بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر المیزان جلد 13, علامه محمدحسین طباطبایی رحمه الله علیه   مناسب چاپ   خروجی Word ( برگشت به لیست  )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ALMIZA01 -
     ALMIZA02 -
     ALMIZA03 -
     ALMIZA04 -
     ALMIZA05 -
     ALMIZA06 -
     ALMIZA07 -
     ALMIZA08 -
     ALMIZA09 -
     ALMIZA10 -
     ALMIZA11 -
     ALMIZA12 -
     ALMIZA13 -
     ALMIZA14 -
     ALMIZA15 -
     ALMIZA16 -
     ALMIZA17 -
     ALMIZA18 -
     ALMIZA19 -
     ALMIZA20 -
     ALMIZA21 -
     ALMIZA22 -
     ALMIZA23 -
     ALMIZA24 -
     ALMIZA25 -
     ALMIZA26 -
     ALMIZA27 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

(در انفاق به محتاجان زياده روى مكن ) نه بخل بورز كه گوئى دستت را به گردنتبسته اند و نه آنچنان باز كن كه چيزى (براى روز مبادا) نزد خود نگذارى آنوقت تهىدست بنشينى و خود را ملامت كنى (29).
كه پروردگار تو رزق را براى هر كه بخواهد توسعه مى دهد و براى هر كه بخواهدتنگ مى گيرد. آرى او به (صلاح ) بندگان خود آگاه و بينا است (.3).
و فرزندان خود را از ترس فقر مكشيد، ما آنان را و خود شما را روزى مى دهيم ، و كشتنآنان خطائى بزرگ است (31). و نزديك زنا مشويد كه زنا هميشه فاحشه بوده و روشىزشت است (32).

و خونى را كه خدا محترم شمرده مريزيد، مگر آنكه كشتن او حق باشد، و كسى كه بىگناهى را بكشد ما براى ولى او سلطنت و قدرت قانونى قرار داده ايم (كه مى تواندقاتل را بكشد) پس نبايد كسى در خونريزى از حد تجاوز كند كه كشته بى گناه بهوسيله قانون يارى شده (33).
به مال يتيم هم نزديك مشويد مگر بنحوى كه تصرف در آن بهتر باشد براى يتيم ازتصرف نكردن ، (و همچنان مال او را نگه داريد) تا به حد رشد برسد، و (نيز) به عهدخود وفا كنيد، كه از عهدها نيز بازخواست خواهيد شد (34).
و چون ترازو دارى مى كنيد كيل تمام بدهيد و با وزنى مستقيم و يكسان بدهيد و بستانيداين هم (براى دنيايتان ) خوبست و هم در آخرت عاقبت بهترى دارد (35).
دنبال چيزى را كه بدان علم ندارى مگير كه گوش و چشم ودل در باره همه اينها روزى مورد بازخواست قرار خواهى گرفت (36).
در زمين با نخوت و غرور قدم مزن تو نه مى توانى زمين را بشكافى و نه به بلندىكوهها مى رسى (خلاصه نمى توانى هر چه بخواهى بكنى ) (37).
همه اينها گناهش نزد پروردگارت كيفر بد دارد (38).
اينها از جمله وحى هائى است كه پروردگارت از حكمت بسويت فرستاد و (نيز) با خداىتعالى خدايانى ديگر مگير تا ملامت زده و رانده از رحمت خدا به جهنم نيفتى (39).
بيان آيات
اين آيات بعضى از كليات دين را ذكر مى كند، و در حقيقت دنباله آيه شريفه انّ هذا القرآنيهدى للّتى هى اقوم ...) است .
قضاء تشريعى خداوند به نپرستيدن جز او


و قضى ربك الا تعبدوا الا اياه



جمله (الا تعبدوا الا اياه )) نفى و استثناء و كلمه (اءن ) مصدريه است ، ممكن هم هستبگوئيم (لا تعبدوا...) نهى و استثناء و كلمه (اءن ) مصدريه و يا مفسرّه است و بههر حال مجموع مستثنى و مستثنى منه به دو جمله تقسيم مى شود، نظير اين كه بگوئيم (اورا بپرستيد) و (غير او را نپرستيد) و به وجه ديگر، برگشت هر دو جمله به يك حكماست ، و آن اينكه (بايد او را با اخلاص بپرستيد).
و اين جمله چه برگشت به دو جمله كند و چه به يك جمله ، در هرحال چيزى است كه قضاى الهى متعلق بدان شده است ، البته قضاى تشريعى خدا كهمتعلق به احكام و مسائل تشريعى مى شود، و معناى يكطرفى كردن و حكم قاطع مولوىنمودن را مى رساند، و اين قضاء همانطور كهشامل اوامر خدا مى شود شامل نواهى او نيز مى گردد، همانطور كه احكام مثبته را يكطرفىمى كند احكام منفيه را نيز يكطرفى مى كند، به همين جهت فرمود: (و قضى ربّك ) زيرااگر فرموده بود: (و امر ربّك ان لا تعبدوا...) صحيح نبود زيرا معنايش اين مى شد كهخدا امر كرده جز او را نپرستيد) و حال آنكه نهى كرده از اينكه غير او را نپرستند و محتاجبه نوعى تاءويل و تجوز مى شد.
مساءله امربه اخلاص در پرستش بزرگترين اوامر دينى ، و اخلاص در عبادت از واجبترين واجبات شرعى است ، همچنانكه در مقابل ، شرك ورزيدن به خداىعزوجل بزرگترين گناه است ، و به همين جهت فرمود: (خدا نمى آمرزد اين گناه را كهبدو شرك بورزند، و پائين تر از آن را از هر كه بخواهد مى آمرزد).
و ما اگر يك يك معاصى را تحليل و تجزيه كنيم خواهيم ديد كه برگشت تمامى گناهانبه شرك است ، زيرا اگر انسان غير خدا يعنى شيطان هاى جنى و انسى و يا هواى نفس ويا جهل را اطاعت نكند هرگز اقدام به هيچ معصيتى نمى كند، و هيچ امر و نهيى را از خدانافرمانى نمى كند، پس هر گناهى اطاعت از غير خدا است ، و اطاعت هم خود يك نوع عبادتاست ، همچنانكه در آيات زير اطاعت شيطان را پرستش وى خوانده و فرمود: (الم اعهداليكم يا بنى آدم الا تعبدوا الشيطان ) و نيز فرمود: (افرايت من اتخذ الهه هويه ).
حتى كافرى كه منكر صانع است نيز مشرك است ، زيرا با اينكه فطرت ساده اش حكم مىكند بر اينكه براى عالم صانعى است مع ذلك امر تدبير عالم را به دست ماده و يا طبيعتو يا دهر مى داند.
و چون مساءله همانطور كه گفتيم مساءله مهمى بود، لذا آن راقبل از سايراحكام ذكر كرد، با اينكه آن احكام هم هر يك در جاى خود بسيار اهميت دارند،مانند عقوق والدين و ندادن حقوق واجب مالى و اسراف و تبذير و فرزند كشى و زنا وقتل نفس و خوردن مال يتيم و عهدشكنى و كم فروشى و پيروى غير علم و تكبر ورزيدن ،وبا اينكه مساءله اخلاص در عبادت را بر اينها مقدم داشت در آخر و بعد از شمردن اينهامجددا همين اخلاص را خاطر نشان ساخته و از شرك نهى فرمود.


و بالوالدين احسانا



اين جمله عطف است بر جمله قبلى و معنايش چنين است (پروردگارت چنين حكم رانده كه :تحسنوا بالوالدين احسانا) و احسان در فعل ،مقابل بدى و آزار است .
نيكى كردن به والدين ، از مهمترين واجبات بعد از توحيد
معلوم مى شود مساءله احسان به پدر و مادر بعد از مساءله توحيد خدا واجب ترين واجباتاست همچنانكه مساءله عقوق بعد از شرك ورزيدن به خدا از بزرگترين گناهان كبيره است، و به همين جهت اين مساءله را بعد از مساءله توحيد وقبل از ساير احكام اسم برده و اين نكته را نه تنها در اين آيات متذكر شده ، بلكه درموارد متعددى از كلام خود همين ترتيب را به كار بسته .
در سوره انعام پيرامون تفسير آيه 151 كه شبيه به آيه مورد بحث است گذشت كهگفتيم رابطه عاطفى ميان پدر و مادر از يك طرف و ميان فرزندان از طرف ديگر ازبزرگترين روابط اجتماعى است كه قوام و استوارى جامعه انسانى بدانها است ، و همينوسيله اى است طبيعى كه زن و شوهر را به حال اجتماع نگهداشته و نمى گذارد از هم جداشوند، بنابراين از نظر سنت اجتماعى و به حكم فطرت ، لازم است آدمى پدر و مادر خودرا احترام كند و به ايشان احسان نمايد زيرا كه اگر اين حكم در اجتماع جريان نيابد وفرزندان با پدر و مادر خود معامله يك بيگانه را بكنند قطعا آن عاطفه از بين رفته وشيرازه اجتماع به كلى از هم گسيخته مى گردد.


امّا يبلغنّ عندك الكبر احدهما او كلاهما فلا تقل لهما افّ و لا تنهرهما وقل لهما قولا كريما



كلمه (اما) مركب است از (ان ) شرطيه و (ماى ) زائده ، و اگر اين ما، زائده نبودجائز نبود كه نون تاكيد ثقيله در آخر فعل شرط كه (يبلغ ) باشد، در آيد، اثر ماءزائده اين است كه چنين كارى را تجويز مى كند.
كلمه (كبر) به معناى بزرگسالى است ، و كلمه (اف ) مانند كلمه (آخ ) درفارسى ، انزجار را مى رساند، و كلمه (نهر) به معناى رنجاندن است كه يا با دادزدن به روى كسى انجام مى گيرد و يا با درشت حرف زدن ،
آيه در مقام انحصار حكم به دوران پيرى پدر و مادر نيست
اگر حكم را اختصاص به دوران پيرى پدر و مادر داده از اين جهت بوده كه پدر و مادر، درآن دوران سخت ترين حالات را دارند، و بيشتر احساس احتياج به كمك فرزند مى نمايند،زيرا از بسيارى از واجبات زندگى خود ناتوانند، و همين معنا يكى ازآمال پدر و مادر است كه همواره از فرزندان خود آرزو مى كنند، آرى روزگارى كهپرستارى از فرزند را مى كردند و روزگار ديگرى كه مشقات آنان راتحمل مى نمودند، و باز در روزگارى كه زحمت تربيت آنها رابه دوش مى كشيدند، در همهاين ادوار كه فرزند از تاءمين واجبات خود عاجز بود آنها اين آرزو را در سر مىپروراندند كه در روزگار پيرى از دستگيرى فرزند برخوردار شوند.
پس آيه شريفه نمى خواهد حكم را منحصر در دوران پيرى پدر و مادر كند، بلكه مى خواهدوجوب احترام پدر و مادر و رعايت احترام تام در معاشرت و سخن گفتن با ايشان را بفهماند،حال چه در هنگام احتياجشان به مساعدات فرزند و چه در هرحال ديگر، و معناى آيه روشن است .
امر به تواضع و خضوع در برابر والدين و دعا براى آنها


و اخفض لهما جناح الذّلّ من الرّحمة و قل ربّ ارحمهما كما ربّيانى صغيرا



كلمه (خفض جناح ) (پر و بال گستردن ) كنايه است از مبالغه در تواضع و خضوعزبانى و عملى ، و اين معنا از همان صحنه اى گرفته شده كه جوجهبال و پر خود را باز مى كند تا مهر و محبت مادر را تحريك نموده و او را به فراهم ساختنغذا وادار سازد، و به همين جهت كلمه جناح را مقيد به ذلت كرده و فرمود: (جناحالذل ) و معناى آيه اين است كه : (انسان بايد در معاشرت و گفتگوى با پدر و مادرطورى روبرو شود كه پدر و مادر تواضع و خضوع او را احساس كنند، و بفهمند كه اوخود را در برابر ايشان خوار مى دارد، و نسبت به ايشان مهر و رحمت دارد).
اين در صورتى است كه (ذل ) به معناى خوارى باشد، و اگربه معناى مطاوعه باشداز گستردن بال مرغان جوجه دار ماءخوذ شده كه از در مهر و محبتبال خود را براى جوجه هاى خود باز مى كنند تا آنها را زير پر خود جمع آورى نمايند، واز سرما و شكار شدن حفظ كنند.
و در اينكه فرمود: (و بگو پروردگارا ايشان را رحم كن آنچنانكه ايشان مرا در كوچكيمتربيت كردند) دوران كوچكى و ناتوانى فرزند مرا به يادش مى آورد، و به اوخاطرنشان مى سازد، در اين دوره كه پدر و مادر ناتوان شده تو بياد دوره ناتوانى خودباش و از خدا بخواه كه خداى سبحان ايشان را رحم كند، آنچنانكه ايشان تو را رحم نمودهو در كوچكيت تربيت كردند.
در مجمع البيان مى گويد: اين آيه دلالت دارد بر اينكه دعاى فرزند براى پدر ومادرش كه از دنيا رفته اند مسموع است ، زيرا اگر مسموع نبود و براى آنها اثرى نداشتمعنا نداشت كه در اين آيه امر به دعا كند.
مؤ لف : ليكن آيه بيش از اين دلالت ندارد كه دعاى فرزند در مظنّه اجابت است و چنيندعائى بى خاصيت نيست ، زيرا هم گفتيم كه ممكن است به اجابت رسد و هم اينكه ادبىاست دينى كه فرزند از آن استفاده مى برد، و لو در موردى مستجاب نشود، و پدر و مادر ازآن بهره مند نگردند، علاوه بر اين ، مرحوم طبرسى دعا را مختص بهحال بعد از مرگ پدر و مادر دانسته ، و حال آنكه آيه شريفه مطلق است .


ربّكم اعلم بما فى نفوسكم ان تكونوا صالحين فانّه كان للاوّابين غفورا



سياق آيات حكم مى كند كه اين آيه نيز متعلق به مطالب آياتقبل (در باره پدر و مادر) باشد، بنابراين بايد گفت اين آيه ، متعرض آن حالى است كهاحيانا از فرزند حركت ناگوارى سرزده كه پدر و مادر از وى رنجيده و متاءذى شده اند، واگر صريحا اسم فرزند را نياورده و اسم آنعمل را هم نبرده ، براى اين بوده است كه بفهماند همانطور كه مرتكب شدن به ايناعمال سزاوار نيست ، بيان آن نيز مصلحت نبوده و نبايد بازگو شود.
پس اينكه فرمود: (ربّكم اعلم بما فى نفوسكم ) معنايش اين است كه پروردگار شمااز خود شما بهتر مى داند كه چه حركتى كرديد و اين مقدمه است براى بعدش كه مىفرمايد: (ان تكونوا صالحين ) و مجموعا معنايش اين مى شود كه اگر شما صالحباشيد و خداوند هم اين صلاح را درنفوس و ارواح شما ببيند، او نسبت به توبه كارانآمرزنده است .
و در جمله (فانّه كان للاوّابين غفورا) كلمه (اوابين ) به معناى برگشت كنندگانبه سوى خداست كه در هر گناهى كه مى خواهند انجام دهند به ياد خدا افتاده و بر مىگردند. و اين تعبير از قبيل بيان عام در مورد خاص است .
و معنايش اين است كه اگر شما صالح باشيد و خداوند هم اين صلاح را در روح شما ببيندو شما در يك لغزشى كه نسبت به والدين خود مرتكب شديد به سوى خدا بازگشت كردهو توبه نموديد، خداوند شما را مى آمرزد، براى اينكه او همواره در باره اوابين (وبازگشت كنندگان ) غفور و بخشنده بوده است .


و آت ذا القربى حقّه و المسكين و ابن السّبيل



در مباحث گذشته در نظائر اين آيه شريفه مطالب مربوط به آن گذشت ، و از همين آيهمعلوم مى شود كه انفاق به ذى القربى و مسكينان و در راه ماندگان از احكامى است كهقبل از هجرت واجب شده است ، براى اينكه اين آيه مكى است و در سوره مكى قرار دارد.


و لا تبذّر تبذيرا انّ المبذّرين كانوا اخوان الشّياطين و كان الشّيطان لربّه كفورا



صاحب مجمع البيان فرموده است (تبذير) به معناى پاشيدن با اسراف است ، و درواقع از بذر افشانى گرفته شده است ، منتهى فرقى كه با آن دارد اين است كهافشاندن در آنجا به منظور استفاده است و در اسراف به منظور افساد، و به همين جهت درهر جا كه به منظور اصلاح باشد (تبذير) گفته نمى شود، هر چند كه زياد باشد.
اشاره به وجه اينكه فرمود: اسرافكاران برادران شياطين هستند

و جمله (انّ المبذّرين كانوا اخوان الشّياطين ) تعليلى است بر نهى از تبذير، و معنايشاين است كه اسراف مكن زيرا كه اگر اسراف كنى از مبذرين - كه برادران شيطانند -خواهى شد.
و گويا وجه برادرى مبذرين و اسراف كنندگان با شيطانها اين باشد كه اسراف كارانو شيطان از نظر سنخيت و ملازمت مانند دو برادر مهربان هستند كه هميشه با همند، و ريشه واصلشان هم يك پدر و مادر است همچنانكه آيه شريفه (و قضينا لهم قرناء)، و آيه(احشروا الّذين ظلموا و ازواجهم ) كه مقصود از ازواج در اينجا همان قرناء در آيه قبلىاست ) و آيه (و اخوانهم يمدّونهم فى الغىّ ثمّ لا يقصرون ) همين معنا را مى رساند.
و از همينجا معلوم مى شود كه تفسير آن مفسر كه آيه را به قرين و دوستان شيطانها،تفسير كرده بهتر است از تفسيرى كه ديگرى به معناى اتباع و پيروان شيطان گرفتهاست .
و مراد از كلمه شيطان در جمله (و كان الشيطان لربّه كفورا) همان ابليس است كه پدرشيطانها است ، و شيطانها ذريه و قوم و قبيله او هستند، بنابراين ، لام (شيطان ) لامعهد ذهنى است و همچنين مى شود لام را لام جنس بگيريم كه مراد از شيطان ، جنس ‍ شيطانباشد و به هر حال كفر ورزيدن شيطان نسبت به پروردگار خود از اين جهت است كه اونعمتهاى خدا را كفران نموده و آنچه از قوه و قدرت و ابزار بندگى از جانب خدا به او دادهشده ، همه را در راه اغواء و فريب بندگان خدا و وادار كردن آنان به نافرمانى ودعوتشان به خطاكارى و كفران نعمت مصرف مى كند.
و از آنچه گذشت اين معنا روشن گرديد كه چرااول شيطان را به صيغه جمع (شياطين ) و بعدا به صيغه مفرد (شيطان ) آورد، آيهكريمه ابتدا خواسته بفهماند كه هر اسراف كننده اى برادر شيطان خويش است ، پس همهاسراف كاران برادران شيطانهايند. و اما در تعبير دوم كه مفرد آورد، گفتيم مقصود از آن ياپدر شيطانها است كه نامش ابليس است و يا مقصود جنس شيطان است .


و امّا تعرضن عنهم ابتغاء رحمة من ربّك ترجوهافقل لهم قولا ميسورا



جمله (امّا تعرضّن ) در اصل (ان تعرض ) بوده و (ماى ) زائده بر سر (ان )شرطى در آمد تا نون تاكيد بتواند بر سر (تعرض ) در آيد.
شهادت سياق دليل بر اين است كه گفتار در باره انفاق مالى بوده ، پس مراد از جمله(امّا تعرضنّ عنهم ) اعراض از كسى است كه مالى درخواست كرده تا در سد جوع و رفعحاجتش مصرف كند، و مقصود از آن ، هر اعراضى آنهم به هر صورت كه باشد نيست ،بلكه تنها آن قسم اعراضى است كه دستش تهى است و نمى تواند مساعدتى به وىبكند، ولى ماءيوس هم نيست ، احتمال مى دهد كه بعدا پولدار شود ، و وى را كمك كند، بهدليل اينكه دنبالش مى فرمايد: (بتغاء رحمة من ربّك ترجوها) يعنى اينكه تو ازايشان اعراض مى كنى نه از اين بابست كه مال دارى و نمى خواهى بدهى ، و نه از اينباب كه ندارى و از به دست آمدن آن هم ماءيوسى ، بلكه از اين بابست كه الان ندارىولى اميدوار هستى كه به دستت بيايد، و به ايشان بدهى ، و در طلب رحمت پروردگارخود هستى .
و اينكه فرمود: (فقل لهم قولا ميسورا) بدين معنى است كه با ايشان به نرمى حرفبزن ، سخن درشت و خشن مگو و اين سفارش ‍ را در جائى ديگر به بيانى ديگر فرموده :(و امّا السّائل فلا تنهر).
در كشاف گفته : جمله (ابتغاء رحمة من ربّك ) يا متعلق به جواب شرطيست كه مقدم برخود شرط مى باشد، و تقديرش اين است كه : (با آنان به آسانى و نرمى سخن بگو وبا وعده هاى نيك دلشان را خوش كن ، و با اينگونه رحمت ها كه به ايشان مى كنى رحمتپروردگارت را براى خود بدست آور)، و يا آنكه متعلق است به خود شرط، و معنايشاين است كه : (و اگر به خاطر نرسيدن آن مالى كه اميدوار رسيدنش بودى از ايشاناعراض كردى كه از رزق تعبير به رحمت شده باشد - در اينصورت ايشان را به نرمى وخوبى برگردان ).
بنابراين معنا، كلمه (ابتغاء) به جاى (فقر و تهى دستى و نرسيدنمال ) به كار رفته ، به اين عنايت كه شخص بى روزى هميشه در طلب روزى است ، پس(نداشتن ) هميشه سبب درخواست و ابتغاء است و ابتغاء مسبب فقد مى باشد، و در اين آيهمسبب به جاى سبب آمده است .
نهى از افراط و تفريط در انفاق


و لا تجعل يدك مغلولة الى عنقك و لا تبسطها كلّ البسط فتقعد ملوما محسورا



(دست به گردن بستن ) كنايه است از خرج نكردن و خسيس بودن و خوددارى از بخششنمودن ، درست مقابل (بسط يد) است كه كنايه ازبذل و بخشش مى باشد و اين كه هر چه به دستش آيد از دست خود فرو بريزد، بطورىكه هيچ چيز براى خود باقى نمى گذارد، مانند كسى كه كاملا دست خود را درمقابل باران گشوده و حتى قطره اى از آن در دست وى باقى نمى ماند، و اين تعبير بليغ‌ترين و رساترين تعبير در مورد نهى از افراط و تفريط در انفاق است .
و جمله (فتقعد ملوما محسورا) فرع جمله (و لا تبسطها...) است ، و كلمه (محسور) ازماده (حسر) است كه به معناى انقطاع و يا عريان شدن است و در اين آيه اين معنا را مىرساند كه دست خويش تا به آخر مگشاى و بيش از حد دست و دلباز نباش ‍ كه ممكن استروزى زانوى غم بغل كرده ودستت از همه جا بريده شود و ديگر نتوانى خود را در اجتماعظاهر ساخته و با مردم معاشرت كنى .
بعضى گفته اند كه جمله (فتقعد ملوما محسورا) متفرع است بر هر دو جمله ((و لاتجعل يدك ...) و (و لا تبسطها كلّ البسط)) نه تنها به جمله آخرى (و لا تبسطهاكل البسط) و معنايش اين است كه اگر از خرج كردن خوددارى كنى وبخل بورزى سرانجام ملامت و مذمت شده و در گوشه اى خواهى نشست ، و اگر زياده روىكنى حسرت خورده و مغموم و پشيمان خواهى شد.
اشكال اين حرف اين است كه معلوم نيست جمله (و لاتبسطها...) در مقام نهى از تبذير واسراف باشد، و حتى معلوم نيست دادن تمامى اموال در راه خدا اسراف باشد، هر چند كه باهمين آيه از آن نهى شده باشد، زيرا قبلا هم گفتيم كه در مفهوم (تبذير)، (افساد)نهفته است و اسراف در راه خدا افساد نيست ، و معنى ندارد كه چنين عملى كه نه خودشفاسد مى شود و نه چيزى را فاسد مى كند حسرت و اندوه در پى داشته باشد.


انّ ربّك يبسط الرّزق لمن يشاء و يقدر انّه كان بعباده خبيرا بصيرا.



از ظاهر سياق بر مى آيد كه اين آيه در مقامتعليل مطالب آيه قبل است كه از افراط و تفريط در انفاق نهى مى كرد.

و معنايش اين است كه اين داءب و سنت پروردگار است كه بر هر كس بخواهد روزى دهدفراخ و گشايش دهد و براى هر كه نخواهد، تنگ بگيرد و سنت او چنين نيست كه بى حسابو بى اندازه فراخ سازد و يا بكلى قطع كند، آرى او مصلحت بندگان را رعايت مى كند،چرا كه او به حال بندگان خود خبير و بينا است ، تو نيز سزاوار است چنين كنى و متخلقبه اخلاق خدا گردى و راه وسط و اعتدال را پيش گرفته از افراط و تفريط بپرهيزى .بعضى از مفسرين گفته اند كه آيه مورد بحث ، آيهقبل را بدين نحو تعليل مى كند كه (بسط رزق ) و (قبض آن ) كار خداست ، و تونبايد چنين كارى كنى ، چرا كه اين كار از شؤ ون الوهيت و مختص به ذات پروردگار است، و اما تو بايد ميانه روى كنى بدون اين كه از راهاعتدال به سوى افراط و يا تفريط بگرائى .
بعضى ديگر در معناى تعليل مذكور حرفهاى ديگرى زده اند كه وجوهى بعيد از اعتباراست .


و لا تقتلوا اولادكم خشيه املاق نحن نرزقهم و ايّاكم انّ قتلهم كان خطا كبيرا.



(املاق ) به معناى فقر و ندارى است ، و در مفردات گفته است كه (خطاة ) به معناىانحراف از جهت است و اين چند قسم تصور مى شود:
1 - تصميم به كارى بگيرد كه اراده و انجامش شايسته نيست و بلكه زشت مى باشد،خلاصه تصميم و اراده خطاء باشد، و اين بارزترين مصداق خطاء است كه آدمى بدانمرتكب شده و دچار مى گردد. و در تعبير چنين خطائى گفته مى شود: (خطى ء يخطا وخطا) و آيات زير به همين معنا است ان قتلهم كان خطا كبيرا) و (و ان كنّا لخاطئين ).
2 - قسم ديگر خطاء اين است كه : (آدمى كارى را اراده كند كه انجامش خوبست ، و ليكنآنطور كه مى خواسته انجام نشده باشد، و بر خلاف اراده اش از آب درآيد، در تعبيراينگونه خطاء مى گويند: (اخطاء اخطاء) و آن شخص را مى گويند (مخطى ء)، پس ‍چنين كسى در اراده اش اشتباه نكرده عملش هم خطاء نبوده ، ليكن خطاء از آب در آمده ، در آيهشريفه (و من قتل مومنا خطا فتحرير رقبة ) اين معنى مقصود است .
3 - قسم بعدى خطاء، آنست كه مانند قسم اول در اراده خطاء شود و ناشايسته را اراده كند،ولى اتفاقا خلاف آن از آب در آمده و كار نيكى انجام شود، چنين كسى در اراده اش (مخطى) و در عملش (مصيب ) است ، و او را براى ارادهعمل زشت مذمّت كرده و عمل نيكش را ستايش نمى كنند.
و خلاصه سخن آنكه اگر كسى چيزى را اراده كند و خلاف آن را انجام دهد مى گويند(اخطاء) و اگر همان چيزى را كه اراده كرده ، انجام دهد مى گويند (اصاب ) گاهىهم به كسى كه كاربدى كرده و يا اراده بدى كرده مى گويند (اخطا) و تعبير معروف(اصاب الخطاء و اخطاء الصواب و اصاب الصواب و اخطاء الخطاء) از همين باب است، و اين لفظ مشتركى است كه بطورى كه ملاحظه مى كنيد مردد ميان چند معنا است ، و اينبر عهده دانشمند اهل تحقيق است كه در هر مورد كاملا جستجو نموده و معناى اين كلمه را معلومنمايد.
نهى از فرزند كشى (چه دختر و چه پسر) از بيم فقر و گرسنگى كه در عربرسمبوده
و در آيه شريفه از كشتن اولاد به جهت ترس از فقر و احتياج ، شديدا نهى شده است وجمله (نحن نرزقهم و ايّاكم ) تعليل همان نهى و در مقام مقدمه چينى براى جمله بعدىاست كه فرمود: (ان قتلهم كان خطا كبيرا).
و معناى آيه اين است كه فرزندان خود را از ترس اين كه مبادا دچار فقر و هلاكت شويد وبه خاطر ايشان تن به ذلت گدائى دهيد بهقتل نرسانيد، و دختران خود را از ترس اينكه گرفتار داماد ناجورى شويد و يا به جهتديگرى مايه آبروريزى شما شود مكشيد زيرا اين شما نيستيد كه روزى اولادت ان را مىدهيد، تا در هنگام فقر و تنگدستى ديگر نتوانيد روزى ايشان را برسانيد، بلكه مائيمكه هم ايشان و هم شما را روزى مى دهيم ، آرى كشتن فرزندان خطائى است بزرگ .
مساءله نهى از فرزندكشى در قرآن كريم مكرر آمده ، و اينعمل شنيع در حالى كه يكى از مصاديق آدم كشى است ، چرا فقط اين مصداق ذكر گرديده ؟مى توان گفت كه چو ن فرزندكشى از زشت ترين مصاديق شقاوت و سنگدلى است و جهتديگرش هم اين است ك ه اعراب در سرزمينى زندگى مى كردند كه بسيار دچار قحطى مىشد، و از همين جهت همينكه نشانه هاى قحطى را مى ديدنداول كارى كه مى كردند به اصطلاح براى حفظ آبرو و عزت و احترام خود!! فرزندانخود را مى كشتند.
و در كشاف گفته : مقصود از فرزندكشى همان دختركشى است كه در عرب مرسوم بوده وليكن ظاهرا اين حرف صحيح نباشد، زيرا مساءله دختركشى يك عنوان مستقلى است كه آياتمستقل ديگرى مخصوص نهى از آن و حرمت آن آمده ، مانند آيه : (و اذا الموودة سئلت باىّذنب قتلت )، و آيه (و اذا بشّر احدهم بالانثى ظلّ وجهه مسودا و هو كظيم يتوارى من القوممن سوء ما بشّر به ايمسكه على هون ام يدسه فى التّراب الا ساء ما يحكمون ).
و اما آيه مورد بحث و امثال آن ، به طور كلى از كشتن اولاد از ترس فقر و ندارى نهى مىكند، و داعى نداريم كه اولاد را حمل بر خصوص دختران كنيم با اينكه اعم از دختر و پسراست ، و نيز هيچ موجبى نيست كه جمله (ايمسكه على هون ) راحمل بر ترس ‍ از فقر و فاقه كنيم ، با اينكه مى دانيم هون با فقر در معنا متغايرند.
پس حق مطلب همين است كه بگوئيم از آيه مورد بحث كشف مى شود كه عرب غير از مساءلهدختركشى (واءد) يك سنت ديگرى داشته كه بهخيال خود با آن عمل هون و خوارى خود را حفظ مى كردند، و آن اين بوده است كه از ترسخوارى و فقر و فاقه فرزند خود را - چه دختر و چه پسر - مى كشته ، و آيه مورد بحث ونظائر آن از اين عمل نهى كرده است .
نهى شديد از زناكارى


و لا تقربوا الزّنى انّه كان فاحشة و ساء سبيلا



اين آيه از زنا نهى مى كند و در حرمت آن مبالغه كرده است ، چون نفرموده اينكار را نكنيد،بلكه فرموده نزديكش هم نشويد، و اين نهى را چنينتعليل كرده كه اين عمل فاحشه است ، و زشتى و فحش آن صفت لاينفك و جدائى ناپذير آناست ، به طورى كه در هيچ فرضى از آن جدا نمى شود، و باتعليل ديگر كه فرمود: (و ساء سبيلا) فهماند كه اين روش روش زشتى است كه بهفساد جامعه ، آن هم فساد همه شؤ ون اجتماع منجر مى شود، و به كلى نظام اجتماع رامختل ساخته و انسانيت را به نابودى تهديد مى كند، و در آيه اى ديگر در عذاب مرتكبينآن مبالغه نموده و در ضمن صفات مؤ منين فرموده (و لا يزنون و منيفعل ذلك يلق اثاما يضاعف له العذاب يوم القيمة و يخلد فيه مهانا الا من تاب و آمن وعمل عملا صالحا).
بحثى قرآنى و اجتماعى پيرامون حرمت زنا
اين بحثى كه عنوان مى كنيم هم بحثى است قرآنى و هم اجتماعى .
همه مى دانيم كه هر يك از جنس (نر) و (ماده ) نوع بشر وقتى به حد رشد رسيد -در صورتى كه داراى بنيه اى سالم باشد - در خود ميلى غريزى نسبت به طرف ديگراحساس مى كند، و البته اين مساءله غريزى منحصر در افراد انسان نيست ، بلكه در تمامىحيوانات نيز اين ميل غريزى را مشاهده مى كنيم .
علاوه بر اين همچنين مشاهده مى كنيم كه هر يك از اين دو طرف مجهز به جهاز و اعضاء وقوائى است كه او را براى نزديك شدن به طرف مقابلش وادار مى كند. اگر در نوع جهازتناسلى اين دو طرف به دقت مطالعه و بررسى كنيم جاى هيچ ترديدى باقى نمى ماندكه اين شهوت غريزى بوده و وسيله اى است براى توالد وتناسل كه خود مايه بقاء نوع است .
علاوه بر جهاز تناسلى ، انواع حيوانات از آن جمله انسان به جهازهاى ديگرى نيز مجهزاست كه باز دلالت دارند بر اينكه غرض از خلقت جهاز تناسلى همان بقاء نوع است ،يكى از آنها محبت و علاقه به فرزند است ، و يكى ديگر مجهز بودن ماده هر حيوانپستاندار به جهاز شيرساز است تا طفل خود را براى مدتى كه بتواند خودش غذا رابجود و فرو ببرد و هضم كند شير بدهد و از گرسنگى حفظ نمايد، همه اينهاتسخيرهائى است الهى كه به منظور بقاء نوع جنس نر را مسخر ماده و ماده را مسخر نركرده جهاز تناسلى طرفين را مسخر و دلهاى آنان را و و و همه را مسخر كرده تا اين غرضتاءمين شود.
و به همين جهت مى بينيم انواع حيوانات با اين كه مانند انسان مجبور بهتشكيل اجتماع و مدنيت نيستند و به خاطر اين كه زندگيشان ساده و حوائجشان مختصر است ،و هيچ احتياجى به يكديگر ندارند معذلك گاه گاهى غريره جنسى وادارشان مى كند كه نرو ماده با هم اجتماع كرده و عمل مقاربت را انجام دهند، و نه تنها انجام بدهند و هر يكدنبال زندگى خويش را بگيرند، بلكه به لوازم اينعمل هم ملتزم شوند، و هر دو در تكفل طفل و يا جوجه خود و غذا دادن و تر بيت آن پاى بندباشند، تا طفل و يا جوجه شان به حد رشد برسد، و به اداره چرخ زندگى خويشمستقل گردد.
و نيز به همين جهت است كه مى بينيم از روزى كه تاريخ ، زندگى بشريت و سيره و سنتاو را سراغ مى دهد سنت ازدواج را هم كه خود يك نوع اختصاص و رابطه ميان زن و شوهراست سراغ مى دهد، همه اينها ادله مدعاى ما است ، زيرا اگر غريزه ،تناسل بشر را به اينكار وا نمى داشت بايد تاريخ سراغ دهد كه در فلان عصر نظامىدر ميان زن و شوهرها نبوده ، آرى مساءله اختصاص يك زن به شوهر خود، اصلى طبيعىاست كه مايه انعقاد جامعه انسانى مى گردد، و جاى هيچ ترديد نيست كه ملت هاىگوناگون بشرى در گذشته هر چند هم كه داراى افراد فراوان بوده اند بالاخره بهمجتمعات كوچكى به نام خانواده منتهى مى شدند.
همين اختصاص باعث شده كه مردان ، زنان خود رامال خود بدانند، و عينا مانند اموال خود از آن دفاع كنند، و جلوگيرى از تجاوز ديگران رافريضه خود بدانند همانطور كه دفاع از جان خود را فريضه مى دانند، بلكه دفاع ازعرض را واجب تر دانسته گاهى جان خود را هم بر سر عرض و ناموس خود از دست بدهند.
و همين غريزه دفاع از اغيار است كه در هنگام هيجان و فورانش غيرتش مى نامند و به كسىكه نمى گذارد به ناموسش تجاوز شود غيرتمند مى گويند، و نمى گويند مردى استبخيل . باز به همين جهت است كه مى بينيم در همه اعصار نوع بشر نكاح و ازدواج را مدحكرده و آن را سنت حسنه دانسته ، و زنا را نكوهش نموده فى الجمله آنرا عملى شنيع معرفىكرده اند و گناهى اجتماعى و عملى زشت دانسته اند، بطورى كه خود مرتكب نيز آنرا علنىارتكاب نمى كند، هر چند بطورى كه در تاريخ امم و اقوام ديده مى شود در بعضى ازاقوام وحشى آنهم در پاره اى از اوقات و در تحت شرائطى خاص در ميان دختران و پسران ويا بين كنيزان معمول بوده است .
پس اينكه مى بينيم تمامى اقوام و ملل در همه اعصار اينعمل را زشت و فاحشه خوانده اند براى اين بوده كه مى فهميدند اينعمل باعث فساد انساب و شجره هاى خانوادگى و قطعنسل و ظهور و بروز مرضهاى گوناگون تناسلى گشته و همچنين علاوه بر اين باعثبسيارى از جنايات اجتماعى از قبيل آدم كشى و چاقوكشى و سرقت و جنايت وامثال آن مى گردد، و نيز باعث مى شود عفت و حياء و غيرت و مودت و رحمت در ميان افراداجتماع جاى خود را به بى عفتى و بى شرمى و بى غيرتى و دشمنى و شقاوت بدهد.
با همه اينها، تمدنى كه ممالك غربى در اين اعصار به وجود آورده اند، از آنجائى كهصرفا بر اساس لذت جوئى و عياشى كامل و برخوردارى از مزاياى زندگى مادى و نيزآزادى افراد در همه چيز بنا نهاده شده و آزادى را جز در آن امورى كه مورد اعتناى قوانينمدنى است سلب نكرده و حتى كار را به جائى رسانده اند كه تمامى آداب قومى و مرزهاىدينى و اخلاقى و شرافت انسانى را كنار گذاشته افراد را در هر چيز كهميل داشته باشند و در هر عملى - هر چه هم كه شنيع باشد - آزاد گذاشته اند و گذشته ازبعضى شرائط جزئى كه در پاره اى موارد مخصوص ، اعتبار كرده اند ديگر هيچ اعتنائىبه آثار سوء اين آزادى بى قيد و شرط افراد ندارند، و قوانين اجتماعى را هم بر طبقخواسته اكثر مردم تدوين مى كنند.
نتيجه چنين تمدنى اشاعه فحشاء ميان مردان و زنان شده و حتى تاداخل خانه ها در ميان مردان صاحب زن و زنان صاحب شوهر و حتى نسبت به محارم سرايتنموده و شايد ديگر كسى ديده نشود كه از آثار شوم اين تمدن ، سالم مانده باشد، بلكهبه سرعت اكثريت را با خود همراه كرده است ، و يكى از آثار شومش اين است كه صفاتكريمه اى كه هر انسان طبيعى ، متصف بدان است و آن را براى خود مى پسندد و همه آنها ازقبيل عفت و غيرت و حياء آدمى را به سنت ازدواج سوق مى دهد، رفته رفته ضعيف گشته است، تا آنجا كه بعضى از فضائل مسخره شده است ، و اگرنقل پاره اى از كارهاى زشت خودش شنيع و زشت نبود، و اگر بحث ما قرآنى و تفسير نبودآمارى را كه پاره اى از جرايد منتشر كرده اند اينجانقل مى كرديم تا مدعاى ما ثابت گردد، كه آثار شوم اين تمدن تا چند درصد افراد بشررا آلوده كرده است .
و اما شريعتهاى آسمانى بطورى كه قرآن كريم بدان اشاره مى كند و تفسير آيات آن درسوره انعام آيه 151 تا آيه 153 گذشت ، همه ازعمل زشت زنا به شديدترين وجه نهى مى كرده اند ، در ميان يهود قدغن بوده ، ازانجيل ها هم برمى آيد كه در بين نصارى نيز حرام بوده است ، در اسلام هم مورد نهى قرارگرفته و جزء گناهان كبيره شمرده شده است ، و البته حرمتش در محارم چون مادر و دختر وخواهر و عمه و خاله شديدتر است ، و همچنين در صورت احصان يعنى در مورد مردى كه زنداشته و زنى كه شوهر داشته باشد حرمتش بيشتر است و در غير صورت احصان حدودسبك ترى دارد مثلا اگر بار اول باشد صد تازيانه است و در نوبت سوم و چهارم يعنىاگر دو يا سه بار حد خدائى بر او جارى شده باشد و باز هم مرتكب شود حدش اعداماست ، و اما در صورت محصنه بودن در همان نوبتاول بايد سنگسار شود.
و در آيه مورد بحث ، به حكمت حرمت آن اشاره نموده و در ضمن نهى از آن ، فرموده (بهزنا نزديك نشويد كه آن فاحشه و راه بدى است ) اولا آن را فاحشه خوانده ، و در ثانىبه راه بد توصيفش كرده كه مراد از آن - و خدا داناتر است -سبيل بقاء است ، همچنانكه از آيه (ائنّكم لتاتونالرّجال و تقطعون السّبيل ) نيز برمى آيد كه مقصود از راه همان راه بقاءنسل است ، و معنايش اين است كه آيا شما در آميختن با زنان را كه راه بقاىنسل مى باشد و نظام جامعه خانوادگى را كه محكم ترين وسيله است براى بقاى مجتمعمدنى به وجود مى آورد از هم مى گسليد؟.
آرى با باز شدن راه زنا روز به روز ميل و رغب ت افراد به ازدواج كمتر مى شود، چونبا اينكه مى تواند از راه زنا حاجت جنسى خودرا برآورد داعى ندارد اگر مرد است محنت ومشقت نفقه عيال و اگر زن است زحمت حمل جنين و تربيت او راتحمل نموده و با محافظت و قيام به واجبات زندگيش ، جانش به لب برسد، با اينكهغريزه جنسى كه محرك و باعث همه اينها است از راه ديگر هم اقناع مى شود، بدون اينكهكمترين مشكل و تعبى تحمل كند، همچنانكه مى بينيم دختر و پسر جوان غربى همينكار را مىكند، و حتى به بعضى از جوانهاى غربى گفته اند كه چرا ازدواج نمى كنى ؟ در پاسخگفته است : چكار به ازدواج دارم ، تمام زنهاى اين شهر از آن من مى باشد! ديگر ازدواجچه نتيجه اى دارد؟ تنها خاصيت آن مشاركت و همكارى در كارهاى جزئى خانه است كه آن هممانند ساير شركتها است كه با اندك بهانه اى منجر به جدائى شريكها از همديگر مىشود و اين مساءله امروزه بخوبى در جوامع غربى مشهود است .
و اينجاست كه مى بينيم ازدواج را به يك شركت تشبيه كرده اند كه بين زن و شوهر منعقدمى شود و آن را تنها غرض و هدف ازدواج مى شمارند، بدون اينكه حسابى براى توليدنسل و يا برآوردن خواسته هاى غريره باز كنند، بلكه اينها را از آثار مترتبه و فرعبر شركت در زندگى مى دانند، در نتيجه اگر توافق در اين شركت ادامه يافت كه هيچ وگرنه از اولاد و مساءله غريزه طبيعى صرفنظر مى كنند.
همه اينها انحرافهائى است از راه فطرت ، و ما اگر در اوضاع واحوال حيوانات و انواع مختلف آنها دقت كنيم خواهيم ديد كه حيوانات غرض اصلى و بالذاتاز ازدواج را، ارضاء غريزه تحريك شده ، و پديد آوردننسل و ذريه مى دانند.
همچنانكه دقت در وضع انسان در اولين بارى كه اينتمايل را در خود احساس مى كند ما را به اين حقيقت مى رساند كه هدف اصلى و تقدمى كهاو را به اين عمل دعوت مى كند همان ارضاء غريزه است ، كه مساءله توليدنسل دنبال آن است .
و اگر محرك انسان به اين سنت طبيعى ، مساءله شركت در زندگى و تعاون در ضرورياتحيات ، از خوراك و پوشاك و آشيانه و امثال آن بود، ممكن بود مرد اين شركت را با مردىمثل خود، و زن با زنى مثل خود برقرار كند، و اگر چنين چيزى ممكن بود و دعوت غريره راارضاء مى كرد بايد در ميان جوامع بشرى گسترش مى يافت و ياحداقل براى نمونه هم كه شده ،
در طول تاريخ در ميان يكى از جوامع بشرى صورت مى گرفت و ميان دو مرد و دو زنحتى احيانا چنين شركتى برقرار مى شد و در تمامطول تاريخ و در همه جوامع مختلف بشرى به يك و تيره (طريقه ، راه و روش ) جرياننمى يافت و اصلا چنين رابطه اى ميان دو طبقه اجتماع يعنى طبقه مردان از يكطرف و زناناز طرف ديگر برقرار نمى شد.
و از طرفى ديگر اگر اين روش غربى ها ادامه پيدا نموده و روز به روز به عددفرزندان نامشروع اضافه شود، مساءله مودت و محبت و عواطفى كه ميان پدران وفرزندان است به تدريج از بين رفته و باعث مى شود كه اين رابطه معنوى از ميانپدران نسبت به فرزندان رخت بربندد، و وقتى چنين رابطه اى باقى نماند قهرا سنتازدواج از ميان جامعه بشر كنار رفته و بشر رو به انقراض خواهد نهاد، همه اينها كهگفتيم نمونه هايش در جامعه هاى اروپائى خودنمائى مى كند.
يكى از تصورات باطل اين است كه كسى تصور كند كه كار بشر در اثر پيشرفتهاىفنى به زودى به جائى برسد كه چرخ زندگى اجتماعى خود را بااصول فنى و طرق علمى بچرخاند، بدون اينكه محتاج به كمك غريزه جنسى شود، يعنىفرزندان را به وجود آورد بدون اينكه اصلا احتياجى به رابطه به اصطلاح معنوى ومحبت پدرى و مادرى باشد، مثل اينكه جائره هائى مقرر كنند براى كسانى كه توليدنسل كنند و پدران به خاطر رسيدن به آن جوائز فرزندتحويل دهند! همچنانكه در بعضى از ممالك امروزمعمول شده است ، غافل از اينكه جائره قرار دادن و يا هر قانون و سنت ديگرى مادام كه درنفوس بشر ضامن اجراء نداشته باشد دوام پيدا نمى كند، قوانين در بقاى خود از قوا وغرائز طبيعى انسان كمك مى گيرند، نه به عكس كه غرائز از قوانين استمداد نمايد وقوانين بتوانند غرائز را به كلى باطل كنند، آرى اگر غرائزباطل شد نظام اجتماع باطل مى شود.
هيات اجتماع قائم بافراد اجتماع است ، و قوام قوانين جارى بر اين است كه افراد آن رابپذيرند و بدان رضايت دهند، و آن قوانين بتواند پاسخگوى جامعه باشد، با اينحال چگونه ممكن است قوانينى در جامعه اى جريان يابد و دوام پيدا كند كه قريحه جامعهخواستار آن نبوده و دلها پذيرايش نباشد.
پس حاصل كلام اين شد كه باطل شدن غريزه طبيعى و غفلت اجتماع بشرى از غايت و هدفاصلى آن ، انسانيت را تهديد به نابودى مى كند، و به زودى هم كارش را بدينجا خواهدكشانيد، و اگر هنوز چنين خطرى كاملا محسوس نشده براى اين است كه هنوز عموميت پيدانكرده است .
علاوه بر مطالب مذكور اين عمل زشت و پست اثر ديگرى هم از نظر شريعت اسلامى دارد، وآن بر هم زدن انساب و رشته خانوادگى است ، كه با گسترش زنا، ديگر جائى براىاحكام نكاح و ارث باقى نمى ماند.


و لا تقتلواالنّفس التّى حرّم اللّه الا بالحقّ.



اين آيه از كشتن نفس محترمه نهى مى كند، مگر در صورتى كه بحق باشد، به اين معناكه طرف مستحق كشته شدن باشد، مثل اينكه كسى را كشته باشد يا مرتد شده باشد (وحرمت دينى را در جامعه بشكند) و امثال اينها كه در قوانين شرع مضبوط است .
و شايد از اينكه نفس را توصيف كرد به (حرم اللّه ) و نفرمود (حرم اللّه فىالاسلام ) اشاره به اين باشد كه حرمت قتل نفس ‍ مختص به اسلام نيست ، در همه شرايعآسمانى حرام بوده و اين حكم از شرايع عمومى است ، همچنانكه در تفسير آيه 151 و 135سوره انعام هم بدان اشاره شد.


و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليّه سلطانا فلا يسرف فىالقتل انّه كان منصورا.



مقصود از اينكه فرمود: (ما براى ولى مقتول سلطانى قرار داديم ) همين است كه او رادر قصاص از قاتل سلطنت و اختيار داده ايم ، و ضميرى كه در (فلا يسرف ) و در(انّه ) هست به ولى بر مى گردد و مقصود از (منصور بودن ) او همان مسلط بودنقانونى بر كشتن قاتل است .
معناى جمله : (فلا يسرف فى القتل انه كان منصورا)
و معناى آيه اين است كه (كسى كه مظلوم كشته شده باشد ما به حسب شرع براى صاحبخون او سلطنت قرار داديم ، تا اگر خواست قاتل را قصاص كند، و اگر خواست خونبهابگيرد، و اگر هم خواست عفو كند ، حال صاحب خون هم بايد در كشتن اسراف نكند، و غيرقاتل را نكشد، و يا بيش از يكنفر را به قتل نرساند، و بداند كه ما ياريش كرده ايم وبه هيچ وجه قاتل از چنگ او فرار نمى كند، پس عجله به خرج ندهد و به غيرقاتل نپردازد).
بعضى ديگر از مفسرين احتمال داده اند كه ضمير در (فلا يسرف ) بهقاتل برگردد، هر چند كلمه قاتل در آيه نيامده ولى سياق بر آن دلالت دارد، و ضمير(انّه ) به (من ) برگردد در نتيجه معنا چنين باشد: (قاتلها بدانند كه ما براىصاحبان مقتول كه مظلوم كشته شده اند تسلط قرار داديم ، پس در آدم كشى اسراف نكنند، وبه ظلم كسى را نكشند زيرا كسى كه به ظلم كشته شود از ناحيه ما يارى شده است ، چونما صاحب خون او را تسلط قانونى داده ايم )، ليكن اين معنا از سياق آيه بعيد است علاوهبر اين ، لازمه اش اين است كه تنها ضمير (انّه ) بهمقتول برگردد.
و اما راجع به قصاص از آنجائى كه در جلد اول اين كتاب درذيل آيه (و لكم فى القصاص حيوة ) فصلى در باره آن گذرانديم در اينجا ديگربحث نمى كنيم .
نهى از تصرف در مال يتيم و امر به وفاء به عهد


و لا تقربوا مال اليتيم الا بالّتى هى احسن حتىّ يبلغ اشدّه



اين آيه از خوردن مال يتيم نهى مى كند كه خود يكى از كبائرى است كه خداوند وعده آتشبه مرتكبين آن داده و فرموده است : (انّ الّذين ياكلوناموال اليتامى ظلما انّما ياكلون فى بطونهم نارا و سيصلون سعيرا) و اگر به جاى(نهى از خوردن آن ) از (نزديك شدن به آن ) نهى كرد براى اين بود كه شدتحرمت آن را بفهماند، و معناى جمله (الا بالّتى هى احسن ) اين است كه در صورتى كهتصرف در مال يتيم به نحوى باشد كه از تصرف نكردن بهتر باشد به اين معنا كهتصرف در آن به مصلحت يتيم و باعث زياد شدنمال باشد عيب ندارد و حرام نيست ، و بلوغ اشد در جمله (حتى يبلغ اشدّه ) اوان و آغاز اينبلوغ و رشد است كه در اين هنگام حكم يتيمى از يتيم برداشته مى شود، و ديگر او را يتيمنمى گويند، پس اينكه فرمود: نزديك مال يتيم نشويد تا بالغ شود به اين معنا است كهمال يتيم را حفظ كنيد تا بالغ شود، و چون بالغ شد به دستش بسپاريد، و به عبارتديگر به اين معنا است كه نزديك مال يتيم مادام كه يتيم است نشويد، در سوره انعام آيه152 نيز مطالبى كه مربوط به اين مقام است گذشت .


و اوفوا بالعهد انّ العهد كان مسئولا



مسؤ ول در اينجا به معناى (مسؤ ول عنه ) است ، يعنى از آن باز خواست مى شويد، و ايناز باب حذف و ايصالى است كه در كلام عرب جائز شمرده شده ، بعضى هم گفته اندمنظور اين است كه از خود (عهد) مى پرسند كه فلانى با تو چه معامله اى كرد، آنديگرى چه كرد و... و همچنين ، چون ممكن است عهد را كه يكى ازاعمال است در روز قيامت مجسم سازند تا به له و يا عليه مردم گواهى دهد، يكى را شفاعتو با يكى مخاصمه كند.
امر به مراعات عدالت و وفا در كيل و وزن و بيان (خير) و (احسن تاءويلا)بودنآن


و اوفوا الكيل اذا كلتم و زنوا بالقسطاس المستقيم ذلك خير و احسن تاءويلا.

كلمه (فسطاس ) (به كسر قاف و هم به ضم آن ) به معناى (ترازو و ميزان ) است، بعضى گفته اند كلمه اى است رومى كه داخل زبان عرب شده و بعضى ديگر گفته اندكه عربى است ، و بعضى آن را مركب از (قسط) كه به معناى عدالت است و (طاس )كه به معناى كفه ترازو دانسته اند و (قسطاس مستقيم ) به معناى ترازوىعدل است كه هرگز در وزن خيانت نمى كند.
كلمه (خير) به معناى آن چيزى است كه وقتى امر داير شد بين آن و يك چيز ديگر آدمىبايد آن را اختيار كند، و كلمه (تاءويل ) هر چيز به معناى حقيقت ى است كه امر آن چيزبدان منتهى گردد، و اينكه مى فرمايد: ايفاءكيل و وزن و دادن آن به قسطاس مستقيم بهتر است ، براى اين است كه اولا كم فروشى يكنوع دزدى ناجوانمردانه است و ثانيا وثوق و اطمينان را بهتر جلب مى كند.
و (احسن تاويلا) بودن اين دو عمل از اين جهت است كه اگر مردم اين دو وظيفه راعمل كنند، كم نفروشند و زياد نخرند رشد و استقامت در تقدير معيشت را رعايت كرده اند،چون قوام معيشت مردم در استفاده از اجناس مورد حاجت بر دواصل اساسى است ، يكى (به دست آوردن جنس مرغوب و سالم و بدردخور) و ديگرى(مبادله مقدار زائد بر حاجت است با اجناس ديگرى كه مورد احتياج است ) آرى هر كسى درزندگى خود حساب و اندازه گيرى دارد كه چه چيرهائى و از هر جنسى چه مقدار نياز دارد وچه چيرهائى بيش از نياز او است ، چه مقدار از آن را بايد بفروشد و با قيمت آن اجناسديگر مورد حاجت خود را تحصيل كند و اگر پاى كم فروشى به ميان آيد حساب زندگىبشر از هر دو طرف اختلاف پيدا كرده و امنيت عمومى از ميان مى رود.
و اما اگر كيل و وزن به طور عادلانه جريان يابد زندگى و اقتصادشان رشد و استقامتيافته و هر كس هر چه را احتياج دارد، همان را به مقدار نيازش به دست مى آورد، و علاوهبر آن ، نسبت به همه سوداگران وثوق پيدا كرده و امنيت عمومى برقرار مى شود.


و لا تقف ما ليس لك به علم انّ السّمع و البصر و الفواد كلّ اولئك كان عنه مسئولا.



نهى از متابعت از غير علم (لا تقف ما ليس لك به علم )
بنا به قرائت معروف : (لا تقف ) (به سكون قاف و ضمه فاء) از ماده (قفا - يقفو -قفوا) و به معناى متابعت است ، قافيه شعر را هم از اين جهت قافيه مى گويند كه آخر هرمصراع با آخر مصراعهاى قبل از خودش متابعت مى كند.
و بنا به قرائت غير معروف كه (لا تقف ) (با ضمه قاف و سكون فاء) قرائت كردهاند از ماده (قاف ) گرفته اند كه به همان معناى متابعت است ، و لذا از بعضىاهل لغت نقل شده كه گفته اند: ماده دومى از ماده اولى قلب شده ، مانند لغت (جبذ) كه ازماده (جذب ) قلب شده و هر دو به يك معنا است ، و لذا علم قيافه شناسى را از اين نظرقيافه گفته اند كه دنبال جاى پا را گرفته و به مقصود راهنمائى مى شود.
اين آيه از پيروى و متابعت هر چيزى كه بدان علم و يقين نداريم نهى مى كند، و چون مطلقو بدون قيد و شرط است پيروى اعتقاد غير علمى و همچنينعمل غير علمى را شامل گشته و معنايش چنين مى شود: به چيزى كه علم به صحت آن ندارىمعتقد مشو، و چيزى را كه نمى دانى مگو، و كارى را كه علم بدان ندارى مكن ، زيرا همهاينها پيروى از غير علم است ، پيروى نكردن از چيزى كه بدان علم نداريم و همچنينپيروى از علم در حقيقت حكمى است كه فطرت خود بشر آن را امضاء مى كند.
اشاره به حكم فطرت به لزوم پيروى از علم يا پيروى از ظنّ به استناد حجت علمىوعقلى
آرى انسان فطرتا در مسير زندگيش - در اعتقاد و عملش - جز رسيدن به واقع و متن خارج ،هدفى ندارد، او مى خواهد اعتقاد و علمى داشته باشد كه بتواند قاطعانه بگويد واقع وحقيقت همين است و بس ، و اين تنها با پيروى از علم محقق مى شود، گمان و شك و وهم چنينخاصيتى ندارد، به مظنون و مشكوك و موهوم نمى توان گفت كه عين واقع است .

next page

fehrest page

back page

 

 
 

کلیه حقوق این سایت محفوظ می باشد.

طراحی و پیاده سازی: GoogleA4.com | میزبانی: DrHost.ir

انهار بانک احادیث انهار توضیح المسائل مراجع استفتائات مراجع رساله آموزشی مراجع درباره انهار زندگینامه تالیفات عربی تالیفات فارسی گالری تصاویر تماس با ما جمادی الثانی رجب شعبان رمضان شوال ذی القعده ذی الحجة محرم صفر ربیع الثانی ربیع الاول جمادی الاول نماز بعثت محرم اعتکاف مولود کعبه ماه مبارک رمضان امام سجاد علیه السلام امام حسن علیه السلام حضرت علی اکبر علیه السلام میلاد امام حسین علیه السلام میلاد حضرت مهدی علیه السلام حضرت ابالفضل العباس علیه السلام ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها پاسخ به احکام شرعی مشاوره از طریق اینترنت استخاره از طریق اینترنت تماس با ما قرآن (متن، ترجمه،فضیلت، تلاوت) مفاتیح الجنان کتابخانه الکترونیکی گنجینه صوتی پیوندها طراحی سایت هاستینگ ایران، ویندوز و لینوکس دیتاسنتر فن آوا سرور اختصاصی سرور ابری اشتراک مکانی colocation