بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر نمونه جلد 19, جمعی از فضلا ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     TAFSIR01 -
     TAFSIR02 -
     TAFSIR03 -
     TAFSIR04 -
     TAFSIR05 -
     TAFSIR06 -
     TAFSIR07 -
     TAFSIR08 -
     TAFSIR09 -
     TAFSIR10 -
     TAFSIR11 -
     TAFSIR12 -
     TAFSIR13 -
     TAFSIR14 -
     TAFSIR15 -
     TAFSIR16 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

بالاخره در حديثى در (عيون الاخبار) از امام على بن موسى الرضا (عليه السلام ) چنينآمـده اسـت كـه بـه هنگام گفتگو با ارباب مذاهب مختلف در مورد عصمت پيامبران به يكى ازحاضران (على بن جهم ) فرمود: شما درباره داود چه مى گوئيد؟ او گفت : مى گويند داوددر مـحـرابـش مـشـغـول عـبـادت بـود شـيـطـان بـه صـورت پـرنـده زيـبـائى درمـقـابـل او نـمـايـان شـد، داود نـمـازش را شـكـسـت و بـهدنبال پرنده رفت !...
سـپـس افـسـانـه ديـدن زن اوريـا را در حـال غـسـل كـردن ، ودل به او بستن و همسرش را در پيشاپيش تابوت به ميدان نبرد فرستادن و كشته شدن وازدواج داود با همسرش را شرح داد.
امـام عـلى بن موسى الرضا (عليه السلام ) سخت ناراحت شد، دست بر پيشانى مبارك زد وفرمود: انا لله و انا اليه راجعون ، لقد نسبتم نبيا من انبياء الله الى التهاون بصلاتهحـتـى خـرج فـى اثـر الطـيـر، ثـم بـالفـاحـشـة ثـمبالقتل ؟!:
(انـا لله و انـا اليـه راجـعـون ، شـمـا پيامبرى از پيغمبران خدا را به سستى در نمازشنـسـبـت داديـد، تـا آنـجـا كـه (هـمـچـون كـودكـان ) بـهدنـبـال پـرنـده اى رفـت ، سـپـس او را بـه فـحـشـاء، و بـعـد از آن بـهقتل انسان بى گناهى متهم ساختيد؟!)
(عـلى بـن جـهـم ) پـرسيد پس گناه داود كه از آن استغفار كرد و در قرآن به آن اشارهشده چه بود؟
امام (عليه السلام ) در جواب عجله داود را در مساءله قضاوت شرح مى دهد و از آيه بعد: ياداود انا جعلناك خليفة فى الارض به عنوان گواه كمك مى گيرد.
(على بن جهم ) سؤ ال مى كند پس داستان (اوريا) چه بوده ؟
امام مى فرمايد: در زمان داود زنانى كه شوهرانشان از دنيا مى رفت يا كشته
مـى شد هرگز ازدواج نمى كردند (و اين منشا مفاسد فراوان بود) نخستين كسى كه خداونداين كار را براى او مباح كرد داود بود (تا اين سنت شكسته شود، و زنان شوهر از دست دادهاز بـلاتـكـليـفـى درآيـنـد) لذا داود بعد از آنكه اوريا (بر حسب تصادف در يكى از جنگها)كـشـتـه شـد هـمـسـرش را بـه عـقـد خـود درآورد، و ايـن بـر مـردم آن زمـان سـنگين آمد (و بهدنبال آن افسانه ها به هم بافته شد).
از ايـن حـديـث استفاده مى شود كه مساءله (اوريا) يك ريشه واقعى ساده اى داشته ، كهداود به عنوان يك رسالت الهى آنرا انجام داد، ولى دشمنان دانا از يكسو، و دوستان ناداناز سـوى ديـگـر، و افـسـانه سرايانى كه عادت به ارائه مطالب عجيب و دروغين دارند ازسـوى سـوم شـاخ و بـرگـهائى براى اين قصه درست كرده اند كه انسان از آن وحشت مىكند.
يكى گفته : لابد اين ازدواج بدون مقدمه صورت نگرفته ؟
ديگرى گفته : لابد خانه اوريا در همسايگى داود بوده !
و بـالاخـره بـراى ايـن كـه چـشـم داود را بـه همسر اوريا بيندازند افسانه پرنده را بهمبـافـتـه ، و سرانجام در مجموع پيامبر بزرگى را به انواع گناهان كبيره شرم آور متهمسـاخـتـه انـد، و بـيـخـبـران ابـله آنـرا نـيـز زبـان بـه زبـاننـقـل كـرده انـد كـه اگـر ذكـر آن در كـتـب مـعـروف نـيـامـده بـود حـتـىنقل آن را غلط مى دانستيم .
البـتـه ايـن روايـت بـا آنـچه در روايت امير مؤ منان على (عليه السلام ) آمده منافات ندارد،زيـرا سـخـن آن حضرت اشاره به داستان دروغين معروفى است كه نسبت به زنا و مانند آن(نعوذ بالله ) به اين پيامبر بزرگ مى دهد.
توجيهات مفسران
بـعـضـى از مفسران توجيهات ديگرى براى داستان داود گفته اند، گر چه با ظاهر آياتسازگار نيست ولى براى تكميل بحث اشاره به بعضى از آنها را بى مناسبت نمى دانيم .
از جـمـله ايـنـكـه حـضـرت داود سـاعـات خـود را با برنامه منظم تقسيم كرده بود، و جز درساعات خاصى ارباب رجوع را نمى پذيرفت .
روزى دو نفر كه قصد قتل او را داشتند خواستند نزد او آيند در حالى كه داود در محراب بهعـبـادت پـروردگار مشغول بود، از فرصت استفاده كرده و از محراب او بالا رفتند هنگامىكـه نـزد او آمـدنـد مـحـافـظـان را در اطـراف مـشـاهـده كـردنـد تـرسـيـدنـد و فـورا دروغـىجعل كرده گفتند: ما دو نفر شاكى هستيم كه براى دادخواهى نزد تو آمده ايم ، و ماجرائى راكـه قـرآن مـى گـويد شرح دادند داود ميان آنها قضاوت كرد، اما نظر به اينكه آگاه بوداين صحنه سازى به منظور قتل او بوده خشمگين شده و تصميم بر انتقام از آنان گرفت ،اما چيزى نگذشت كه از اين تصميم پشيمان گشت و استغفار كرد.
2 - مـفـسـر بـزرگ نويسنده (الميزان ) در اينجا بيانى دارد كه از نظر اساس و پايههماهنگ با چيزى است كه ساير مفسران بزرگ اسلام در تفسير اين ماجراى داود گفته اند، ومـا نـيز در بالا آورديم ، ولى در پاره اى از جهات با آن تفاوت دارد كه ذيلا از نظر شمامى گذرد:
بـسـيارى از مفسران معتقداند كه آن دو نفر شاكى كه وارد بر داود شدند از فرشتگان خدابودند كه خداوند آنان را براى آزمايش داود فرستاد.
ولى خصوصيات داستان مانند بالا رفتن آنها از محراب ، و وارد شدن بر داود، بطور غيرعـادى ، و تـرس و وحـشت او، و همچنين توجه به اينكه اين ماجرا يك آزمايش الهى است ، همهايـنـها نشان مى دهد كه اين ماجرا به صورت تمثل از فرشتگان در قيافه مردانى از نوعانسان بوده است .
(منظور از تمثل اين است كه واقعا در وجود خارجى چنين افرادى به سراغ داود نيامدند بلكهدر قوه ادراك داود چنين منعكس ‍ شد).
بـنـابـرايـن حـكـمـى كـه او در ايـن دعـوا صـادر كـرد حـكـمـى در ظـرف(تمثل ) بوده درست مثل آنكه آنها را در خواب ديده باشد، همانگونه كه انسان در وقايععالم خواب تكليفى ندارد در ظرف تمثل نيز تكليفى نيست تكليف در عالم مشهود يعنى جهانمـاده اسـت ، و اگـر خـطـائى از او سـر زده ، در هـمـيـن ظـرفتـمـثـل بـوده ، و چيزى نيست كه با مقام عصمت ناسازگار باشد، همانند خطاى آدم در بهشتپيش از آنكه هبوط به زمين كند كه محل تكليف و تشريع است ، و به اين ترتيب استغفار اواستغفار از يك گناه واقعى نيست .
ولى مـسـلمـا ظاهر آيات اين است كه اين شكايت و طرح دعوا از ناحيه افرادى بوده كه عينيتخـارجـى داشـتـه اند، و با اين حال قضاوت مزبور گناهى نبوده كه از داود سر زده باشدبـعـد از آنـكـه او از گـفـتـار شـاكى علم و يقين حاصل كرده باشد، هر چند آداب مستحب قضاايجاب مى كرده كه عجله در قضا نكند، و استغفار او نيز از اين (ترك اولى ) بوده است.
بـه هـر حـال ضـرورتـى نـدارد كـه مـاجـراى ايـن داورى را در ظـرفتمثل بدانيم ، و يا به گفته بعضى ديگر آن را يك صحنه سازى براى تنبه و بيدارىداود بـشـمريم ، بهتر اين است ظاهر آيات را حفظ كنيم ، و به ترتيبى كه گفته شد آنراتـفسير نمائيم كه هم ظواهر الفاظ آيه حفظ شده و هم مشكلى از نظر مقام عصمت انبياء پيشنمى آيد.
آيه و ترجمه


يا داود إ نا جعلناك خليفة فى الا رض فاحكم بين الناس بالحق و لا تتبع الهوى فيضلكعن سبيل الله إ ن الذين يضلون عن سبيل الله لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب (26)
و مـا خـلقـنـا السـمـاء و الا رض و مـا بـيـنـهـمـا بـطـلا ذلك ظـن الذيـن كـفـروافويل للذين كفروا من النار(27)
أ م نـجـعـل الذيـن ءامـنـوا و عـمـلوا الصـالحـات كـالمـفـسـديـن فـى الا رض أ منجعل المتقين كالفجار(28)
كتاب انزلناه إ ليك مبارك ليدبروا ءاياته و ليتذكر أ ولواالا لباب (29)


ترجمه :

26 - اى داود مـا تـو را خـليـفـه (و نـمـايـنـده خود) در زمين قرار داديم ، در ميان مردم به حقداورى كن ، و از هواى نفس پيروى منما كه تو را از راه خدا منحرف مى سازد،
كـسـانـى كـه از راه خـدا گـمـراه شوند عذاب شديدى به خاطر فراموش كردن روز حسابدارند.
27 - مـا آسـمـان و زمين و آنچه را در ميان آنها است بيهوده نيافريديم ، اين گمان كافراناست واى بر كافران از آتش (دوزخ ).
28 - آيـا كـسـانـى را كـه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند همچون مفسدان در زمينقرار دهيم ، يا پرهيزگاران را همچون فاجران !
29 - ايـن كـتـابى است پر بركت كه بر تو نازل كرده ايم تا در آيات آن تدبر كنند وصاحبان مغز (و انديشه ) متذكر شوند.
تفسير:
حكم به عدالت كن و از هواى نفس پيروى منما!
بـه دنـبـال داسـتـان داود، و بـه عـنوان آخرين سخن ، وى را مخاطب ساخته و ضمن بيان مقاموالاى او وظائف و مسئوليتهاى سنگين وى را با لحنى قاطع و تعبيراتى پر معنا شرح دادهمى فرمايد: اى داود ما تو را خليفه (و نماينده خود) در زمين قرار داديم لذا در ميان مردم بهحق حكم كن ، و از هواى نفس پيروى منما كه تو را از راه خدا منحرف مى سازد، كسانى كه ازراه خـداوند گمراه شوند عذاب شديدى به خاطر فراموش كردن روز حساب دارند (يا داودانـا جـعـلنـاك خـليـفـة فـى الارض فـاحـكـم بـين الناس بالحق و لا تتبع الهوى فيضلك عنسبيل الله ان الذين يضلون عن سبيل الله لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب ).
مـحـتـواى ايـن آيـه كـه از مـقـام والاى داود و وظـيـفـه مـهم او سخن مى گويد نشان مى دهد كهافسانه هاى دروغينى كه درباره ازدواج او با همسر اوريا به هم بافته اند تا چه اندازهبى پايه است .
چـگـونـه مـمـكـن اسـت خـداونـد به كسى كه نسبت به نواميس مؤ منان و ياران خود چشم خيانتدوخـتـه و دستش به خون بى گناهان آلوده است خلافت روى زمين دهد، و مقام قضاوت را بهطور مطلق به او بسپارد؟!
ايـن آيـه از پـنـج جـمـله كـه هـر كـدام حـقـيـقـتـى را دنـبـال مـى كـنـدتشكيل يافته :
نـخست مقام خلافت داود در زمين است ، آيا منظور جانشينى انبياى پيشين است يا خلافت الهى ؟مـعـنـى دوم مـنـاسـبـتـر بـه نـظر مى رسد، و با آيه 30 سوره بقره سازگارتر است (واذقـال ربـك للمـلائكـة انـى جـاعـل فـى الارض خـليـفـة ): بـه خاطر بياور هنگامى را كهپروردگارت به فرشتگان گفت من در روى زمين خليفه اى قرار دهم .
البـتـه خلافت به معنى واقعى كلمه در مورد خداوند معنى ندارد زيرا تنها در مورد كسانىكـه وفـات يـا غـيـبـت دارنـد صـحـيـح اسـت ، بـلكـه منظور از آن نمايندگى او است در ميانبندگان ، و اجراى اوامر و فرمانهاى او در زمين .
ايـن جـمله نشان مى دهد كه حكومت در زمين بايد از حكومت الهى نشاءت گيرد و هر حكومتى ازغير اين طريق باشد حكومتى است ظالمانه و غاصبانه .
در جـمـله دوم دستور مى دهد: اكنون كه اين موهبت بزرگ به تو داده شده وظيفه تو اين استكه در ميان مردم به حق حكم كنى ، در حقيقت نتيجه خلافت الهى حكومت حق است ، و از اين جملهمـى تـوان اسـتـفـاده كـرد كـه حـكـومـت حـق نـيـز تـنـهـا از خـلافـت الهـى نـاشـى مـى شود ومحصول مستقيم آن است .
در جـمـله سـوم بـه مـهـمـتـريـن خـطـرى كـه يـك حـاكـمعادل را تهديد مى كند اشاره كرده مى گويد: (هرگز از هواى نفس پيروى مكن ).
آرى هـواى نـفـس پـرده ضـخـيـمـى بـر چشمان حقيقت بين انسان مى افكند، و ميان او و عدالتجدائى مى اندازد.
لذا در جمله چهارم مى گويد: (اگر از هواى نفس پيروى كنى تو را از راه خدا كه همان راهحق است باز مى دارد).
بنابراين هر جا گمراهى است پاى هواى نفس در ميان است ، و هر جا هواى نفس است نتيجه آنگمراهى است .
حـاكمى كه پيرو هواى نفس باشد منافع و حقوق مردم را فداى مطامع خويش مى كند، و بههمين دليل حكومتش ناپايدار و مواجه با شكست خواهد بود.
مـمـكـن اسـت هـواى نـفـس در ايـنـجـا معنى وسيعى داشته باشد كه هم هواى نفس خود انسان راشـامـل شـود، و هـم هـواى نـفس مردم را، و به اين ترتيب قرآن قلم بطلان بر مكتبهائى كهپيروى از افكار عمومى را - هر چه باشد - براى حكومتها لازم مى شمرند مى كشد، چرا كهنتيجه هر دو گمراهى از طريق خدا و صراط حق است .
مـا امـروز شاهد آثار نكبت بار اين طرز تفكر در دنياى به اصطلاح متمدن هستيم كه گاهىشـنـيـعـتـريـن اعـمـال زشـت را بـه خـاطـر تـمـايـلات مـردمشكل قانونى داده ، و رسوائى را به حد اعلى رسانده اند كه قلم از شرح آن شرم دارد.
درسـت است كه پايه هاى حكومت بايد بر دوش مردم باشد، و با مشاركت عموم تحقق يابد،امـا ايـن بـه آن مـعـنـى نـيـسـت كه معيار حق و باطل در همه چيز و در همه جا تمايلات اكثريتباشد.
حـكـومـت بـايـد چهارچوبه اى از حق داشته باشد اما در پياده كردن اين چهارچوب از نيروىجـامـعـه كـمـك گـيرد. و معنى جمهورى اسلامى كه ما خواهان آن هستيم و از دو كلمه جمهورى واسـلامـى تـركـيـب يـافـتـه نـيـز هـمـيـن اسـت و بـه تـعـبـيـر ديـگـراصول از مكتب گرفته مى شود و اجرا با مشاركت مردم (دقت كنيد).
بـالاخره در پنجمين جمله به اين حقيقت اشاره مى كند كه گمراهى از طريق حق از فراموشىيوم الحساب سرچشمه مى گيرد و نتيجه اش عذاب شديد الهى است .
اصـولا فـراموشى روز قيامت هميشه سرچشمه گمراهيها است ، و هر گمراهى آميخته با اينفـرامـوشـكـارى اسـت و ايـن اصـل تاءثير تربيتى توجه به معاد را در زندگى انسانهاروشن مى سازد.
روايـاتـى كـه در ايـن زمـيـنـه در مـنـابـع اسـلامـى وارد شـده بـسـيـارقابل دقت است ، از جمله حديث معروفى است كه از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه وآله و سـلّم ) و هـم از امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عـليـه السـلام )نـقـل شـده كـه فـرمـودنـد ايـهـا النـاس ان اخـوف مـا اخـاف عـليـكـم اثـنان اتباع ، الهوى وطـول الامـل فـامـا اتـبـاع الهـوى فـيـصـد عـن الحـق و امـاطول الامل فينسى الاخرة :
(اى مردم ! وحشتناكترين چيزى كه از ناحيه آن بر شما مى ترسم دو چيز است : پيروى ازهـوا و آرزوهـاى دور و دراز است ، اما پيروى هوا شما را از حق باز مى دارد، و آرزوهاى دور ودراز قيامت را به دست فراموشى مى سپارد).
سـزاوار اسـت ايـن جـمـله بـا آب طـلا نـوشـتـه شـود و در بـرابـر ديـدگان همه مخصوصاحكمرانان و قضات و مسؤ لين امور قرار گيرد.
در روايـت ديـگـرى از امـام بـاقـر (عليه السلام ) مى خوانيم : ثلاث موبقات : شح مطاع وهوى متبع ، و اعجاب المرء بنفسه : (سه چيز است كه آدمى را هلاك مى كند: بخلى كه مورداطاعت باشد، و هواى نفسى كه از آن پيروى نمايد، و راضى بودن انسان از خويشتن )!.
سـپـس بـه دنـبـال بحث از سرگذشت داود و خلافت الهى او در زمين ، سخن از هدفدار بودنجـهـان هستى به ميان مى آورد تا جهت حكومت بر زمين كه جزئى از آن است مشخص گردد، مىفرمايد: ما آسمان و زمين و آنچه را در ميان اين
دو اسـت بـاطـل و بيهوده نيافريده ايم ، اين گمان كافران است ، واى بر كافران از آتشدوزخ ! (و مـا خـلقـنـا السـمـاء و الارض و مـا بـيـنـهـمـا بـاطـلا ذلك ظـن الذيـن كـفـروافويل للذين كفروا من النار).
مـساءله مهمى كه تمام حقوق از آن سرچشمه مى گيرد هدفدار بودن خلقت است ، هنگامى كهدر جـهـان بـيـنـى خـود ايـن مطلب را پذيرفتيم كه اين عالم وسيع از ناحيه خداوند بزرگبـيـهـوده آفـريـده نـشـده ، بـلافـاصله به دنبال هدف آن مى رويم هدفى كه در كلمه هاىكـوتـاه و پـر مـحـتـواى تـكـامـل و تـعـليـم و تربيت خلاصه مى شود، و از آنجا نتيجه مىگـيـريـم كـه حـكومتها نيز بايد در همين خط گام بردارند، پايه هاى تعليم و تربيت رامحكم كنند و مايه تكامل معنوى انسانها شوند.
بـه تـعـبـيـر ديـگر عالم هستى بر پايه حق و عدالت است ، و حكومتها نيز بايد هماهنگ بامجموعه عالم يعنى منطبق بر موازين حق و عدالت باشند.
ضمنا آخرين جمله آيه گذشته كه سخن از فراموشى روز جزا مى گفت نيز با محتواى آيهمـورد بـحـث كـامـلا هماهنگ است چرا كه هدف آفرينش جهان ايجاب مى كند كه روز جزائى دركـار بـاشـد، و چنانكه در بحثهاى معاد (در پايان سوره يس ) گفته ايم اگر روز حسابىدر كار نبود آفرينش اين جهان بيهوده و بى معنى و بى محتوا و نامفهوم بود.
جـالب ايـنـكـه پـايـان ايـن آيه به يكى از خطوط روشنى كه مكتب ايمان را از كفر جدا مىسـازد اشـاره مـى كـنـد، و آن اعتقاد به پوچى عالم در مكتبهاى الحادى است كه ما امروز نيزگرفتار نمونه هاى آن هستيم . آنها با صراحت اعلام مى كنند كه اين جهان پوچ و بى هدفاسـت بـا ايـن طـرز جـهـان بـيـنـى چـگـونـه مـى توانند در حكومتهاى خود مجرى حق و عدالتباشند؟!
تنها حكومتى مى تواند حق و عدالت را اجراء كند كه از جهان بينى الهى
نشاءت گيرد كه براى عالم هدفى قائل است ، و نظامى حساب شده كه حكومت نيز بايد درمـسـيـر آن بـاشد. و اگر دنياى الحادى امروز در حكومتش ، در جنگ و صلحش ، و در اقتصاد وفرهنگش ، به بن بست رسيده ، ريشه اصلى آن را در همين امر بايد جستجو كرد، و نيز بههـمـيـن دليـل است آنها پايه فعاليتهاى خود را بر زور و سلطه قرار مى دهند، و براى هركس همان قائلند كه مى تواند با زور و ستم به دست آورد، و چه وحشتناك است دنيائى كهبر اين طرز فكر پى ريزى و اداره شود.
بـه هـر حـال خـداونـد حـكيم است و ممكن نيست اين عالم بزرگ را بدون هدف بيافريند، اينهـدف در صـورتـى تـاءمـين خواهد شد كه اين عالم مقدمه اى باشد براى جهانى وسيعتر وگسترده تر، جهانى كه به ابديت به پيوندد، و مشروعيت عالم دنيا را توجيه كند.
در آيـه بـعـد اضـافـه مـى كـنـد: (آيـا مـمـكـن اسـت كـسـانـى را كـه ايـمـان آورده انـد وعـمـل صـالح انـجـام داده انـد هـمـچـون مـفـسـدان در زمـيـن قـرار دهـيـم )؟! (امنجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فى الارض ).
(و آيـا امـكـان دارد پـرهـيـزكـاران را هـمـچـون فـاجـران قـرار دهـيـم ) (امنجعل المتقين كالفجار).
نـه بـى هـدفـى در خـلقـت مـمـكـن اسـت ، و نـه مـساوات صالحان و طالحان ، چرا كه گروهاول در مسير اهداف آفرينش گام برمى دارند و به سوى مقصد پيش مى روند اما گروه دومدر جهت مخالف قرار گرفته اند.
در حـقـيـقـت بـحـث مـعـاد بـا تـمـام شـئونـش در ايـن آيـه و آيـهقبل به طور مستدل بيان شده است :
از يكسو مى گويد: حكمت آفريدگار ايجاب مى كند كه آفرينش جهان هدفى داشته باشد(و ايـن هدف بدون جهان ديگر حاصل نمى گردد چرا كه چند روزه زندگى دنيا بى ارزشتر از آن است كه بتواند هدف اين آفرينش بزرگ باشد).
از سـوى ديـگـر حـكـمـت و عـدل او ايجاب مى كند كه نيكان و بدان و عادلان و ظالمان يكساننباشند، و اين است مجموعه رستاخيز و پاداش و كيفر و بهشت و دوزخ .
از اين گذشته هنگامى كه به صحنه جامعه انسانى در اين دنيا مى نگريم فاجران همرديفمـؤ منان و بدان را در كنار نيكان مى بينيم ، بلكه در بسيارى از موارد مفسدان بدكار را درتنعم و رفاه بيشترى مى يابيم ، اگر بعد از اين جهان عالم ديگرى نباشد كه عدالت درآن اجـرا شـود وضـع ايـن جـهـان هـم مـخـالف حـكـمـت اسـت و هـم بـر خـلافعدل و اين خود دليل ديگرى بر مساءله معاد محسوب مى شود.
بـه تـعـبـيـر ديـگـر: بـراى اثـبـات مـعـاد گـاهـى از طـريـق بـرهـان حـكـمـتاسـتـدلال مـى شـود و گـاه از طـريـق بـرهـان عـدالت آيـهقبل به استدلال اول نظر دارد و آيه بعد به استدلال دوم .
در آخـريـن آيـه مورد بحث به مطلبى اشاره مى كند كه در حقيقت تاءمين كننده هدف آفرينشاسـت ، مـى فـرمـايـد: (ايـن كـتـابـى پـر بـركـت اسـت كـه بـر تـونازل كرده ايم ، تا آيات آنرا تدبر كنند، و صاحبان مغز و انديشه متذكر شوند) (كتابانزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته و ليتذكر اولوا الالباب ).
تـعـليـمـاتـش جـاويـدان ، و دستوراتش عميق و ريشه دار، و برنامه هايش حياتبخش و راهبرانسان در طريق هدف آفرينش ‍ است .
(هـدف ) از نزول اين كتاب بزرگ اين نبوده كه تنها به تلاوت و لقلقه زبان قناعتكـنـنـد بـلكـه هدف اين بوده كه آياتش سرچشمه فكر و انديشه ، و مايه بيدارى وجدانهاگـردد و آن نـيـز بـه نـوبـه خـود حـركـتـى در مـسـيـرعمل بيافريند.
تـعـبـيـر بـه (مبارك ) چنانكه مى دانيم به معنى چيزى است كه داراى خير مستمر و مداومباشد، و اين تعبير در مورد قرآن اشاره به دوام استفاده جامعه انسانى از تعليمات آن است، و چون اين كلمه به صورت مطلق به كار رفته هر گونه خير و سعادت دنيا و آخرت راشامل مى شود.
خـلاصـه هـر خير و بركتى بخواهيد در آن است ، به شرط اينكه در آن تدبر كنيد و از آنالهام بگيريد و به حركت درآئيد.
نكته ها:
1 - تقوا و فجور در برابر هم
در آيـات فـوق (فـسـاد در ارض ) در مـقـابـل (ايـمـان وعـمـل صـالح ) قـرار گـرفـتـه ، و (فـجـور) (شكافتن پرده دين ) و تقوا در برابرپرهيزكارى .
آيا اين دو، بيان يك واقعيت است به دو عبارت ، يا بيان دو مطلب ؟
بـعـيد نيست هر دو تاءكيد يك معنى بوده باشد، چرا كه متقين همان مؤ منان صالح العملند و(فجار) همان (مفسدان فى الارض ).
ايـن احـتـمـال نـيـز وجود دارد كه جمله اول اشاره به جنبه هاى اعتقادى و عملى هر دو باشد وصاحبان عقيده درست و عمل صالح را با آنها كه فاسد العقيده و فاسد العملند مقايسه مىكند، در حالى كه جمله دوم تنها به جنبه هاى عملى اشاره دارد.
ايـن تـفـاوت نـيـز مـمـكـن اسـت كـه تـقـوا و فـجـور نـاظـر بـهكمال و نقصان شخص باشد، و عمل صالح و فساد در ارض ناظر به جنبه هاى اجتماعى .
ولى تاءكيد مناسبتر به نظر مى رسد.
2 - اين آيات ناظر به كيست ؟
در روايتى در تفسير اين آيات مى خوانيم : الذين آمنوا و عملوا الصالحات : به امير مؤ منانعـلى (عـليـه السـلام ) و يارانش اشاره مى كند، در حالى كه : (المفسدين فى الارض :)اشاره به مخالفان آنها است .
در حـديـث ديـگـرى كـه (ابـن عـسـاكـر) از (ابـن عـبـاس )نقل كرده ، آمده است كه منظور از (الذين آمنوا) (على ) (عليه السلام ) و (حمزه ) و(عـبـيده ) هستند كه در ميدان بدر در مقابل (عتبه ) و (وليد) و (شيبه ) از سپاهشـرك قرار گرفتند (و با آنها پيكار تن به تن كردند و بر آنها غالب شدند) و منظوراز (المـفـسـديـن فـى الارض ) سـه نـفـر نـامـبـرده كه از لشكر كفر و شرك است كه دربرابر آنها قرار گرفته اند.
روشـن اسـت كـه مـعـنـى اين روايات انحصار مفهوم آيه در افراد خاصى نيست ، بلكه بيانشان نزول يا مصداقهاى روشن و بارز اين آيه است .
آيه و ترجمه


و وهبنا لداود سليمن نعم العبد إ نه أ واب (30)
إ ذ عرض عليه بالعشى الصافنات الجياد(31)
فقال إ نى أ حببت حب الخير عن ذكر ربى حتى توارت بالحجاب (32)
ردوها على فطفق مسحا بالسوق و الا عناق(33)


ترجمه :

30 - مـا سـليـمـان را بـه داود بـخـشيديم ، چه بنده خوبى ؟ چرا كه همواره به سوى خدابازگشت مى كرد (و به ياد او بود).
31 - بـه خـاطـر بـيـاور هـنـگـامى را كه عصرگاهان اسبان چابك تندرو را بر او عرضهداشتند.
32 - گـفـت مـن ايـن اسـبان را به خاطر پروردگارم دوست دارم (من مى خواهم از آنها در جهاداستفاده كنم او همچنان به آنها نگاه مى كرد) تا از ديدگانش پنهان شدند.
33 - (آنها آنقدر جالب بودند كه گفت ) بار ديگر آنها را بازگردانيد و دست به ساقهاو گردنهاى آنها كشيد (و آنها را نوازش ‍ داد).
تفسير:
سليمان از نيروى رزمى خود سان مى بيند
اين آيات همچنان بحث گذشته را پيرامون داود ادامه مى دهد.
در نـخـسـتـيـن آيـه خبر از بخشيدن فرزند برومندى همچون سليمان به او مى دهد كه ادامهدهـنـده حـكـومـت و رسـالت او بـود، مـى گـويـد: ما سليمان را به داود بخشيديم ، چه بندهخـوبـى ؟ چرا كه همواره به سوى خداوند و آغوش حق باز مى گشت (و وهبنا لداود سليماننعم العبد انه اواب ).
ايـن تـعـبـيـر كـه نـشـان دهنده عظمت مقام سليمان است شايد براى رد اتهامات بى اساس وزشـتى است كه در مورد تولد سليمان از همسر اوريا در تورات تحريف يافته آمده است ودر عصر نزول قرآن در آن محيط شايع بوده .
تعبير به (وهبنا) (بخشيديم ) از يكسو، و تعبير به (نعم العبد) (چه بنده خوبى )از سـوى ديـگـر، و تـعـليـل انـه اواب (كـسـى كـه پـيـوسـتـه بـه اطـاعـت وامتثال فرمان خدا باز مى گردد و از كوچكترين غفلت ها و لغزش ها توبه مى كند) از سوىسوم همه نشان دهنده عظمت مقام اين پيامبر بزرگ است .
تـعبير به (انه اواب ) درست همان تعبيرى است كه درباره پدرش داود در آيه 17 همينسوره آمده بود، و با توجه به اينكه اواب صيغه مبالغه است و مفهومش (بسيار بازگشتكـنـنـده ) مـى بـاشـد، و قـيـد و شرطى در آن نيست مى تواند بيانگر بازگشت به اطاعتفرمان خدا، بازگشت به حق و عدالت ، و بازگشت از غفلت ها و ترك اولى ها باشد.
از آيـه بـعد داستان اسبهاى سليمان شروع مى شود كه تفسيرهاى گوناگونى براى آنشـده كـه بـعـضـا از سـوى نـاآگـاهـان بـوده و بـسـيـار زنـنـده و مـخـالف مـوازيـنعـقـل و حـتـى دون شـاءن يـك انـسـان عـادى اسـت ، تـا چـه رسد به پيامبر بزرگى همچونسـليـمـان (عـليـه السـلام ) هـر چـنـد مـحـقـقـان بـا الهـام ازدلائل عقل و نقل راه را بر اين گونه تفسيرها بسته اند.
مـا پـيـش از آنـكـه بـه سـراغ احتمالات مختلف برويم آيات را طبق ظاهر آن - يا ظاهرتريناحـتـمـال آن - تـفـسـيـر مـى كنيم تا روشن شود اين نسبتهاى ناروا در قرآن نبوده ، بلكه ازطريق پيشداوريهاى ديگران بر قرآن تحميل شده است .
قرآن مى گويد: به خاطر بياور هنگامى را كه عصرگاهان اسبان چابك
و تندرو را بر او (سليمان ) عرضه داشتند (اذ عرض عليه بالعشى الصافنات الجبار).
(صـافـنـات ) جمع (صافنة ) بطورى كه بسيارى از مفسران و ارباب لغت نوشتهانـد بـه اسبهائى گفته مى شود كه به هنگام ايستادن بر روى سه دست و پا ايستاده ، ويـك دسـت را كـمـى بـلنـد كـرده ، تـنـهـا نـوك جـلو سـم را بر زمين مى گذارد، و اين حالتمخصوص اسبهاى چابك و تيزرو است كه هر لحظه آماده حركت مى باشد.
(جـيـاد) جـمـع (جـواد) در ايـنـجا به معنى اسبهاى سريع السير و تندرو است ، و دراصـل از مـاده (جود) و بخشش گرفته شده ، منتهى (جود) در انسان از طريق بخشيدنمال است ، و در اسب از طريق سرعت سير.
به اين ترتيب اسبهاى مزبور هم در حالت توقف آمادگى خود را براى حركت نشان مى داد،و هم در حال حركت سرعت عمل را.
از مـجـمـوعـه اين آيه با قرائن مختلف كه در اطراف آن وجود دارد چنين بر مى آمد كه روزىبـه هـنـگام عصر سليمان از اسبان تيزرو و چابك خود كه براى ميدان جهاد آماده كرده بودسـان مـى ديـد، و مـاءمـوران بـا اسـبـهـاى مزبور از جلو او رژه مى رفتند، و از آنجا كه يكپـادشـاه عـادل و صـاحـب نـفـوذ بـايـد ارتـشـى نـيـرومـنـد داشـتـه بـاشـد، و يـكـى ازوسـائل مـهم ارتش مركبهاى تندرو است ، اين توصيف در قرآن بعد از ذكر مقام سليمان بهعنوان يك نمونه از كار او بازگو شده است .
سـليـمـان در ايـنجا براى اينكه تصور نشود كه علاقه او به اين اسبهاى پرقدرت جنبهدنـياپرستى دارد، گفت : من اين اسبان را به خاطر ياد پروردگارم و دستور او دوست دارممـن مـى خـواهـم از آنـهـا در مـيـدان جـهـاد بـا دشـمـنـان او اسـتـفـاده كـنـم(فقال انى احببت حب الخير عن ذكر ربى ).
در مـيـان عرب معمول است كه از (خيل ) (اسب ) به (خير) تعبير مى كنند، و در حديثىآمـده اسـت كـه پـيـامـبـر گـرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: الخير معقودبنواصى الخيل الى يوم القيامة : خير و خوبى به پيشانى اسب تا روز قيامت بسته شدهاست .
سـليـمـان كـه از مـشاهده اين اسبهاى چابك و آماده براى جهاد و پيكار با دشمن خرسند شدهبـود هـمچنان آنها را نگاه مى كرد و چشم به آنها دوخته بود تا از ديدگانش پنهان شدند(حتى توارت بالحجاب ).
صـحنه آنقدر جالب و زيبا و براى يك فرمانده بزرگ همچون سليمان نشاط آور بود كهاو دستور داد بار ديگر اين اسبها را براى من بازگردانيد (ردوها على ).
بـه هـنـگـامـى كـه ماءمورانش اين فرمان را اطاعت كردند و اسبها را بازگرداندند سليمانشـخـصا آنها را مورد نوازش قرار داد و دست به ساقها و گردنهاى آنها كشيد (فطفق مسحابالسوق و الاعناق ).
و بـه ايـن وسـيـله هـم مـربـيـان آنـهـا را تـشـويـق كـرد، و هـم از آنها قدردانى نمود، زيرامـعـمـول اسـت هـنـگـامـى كـه مـى خـواهـنـد از مـركبى قدردانى كنند دست بر سر و صورت ويـال و گـردن ، يـا بر پايش مى كشند، و چنين ابراز علاقه اى در برابر وسيله مؤ ثرىكه انسان را در هدفهاى والايش كمك مى كنند از پيغمبر بزرگى همچون سليمان تعجب آورنيست .
(طفق ) (به اصطلاح نحويين از افعال مقاربه است و) به معنى آغاز كردن كارى است .
(سوق ) جمع (ساق ) و (اعناق ) جمع (عنق ) (گردن ) است ، و معنى مجموع جملهاين است : سليمان شروع كرد به مسح كردن و نوازش نمودن گردنها و ساقهاى آنها.
آنـچه در بالا در تفسير اين آيات گفته شد موافق چيزى است كه بعضى از مفسران همچونفـخـر رازى بـرگـزيـده اند و در ميان بزرگان شيعه از كلمات عالم نامدار و بزرگوارسـيـد مـرتـضـى نـيـز قـسـمـتـى از اين تفسير استفاده مى شود، چرا كه او در كتاب تنزيهالانبياء هنگامى كه مى خواهد نسبتهاى ناروائى را كه بعضى از مفسران و ارباب حديث بهسليمان داده اند نفى كند مى گويد:
(چـگـونه ممكن است خداوند در آغاز اين پيامبر را مورد مدح قرار دهد، سپس بلافاصله كارزشـتى به او نسبت دهد كه او مشغول سان ديدن اسبان بود و نماز را فراموش كرد؟ بلكهظاهر اين است كه علاقه او به آن اسبها نيز به فرمان پروردگار و امر و دستور او بودهاسـت ، زيـرا خـداونـد مـا را نيز دستور به نگهدارى و پرورش اسب و آماده ساختن آن براىجنگ با دشمنان داده است ، چه مانعى دارد كه پيامبر خدا نيز چنين باشد).
مـرحـوم (عـلامـه مـجـلسـى ) در كـتـاب نـبـوت (بـحـار الانوار) در تفسير آيات فوقبياناتى دارد كه بعضى از آنها با آنچه در بالا آورديم قريب الافق است .
بـه هـر حـال مـطابق اين تفسير نه گناهى از سليمان سر زده ، نه هماهنگى آيات بهم مىخورد و نه مشكلى پيش مى آيد كه بخواهيم به توجيه آن بپردازيم .
اكـنـون بـه تـفـسـيـرهـاى ديـگرى كه جمعى از مفسران ذكر كرده اند مى پردازيم و از همهمـشـهـورتر اين است كه : ضمير در جمله هاى (توارت ) و (ردوها) هر دو به (شمس) (خـورشـيـد) بـاز مـى گـردد كه در عبارت مذكور نيست ، ولى از تعبير به (عشى )(عصرگاهان ) در آيات مورد بحث مى توان آنرا استفاده كرد
بـه ايـن تـرتـيـب مفهوم آيات چنين مى شود: سليمان غرق تماشاى اسبها بود كه خورشيدسر به افق مغرب نهاد و در حجاب پنهان شد!.
سـليـمان كه به خاطر از دست رفتن نماز عصرش سخت خشمگين و ناراحت شده بود صدا زداى فرشتگان پروردگار! خورشيد را براى من بازگردانيد، اين تقاضاى سليمان انجاميـافت و رد شمس شد، يعنى خورشيد بار ديگر به افق بازگشت ، سليمان وضو گرفت(منظور از مسح كردن ساق و گردن برنامه وضوئى بوده كه در آئين سليمان وجود داشتالبته گاهى مسح در لغت عرب به معنى شستن نيز آمده است ) سپس نماز خود را بجاى آورد.
بـعـضـى از نـاآگـاهـان از اين هم فراتر رفته اند، و نسبت زشت و نارواى ديگرى نيز درايـنـجـا بـه ايـن پيغمبر بزرگ داده اند و گفته اند: منظور از جمله (طفق مسحا بالسوق والاعناق ) اين است كه دستور داد با شمشير ساق و گردن اسبها را بزنند و يا شخصا اينكار را كرد، چرا كه آنها سبب فراموشى ياد پروردگار و نماز او شده بودند!!
البـتـه بطلان گفتار اخير بر كسى پنهان نيست ، چرا كه اسبها گناهى نداشتند كه از دمشـمـشـيـر سليمان بگذرند، اگر گناهى باشد متوجه خود او است كه غرق تماشاى اسبهاشده ، و غير آن را فراموش كرده است .
وانـگـهـى كـشـتـن اسـبـهـا عـلاوه بـر اينكه جنايت است اسراف نيز هست چگونه ممكن است چنينعـمـل نـاروائى از پـيـغـمـبـرى سـر زنـد؟ لذا در روايـاتـى كـه درذيل
اين آيات در منابع اسلامى آمده اين نسبت شديدا از سليمان نفى شده است .
و امـا جـمـله هـاى قـبل كه از فراموشى و غفلت از نماز عصر سخن مى گويد آن نيز اين سؤال را بـه وجـود مـى آورد كـه مـگـر مـمـكـن اسـت پيامبر معصومى وظيفه واجب خود را به دستفراموشى بسپارد؟ هر چند سان ديدن اسبها نيز وظيفه ديگرى از او بوده است ، مگر اينكهبـه گـفـتـه بـعضى نماز، نماز نافله و مستحب بوده باشد كه فراموشى آن مشكلى ايجادنكند، ولى براى نماز نافله (رد شمس ) ضرورتى ندارد.
از اينها كه بگذريم اشكالات ديگرى در اين تفسير است .
1 - كـلمـه (شمس ) (خورشيد) صريحا در آيات نيامده ، در حالى كه اسبها (الصافناتالجـيـاد) صـريـحـا ذكر شده است ، و مناسبتر اين است كه ضميرها به چيزى بازگردد كهصريحا در آيات آمده .
2 - تـعـبـيـر بـه (عـن ذكـر ربـى ) ظـاهـرش اين است كه محبت اين اسبها ناشى از ياد وفرمان خدا بوده در حالى كه بر طبق تفسير اخير بايد كلمه (عن ) به معنى (على )بـاشد يعنى من محبت اسبها را بر محبت پروردگارم ترجيح دادم و اين معنى خلاف ظاهر است(دقت كنيد).
3 - از هـمـه اينها عجيبتر جمله (ردوها على ) (آنرا بر من بازگردانيد) با آن لحن آمرانهاسـت ، آيـا مـمكن است سليمان با چنين لحنى كه با خدمت - گذارانش صحبت مى كند از خدا يافرشتگان او بخواهد كه خورشيد را بازگردانند
4 - مـسـئله (رد شـمـس ) گـر چـه در بـرابـر قـدرت خـدامـحـال نـيـسـت ، امـا مـشـكـلات روشـنـى دارد كـه جـز در مـوارد قـيـامدليل روشن نمى توان آنرا پذيرفت .
5 - آيات فوق با مدح و تمجيد سليمان شروع مى شود در حالى كه اين آيات طبق تفسيراخير به مذمت او مى انجامد.
6 - اگـر نـمـاز واجـب تـرك شـده توجيه آن مشكل است و اگر نماز نافله بوده رد شمس چهلزومى دارد؟
تـنها سؤ الى كه در اينجا باقى مى ماند اين است كه اين تفسير در روايات متعددى كه درمـنـابـع حـديـث آمده است به چشم مى خورد، ولى اگر در اسناد اين احاديث دقت كنيم تصديقخواهيم كرد كه هيچ كدام سند معتبرى ندارد، و غالبا روايات مرسله است .
آيـا بـهـتـر ايـن نـيـسـت كـه از ايـن روايـات غـيـر معتبر صرفنظر شود و علمش را به اهلشواگـذاريم و آنچه را از آيات با ذهن خالى از پيشداوريها استفاده مى كنيم برگزينيم ، واز اشكالات مختلف فارغ و آسوده شويم ؟
آيه و ترجمه


و لقد فتنا سليمن و القينا على كرسيه جسدا ثم أ ناب (34)
قال رب اغفر لى وهب لى ملكا لا ينبغى لا حد من بعدى إ نك أ نت الوهاب (35)
فسخرنا له الريح تجرى بأ مره رخاء حيث أ صاب (36)
و الشياطين كل بناء و غواص (37)
و ءاخرين مقرنين فى الا صفاد(38)
هذا عطاؤ نا فامنن أ و أ مسك بغير حساب (39)
و إ ن له عندنا لزلفى و حسن ماب (40)


ترجمه :

34 - مـا سـليمان را آزموديم ، و بر كرسى او جسدى افكنديم ، سپس او به درگاه خداوندانابه كرد.
35 - گـفـت : پروردگارا مرا ببخش ، و حكومتى به من عطا كن كه بعد از من سزاوار هيچكسنباشد، كه تو بسيار بخشنده اى .
36 - مـا باد را مسخر او ساختيم تا مطابق فرمانش به نرمى حركت كند، و به هر جا او مىخواهد برود.
37 - و شياطين را مسخر او ساختيم ، هر بناء و غواصى از آنها.
38 - و گروه ديگرى (از شياطين ) را در غل و زنجير (تحت سلطه او) قرار داديم .
39 - (و به او گفتيم ) اين عطاى ماست به هر كس مى خواهى (و صلاح مى بينى ) ببخش واز هر كس مى خواهى امساك كن و حسابى بر تو نيست .
40 - و براى او (سليمان ) نزد ما مقامى ارجمند و سرانجامى نيك است .
تفسير:
آزمايش سخت سليمان و حكومت گسترده او
اين آيات همچنان قسمت ديگرى از سرگذشت سليمان را بازگو مى كند، و نشان مى دهد كهانسان به هر پايه اى از قدرت برسد باز از خود چيزى ندارد، و هر چه هست از ناحيه خدااسـت ، مـطـلبـى كـه تـوجـه بـه آن پـرده هـاى غـرور و غـفـلت را ازمـقـابـل چـشـم انـسـان كنار مى زند، و او را به موقعيت خويش در عرصه جهان هستى واقف مىسازد.
نـخـسـتـيـن قـسـمـت ايـن آيـات درباره يكى از آزمايشهائى است كه خدا درباره سليمان كرد،آزمـايـشـى كـه بـا (تـرك اولى ) هـمـراه بـود، و بـهدنبال آن سليمان به درگاه خدا روى آورد و از اين (ترك اولى ) توبه كرد.
فشرده بودن محتواى اين آيات باز به گروهى از خيالپردازان افسانه باف مجالى دادهاسـت كـه داسـتـانهاى بى اساس و موهومى را در اينجا بسازند، و امورى را به اين پيامبربـزرگ نـسـبـت دهـنـد كه يا مخالف اساس نبوت است ، و يا منافى مقام عصمت ، و يا اصولامـنـافـات بـا مـنـطـق عـقـل و خـرد دارد كـه ايـن خـود نـيـز امـتـحـان و آزمايشى است براى همهپـژوهـنـدگان قرآن ، در حالى كه اگر قناعت به متن گفته قرآن مى شد مجالى براى اينافسانه هاى خرافى باقى نمى ماند.
در نخستين آيه مورد بحث قرآن مى گويد: ما سليمان را آزموديم و بر كرسى
او جـسـدى افـكـنديم ، سپس به درگاه خداوند انابه كرد، و به سوى او بازگشت (و لقدفتنا سليمان و القينا على كرسيه جسدا ثم اناب ).
(كرسى ) به معنى (تخت پايه كوتاه ) است ، و چنين به نظر مى رسد كه سلاطينداراى دو نوع تخت بوده اند، تختى براى مواقع عادى بود كه پايه هاى كوتاهى داشت ،و تـخـتـى بـراى جـلسـات رسـمـى و تـشـريـفـاتـى كـه پـايـه هاى بلند داشت ، اولى را(كرسى ) و دومى را (عرش ) مى ناميدند.
(جسد) به معنى جسم بى روح است ، و به گفته راغب در كتاب مفردات مفهومى محدودتراز مفهوم جسم دارد، زيرا جسد بر غير انسان اطلاق نمى شود (مگر به طور نادر) ولى جسماعم است .
از ايـن آيـه اجـمـالا استفاده مى شود كه موضوع آزمايش سليمان به وسيله جسد بى روحىبوده است كه بر تخت او در برابر چشمانش ‍ قرار گرفت ، چيزى كه انتظار آنرا نداشت، و اميد به غير آن بسته بود، ولى قرآن شرح بيشترى در اين زمينه نداده است .
مـفـسـران و مـحـدثـان در ايـن زمـيـنـه اخـبـار و تـفـسـيـرهـائىنقل كرده اند كه از همه موجه تر و روشنتر اين است كه :
سـليـمان آرزو داشت فرزندان برومند شجاعى نصيبش شود كه در اداره كشور و مخصوصاجـهـاد با دشمن به او كمك كنند، او داراى همسران متعدد بود با خود گفت : من با آنها همبسترمى شوم - تا فرزندان متعددى نصيبم گردد، و به هدفهاى من كمك كنند ولى چون در اينجاغـفـلت كـرد و انـشـاء الله ، هـمـان جـمـله اى كـه بـيـانـگـر اتـكـاى انـسـان بـه خـدا در همهحـال اسـت ، نـگـفـت در آن زمان هيچ فرزندى از همسرانش تولد نيافت ، جز فرزندى ناقصالخلقه ، همچون جسدى بى روح كه آنرا آوردند و بر كرسى او افكندند!
سليمان سخت در فكر فرو رفت ، و ناراحت شد كه چرا يك لحظه از خدا
غفلت كرده ، و بر نيروى خودش تكيه كرده است ، توبه كرد و به درگاه خدا بازگشت .
تفسير ديگرى كه بعد از اين تفسير قابلتـوجه به نظر مى رسد اين است كه : خداوند سليمان را با بيمارى شديدى مورد آزمايشقـرار داد، آنـچـنـان كـه هـمـچـون جـسـدى بـى روح بـر تـخـتـش افـتـاد، و در زبـان عـربمعمول است كه به انسان ضعيف و بسيار بيمار گاهى (جسد بلا روح ) گفته مى شود.
سرانجام او توبه كرد و خداوند او را به حالاول بازگرداند (منظور از (اناب ) بازگشت به سلامت است ).
البته ايرادى كه متوجه اين تفسير مى شود اين است كه طبق اين معنى بايد (و القيناه )بوده باشد، يعنى ما سليمان را بر تختش به صورت جسدى بى روح افكنديم در حالىكه اين تعبير در آيه نيامده است و تقدير گرفتن نيز بر خلاف ظاهر مى باشد.
جمله (اناب ) نيز در اين تفسير به معنى بازگشت به صحت آمده كه اين نيز بر خلافظاهر است .
ولى اگـر (انـاب ) را بـه مـعـنـى توبه و بازگشت به خدا بگيريم ضررى به اينتفسير نمى زند بنابراين تنها مورد خلاف ظاهر همان حذف ضمير (القيناه ) مى باشد.
امـا افـسـانـه هاى دروغين زشتى كه درباره گمشدن انگشتر سليمان ، و يا ربوده شدن آنبـه وسـيله يكى از شياطين ، و نشستن شيطان بر تخت حكومت به جاى او كه با آب و تابدر بـعـضـى از كـتـب آمـده ، و ظـاهـرا ريشه آن به (تلمود) يهوديان باز مى گردد و ازخرافات اسرائيلى است با هيچ عقل و منطقى سازگار نيست .
ايـن افـسـانـه هـا قـبـل از هـر چـيز دليل بر انحطاط فكرى گويندگانش مى باشد، و لذامحققان اسلامى هر جا از آن نام برده اند بى پايه بودن آنها را با صراحت
بازگو كرده اند، و گفته اند نه مقام نبوت و حكومت الهى به انگشتر وابسته است . و نههرگز خداوند اين مقام را از پيامبرى گرفته ، شيطانى را به صورت پيامبرى درآورده ،تا چه رسد به اينكه چهل روز بر جاى او بنشيند و ميان مردم حكومت و قضاوت كند.
بـه هـر حـال قـرآن در آيـه بـعـد مـسـاءله تـوبـه سـليـمـان را كـه در آخـريـن جـمـله آيـهقـبـل آمـده بـود بـه صـورت مـشروحترى بازگو كرده ، مى فرمايد: گفت پروردگارا مراببخش (قال رب اغفر لى ).
و ملك و حكومتى به من عطا كن كه بعد از من سزاوار هيچكس نباشد كه تو بسيار بخشنده اى(و هب لى ملكا لا ينبغى لاحد من بعدى انك انت الوهاب ).
در اينجا دو سؤ ال مطرح است
1 - آيا از اين تقاضاى سليمان استشمام بخل نمى شود؟
در پـاسـخ ايـن سـؤ ال مـفـسـران مطالب بسيارى دارند كه قسمت مهمى از آن با ظاهر آياتناهماهنگ است ، آنچه از همه مناسبتر و منطقى تر به نظر مى رسد اين است كه :
او از خـداوند يك نوع حكومت مى خواست كه توأ م با معجزات ويژه اى بوده باشد، و حكومتاو را از سـايـر حـكـومـتـهـا مـشـخص كند زيرا مى دانيم هر پيامبرى معجزه مخصوص به خودداشـتـه مـوسـى (عـليه السلام ) معجزه عصا و يد بيضا داشت ، آتش براى ابراهيم سرد وخـامـوش شـد، معجزه صالح ناقه مخصوص او بود، و معجزه پيامبر اسلام قرآن مجيد بود،سـليـمـان نـيـز حـكـومـتـى داشت آميخته با اعجازهاى الهى ، حكومت بر بادها، و شياطين ، باويژگيهاى بسيار ديگر.
و ايـن بـراى پيامبران عيب و نقصى محسوب نمى شود كه براى خود تقاضاى معجزه ويژهاى كـنـنـد، تـا وضـع آنـهـا را كـامـلا مـشـخـص كـند، بنابراين هيچ مانعى ندارد كه ديگرانحكومتهاى وسيعتر و گسترده تر از سليمان پيدا كنند اما ويژگيهاى آن را نخواهند داشت .
شـاهـد اين سخن آيات بعد از اين آيه است كه در حقيقت اجابت اين درخواست سليمان را منعكسسـاخـتـه و سخن از تسخير باد و شياطين مى گويد، و مى دانيم اين موضوع از ويژگيهاىحكومت سليمان بود.
و از اينجا پاسخ سؤ ال دوم كه مى گويد: طبق عقيده ما مسلمانان حكومت مهدى (عليه السلام) (ارواحنا فداه ) حكومتى است جهانى و مسلما گسترده تر از حكومت سليمان ، روشن مى شود.
زيرا با تمام وسعتى كه حكومت حضرت مهدى (عليه السلام ) دارد و با همه امتيازاتى كهآنـرا از سـايـر حـكومتها مشخص مى كند، از نظر ويژگيها و خصوصيات با حكومت سليمانمتفاوت است ، و اين حكومت سليمان مخصوص خودش بوده .
خـلاصه اينكه سخن از كم و زياد و افزون طلبى و انحصارجوئى نيست ، سخن از اين استكه كمال نبوت در اين است كه از نظر معجزات ويژگيهائى داشته باشد كه آنرا از نبوتانبياى ديگر مشخص كند، و سليمان طالب اين بود.
در بـعـضـى از روايـات كـه از طـرق اهـلبـيـت از امـام مـوسـى بـن جـعـفـر (عـليـه السـلام )نقل شده پاسخى از سؤ ال بخل داده شده كه بسيار جالب است .
حـديـث چـنـيـن اسـت كـه يـكـى از دوستانش بنام على بن يقطين از آن امام (عليه السلام ) سؤال كرد آيا جايز است پيامبر خدا بخيل باشد؟
امام (عليه السلام ) فرمود: نه .
عرض كرد پس چرا سليمان مى گويد: (رب اغفر لى وهب لى ملكا لا ينبغى لاحد من بعدى) و مفهوم و تفسير اين آيه چيست ؟
امام (عليه السلام ) فرمود: حكومت دو گونه است : حكومتى كه از طريق ظلم و غلبه و اجبارمـردم بـه دسـت مـى آيـد، و حـكومتى كه از سوى خداوند است ، مانند حكومت خاندان ابراهيم وطالوت و ذوالقرنين .
سـليمان از خداوند خواست حكومتى به او دهد كه هيچ كس نتواند بعد از او بگويد از طريقغلبه و ظلم و اجبار مردم به دست آمده است .
لذا خـداونـد مـتـعـال بـاد را مـسـخـر فـرمـان او سـاخـت كـه بـه نـرمـى هـر كـجـا اومـايـل بـود جـريـان مـى يـافـت ، و صـبـحـگاهان فاصله يك ماه را مى پيمود، و عصرگاهانفاصله يكماه را، و خداوند متعال شياطين را مسخر او ساخت كه براى او ساختمان مى ساختندو غـواصـى مـى كـردند، و علم سخن گفتن پرندگان را به او تعليم داد، و حكومت او را درزمـيـن پـا بـر جـا سـاخـت ، لذا در هـمـان زمـان و زمـانهاى بعد مردم دانستند كه حكومت او هيچشـبـاهـتـى بـه حـكـومـتـى كـه مـردم آنرا برمى گزينند، و يا از طريق قهر و غلبه و ستمحاصل مى شود ندارد.
على بن يقطين مى گويد عرض كردم پس تفسير اين سخن كه از پيامبر اسلام (صلى اللّهعـليـه و آله و سـلّم ) نقل شده كه فرمود رحم الله اخى سليمان ابن داود ما كان ابخله : خدارحمت كند برادرم سليمان بن داود را چه بخيل بود چيست ؟!
فـرمـود: دو مـعـنـى دارد: نـخـسـت ايـنـكـه او بـسـيـار در مـورد نـوامـيـس و عـرضـشبخيل بود از اينكه كسى سخن نامناسبى درباره آنها بگويد.
ديگر اين كه منظور پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين بود كه اگر آيه قرآن راآنـچـنـان كـه بـعضى از جهال تفسير كرده اند كه او تقاضاى حكومتى بى نظير و منحصربه خود كرد بايد او مرد بخيلى باشد (و اين طعنى است بر آنها).
آيـات بعد همانگونه كه گفتيم بيان اين مطلب است كه خدا تقاضاى سليمان را پذيرفتو حـكـومـتـى بـا امـتيازات ويژه و مواهبى بزرگ در اختيار او گذارد كه آنها را مى توان درپنج موضوع خلاصه كرد:
1 - تسخير بادها به عنوان يك مركب راهوار، چنانكه مى فرمايد: ما باد را مسخر او ساختيمتـا مـطـابـق فـرمـانـش به نرمى حركت كند، و به هر جا او اراده نمايد برود (فسخرنا لهالريح تجرى بامره رخاء حيث اصاب ).
مـسـلم اسـت يك حكومت وسيع و گسترده بايد از وسيله ارتباطى سريعى برخوردار باشد،تـا رئيـس حـكـومـت بـتـوانـد در مواقع لزوم به سرعت از تمام مناطق كشور سركشى كند، وخداوند اين امتياز را به سليمان داده بود.
اينكه چگونه باد به فرمان او بود؟ و با چه سرعتى حركت مى كرد؟، سليمان و يارانشبه هنگام حركت به وسيله باد، بر چه چيز سوار مى شدند؟ و چه عواملى آنها را از سقوطو كم و زياد شدن فشار هوا و مشكلات ديگر حفظ مى كرد؟
و خلاصه اين چه وسيله مرموز و اسرارآميزى بوده كه در آن عصر و زمان در اختيار سليمانقرار داشت ؟
ايـنـهـا مـسائلى است كه جزئيات آن بر ما روشن نيست ، ما همين قدر مى دانيم كه اين از جملهخـوارق عـاداتـى بـود كـه در اختيار پيامبران قرار مى گرفت ، يك مساءله عادى و معمولىنـبـود، يك موهبت فوق العاده و يك اعجاز بود، و اين امور در برابر قدرت خداوند امر سادهاى است و چه بسيارند مسائلى كه ما اصل آن را مى دانيم اما از جزئياتش خبر نداريم .
در ايـنجا سؤ الى پيش مى آيد كه تعبير به رخاء (نرم و ملايم ) كه در اين آيه وارد شدهبـا تـعبير عاصفه (تندباد) كه در آيه 81 سوره انبياء آمده است هماهنگ نيست ، آنجا كه مىفرمايد: و لسليمان الريح عاصفة تجرى بامره
الى الارض التى باركنا فيها: ما تندباد را مسخر سليمان ساختيم كه به فرمان او بهسوى سرزمينى كه آن را بركت داده بوديم حركت مى كرد.
اين سؤ ال را از دو راه مى توان پاسخ گفت :
نـخـسـت ايـنـكه توصيف به (عاصفه ) (تندباد) براى بيان سرعت آن است ، و توصيفبـه رخـاء بـيـان مـنظم بودن و نرم بودن حركات آن مى باشد، به طورى كه آنها در عينحـركـت سـريـع احـسـاس نـاراحـتـى نـمـى كـردنـد، درسـت مـانـنـدوسائل تكامل يافته سريع السير كنونى كه بعضا انسان به هنگامى كه با آن سفر مىكـنـد ايـن احـسـاس را دارد كـه گوئى در اطاق خانه اش نشسته است در حالى كه با سرعتسرسام آورى در حركت است .
ديـگر اينكه بعضى از مفسران اين دو آيه را ناظر به دو نوع باد دانسته اند كه هر دو راخداوند در اختيار سليمان قرار داده بود نوعى سريع السير و نوعى آرام .
2 - موهبت ديگر خداوند به سليمان (عليه السلام ) مساءله تسخير موجودات سركش و قراردادن آن در اختيار او براى انجام كارهاى مثبت بود چنانكه در آيه بعد مى گويد و شياطين رامـسـخر او ساختيم ، و هر بنا و غواصى از آنها را سر بر فرمان او نهاديم تا گروهى درخـشـكـى هـر بـنـائى مـى خـواهـد بـراى او بـسـازنـد، و گـروهـى در دريـا بـه غـواصـىمشغول باشند (و الشياطين كل بناء و غواص ).
و بـه ايـن تـرتـيـب خـداونـد نـيـروى آمـاده اى براى كارهاى مثبت را در اختيار او گذاشت ، وشياطين كه طبيعتشان تمرد و سركشى است آنچنان مسخر او شدند كه در مسير سازندگى واستخراج منابع گرانبها قرار گرفتند.
نـه تـنـهـا در ايـن آيـه كه در آيات متعدد ديگرى از قرآن مجيد به اين معنى اشاره شده كهشياطين مسخر سليمان بودند، و براى او فعاليتهاى مثبتى داشتند، منتها در بعضى از آياتمانند آيات مورد بحث و آيه 82 سوره انبياء تعبير به (شياطين ) شده ، در حالى كه درآيه 12 سوره سباء تعبير به (جن ) شده است .
هـمـانـگـونـه كه قبلا نيز گفته ايم (جن ) موجودى است كه از نظر ما پوشيده است ، اماداراى عقل و شعور و قدرت مى باشد، همچنين مؤ من و كافر است ، و هيچ مانعى ندارد كه بهفـرمـان خـدا در اخـتـيـار پـيـامـبـرى قـرار گـيـرنـد و بـه كـارهـاى مـفـيـدىمـشـغـول شـوند، اين احتمال نيز وجود دارد كه شياطين معنى گسترده اى داشته باشد كه همانـسانهاى سركش و هم غير آنها را شامل شود، و اطلاق شيطان بر اين مفهوم وسيع در قرآنمـجيد آمده است (انعام - 112) و به اين ترتيب خداوند نيروئى به سليمان داد كه توانستهمه متمردان را تسليم خود سازد.
3 - مـوهـبت ديگر خداوند به سليمان مهار كردن گروهى از نيروهاى مخرب بود، زيرا بههـر حـال در مـيـان شـيـاطـيـن افـرادى بـودنـد كـه بـه عـنـوان يـك نـيـروى مـفـيـد و سـازندهقـابـل اسـتـفـاده بـه حـسـاب نمى آمدند، و چاره اى جز اين نبود كه آنها در بند باشند، تاجـامـعـه از شـر مـزاحـمـت آنـها در امان بماند، چنانكه قرآن در آيه بعد مى گويد: و گروهديـگـرى از شـيـاطـيـن را در غـل و زنـجـيـر تـحـت سـلطه او قرار داديم (و آخرين مقرنين فىالاصفاد).
(مـقـرنـيـن ) از مـاده (قرن ) به معنى (مقارنت ) و نزديكى است ، و در اينجا اشارهبه جمع كردن دست و پا يا گردن در بند و زنجير است .

next page

fehrest page

back page