآن يعنى ذات پاك خدا مطرح است ، و در آيه ديگر محتوا و هدف قرآن .
نـخـسـت مـى گـويـد: ايـن كـتـابـى اسـت كـه از سـوى خـداونـد عـزيـز و حـكـيـمنازل شده است (تنزيل الكتاب من الله العزيز الحكيم ).
هـر كـتـابـى را به نازل كننده ، يا نويسنده آن بايد شناخت ، و هنگامى كه بدانيم كه اينكـتـاب بـزرگ آسـمـانـى از عـلم خـداونـد قـادر و حكيمى سرچشمه گرفته كه هيچ چيز دربـرابـر قـدرت بـى پـايانش مشكل نيست و هيچ امرى از علم نامتناهيش مخفى نمى باشد پىبـه عظمت محتواى آن مى بريم ، و بى آنكه توضيح بيشترى داده شود يقين پيدا مى كنيمكه محتواى آن حق است و سراسر حكمت و نور و هدايت است .
ضـمنا اينگونه تعبيرات در آغاز سوره هاى قرآن ، مؤ منان را به اين حقيقت متوجه مى سازدكـه آنچه را در اين كتاب بزرگ مى يابند كلام خدا است نه كلام پيامبر (صلى اللّه عليهو آله و سلّم )، هر چند كلام او هم والا و حكيمانه است .
سـپـس بـه مـحـتواى اين كتاب آسمانى و هدف آن پرداخته مى گويد: ما اين كتاب را به حقبر تو نازل كرديم (انا انزلنا اليك الكتاب بالحق ).
چيزى جز (حق ) در آن نيست ، و مطلبى جز حق در آن مشاهده نمى كنى از همين رو حق طلبانبه دنبال آن مى روند و تشنه كامان وادى حقيقت در جستجوى محتواى آنند.
و از آنـجـا كـه هدف از نزول آن دادن دين خالص به انسانهاست در پايان آيه مى افزايد:اكـنـون كـه چـنـيـن است خدا را پرستش كن در حالى كه دين خود را براى او خالص مى كنى(فاعبد الله مخلصا له الدين ).
مـمـكـن اسـت مـنـظـور از (ديـن ) در ايـنـجـا عـبـادت خـداونـد بـاشـد، چـرا كـهقـبـل از آن بـا جـمـله (فـاعـبـد الله ) دسـتور به عبادت مى دهد، بنابراين دنباله آن كه(مـخـلصا له الدين ) است شرط صحت عبادت يعنى اخلاص و خالى از هر گونه شرك وريا و غير خدا بودن را بيان مى كند.
با اين حال وسعت مفهوم (دين ) و عدم هيچگونه قيد و شرط در آن ، معنى گسترده ترى رامى رساند كه هم عبادت را شامل مى شود و هم اعمال ديگر و هم اعتقادات را، به تعبير ديگر(ديـن ) مـجـمـوعـه حـيات معنوى و مادى انسان را در بر مى گيرد، و بندگان خالص خدابـايـد تـمـام شـؤ ن زنـدگـى خـود را بـراى او خـالص گـردانـنـد، غـيـر او را از خـانـهدل و صـحنه جان ، و ميدان عمل ، و دايره گفتار بزدايند، به او بينديشند و براى او دوستبـدارنـد، از او سـخـن بـگـويـنـد و بـه خـاطـر او عـمـل كنند، و هميشه در راه رضاى او گامبردارند كه (اخلاص دين ) همين است .
بـنـابـرايـن مـحدود ساختن مفهوم آيه در شهادت (لا اله الا الله ) يا خصوص (عبادت واطاعت ) نه لزومى دارد و نه دليل روشنى .
در آيه بعد بار ديگر روى مساءله (اخلاص ) تاءكيد كرده مى گويد آگاه باشيد دينخالص از آن خدا است ! (الا لله الدين الخالص ).
اين عبارت تاب دو معنى دارد:
نـخـسـت اينكه : آنچه را خدا مى پذيرد تنها دين خالص است ، و تنها تسليم بيقيد و شرطدر بـرابر فرمان او است و هر گونه شرك و رياء و آميختن قوانين الهى به غير آن مردودو مطرود است .
ديـگـر ايـنـكـه : ديـن و آئيـن خـالص را تنها از خدا بايد گرفت ، چرا كه هر چه ساخته وپرداخته افكار انسانها است نارسا است ، و آميخته با خطا و اشتباه است .
ولى بـا تـوجـه بـه آنـچـه در ذيـل آيـه سـابـق آمـد مـعـنـىاول مـنـاسـبـتـر بـه نـظـر مـى رسـد، چـرا كـه در آنـجـافاعل اخلاص ، بندگان هستند، بنابراين خلوص در آيه مورد بحث نيز بايد از ناحيه آنهارعايت شود.
شـاهـد ديـگـر ايـن سـخن حديثى است كه از پيغمبر گرامى (صلى اللّه عليه و آله و سلّم )نـقـل شـده اسـت كـه مـردى خـدمـتـش آمـد و عـرض ‍ كـرد: يـارسـول الله ! انـا نـعـطـى امـوالنـا التـمـاس الذكـرفـهـل لنـا مـن اجـر؟ فـقـال رسـول الله (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) لا،قـال يـا رسـول الله ! انـا نـعـطـى التـمـاس الاجـر و الذكـرفـهـل لنـا اجـر؟ فـقـال رسـول الله (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) ان الله تـعـالى لايـقبل الا من اخلص له ، ثم تلا رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هذه الاية الا للهالديـن الخـالص : اى رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) مـاامـوال خـود را بـه ديگران مى بخشيم تا اسم و رسمى در ميان مردم پيدا كنيم آيا پاداشىداريم ؟ فرمود نه .
مجددا عرض كرد: گاهى هم براى اجر الهى و هم به دست آوردن نام مى بخشيم آيا پاداشىداريـم ؟ پـيامبر فرمود: خداوند چيزى را قبول نمى كند مگر اينكه خالص براى او باشد،سپس اين آيه را تلاوت كرد (الا لله الدين الخالص ).
بـه هـر حـال ايـن آيـه در حـقـيـقـت بـيـان دليـل بـراى آيـهقـبـل اسـت ، در آنـجـا مـى گـويـد: خدا را از روى اخلاص عبادت كن ، و در اينجا مى افزايد:بدانيد خدا تنها عمل خالص را مى پذيرد.
در آيـات قـرآن و احـاديـث اسـلامى روى مساءله اخلاص بسيار تكيه شده است ، شروع جملهمـورد بـحث با (الا) كه معمولا براى جلب توجه گفته مى شود نشانه ديگرى نيز براهميت اين موضوع است .
سـپـس بـه ابطال منطق سست و واهى مشركان كه راه اخلاص را رها كرده و در بيراهه شركسـرگـردان شـده انـد پـرداخـتـه ، چـنـيـن مى گويد: كسانى كه غير از خدا را اولياى خودپذيرفته اند و دليلشان اين است كه اينها را نمى پرستيم مگر به خاطر اينكه ما را بهخداوند نزديك كنند، خداوند روز قيامت ميان آنها در آنچه اختلاف داشتند داورى مى كند و آنجااسـت كـه فـسـاد و تـباهى اعمال و افكارشان بر همگان آشكار مى شود (و الذين اتخذوا مندونـه اوليـاء مـا نـعبدهم الا ليقربونا الى الله زلفى ان الله يحكم بينهم فيما هم فيهيختلفون ).
اين آيه در حقيقت تهديدى است قاطع براى مشركان كه در روز قيامت كه روز برطرف شدناختلافات و آشكار شدن حقائق است در ميان آنها داورى مى كند، و آنان را به كيفر اعمالشانمى رساند، علاوه بر اينكه در صحنه محشر در برابر همگان رسوا مى شوند.
در اينجا منطق بت پرستان به روشنى بيان شده است .
توضيح اينكه :
بـعـضـى معتقدند يكى از سرچشمه هاى بت پرستى اين است كه گروهى به زعم خود ذاتپـاك خـداونـد را بـزرگـتـر از آن مـى دانـسـتـنـد كـهعقل و فكر ما به آن راه يابد
و بر اين اساس او را منزه از اين مى دانستند كه ما مستقيما او را مورد عبادت خويش قرار دهيم، بـنابراين بايد به كسانى روى آوريم كه ربوبيت و تدبير اين عالم از سوى خداوندبر عهده آنها گذارده شده است ، و آنها را واسطه ميان خود و او قرار دهيم .
آنها را به عنوان (ارباب ) و خدايان بپذيريم و پرستش كنيم تا ما را به خدا نزديككنند، آنها همان فرشتگان و جن و به طور كلى وجودات مقدس عالمند.
سـپـس از آنـجـا كـه دسـتـرسـى بـه ايـن مـقـدسـيـن نـيـز امـكـان پـذيـر نـبـودتـمـثـال و سـمـبـلى بـراى آنـهـا مى ساختند و آنها را پرستش مى كردند، و اينها همان بتهابـودنـد، و چـون مـيـان ايـن تـمـثـالهـا و وجـود مـقـدسـيـن يـك نـوع وحـدتقائل بودند بتها را نيز (ارباب ) و خدايان خود مى پنداشتند.
بـه ايـن تـرتـيب خدايان در نزد آنها همان موجودات ممكنى بودند كه از سوى خداوند عالمآفـريـده شـده بودند، و به زعم آنها مقربان درگاه حق و اداره كنندگان امور جهان به امرپـروردگـار بـودنـد، و خـدا را رب الاربـاب (خـداى خـدايـان ) مـى دانـسـتـنـد كـه خـالق وآفريدگار عالم هستى است ، و گرنه كمتر كسى از بت پرستان معتقد بود كه اين بتهاىسـنـگـى و چـوبـى و يـا حتى خدايان پندارى آنها يعنى فرشتگان و جن و مانند آن خالق وآفريدگار اين جهان مى باشد.
البـتـه بـت پـرسـتـى سرچشمه هاى ديگرى نيز دارد از جمله اينكه احترام فوق العاده بهانبياء و نيكان گاهى سبب مى شد كه تمثال آنها را بعد از مرگشان مورد احترام قرار دهند،و بـا گـذشـت زمـان ايـن تـمـثـالهـا جـنـبـه اسـتـقـلالى پـيـدا كـرده ، و احـتـرام نـيـزتبديل به پرستش مى شد، و به همين علت مساءله مجسمه سازى در اسلام شديدا نهى شدهاست .
ايـن امر نيز در تواريخ آمده است كه عرب جاهلى به خاطر احترام فوق العاده اى كه براىكـعـبه و سرزمين مكه قائل بود گاهى قطعات سنگى از آنجا را با خود به نقاط ديگر مىبرد و مورد احترام و كم كم پرستش قرار مى داد.
و در هـر حـال ايـنـهـا مـنـافـاتـى بـا آنـچـه در داسـتـان (عـمـرو بـن لحـى )نـقـل شده ندارد كه او به هنگام سفر به شام صحنه هائى از بت پرستى را مشاهده كرد وبـراى اوليـن بـار بـتـى را بـا خـود از آنـجـا بـه حـجاز آورد، و پرستش بتان از آن زمانمعمول شد، چرا كه هر يك از آنچه گفتيم يكى از ريشه هاى بت پرستى را بيان مى كند وانگيزه شاميان در پرستش بتها نيز از همين امور يا مانند آن سرچشمه مى گرفت .
اما در هر صورت اينها همه اوهام و خيالات بى اساسى بود كه از مغزهاى ناتوان تراوشمى كرد، و مردم را از جاده اصيل خداشناسى منحرف مى ساخت .
قـرآن مـجـيـد مـخـصـوصا روى اين نكته تاءكيد مى كند كه انسان بدون هيچ واسطه اى مىتـوانـد بـا خـداى خـود تـمـاس گـيـرد، بـا او سـخـن گويد، راز و نياز كند، حاجت بطلبدتقاضاى عفو و توبه كند، اينها همه از آن او و در اختيار و قدرت او است .
سـوره (حـمـد) بـيـانگر اين واقعيت است چرا كه بندگان با خواندن اين سوره به طورمـداوم در نـمـازهـاى روزانـه مـستقيما با پروردگار خود ارتباط برقرار مى كنند، او را مىخوانند و بدون هيچ واسطه اى از او تقاضا مى كنند و حاجات خويش را مى طلبند.
طـرز اسـتـغـفـار و تـوبـه در بـرنـامـه هـاى اسلامى و همچنين هر گونه تقاضا از خداوندبزرگ كه دعاهاى ماءثوره ما مملو از آن است همگى نشان مى دهد كه اسلام هيچگونه واسطهاى در اين مسائل قائل نشده است و اين همان حقيقت توحيد است .
حـتـى مساءله شفاعت و توسل به اولياء الله نيز مقيد به اذن پروردگار و اجازه او است وتاءكيدى است بر همان مساءله توحيد.
و بـايـد هـم چـنـيـن رابـطـه اى بـرقـرار باشد، چرا كه او به ما از خود ما نزديكتر است ،چـنـانـكـه قـرآن مـى گـويـد: و نـحـن اقـرب اليـه مـنحـبـل الوريـد: (مـا بـه انـسان از رگ گردن او نزديكتريم )! (ق - 16) و اعلموا ان اللهيـحـول بـيـن المـرء و قـلبـه : (بـدانـيـد خـداونـد مـيـان انـسـان ودل او قرار دارد)! (انفال - 24).
بـا اين حال نه او از ما دور است ، و نه ما از او دوريم ، تا نيازى به واسطه باشد، او ازهر كس ديگر به ما نزديكتر است ، در همه جا حضور دارد، و در درون قلب ما جاى او است .
بـنـابـرايـن پـرستش واسطه ها، خواه فرشتگان و جن و مانند آنها باشند، و خواه پرستشبـتـهـاى سـنـگـى و چـوبـى ، يـك عـمـل بى اساس و دروغين است ، به علاوه كفران نعمتهاىپـروردگـار محسوب مى شود، چرا كه بخشنده نعمت سزاوار پرستش است نه اين موجوداتبى جان يا سراپا نياز.
لذا در پـايـان آيـه مى گويد: خداوند كسى را كه دروغگو و كفران كننده است هرگز هدايتنمى كند (ان الله لا يهدى من هو كاذب كفار)
نه هدايت به راه مستقيم در اين جهان ، نه به سوى بهشت در جهان ديگر چرا كه خود مقدماتبـسـتـه شـدن درهـاى هـدايـت را فراهم ساخته است ، زيرا خداوند فيض هدايتش را به زمينههائى مى فرستد كه لايق و آماده پذيرش آنند، نه دلهائى كه آگاهانه هر گونه آمادگىرا در خود نابود كرده اند.
نكته :
فرق ميان (تنزيل ) و (انزال )
در نـخـسـتـين آيه اين سوره تعبير به (تنزيل الكتاب ) شده است ، و در آيه دوم تعبيربه (انزلنا اليك الكتاب ).
در اينكه در ميان (تنزيل ) و (انزال ) چه تفاوتى است ؟ و اين اختلاف تعبير در اينآيـات بـه چـه مـنـظـور اسـت ؟ آنـچـه از پـاره اى از مـتون لغت استفاده مى شود اين است كه(تـنـزيـل ) مـعـمـولا در مـواردى گـفـتـه مـى شـود كـه چـيـزى تـدريـجـانـازل شـود در حـالى كـه (انـزال ) مـعـنـى عـامـى دارد كـه هـمشامل نزول تدريجى مى گردد، و هم نزول دفعى .
بـعـضـى نـيـز ايـن دو را در مـقـابـل يـكـديـگـر دانـسـتـه انـد و مـعـتـقـدنـد(تـنـزيـل ) فـقـط نـزول تـدريـجـى و (انـزال ) فـقـطنزول دفعى است .
بـنـابـرايـن اخـتـلاف تـعـبـير فوق ممكن است به خاطر آن باشد كه قرآن داراى دو گونهنزول است ، يكى نزول دفعى كه در شب قدر و در ماه مبارك رمضان واقع شد كه يكجا برقـلب پـيـامـبـر گـرامـى اسـلام نـازل گشت چنانكه قرآن مى گويد: انا انزلناه فى ليلةالقـدر: (مـا قـرآن را در شـب قـدر نـازل كـرديم ) (قدر آيه 1) - انا انزلناه فى ليلةمـبـاركـة : (مـا آنـرا در شـب مـبـاركـى نـازل كـرديـم ) (دخـان - 3) - شـهـر رمـضـان الذىانـزل فـيـه القـرآن (مـاه رمـضـان هـمـان مـاهـى اسـت كـه قـرآن در آننازل شده است ) (بقره - 185).
در تـمـام ايـن مـوارد از مـاده (انـزال ) اسـتـفـاده شـده كـه اشـاره بـهنزول دفعى قرآن است .
و نزول ديگرى كه تدريجا در طى 23 سال دوران نبوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله وسـلّم ) صـورت گـرفـت ، و در هـر حـادثـه و مـاجـرائى آيـاتـى مـتـنـاسـب آننـازل گـرديـد، و مـسـلمـانـهـا را مـرحـله بـه مـرحـله در مـدارجكمال معنوى و اخلاقى و اعتقادى و اجتماعى سير داد،
چنانكه در آيه 106 سوره اسراء مى خوانيم : و قرانا فرقناه لتقرأ ه على الناس على مكثو نـزلنـاه تـنـزيـلا: مـا قرآنى بر تو نازل كرديم كه به صورت آياتى جدا از هم مىبـاشد تا آن را تدريجا و با آرامش بر مردم بخوانى (و جذب دلها شود) و به طور قطعاين قرآن را تدريجا ما نازل كرديم .
جـالب ايـنكه گاهى در يك آيه هر دو تعبير به دو منظور به كار رفته است چنانكه قرآنمجيد در آيه 20 سوره محمد مى گويد: و يقول الذين آمنوا لو لا نزلت سورة فاذا انزلتسورة محكمة و ذكر فيها القتال رأ يت الذين فى قلوبهم مرض ينظرون اليك نظر المغشىعليه من الموت :
(مـؤ مـنـان مـى گـويـنـد چـرا سـوره اى نـازل نـشـده ؟ هـنـگـامـى كـه سـوره مـحـكـمـىنـازل شـود و يـادى از جـنـگ در آن بـاشـد مـنـافـقـان بـيـمـاردل را مى بينى آنچنان به تو نگاه مى كنند كه گوئى مى خواهند قبض روح شوند)!
گوئى مؤ منان تقاضاى نزول تدريجى يك سوره را مى كنند تا با آن خو بگيرند، ولىاز آنـجا كه گاه نزول يك سوره به طور تدريجى در مورد مسائلى همچون جهاد سبب سوءاستفاده منافقان مى شد تا مرحله به مرحله از آن شانه خالى كنند در اينگونه موارد سورهيكجا نازل مى گشت .
ايـن آخـريـن چيزى است كه در تفاوت اين دو تعبير مى توان گفت ، و بر طبق آن آيات موردبـحـث اشـاره بـه هـر دو گـونـه نـزول كـرده اسـت ، و از ايـن نـظـر جـامـعـيـتكامل دارد.
ولى با اين حال موارد استثنائى نيز براى تفسير و تفاوت فوق وجود دارد از جمله در آيه32 فـرقـان مـى خـوانـيـم : و قـال الذيـن كـفـروا لو لانزل عليه القران جملة واحدة كذلك لنثبت به فؤ ادك و رتلناه ترتيلا: (كافران گفتندچرا قرآن يكجا بر او نازل نشده ؟ اين به خاطر آنست كه قلب تو را محكم داريم ، و آن راتدريجا بر تو فرو خوانديم ).
البته هر يك از اين دو نزول فوائد و آثارى دارد كه در جاى خود به آن اشاره شده است .
آيه و ترجمه


لو أ راد الله أ ن يتخذ ولدا لاصطفى مما يخلق ما يشاء سبحانه هو الله الواحد القهار(4)
خـلق السـمـوات و الا رض بـالحـق يـكـور اليـل عـلى النـهـار و يـكـور النـهـار عـلىاليل و سخر الشمس و القمر كل يجرى لا جل مسمى أ لا هو العزيز الغفار(5)


ترجمه :

4 - اگر (به فرض محال ) خدا مى خواست فرزندى انتخاب كند از ميان مخلوقاتش آنچه رامى خواست بر مى گزيد منزه است ، (از اينكه فرزندى داشته باشد) او خداوند واحد قهاراست .
5 - آسـمـانـهـا و زمـيـن را بـه حـق آفـريـد، شـب را بر روز مى پيچد، و روز را بر شب ، وخورشيد و ماه را مسخر فرمان خويش قرار داد، هر كدام تا سرآمد معينى به حركت خود ادامهمى دهند، آگاه باشيد او قادر بخشنده است .
تفسير:
او حاكم بر همه چيز است ، چه نيازى به فرزند دارد؟!
مشركان علاوه بر اينكه بتها را واسطه و شفيعان نزد خدا مى دانستند كه در آيات گذشتهاز آن سـخـن بـود، عـقيده ديگرى درباره بعضى از معبودان خود مانند فرشتگان داشتند كهآنها را دختران خدا مى پنداشتند، نخستين آيه مورد
بحث به پاسخ اين پندار زشت پرداخته مى گويد: اگر خدا مى خواست فرزندى انتخابكـنـد از مـيـان مـخـلوقـاتـش آنـچـه را مـى خـواست بر مى گزيد (لو اراد الله ان يتخذ ولدالاصطفى مما يخلق ما يشاء).
(پـاك و منزه است از اينكه فرزندى داشته باشد، او خداوند واحد قهار است ) (سبحانههو الله الواحد القهار).
در تفسير جمله اول مفسران تفسيرهاى گوناگونى دارند:
بعضى گفته اند: منظور اين است كه اگر خدا مى خواست فرزندى انتخاب كند چرا دخترانرا بـرگـزيـنـد كـه بـه زعـم و پـنـدار شـمـا انـسانهائى هستند كم ارزش ؟ چرا پسران رابـرنـگـزيـنـد؟، و ايـن در حـقـيـقـت يـكـنـوع اسـتـدلال بـر طـبـق ذهـنـيـات طـرفمقابل است تا بى پايه بودن گفتار خودش را دريابد.
بـعـضـى ديـگـر گـفـته اند منظور اين است كه اگر خدا مى خواست فرزندى داشته باشدمخلوقاتى برتر و بهتر از فرشتگان مى آفريد.
امـا بـا تـوجـه بـه اينكه ارزش وجودى دختران در پيشگاه خدا از پسران كمتر نيست ، و باتـوجـه بـه ايـنـكـه فـرشـتگان و يا حضرت عيسى كه به اعتقاد منحرفان فرزند خداستموجوداتى بسيار شريف و شايسته اند هيچيك از اين دو تفسير مناسب به نظر نمى رسد.
بـهـتـر ايـن اسـت كـه گـفته شود آيه در صدد بيان اين مطلب است كه فرزند لابد براى(كـمـك ) يـا (انـس روحـى ) اسـت ، بـه فـرض ‍مـحـال كـه خداوند نياز به چنين چيزى داشت فرزند لزومى نداشت ، بلكه از ميان مخلوقاتشريف خود كسانى را برمى گزيد كه اين هدف را تامين كنند چرا فرزند انتخاب كند؟
ولى از آنـجـا كـه او واحـد و يـگـانـه و قـاهر و غالب بر همه چيز و ازلى و ابدى است نهنيازى به كمك كسى دارد، و نه وحشتى در او تصور مى شود كه از طريق انس گرفتن باچيزى بر طرف گردد و نه احتياج به ادامه نسل دارد، بنابراين او منزه
و پاك است از داشتن فرزند خواه فرزند حقيقى باشد و يا فرزند انتخابى .
بـعـلاوه چـنـانـكه قبلا هم گفته ايم اين سبك مغزان بيخبر كه گاه فرشتگان را فرزندانخـدا مـى پـنـداشـتـنـد و گـاه در مـيـان او و جـن نـسـبـتـىقـائل مـى شـدنـد و گـاه (مـسـيـح ) يا (عزير) را پسر خدا معرفى مى كردند از اينواقـعـيـت روشن بيخبر بودند كه اگر منظور از فرزند، فرزند حقيقى است ، اولا لازمه آنجسم بودن است ، ثانيا تجزيه پذيرفتن (چرا كه فرزند جزئى از وجود پدر است كه ازاو جدا مى شود).
ثالثا لازمه آن داشتن شبيه و نظير است (چرا كه فرزند هميشه شباهت به پدر دارد).
و رابعا: لازمه آن نياز به همسر است .
و خداوند از همه اين امور پاك و منزه مى باشد.
و اگـر مـنـظور فرزند انتخابى و به اصطلاح تبنى است ، آن نيز يا به خاطر نياز بهكـمـك جـسـمـانـى و يا انس اخلاقى و مانند آن است ، و خداى قادر و قاهر از همه اين امور بىنياز است .
بنابراين توصيف به (واحد) و (قهار) پاسخ فشرده اى به تمام اين احتمالات است.
بـه هـر حـال انـتـخـاب تـعـبـيـر (لو) كـه مـعـمـولا در مـوارد شـرطـهـاىمـحـال بـه كـار مـى رود اشـاره بـه ايـن اسـت كـه ايـن يـك فـرضمـحـال اسـت كـه خـدا فـرزنـدى بـرگـزيـنـد، و بـه فـرضمـحـال كه نيازى داشت نيازى به آنچه آنها مى گويند نداشت ، بلكه مخلوقات برگزيدهاش اين منظور را تامين مى كردند.
سـپـس بـراى تـثـبـيـت ايـن واقعيت كه خدا هيچ نيازى به مخلوقات ندارد، و نيز براى بياننـشـانـه هـائى از تـوحيد و عظمتش مى فرمايد: خداوند همه آسمانهاو زمين را به حق آفريد(خلق السموات و الارض بالحق ).
حـق بـودن آنـهـا دليـل بـر ايـن اسـت كـه هـدفـى بـزرگ در كـار بـوده كـه آن چـيـزى جـزتكامل موجودات ، و در پيشاپيش آنها انسان ، و سپس ‍ منتهى شدن به رستاخيز نيست .
بـعد از بيان اين آفرينش بزرگ به گوشه اى از تدبير عجيب و تغييرات حساب شده ونظامات شگرف حاكم بر آنها اشاره كرده مى گويد: (او شب را بر روز مى پيچد و روزرا بـر شـب ) (يـكـور الليـل عـلى النـهـار و يـكـور النـهـار عـلىالليل ).
چه تعبير جالبى ؟ اگر انسانى بيرون كره زمين ايستاده باشد و به منظره حركت وضعىزمـيـن بـه دور خـودش و پيدايش شب و روز بر گرد آن نگاه كند، مى بيند كه گوئى بهطور مرتب از يكسو نوار سياه رنگ شب بر روشنائى روز پيچيده مى شود و از سوى ديگرنوار سفيد رنگ روز بر سياهى شب ، و با توجه به اينكه (يكور) از ماده (تكوير)بـه مـعـنـى پـيـچـيـدن اسـت و مخصوصا ارباب لغت پيچيدن عمامه و دستار را به دور سرنـمـونـه اى از آن مى شمارند، نكته لطيفى كه در اين تعبير قرآنى ، نهفته است روشن مىشود، هر چند بسيارى از مفسران بر اثر عدم توجه به اين نكته مطالب ديگرى ذكر كردهانـد كـه چـنـدان مناسب با مفهوم (تكوير) نيست ، نكته اين است كه زمين كروى است و بهدور خـود گردش مى كند، و بر اثر اين گردش ، نوار سياه شب ، و نوار سفيد روز، دائماگرد آن مى گردند، گوئى از يكسو نوار سفيد بر سياه و از سوى ديگر نوار سياه برسفيد پيچيده مى شود.
به هر حال قرآن مجيد در مورد نظام نور و ظلمت و پيدايش شب و روز تعبيرات گوناگونىدارد كه هر كدام به نكته اى اشاره مى كند و از زاويه خاصى به آن مى نگرد:
گـاه مـى گـويـد: يـولج الليـل فـى النـهـار و يـولج النـهـار فـىالليل : شب را در روز تدريجا وارد مى كند، و روز را در شب (فاطر - 13).
در اينجا سخن از ورود مخفيانه و بى سر و صداى شب در روز و روز در شب است .
و گـاه مـى گـويـد: يـغـشـى الليـلالنهار: خداوند پرده هاى ظلمانى شب را بر روز مى پوشاند (اعراف - 54) و در اينجا شببه پرده اى ظلمانى تشبيه شده كه گوئى بر روشنائى روز مى افتد و آن را پنهان مىسازد.
و در آيـات مـورد بـحـث سخن از (تكوير) و پيچيده شدن اين دو بر يكديگر است كه آننيز نكته اى دارد كه در بالا به آن اشاره شد.
سپس به گوشه ديگر از تدبير و نظم اين جهان پرداخته مى گويد: او خورشيد و ماه رامـسـخـر فـرمـان خـويش قرار داد كه هر كدام تا سرآمد معينى به حركت خود ادامه مى دهند (وسخر الشمس و القمر كل يجرى لاجل مسمى ).
نـور خـورشـيـد در حـركتى كه به گرد خود دارد، يا حركتى كه با مجموع منظومه شمسىبـه سوى نقطه خاصى از كهكشان پيش مى رود كمترين بى نظمى از خود نشان مى دهد، ونـه مـاه در حـركـت خـود بـه دور زمـيـن و بـه دور خـودش ، و در هـمـهحال سر بر فرمان او دارند، مسخر قوانين آفرينش اويند، و تا سرآمد عمرشان به وضعخود ادامه مى دهند.
ايـن احـتـمال نيز وجود دارد كه منظور از تسخير خورشيد و ماه مسخر شدن آنها براى انسانبه اذن پروردگار باشد، چنانكه در آيه 33 سوره ابراهيم آمده است و سخر لكم الشمسو القمر دائبين : (او خورشيد و ماه كه دائما در حركتند مسخر شما قرار داده ).
ولى بـا تـوجـه بـه جـمـله هـاى قـبـل و بعد در آيه مورد بحث ، و نيز با توجه به اينكهتعبير به (لكم ) در آيه مورد بحث وجود ندارد اين معنى بعيد به نظر مى رسد.
در پايان آيه به عنوان تهديد مشركان در عين گشودن راه بازگشت و لطف
و عنايت مى فرمايد: بدانيد او عزيز غفار است ! (الا هو العزيز الغفار).
بـه مـقـتـضـاى عـزت و قـدرت بـى انـتـهـايـش هـيـچ گـنـهـكـار و مـشـركـى نـمـى تواند ازچـنـگـال عـذابـش بـگـريـزد، و به مقتضاى غفاريتش پرده بر روى عيوب و گناهان توبهكاران مى افكند و آنها را در سايه رحمتش قرار مى دهد.
(غـفـار) صـيـغـه مـبـالغـه از مـاده غـفـران اسـت كـه دراصل به معنى پوشيدن چيزى است كه انسان را از آلودگى نگه دارد، و هنگامى كه در موردخداوند به كار مى رود مفهومش اين است كه عيوب و گناهان بندگان نادم را مى پوشاند وآنـهـا را از عـذاب و كـيـفـر حفظ مى كند، آرى او در عين عزت و قدرت (غفار) است و در عينرحمت و غفران (قهار)، و ذكر اين دو وصف در پايان آيه براى ايجاد حالت خوف و رجاءدر بندگان است كه عامل اصلى هر گونه حركت تكاملى است .
آيه و ترجمه


خـلقـكـم من نفس واحدة ثم جعل منها زوجها و أ نزل لكم من الا نعام ثمانية أ زواج يخلقكم فىبـطـون أ مهاتكم خلقا من بعد خلق فى ظلمات ثلث ذلكم الله ربكم له الملك لا إ له إ لا هوفأ نى تصرفون(6)
إ ن تـكـفروا فإ ن الله غنى عنكم و لا يرضى لعباده الكفر و إ ن تشكروا يرضه لكم و لاتـزر وازرة وزر أ خـرى ثـم إ لى ربكم مرجعكم فينبئكم بما كنتم تعملون إ نه عليم بذاتالصدور(7)


ترجمه :

6 - او شـمـا را از نـفـس واحـدى آفـريـد، و هـمـسـرش را از (بـاقـيـمـانـدهگـل ) او خـلق كـرد، و بـراى شـمـا هـشـت زوج از چـهـارپـايـاننازل كرد، او شما را در شكم مادرانتان آفرينشى بعد از آفرينش ديگر در ميان تاريكيهاىسه گانه مى بخشد، اين است خداوند پروردگار شما، كه حكومت (در عالم هستى ) از آن اواست هيچ معبودى جز او وجود ندارد با اينحال چگونه از راه حق منحرف مى شويد؟!
7 - اگـر كـفـران كـنـيد خداوند از شما بى نياز است ، و هرگز كفران را براى بندگانشنمى پسندد، و اگر شكر او را بجا آوريد آن را براى شما مى پسندد و هيچ گنهكارى گناهديـگرى را بر دوش نمى كشد، سپس بازگشت همه شما به سوى پروردگارتان است ، وشما را از آنچه انجام مى داديد آگاه مى سازد، چرا كه به آنچه در سينه هاست آگاه است
تفسير:
همه شما را از نفس واحدى آفريد
بـاز در ايـن آيـات سـخـن از آيـات عـظـمـت آفرينش خداوند و بيان قسمت ديگرى از نعمتهاىگوناگون او در مورد انسانهاست .
نخست از آفرينش انسان سخن مى گويد و مى فرمايد: خداوند همه شما را از شخص واحدىآفـريـد، سـپـس هـمـسـرش را از او خـلق كـرد (خـلقـكـم مـن نـفـس واحـدة ثـمجعل منها زوجها).
آفـريـنـش هـمـه انـسـانـهـا از نـفس واحد اشاره به مساءله آفرينش آدم جد نخستين ماست ، كهايـنـهـمه افراد بشر با تنوع خلقت ، و خلق و خوى متفاوت ، و استعدادها و ذوقهاى مختلف ،همه به يك ريشه باز مى گردد كه آن آدم است .
تـعـبـير به (ثم جعل منها زوجها) در واقع اشاره به اين است كه خدا آدم را آفريد سپسهمسرش را از باقيمانده گل او خلق كرد.
روى ايـن حـسـاب آفـريـنـش (حـوا) بـعـد از آفـريـنـش (آدم ) بـوده اسـت وقبل از آفرينش فرزندان آدم .
تـعـبـيـر به (ثم ) هميشه براى تاءخير زمانى نيست بلكه گاهى براى بيان نيز مىآيد، مثلا مى گوئيم كار امروز تو را ديديم سپس كار ديروزت را هم نيز مشاهده
كـرديـم ، در حـالى كـه اعـمـال ديـروز مـسـلمـا قـبـل ازاعمال امروز واقع شده ولى توجه به آن در مرحله بعد بوده است .
و ايـنكه بعضى تعبير فوق را اشاره به مساءله (عالم ذر) و آفرينش فرزندان (آدم) بعد از خلقت او و قبل از خلقت (حوا) به صورت مورچگان دانسته اند مطلب نادرستىاست كه در تفسير و توضيح عالم ذر ذيل آيه 172 سوره اعراف بيان كرديم .
ايـن نـكـتـه نـيـز لازم بـه يـادآورى اسـت كه آفرينش همسر آدم از اجزاى وجود خود آدم نبودهبـلكـه از بـاقـيـمـانـده گـل او صـورت گـرفـته است ، چنانكه در روايات اسلامى به آنتصريح شده ، و اما روايتى كه مى گويد (حوا) از آخرين دنده چپ آدم آفريده شده استسـخـن بـى اسـاسـى اسـت كـه از بعضى از روايات اسرائيلى گرفته شده ، و هماهنگ بامـطلبى است كه در فصل دوم از (سفر تكوين ) تورات تحريف يافته كنونى آمده است، و از ايـن گـذشـتـه بـر خـلاف مـشـاهـده و حـس مـى بـاشـد زيرا طبق اين روايت يك دنده آدمبـرداشـتـه شـد و از آن حوا آفريده گشت ، و لذا مردان يك دنده در طرف چپ كمتر دارند درحـالى كه مى دانيم هيچ تفاوتى ميان تعداد دنده هاى مرد و زن وجود ندارد و اين تفاوت يكافسانه بيش نيست .
بـعـد از آن بـه مـسـاءله آفـريـنـش چـهـارپـايـان كـه ازوسـايـل مـهـم زندگى انسانهاست لباس از پوست و از يكسو براى تغذيه خود از شير وگـوشـت آنـهـا اسـتـفـاده مـى كـنـنـد، و از سـوى ديگر از پوست و پشم آنها لباس و انواعوسـايـل زنـدگـى مـى سـازنـد، و از سـوى سـوم بـه عـنـوان مـركـب و وسـيـلهحـمـل و نـقـل از آنـهـا بـهره مى گيرند اشاره كرده ، مى فرمايد: (از چهارپايان هشت زوجبراى شما نازل كرد) (و انزل لكم من الانعام ثمانية ازواج ).
منظور از (هشت زوج ) گوسفند نر و ماده ، بز نر و ماده ، شتر و گاو نر و ماده
است ، و از آنجا كه كلمه (زوج ) به هر يك از دو جنس نر و ماده گفته مى شود مجموعا 8زوج مى شود (هر چند در تعبيرات روزمره فارسى (زوج ) به مجموع دو جنس اطلاق مىگـردد، ولى در تـعـبـيـرات عـربـى چـنـيـن نيست لذا در آغاز همين آيه از همسر آدم به عنوان(زوج ) تعبير شده است ).
تـعـبـيـر به (انزل لكم ) (براى شما نازل كرد) در مورد چهارپايان - چنانكه قبلا همگـفـتـه ايـم - بـه مـعـنـى فـرستادن از مكان بالا نيست ، بلكه در اينگونه موارد به معنى(نزول مقامى ) و نعمتى است كه از مقام برتر به مقام پائين تر داده شود.
ايـن احـتـمـال را نـيـز داده انـد كـه (انـزال ) در ايـنـجـا از مـادهنـزل (بـر وزن رسـل ) بـه مـعـنـى پذيرائى كردن ميهمان يا نخستين چيزى است كه براىپـذيـرائى مـيـهـمـان مـى آورنـد، نـظـيـر آنـچـه در سـورهآل عـمـران آيه 198 درباره بهشتيان آمده : (خالدين فيها نزلا من عند الله ): جاودانه دربهشت مى مانند، اين پذيرائى از ناحيه خداست .
بـعـضـى از مـفـسـران نـيـز گـفـتـه انـد كـه چـهـارپـايـان گـر چـه از مـكـان بـالانـازل نـشـده اند، ولى مقدمات حيات و پرورش آنها كه قطرات جان پرور باران ، و اشعهحياتبخش آفتاب است از سمت بالا به زمين مى آيد.
تفسير چهارمى نيز براى اين تعبير گفته اند و آن اينكه : همه موجودات در آغاز در خزانهعلم و قدرت پروردگار، در عالم غيب ، بوده اند، سپس از مقام (غيب ) به مقام (شهود)و ظـهـور و بـروز رسـيـده انـد، لذا از آن تـعـبـيـر بـه(انـزال ) شـده اسـت ، چنانكه در آيه 21 سوره حجر مى خوانيم : و ان من شى ء الا عندناخـزائنـه و مـا نـنـزله الا بـقـدر معلوم : خزائن و منابع هر چيزى نزد ماست و ما جز به مقدارمعلوم از آن نازل نمى كنيم .
ولى تـفـسـيـر اول از هـمـه مـناسبتر به نظر مى رسد، هر چند تضادى در ميان اين تفاسيرنيست و ممكن است همه در مفهوم آيه جمع باشد.
در حـديـثـى از امـيـر مـؤ مـنان على (عليه السلام ) در تفسير اين آيه مى خوانيم كه فرمود:انـزاله ذلك خـلقـه اياه : نازل كردن هشت جفت از چهارپايان همان آفرينش آنها از سوى خدااست .
ايـن حديث نيز ظاهرا اشاره به تفسير اول است ، چرا كه آفرينش خداوند آفرينشى است ازسوى مقام برتر.
بـه هـر حـال ، چـهـارپـايـان هـر چـنـد امـروز بـراى حـمـل ونـقـل كـمـتـر مـورد اسـتـفـاده قـرار مى گيرند، ولى منافع مهم ديگر آنها نه تنها نسبت بهگـذشـتـه كـم نشده ، بلكه گسترش بيشترى پيدا كرده است ، هم امروز قسمت عمده تغذيهانـسـانـهـا از فـراورده هـاى شـيـر و گـوشـت چهارپايان است ، گذشته از لباس و سايروسـايـل زنـدگـى كـه از پـشـم و پـوسـت آنـهـا تـهـيـه مـى شـود، و بـه هـمـيـندليل يكى از منابع مهم درآمد كشورهاى بزرگ دنيا از طريق پرورش اين حيوانات صورتمى گيرد.
سـپـس بـه حـلقـه ديـگـرى از حلقه هاى آفرينش پروردگار كه تطورات خلقت جنين بودهبـاشـد پـرداخـتـه ، مـى گـويـد: او شـما را در شكم مادرانتان خلقتى بعد از خلقت ديگر وآفرينشى بعد از آفرينش ديگر مى بخشد، در ميان تاريكيهاى سه گانه ، (يخلقكم فىبطون امهاتكم خلقا من بعد خلق فى ظلمات ثلث ).
ناگفته پيداست كه منظور از (خلقا من بعد خلق ) آفرينشهاى مكرر و پى درپى است ،نه فقط دو آفرينش .
و نـيـز روشـن اسـت (يـخـلقـكـم ) بـه حـكـم ايـنـكـهفـعـل مـضارع است دلالت بر استمرار دارد و اشاره اى است كوتاه و پر معنى به تحولاتعـجـيـب ، و چـهـره هـاى مـتـفـاوت شـگـفـت انـگـيـز جـنـيـن درمراحل مختلف در شكم مادر، كه به گفته علماى (جنين شناسى ) از عجيبترين و ظريفترينچهره هاى آفرينش پروردگار است ، تا آنجا
كه علم (جنين شناسى ) يكدوره كامل توحيد و خداشناسى محسوب مى شود، و كمتر كسىاسـت كـه ريـزه كـاريـهـاى اين مسائل را مطالعه كند و زبان به حمد و ستايش آفريننده آننگشايد.
تعبير به (ظلمات ثلاث ) (ظلمتهاى سه گانه ) اشاره به ظلمت شكم مادر، و ظلمت رحم ،و مـشـيـمه (كيسه مخصوصى كه جنين در آن قرار گرفته است ) مى باشد كه در حقيقت سهپرده ضخيم است كه بر روى جنين كشيده شده .
صـورتـگـران مـعـمـولى بـايـد در مـقـابـل نـور و روشـنـائىكامل صورتگرى كنند، اما آفريدگار انسان در آن ظلمتگاه عجيب چنان نقش بر آب مى زند وصورتگرى مى كند كه همه مجذوب تماشاى آن مى شوند، و در جائى كه هيچ دسترسى ازنـاحيه هيچكس به آن نيست رزق و روزيش را كه براى پرورش و رشد سريع سخت به آننيازمند است به طور مداوم به او مى رساند.
سـيـد الشـهـداء امـام حـسـيـن (عـليـه السـلام ) در دعـاى مـعـروف عـرفـه كـه يـكـدورهكـامـل و عـالى درس تـوحـيد است به هنگام بر شمردن نعمت و قدرت خداوند به پيشگاه اوچنين عرض مى كند: و ابتدعت خلقى من منى يمنى ، ثم اسكنتنى فى ظلمات ثلاث : بين لحمو جـلد و دم ، لم تـشـهـر بـخـلقى ، و لم تجعل الى شيئا من امرى ، ثم اخرجتنى الى الدنياتـامـا سـويـا!: آغـاز آفـرينش مرا از قطرات ناچيز منى قرار دادى سپس مرا در ظلمتهاى سهگانه ، در ميان گوشت و پوست و خون ساكن نمودى آفرينش مرا آشكار نساختى ، و در آنمـخفيگاه به تطورات خلقتم ادامه دادى ، و هيچيك از امور حياتى مرا به من واگذار نكردى ،سپس مرا به دنيا كامل و سالم منتقل ساختى .
(در زمـيـنـه عـجائب آفرينش در دوران جنين و مراحل مختلف آن در جلد 2 صفحه 316 به بعدذيـل آيـه 6 سـوره آل عـمـران و در جـلد 14 صـفـحـه 22 بـه بـعـد(ذيل آيه 5 سوره حج ) بحث كرده ايم ).
در پـايـان آيـه و بـعـد از ذكـر حـلقـه هـاى سـه گـانه توحيدى پيرامون خلقت انسان ، وچـهـارپـايـان ، و تطورات جنين ، مى گويد: اين است خداوند پروردگار شما كه حكومت درسـراسـر عـالم هـسـتـى از آن اوسـت ، هـيـچ مـعـبـودى جـز او وجـود نـدارد، بـاايـنحال چگونه از راه حق منحرف مى شويد؟! (ذلكم الله ربكم له الملك لا اله الا هو فانىتصرفون ).
گـوئى انـسـان را بـعد از مشاهده اين آثار بزرگ توحيدى به مقام شهود ذات پروردگاررسـانـده ، سـپـس بـه ذات مـقـدسـش اشـاره كـرده ، مـى گـويـد: ايـن اسـت خـداوند و معبود وپروردگار شما و به راستى اگر چشم بينائى باشد او را در پشت اين آثار به خوبىتـمـاشـا مـى كـنـد، چـشـم سـر آثـار را مـى بـيـنـد و چـشـمدل آفريننده آثار را!
با صد هزار جلوه برون آمدى كه من       با صد هزار ديده تماشا كنم تو را!
تعبير به (ربكم ) و همچنين (له الملك ) در واقع دليلى است براى انحصار معبود درذات پاك خدا كه در جمله (لا اله الا هو) بيان شده است (دقت كنيد)
هنگامى كه خالق اوست ، مالك و مربى نيز اوست ، حاكميت در سراسر هستى نيز تنها براىاوست ، پس غير او چه نقشى در اين عالم دارد كه شايسته عبوديت شود؟!
ايـنـجـاسـت كـه گـوئى بـه جـمـعـى خـواب و گـروهـىغـافـل از هـمـه جـا بـيـخـبـر فـريـاد مـى زنـد (فـانـى تـصـرفـون ) بـااينحال چگونه شما اغفال شده ايد و از راه توحيد منحرف گشته ايد؟!.
بـعـد از ذكـر ايـن نـعـمـتـهـاى بـزرگ پـروردگـار، در آيه بعد به مساءله شكر و كفرانپرداخته و جوانب آن را مورد بررسى قرار مى دهد.
نخست مى گويد: نتيجه كفران و شكر شما به خودتان باز مى گردد، و اگر كفران كنيدخـداونـد از شـمـا بـى نـيـاز اسـت (و هـمچنين اگر شكر نعمت او را بجا آوريد نيازى به آنندارد) (ان تكفروا فان الله غنى عنكم ).
سـپـس مـى افـزايـد ايـن غنا و بى نيازى پروردگار مانع از آن نيست كه شما را مكلف بهشـكـر و مـمـنوع از كفران سازد، چرا كه (تكليف ) خود لطف و نعمت ديگرى است ، آرى اوهـرگـز كـفران را براى بندگانش نمى پسندد، و اگر شكر او را بجا آوريد آن را براىشما مى پسندد (و لا يرضى لعباده الكفر و ان تشكروا يرضه لكم ).
بـعـد از بـيـان اين دو مطلب به مساءله سومى در اين رابطه مى پردازد، و آن مسئوليت هركـس در بـرابـر عـمـل خـويـش اسـت ، چـرا كـه مـسـاءله تـكـليـف بـدون ايـن مـعـنـىكـامـل نـمـى شـود، مـى فـرمـايد: هيچكس بار گناه ديگرى را بر دوش نمى كشد (و لا تزروازرة وزر اخرى ).
و از آنجا كه تكليف بدون كيفر و پاداش معنى ندارد، در مرحله چهارم به مساءله معاد اشارهكرده ، مى گويد: سپس بازگشت همه شما به سوى پروردگارتان است ، و او شما را ازآنچه انجام مى داديد آگاه مى سازد (ثم الى ربكم مرجعكم فينبئكم بما كنتم تعملون ).
و چـون مـساءله محاسبه و جزا بدون علم و آگاهى از اسرار نهان امكان پذير نيست ، آيه رابـا ايـن جـمله پايان مى دهد: (او به آنچه در سينه ها نهفته و بر آن حاكم است آگاه است) (انه عليم بذات الصدور).
و بـه ايـن ترتيب مجموعه اى از فلسفه (تكليف ) و خصوصيات آن ، و همچنين مسئوليتانسانها و مساءله (جزا و پاداش و كيفر) را در جمله هائى كوتاه و منسجم بيان مى دارد.
ضـمـنـا ايـن آيه پاسخ دندان شكنى است به طرفداران مكتب جبر كه در ميان فرق اسلامىكـم نبوده اند، چرا كه با صراحت مى گويد: او هرگز راضى به كفران كردن بندگانشنـيست ، و اين خود دليل روشنى است بر اينكه هرگز اراده كفر در مورد كافران نيز نكرده(آنچنان كه پيروان مكتب جبر مى گويند)
زيرا هنگامى كه راضى به چيزى نباشد حتما اراده آن را نخواهد كرد، مگر ممكن است اراده اواز رضاى او جدا باشد؟
و عـجـب از مـتـعـصبانى است كه براى پرده پوشى بر اين عبارت روشن خواسته اند كلمه(عـبـاد) را مـحـصـور در مـؤ مـنان يا معصومان كنند در حالى كه اين كلمه مطلق است و بهوضـوح هـمـه بـنـدگـان را شـامـل مـى شـود آرى خـداونـد كـفـر و كـفـران را براى هيچيك ازبندگانش نمى پسندد همانگونه كه شكر را براى همه آنها بدون استثنا مى پسندد.
ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل تـوجـه اسـت كـه اصـل مـسـئوليـت هـر كـس در بـرابـراعمال خويش از اصول منطقى و مسلم در همه اديان آسمانى است .
البـتـه گـاه مـمـكـن اسـت انسان شريك جرم ديگرى باشد اما اين در صورتى است كه بهنـحـوى در ايـجاد مقدمات يا اصل آن عمل دخالت داشته باشد، مانند كسانى كه بدعت شومىمـى گـذارنـد، و يـا سـنـت زشـت و غـلطـى كـه هـر كـس بـه آنعمل كند گناه آن را بر (مسبب اصلى ) مى نويسند بى آنكه از گناه عاملين به آن چيزىكاسته شود.
آيه و ترجمه


و إ ذا مـس الانـسان ضر دعا ربه منيبا إ ليه ثم إ ذا خوله نعمة منه نسى ما كان يدعوا إ ليهمن قبل و جعل لله أ ندادا ليضل عن سبيله قل تمتع بكفرك قليلا إ نك من أ صحاب النار(8)
أ مـن هـو قـانـت انـاء اليـل سـاجـدا و قـائمـا يـحـذر الاخـرة و يـرجـوا رحـمـة ربـهقل هل يستوى الذين يعلمون و الذين لا يعلمون إ نما يتذكر أ ولوا الا لباب (9)


ترجمه :

8 - هنگامى كه انسان را زيانى رسد پروردگار خود را مى خواند، و به سوى او باز مىگـردد، امـا هـنـگـامـى كـه نعمتى از خود به او عطا كند آنچه را به خاطر آن قبلا خدا را مىخواند به فراموشى مى سپرد، و براى خداوند شبيه هائى قرار مى دهد، تا مردم را از راهاو منحرف سازد، بگو چند روزى از كفرت بهره گير كه از اصحاب دوزخى !
9 - آيـا چـنـيـن كـسـى بـا ارزش اسـت يـا كـسـى كـه در سـاعـات شـب بـه عـبـادتمـشـغـول اسـت و در حـال سـجده و قيام ، از عذاب آخرت مى ترسد و به رحمت پروردگارشامـيـدوار اسـت ، بـگـو آيـا كـسـانـى كـه مـى دانـند با كسانى كه نمى دانند يكسانند؟ تنهاصاحبان مغز متذكر مى شوند!.
تفسير:
آيا عالمان و جاهلان يكسانند؟!
در آيـات گـذشـتـه سـخـن از توحيد استدلالى و معرفت پروردگار از طريق مطالعه آياتعـظـمـت او در آفـاق و انـفـس بود، آيات مورد بحث نخست از توحيد فطرى سخن به ميان مىآورد و روشـن مـى سـازد آنـچـه را كـه انـسـان از طـريـقعـقـل و خـرد و مـطـالعه نظام آفرينش درك مى كند به صورت فطرى در اعماق جانش وجوددارد كـه در تـجـليـگـاه مشكلات ، و طوفانهاى حوادث ، خود را نشان مى دهد ولى اين انسانفراموشكار وقتى طوفان حوادث فرو نشست دوباره گرفتار غفلت و غرور مى شود.
مى فرمايد: (هنگامى كه انسان را زيانى رسد (نور توحيد در قلبش درخشيدن مى گيرد)پـروردگـار خـود را مـى خـواند در حالى كه به سوى او باز مى گردد و از گناه و غفلتخود پشيمان است ) (و اذا مس الانسان ضر دعا ربه منيبا اليه ).
امـا هـنگامى كه خدا نعمتى از خودش به او عطا كند گرفتاريهاى گذشته را كه به خاطرآن دست به دامن لطف الهى زده بود به فراموشى مى سپارد (ثم اذا خوله نعمة منه نسى ماكان يدعوا اليه من قبل ).
(بـراى خـداونـد شـبيهان و شريكانى درست مى كند، و به پرستش آنها برمى خيزد، تاعـلاوه بـر گـمـراهـى خـويـش مـردم را نـيـز از راه خـدا مـنـحـرف سـازد (وجعل لله
اندادا ليضل عن سبيله ).
مـنـظـور از (انـسـان ) در ايـنـجا انسانهاى عادى و تربيت نايافته در پرتو تعليماتانـبـيـاء اسـت ، و گـرنـه دسـت پـروردگان مردان حق همچون خود آنان در سراء و ضراء درنـاراحـتـيها و راحتيها، در ناكاميها و كاميابيها همواره به ياد او هستند، و دست به دامن لطف اودارند.
مـنظور از (ضر) در اينجا هر گونه گزند و زيان و ناراحتى است ، خواه جنبه جسمانىداشته باشد يا روحى .
(خـولنـاه ) از مـاده (خول ) (بر وزن عمل ) به معنى سركشى و مراقبت مداوم از چيزىاسـت ، و از آنـجا كه چنين توجه خاصى مستلزم اعطا و بخشش است اين ماده در معنى بخشيدنبه كار رفته است .
جـمـعـى نـيـز گـفـتـه انـد از (خـول ) (بـر وزن عمل ) كه به معنى خدمتگزار است ، آمده ،بـنابراين (خوله ) به معنى (خدمتگزارانى به او بخشيد) مى باشد، و سپس در هرگونه بخشيدن نعمت به كار رفته است .
بـعـضى نيز اين ماده را به معنى فخر و مباهات دانسته اند، بنابراين جمله فوق به معنىمفتخر ساختن كسى از طريق اعطاى نعمتى است .
روى هم رفته اين جمله علاوه بر مساءله اعطاء و بخشش توجه و عنايت مخصوص خداوند رانيز منعكس مى كند.
تـعـبـيـر (منيبا اليه ) نشان مى دهد كه انسان در حالات سخت كه تمام پرده هاى غرور وغفلت كنار مى رود هر چه غير از خدا است رها كرده و به سوى او باز مى گردد، و در مفهوم(انابه ) و بازگشت اين حقيقت نيز افتاده كه جايگاه اصلى انسان و مبداء و مقصد او نيزخدا بوده است .
(انـداد) جـمـع (نـد) (بـر وزن ضـد) بـه مـعـنـىمثل و مانند است ، با اين
تـفـاوت كـه (مـثـل ) مـفـهوم وسيعى دارد، ولى (ند) تنها به معنى مماثلت در حقيقت وگوهر چيزى است .
تـعـبـيـر بـه (جـعـل ) نـشـان مـى دهـد كـه انـسـان بـا پـنـدار وخـيـال خـام خـود مـثـل و مـانـنـدى بـراى خـدا مـى تـراشـد وجعل مى كند، چيزى كه به هيچوجه با واقعيت تطبيق نمى كند.
جمله (ليضل عن سبيله ) نشان مى دهد كه گمراهان مغرور تنها به گمراهى خويش قناعتنمى كنند، بلكه سعى دارند ديگران را هم به اين وادى بكشانند.
بـه هـر حـال بـارها در آيات قرآن مجيد به رابطه توحيد فطرى و حوادث سخت زندگىكـه تـجـليـگـاه آن است اشاره شده ، و دگرگونى و كم ظرفيتى اين انسان مغرور كه بههـنـگـام وزش طـوفـانـهـا رنـگ الهـى و توحيدى خالص به خود مى گيرد و به هنگام فرونـشـسـتـن طـوفان تغيير رنگ مى دهد و لجوجانه در مسير شرك گام برمى دارد، منعكس شدهاست .
و چـه بـسـيـارنـد ايـن افـراد مـتلون ، و چه كمند كسانى كه پيروزيها و نعمتها و آرامشها وطوفانها اقيانوس آرام وجود آنها را دگرگون نسازد.
آرى يـك ظـرف آب يـا يك استخر كوچك با نسيمى به هم مى خورد ولى اقيانوس كبير بهخـاطـر عـظـمـتش در مقابل طوفانهاى سخت آرام است ، و از همين جهت نام آرام به خود گرفتهاست .
در پـايان آيه اينگونه افراد را با تهديدى صريح و قاطع و برنده مخاطب ساخته ، مىگـويـد: (بـه او بگو از كفر و كفرانت كمى بهره گير و چند روزى را به غفلت و غرورطى كن اما بدان كه از اصحاب دوزخى (قل تمتع بكفرك قليلا انك من اصحاب النار).
مگر چنين انسان كوته فكر گمراه و گمراه كننده سرنوشتى غير از اين
مى تواند داشته باشد.
در آيـه بـعـد از روش مـقـايـسـه كـه روش شـنـاخـتـه شـده قـرآن بـراى تـفـهـيـممـسـائل مـخـتـلف اسـت اسـتفاده كرده مى گويد: (آيا چنين كسى شايسته و با ارزش است ياكـسـى كـه در سـاعـات شـب بـه عـبـادت پـروردگـار و سـجـده و قـيـاممشغول است ، با او راز و نياز مى كند، از عذاب آخرت مى ترسد و به رحمت پروردگارشاميد دارد) (أ من هو قانت آناء الليل ساجدا و قائما يحذر الاخرة و يرجوا رحمة ربه ).
آن انـسـان مـشـرك و فـرامـوشـكـار و مـتـلون و گمراه و گمراه كننده كجا و اين انسان بيداردل و نـورانـى و بـا صفا كه در دل شب كه چشم غافلان در خواب است پيشانى بر درگاهدوست گذارده ، و با خوف و رجاء او را مى خواند، كجا؟!
آنـها نه به هنگام نعمت از مجازات و كيفر او خود را در امان مى دانند، و نه به هنگام بلا ازرحـمـتـش قـطـع امـيـد مـى كـنـند، و اين دو عامل همواره وجود آنان را در حركتى مداوم تواءم باهوشيارى و احتياط به سوى دوست مى برد.
(قانت ) از ماده (قنوت ) به معنى ملازمت اطاعت تواءم با خضوع است .
(آناء) جمع (انا) (بر وزن صدا و فنا) به معنى ساعت و مقدارى از وقت است .
تكيه روى ساعت شب به خاطر آن است كه در آن ساعات حضور قلب بيشتر و آلودگى بهريا از هر زمان كمتر است .
مقدم داشتن ساجدا بر قائما به خاطر آن است كه سجده مرحله بالاتر از عبادت است و مطلقبـودن رحـمـت و مـقـيـد نـشـدن آن بـه آخـرت دليـل بـر وسـعـت رحـمـت الهـى وشمول آن نسبت به دنيا و آخرت است .
در حديثى كه در علل الشرايع از امام باقر (عليه السلام ) و همچنين در كتاب كافى از آنحـضـرت نـقـل شـده مـى خـوانـيـم : كـه آيـه فـوق (أ مـن هـو قـانـت انـاءالليل ) به نماز شب تفسير شده است .
روشـن اسـت ايـن تـفـسـيـر مـانـنـد بـسـيـارى از تـفـاسـيـر ديـگـرى كـه درذيـل آيـات مـختلف قرآن بيان شده از قبيل بيان مصداق روشن است و مفهوم آيه را محدود بهنماز شب نمى كند.
در دنـبـاله آيـه پـيـامـبـر را مـخاطب ساخته مى فرمايد: (بگو آيا كسانى كه مى دانند باكسانى كه نمى دانند يكسانند؟!) (قل هل يستوى الذين يعلمون و الذين لا يعلمون ).
نـه يـكـسـان نـيـسـتـنـد (تـنـهـا صـاحبان فكر و مغز متذكر مى شوند) (انما يتذكر اولوالالباب ).

next page

fehrest page

back page