بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر نمونه جلد 18, جمعی از فضلا ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     TAFSIR01 -
     TAFSIR02 -
     TAFSIR03 -
     TAFSIR04 -
     TAFSIR05 -
     TAFSIR06 -
     TAFSIR07 -
     TAFSIR08 -
     TAFSIR09 -
     TAFSIR10 -
     TAFSIR11 -
     TAFSIR12 -
     TAFSIR13 -
     TAFSIR14 -
     TAFSIR15 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

آيا اينها بهترين نشانه قدرت و علم بى پايان خداوند نيست ؟ و آيا ماده بى شعور وطبيعت بى هدف با استفاده از (تصادفهاى كور) امكان تنظيم يك حلقه كوچك از هزارانحلقه زنجير خلقت را دارد؟ زهى بى انصافى كه انسانى در باره خلقت خود اينچنيناحتمال موهومى را پذيرا شود!
بعد به مرحله (ششم ) و (هفتم ) اين برنامه شگرف در حلقه ديگر پرداخته و بهمراحل مختلف عمر و فزونى و كاستى آن بر اثرعوامل مختلف اشاره كرده ، مى گويد:
(هيچ انسانى عمر طولانى نمى كند، و هيچ كس از عمرش كاسته نمى گردد
مگر اينكه در كتاب علم خداوند ثبت است ) و از قوانين و برنامه هائى تبعيت مى كند كهحاكم بر آنها علم و قدرت اوست (و ما يعمر من معمر و لا ينقص من عمره الا فى كتاب ) (1).
چه عواملى در ادامه حيات انسان مؤ ثر است ؟ چه عواملى با ادامه حيات او مى جنگد؟ وخلاصه چه عواملى بايد دست به دست هم بدهد تا انسان بتواند يكصدسال يا كمتر و بيشتر به حيات خود ادامه دهد؟ و سرانجام چه عواملى موجب تفاوت عمرانسانها مى گردد؟
همه اينها نيز محاسبات دقيق و پيچيده اى دارد كه جز خداوند از آن آگاه نيست ، و آنچه ماامروز در اين زمينه ها مى دانيم در برابر آنچه نمى دانيم بسيار كم و بى ارزش است .
(معمر) از ماده (عمر) در اصل از (عمارت ) به معنى آبادى گرفته شده است ، واينكه به مدت حيات انسان (عمر) گفته مى شود به خاطر آنست كه آبادى و عمارتبدن او در اين مدت است .
واژه (معمر) به معنى كسى است كه عمر طولانى دارد.
و سرانجام آيه را با اين جمله پايان مى دهد: (همه اينها بر خداوند آسان است ) (انذلك على الله يسير).
آفرينش اين موجود عجيب از خاك و آغاز خلقت يك انسانكامل از آب نطفه و همچنين مسائل مربوط به جنسيت ، و زوجيت ، و باردارى ، و وضعحمل ، و افزايش و كاستى عمر، چه از نظر قدرت ، و چه از نظر علم و محاسبه همه براىاو سهل و ساده است ، و اينها گوشه اى از آيات انفسى هستند كه از يكسو ما را به مبدءعالم هستى مربوط و آشنا مى كنند و از سوى ديگردلائل زنده اى بر مساله امكان
معاد محسوب مى شوند.
آيا كسى كه قادر بر آفرينش نخستين از (خاك ) و (نطفه ) بود قادر بر تجديدحيات انسانها نيست ؟
و آيا كسى كه از تمام ريزه كاريهاى مربوط به اين قوانين با خبر است در نگهدارىحساب اعمال بندگان براى صحنه معاد مشكلى دارد؟!
در آيه بعد به بخش ديگرى از آيات آفاقى كه نشانه هاى عظمت و قدرت اويند در موردآفرينش درياها و بركات و فوائد آنها اشاره كرده مى فرمايد: (دو دريا يكسان نيستند،اين يكى گوارا و شيرين و براى نوشيدن خوشگوار است ، و آن ديگر شور و تلخ ) (وما يستوى البحران هذا عذب فرات سائغ شرابه و هذا ملح اجاج ).
با آنكه هر دو روز نخست به صورت قطرات باران شيرين و گوارا از آسمان بر زميننازل شده اند، و هر دو از يك ريشه مشتقند، اما در دو چهره كاملا مختلف با فوائد متفاوتظاهر گشته اند.
و عجيب اينكه (از هر دو گوشت تازه مى خوريد) (و منكل تاكلون لحما طريا).
(و از هر دو وسائل زينتى براى پوشيدن استخراج مى كنيد) (و تستخرجون حليةتلبسونها).
به علاوه از هر دو مى توانيد براى نقل و انتقالات خود و متاعها بهره بگيريد (لذا كشتيهارا مى بينى كه از هر طرف درياها را مى شكافند و پيش مى روند، تا ازفضل خداوند بهره گيريد، شايد حق شكر او را ادا كنيد) (و ترى الفلك فيه
مواخر لتبتغوا من فضله و لعلكم تشكرون ).
به اين چند امر دقت كنيد:
1 - (فرات ) به گفته (لسان العرب ) آبى است كه در نهايت (عذوبت )(پاكيزگى و گوارائى ) باشد.
(سائغ ) به معنى آبى است كه به خاطر گوارائى به راحتى از گلو پائين مى رودبه عكس ملح (آب شور) و اجاج آب تلخ است كه گوئى گلو را مى سوزاند و راه حلق را مىبندد!
2 - جمعى از مفسران معتقدند كه آيه مثالى براى عدم مساوات (مؤ من ) و (كافر) استولى آيات قبل و بعد كه همه سخن از آيات خلقت مى گويد، و حتىذيل خود اين آيه ، گواه بر اين حقيقت است كه اين جمله نيز در زمينه اسرار توحيد بحث مىكند و اشاره به تنوع آبها و آثار متفاوت و فوائد مشترك آنها است .
3 - در اين آيه سه فايده از فوائد فراوان درياها بيان شده است : مواد غذائىوسائل زينتى ، و مساله حمل و نقل .
مى دانيم دريا منبع مهمى از منابع غذائى بشر است ، و همهسال ميليونها تن گوشت تازه از آن گرفته مى شود، بى آنكه انسان رنج و زحمتىبراى آن متحمل شده باشد، دستگاه آفرينش برنامه ريزى دقيقى در اين زمينه كرده كهانسانها بتوانند با كمترين زحمتى از اين خوان نعمت بيدريغ و سفره گسترده الهى بهرهگيرند.
وسائل زينتى مختلفى از قبيل (مرواريد) و (صدف ) و در و (مرجان ) از آناستخراج مى شود، و تكيه قرآن روى اين مساءله به خاطر آن است كه روح انسان برخلاف چهار پايان داراى ابعاد مختلفى است كه يكى از آنها حس زيبائى است كه سرچشمهپيدايش مسائل ذوقى و هنرى و ادبى مى باشد كه اشباع آن به صورت صحيح ،
و دور از هر گونه افراط و تفريط و اسراف و تبذير، روح را شاداب مى سازد، و بهانسان نشاط و آرامش مى بخشد، و براى انجام كارهاى سنگين زندگى آماده مى كند.
و اما مساءله حمل و نقل كه يكى از مهمترين پايه هاى تمدن انسانى و زندگانى اجتماعىبشر است با توجه به اينكه درياها قسمت عمده روى زمين را فرا گرفته و به يكديگرارتباط دارند مى توانند مهمترين خدمت را در اين زمينه به انسانها كنند.
حجم كالاهائى كه وسيله درياها حمل و نقل مى شود، و مسافرانى كه با آن جابجا مىشوند، به قدرى زياد است كه با هيچ وسيله نقليه ديگرقابل مقايسه نيست ، چنانكه گاه يك كشتى مى تواند به اندازه دهها هزاراتومبيل ! بار با خود ببرد.
4 - البته فوائد درياها منحصر به مسائل فوق نيست و قرآن نمى خواهد آن را در اين امورسه گانه محدود سازد، مساءله تشكيل ابرها، مواد داروئى ، نفت ،وسائل پوششى ، مواد تقويتى براى زمينهاى باير، تاثير در ايجاد بادها، و غير آن ،بركات ديگر درياها محسوب مى شود.
5 - تكيه قرآن روى (لحم طرى ) (گوشت تازه ) اشاره پر معنائى به فوائد تغذيهبه چنين گوشتها در برابر زيانهاى گوشتهاى كهنه و كنسرو وامثال آن است .
6 - در اينجا سؤ الى مطرح است : درياهاى آب شور در سراسر كره زمين گسترده است ، امادرياى آب شيرين كجاست ؟
در پاسخ بايد گفت : دريا و درياچه هاى آب شيرين نيز در كره زمين كم نيستند ماننددرياچه هاى آب شيرين ايالات متحده و غير آن به علاوه نهرهاى عظيم را احيانا دريا مىنامند همانگونه كه در داستان موسى كلمه (بحر) به رود عظيمنيل اطلاق شده است (بقره - 50 - شعراء - 63 - اعراف - 138).
از اين گذشته ، پيشرفت آب نهرهاى عظيم در درياها با توجه به اينكه آبهاى شور رابه عقب مى رانند و تا مدتى با آن مخلوط نمى شوند خود درياهاى عظيمى از آب شيرين راتشكيل مى دهند.
7 - جمله (لتبتغوا من فضله ) (تا از فضل او بهره گيريد) معنى وسيعى دارد كههرگونه فعاليت اقتصادى را كه از طريق راههاى دريائى صورت گيردشامل مى شود.
و جمله (لعلكم تشكرون ) براى بيدار ساختن حس شكرگزارى انسانها آمده كه وسيله اىاست براى خدا جوئى و خداشناسى .
نكته :
1 - عوامل معنوى طول عمر و كوتاهى آن
به تناسب بحثى كه در آيات فوق درباره افزايش و كاستى عمر به فرمان پروردگارآمده ، جمعى از مفسران به پيروى از رواياتى كه در اين زمينه وارد شده ، بحثهائى درزمينه طول عمر و كوتاهى آن كرده اند.
البته يك سلسله عوامل طبيعى در افزايش يا كوتاهى عمر دخالت دارند كه بسيارى ازآنها براى بشر تاكنون شناخته شده است ، همانند تغذيه صحيح دور از افراط وتفريط، كار و حركت مداوم ، پرهيز از هر گونه مواد مخدر و اعتيادهاى خطرناك و مشروباتالكلى ، دورى از هيجانات مداوم ، و داشتن ايمان قوى كه بتواند انسان را در ناملايماتزندگى آرامش و قدرت بخشد.
ولى علاوه بر اينها عواملى وجود دارد كه ارتباط ظاهرى آن با مسالهطول عمر بر ما چندان روشن نيست ، اما در روايات اسلامى دقيقا روى آن تاءكيد شده استبه عنوان نمونه به چند روايت زير توجه فرمائيد:
الف - پيغمبر گرامى (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمايد: ان الصدقة و صلةالرحم تعمران الديار، و تزيدان فى الاعمار!: (انفاق در راه خدا و صله رحم خانه ها راآباد، و عمرها را طولانى مى كند)!
ب - در حديث ديگرى از همان بزرگوار آمده است : من سره ان يبسط فى رزقه و ينسى لهفى اجله فليصل رحمه : (كسى كه دوست دارد رزقش افزون ، و اجلش بتاخير افتد صلهرحم بجا آورد).
ج - در مورد بعضى از معاصى مانند زنا مخصوصا وارد شده است كه از عمر انسان مى كاهداز جمله در حديث معروف پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) كه مى فرمايد: يا معشرالمسلمين اياكم و الزنا فان فيه ست خصال : ثلاث فى الدنيا، و ثلاث فى الاخره ، اماالتى فى الدنيا فانه يذهب بالبهاء، و يورث الفقر، و ينقص العمر: (اى مسلمانان اززنا بپرهيزيد كه شش پيامد سوء دارد: سه چيز در دنيا، و سه چيز در آخرت ، اما آن سهكه در دنيا است بهاء و نورانيت را از انسان مى برد، فقر و تنگدستى ببار مى آورد، و ازعمر انسان مى كاهد).
د - امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: البر و صدقة السر ينفيان الفقر و يزيدانفى العمر و يدفعان عن سبعين ميتة سوء: (نيكوكارى و انفاق پنهانى فقر را بر طرفساخته ، عمر را افزون مى كند و از هفتاد گونه مرگ و مير بد جلوگيرى بهعمل مى آورد).
در باره بعضى از گناهان ديگر مانند ظلم بلكه مطلق گناهان نيز در احاديث
اشاراتى آمده است .
بعضى از مفسران كه نتوانسته اند ميان اجل حتمى واجل معلق فرق بگذارند به اين گونه احاديث حمله كرده و آن را مخالف نصوص قرآنىدانسته اند كه حد عمر انسان را ثابت و لا يتغير مى داند.
توضيح اينكه :
بدون شك انسان داراى دو گونه سر آمد و اجل است :
سر آمد و اجل حتمى كه پايان استعداد جسم انسان براى بقاء است ، و با فرا رسيدن آن هرچيز به فرمان الهى پايان مى گيرد.
سر آمد و اجل معلق كه با دگرگونى شرائط دگرگون مى شود، فىالمثل انسانى دست به انتحار و خودكشى مى زند در حالى كه اگر اين گناه كبيره را انجامنمى داد سالها زنده مى ماند، و يا بر اثر روى آوردن به مشروبات الكلى و مواد مخدر وشهوترانى بى حد و حساب توانائى جسمى خود را در مدت كوتاهى از دست مى دهد، درحالى كه اگر اين امور نبود ساليان بسيارى مى توانست عمر كند.
اينها امورى است كه براى همه قابل درك و تجربه است ، و احدى نمى تواند آن را انكاركند.
در زمينه حوادث ناخواسته نيز امورى وجود دارد كه مربوط بهاجل معلق است كه آن نيز قابل انكار نمى باشد.
بنابراين اگر در روايات فراوانى آمده است كه انفاق در راه خدا يا صله رحم عمر راطولانى و بلاها را بر طرف مى سازد در حقيقت ناظر به همينعوامل است .
و هر گاه ما اين دو نوع اجل و سرآمد عمر را از هم تفكيك نكنيم درك بسيارى ازمسائل در رابطه با (قضا و قدر) و (تاثير جهاد و تلاش و كوشش
در زندگى انسانها) لا ينحل خواهد ماند.
اين بحث را ضمن يك مثال ساده مى توان روشن ساخت ، و آن اينكه : انسان يكدستگاهاتومبيل نو تهيه مى كند كه طبق پيش ‍ بينى هاى مختلفى كه در ساختمان آن به كار رفتهمى تواند مثلا بيست سال عمر كند، اما مشروط به اينكه به آن دقيقا برسند،و مراقبتهاىلازم را به عمل آورند، در اين صورت اجل حتمى ايناتومبيل همان بيست سال است كه از آن فراتر نمى رود.
ولى اگر مراقبتهاى لازم انجام نشود و آن را به دست افراد ناآگاه و لاابالى بسپارند وبيش از قدرت و ظرفيت از آن كار بكشند، و در جاده هاى پر سنگلاخ همه روزه آن را بهكار گيرند ممكن است عمر بيست ساله آن به نصف ، يا به عشرتنزل پيدا كند اين همان (اجل معلق ) آن است .
و ما تعجب مى كنيم چگونه بعضى از مفسران معروف به مساءله روشنى مانند اين مساءلهتوجه نكرده اند.
آيه و ترجمه


يولج اليل فى النهار و يولج النهار فى اليل و سخر الشمس و القمركل يجرى لا جل مسمى ذلكم الله ربكم له الملك و الذين تدعون من دونه ما يملكون منقطمير(13)
إ ن تدعوهم لا يسمعوا دعاءكم و لو سمعوا ما استجابوا لكم و يوم القيمة يكفرون بشرككمو لا ينبئك مثل خبير(14)


ترجمه :
13 - او شب را در روز داخل مى كند و روز را در شب ، و خورشيد و ماه را مسخر (شما) كرده ،هر كدام از آنها تا سرآمد معينى به حركت خود ادامه دهد، اين است خداوند، پروردگار شما،حاكميت (در سراسر عالم ) از آن او است ، و كسانى را كه جز او مى خوانيد (و مى پرستيد)حتى به اندازه پوست نازك هسته خرما حاكميت (و مالكيت ) ندارند!
14 - اگر آنها را بخوانيد صداى شما را نمى شنوند، و اگر بشنوند به شما پاسخنمى گويند، و روز قيامت شرك (و پرستش ) شما را منكر مى شوند، و هيچ كس مانند(خداوند آگاه و) خبير تو را (از حقايق ) با خبر نمى سازد
تفسير:
اين معبودهاى دروغين حتى صداى شما را نمى شنوند!
باز در اين آيات به قسمت ديگرى از آيات توحيد و نعمتهاى بى پايان پروردگاراشاره مى كند تا ضمن آگاهى دادن به انسان حس ‍ شكرگزارى آنان را در مسير شناختمعبود حقيقى برانگيزد، و از هر گونه شرك و پرستشهاى خرافى باز دارد، مى فرمايد:(او كسى است كه شب را در روز و روز را در شبداخل مى كند)
(يولج الليل فى النهار و يولج النهار فىالليل ).
(يولج ) از ماده (ايلاج ) به معنى داخل كردن است ، و ممكن است اشاره به يكى از دومعنى و يا هر دو معنى زير باشد: افزايش و كاهش تدريجى شب و روز درطول سال كه مايه پيدايش فصول مختلف با آنهمه آثار و بركات مى باشد،انتقال تدريجى از شب به روز و از روز به شب به واسطه وجود شفق و بين الطلوعين كهاز خطرات انتقال ناگهانى از ظلمت به نور و از نور به ظلمت جلوگيرى ميكند، و بهانسان آمادگى كافى براى انتقال كاملا آرام و بى خطر را از يكى به ديگرى فراهم مىسازد.
بعد به مساله تسخير خورشيد و ماه اشاره كرده مى گويد: او خورشيد و ماه را مسخر شمانمود (و سخر الشمس و القمر).
چه تسخيرى از اين برتر و بالاتر كه همه آنها در مسير منافع انسان حركت مى كنند، وسرچشمه انواع بركات در زندگى بشرند، و ابر و باد و ماه و خورشيد و فلك در كارهستند تا انسان بتواند زندگى خود را تامين كرده و در غفلت فرو برود، و به ياد منبعاصلى اين مواهب باشد (در زمينه تسخير خورشيد و ماه بحث مشروحى در جلد دهمذيل آيه 2 سوره رعد و 33 ابراهيم - صفحه 120 و 354 داشتيم ).
اما اين خورشيد و ماه در عين اينكه به طور كاملا منظم در مسير خود ميگردند و خدمتگزار لايقو خوبى براى انسانند نظامى كه حاكم بر آنهاست جاودانى نيست ، حتى اين سيارات عظيمبا آنهمه نور و روشنائى سرانجام تاريك مى شوند و از كار مى افتند،
لذا به دنبال بحث تسخير مى افزايد: هر كدام از اين دو، تا زمان مشخصى كه براى آنهاتعيين شده به حركت خود ادامه ميدهند (كل يجرىلاجل مسمى ).
و به مقتضاى اذ الشمس كورت و اذ النجوم انكدرت (سوره تكوير آيه 1 و 2 ) سرانجامهمگى رو به تاريكى و خاموشى خواهند نهاد.
بعضى از مفسران تفسير ديگرى براى اجل مسمى (سرآمد معين ) در اينجا كرده اند و آنحركت دوريه خورشيد و ماه است كه اولى در يكسال تمام ، و دومى در يك ماه پايان ميگيرد.
ولى با توجه به موارد استعمالاين تعبير در آيات متعددى از آيات قرآن مجيد كه به معنى پايان عمر آمده است روشن مىشود كه تفسير مزبور درست نيست ، و حتى همان تفسيراول يعنى پايان عمر خورشيد و ماه است (به آيات 61 -نحل 45 - فاطر 42 - زمر 4 - نور و 67 - غافر مراجعه فرمائيد).
سپس به عنوان نتيجه گيرى از اين بحث توحيدى ميفرمايد: اين است خداوند، پروردگاربزرگ شما (ذلكم الله ربكم ).
خداوندى كه نظام نور و ظلمت و حركات حساب شده خورشيد و ماه را با تمام بركاتشانمقرر فرموده است .
(حاكميت در عالم مخصوص او است ) (له الملك ).
و معبودهائى را كه شما جز او ميخوانيد حتى حاكميت و مالكيت به اندازه
پوست نازكى كه روى هسته خرما كشيده شده در سرتاسر عالم هستى ندارند (و الذينتدعون من دونه ما يملكون من قطمير).
(قطمير) بنا به گفته (راغب ) در (مفردات ) اثرى است كه در پشت هسته خرماوجود دارد، (فرورفتگى كوچكى است ) و به گفته طبرسى در مجمع البيان و قرطبى درتفسيرش پوسته نازك سفيد رنگى است كه سراسر هسته را پوشانده ، و در هرحال كنايه از موجودات بسيار كوچك و كم ارزش است .
آرى اين بتها نه مبداء سودى هستند، و نه منشاء زيانى ، نه از شما دفاع ميكنند، و نه ازخويشتن ، نه حاكميت دارند و نه مالكيت حتى بر پوسته هسته خرمائى ! با اينحال چگونه شما بيخردان آن را پرستش ميكنيد وحل مشكلاتتان را از آنها مى خواهيد؟!
سپس مى افزايد: اگر آنها را براى حل مشكلات خود بخوانيد هرگز صداى شما را نمىشنوند (ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم ).
چرا كه قطعاتى از سنگ و چوب بيش نيستند جمادند و بيشعور! و به فرض كه ناله واصرار و الحاح شما را بشنوند هرگز توانائى پاسخگوئى به نيازهاى شما ندارند (ولو سمعوا ما استجابوا لكم ).
چرا كه روشن شد حتى به اندازه پوست نازك هسته خرمائى مالك سود و زيانى در جهانهستى نيستند، با اينحال چگونه انتظار داريد كه براى شما كارى صورت دهند يا گرهىرا بگشايند؟
و از اين بالاتر (روز قيامت كه مى شود آنها پرستش و شرك شما را منكر
مى شوند (و يوم القيامة يكفرون بشرككم ).
و مى گويند: خداوندا اينها پرستش ما نمى كردند بلكه هواى نفس خويش را در حقيقت مىپرستيدند.
اين شهادت و گواهى يا به زبان حال است كه هر كس به بتها بنگرد با گوش هوش اينسخن را از آنان ميشنود، و يا اينكه همان خداوندى كه در آن روز اعضاء و جوارح و پوست تنانسان را به سخن در مى آورد به آنها فرمان سخن گفتن ميدهد، تا شهادت دهند كه اين بتپرستان منحرف اوهام و شهوات خود را در حقيقت پرستش مى كرده اند.
اين آيه شبيه چيزى است كه در آيه 28 سوره يونس آمده است ، آنجا كه مى فرمايد: و يومنحشرهم جميعا ثم نقول للذين اشركوا مكانكم انتم و شركائكم فزيلنا بينهم وقال شركائهم ما كنتم ايانا تعبدون به خاطر بياوريد روزى را كه همه آنها را جمع ميكنيمسپس به مشركان ميگوئيم شما و معبودهايتان در جاى خود باشيد (تا به حسابتانرسيدگى شود) سپس آنها را از هم جدا ميكنيم (تا از هر يك جداگانهسوال شود) در اينجا معبودهايشان به آنها مى گويند: شما هرگز ما را عبادت نمىكرديد؟!
جمعى از مفسران احتمال داده اند كه اين تعبيرات در مورد معبودهائى همچون فرشتگان وحضرت مسيح (عليهالسلام ) باشد، چرا كه سخن گفتن روز قيامت تنها از آنها ساخته استو جمله (ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم ) اشاره به اين است كه آنها آنچنان به خودمشغولند كه اگر آنها را بخوانيد سخنان شما را نمى شنوند.
ولى با توجه به وسعت مفهوم و الذين تدعون من دونه ظاهر اين است كه
منظور بتها است ، به خصوص اينكه جمله (ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم ) (اگر آنها رابخوانيد صداى شما را نمى شنوند) ظاهرا مربوط به دنياست .
در پايان آيه براى تاكيد بيشتر مى فرمايد: (هيچكس مانند خداوندى كه از همه چيزآگاه است تو را با خبر نمى سازد) (و لا ينبئكمثل خبير).
اگر مى گويد: بتها در قيامت پرستش شما را انكار مى كنند، و از شما بيزارى مى جويند،تعجب نكنيد، زيرا كسى از اين موضوع خبر ميدهد كه از تمام عالم هستى و ذره ذره آن آگاهاست آينده همچون گذشته و حال در پيشگاه علم او روشن و آشكار است .
گرچه مخاطب در اين جمله ظاهرا شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، ولىپيداست كه نظر به همه انسانها است .
نكته :
سوء استفاده از آيات و تفسيرهاى انحرافى
گرچه در خلال تفسير آيات روشن شد كه منظور از آخرين آيه مورد بحث (ان تدعوهم لايسمعوا دعائكم ...) بتها است كه نه گوش شنوائى براى تقاضاهاى عابدان خود دارند، ونه اگر ميداشتند قادر بر حل مشكلى بودند، و نه در جهان هستى سر سوزنى مالكيت وحاكميت دارند.
ولى جمعى از وهابيين قشرى ، براى بريدن ارتباط مسلمين از پيامبر اسلام و پيشوايانبزرگ از طريق توسل و شفاعت طلبيدن ، به اين آيه و مانند آن تمسك جسته اند، و گفتهاند قرآن مى گويد: تمام كسانى را كه غير از خدا مى خوانيد - حتى پيامبران ! - سخن شمارا نمى شنوند و اگر بشنوند اجابت نمى كنند.
و يا چنانكه در آيه 197 سوره اعراف آمده و الذين تدعون من دونه لا يستطيعون نصركم ولا انفسهم ينصرون : كسانى را كه غير از خدا ميخوانيد
نمى توانند شما را يارى كنند و نه حتى خويشتن را در برابر مشكلات يارى دهند و ماننداينگونه آيات .
و به اين ترتيب هرگونه توسل را به ارواح پيامبران و امامان را نفى مى كنند، و آن رامخالف توحيد مى شمرند! در حالى كه يك نگاه ساده به آياتى كهقبل از اين آيات و بعد از آن است براى درك اين حقيقت كافى است كه منظور از آن بتها مىباشد چرا در همه اينها سخن از بتها در ميان است ، سخن از سنگ و چوبهائى است كه آنهارا شريك خدا مى پنداشتند و براى آنها قدرتى در برابر قدرت خداقائل بودند.
ولى چه كسى است كه نداند انبياء و اولياء، همچون شهداى راه خدا كه قرآن با صراحت ازحيات آنها سخن مى گويد، داراى حيات برزخى هستند، و مى دانيم در حيات برزخى فعاليتروح گستردهتر و وسيعتر است ، چرا كه از حواجب مادى و تعلقات دنيوى رهائى يافته ،اين از يك سو.
از سوى ديگر بدون شك توسل به اين ارواح پاك نه به اين معنى است كه براى آنها درمقابل خداوند استقلالى قائل شويم ، بلكه هدف آن است كه از آبرو جاه آنها در پيشگاه خدامدد بطلبيم و از احترام و عظمتى كه در درگاه خدا دارند كمك بخواهيم كه اين عين توحيد وعبوديت پروردگار است (دقت كنيد).
بنا بر اين همانگونه كه قرآن صريحا در مساله شفاعت مى گويد آنها به اذن و فرمانخدا شفاعت ميكنند (من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه ): چه كسى است كه بتواند در درگاه خداجز به فرمان او شفاعت كند (بقره - 255) همچنينتوسل به آنان نيز از همين طريق و همين رهگذر است .
چه كسى مى تواند آيات صريح توسل را انكار كند؟ و يا آن را شرك بپندارد و درمقابل قرآن بايستد و دم از توحيد زند؟ جز جاهلان مغرورى كه اين نغمه هاى شوم را كهمنجر به ايجاد تفرقه بين مسلمين است سر داده اند!
لذا در حالات صحابه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ميخوانيم كه آنها در مشكلاتبه كنار قبر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى آمدند، وتوسل مى جستند، و از روح پاك او در درگاه خدا يارى مى طلبيدند.
چنانكه (بيهقى ) محدث معروف اهل سنت نقل ميكند كه در زمان خليفه دوم خشكسالى وقحطى شد، بلال به همراهى عده اى از صحابه به كنار قبر پيامبر (صلى الله عليه وآله و سلم ) آمد و چنين گفت : (يا رسول الله استق لامتك ... فانهم قد هلكوا...) اىرسول خدا براى امتت باران بخواه ... كه هلاك شدند.
بعضى از مفسران اهل سنت مانند (آلوسى ) احاديث زيادى در اين زمينهنقل كرده ، و پس از گفتگو و سختگيرى در مورد اين احاديث سرانجام چنين مى گويد: بعداز تمام اين گفتگوها، من مانعى در توسل به پيشگاه خداوند به مقام پيامبر (صلى اللهعليه و آله و سلم ) نميبينم ، چه در حال حيات و چه بعد از ممات ... سپس كسان ديگرى راكه در پيشگاه خدا مقامى دارند نيز بر آن افزوده و اعتراف به جوازتوسل به آنها ميكند.
بحث مشروح ديگرى نيز در اين زمينه در جلد چهارم صفحه 366ذيل آيه 35 سوره مائده داشته ايم .
آيه و ترجمه


يايها الناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد(15)
ان يشا يذهبكم و يات بخلق جديد(16)
و ما ذلك على الله بعزيز(17)
و لا تزر وازرة وزر اخرى و ان تدع مثقلة الى حملها لايحمل منه شى ء و لو كان ذا قربى انما تنذر الذين يخشون ربهم بالغيب و اقاموا الصلوةو من تزكى فانما يتزكى لنفسه و الى الله المصير(18)


ترجمه :
15 - اى مردم ! شما (همگى ) نيازمندان به خدا هستيد، تنها خداوند است كه بى نياز وشايسته هرگونه حمد و ستايش است .
16 - اگر بخواهد شما را مى برد و خلق جديدى مى آورد.
17 - و اين براى خداوند غير ممكن (و مشكل ) نيست .
18 - هيچ گنهكارى بار گناه ديگرى را بر دوش نميكشد، و اگر شخص سنگين بارىديگرى را براى حمل گناه خود بخواند چيزى از آن را بر دوش نخواهد گرفت ، هر چند ازنزديكان او باشد، تو فقط كسانى را انذار ميكنى كه از پروردگار خود در پنهانى مىترسند، و نماز را بر پا ميدارند، و هر كس پاكى (و تقوى )
پيشه كند نتيجه آن به خودش باز مى گردد و بازگشت (همگان ) به سوى خدا است .
تفسير:
هيچكس بار گناه ديگرى را بر دوش نخواهد كشيد.
در تعقيب دعوت موكدى كه در آيات گذشته به سوى توحيد و مبارزه با هر گونه شركو بت پرستى آمده بود ممكن است اين توهم براى بعضى پيش آيد كه خداوند چه نيازىبپرستش ما دارد كه اينهمه اصرار و تاكيد ميكند؟ لذا در آيات مورد بحث براى بيان اينحقيقت كه ما نيازمند به عبادت او هستيم نه او نيازمند به عبادت ما، مى فرمايد: اى مردم !شما نيازمند به خدا هستيد و او از هر نظر بى نياز و شايسته حمد و ستايش است (يا ايهاالناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد).
چه سخن مهم و پر ارزشى كه موقعيت ما را در عرصه عالم هستى در برابر هستى بخشروشن مى سازد، و بسيارى از معماها را مى گشايد، و به سؤ الات زيادى پاسخ مىگويد.
آرى بى نياز حقيقى و قائم بالذات در تمام عالم هستى يكى است ، و او خدا است ، همهانسانها بلكه همه موجودات سر تا پا نيازند و فقر و وابسته به آن وجودمستقل كه اگر لحظه اى ارتباطشان قطع شود هيچند و پوچ .
همانگونه كه او نياز مطلق است انسانها فقر مطلقند، و همانگونه كه او قائم به ذات استمخلوقات همه قائم به او هستند، چرا كه او وجودى است بى نهايت از هر نظر، و واجبالوجود در ذات و صفات .
با اينحال او چه نيازى به عبادت ما ممكن است داشته باشد؟، اين ما هستيم كه از طريقعبادت و اطاعت او راه تكامل را مى پيمائيم و به آن مبدء بى پايان فيض در پرتوعبوديتش لحظه به لحظه نزديكتر مى شويم و از انوار ذات و صفاتش بهره
مى گيريم .
در حقيقت اين آيه توضيحى است براى آيات قبل كه ميفرمود: ذلكم الله ربكم له الملك ...(اين است خداوند پروردگار شما كه مالكيت و حاكميت در جهان هستى مخصوص او است وديگران حتى به اندازه پوسته نازك هسته خرما از خود چيزى ندارند).
بنا بر اين انسانها نيازمند به او هستند و نه غير او، و لذا هرگز نبايد سر تعظيم وتسليم بر آستان غير او بگذارند، و رفع نيازمندى خود را از غير او بطلبند، كه آنهانيز همه مانند خودش نيازمند و محتاجند، حتى بزرگداشت پيامبران الهى و پيشوايان حق بهخاطر آن است كه فرستادگان و نمايندگان اويند نه اينكه از خوداستقلال دارند.
بنا بر اين او هم (غنى ) است و هم (حميد) يعنى در عين بى نيازى آنقدر بخشنده ومهربان است كه شايسته هرگونه حمد و سپاسگزارى است ، و در عين بخشندگى و بندهنوازى از همگان بى نياز مى باشد.
توجه به اين واقعيت دو اثر مثبت در انسانهاى مومن ميگذارد، از يك سو آنها را از مركب غرورو خود خواهى و طغيان پياده ميكند، و به آنها هشدار ميدهد كه چيزى از خود ندارند كه به آنببالند، هر چه هست امانتهاى پروردگار نزد آنهاست .
و از سوى ديگر دست نياز به درگاه غير او دراز نكنند، و طوق عبوديت غير الله را برگردن ننهند، از رنگ همه تعلقات آزاد باشند تا همگان غلام همتشان گردند.
مؤ منان با اين ديد و جهان بينى هر چه در عالم مى بينند از پرتو وجود او ميدانند، وهرگز توجه به اسباب آنها را از مسبب الاسبابغافل نميكند.
جمعى از فلاسفه اين آيه را اشاره به برهان معروف (فقر و امكان ) يا (امكان
و وجوب در مورد اثبات واجب الوجود دانسته اند، گرچه آيه در مقام بياناستدلال بر اثبات وجود خدا نيست ، بلكه اوصاف او را بازگو ميكند ولى برهان مذكوررا ميتوان به عنوان لازمه مفاد آيه دانست .
توضيح برهان امكان و وجوب (فقر و غنى )
تمام موجوداتى كه در اين جهان مى بينيم همه روزى معدوم بوده اند سپس لباس وجود برتن كرده اند، و يا به تعبير دقيقتر روزى هيچ نبوده اند و سپس وجود شده اند، ايندليل بر آن است كه آنها (معلول ) وجود ديگرى هستند و از خود هستى ندارند.
و مى دانيم هر وجود معلولى وابسته و قائم به علت خويش و سراپا نياز و احتياج است ، واگر آن علت نيز معلول علت ديگرى باشد او هم به نوبه خود محتاج و نيازمند خواهدبود، و اگر اين امر تا بى نهايت تسلسل پيدا كند مجموعه اى از موجودات نيازمند و فقيرخواهيم داشت ، مسلم است كه چنين مجموعه اى هرگز وجود نخواهد يافت ، چرا كه بى نهايتنياز، نياز است ، و بى نهايت فقر، فقر، هرگز از بى نهايت صفر عددى به وجود نمىآيد و از بى نهايت وابسته استقلالى حاصل نمى شود.
از اينجا نتيجه مى گيريم كه سرانجام بايد به وجودى برسيم كه قائم به ذات است ومستقل از تمام جهات ، و علت است و معلول نيست ، و او واجب الوجود است .
در اينجا اين سوال پيش مى آيد كه چرا در آيه فوق تنها سخن از انسانها و نياز آنان بهالله است ؟ در حالى كه اين فقر جنبه عمومى در عالم هستى دارد.
پاسخ اين است كه اگر انسان كه گل سر سبد موجودات اين جهان است سر تا پا نياز بهاو است حال بقيه موجودات روشن است و به تعبير ديگر بقيه نيز در علت فقر كه همانامكان وجود باشد با انسان شريكند.
سخن از خصوص انسان به خاطر اين است كه هدف اين بوده كه انسان را از مركب غرورپياده سازد و به نيازش در همه حال و در همه چيز و در همه جا به خدا توجه دهد، همانتوجهى كه ريشه اصلى صفات فضيله و ملكات اخلاقى است ، همان توجهى كه رمزتواضع ، ترك ظلم و ستم ، ترك غرور و كبر و نخوت ، و تركبخل و حرص و حسد است ، و انگيزه تواضع در برابر حق مى باشد.
در آيه بعد براى تاكيد همين فقر و نياز انسانها به او مى فرمايد (اگر بخواهد شمارا مى برد و خلق جديدى را مى آورد) (ان يشا يذهبكم و يات بخلق جديد).
بنا بر اين او نيازى به شما و عبادتتان ندارد و اين شما هستيد كه به او نيازمنديد.
اين آيه نظير مطلبى است كه در سوره انعام آمده ، آنجا كه ميفرمايد: و ربك الغنى ذوالرحمة ان يشاء يذهبكم و يستخلف من بعدكم من يشاء كما انشائكم من ذرية قوم آخرين :(پروردگار تو بى نياز و مهربان است اگر بخواهد شما را ميبرد و به جاى شما هركس را بخواهد جانشين مى سازد، همانگونه كه شما را ازنسل اقوام ديگرى به وجود آورد) (انعام - 133).
او نه نيازى به طاعت شما دارد و نه بيمى از گناهانتان و در عينحال رحمت واسعه او همه شما را در بر گرفته است نه از ميان رفتن تمام جهان چيزى ازعظمت او مى كاهد و نه آفرينش اين عالم چيزى بر مقام كبريائى او افزوده .
و در آخرين آيه باز به عنوان تاكيد مجدد مى فرمايد: (و اين كار براى خدا نا ممكن نيست) (و ما ذلك على الله بعزيز).
آرى او هر چه را اراده كند به آن فرمان ميدهد موجود باش آن نيز بلافاصله موجود مىشود، انسان كه سهل است اين سخن در باره تمام عالم هستى صادق است .
به هر حال اگر به شما دستور ايمان و اطاعت و پرستش ميدهد همه براى خود شما است وسود و بركات آن عائد خود شما ميگردد.
آخرين آيه مورد بحث به پنج (نكته ) در ارتباط با آياتقبل اشاره مى كند:
نخست اينكه در آيات گذشته آمده بود كه اگر خدا بخواهد شما را مى برد و قوم ديگرىرا بجاى شما مى آورد اين سخن ممكن است براى بعضى اينسوال را به وجود مى آورد كه مخاطبين اين آيه همه از افراد گنهكار نيستند، چرا كه در هرعصر و زمانى مؤ منان صالحى وجود داشته و دارند، آيا ممكن است آنها نيز گرفتار عواقبگناهان ديگران شوند و محكوم به فنا گردند؟
اينجاست كه ميفرمايد هيچ گنهكارى بار گناه ديگرى را به دوش نمى كشد (و لا تزروازرة وزر اخرى ).
(وزر) به معنى سنگين است و از (وزر) (بر وزن نظر) گرفته شده كه به معنىپناهگاه كوههاست ، و گاه به معنى مسئوليت نيز آمده است ، چنانكه (وزير) را از ايننظر وزير مى گويند كه بار مسئوليت سنگينى بر دوش ميكشد، موازره نيز به معنىمعاونت است چرا كه هر كسى به هنگام معاونت قسمتى از بار ديگرى را بر دوش مى كشد.
اين جمله كه يكى از پايه هاى اساسى در اعتقادات اسلامى است در حقيقت از يكسو ارتباطبه عدل خداوند دارد كه هر كس را در گرو كار خود مى شمرد،
به سعى ها و تلاشهاى او پاداش مى دهد و به گناهان او كيفر.
و از سوى ديگر به شدت مجازات روز رستاخيز اشاره دارد كه احدى حاضر نمى شودبار گناه ديگرى را بر دوش گيرد هر چند فوق العاده به او علاقه داشته باشد.
توجه به اين معنى تاثير زيادى در خودسازى انسانها دارد كه هر كس مراقب خويشباشد، هرگز به بهانه اينكه اطرافيان او يا جامعه او فاسد است تن به فساد ندهد، وآلودگى محيط را مجوزى بر آلودگى خويش نشمرد چرا كه هر كس بار گناه خود را بردوش ميكشد.
و از سوى ديگر اين درك و ديد را به انسانها ميدهد كه حساب خداوند با جامعه ها حسابمجموع و يكپارچه نيست ، بلكه هر كسى مستقلا مورد محاسبه قرار ميگيرد، يعنى اگر هم دررابطه با پاكسازى خويشتن و هم مبارزه با فساد انجام وظيفه كرده باشد هيچ ترس ووحشتى بر او نيست هر چند تمام جهانيان غير از او آلوده كفر و شرك و ظلم و گناه باشد.
اصولا هيچ برنامه تربيتى بدون توجه دادن به ايناصل اساسى موثر نخواهد افتاد (دقت كنيد).
در جمله دوم همين مساله را به صورت ديگرى مطرح ميكند، مى گويد: (اگر فرد(سنگين بارى ) ديگرى را دعوت به حمل گناهانش كند پاسخ منفى به دعوت او ميدهد وچيزى از گناه و مسئوليت او را حمل نخواهد كرد، هر چند از نزديكان و بستگان او باشد)(و ان تدع مثقلة الى حملها لا يحمل منه شى ء و لو كان ذا قربى ).
در حديثى آمده است كه در قيامت مادر و فرزندى را مى آورند كه هر دو بار سنگينى از گناهبر دوش دارند، مادر از فرزند تقاضا ميكند در عوض آنهمه زحمات كه در دنيا براى توكشيدم مقدارى از بار مسئوليت گناه مرا را بر دوش گير، فرزند به مادر مى گويد از مندور شو كه من از تو گرفتارترم !.
در اينجا اين سوال پيش مى آيد كه آيا اين آيه با آنچه در روايات فراوان در باره سنت(حسنه ) و (سيئة ) وارد شده منافات ندارد؟ چرا كه اين روايات مى گويد: هر كسسنت نيكوئى بگذارد اجر تمام كسانى كه به آنعمل كنند براى او نوشته خواهد شد بى آنكه از پاداش آنها كاسته شود، و كسى كه سنتبدى بگذارد وزر كسانى كه به آن عمل كنند بر او خواهد بود بى آنكه از گناه آنهاكاسته شود.
ولى با توجه به يك نكته پاسخ اين سوال روشن ميشود و آن اينكه در صورتى گناهكسى را بر ديگرى نمى نويسند كه هيچ دخالتى در آن نداشته باشد، اما اگر از طريقايجاد سنت ، يا معاونت و كمك ، يا تشويق و ترغيب ، سهمى در ايجاد آنعمل داشته باشد، مسلما عمل او محسوب ميشود، و در آن شريك و سهيم است .
بالاخره در سومين جمله پرده از اين حقيقت بر ميدارد كه انذارهاى پيامبر (صلى الله عليه وآله و سلم ) تنها در دلهاى آماده اثر ميگذارد ميفرمايد: (تو فقط كسانى را انذار ميكنى كهاز پروردگار خود در غيب و پنهانى مى ترسند و نماز را بر پا مى دارند)
(انما تنذر الذين يخشون ربهم بالغيب و اقاموا الصلاة ).
تا در دلى خوف خدا نباشد، و در نهان و آشكار احساس مراقبت يك نيروى معنوى بر خودنكند، و با انجام نماز كه قلب را زنده ميكند و به ياد خدا ميدارد به اين احساس درونى مددنرساند، انذارهاى انبياء و اولياء بى اثر خواهد بود.
در آغاز كار كه انسان هيچ عقيده اى را انتخاب نكرده و ايمان نياورده اگر روح حقجوئى وحقطلبى نداشته باشد و احساس ‍ مسئوليت در برابر شناخت واقعيتها نكند، گوش بهدعوت انبياء فرا نخواهد داد، و در آيات پروردگار در جهان هستى نمى انديشد!
در جمله چهارم باز به اين حقيقت بر ميگردد كه خدا از همگان بى نياز است و مى افزايد:(هر كس پاكى و تقوى پيشه كند نتيجه اين پاكى به خود او باز ميگردد) (و من تزكىفانما يتزكى لنفسه ).
و سرانجام در پنجمين و آخرين جمله هشدار ميدهد كه اگر نيكان و بدان به نتائجاعمال خود در اين جهان نرسند مهم نيست چرا كه (بازگشت همگى به سوى خدا است ) وسرانجام حساب همه را خواهد رسيد! (و الى الله المصير).
آيه و ترجمه


و ما يستوى الاعمى و البصير(19)
و لا الظلمات و لا النور(20)
و لا الظل و لا الحرور(21)
و ما يستوى الاحياء و لا الاموت ان الله يسمع من يشاء و ما انت بمسمع من فى القبور(22)
ان انت الا نذير(23)


ترجمه :
19 - نابينا و بينا هرگز مساوى نيستند.
20 - و نه ظلمتها و روشنائى !
21 - و نه سايه (آرامبخش ) و باد داغ و سوزان !
22 - و هرگز مردگان و زندگان يكسان نيستند، خداوند پيام خود را به گوش هر كسبخواهد ميرساند و تو نميتوانى سخن خود را به گوش آنها كه در قبرها خفته اندبرسانى !
23 - تو فقط انذار كننده اى (و اگر ايمان نياورند نگران نباش وظيفه ات را انجام ده ).
تفسير:
نور و ظلمت يكسان نيست ! به تناسب بحثهائى كه پيرامون ايمان و كفر در آيات گذشتهبود، در
مورد بحث چهار مثال جالب براى مومن و كافر ذكر مى كند كه آثار (ايمان ) و (كفر)به روشنترين وجه در آن مجسم شده است :
در نخستين مثال (كافر) و (مؤ من ) را به (نابينا) و (بينا) تشبيه كرده مىگويد: (هرگز اعمى و بينا مساوى نيستند) (و ما يستوى الاعمى و البصير).
ايمان نور است و روشنى بخش ، و به انسان در جهان بينى ، و اعتقاد، وعمل ، و تمام زندگى روشنائى و آگاهى ميدهد، اما كفر ظلمت است و تاريكى ، و در آن نهبينش صحيحى از كل عالم هستى است ، و نه از اعتقاد درست وعمل صالح خبرى .
قرآن مجيد در آيه 257 سوره بقره در همين زمينه حق مطلب را ادا كرده مى گويد: الله ولىالذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور و الذين كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم منالنور الى الظلمات اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون : (خداوند ولى و راهنما وسرپرست مومنان است ، آنها را از تاريكيها به روشنائى ، هدايت ميكند، اما ولى وسرپرست كافران طاغوت است كه آنها را از روشنائى به ظلمتها مى كشاند، آنها اصحابدوزخند، و جاودانه در آن مى مانند)!
و از آنجا كه چشم بينا به تنهائى كافى نيست بايد روشنائى و نورى نيز باشد، تاانسان با كمك اين دو عامل موجودات را مشاهده كند، در آيه بعد مى افزايد: (و نه تاريكهابا نور برابرند) (و لا الظلمات و لا النور).
چرا كه تاريكى منشاء گمراهى است ، تاريكىعامل سكون و ركود است ، تاريكى عامل انواع خطرات ميباشد، اما نور و روشنائى منشاءحيات و زندگى و حركت و جنبش و رشد و نمو وتكامل است كه اگر نور از ميان برود تمام انرژيها در جهان خاموش ‍ مى شوند، و مرگسراسر عالم ماده را فرا مى گيرد، و چنين است نور ايمان در جهان معنى كهعامل رشد و تكامل و سبب حيات و حركت مى باشد.
سپس مى افزايد: هرگز سايه (آرام بخش ) با باد داغ و سوزان يكسان نيستند (و لاالظل و لا الحرور).
مؤ من در سايه ايمانش در آرامش و اءمن و امان به سر ميبرد، اما كافر به خاطر كفرش درناراحتى و رنج مى سوزد.
(راغب ) در (مفردات ) مى گويد: (حرور) (بر وزنقبول ) به معنى باد داغ و سوزان است (بادى مرگبار و خشك كننده ).
بعضى آن را به معنى باد سموم دانسته اند و بعضى به معنى شدت حرارت آفتاب .
زمخشرى در كشاف مى گويد (سموم ) به بادهاى موذى و كشنده اى مى گويند كه درروز مى وزد، اما (حرور) به همين بادها گفته مى شود اعم از اينكه در روز باشد يا درشب ، به هر حال چنين بادى كجا و سايه خنك و نشاط آفرين كه روح و جسم انسان رانوازش مى دهد كجا؟
و سرانجام در آخرين تشبيه مى گويد: (و هرگز زندگان و مردگان يكسان نيستند! (و مايستوى الاحياء و لا الاموات ).
مؤ منان زندگانند، و داراى تلاش و كوشش و حركت و جنبش ، رشد و نمو دارند، شاخه وبرگ و گل و ميوه دارند، اما كافر همچون چوب خشكيده اى است كه نه طراوتى ، نهبرگى ، نه گلى و نه سايه دارد و جز براى سوزاندن مفيد نيست .
در آيه 122 سوره انعام ميخوانيم اءو من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فىالناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها: (آيا كسى كه مرده بود و ما او را زندهكرديم ، و نورى براى او قرار داديم كه در ميان مردم با آن راه برود، همچون كسى استكه تا ابد در ظلمات غوطه ور
است ، و هرگز از آن خارج نمى شود؟!
و در پايان آيه مى افزايد: خداوند هر كس را بخواهد شنوا مى سازد تا دعوت حق را بهگوش جان بشنود، و به نداى مناديان توحيد لبيك گويد (ان الله يسمع من يشاء).
و تو هرگز نمى توانى سخن خود را به گوش مردگانى كه در قبرها خفته اندبرسانى ! (و ما انت بمسمع من فى القبور).
فرياد تو هر قدر رسا، و سخنانت هر اندازه دلنشين ، و بيانت هر مقدار گويا باشد،مردگان از آن چيزى درك نمى كنند، و كسانى كه بر اثر اصرار در گناه و غوطه ورشدن در تعصب و عناد و ظلم و فساد روح انسانى خود را از دست داده اند مسلما آمادگى براىپذيرش دعوت تو ندارند.
بنا بر اين از عدم ايمان آنها نگران نباش ، و بيتابى مكن ، وظيفه تو ابلاغ و انذار استتو تنها بيم دهنده اى (ان انت الا نذير).
نكته ها:
1 - آثار ايمان و كفر
ميدانيم قرآن براى مرزهاى جغرافيائى و نژادى و طبقاتى و مانند آن كه انسانها را ازيكديگر جدا ميكند اهميتى قائل نيست ، تنها مرز را مرز ايمان و كفر شمرده است ، و به اينترتيب تمام جامعه انسانى را به دو گروه (مؤ من ) و (كافر) تقسيم مى كند.
قرآن در معرفى ايمان در موارد متعددى آن را تشبيه به (نور) كرده است ، و (كفر)را به ظلمت و تاريكى و اين تشبيه زنده ترين معرف براى
برداشتى است كه قرآن از كفر و ايمان دارد.
ايمان يك نوع درك و ديد باطنى است ، يك نوع علم و آگاهى تواءم با عقيده قلبى و جنبشو حركت است ، يك نوع باور كه در اعماق جان انسان نفوذ ميكند و سرچشمه فعاليتهاىسازنده مى شود.
اما كفر، جهل است و ناآگاهى و ناباورى كه نتيجه آن عدم تحريك و فقدان احساس مسئوليتو حركتهاى شيطانى و مخرب است .
اين را نيز ميدانيم كه (نور) در جهان ماده مبداء هرگونه حيات و حركت و نمو و رشد درانسان و حيوان و گياه است ، و به عكس ظلمت و تاريكىعامل خاموشى و خواب ، و در صورت ادامه موجب مرگ و نابودى حيات است .
بنا بر اين جاى تعجب نيست كه در آيات فوق يكجا (ايمان ) و (كفر) به (نور)و (ظلمت ) و جاى ديگر به (حيات ) و (مرگ ) يكجا به سايه آرام بخش و بادسموم و جاى ديگر (مؤ من ) و (كافر) به (بينا) و (نابينا) تشبيه گرديدهاست .
و همه گفتنيها در ضمن اين چهار تشبيه بيان شده .
راه دور نرويم هنگامى كه با يك فرد مؤ من نشست و برخاست ميكنيم اثر اين نور را در تماموجودش احساس مى نمائيم ، افكارش روشنى بخش است ، سخنانش درخشنده است ،اعمال و اخلاقش ما را به حقيقت زندگى و حيات واقعى آشنا مى سازد.
اما (كافر) از تمام وجودش ظلمت مى بارد، جز به منافع مادى و زودگذر خويش نمىانديشد، فضا و افق فكرش از محدوده زندگى شخصيش فراتر نمى رود، در لابلاىشهوات غوطه ور است ، و همنشينى او قلب و روح انسان را
در امواج ظلمات فرو مى برد كه :
همدمى مرده دهد مردگى

صحبت افسردهدل افسردگى !

و به اين ترتيب آنچه را كه قرآن در اين آيات بيان كرده به طور محسوس و ملموسقابل درك است .
2 - آيا مردگان حقيقتى را درك نمى كنند؟
با توجه به آنچه در آيات فوق آمده دو سؤال مطرح مى شود:
نخست اينكه : چگونه قرآن مى گويد: تو نمى توانى صداى خود را به گوش مردگانبرسانى ؟ با اينكه در حديث معروفى آمده است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم )در روز جنگ بدر دستور داد اجساد كفار را بعد از پايان جنگ در چاهى بيفكنند، سپس آنها راصدا زد و فرمود: هل وجدتم ما وعد الله و رسوله حقا؟ فانى وجدت ما وعدنى الله حقا!: آياشما آنچه را كه خدا و رسولش وعده داده بود به حق يافتيد؟ من كه آنچه را خداوند به منوعده داده بود به حق يافتم .
در اينجا عمر اعتراض كرد و گفت اى رسول خدا! چگونه با اجسادى سخن ميگوئى كه روحدر آن نيست ؟!
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: ما انتم باسمع لمااقول منهم ، غير انهم لا يستطيعون ان يردوا شيئا!: شما سخنان مرا از آنها بهتر نمىشنويد، چيزى كه هست آنها توانائى پاسخگوئى را ندارند.
و يا اينكه يكى از آداب ميت اينست كه عقائد حق به او تلقين داده شود، اين با آيات موردبحث چگونه سازگار است ؟
پاسخ اين سوال با توجه به يك نكته روشن مى شود و آن اينكه آيات مورد
بحث سخن از عدم درك مردگان به طور عادى و طبيعى مى گويد، اما روايت جنگ بدر ياتلقين ميت مربوط به شرائط فوق العاده است كه خداوند سخنان پيامبرش را به طورفوق العاده به گوش آن مردگان مى رساند.
به تعبير ديگر ارتباط انسان در جهان برزخ با عالم دنيا قطع ميشود جز در مواردى كهخداوند فرمان ميدهد اين ارتباط برقرار گردد، به هميندليل در شرايط عادى ما نمى توانيم ارتباط با مردگان پيدا كنيم .
سوال ديگر اينكه : اگر صداى ما به گوش مردگان نميرسد سلام بر پيامبر (صلىالله عليه و آله و سلم ) و امامان (عليهمالسلام ) وتوسل به آنها و زيارت قبورشان و تقاضاى شفاعت از آنان در پيشگاه خدا چه مفهومىدارد؟
جمعى از وهابيها كه عموما به جمود فكرى معروفند نيز با تكيه بر همين پندار از ظواهرابتدائى بى آنكه آيات ديگر قرآن را بررسى كنند، و براى احاديث بسيارى كه ازپيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده وقعى بنهند، مسالهتوسل را نفى كرده ، و به گمان خود خط بطلان بر آن كشيده اند.
پاسخ اين سوال نيز از آنچه در پاسخ سوالاول گفتيم روشن ميشود، زيرا حساب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و مردان خدا ازديگران جدا است ، آنها همانند شهداء (بلكه در صف مقدم بر آنان ) قرار دارند و زندگانجاويدند، و به مصداق احياء عند ربهم يرزقون از روزيهاى پروردگار بهره ميگيرند وبه فرمان خداوند ارتباط خود را با اين جهان حفظ مى كنند، همانگونه كه در اين جهان مىتوانند با مردگان - همچون كشتگان بدر - ارتباط برقرار سازند.
روى همين جهت در روايات فراوانى كه در كتب اهل سنت و شيعه آمده است مى خوانيم : پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) و امامان (عليهمالسلام ) سخن كسانى را كه از دور ونزديك بر آنها سلام مى فرستند، مى شنوند، و به آنها پاسخ مى گويد، و حتىاعمال امت
را بر آنها عرضه مى دارند.
قابل توجه اينكه ما ماءموريم كه در تشهد نماز سلام بر پيامبر (صلى الله عليه و آلهو سلم ) بفرستيم و اين اعتقاد همه مسلمين اعم از شيعه واهل سنت است ، چگونه ممكن است او را مخاطب سازيم به چيزى كه هرگز آن را نمى شنود؟!
در روايات متعددى در صحيح مسلم از ابو سعيد خدرى و ابو هريره از شخص پيامبر (صلىالله عليه و آله و سلم ) نقل شده كه فرمود: لقنوا موتاكم لا اله الا الله : مردگان خود راتلقين لا اله الا الله كنيد.

next page

fehrest page

back page