بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر نمونه جلد 13, جمعی از فضلا ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     TAFSIR01 -
     TAFSIR02 -
     TAFSIR03 -
     TAFSIR04 -
     TAFSIR05 -
     TAFSIR06 -
     TAFSIR07 -
     TAFSIR08 -
     TAFSIR09 -
     TAFSIR10 -
     TAFSIR11 -
     TAFSIR12 -
     TAFSIR13 -
     TAFSIR14 -
     TAFSIR15 -
     TAFSIR16 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

(ايوب ) سرگذشتى غمانگيز، و در عين حال پرشكوه و با ابهت دارد، صبر و شكيبائىاو مخصوصا در برابر حوادث ناگوار عجيب بود، به گونه اى كه (صبر ايوب ) يكضرب المثل قديمى است .
ولى در آيات مورد بحث مخصوصا به مرحله نجات و پيروزى او بر مشكلات
و بدست آوردن مواهب از دست رفته اشاره مى كند، تا درسى باشد براى همه مؤ منان در هرعـصـر و زمـان كـه در كـام مـشـكـلات فـرو مـى رونـد، بـخصوص مؤ منان مكه كه به هنگامنزول اين آيات ، سخت در محاصره دشمن بودند.
مـى فـرمـايد: (به ياد آور ايوب را هنگامى كه پروردگار خود را خواند و عرضه داشتنـاراحـتـى و درد و بـيـمـارى و مـشـكـلات و گـرفـتـارى به من روى آورده است ، و تو ارحمالراحمينى ) (و ايوب اذ نادى ربه انى مسنى الضر و انت ارحم الراحمين ).
(ضـر) (بر وزن حر) به هر گونه بدى و ناراحتى كه به روح و جان يا جسم انسانبـرسـد، و هـمـچـنـيـن نـقـص عـضـو، از بـيـن رفـتـن مـال ، مـرگ عـزيـزان ،پايمال شدن حيثيت ، و مانند آن گفته مى شود، و چنانكه بعدا خواهيم گفت : ايوب گرفتاربسيارى از اين ناراحتيها شد.
ايـوب همانند ساير پيامبران به هنگام دعا براى رفع اين مشكلات طاقت فرسا نهايت ادبرا در پـيشگاه خدا به كار مى برد، حتى تعبيرى كه بوى شكايت بدهد نمى كند، تنها مىگـويد: من گرفتار مشكلاتى شده ام و تو ارحم الراحمين هستى ، حتى نمى گويد مشكلم رابرطرف فرما زيرا مى داند او بزرگ است و رسم بزرگى را مى داند.
آيـه بـعـد مـى گويد: (به دنبال اين دعاى ايوب ، خواسته اش را اجابت كرديم و رنج وناراحتى او را برطرف ساختيم ) (فاستجبنا له فكشفنا ما به من ضر).
(و خـانـواده او را بـه او بـازگردانديم ، و همانندشان را به آنها افزوديم ) (و آتيناهاهله و مثلهم معهم ).
(تـا رحـمـتـى از نـاحـيه ما بر آنها باشد و هم يادآورى و تذكرى براى عبادت كنندگانپروردگار) (رحمة من عندنا و ذكرى للعابدين ).
تـا مسلمانان بدانند مشكلات هر قدر زياد باشد و گرفتاريها هر قدر فراوان دشمنان هرقـدر فـشرده باشند و نيروهاشان متراكم باز با گوشه اى از لطف پروردگار همه اينهابـرطـرف شـدنـى اسـت ، نـه تـنـها زيانها جبران مى شود بلكه گاهى خداوند به عنوانپاداش ‍ صابران با استقامت همانند آنچه از دست رفته نيز بر آن مى افزايد و اين درسىاسـت بـراى هـمـه مـسـلمـانـان مـخـصـوصـا مـسـلمـانـانـى كـه بـه هـنـگـامنزول اين آيات سخت در محاصره دشمن و انبوه مشكلات قرار داشتند.
نكته ها:
1 - فشردهاى از داستان ايوب
در حـديـثـى از امـام صـادق (عـليهالسلام ) مى خوانيم : (كسى پرسيد بلائى كه دامنگيرايوب شد براى چه بود؟).
امام صادق (عليهالسلام ) پاسخى فرمود كه خلاصه اش چنين است : بلائى كه بر ايوبوارد شـد بـه خـاطر اين نبود كه كفران نعمتى كرده باشد، بلكه به عكس به خاطر شكرنعمت بود كه ابليس بر او حسد برد و به پيشگاه خدا عرضه داشت اگر او اين همه شكرنـعـمت تو را بجا آورد، به خاطر آنست كه زندگى وسيع و مرفهى به او دادهاى ، و اگرمواهب مادى دنيا را از او بگيرى هرگز شكر تو را بجا نخواهد آورد.
مرا بر دنياى او مسلط كن تا معلوم شود كه مطلب همين است .
خـداوند براى اينكه اين ماجرا سندى براى همه رهروان راه حق باشد، به شيطان اين اجازهرا داد، او آمـد و امـوال و فـرزنـدان ايوب را يكى پس از ديگرى از ميان برداشت ، ولى اينحوادث دردناك نه تنها از شكر ايوب نكاست بلكه شكر او افزون شد!
شيطان از خدا خواست بر زراعت و گوسفندان او مسلط شود، اين اجازه
بـه او داده شـد و او تمامى آن زراعت را آتش زد و گوسفندان را از بين برد، باز هم حمد وشكر ايوب افزون شد.
سـرانـجـام شـيـطـان از خـدا خواست كه بر بدن ايوب مسلط گردد و سبب بيمارى شديد اوشـود، و ايـن چـنـيـن شد، به طورى كه از شدت بيمارى و جراحت قادر به حركت نبود، بىآنكه كمترين خللى در عقل و درك او پيدا شود.
خـلاصـه ، نـعـمـتها يكى بعد از ديگرى از ايوب گرفته مى شد، ولى به موازات آن مقامشكر او بالا مى رفت .
تـا ايـنكه جمعى از رهبانها به ديدن او آمدند و گفتند: بگو ببينيم تو چه گناه بزرگىكـرده اى كـه ايـن چـنين مبتلا شده اى ؟ (و به اين ترتيب شماتت اين و آن آغاز شد و اين امربـر ايـوب سـخـت گـران آمد) ايوب گفت : به عزت پروردگارم سوگند كه من هيچ لقمهغذائى نخوردم مگر اينكه يتيم و ضعيفى بر سر سفره با من نشسته بود، و هيچ طاعت الهىپيش نيامد مگر اينكه سختترين برنامه آن را انتخاب نمودم .
در اين هنگام بود كه ايوب از عهده تمامى امتحانات در مقام شكيبائى و شكرگزارى برآمدهبـود، زبـان بـه مـنـاجـات و دعا گشود و حل مشكلات خود را با تعبيرى بسيار مؤ دبانه وخـالى از هـر گـونـه شـكـايـت از خدا خواست (تعبيرى كه در آيات فوق گذشت ، رب انىمسنى الضر و انت ارحم الراحمين ).
در ايـن هـنـگـام درهـاى رحـمت الهى گشوده شد، مشكلات به سرعت برطرف گشت و نعمتهاىالهى افزونتر از آنچه بود به او رو آورد.
آرى مـردان حـق بـا دگـرگون شدن نعمتها، افكار و برنامه هايشان دگرگون نمى شود،آنـهـا در آسـايـش و بلا، در حال آزادى و زندان ، در سلامت و بيمارى ، در قدرت و ضعف ، وخلاصه در همه حال ، متوجه پروردگارند و نوسانات زندگى
تغييرى در آنها ايجاد نمى كند، روح آنها همچون اقيانوس كبير است كه طوفانها، آرامش آنرا برهم نمى زند.
همچنين آنها هرگز از انبوه حوادث تلخ مايوس نمى شوند، مى ايستند و استقامت مى كنند تادرهـاى رحـمـت الهـى گـشـوده شود، آنها مى دانند حوادث سخت آزمايشهاى الهى است كه گاهبراى بندگان خاصش فراهم مى سازد تا آنها را آبديده تر كند.
2 - در تـفـسـيـر جـمـله (آتـيناه اهله و مثله معهم )، معروف ميان مفسرين اين است كه خداوند،فـرزندان او را به حيات نخست بازگردانيد، و علاوه بر آن فرزندان ديگرى نيز به اوداد (در بـعـضـى از روايات نيز مى خوانيم كه خداوند هم فرزندانى را كه در اين ماجرا ازبـيـن رفـتـه بـودنـد بـه او مـرحـمـت كـرد و هـم فـرزنـدانـى را كـه ازقبل از بين رفته بودند به او برگرداند).
بـعـضـى نـيـز احتمال داده اند كه خداوند فرزندان تازه و نوه هائى به ايوب داد كه جاىخالى فرزندان از دست رفته اش را پر كردند.
3 - در بـعـضـى از روايـات غـيـر مـعـتبر مى خوانيم كه بر اثر بيمارى شديد بدن ايوبآنـچـنـان عـفـونـت يـافـتـه بود كه مردم نمى توانستند به او نزديك شوند، ولى اين معنىصـريـحـا در روايـاتـى كـه از طـرق اهـلبـيـت (عـليهمالسلام ) به ما رسيده نفى شده استدليـل عـقـل نـيـز بـر هـمـين معنى دلالت مى كند چرا كه اگر پيامبر، حالت يا صفتى نفرتانـگـيـز داشـته باشد با برنامه رسالت او سازگار نيست ، او بايد چنان باشد كه همهمـردم بـتـوانـنـد بـه خـوبـى بـا او تماس پيدا كنند و كلمات حق را بشنوند، پيامبر هميشهجاذبه دارد.
شرح بيشتر در باره داستان ايوب را در سوره ص آيه 41 تا 44 مطالعه خواهيد فرمود.
آيه و ترجمه


و إ سمعيل و إ دريس و ذا الكفل كل من الصبرين(85)
و اءدخلنهم فى رحمتنا إ نهم من الصلحين(86)


ترجمه :

85 - و اسماعيل و ادريس و ذا الكفل را (به ياد آور) كه همه از صابران بودند.
86 - و ما آنها را در رحمت خود داخل كرديم چرا كه آنها از صالحان بودند.
تفسير:
اسماعيل و ادريس و ذا الكفل
به دنبال سرگذشت آموزنده (ايوب ) و صبر و شكيبائيش در برابر طوفان حوادث درايـن آيـات مـورد بـحـث اشـاره بـه مـقام شكيبائى سه نفر ديگر از پيامبران الهى كرده مىگـويـد: (اسـمـاعـيـل ) و (ادريـس ) و (ذا الكـفـل ) را بـه يـاد آور كـه همه آنها ازصـابـران و شـكـيـبـايـان بـودنـد) (و اسـمـاعـيـل و ادريـس و ذاالكفل كل من الصابرين ).
هـر يـك از آنـهـا در طـول عـمـر خود در برابر دشمنان و يا مشكلات طاقت فرساى زندگىصبر و مقاومت به خرج دادند و هرگز در برابر اين حوادث زانو نزدند و هر يك الگوئىبودند از استقامت و پايمردى .
سـپـس بـزرگـتـرين موهبت الهى را در برابر اين صبر و استقامت براى آنان چنين بيان مىكـنـد (مـا آنها را در رحمت خود داخل كرديم ، چرا كه آنها از صالحان بودند) (و ادخلناهمفى رحمتنا انهم من الصالحين ).
جـالب ايـنـكه نمى گويد ما رحمت خود را به آنها بخشيديم ، بلكه مى گويد: آنان را دررحمت خود داخل كرديم ، گوئى با تمام جسم و جانشان غرق رحمت
الهى شدند همانگونه كه قبلا غرق درياى مشكلات شده بودند.
ادريس و ذا الكفل
(ادريـس ) پـيـامـبـر بـزرگ الهـى - چـنـانـكـه سـابـقـا هـم گـفـتـه ايـم - طـبـقنـقـل بـسـيـارى از مـفسران جد پدر نوح بوده است ، نام او در تورات ، اخنوخ و در عربى ،ادريـس اسـت كـه بـعـضـى آن را از ماده (درس ) مى دانند، زيرا او نخستين كسى بود كهبـوسـيـله قـلم ، نـويـسندگى كرد، او علاوه بر مقام نبوت ، به علم نجوم و حساب و هيئت ،احاطه داشت ، و مى گويند نخستين كسى است كه طرز دوختن لباس را به انسانها آموخت .
امـا (ذا الكـفـل ) مـشـهـور اين است كه از پيامبران بوده است هر چند بعضى معتقدند كه اويـكـى از صالحان بود، ظاهر آيات قرآن كه او را در رديف پيامبران بزرگ مى شمرد نيزايـن اسـت كـه او از انـبـيـاء اسـت و بـيـشـتـر بـه نـظـر مـى رسـد كـه او از پـيـامبران بنىاسرائيل بوده است .
در عـلت نـامـگـذارى او بـه ايـن نـام بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه(كـفـل ) (بـر وزن فـكر) هم به معنى نصيب و هم به معنى كفالت و عهده دارى آمده است ،احتمالات متعددى داده اند، بعضى گفته اند چون خداوند نصيب وافرى از ثواب و رحمتش دربـرابـر اعـمـال و عـبـادات فـراوانـى كـه انـجـام مـى داد بـه او مـرحـمـت فـرمـود ذاالكفل ناميده شد.(يعنى صاحب بهره وافى ) و بعضى گفته اند چون تعهد كرده بود شبهارا بـه عـبـادت بـرخـيزد و روزها روزه بدارد، و هنگام قضاوت هرگز خشم نگيرد و تا آخربه وعده خود وفا كرد، (ذا الكفل ) ناميده شد.
بـعـضـى نـيـز مـعـتـقـدنـد كـه ذا الكـفـل لقـب (اليـاس ) اسـت ، هـمـانـگـونـه كـه(اسـرائيـل ) لقـب (يـعـقوب )، و (مسيح ) لقب (عيسى )، و (ذا النون ) لقب(يونس ) مى باشد.
آيه و ترجمه


و ذا النون إ ذ ذهب مغضبا فظن اءن لن نقدر عليه فنادى فى الظلمت اءن لا إ له إ لا اءنتسبحنك إ نى كنت من الظلمين(87)
فاستجبنا له و نجينه من الغم و كذلك نجى المؤ منين(88)


ترجمه :

87 - و ذا النون (يونس ) را (به ياد آور )، در آن هنگام كه خشمگين (از ميان قوم خود) رفت، و چـنـيـن مـى پـنداشت كه ما بر او تنگ نخواهيم گرفت ، (اما موقعى كه در كام نهنگ فرورفـت ) در آن ظـلمـتها (ى متراكم ) فرياد زد خداوندا! جز تو معبودى نيست ، منزهى تو، من ازستمكاران بودم .
88 - مـا دعـاى او را بـه اجابت رسانديم ، و از آن اندوه نجاتش بخشيديم ، و همينگونه مؤمنان را نجات مى دهيم .
تفسير:
نجات يونس از آن زندان وحشتناك
اين دو آيه نيز گوشهاى از سرگذشت پيامبر بزرگ (يونس ) را بيان مى كند، نخستمى گويد: (ذا النون ) را بياد آر هنگامى كه بر قوم بت پرست
و نافرمان خويش غضب كرد و از ميان آنها رفت ) (و ذا النون اذ ذهب مغاضبا).
(نـون ) در لغـت بـه مـعـنـى مـاهـى عـظـيـم ، يـا بـه تـعـبـيـر ديـگـر نـهـنـگ يـاوال اسـت بـنـابراين ذا النون يعنى صاحب نهنگ ، و انتخاب اين نام براى يونس به خاطرماجرائى است كه بعدا به خواست خدا به آن اشاره خواهيم كرد.
بـه هـر حال (او گمان مى كرد كه ما زندگى را بر او تنگ نخواهيم كرد) (فظن ان لننقدر عليه ).
او گـمـان مـيـكرد تمام رسالت خويش را در ميان قوم نافرمانش انجام داده است و حتى تركاولائى در ايـن زمـيـنـه نـكـرده ، و اكـنـون كـه آنـهـا را بـهحال خود رها كرده و بيرون مى رود چيزى بر او نيست ، در حالى كه اولى اين بود كه بيشاز ايـن در مـيـان آنـهـا بـمـانـد و صـبر و استقامت بخرج دهد و دندان بر جگر بفشارد شايدبيدار شوند و به سوى خدا آيند.
سـرانـجـام بـه خـاطر همين ترك اولى او را در فشار قرار داديم ، نهنگ عظيمى او را بلعيد(و او در آن ظـلمتهاى متراكم صدا زد خداوندا جز تو معبودى نيست ) (فنادى فى الظلماتان لا اله الا انت ).
(خداوندا پاك و منزهى ، من از ستمكاران بودم !) (سبحانك انى كنت من الظالمين ).
هـم بـر خـويش ستم كردم و هم بر قوم خودم ، مى بايست بيش از اين ناملائمات و شدائد وسختيها را پذيرا مى شدم ، تن به همه شكنجه ها مى دادم شايد آنها به راه آيند.
(سـرانجام ما دعاى او را اجابت كرديم و از غم و اندوه رهائيش بخشيديم ) (فاستجبنا لهو نجيناه من الغم ).
آرى (اين گونه ما مؤ منان را نجات مى بخشيم ) (و كذلك ننجى المؤ منين ).
ايـن يـك بـرنـامه اختصاصى براى يونس نبود بلكه هر كس از مؤ منان از تقصير خويش ،عذر به درگاه خدا آورد، و از ذات پاكش ‍ مدد و رحمت طلبد ما دعايش را مستجاب و اندوهش رابرطرف خواهيم كرد.
نكته ها:
1 - سرگذشت يونس - به خواست خدا مشروح آن در تفسير سوره (صافات ) خواهد آمدو خلاصه اش چنين است :
او سـالهـا در مـيـان قـومـش (در سـرزمـيـن نـيـنـوا در عـراق ) بـه دعـوت و تـبـليـغمـشـغـول بـود، ولى هـر چـه كـوشـش كـرد، ارشـادهـايـش دردل آنـهـا مـؤ ثـر نـيفتاد، خشمگين شد و آن محل را ترك كرد و به سوى دريا رفت ، در آنجابـر كـشـتـى سـوار شـد، در مـيـان راه دريـا مـتـلاطـم گـشـت ، چـيـزى نـمـانـده بـود كه همهاهل كشتى غرق شوند.
ناخداى كشتى گفت : من فكر مى كنم در ميان شما بنده فرارى وجود دارد كه بايد به درياافكنده شود (و يا گفت : كشتى زياد سنگين است و بايد يك نفر را به قيد قرعه به دريابيفكنيم ) به هر حال چند بار قرعه كشيدند و در هر بار به نام يونس درآمد! او فهميد دراين كار سرى نهفته است و تسليم حوادث شد.
هنگامى كه او را به دريا افكندند، نهنگ عظيمى او را در كام خود فرو برد و خدا او را بهصـورت اعـجـازآمـيـز زنـده نگه داشت . سرانجام او متوجه شد ترك اولائى انجام داده ، بهدرگاه خدا روى آورد و به تقصير خود اعتراف نمود، خدا نيز دعاى او را استجابت فرمود واز آن تنگنا
نجاتش داد.
مـمـكـن اسـت تـصـور شود اين ماجرا از نظر علمى امكانپذير نيست ولى بدون شك اين امر يكخـارق عادت است نه يك محال عقلى ، همانند زنده شدن مردگان كه تنها خارق عادت محسوبمـى شـود و مـحـال نـيـسـت و به تعبير ديگر از طرق عادى انجام آن امكانپذير نيست ولى بااستمداد از قدرت بى پايان پروردگار مشكلى ندارد.
شرح بيشتر در باره اين ماجرا را به خواست خدا در تفسير سوره صافات خواهيد خواند.
2 - ظلمات در اينجا چه معنى دارد؟ - ممكن است اين تعبير اشاره به ظلمت دريا و اعماق آب ، وظـلمـت شكم ماهى عظيم ، و ظلمت شب ، بوده باشد، و روايتى كه از امام باقر (عليهالسلام )نقل شده آن را تاييد مى كند.
3 - يـونـس چـه تـرك اولائى انـجام داد؟ - بدون شك تعبير (مغاضبا) اشاره به خشم وغـضـب يـونـس نـسـبـت بـه قـوم بيايمان است ، و چنين خشم و ناراحتى در چنان شرائطى كهپـيامبر دلسوزى سالها براى هدايت قوم گمراهى زحمت بكشد اما به دعوت خيرخواهانه اوهرگز پاسخ مثبت ندهند، كاملا طبيعى بوده است .
از سـوى ديگر از آنجا كه يونس مى دانست به زودى عذاب الهى آنها را فرا خواهد گرفتتـرك گـفـتـن آن شـهـر و ديار گناهى نبوده ، ولى براى پيامبر بزرگى همچون يونس ،اولى اين بود كه باز هم تا آخرين لحظه - لحظه اى كه بعد از
آن عـذاب الهـى فـرا مـى رسـد - آنـهـا را تـرك نـگـويـد، بـه هـمـيـندليـل يـونـس به خاطر اين عجله ، به عنوان يك ترك اولى ، از ناحيه خداوند مورد مؤ اخذهقـرار گـرفـت . ايـن هـمـان چيزى است كه در داستان آدم نيز اشاره كرده ايم كه گناه مطلقنـيـست بلكه گناه نسبى ، و يا به تعبير ديگر مصداق (حسنات الابرار سيئات المقربين) است (براى توضيح بيشتر به جلد ششم تفسير نمونه صفحه 122 به بعد مراجعهفرمائيد).
4 - درس سرنوشت ساز
جـمـله پـر مـعـنـى (كـذلك نـنـجـى المـؤ مـنـيـن ) نـشان مى دهد آنچه بر سر يونس آمد ازگـرفـتـارى و نـجات يك حكم خصوصى نبود بلكه با حفظ سلسله مراتب ، جنبه عمومى وهمگانى دارد.
بـسـيـارى از حـوادث غـم انـگـيز و گرفتاريهاى سخت و مصيبت بار مولود گناهان ما است ،تـازيانه هائى است براى بيدار شدن ارواح خفته ، و يا كوره اى است براى تصفيه فلزجـان آدمـى ، هـر گـاه انسان در اين موقع به همان سه نكته اى كه (يونس ) توجه كردتوجه پيدا كند نجات و رهائى حتمى خواهد بود:
1 - توجه به حقيقت توحيد و اينكه هيچ معبود و هيچ تكيه گاهى جز الله نيست .
2 - پـاك شمردن و تنزيه خدا از هر عيب و نقص و ظلم و ستم ، و هر گونه گمان سوء درباره ذات پاك او.
3 - اعتراف به گناه و تقصير خويش . شاهد اين سخن ، حديثى است كه در (در المنثور)از پـيـامـبـر اسـلام (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم )نقل شده است كه فرمود: (يكى از نامهاى خدا كه هر كس او را با آن بخواند به اجابت مىرسد، و هر گاه با آن چيزى را طلب كند به او مى دهد، دعاى (يونس ) است .
شـخـصـى عـرض كـرد: اى رسـولخـدا آيـا او مـخـصـوص يـونـس بـود يـاشـامـل جـمـاعـت مـسلمانان نيز مى شود؟ فرمود: هم مربوط به يونس بود و هم همه مؤ منان ،هـنـگـامـى كـه خـدا را به آن مى خوانند، آيا گفتار خداوند را در قرآن نشنيده اى (و كذلكننجى المؤ منين ) اين دليل بر آنست كه هر كس چنين دعائى كند خداوند اجابت آن را تضمينفرموده است .
نـيـاز بـه تذكر ندارد كه منظور تنها خواندن الفاظ نيست ، بلكه پياده شدن حقيقت آن دردرون جـان انـسـان اسـت ، يـعـنـى هـمـراه خواندن اين الفاظ تمام وجود او با مفهوم آن هماهنگگردد.
يـادآورى ايـن نكته نيز لازم است كه مجازاتهاى الهى بر دو گونه است يكى از آنها عذاباسـتـيـصـال اسـت ، يـعـنـى مـجـازات نـهـائى كـه بـراى نـابـودى افـراد غـيـرقـابل اصلاح فرا مى رسد كه هيچ دعائى در آن موقع سودمند نيست ، چرا كه بعد از فرونشستن طوفان بلا همان برنامه ها تكرار مى شود.
ديـگر مجازاتهاى تنبيهى است كه جنبه تربيتى دارد، در اين موارد به محض اينكه مجازاتاثر خود را بخشيد و طرف بيدار و متوجه شد بلافاصله از ميان مى رود.
و از ايـنـجـا روشـن مـى شـود كه يكى از فلسفه هاى آفات و بلاها و حوادث ناگوار همانبيدارسازى و تربيت است .
مـاجـراى يـونـس ضـمنا به همه رهبران راه حق در محدوده هاى مختلف هشدار مى دهد كه هرگزرسـالت خـود را پـايـان يـافـته تصور نكنند، و هر تلاش و كوششى را در اين راه كوچكبشمارند، چرا كه مسئوليتشان بسيار سخت و سنگين است .
آيه و ترجمه


و زكريا إ ذ نادى ربه رب لا تذرنى فردا و اءنت خير الورثين(89)
فاستجبنا له و وهبنا له يحيى و اءصلحنا له زوجه إ نهم كانوا يسرعون فى الخيرت ويدعوننا رغبا و رهبا و كانوا لنا خشعين(90)


ترجمه :

89 - و زكـريـا را (بـه يـاد آور) در آن هـنـگـام كـه پروردگارش را خواند (و عرض كرد)پـروردگـار مـن ! مـرا تـنـهـا مـگـذار (و فـرزنـد بـرومـنـدى به من عطا كن ) و تو بهترينوارثانى .
90 - مـا دعـاى او را مـسـتـجاب كرديم ، و يحيى را به او بخشيديم ، و همسرش را براى اواصـلاح كـرديـم ، چـرا كـه آنـهـا در نـيـكيها سرعت مى كردند، و بخاطر عشق (به رحمت ) وتـرس (از عـذاب ) مـا را مـى خـوانـدند، و براى ما خاشع بودند (خضوعى تواءم با ادب وترس از مسئوليت ).
تفسير:
نجات زكريا از تنهائى
در ايـن دو آيـه گـوشـهـاى از سـرگـذشـت دو شـخـصـيـت ديـگـر از پـيامبران بزرگ الهى(زكريا) و (يحيى ) را بيان مى كند.
نـخـست مى گويد: زكريا را به خاطر بياور هنگامى كه پروردگارش را خواند و عرضهداشت پروردگارا مرا تنها مگذار، و تو بهترين وارثان هستى
(و زكريا اذ نادى ربه رب لا تذرنى فردا و انت خير الوارثين ).
سالها بر عمر زكريا گذشت ، و برف پيرى بر سرش نشست ، اما هنوز فرزندى نداشت، و از سوى ديگر همسرى عقيم و نازا داشت .
او در آرزوى فـرزنـدى بـود كـه بـتـوانـد بـرنـامـه هـاى الهـى او را تـعقيب كند و كارهاىتـبـليـغـيـش نـيـمـه تـمـام نـمـانـد، و فـرصـت طـلبـان بـعـد از او بـر مـعـبـد بـنـىاسرائيل و اموال و هداياى آن كه بايد صرف راه خدا مى شد پنجه نيفكنند.
در ايـن هـنگام با تمام قلب به درگاه خدا روى آورد، تقاضاى فرزند صالح و برومندىكـرد، و بـا دعـائى كـه تـواءم بـا نهايت ادب بود خدا را خواند، نخست از رب شروع كرد،هـمـان پـروردگـارى كـه از نـخـسـتـيـن لحـظـات زنـدگـى لطـفـششـامـل انـسان مى شود، سپس با تعبير (لا تذرنى ) كه از ماده (وذر) (بر وزن مرز)بـه مـعـنـى ترك كردن چيزى به خاطر كمى و بى اعتنائى آمده ، اين حقيقت را بازگو كردكه اگر تنها بمانم فراموش خواهم شد، نه من كه برنامه هاى من نيز به دست فراموشىسپرده مى شود، و سرانجام با جمله (و انت خير الوارثين ) اين حقيقت را بازگو كرد كهمـن مـى دانـم ايـن دنـيـا دار بـقاء نيست ، و نيز مى دانم تو بهترين وارثانى ، ولى از نظرعالم اسباب دنبال سببى مى گردم كه مرا به هدفم رهنمون گردد.
خـداونـد ايـن دعـاى خـالص و سرشار از عشق به حقيقت را اجابت كرد، و خواسته او را تحققبـخـشيد آنچنان كه مى فرمايد: (ما دعوت او را اجابت كرديم و يحيى را به او بخشيديم) (فاستجبنا له و وهبنا له يحيى ).
و بـراى رسـيـدن بـه ايـن مـقـصـود (هـمسر نازاى او را اصلاح و قادر به آوردن فرزندكرديم ) (و اصلحنا له زوجه ).
سپس اشاره به سه قسمت از صفات برجسته اين خانواده كرده چنين مى گويد:
(آنها در انجام كارهاى خير، سرعت مى كردند) (انهم كانوا يسارعون فى الخيرات ).
(آنـهـا بـه خـاطـر عـشـق بـه طـاعـت و وحـشـت از گـنـاه در هـمـهحال ما را مى خوانند) (و يدعوننا رغبا و رهبا).
(آنها همواره در برابر ما خشوع داشتند) (خضوعى آميخته با ادب و احترام و ترس آميختهبـا احـسـاس مـسـئوليت ) (و كانوا لنا خاشعين ). ذكر اين صفات سه گانه ممكن است اشارهبـه ايـن بـاشـد كـه آنها به هنگام رسيدن به نعمت گرفتار غفلتها و غرورهائى كه دامنافـراد كـم ظـرفـيـت و ضـعـيـف الايـمـان را بـه هـنـگـاموصـول بـه نـعـمـت مـى گـيـرد نـمـى شـدنـد، آنـهـا در هـمـهحـال نـيـاز - مـنـدان را فـرامـوش ‍ نـمـى كـردنـد، و در خـيـرات ، سـرعـت داشـتـنـد، آنـهـا درحـال نياز و بى نيازى ، فقر و غنا، بيمارى و سلامت ، همواره متوجه خدا بودند، و بالاخرهآنـهـا به خاطر اقبال نعمت گرفتار كبر و غرور نمى شدند، بلكه همواره خاشع و خاضعبودند.
آيه و ترجمه


و التى اءحصنت فرجها فنفخنا فيها من روحنا و جعلنها و ابنها ءاية للعلمين(91)


ترجمه :

91 - و بـه يـاد آور زنى را كه دامان خود را از آلودگى به بى عفتى پاك نگه داشت ، ومـا از روح خـود در او دمـيديم ، و او و فرزندش ‍ (مسيح ) را نشانه بزرگى براى جهانيانقرار داديم .
تفسير:
مريم بانوى پاكدامن
در اين آيه به مقام مريم و عظمت و احترام او و فرزندش حضرت مسيح (عليهالسلام ) اشارهشده است . ذكر مريم در رديف بحثهاى مربوط به پيامبران بزرگ يا به خاطر فرزند اوحضرت عيسى است و يا به جهت اينكه تولدش از جهاتى شبيه به تولد يحيى از زكريابود كه شرح آن را در ذيل آيات سوره مريم آورديم .
و يا به خاطر آنست كه روشن كند عظمت مقام ويژه مردان بزرگ نيست بلكه زنان بزرگىهم بوده اند كه تاريخشان نشانه عظمتشان ، الگو و اسوه اى براى زنان جهان بوده اند.
مى گويد: (به خاطر بياور مريم را كه دامان خويش را از هر گونه آلودگى نگه داشت) (و التى احصنت فرجها).
(سپس ما از روح خود در او دميديم ) (فنفخنا فيها من روحنا).
(و او و فرزندش مسيح را نشانه بزرگى براى جهانيان قرار داديم )
(و جعلناها و ابنها آية للعالمين ).
نكته ها:
1 - (فـرج ) از نـظـر لغـت در اصـل بـه مـعنى فاصله و شكاف مى باشد، و به عنوانكـنـايه در عضو تناسلى به كار رفته است ، اما از آنجا كه توجه به معنى كنائى آن درفارسى نمى شود، گاهى اين سؤ ال پيش مى آيد كه چگونه اين لفظ كه صريح در آنعـضـو خـاص انـسـان اسـت در قـرآن آمـده ؟! ولى تـوجـه بـه كـنـايـه بـودن آنمشكل را حل مى كند.
و بـه تـعـبـيـر روشـنـتـر اگـر بـخـواهـيـم مـعـنـى كـنـائى را درسـت تـعـبـيـر كـنـيـممـعـادل جـمـله (احصنت فرجها) در فارسى اين است كه (دامان خود را پاك نگاه داشت )آيا اين تعبير در فارسى زننده است ؟
بـلكـه بـه عـقـيده بعضى در لغت عرب الفاظى كه صريح در عضو تناسلى باشد و ياصراحت در آميزش جنسى داشته باشد اصلا وجود ندارد، هر چه هست جنبه كنايه دارد، مثلا درمـورد آمـيـزش جـنـسـى الفـاظـى از قـبـيـل لمـس كـردن ،داخـل شـدن ، پـوشـانيدن (غشيان ) به سراغ همسر رفتن در آيات مختلف قرآن در اين معنىبـه كـار رفـتـه كـه مـى بـيـنـيـم هـمـه آنـها جنبه كنائى دارد، ولى گاه ترجمه كنندگانفـارسـى زبـان بـى تـوجـه بـه مـعـنـى كـنـائى آنـهـا هـسـتـنـد و بـجـاىمـعـادل ايـن مـعـانـى كـنـائى كلمات صريح فارسى را مى گذارند و اين مايه تعجب و سؤال مى شود.
بـه هر حال در تفسير اين گونه الفاظ كه در قرآن وارد شده حتما بايد به معنى اصلىو ريشه اى آنها توجه كرد تا جنبه كنائى بودنش ، مشخص گردد و هر
گونه ابهام برطرف شود.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه ظاهر آيه فوق چنين مى گويد كه مريم دامان خويش را از هرگـونـه آلودگـى بـه بـى عـفـتـى حـفـظ كـرد، ولى بـعـضـى از مـفـسـران ايـناحـتـمـال را در مـعـنـى آيـه داده انـد كـه او از هـر گـونـه تـمـاس بـا مـردى (چـه ازحـلال و چـه از حـرام ) خـوددارى كرد همانگونه كه در آيه 20 سوره مريم مى گويد: و لميمسسنى بشر و لم اك بغيا: (هيچگاه مردى با من تماس پيدا نكرده و من زن آلوده اى نبودم). در حقيقت اين مقدمه اى است براى اثبات تولد اعجازآميز عيسى و آيه بودن او.
2 - مـنـظـور از (روحـنـا) - (روح مـا) چنانكه قبلا نيز گفته ايم - اشاره به يك روح باعـظـمـت و مـتعالى است و به اصطلاح اين گونه (اضافه اضافه ) تشريفيه است كهبـراى بيان عظمت چيزى آن را به خدا اضافه مى كنيم ، مانند بيت الله (خانه خدا) و شهرالله (ماه خدا).
3 - آيه فوق مى گويد: مريم و فرزندش را آيه و نشانهاى براى جهانيان قرار داديم ،نـمى گويد دو آيه و نشانه ، به خاطر اينكه آنچنان وجود مريم با فرزندش در اين آيهبـزرگ الهـى آمـيـخـتـه بـودنـد كـه از يـكـديـگر تفكيك ناپذير محسوب مى شدند، تولدفرزندى بدون پدر، همان اندازه اعجازآميز است كه باردار شدن زنى بدون شوهر، و نيزمعجزات عيسى (عليهالسلام ) در طفوليت و بزرگى ، يادآور خاطره مادر او است .
ايـن امـور كـه هـر كـدام خـارق عادتى بود و بر خلاف اسباب عادى طبيعى ، جملگى از اينواقـعـيـت حكايت مى كند كه در ماوراء سلسله اسباب قدرتى است كه هر گاه بخواهد ميتواندرونـد آنـهـا را دگـرگـون سـازد، و بـه هـر حـال وضـع مـسـيـح و مـادرش مـريـم درطـول تـاريـخ بـشـر بـى نظير بود، نه قبل و نه بعد از او ديده نشده است و شايد نكرهآوردن آيه كه دليل بر عظمت است اشاره به همين معنى باشد.
آيه و ترجمه


إ ن هذه اءمتكم اءمة وحدة و اءنا ربكم فاعبدون(92)
و تقطعوا اءمرهم بينهم كل إ لينا رجعون(93)
فمن يعمل من الصلحت و هو مؤ من فلا كفران لسعيه و إ نا له كتبون(94)


ترجمه :

92 - ايـن (پـيـامـبـران بـزرگـى كـه به آنها اشاره كرديم و پيروان آنها) همه امت واحدىبودند (و پيرو يك هدف ) و من پروردگار شما هستم ، مرا پرستش كنيد.
93 - (گـروهـى از پـيـروان نـاآگـاه ) كـار خـود را به تفرقه در ميانشان كشاندند (ولىسرانجام ) همگى به سوى ما باز مى گردند.
94 - هـر كـس چـيـزى از اعـمـال صـالح را بـجـا آورد در حـالى كـه ايـمـان داشـتـه بـاشد،كـوشـشـهـاى او نـاسـپـاسـى نـخواهد شد، و ما تمام اعمال آنها را مى نويسيم (تا دقيقا همهپاداش داده شود).
تفسير:
امت واحده
از آنـجـا كـه در آيـات گـذشـتـه نـام گـروهـى از پيامبران الهى و همچنين مريم آن بانوىنمونه و بخشى از سرگذشت آنها آمده ، در آيات مورد بحث به عنوان يك
جمعبندى و نتيجه گيرى كلى چنين مى گويد: اين پيامبران بزرگى كه به آنها اشاره شدهمه يك امت واحد بودند (ان هذه امتكم امة واحدة ).
برنامه آنها يكى و هدف و مقصد آنها نيز يكى بوده است ، هر چند با اختلاف زمان و محيط،داراى ويـژگـيها و روشها و به اصطلاح تاكتيكهاى متفاوت بودند اما همه در نهايت امر دريـك خـط حـركـت داشـتـنـد، هـمـه آنـها در خط توحيد و مبارزه با شرك و دعوت مردم جهان بهيـگـانـگـى و حق و عدالت ، گام برميداشتند. اين يگانگى و وحدت برنامه ها و هدف ، بهخـاطـر آن بـوده كه همه از يك مبدء سرچشمه مى گرفته ، از اراده خداوند واحد يكتا، و لذابـلافـاصـله مـى گـويـد: و مـن پـروردگـار همه شما هستم ، تنها مرا پرستش ‍ كنيد (و اناربكم فاعبدون ).
در واقـع تـوحـيد عقيدتى و عملى انبياء از توحيد منبع وحى سرچشمه مى گيرد و اين سخنشـبـيـه گـفـتـارى اسـت كـه عـلى (عـليـهـالسـلام ) در وصـيـتـش بـه فـرزنـدش امـام مجتبى(عـليـهـالسـلام ) دارد: و اعـلم يـا بـنـى انـه لو كـان لربك شريك لاتتك رسله ، و لعرفتافـعـاله و صـفـاتـه : پسرم ! بدان اگر پروردگارت شريكى داشت رسولان او نيز بهسـوى تـو مـى آمـدنـد، آثـار مـلك و قـدرتـش را مـيـديـدى وافعال و صفاتش را مى شناختى .
امـت چـنـانـكـه راغـب در كـتـاب مـفـردات مـى گويد: به معنى هر گروه و جمعيتى است كه جهتمـشـتركى آنها را به هم پيوند دهد: اشتراك در دين و آئين ، و يا زمان و عصر واحد، يا مكانمعين ، خواه اين وحدت ، اختيارى بوده باشد و يا بدون اختيار. بعضى از مفسران امت واحده رادر ايـنـجـا بـه معنى دين واحد گرفته اند، ولى همانگونه كه گفتيم اين تفسير با ريشهلغـوى امـت ، سـازگـار نـيست . بعضى ديگر نيز گفته اند كه منظور از امت در اين آيه همهانـسـانـهـا در تـمام قرون و اعصارند، يعنى اى انسانها همه شما يك امتيد، پروردگار شمايكى
است و مقصد نهائى همه شما يك مقصد است . اين تفسير هر چند مناسب تر از تفسير گذشتهمـيـبـاشـد ولى بـا تـوجـه بـه پـيـونـد ايـن آيـه بـا آيـاتقـبـل ، مـناسب به نظر نمى رسد، مناسب تر از همه اين است كه اين جمله اشاره به انبياء وپيامبرانى بوده باشد كه شرح حالشان در آيات گذشته آمده است .
در آيـه بـعـد اشـاره بـه انـحـراف گـروه عـظـيـمـى از مـردم از ايـناصل واحد توحيدى كرده چنين مى گويد: آنها كار خود را در ميان خود به تفرقه و تجزيهكشاندند (و تقطعوا امرهم بينهم ).
كارشان به جائى رسيد كه در برابر هم ايستادند، و هر گروه ، گروه ديگرى را لعن ونفرين ميكرد و از او برائت و بيزارى مى جست ، به اين نيز قناعت نكردند به روى همديگراسـلحـه كـشـيـدنـد و خـونـهـاى زيـادى را ريـخـتـنـد، و ايـن بـود نـتـيـجـه انـحـراف ازاصل اساسى توحيد و آئين يگانه حق .
جـمـله تقطعوا كه از ماده قطع ميباشد به معنى جدا كردن قطعه هائى از يك موضوع به همپـيـوسـتـه اسـت ، و بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه از بـابتـفـعـل آمـده كـه بـه مـعـنـى پـذيـرش مـى آيـد مـفـهـوم جـمـله ايـن چنين شود: آنها در برابرعـوامـل تفرقه و نفاق تسليم شدند، جدائى و بيگانگى از يكديگر را پذيرا گشتند، بهيكپارچگى فطرى و توحيدى خود پايان دادند و در نتيجه گرفتار آنهمه شكست و ناكامىو بدبختى شدند.
و در آخـر آيـه اضـافـه مـى كـنـد امـا هـمـه آنـهـا سـرانـجـام بـه سـوى مـا باز مى گردند(كل الينا راجعون ).
ايـن اخـتـلاف كه جنبه عارضى دارد برچيده مى شود و باز در قيامت همگى به سوى وحدتميروند، در آيات مختلف قرآن ، روى اين مساله زياد تاكيد
شـده كـه يكى از ويژگيهاى رستاخيز برچيده شدن اختلافات و سوق به وحدت است : درآيـه 48 سـوره مـائده مـيـخوانيم الى الله مرجعكم جميعا فينبئكم بما كنتم فيه تختلفون :(بـازگـشـت هـمـه شـما به سوى خدا است و شما را از آنچه در آن اختلاف داشتيد آگاه مىسازد).
اين مضمون در آيات متعددى از قرآن مجيد به چشم مى خورد.
و به اين ترتيب آفرينش انسانها از وحدت آغاز مى شود و به وحدت باز مى گردد.
در آخـريـن آيه مورد بحث ، نتيجه هماهنگى با امت واحده در طريق پرستش پروردگار، و ياانـحـراف از آن و پـيـمـودن راه تـفـرقـه را چـنـيـن بـيـان مـيـفـرمـايـد: هـر كـس چـيـزى ازاعـمـال صـالح را انـجـام دهـد در حـالى كـه ايـمـان داشـتـه باشد، تلاش و كوشش او موردناسپاسى قرار نخواهد گرفت (فمن يعمل من الصالحات و هو مؤ من فلا كفران لسعيه ).
و براى تاكيد بيشتر اضافه مى كند: و ما اعمال صالح او را قطعا خواهيم نوشت (و انا لهكاتبون ).
قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در ايـن آيـه هـمـانـنـد بـسـيـارى ديـگـر از آيـات قـرآن ايـمـان وعـمـل صـالح بـه عـنوان دو ركن اساسى براى نجات انسانها ذكر شده ، ولى با اضافهكـردن كـلمـه (مـن ) كـه بـراى تبعيض است اين مطلب را بر آن ميافزايد كه انجام تماماعـمـال صـالح نـيـز شـرط نـيـسـت ، حـتـى اگـر افـراد بـا ايـمـان ، بـخـشـى ازاعمال صالح را انجام دهند باز اهل نجات و سعادتند.
و در هر حال اين آيه همانند بسيارى ديگر از آيات قرآن ، شرط قبولى
اعمال صالح را ايمان مى شمرد.
ذكر جمله (لا كفران لسعيه ) در مقام بيان پاداش اين گونه افراد، تعبيرى است تواءمبـا نـهايت لطف و محبت و بزرگوارى چرا كه خداوند در اينجا در مقام تشكر و سپاسگزارىاز بـنـدگانش بر مى آيد، و از سعى و تلاش آنها تشكر مى كند اين تعبير شبيه تعبيرىاسـت كـه در آيـه 19 سـوره اسـراء آمـده اسـت : و من اراد الاخرة و سعى لها سعيها و هو مؤ منفاولئك كان سعيهم مشكورا: (كسى كه سراى آخرت را بخواهد و تلاش و كوشش خود رادر اين راه به خرج دهد در حالى كه ايمان داشته باشد از كوشش او تشكر مى شود).
آيه و ترجمه


و حرم على قرية اءهلكنها اءنهم لا يرجعون(95)
حتى إ ذا فتحت يأ جوج و مأ جوج و هم من كل حدب ينسلون(96)
و اقـتـرب الوعد الحق فإ ذا هى شخصة اءبصر الذين كفروا يويلنا قد كنا فى غفلة منهذا بل كنا ظلمين(97)


ترجمه :

95 - حـرام اسـت بر شهرها و آباديهائى كه (بر اثر گناه ) نابودشان كرديم (كه بازگردند) آنها هرگز باز نخواهند گشت !
96 - تـا آن زمـان كه ياجوج و ماجوج گشوده شوند و آنها از هر ارتفاعى به سرعت عبورمى كنند!
97 - و وعده حق (قيامت ) نزديك مى شود، در آن هنگام چشمهاى كافران از وحشت از حركت بازمى ماند (مى گويند) اى واى بر ما كه از اين در غفلت بوديم بلكه ما ستمگر بوديم .
تفسير:
كافران در آستانه رستاخيز
در آخـريـن آيـات بـحـث گـذشـتـه سـخـن از (مـؤ مـنـان نـيـكـوكـار و صـالحالعـمـل ) بـود، و در نـخـسـتـيـن آيـه مـورد بـحـث بـه افـرادى اشـاره مى كند كه در نقطهمقابل آنها قرار دارند، آنها كه تا آخرين نفس به ضلالت و فساد ادامه مى دهند.
مـى فـرمـايد: و حرام است بر شهرهائى كه آنها را به جرم گناهانشان نابود كرديم بهدنيا بازگردند آنها هرگز باز نخواهند گشت (و حرام على
اهلكناها انهم لا يرجعون ).
در حـقـيـقـت آنها كسانى هستند كه بعد از مشاهده عذاب الهى ، يا بعد از نابودى و رفتن بهجهان برزخ ، پرده هاى غرور و غفلت از برابر ديدگانشان كنار مى رود آرزو مى كنند اىكاش براى جبران اين همه خطاها بار ديگر به دنيا باز مى گشتند ولى قرآن با صراحتمـى گـويـد: بـازگـشـت آنـهـا به كلى حرام يعنى ممنوع است ، و راهى براى جبران باقىنمانده است .
ايـن شـبـيـه هـمـان اسـت كـه در آيه 99 سوره مؤ منون مى خوانيم : حتى اذا جاء احدهم الموتقـال رب ارجعون لعلى اعمل صالحا فيما تركت كلا...: (اين وضع آنها ادامه مى يابد تامـرگـشـان فـرا رسـد، مـى گـويـد پـروردگـارا مـرا بـه دنـيـا بـازگـردانـيـد تـااعمال صالحى را كه ترك گفتم انجام دهم ، اما جز پاسخ منفى چيزى نمى شنوند).
در تـفـسـيـر ايـن آيـه بـيـانـات ديـگـرى نـيـز ذكـر شـده اسـت كـه درذيل صفحه به بعضى از آنها اشاره مى شود.
بـه هر حال اين بى خبران دائما در غرور و غفلتند، و اين بدبختى تا پايان جهان همچنانادامه دارد.
چنانكه قرآن مى فرمايد:
(ايـن تـا زمانى ادامه دارد كه راه بر ياجوج و ماجوج گشوده شود و آنها در سراسر زمينپـخـش شـونـد، و از هـر بـلنـدى و ارتـفاعى با سرعت بگذرند) (حتى اذا فتحت ياجوج وماجوج و هم من كل حدب ينسلون ).
در بـاره يـاجـوج و مـاجـوج و ايـنـكـه آنها كدام طائفه بودند؟ و در كجا زندگى داشتند؟ وسـرانـجـام چـه مـى كـنـند و چه خواهند شد؟ در ذيل آيات 94 به بعد سوره (كهف ) بحثكرده ايم ، و همچنين در مورد سدى كه (ذو القرنين ) براى جلوگيرى از نفوذ آنها در يكتنگه كوهستانى ساخت مشروحا بحث شده .
آيا منظور از گشوده شدن اين دو طايفه ، شكسته شدن سد آنها و نفوذشان از اين طريق درمـنـاطـق ديـگـر جـهـان اسـت ؟ و يا منظور نفوذ آنها به طور كلى در كره زمين از هر سو و هرنـاحـيـه مـى بـاشـد؟ آيـه فـوق صـريـحـا در ايـن بـاره سـخـن نـگـفـته ، تنها از انتشار وپراكندگى آنها در كره زمين به عنوان يك نشانه پايان جهان و مقدمه رستاخيز و قيامت يادكرده است .
و بلافاصله مى گويد: (در اين هنگام وعده حق خداوند نزديك مى شود) (و اقترب الوعدالحق ).
(و آنـچـنـان وحشتى سراسر وجود كافران را فرا مى گيرد كه چشمهايشان از حركت بازمـى ايـسـتـد و خـيـره خـيـره بـه آن صـحنه نگاه مى كنند) (فاذا هى شاخصة ابصار الذينكفروا).
در ايـن هـنـگـام پـرده هـاى غـرور و غفلت از برابر ديدگانشان كنار مى رود و فريادشانبلند مى شود اى واى بر ما ما از اين صحنه در غفلت بوديم ) (يا
ويلنا قد كنا فى غفلة من هذا).
و چون نمى توانند با اين عذر، گناه خويش را بپوشانند و خود را تبرئه كنند با صراحتمـى گـويـنـد: (نـه ، مـا ظـالم و سـتـمـگـر بـوديـم )!(بل كنا ظالمين ).
اصـولا چـگـونـه مـمكن است با وجود اين همه پيامبران الهى و كتب آسمانى و اين همه حوادثتـكان دهنده ، و همچنين درسهاى عبرتى كه روزگار به آنها مى دهد در غفلت باشند، آنچهاز آنها سر زده تقصير است و ظلم بر خويشتن و ديگران .
معنى چند لغت :
(حـدب ) (بـر وزن ادب ) بـه مـعـنـى بـلنديهائى است كه ميان پستيها قرار گرفته وگاهى به برآمدگى پشت انسان نيز حدب گفته مى شود.
(ينسلون ) از ماده (نسول ) (بر وزن فضول ) به معنى خروج با سرعت است .
ايـنكه در مورد ياجوج و ماجوج مى گويد: آنها از هر بلندى به سرعت مى گذرند و خارجمى شوند اشاره به نفوذ فوق العاده آنها در كره زمين است .
(شـاخـصـه ) از مـاده (شـخـوص ) (بـر وزن خـلوص ) دراصـل بـه مـعـنـى خـارج شدن از منزل ، يا خارج شدن از شهرى به شهر ديگر است ، و ازآنـجـا كه به هنگام تعجب و خيره شدن چشم گوئى مى خواهد چشم انسان بيرون بيايد بهاين حالت نيز، شخوص ‍ گفته شده است ، اين حالتى است كه در محشر به گنهكاران دستمى دهد، آنچنان خيره مى شوند كه گوئى چشمهايشان مى خواهد از حدقه بيرون بيايد.
آيه و ترجمه


إ نكم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم اءنتم لها وردون(98)
لو كان هؤ لاء ءالهة ما وردوها و كل فيها خلدون(99)
لهم فيها زفير و هم فيها لا يسمعون(100)
إ ن الذين سبقت لهم منا الحسنى اءولئك عنها مبعدون(101)
لا يسمعون حسيسها و هم فى ما اشتهت اءنفسهم خلدون(102)
لا يحزنهم الفزع الا كبر و تتلقئهم الملئكة هذا يومكم الذى كنتم توعدون(103)


ترجمه :

98 - شما و آنچه غير از خدا ميپرستيد هيزم جهنم خواهيد بود و همگى در آن وارد م
99 - اگر اينها خدايان بودند هرگز وارد آن نمى شدند، و همه در آن جاودانه خواهند بود.
100 - آنها در آن ناله هاى دردناك دارند، و چيزى نمى شنوند!
101 - (امـا) كـسـانى كه وعده نيك از قبل به آنها دادهايم (يعنى مؤ منان صالح ) از آن دورنگاهداشته مى شوند.
102 - آنـهـا صـداى آتـش دوزخ را نـمـى شـنـونـد و در آنچه دلشان بخواهد جاودانه متنعمهستند.
103 - وحشت بزرگ آنها را اندوهگين نمى كند، و فرشتگان به استقبالشان ميروند (و مىگويند) اين همان روزى است كه به شما وعده داده ميشد.
تفسير:
هيزم جهنم !
در تعقيب آيات گذشته كه از سرنوشت مشركان ستمگر بحث ميكرد در اين آيات روى سخنرا به آنها كرده و آينده آنها و معبودهايشان را چنين ترسيم مى كند:
(شما و آنچه را غير از خدا مى پرستيد آتشگيره جهنميد)! (انكم و ما تعبدون من دون اللهحصب جهنم ).
(حصب ) در اصل به معنى پرتاب كردن است ، مخصوصا به قطعات هيزم كه در تنورپرتاب مى كنند حصب گفته مى شود.
بـعـضى گفته اند (حطب ) (بر وزن سبب ) كه به معنى هيزم مى باشد در لغات مختلفعـرب ، تلفظهاى متفاوتى دارد، بعضى از قبائل آن را حصب و بعضى ديگر خضب مينامند واز آنجا كه قرآن براى جمع بين قبائل و طوائف و دلها بوده ، گاه لغات مختلف آنها را بهكار ميگيرد تا از اين راه ، جمع قلوب شود، از جمله همين كلمه حصب است كه تلفظى است ازقبائل اهل يمن در واژه (حطب ).
بـه هـر حـال آيـه فوق به مشركان مى گويد: آتشگيره جهنم و هيزمى كه شعله هاى آن راتشكيل مى دهد خود شما و خدايان ساختگى شما است ، و همچون
قطعه هاى هيزم بيارزش يكى پس از ديگرى در جهنم پرتاب مى شويد!
سپس اضافه مى كند: (شما وارد بر آن مى شويد) (انتم لها واردون ).
ايـن جـمـله يـا بـه عنوان تاكيد مطلب گذشته است ، و يا اشاره به نكته جديدى است و آنايـنـكـه اول بـتـهـا را در آتـش مـى افـكـنـنـد، سـپـس ‍ شـما بر آنها وارد مى شويد، گوئىخدايانتان با آتشى كه از وجودشان برمى خيزد از شما پذيرائى مى كنند.
اگـر سـؤ ال شود كه انداختن بتها در جهنم چه فلسفه اى دارد، در پاسخ بايد گفت : اينخـود يـكـنـوع عـذاب و مـجـازات اسـت براى بتپرستان كه ببينند در آتشى كه از بتهايشانزبـانـه مـى كـشـد مى سوزند، از اين گذشته تحقيرى است براى افكار آنها كه به چنينموجودات بى ارزشى پناه مى بردند.
البته اين در صورتى است كه ما (يعبدون ) به معنى معبودهاى بيجان و بتهاى سنگىو چوبى باشد (همانگونه كه از كلمه ما استفاده مى شود، زيرا ما غالبا براى موجود غيرعـاقـل اسـت ) ولى اگـر مـفـهـوم آن را عـام بـگـيـريـم وشـامل شياطينى كه معبود واقع شدند بشود نكته ورود اين معبودها در جهنم كاملا واضح استچرا كه خود شريك جرمند.
سـپـس بـه عنوان نتيجه گيرى كلى مى فرمايد: (اگر اين بتها، خدايانى بودند هرگزوارد آتش دوزخ نمى شدند) (لو كان هؤ لاء آلهة ما وردوها).
ولى بـدانـيـد نـه تـنـهـا وارد دوزخ مـى شـونـد بـلكـه جـاودانـه در آن خـواهـنـد بـود (وكل فيها خالدون ).
و اين جالب است كه اين بتپرستان جاودانه گرفتار خدايان خود باشند همان خدايانى كههـمـيـشـه آنـهـا را پـرسـتـش مـيـكـردنـد و سـپـر بـلاهـا مـى شـمـردنـد وحل مشكلاتشان را از آنها مى خواستند!
بـراى تـوضـيـح بيشتر پيرامون وضع دردناك ، اين (عابدان گمراه )، در برابر آن(معبودان بى ارزش ) مى گويد: (آنها در دوزخ ، فريادها و ناله هاى دردناك دارند)(لهم فيها زفير).
(زفـيـر) در اصـل بـه مـعـنى فرياد كشيدنى است كه با بيرون فرستادن نفس تواءمبـاشـد، و بـعـضـى گـفـتـه اند فرياد نفرت انگيز الاغ در آغاز (زفير) و در پايانش(شـهـيق ) ناميده مى شود، و به هر حال در اينجا اشاره به فرياد و ناله اى است كه ازغم و اندوه برمى خيزد.
ايـن احـتـمـال نـيز وجود دارد كه اين زفير و ناله غم انگيز تنها مربوط به عابدان نباشدبلكه شياطينى كه معبودشان بودند نيز در اين امر با آنها شريكند.
جمله بعد، يكى ديگر از مجازاتهاى دردناك آنها را بازگو مى كند و آن اينكه آنها در دوزخچيزى نمى شنوند (و هم فيها لا يسمعون ).
ايـن جـمـله مـمـكـن است اشاره به اين باشد كه آنها سخنى كه مايه سرور و خوشحاليشانباشد مطلقا نمى شنوند، و تنها مستمع ناله هاى جانكاه دوزخيان ، و فريادهاى فرشتگانعذاب هستند.
بـعضى گفته اند منظور اين است كه اينها را در تابوتهاى آتشين مى گذارند آنچنان كهصـداى هـيـچـكـس را مـطـلقا نمى شنوند گوئى تنها آنها در عذابند و اين خود مايه مجازاتبيشترى است چرا كه اگر انسان ، گروهى را هم زندان خود ببيند مايه
تسلى خاطر او است كه (البلية اذا عمت طابت ) (بلا چو عام بود دلكش است و مستحسن !).
آيـه بـعـد حـالات مؤ منان راستين و مردان و زنان با ايمان را بازگو مى كند تا در مقايسهبا يكديگر وضع هر دو مشخص تر شود.
نـخـسـت مـى گـويـد: (كـسـانـى كـه بـه خـاطـر ايـمـان واعـمال صالحشان وعده نيك به آنها از قبل داده ايم از اين آتش هولناك و وحشتناك دورند (انالذين سبقت لهم منا الحسنى اولئك عنها مبعدون ).
اشاره به اينكه ما به تمام وعده هائى كه به مؤ منان در اين جهان داده ايم وفا خواهيم كردكه يكى از آنها دور شدن از آتش دوزخ است .
گـرچـه ظـاهـر ايـن جـمـله ايـن اسـت كـه تـمـام مـؤ مـنـان راسـتـيـن راشـامـل مـى شـود ولى بـعـضـى احتمال داده اند كه اشاره به معبودانى همچون حضرت مسيح(عـليهالسلام ) و مريم است كه بدون خواست آنها بوسيله گروهى عبادت شدند، و از آنجاكـه آيـات سـابـق مـى گـفت : شما و خدايانتان وارد دوزخ مى شويد، و اين تعبير ممكن بودشامل امثال حضرت مسيح (عليهالسلام ) نيز شود، قرآن بلافاصله اين جمله را به صورتيك استثناء بيان مى كند كه اين گروه هرگز وارد دوزخ نخواهند شد.
بعضى از مفسران شان نزولى در مورد اين آيه ذكر كرده اند كه نشان مى دهد بعضى همينسـؤ ال را از پـيـامـبـر اسـلام (صـلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كردند و آيه در پاسخ آنهانازل گرديد.
ولى بـا ايـن حـال مـانـعـى نـدارد كـه آيـه فـوق هـم پـاسـخـى بـراى ايـن سـؤال باشد و هم يك حكم عمومى نسبت به همه مؤ منان راستين .
در آخـريـن آيـات مـورد بـحـث ، چـهـار نـعـمـت بـزرگ الهـى را كـهشامل حال اين گروه سعادتمند است برمى شمرد:
نخست اينكه (آنها صداى آتش را نمى شنوند) (لا يسمعون حسيسها).
(حـسـيـس ) چـنانكه ارباب لغت گفته اند به معنى صداى محسوس است ، و به معنى خودحـركـت يا صدائى كه از حركت برمى خيزد نيز آمده است ، آتش دوزخ كه دائما در آتشگيرههايش مشغول پيشروى است ، داراى صداى مخصوصى است ، اين صدا از دو جهت وحشتناك است، از نظر اينكه صداى آتش است و از نظر اينكه صداى پيشروى است .
مؤ منان راستين چون از جهنم دورند هرگز اين صداهاى وحشتناك به گوششان نمى خورد.
ديـگـر ايـنـكـه (آنـهـا در آنـچـه بـخـواهـنـد و مـايـلباشند به طور جاودان متنعمند) (و هم فيما اشتهت انفسهم خالدون ).
يـعـنـى آنـجـا محدوديت اين جهان را ندارد كه انسان آرزوى بسيارى از نعمتها بكند و به آندسـتـرسـى نـداشته باشد، هر نعمت مادى و معنوى كه بخواهد بدون استثناء در دسترس اواسـت ، آنـهم نه يك روز و دو روز بلكه در يك عمر جاويدان ! سوم اينكه فزع اكبر آنها راغمگين نمى كند (لا يحزنهم الفزع الاكبر).
(فزع اكبر) (وحشت بزرگ ) را بعضى اشاره به وحشتهاى روز قيامت دانسته اند كه ازهـر وحـشـتـى بزرگتر است ، و بعضى اشاره به نفخه صور و دگرگونيهاى پايان اينجـهـان و تـزلزل عـجـيـبـى كـه در اركـان ايـن عـالم مـيـافـتـد آنـچـنان كه در آيه 87 سورهنحل آمده است .
ولى از آنـجـا كـه وحـشـت روز رسـتـاخـيـز مـسـلمـا از آن هـم مـهـمـتـر اسـت تـفـسـيـراول صحيح تر به نظر مى رسد.
بالاخره آخرين لطف خدا در باره كسانى كه در اين آيات به آنها اشاره شده
ايـن است كه (فرشتگان رحمت به استقبال آنها مى شتابند و به آنها تبريك و شادباشمـى گـويـنـد و بـشـارت مـى دهـنـد ايـن هـمان روزى است كه به شما وعده داده مى شد) (وتتلقاهم الملائكة هذا يومكم الذى كنتم توعدون ).
در نـهـج البـلاغـه مـى خـوانـيم امير مؤ منان على (عليهالسلام ) فرمود: فبادروا باعمالكمتـكـونوا مع جيران الله فى داره ، رافق بهم رسله ، و ازارهم ملائكته ، و اكرم اسماعهم انتـسـمع حسيس نار جهنم ابدا: (به اعمال نيك مبادرت ورزيد تا از همسايگان خدا در سراىاو بـاشـيـد، در جائى كه پيامبران را رفيق آنها قرار داده ، و فرشتگان را به زيارتشانمـيـفـرستد، خدا آنچنان اين گروه را گرامى داشته كه حتى گوشهايشان صداى آتش دوزخرا نمى شنود).
آيه و ترجمه


يـوم نـطـوى السـمـاء كـطـى السـجـل للكـتـب كـمـا بـداءنـااءول خلق نعيده وعدا علينا إ نا كنا فعلين(104)


ترجمه :

104 - در آن روز كـه آسـمـان را هـمـچـون طـومـار درهـم مـى پـيچيم ، (سپس ) همانگونه كهآفرينش را آغاز كرديم آنرا بازمى گردانيم ، اين وعده اى است كه ما داده ايم و قطعا آن راانجام خواهيم داد.
تفسير:
آن روز كه آسمانها در هم پيچيده مى شود
در آخـريـن آيـه بـحـث گـذشته خوانديم مؤ منان راستين از (فزع اكبر) (وحشت بزرگ )غـمـگـيـن نمى شوند آيه مورد بحث توصيفى از آن روز وحشت بزرگ است ، و در حقيقت علتعظمت اين وحشت را مجسم مى سازد، مى گويد: (اين امر، روزى تحقق مى يابد كه ما آسمانرا درهـم مـى پـيـچـيـم هـمـانـگـونـه كـه طومار نامه ها درهم پيچيده مى شود)! (يوم نطوىالسماء كطى السجل للكتب ).

next page

fehrest page

back page